در اهمیت مساله ی«ویژگی»
و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(4)
On the Importance of the Problem of "Characteristics"
and the
Approach of Dogmatists and Revisionists to It(4)
دو - رویزیونیست ها( پاره ی سوم)
مهم ترین تغییرات رخ داده در ایران
مهم ترین تغییرات روی داده در ایران طی شصت سال اخیر
نخست تحول در ساخت اقتصادی ایران و تبدیل اقتصاد نیمه فئودالی- نیمه کمپرادوری به اقتصاد سرمایه داری
بوروکرات- کمپرادوری بوده است، امری که با اصلاحات ارضی و برخی دیگر از تحولات در
ساخت اقتصاد شکل گرفت و دوم نقش طبقه ی کارگر در مبارزه ی طبقاتی جاری. دیگر مسائل
نیز همراه با این ها به میان آمده اند که از آن میان مساله ی امپریالیسم و کشورهای
زیرسلطه و مرحله ی انقلاب و چگونگی تصرف قدرت سیاسی مهم ترین آنها می باشند.
چون گستره ی مساله بسیار زیاد است و ما نیز در مقالات
خود در مورد آنها بسیار صحبت کرده ایم تلاش می کنیم که مهم ترین نکات مورد مجادله
انتخاب و به خلاصه ترین شکل خود شرح داده شوند.
ساخت اقتصادی جامعه
در مورد تغییر ساخت اقتصادی جامعه رویزیونیست ها و
ترتسکیست ها به طور عام با دو گزاره ی اساسی موضع خود را بیان کرده اند:
یکم، اقتصاد ایران«سرمایه داری» شده است. پیش از آن یا
فئودالیسم بوده و یا نیمه فئودالیسم نیمه سرمایه داری. در هر صورت با توجه به حذف
امپریالیسم از جانب ترتسکیست ها اقتصاد وابسته و یا نیمه وابسته ای وجود نداشته
است.
«سرمایه داری» شدن ایران نیز با تبدیل نیروی کار به کالا
و عمومی شدن تولید کالایی سرمایه داری، رسوخ سرمایه داری در روستاها، تقسیم اراضی
و کوتاه شدن دست اکثریت دهقانان از زمین، روانه شهرها شدن بخش مهمی شدن از دهقانان
و تبدیل شدن شان به کارگر کارخانه و یا موسسات خدماتی از یک سو و از سوی دیگر به
کارگر کشاورزی در مزارع سرمایه داری، و در کنار این ها تبدیل مالکین به سرمایه دار
و گسترش طبقه ی سرمایه دار در ایران توضیح داده می شود. به این ترتیب از نظر اینان
یک «سرمایه داری» شسته و روفته و «مستقل» در سراسر ایران از شهرها گرفته تا
روستاها برقرار شده است و دو طبقه سرمایه دار و کارگر طبقات اصلی جامعه گردیده اند.
[در مورد ترتسکیست های حکمتی باید به این نکته اشاره کرد
که آنها پیش از کنار گذاشتن صورتک شبه مارکسیستی شان و هوار کشیدن«کمونیسم کارگری»
در دهه هفتاد، در اوائل انقلاب و به گونه ای ریاکارانه و برای جا انداختن خود از
«سرمایه داری وابسته» و «انقلاب دموکراتیک» هم صحبت می کردند.]
دوم، اینکه این سرمایه داری تفاوتی با سرمایه داری در
دیگر کشورهای سرمایه داری و از جمله سرمایه داری موجود در کشورهای غربی ندارد و
ماهیت آن و تضاد اساسی آن با آنها یکی است.
در مورد سرمایه داری بودن مهم ترین مساله ای که از قلم
انداخته می شود ویژگی های این سرمایه داری است. تمامی جریان های ترتسکیستی و
رویزیونیستی از این امر طفره می روند و با عمومی شدن تولید کالایی سرمایه داری و
رواج پول و شکل گرفتن نهایی«کارگر» و «سرمایه دار» و مطلق کردن تضاد «کارگر» و
«بورژوازی» سروته تحلیل شان را هم می آورند.
برخی از جریان
های «چپ نویی» و«مارکسی» نیز تلاش می کنند که مثلا با «استبداد آسیایی»( یا «شیوه
ی تولید آسیایی») تفاوت این سرمایه داری را با سرمایه داری غربی توضیح دهند. در
مورد این دسته ی اخیر و برخی دیگر از دسته ها نکته این است که واقعیت مبارزه ی
طبقاتی در دو دهه ی اخیر این ها را از برخی موضع گیری های پیشین شان پس رانده است
و اکنون برخی از آنها از تقدم یک «انقلاب سیاسی»( که احتمالا منظورشان انقلاب
دموکراتیک است) به «انقلاب اجتماعی»( مثلا منظورشان انقلاب سوسیالیستی است) سخن می
گویند.
اهداف رویزیونیست ها و ترتسکیست ها از تحلیل ساخت
اقتصادی همچون یک سرمایه داری خالص و مستقل
جدا از تحلیل نادرست تغییرات اقتصادی و سیاسی ای که تازه
به وجود آمده و نقطه ی آغاز تحلیل هاست و همچنین ژست رادیکال گرفتن در مورد «تضاد
کار و سرمایه»، هدف نخستین این نوع تفسیر، حذف نظرات لنین و استالین و مائوتسه دون
در مورد کشورهای نیمه مستعمره و مستعمره و مسائل مربوط به مرحله ی انقلاب و نقش
طبقه ی کارگر و دیگر طبقات متحد وی در انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی، چگونگی
راه انقلاب برای تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری حکومت انقلابی
- دموکراتیک و رفتن به سوی انقلاب سوسیالیستی و کمونیستی است.
هدف نهایی آن حذف ماهیت انقلابی مارکسیسم( مباحث اساسی
مارکس و انگلس در مورد انقلاب و حکومت طبقه ی کارگر) است. برخی از این گرایش ها
تکامل نظراتی است که پیش از آن در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی در مورد ساخت
اقتصادی «سرمایه داری وابسته» پدید آمده بود و تنها قید وابسته اش را حذف کرده اند
و برخی متاثر از نظرات ترتسکیستی، «چپ نویی» ها و «مارکسیسم غربی» می باشد.
امپریالیسم و نوسان پذیرش امپریالیسم در میان گروه های
رویزیونیستی
صحبت کردن از «سرمایه داری» مساله ی رابطه ی ساخت
اقتصادی کشور با ساخت اقتصادی سرمایه داری امپریالیستی موجود جهانی و نیز رابطه ی
سیاسی و فرهنگی با امپریالیسم را نیز به میان می کشد. در اینجا پذیرش امپریالیسم
به عنوان ساخت اقتصادی بین المللی و یا نفی آن به میان می آید. برخی از رویزیونیست
ها از امپریالیسم سخن می گویند برخی دیگر امپریالیسم را هم کنار گذاشته اند.
جریان های توده ای - اکثریتی اگر از امپریالیسم سخنی
بگویند عموما از امپریالیسم غرب و به ویژه آمریکا سخن می گویند و از مبارزه با آن
دم می زنند( در مورد روسیه بیشتر دنباله رو حزب رویزیونیست روسیه هستند). اما این
چندان مایه ای ندارد زیرا در واقعیت امر مبارزه با امپریالیسم در هر کشور زیرسلطه
ای به طورعمده از درون مبارزات داخلی می گذرد و این ها در مورد مبارزات داخلی تماما
فرصت طلب و رویزیونیست بوده اند و همان مباحثی را تکرار می کنند که رویزیونیست ها
در طور تاریخ تکرار کرده اند.
«محور مقاومتی» ها( راه توده و ...) از آمریکا صحبت می
کنند و روسیه را به عنوان امپریالیسم نمی شناسند. آنان همچنین از چین به عنوان یک
کشور سوسیالیستی یا «سوسیالیسم با ویژگی های چینی»( نظر شی جین پینگ) نام می برند.
مبارزه ی ضد امپریالیستی و یا در واقع ضد آمریکایی این دارودسته به معنای پیروی از
جدال های جناح هایی از طبقه ی حاکم بر ایران و عموما پاسداران و حزب اللهی های پیروشان(
کلا هسته ی سخت قدرت) با آمریکا است. نعل به نعل سیاست های آنها را دنبال می
کنند.
در مورد برخی از
جریان های رویزیونیستی( توده ای ها و برخی جریان های همکیش مانند طوایف راه
کارگری) سرمایه داری شدن ایران همراه با پذیرش امپریالیسم غربی( با شدتی کم یا
زیاد) بوده است. اما امپریالیسم اینان نقشی در ساخت اقتصادی ایران ندارد به همین
سبب از سرمایه داری ای که وابسته به و زیرسلطه ی امپریالیسم است( سرمایه داری
بوروکرات- کمپرادور) و یا ترم هایی نزدیک به آن صحبتی نمی کنند. به احتمال طایفه ی«هیئت
اجرایی راه کارگر» برای نزدیک شدن به «محور مقاومتی» ها و توده ای - اکثریتی ها و
جا نیافتادن از آنها کمی ضد امپریالیسم آمریکا بودن اش پر رنگ و لعاب تر از جریان
«راه کارگر- کمیته مرکزی» است. طایفه ی اخیر یک سرش به ترتسکیست های حکمتیست وصل
است و در بیانیه هایی که «شش گروه» امضا می کنند و عموما نامی از امپریالیسم در
این بیانیه ها نیست ظاهرا با علاقه تن به پذیرش لیدری جریان های ترتسکیستی می دهد!
در مورد
ترتسکیست ها و جریان های «چپ نو» و برخی جریان هایی که خود را «مارکسی» می خوانند
«سرمایه داری» دانستن ایران با نفی مرحله ای به نام امپریالیسم در اقتصاد سرمایه
داری صورت گرفته است. این جریان ها عموما امپریالیسم را نفی می کنند و به جای آن
صرفا از «کشورها یا دولت های سرمایه داری» و« قدرت های بزرگ» و غیره استفاده می
کنند. برخی از آنها از امپریالیسم صحبت می کنند اما آن قدر تغییرات به وجود آمده
طی صد سال اخیر را پر آب و رنگ و جلا می کنند که آن خصوصیات اساسی ای که لنین از
آنها نام می برد و بروز آنها را موجد مرحله ای نوین در تکامل سرمایه داری معرفی می
کرد یا در حاشیه قرار می گیرد و یا از یاد می رود.
«گانگستریسم» به جای امپریالیسم
برخی از این
جریان ها مانند حزب کمونیسم کارگری( حکمتیست) شعار تند دادن و شامورتی بازی در
آوردن را جای تحلیل اقتصادی قرار می دهند. موضع مثلا «فوق رادیکال» اینان مقابل
آمریکا این است که آن را «گانگستریسم» و «تروریستی» و« فاشیستی» و از گونه ها خطاب
کنند. حضرات ترتسکیست تصور می کنند که مثلا با این واژه های «تند» می توانند جای
خالی امپریالیسم را در تحلیل هاشان پر کنند و مثلا نشان دهند که خیلی رادیکال
هستند!
اما این واژه ها
چندان ارزشی ندارد اگر قرار باشد که جای خالی امپریالیسم را پر کنند. امپریالیسم
یک ساخت اقتصادی است. عالی ترین مرحله ی سرمایه داری است و یک نظام اقتصادی بین
المللی است. نظامی اقتصادی است که بر ساخت کنونی جهان تسلط دارد، آن را به دو دسته
ی اصلی کشورهای امپریالیستی و کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم تقسیم کرده و به تحرک
آن در خدمت منافع و مقاصد سرمایه داران جهت می دهد. حذف امپریالیسم از تحلیل و پر
کردن جای آن با «گانگستریسم» و «تروریسم» تنها شیادی است که آن هم از عهده ی
دارودسته های منحط و گندیده حکمتیست بر می آید.
هدف اساسی از نفی امپریالیسم
هدف اساسی از نفی امپریالیسم در مباحث ترتسکیستی و برخی
از جریان های «چپ نوی»ی نخست حذف لنینیسم و سپس مائوئیسم است. کنار گذاشتن
امپریالیسم به طور مستقیم کنار گذاشتن لنین و نقش وی در تکامل اندیشه های اقتصادی
مارکسیستی است. کنار گذاشتن لنین در عین حال به معنای کنار گذاشتن هر آنچیزی است
که وی درباره ی انقلاب( خواه دموکراتیک و خواه سوسیالیستی) و تصرف قدرت سیاسی طبقه
ی کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا گفته است.
در ماهیت امر کنار گذاشتن امپریالیسم به معنای کنار
گذاشتن مارکس و انگلس هم می باشد. زیرا حذف لنین صرفا حذف لنین نیست. پیش از لنین
مارکس و انگلس وجود داشتند. اما در دوران کنونی این گونه نیست که بتوان لنینیسم را
حذف کرد اما به مارکس و انگلس وفادار باقی ماند. به بیان دیگر نمی توان به اندیشه
های اساسی آنها وفادار باقی ماند مگر این که لنینیست و مائوئیست بود. تمامی جریان
هایی که از هر دری( نفی امپریالیسم، نفی انقلاب دموکراتیک و نفی حزبیت و نفی نقش
انقلابیون حرفه ای و غیره) و مستقیم و غیرمستقیم لنینیسم را رد می کنند به گونه
صددرصد مباحث اساسی انقلابی مارکسیسم را نیز رد می کنند. برخی از این حضرات
رویزیونیست و ترتسکیست اندیشه ی خود را «مارکسیسم انقلابی» و خود را «مارکسیست
انقلابی» می نامند اما کسی که لنینیسم را رد کند نمی تواند به پیش از لنین بازگشته
و یک «مارکسیست انقلابی» گردد! اکنون دیگر کسانی و جریان هایی که خود را
«مارکسیست» و یا« مارکسیست انقلابی» و یا «مارکسی» می خوانند نه مارکسیست هستند و
نه انقلابی. بلکه جریان هایی رویزیونیستی و ترتسکیستی ای( یا چپ نویی) هستند که
هدف اساسی شان تهی کردن مارکسیسم از آموزش های انقلابی اساسی آن می باشد.
طبقه کارگر
یکی از نتایج «سرمایه داری»( از نظر ما سرمایه داری
بوروکرات- کمپرادور) شدن ایران گسترش کمی و کیفی طبقه ی کارگر است. اکثر جریان های
رویزیونیستی و ترتسکیستی طبقه ی کارگر را تا 80 درصد جمعیت ایران برآورد می کنند و
بنابراین آن را دارای اکثریت مطلق در میان طبقات جامعه می دانند.
در دیدگاه آنان مفهوم طبقه ی کارگر در دوران کنونی تغییر
کرده است( تا حدودی پیرو مباحثی که در اروپا در دهه های شصت و هفتاد طرح شد) و به
این ترتیب این طبقه در دیدگاه آنان گستره ای بسیار بیشتر و اساسا غیرقابل مقایسه
با دیدگاه های مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی در مورد طبقه ی کارگر یافته است.
در مورد طبقه ی کارگر برخی از این جریان ها تا آنجا پیش
رفته اند که به جز وزرا و مدیر کل ها و معاونان ایشان بقیه در تمامی دستگاه های
دولتی و خصوصی و شهری و روستایی جزو طبقه ی کارگر به شمار آمده اند. از نظر اینان
هر که نیروی کار خود را بفروشد کارگر است. این فرد می تواند کارگر کارخانه،
سرکارگر، تکنیسین، مهندس و دکتر و وکیل و غیره باشد. در یک مرکز آموزشی یا دانشگاه
معلم و ناظم و مدیر و استاد دانشگاه و کارمندان اداری رده های پایین تا نزدیک به
مدیرکل یا رئیس، همه کارگرند. در یک بیمارستان از کارگر بیمارستان گرفته تا پرستار
و نرس و دکتر و غیره به جز صاحب یا صاحبان بیمارستان همه کارگرند. در برخی از این
گروه ها تنها سرمایه دار و مدیرعامل اش و گاه افرادی که مستقیما در بهره کشی از
کارگر نقش دارند از رده ی کارگر بیرون می مانند. به این ترتیب تمامی حقوق بگیران و
یا از نظر آنها «کارمزدیان» از پایین تا رده ی مدیرکل و معاون اش همه کارگرند. در
قاموس این ها حتی آن تقسیم بندی ای که در غرب بین کارگر «یقه آبی» و «یقه سفید»
صورت می گیرد نیز وجود ندارد.
نکته ی جالب این که با توجه به این که از نظر اینان
اکثریت جمعیت ایران کارگرند اما به ندرت خبرهایی در مورد این بخش ها و مبارزات آن
ها در کنار آن بخش هایی از کارگران که درگیر مبارزه هستند داده می شود. به جای آن
از کارگران کارخانه ها و کارگاه ها از یک سو و معلمان و پرستاران و نیز گاه تا
حدودی کارمندان به عنوان کارگرانی که در حال مبارزه برای احقاق حقوق صنفی و سیاسی
خود هستند نام برده می شود. یعنی در عمل بخش هایی از «کارگران» این تحلیل و تقسیم
طبقاتی فراموش می شود!
گسترده کردن کمی کارگران با چه اهدافی صورت می گیرد؟
در واقع طبقه ی کارگر بسیار گسترده تر از پیش شده است
اما این طبقه در ایران به دلیل زیرسلطه بودن ساخت اقتصادی و عقب نگه داشته شدن آن
به وسیله ی امپریالیست ها و به ویژه محدود کردن تولید آن به نفت، نه کمیت و نه
کیفیت وضعیت طبقه ی کارگر در یک سرمایه داری صنعتی را ندارد. با توجه به وضع واقعی
طبقه ی کارگر در ایران و جمعیت آن اگر اینها گروه های خرده بورژوازی مدرن از
تهیدست گرفته تا مرفه ( کارمندان رده های پایین و متوسط و مرفه ادارات دولتی و
خصوصی و دیگر گروه های حقوق بگیر همپایه اینان مانند تکنیسن ها، مهندسین و پزشکان
و غیره) را درون کارگران جای ندهند این طبقه آن گستره کمی ای را که این ها از آن
صحبت می کنند نخواهد داشت.
اما این گروه ها این گستره ی تصنعی را ایجاد می کنند تا
از یک سو کارگران را دارای اکثریت مطلق کنند و از این طریق نظرشان را درباره ی «سرمایه
داری» دانستن ایران تکمیل کرده باشند( حضرات گمان می کنند که اگربگویند «سرمایه
داری» خود به خود اکثریت جمعیت را برای طبقه ی کارگر تامین کرده اند و اگر بگویند
کارگران «اکثریت مطلق» جمعیت ایران هستند خود به خود «سرمایه داری بودن» ایران را
تضمین کرده اند!) و از سوی دیگر نقش دیگر طبقات را در انقلاب کاهش و در نتیجه
ماهیت انقلاب کنونی را دموکراتیک ارزیابی نکنند و از سوی سوم لایه های خرده
بورژوازی را وارد طبقه ی کارگر کرده تا پایگاهی برای نظرات رویزیونیستی خویش دست و
پا کرده باشند.
مائوئیست ها اما نیازی ندارند که طبقه ی کارگر را جز با
موازین اساسی ای که رهبران مارکسیسم در مورد آن صحبت کرده اند گسترش دهند. در
روسیه و چین و بسیاری از کشورهای دیگر که انقلاب شد طبقه ی کارگر گستره ی کمی
زیادی نداشت اما این نقش کیفی وی در تولید صنعتی بود که می توانست وی را رهبر
انقلاب و طبقات انقلابی و مترقی کند و نه میزان کمی آن از جمعیت.
لنین در این خصوص می نویسد:
«
نیروی پرولتاریا در هر کشور سرمایه داری به مراتب بیش از نسبت پرولتاریا به کل
جمعیت است. علت این امر آن است که پرولتاریا بر محور و بر اعصاب تمام سیستم
اقتصادی سرمایه داری از نظر اقتصادی تسلط دارد و علاوه بر آن از نظر اقتصادی و
سیاسی بیانگر منافع واقعی اکثریت عظیم زحمتکشان جامعه سرمایه داری است... و بدین
سبب پرولتاریا حتی زمانی که اقلیت جمعیت کشور را تشکیل می دهد (یا زمانی که پیش
آهنگ آگاه و واقعا انقلابی پرولتاریا اقلیت جمعیت کشور را تشکیل می دهد)
توانایی آن را دارد که هم بورژوازی را سرنگون سازد و سپس از میان توده نیمه پرولتر
و خرده بورژوا که هیچ گاه از پیش به سود فرمانروایی پرولتاریا سخن نخواهند گفت و
شرایط و هدف های این فرمانروایی را درک نخواهند کرد و فقط بر اساس تجارب بعدی خویش
به ناگزیری و صحت و قانونمندی دیکتاتوری پرولتاریا معتقد خواهند شد، متحدان بسیاری
به سوی خود جلب کند.( انتخابات مجلس مؤسسان دیکتاتوری پرولتاریا، 16 دسامبر
1919، نقل از گزیده هایی زیر نام مارکس، انگلس و لنین درباره
انقلاب اجتماعی(بخش اول) پاره ی طبقه
کارگر - نیروی رهنمون انقلاب و متحدین طبقه کارگر)
اما آیا «سرمایه داری» دانستن ایران و قائل شدن به «اکثریت
مطلق» برای طبقه ی کارگر منجر به این می شود که این دارودسته ها انقلاب ایران را «سوسیالیستی»
ارزیابی کنند و آن وظایف انقلابی ای را به عهده گیرند که برای نمونه طبقه ی کارگر
پاریس و رهبران کمون در 1970 و لنین و بلشویک ها در انقلاب اکتبر 1917 به عهده
گرفتند؟
خیر! اصلا و ابدا. «انقلاب سوسیالیستی» دانستن مرحله
کنونی بی شک می تواند یک «چپ روی» به شمار آید اما به شرط این که کسانی که چنین
ادعایی دارند واقعا برای چنین انقلابی کار کنند و مثلا تلاش کنند که طبقه ی کارگر
را با آموزش انقلاب قهری پرورش دهند و برنامه تصرف قدرت و برقراری دیکتاتوری
پرولتاریا را در این مرحله در دستور کار قرار دهند.
اما این دارودسته ها در تنها فکرهایی که نیستند همین
هاست.
ساخت اقتصادی ایران «سرمایه داری مستقل» است و طبقه ی
کارگر و بورژوازی دو طبقه ی اصلی هستند و طبقه ی کارگر هم «اکثریت» را دارد و پس
از آن چه؟
نه شعار انقلاب سوسیالیستی از جانب اینان داده می شود نه
طبقه ی کارگر برای چنین انقلابی آگاه و متشکل می شود و نه قرار است طبقه ی کارگر
به گونه ای قهر آمیز به قدرت سیاسی موجود سرمایه داران یورش برد و دولت آنها را
خرد کرده و درهم شکند و نه این که دولت دیکتاتوری پرولتاریا برقرار شود!
تمام این ها جای خود را به ستایش مبارزات صنفی و
سندیکایی و یا دنباله روی از مبارزات عمومی جاری که از قضا یا کارگری نیست و یا
کارگران نه آگاهانه بلکه به گونه ای منفرد و خودبه خودی در آن شرکت دارند می دهد.
از نظر آنچه که «شبه چپ» ترین اینان در واقعیت و در عمل هستند، قرار است که طبقه ی
کارگر از طریق مبارزات مسالمت آمیز روزی روزگاری و در بهترین شرایط شوراهای خود را
به همراه شوراهای دیگر گروه های اجتماعی روی کار آورد.
این نتیجه ی نهایی و عملی یعنی به واقع آنچه از جانب این
جریان ها دیده شده است و کلا این های و هوی بر سر تغییرات در ساخت اقتصادی جامعه و
«سرمایه داری» شدن آن و اکثریت مطلق قائل شدن برای طبقه ی کارگر بوده است. در
نهایت در پی این به اصطلاح «کهنه» شدن مارکسیسم و «نوگرایی» این جریان ها همان
دیدگاه هایی تکرار و غرغره می شود که زمانی برنشتین و سپس کائوتسکی و بعدها احزاب
رویزیونیست کشورهای اروپایی می گفتند.
هرمز دامان
نیمه ی نخست مهر 1405