Sunday, July 26, 2026

نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی دوم، بخش پایانی)

 


 

«هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده.»

اگر این تغییر مثبت بوده باشد در این صورت نشانگر ترازبندی درست تجارب، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده است.

اگر این تغییر منفی باشد نتیجه ی تراز بندی نادرست و منفی از آنها بوده است. ترازبندی های درست و نادرست در تحلیل نهایی با جایگاه اجتماعی - طبقاتی فرد و چگونگی تاثیر این فرایندها بر وی و نیز کنش وی و نقش‌اش در آنها توضیح داده می شوند. در اینجا نمی توان صرفا از بیرون فرد صحبت کرد بلکه باید از درون وی و نوع تاثیر گیری او از رویدادها هم صحبت کرد.

فردی چپ( یا کمونیست) که از مطالعه و تجارب اش ترازبندی ای ارانه داد که در جهت تکامل خود وی و طبقه ی کارگر و جامعه باشد در این صورت در رسیدن به جهان بینی انقلابی – پرولتری و یا غنی بخشیدن به آن گامی به پیش برداشته است و خود را تکامل یافته تر کرده است. اما فردی چپ که از مطالعه و تجارب اش ترازبندی ای ارائه داد که نه در جهت تکامل وی و طبقه اش بلکه برعکس در جهت بازگشت وی به طبقه ی خرده بورژوازی یا بورژوازی و یا ارتجاع باشد در آن صورت وی گامی به پس برداشته و خود را به عقب رانده است.

نفس مطالعه و تجربه و زندان رفتن و شکست و پیروزی و دوستی و طرد شدن و خلاصه زندگی درون سیاست، به وسیله ی خود، مشخص کننده ی ارزش ها و نقش شان نیستند. برای نمونه ممکن است یک بورژوا یا مرتجع باسواد و با تجربه بهتر از یک بورژوا یا مرتجع بی سواد و کم تجربه باشند اما این تغییری در ماهیت این افراد که بورژوا و مرتجع هستند نمی دهد. تازه این جا هم ممکن است که برخی از بورژواها و مرتجعین باسواد خون‌ریزتر از نوع بی سواد آن باشند.

 آنچه مهم است نخست این است که چنین مطالعه ای به چه دلیل صورت گرفته است و یا فرد با چه اهدافی خودش را درگیر این تجارب کرده و یا خود را در دل سیاست انداخته است؟ با دلیل و اهداف انقلابی - پرولتری و نزدیک شدن به آنها و در راه شان مبارزه کردن یا با دلیل و اهداف خرده بورژوایی و بورژوایی و ارتجاعی؛ و دوم اینکه این روندها و تجارب و این «زندگی در دل سیاست» چه تاثیری روی فرد گذاشته است؟ آیا وی را مصمم به راه اش کرده است و یا اینکه برعکس مثلا با دیدن برخی ناملایمات و اشکالات وی راه بازگشت به طبقات غیرپرولتری را در پیش گرفته است. فردی در ناملایمات و سختی ها آبدیده می شود و فردی در آنها شکسته می شود. کمبودها و اشتباهات و یا هیچ تصمیم نادرستی را نمی توان به صرف این که فردی که چنین تصمیمی را گرفته «مطالعه» کرده و «تجربه» داشته و «زندان» رفته و ... خلاصه «تو دل سیاست» بوده است درست دانست و تایید کرد. 

جهان بینی کمونیستی( اصل چپ باوری) باوری نیست که فردی که واقعا به آن دست یافته اگر چند کمونیست و یا یک حزب کمونیست و یا دولتی کمونیستی را دید که ایراد دارند و راه اشتباهی را می روند از جهان بینی اش روی برگرداند و به جبهه ی مقابل( در اینجا لیبرالیسم) بگرود و سپس بگوید این ها نتیجه ی «مطالعه» و «تجربه» و غیره است.

انحرافات یک حزب طبعا در دور کردن صادق ترین و فداکارترین عناصر نقش دارد اما اینکه این عناصر چه واکنشی به آنها نشان می دهند و به چه می گروند تنها ربط به آن اشتباهات و انحرافات ندارد.

 

«سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست.

فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی می‌کنیم و بی‌عدالتی فقط تو خونه ما نیست، همه‌جا هست.

از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد مهم‌ترین دغدغه‌م.

طبیعی بود که برم سمت چپ.

اون ادبیات عدالت‌خواهی، دفاع از ضعیفا، نقد نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود، خیلی جذاب و پرامید بود. سال‌ها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم و زندان رفتم.

ولی حتی تو همون سال‌ها هم هیچ‌وقت خودمو فقط «فعال کارگری» نمی‌دیدم.

ارتباطم با هفت‌تپه واقعی و عمیق بود،

چون معیشت کل خانواده‌م به اون گره خورده بود.

اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛ مسئله آزادی بود.

فکر می‌کردم فعالیت کارگری یکی از راه‌های رهایی از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو.»

در این بخش دو مفهوم «عدالت» و «آزادی» طرح می شود. سپیده می گوید که خواست عدالت موجب کشش وی به سوی چپ شد، سپس می گوید مساله ی «آزادی» هم برای او مطرح بود.

ظاهرا این یکی از کلیدی ترین دلایل سپیده قلیان است: «آزادی». او می خواهد بگوید برای کمونیست ها و کمونیسم «عدالت اجتماعی» مهم است اما آزادی مهم نیست.

سپیده سپس انتظارات اش از آزادی را بازگو می کند: 

«من یه زن جوون بودم که می‌خواست آزاد زندگی کنه.

موهامو رنگاورنگ می‌کردم، از حجاب اجباری متنفر بودم و برای ساده‌ترین آزادی‌های شخصی می‌جنگیدم.

این تصویر نه برای خانواده سنتی‌م قابل قبول بود، نه برای بخش بزرگی از چپ‌ها که خودشون از آزادی حرف می‌زدن.

بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.

خیلی از فشارهایی که تو اون سال‌ها کشیدم، نه از طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم.»

ما نمی دانیم که آن جریان که سپیده جزوش بوده است و تا حدودی نقش در دلزدگی وی داشته کدام بوده است؛

 

«البته آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم.

مشکلم هیچ‌وقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ سیاسی‌ای بود که هر روز بیشتر حس می‌کردم باهاش فاصله دارم.

در این بخش از یادداشت، توجه سپیده قلیان به «آزادی»( آزادی سیاسی، آزاد زندگی کردن، آزادی های شخصی، «انسان» در مقابل «فعال سیاسی خوب»، فرهنگ سیاسی) است. او از آزادی شخصی مانند لباس و همچنین آزادی «انسان» بودن صحبت می کند و می گوید آن جریانی که وی در آن بود از وی انتظار داشت که در قالب« فعال سیاسی خوب» جای بگیرد و این «آزادی» او، «آزادی شخصی» وی و «آزادی انسان بودن»اش را از وی می گرفت. و همین ها موجب شد که احساس کند بین آنچه وی می خواهد و جریانی که از آن صحبت می کند فاصله هست. او می گوید چپ ها از آزادی دم می زدند اما چندان به آن پای‌بند نبودند.

با این حال در این بخش تمرکز بیشتر بر «آزادی های شخصی» است. در مورد مساله ی پوشش ما همیشه فکر می کردیم که لباس هایی که سپیده می پوشد و یا رنگ هایی که برای موهایش انتخاب می کند بیشتر از آنکه امری شخصی باشد امری سیاسی است و در مخالفت با تعیین نوع پوشش از سوی حکومت استبدادی است.

 

«تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمی‌شناسی، با رفتارشون می‌شناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمی‌شه انسان‌ها رو فقط با ایدئولوژی قضاوت کرد .

با زندانی‌های مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی از پیش‌فرض‌هایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی می‌ریزه.»

در این جا یکی از نتیجه گیری های نادرست سپیده قلیان وجود دارد. اگر فرض را بر آن قرار دهیم که همه ی آنچه سپیده می گوید درست باشد باز هم یک زندانی و یا چند زندانی متعلق به یک تشکیلات نماینده ی کاملی برای آن تشکیلات و یا آن جهان‌بینی و آرمان نیستند و کافی برای این نیستند که گفته شود:«چون این چند زندانی مثلا رفتاری انقلابی و یا مناسب نداشتند پس کل تشکیلات و سپس جهان بینی و آرمان انقلابی کمونیسم هم ماهیتا ایراد دارد».(مساله ی سپیده قلیان نه نفی یک تشکیلات خاص بلکه نفی آرمان انقلابی کمونیسم است)

طبیعی است که یک تشکیلات در رهبران و کادرها و اعضایش تبلور می یابد و بنابراین یک فرد تبلوری خاص از یک تشکیلات عام، و یک تشکیلات انقلابی( به شرط این که واقعا انقلابی باشد) جلوه ای از یک جهان بینی و آرمان انقلابی است، اما این تشکیلات و  یا این چند فرد به تنهایی نمی توانند نماینده ی کل یک جهان بینی و یا یک تشکیلات باشند و تنها به طور بخشی و جزیی و خاص تبلور آن آرمان و تشکیلات می باشند. اگر این گونه تشکل ها زیاد باشند و نیز در تاریخ شان همواره دارای چنین ایراداتی بوده باشند، آنگاه می توان حکمی عمومی تر داد و گفت این جهان بینی و یا تشکیلات اشکال دارد که گروه هایی که به آن باور دارند و یا اعضایشان این گونه اند و یا در مورد این یا آن مساله پایشان می لنگد. در هر صورت تجربه ی فردی سپیده برای استنناج کلی وی کفایت ندارد.

در تاریخ 150 ساله ی کمونیسم احزاب و سازمان بسیاری وجود داشتند که می گفتند کمونیست هستند اما کمونیست نبودند. همین گونه بسیاری از احزاب و سازمان های انقلابی کمونیستی وجود داشتند که اشتباهات و ایرادات و اشکالات زیادی داشتند اما با این همه به مبارزه ی انقلابی خود ادامه می دادند . کمونیست های بسیاری با وجود این که ایرادات را می دیدند اما از مبارزه در جهت اهداف انقلابی شان دست بر نمی داشتند و در عین حال با مبارزه ی درونی تلاش برای بهتر کردن حزب و تشکیلات می کردند. آن احزاب انقلابی کمونیستی که قدرت سیاسی را به دست آوردند نه بری از اشتباه بودند و نه بری از انحراف و تنها به یاری مبارزه ی با آن اشتباهات و انحرافات توانا به کسب قدرت سیاسی شدند. افرادی که به بهانه ی ایرادات و یا اشتباهات یک حزب یا تشکیلات انقلابی کمونیست از آن و از جهان بینی و آرمان کمونیستی می گسستند چنان‌که گفتیم نتوانستند جهان بینی و آرمان بهتری بیاورند. آنها یا به جهان بینی های خرده بورژوایی رو آوردند و یا به حبهه ی ارتجاع وامپریالیسم پیوستند.

 گذشته از این ها، به صرف اینکه یک نفر بگوید من به ایدئولوژی طبقه ی کارگر باور دارم او را درعمل وفادار به این دیدگاه نمی کند. پذیرش دیدگاه و جهان بینی طبقه ی کارگر تنها گام نخست در تحول یک فرد باورمند به دیدگاه های دیگر به دیدگاه تازه است.

از سوی دیگر بین جهان بینی فرد و اعمال او ممکن است تضاد وجود داشته باشد. یعنی دیدگاه های وی پیشرفته تر از اعمال وی باشد. این تا آنجا که این اعمال بیانگر دیدگاه های واقعی وی نباشد یعنی وی به داشتن آن دیدگاه تظاهر نکند بلکه واقعا به آن ایمان داشته باشد تنها نشانگر این است که فرد باید بیشتر روی خودش کار کند و تضادهای میان وجود و شعور را از میان بردارد و به یک وحدت میان اندیشه و عمل اش برسد.

و بالاخره جهان بینی و ایدئولوژی طبقه ی کارگر جهان بینی انقلابی کمونیستی کمال مطلق نیست بلکه باید بر مبنای پراتیک مبارزه طبقاتی در هر کشور مشخص و در حالی که بنیان و اصول خود را حفظ می کند آنها را به کمالی تازه رساند و به روز شود.

 

شرح سپیده ی قلیان از تجارب خود با پادشاهی‌خواهان( سلطنت طلبان)

«برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب

باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود.

نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه.

بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.»

این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.

همه این تجربه‌ها، به علاوه مطالعه و سال‌ها فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم.

فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم. »

سپیده بالاتر گفته بود که مشکل اش با آدما نبود و «آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائل»است و اکنون می گوید که رابطه اش نسبت به این آدم ها با زندانی های پادشاهی خواه نزدیک تر بود!

روشن نیست که چرا سپیده قلیان به یک‌باره به پادشاهی‌خواهان می پرد!

 آیا این برای طرح یک تضاد شدید میان چپ هایی که از آزادی حرف می زنند و پادشاهی‌خواهانی که مرتجع اند و برای طرح «چرا چنین است؟» می باشد؟ آیا برای این است که چپ ها به خودشان آیند؟ و یا برای اینکه از زندانیان پادشاهی‌خواهان تمجید کرده باشد و این نشانه ی تمجید از جریان پادشاهی‌خواهان و سلطنت طلبان و تایید ضمنی آنها باشد؟ 

چنان که در بالا دیدیم سپیده از «آزادی، آزادی سیاسی، آزاد زندگی کردن، آزادی های شخصی» و «انسان» در مقابل «فعال سیاسی خوب» و نهایتا «فرهنگ سیاسی» صحبت می کند. و این فرهنگ سیاسی را دلیل ایجاد فاصله و جدایی قید می کند. حال در این جا وی در نزدیک بودن رابطه اش با زندانی های پادشاهی‌خواه از «طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان» صحبت می کند.

 اگر ملاک را آن نکات در مورد «آزادی» در نظر گیریم آن گاه پرسش این است که آیا پادشاهی‌خواهان  دنبال «آزادی» اند و یا خیر؟ آیا «آزادی سیاسی» را قبول دارند و یا خیر دنبال حکومت استبدادی هستند؟ آیا اجازه می دهند که فردی «فعال سیاسی»( نه موافق خودشان) باشد و یا خیر تمامی راه های فعالیت سیاسی مخالفین را می بندند؟ اگر اجازه ی«آزاد زندگی کردن» از نگاه پادشاهی‌خواهان صرفا پذیرش آزادی پوشش و مشروبات الکلی و کلاب رفتن و از این گونه ها نباشد و مثلا «آزادی تن فروشی» و«تجارت سکس» و توزیع و رواج «مواد مخدر» نیز جزو آن باشد، در این صورت آیا به واقع آنها اجازه «آزاد زندگی کردن» به مردم می دهند و یا خیر؟ آیا برای « انسان» بودن ارزش قائل اند و یا انسان( به ویژه زنان را) را با فقر و گرسنگی و تحقیر زیر استبداد و ستم و استثمار له می کنند؟و بالاخره «فرهنگ سیاسی»؟ آیا پادشاهی‌خواهان وسلطنت طلبان کدام فرهنگ سیاسی را جز فرهنگ سیاسی«شاهی و سلطنتی» و «حزب رستاخیزی» و «بله قربان گویی» قبول داشتند و دارند؟

صحبت بر سر چند زندانی نیست بلکه صحبت بر سر جهان بینی و مرام یک جریان سیاسی، یک حزب سیاسی، حزب پادشاهی‌خواهی و سلطنت طلبی است که نوکران امپریالیسم و صهیونیسم هستند و نقشی تبهکارانه و کثیف در تاریخ 50 سال حکومت خود و همچنین در دوران کنونی و در قبال جنبش خلق و جنبش ژینا اجرا کرده اند.

ممکن است چند زندانی در برخورد با سپیده قلیان و یا دیگران برای «آزادی های شخصی» احترام قائل شوند و یا در مواردی در «روابط انسانی» با دیگران بازتر و گشاده تر برخورد کنند و... اما آیا این ها دلیلی برای نام آوردن از آنها در مورد پذیرش«آزادی» نیست!

نام بردن از آنها در چنین متنی چه معنایی دارد؟ آیا از آنها صحبت نمی شود که آب پاکی به روی دارودسته ی پادشاهی‌خواهان و سلطنت طلبان مزدور و مرتجع پاشیده شود و ورق در مقابل چپ و دیگر نیروهای انقلابی و مترقی به نفع آنها برگردد؟

آیا حس نزدیکی به آنها به معنای حس نزدیکی به گروه های پادشاهی‌خواهان و سلطنت نیست؟

اگر نیست و سپیده قلیان واقعا نمی خواسته چنین چیزی را بگوید و ما فرض کنیم که وی با پیش کشیدن مسائلی مانند«طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تجربه مشترک زندان» خواسته خط و مرز معینی بین دلایل این «احساس نزدیکی» به چند زندانی پادشاهی‌خواه و ایدئولوژی و دیدگاه سیاسی جریان سیاسی آنها بکشد، چرا این را بسط بیشتری نمی دهد و مرزها را به گونه ای روشن ترسیم نمی کند و این چند فرد پادشاهی‌خواه و نوع برخوردشان را از دارودسته ی پادشاهی‌خواهان و نوع فعالیت سیاسی آنها جدا نمی کند؟

 

«امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.»

این ظاهرا از کلیدهای مهم این گسست است و دو بخش دارد یکی این که نقدی از کمونیسم است و دیگری تایید لیبرالیسم( جهان بینی بورژوازی) و با توجه به تایید شیوه ی برخورد چند زندانی پادشاهی‌خواه می تواند تایید ضمنی پادشاهی‌خواهی نیز به شمار آید. در زیر به صورتی کوتاه و در حد حوصله ی این مقاله به این باورهای سپیده قلیان می پردازیم.

 

آزادی فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدم ها.

اینها همه تابع منافع طبقات حاکم است.

آزادی فردی

همه ی طبقات از «آزادی» حرف می زنند. اما آزادی از آزادی شخصی گرفته - اگر در رابطه با مسائل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی باشد - تا آزادی های سیاسی، طبقاتی است.

در آمریکا این «آزادی فردی» است که فرد یا خانواده ای اسلحه داشته باشد. اما معنی ضمنی آن این است که جامعه و زندگی فرد ایمن و آزاد نیست و دزدی و خصومت شخصی و بیمار روانی و غیره وجود دارد. در جامعه ای که هیچ کدام از این ها وجود نداشته باشد چنین آزادی شخصی ای بی معناست.

در بسیاری از کشورهای سرمایه داری زن آزادی فردی و شخصی دارد که تن فروشی کند و این به این معناست که زن آزادی فردی واقعی ندارد. در جامعه ی کمونیستی هیچ زنی نیاز به خود فروشی ندارد.

همچنین در این گونه کشور بسیاری از دستورها در مورد مراقبت از خود( مالی، جانی و غیره ) در مورد این است که تهاجمی به شما صورت نگیرد. و این به این معناست که در چنین جامعه ای اساسا جایی برای اعتماد به دیگری وجود ندارد. فرد تنها می تواند به خویش اعتماد کندو تنها تلاش کند گلیم خود را از آب بیرون کشد.«آزادی فردی» در جوامع سرمایه داری و در لیبرالیسم، بورژوایی و مسخ شده است.

در این کشورها آنچه «آزادی فردی»خوانده می شود بیشتر از طریق بخش فرهنگی حکومت( فضای مجازی، مطبوعات، رادیو و تلویزیون، سینما و تاتر و موسیقی و دیگر هنرها، مذهب و ورزش و غیره) به افراد حقنه و یا جهت داده می شود( برای نمونه به «مُد» بنگریم). بسیاری از آن چه که فرد فکر می کند آزادانه و به میل شخص خود دنبال می کند در واقع محتوایی است که محصول یک نظام فرهنگی- سیاسی- اقتصادی است و در خدمت اسارت فرد است و در کل به منافع این نظام طبقاتی خدمت می کند.

برای نمونه ممکن است برخی زنان در یک چارچوب شخصی از فلان لباس خوش شان بیاید اما در مورد بسیاری از زنان این فرهنگ بورژوایی حاکم بر جامعه است که انگیزه و علت و محتوای این «خوش آمدن» را تعیین می کند.

و یا فرد دوست دارد ساعات فراغت خود را به سینما و تاتر برود، موسیقی گوش دهد و کتاب بخواند. در مورد تمام این ها به طورعمده این نظام حاکم است که محتوا را تعیین می کند و به علائق فرد جهت می دهد.

آزادی فردی در کمونیسم به کمال خود می رسد. محتوی و مضمون و همچنین حدود آن با سرمایه داری تفاوت کیفی دارد.

تکثر

در حال حاضر در دنیا «تکثر» به این معنا که هر کس هر چه دل اش می خواهد بگوید و یا انجام دهد وجود ندارد. «تکثر» از دیدگاه حکومت طبقاتی، هرگز مطلق نیست و نسبی است. هیچ حکومتی مخالف خود را اگر قصد اخلال در نظم جاری و یا تغییر و سرنگونی حکومت را داشته باشد آزاد نمی گذارد. این کار را یا مستقیما انجام می دهد و یا غیرمستقیم از طریق ده ها و صدها سازمان و گروه های غیر حکومتی که ساخته و پرورده است. در معنای «تکثر» در حکومت های پیشرفته ی غربی نه نژادها آزادند نه قوم ها و نه مهاجران و نه طبقات و نه زنان و نه جوانان و نه اندیشه ها و احزابی که مخالف سرمایه داری و خواهان سرنگونی حکومت طبقات سرمایه دار و نابودی سرمایه داری هستند. سرمایه داری همه گرایش های مهم و اساسی را بر طبق منافع طبقه ی سرمایه دار شکل می دهد و از تمامی گرایش های ضد خود تا آنجا که بتواند جلوگیری می کند.

حقوق برابر

«حقوق برابر» خواه نا خواه در برابر قانون می توان طرح شود و نه حقوق برابر به طور مجرد. قانون هم در ماهیت امر طبقاتی است و بسته به طبقه ای دارد که قدرت سیاسی را در دست گرفته است. در قانون سوسیالیستی یک استثمارگر نمی تواند «حقوق برابر» با یک استثمار شده داشته باشد. در جامعه ای که قرار است در آن عدالت یا برابری اجتماعی( به مفهوم سوسیالیستی و نه کمونیستی این مفهوم) باشد چگونه می توان حقوق برابر مورد نظر سپیده قلیان را رعایت کرد و در عین حال مانع شکل گیری و بازگشت استثمار شد؟ این پرسش کلیدی در تحول جامعه ی سوسیالیستی به جامعه ی کمونیستی است. در کمونیسم «حقوق برابر»به معنای اقتصادی آن وجود ندارد. کسی که وضع جسمی بهتری دارد و بیشتر کار می کند برداشت بیشتری از درآمد جامعه( البته به گفته ی مارکس پس از کسر آنچه برای نیازهای عمومی لازم است)، نسبت به کسی که وضع جسمی خیلی خوبی ندارد و بنابراین کمتر می تواند کار کند نمی کند بلکه هر دو نسبت به نیازهاشان و در نتیجه «نابرابر» برداشت می کنند.

محدود کردن قدرت حکومت

 در هیچ نظام طبقاتی در تاریخ محدود کردن قدرت دولت(حکومت) وجود نداشته است بلکه اگر به دولت نگاه کنیم می بینیم که دولت در سرمایه داری( خواه لیبرالی و خواه فاشیستی) به گسترده ترین شکل خود می رسد.

کمونیست ها خواهان «محدود کردن قدرت حکومت» یا دولت در فراشد سوسیالیستی کردن اقتصاد و سیاست و فرهنگ و رفتن به سوی کمونیسم هستند. اما این چگونه صورت می گیرد؟ این تنها با انتقال وظایف دولت( یعنی اداره ی جامعه و نیازهای آن و نه حکومت بر جامعه) به وظایف جامعه می تواند صورت بگیرد. هر چقدر قدرت جامعه و توانایی برای کسب مسئولیت و انجام کارها بیشتر شود قدرت حکومت محدود می گردد.

در واقع کمونیست ها خواهان آن نیستند که تنها قدرت دولت( حکومت) محدود گردد، بلکه خواهان آن اند که قدرت دولت برداشته شود و جامعه جای دولت را بگیرد. این از راه همان محدود و کم کردن وظایف و نقش دولت می تواند انجام شود. آنچه مارکس و انگلس«به خواب رفتن دولت» و یا «محو شدن دولت» می نامند.

حق انتخاب

 «حق انتخاب» آدم ها امری نسبی است و گستره و چند و چون آن: یک- بستگی به حکومت طبقه ای که حاکم است دارد، دو- بستگی به درجه ی پیشرفت اقتصادی- سیاسی جامعه دارد و سه - بستگی به تحول فرهنگی آدم ها دارد. حق انتخاب زمانی واقعی است که آزادی وجود داشته باشد. در حکومت هایی که آزادی وجود ندارد آنچه که به شکل «حق انتخاب» دیده می شود در واقع انتخاب بر مبنای ایدئولوژی و جهان بینی حاکم است.

 حق انتخاب بر مبنای اکثریت و اقلیت مانع مبارزه ی اقلیت با اکثریت نیست و اقلیت می تواند در مقابل انتخاب اکثریت بایستد و با آن ستیز کند. این گونه نیست که اگر در نتیجه ی تبلیغات سرسام آور امپریالیست ها و ارتجاع شاهی، توده ها حکومت سلطنتی را انتخاب کردند کمونیست ها به آن احترام بگذارند و بگویند چون «حق انتخاب» را قبول دارندپس از ستیز با آن و تغییردادن راه توده ها خودداری می کنند. و البته روشن است که چنین مخالفتی را با صبر و حوصله ی زیاد و ضمن یک کار تبلیغی و ترویجی به پیش خواهند برد. یکی از وجوه مهم نظر و عمل کمونیست ها مبارزه با همین حق انتخاب های خودبه خودی و بورژوایی است. مبارزه ی کمونیست ها با اکونومیسم در طبقه ی کارگر و مبارزه با جریان خود به خودی در این طبقه مبارزه با «حق انتخاب» بورژوایی و جایگزین کردن حق انتخاب کمونیستی است. زیرا در ماهیت امر این حق انتخاب نیست که مبارزه ی توده های کارگر را در جهت تردیونیونیسم جهت می دهد، بلکه این فرهنگ سرمایه داری و جهان بینی بورژوایی حاکم است که به انتخاب آنها جهت می دهد و مبارزه ی آنها را در چارچوب اکونومیسم محدود می کند.

 در جامعه ی کمونیستی حق انتخاب آدم ها کیفیتا بیشتر و تکامل یافته تر از جامعه ی سرمایه داری است، اما در چنین جامعه ای ما با انسان های بافرهنگی روبروییم که انتخاب هاشان در هر مورد مشخص( سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، شخصی همچون پوشاک و نوع علائق و رفتارها و غیره) بر مبنای آزادی واقعی و گسترده و آگاهی ای بسیار در سطح بالا و روابط انسانی بسیار پیشرفته خواهد بود . از سوی دیگر انتخاب صرفا یک سرگرمی یا دلخوشی نیست و یا حد سرگرمی و دلخوشی بودن آن حد اصلی آن نیست بلکه فرعی آن است.

 

«اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.»

آنچه سپیده می گوید به این معناست که سپیده پیش از این نگاه اش لیبرال بوده امروز لیبرال تر شده است. با توجه به آنچه سپیده پیش از این نوشته است، به نظر استفاده از «لیبرال» در این جا همان خواست آزادی های مورد بحث و نیز شیوه های برخورد به افراد گوناگون و انتخاب های شخصی شان و یا وابستگی های سیاسی شان باشد تا گرایش به یک حزب لیبرالی.

با این حال لیبرال تر شدن نگاه را اگر با گسست از چپ همراه کنیم نشانگر ایدئولوژی و جهان بینی کنونی سپیده قلیان است: لیبرالیسم.

یک چپ نمی تواند نگاه لیبرالی داشته باشد. زیرا لیبرال( اگر در مورد آن دست به سفسطه نزنیم) نگاه طبقه ی بورژوازی و در دوران اخیر بخشی از طبقه ی بورژوازی خواه در کشورهای امپریالیستی و خواه در کشورهای زیرسلطه است.

در ماهیت امر سپیده خود را دیگر در سنت چپ تعریف نمی کند اما در سنت بورژوازی( یا خرده بورژوازی) تعریف می کند. این امر ظاهرا با آن تعریف از پادشاهی‌خواهان جور در نمی آید و یا اینکه اگر بخواهیم آن را جور کنیم به این معنا خواهد بود که سپیده قلیان از دیدگاه لیبرال ها، به پادشاهی‌خواهان نگاه می کند.

در این صورت وی بهتر می بود که تمامی وجوه برخورد جریان لیبرال ایرانی را به سلطنت طلبان و تضادهای آنها را نیز بیان می کرد( می توانست در حالی که در مورد تضادهایش با چپ ها توضیح می دهد در مورد تضادهایش با پادشاهی‌خواهان نیز توضیح دهد). اما وی چنین نمی کند. نه تضادهایش را با پادشاهی‌خواهان توضیح می دهد و نه حتی تضادش با دیدگاه لیبرال سیاسی یعنی بورژوازی ملی لیبرال ایران.

به جای یک جهان بینی تام و تمام به جای «سنت چپ»، صرفا به این که نگاه اش «لیبرالی تر» شده است اشاره می کند.

 

«این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت سیاسی نیست؛ حاصل سال‌ها زندگیه.

همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.

ممکنه خیلی‌ها با این مسیر موافق نباشن.

حقشونه.

ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت و قابل پیش‌بینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم.»

این که قرار نیست سپیده یک تصویر ثابت و قابل پیش بینی از خودش در ذهن همگان داشته باشد به این معناست که وی باید نوآور باشد و نه کهنه آور. اما نه طرح مباحث سپیده در مورد «آزادی» نو است و نه گرایش اش به لیبرالیسم. لیبرالیسم چیز نویی نیست و باور آوردن به آن به معنای نوآوری نیست.

منظور از «تصویر ثابت و قابل پیش بینی» اگر آن را در وجهی منفی( یا نفی کننده ی گرایش های موجود یا آنچه موجود است) ارزیابی کنیم یعنی خلاف جریان آب حرکت کردن. و این تمامی وجوه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی و غیره را در بر می گیرد.

در عین حال تصویر ثابت و قابل پیش بینی همیشه منفی نیست بلکه می تواند مثبت باشد. اگر یک کمونیست( و یا یک زندانی انقلابی) که همواره مقابل ارتجاع محکم ایستاده باشد و توده ها از وی تصویر ثابت و قابل پیش بینی« همچون کوه ستبر و استوار» را ساخته باشند و آنگاه کمونیست و یا این زندانی بخواهد این تصویر ثابت و قابل پیش بینی را از بین ببرد و خود را متغیر و غیرقابل پیش بینی سازد و پس دیگر در مقابل ارتجاع نایستد و تسلیم شود، آن تصویر را به یک تصویر منفی از خودش در ذهن توده ها تغییر داده است، در حالی که اگر باز هم مستحکم تر بایستد بر بستر تصویر پیشین، تصویر مثبت تر و کامل تری از خود در ذهن توده هاترسیم کرده است. سپیده با رفتن به سوی «لیبرالیسم» تنها تصویر مثبت خودش را با تصویری منفی عوض کرده است. او به پیش نرفته بل‌ به پس رفته است. 

 

«اگه از این سال‌ها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش رسیدی.

منم می‌خوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه همه باهاش موافق نباشن.»

اگر من از دیدگاهی انقلابی به دیدگاهی ارتجاعی برگشت کنم و آن را به عنوان این که حقیقت است بلند اعلام کنم ممکن است کسانی از جبهه ی انقلاب و چپ آزادی مرا در گفتن حقیقت گرامی بدارند و حقیقت گویی و مسئولیت پذیری ام در قبال گفتن آن را تحسین کنند اما دیدگاه مرا نه تنها تایید نخواهند کرد بلکه با آن تا آنجا که من و جایگاهم برایشان اهمیت داشته باشد به مبارزه برخواهند خاست. 

این که فرد با همه به مقابله برخیزد و یا اینکه در موافق نبودن همه با خودش، نوعی «پیشرو بودن» برای خود لحاظ کند، تنها در صورتی ارزشمند و درست است که فرد به دیدگاهی انقلابی تر و پیشروتر از دیگران و جامعه رسیده باشد و حق به جانب فرد باشد. در صورتی که به دیدگاهی عقب مانده و یا ارتجاعی رسیده باشد این ارزش و اهمیت چندانی نخواهد داشت. گفتن این که من از «سنت چپ» جدا شدم و خودم را دیگر جزو آن نمی دانم و یا «لیبرال تر» از پیش شدم طبعا مخالفت انقلابیون را با فرد بر خواهد انگیخت. اما این میان من قهرمان راست گویی و حقیقت گویی نخواهم بود و عقب مانده ی مشهوری در مقابل پیشروان خواهم گشت.

در مورد سپیده قلیان، راست و صادقانه گفتن این که نظرات اش چه تغییری کرده است خوب است و ما صداقت و شجاعت اش را تحسین می کنیم، اما این تغییری در مورد داوری ما در مورد محتوی این تغییر نمی دهد. لیبرالیسم گامی به پیش برای کسی که در «سنت چپ» بوده نیست، گامی بزرگ به پس است.

نتیجه گیری

سپیده قلیان در کل از چپ جدا شده است و این بیشتر به دلیل آن نکاتی است که وی در زیر عنوان «آزادی» بازگو می کند. او به «لیبرالیسم بیشتر» گرایش یافته است و این در ماهیت امر نفی رادیکالیسم کمونیستی است و نه نفی اشکالات و ایرادات چند فرد یا تشکیلات چپ.

بیرون رفتن از چپ و رادیکالیسم کمونیستی و  گرایش به راست و لیبرالیسم( که طبعا صحبت نکردن از عدالت اجتماعی را هم در برخواهدداشت) منفی است. این ها به جای خود مهم هستند. اگر یادداشت سپیده در این حدود بود در همین حدود به نقد گرفته می شد. اما این ها همه مساله نیستند.

 یادداشت سپیده در عین حال و در ضمن این رفتن از کمونیسم به لیبرالیسم و تبلیغ لیبرالیسم به تایید برخوردهای چند زندانی پادشاهی خواه پرداخته است. سپیده با تایید برخوردهای چند زندانی در مقابل چپ ها خواسته و ناخواسته به دلیل روشن نکردن خط و مرزها و حدود آنچه که از آن صحبت می کند، به طور غیرمستقیم سلطنت طلبان را تایید می کند. و این تایید غیرمستقیم سلطنت طلبان مرتجع است که مخالفت با یادداشت سپیده را مهم تر می کند. او با عنوان کردن مساله ی «آزادی» ها تنها از رادیکالیسم به لیبرالیسم نرفته است، بلکه با تایید ضمنی سلطنت طلبان، خواسته و ناخواسته گامی از جبهه ی کارگران و طبقات خلقی، به سوی طبقات سرمایه داران مزدور و ضدخلقی وابسته به ارتجاع امپریالیستی برداشته است.    

م- دامون

تیرماه 1405

 

 

Thursday, July 23, 2026

نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی یکم)

 

 

چنان که در توضیحی در آغاز مقاله ی نخست گفتیم نقد یادداشت سپیده قلیان در دو مقاله تنظیم شده است. نام مقاله ی نخست درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و«کمونیسم کارگری» بود و مقاله ی دوم نام نقد یادداشت سپیده قلیان (نقد دوم) را دارد که خود دو بخش است.    

نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی یکم)

 

«حالا که دوباره فرصتی پیش اومده حرف بزنم، دوست دارم یه کم از مسیر فکری و سیاسی خودم براتون بگم.
راستش هیچ‌وقت نفهمیدم از کی این انتظار درست شد که یه فعال سیاسی باید همیشه مورد تأیید همه باشه، هیچ اشتباهی نکنه، همیشه تحسین بشه و تا آخر عمر همون آدمی بمونه که بقیه ازش انتظار دارن.»


« تایید همه»
هیچ کمونیستی نگفته و انتظار نداشته که یک «فعال سیاسی باید همیشه مورد تایید همه باشد».
نخست در مورد « تایید همه» تامل کنیم.
یک فعال سیاسی کمونیست( نه رویزیونیست، نه ترتسکیست) اساسا نمی تواند مورد تایید «همه» باشد. در درجه اول نمی تواند مورد تایید طبقه ی سرمایه دار و سپس طبقه ی خرده بورژوازی باشد. مگر در مراحل و دوره هایی در آن چه می گوید وحدتی بین طبقه ی کارگر و طبقات غیر کارگر برقرار گردد. اگر یک کمونیست شعارهایی به نفع کشاورزان و یا طبقات میانی بدهد و برنامه اش در عین حال توجه به منافع این طبقات را در چارچوب وفاداری به شعارها و برنامه های طبقه ی کارگر داشته باشد مورد تایید این طبقات قرار خواهد گرفت. اما آنجا که این کمونیست باید خط فاصل بین منافع طبقه ی کارگر و هر طبقه ی دیگری را ترسیم کند بی شک در چنین مراحل و دورانی به طور مطلقی مورد تایید آنها قرار نخواهد گرفت. این مساله در مورد خصوصیات اخلاقی و سبک کار یک کمونیست هم صدق می کند.
همچنین یک کمونیست می تواند در میان طبقه ی کارگر نوآوری کند و باورهای تازه ی خود را طرح کند و گاه در اقلیت قرار گرفته و با دیگر کمونیست ها در تضاد قرار گیرد و مورد تایید قرار نگیرد. اگر این باورها چیز واقعا تازه ای را پیش آورد که به نفع طبقه ی کارگرباشند و راه های تازه ای را برای پیشرفت و تکامل مبارزه ی طبقاتی این طبقه و کسب قدرت سیاسی و برقراری سوسیالیسم و کمونیسم ارائه دهند آنگاه چنانچه این کمونیست به مبارزه ی خود با دیگر کمونیست که پیرو باورهای پیشین خود که اکنون نادرست هستند و یا در شرایط کنونی نادرست هستند، ادامه دهد حتی اگر برای مدتی در اقلیت باشد بسته به شرایط مساعد می تواند با مبارزه ی ایدئولوژیک نظر خود را نظر اکثریت کند و مبارزه ی طبقه ی کارگر را پیش برد.
از سوی دیگر اگر یک فعال سیاسی کمونیست از جهانبینی خود دست بشوید و به جهان بینی طبقات دیگر خرده بورژوایی یا بورژوایی بگراید گرچه به احتمال مورد تایید طبقاتی که به جهان بینی آن ها گرویده قرار خواهد گرفت اما مورد تایید طبقه ی کارگر نخواهد بود.
اما اگر یک کمونیست جهانبینی و باورهای خود یا ایدئولوژی خود را به نفع جهان بینی و باورهای طبقات دیگر کنار بگذارد مورد تایید طبقه ی کارگر واقع نخواهد شد.
در مورد مسائل شخصی نیز ممکن است طرز لباس پوشیدن و یا مبادی آداب بودن با کمونیست های دیگر اختلاف داشته باشد و مثلا مورد تایید آنها نباشد. این امر تا جایی که مسائل شخصی به مبارزات آن فرد و گروه لطمه ای نزند مشکلی نیست و نباید مورد انتقاد قرار بگیرد اما اگر به مبارزه ی آن فرد و یا مبارزه ی طبقاتی گروه آسیب وارد کند باید مورد انتقاد قرار گرفته و کنار گذاشته شود.
 «اشتباه»
 یک کمونیست می تواند اشتباه کند( و کیست که اشتباه نکند!) و این به خودی خود اشکالی ندارد، اما در صورتی که متوجه اشتباه خود شد و یا دیگر دوستان اش وی را متوجه اشتباه اش کردند باید صداقت داشته باشد که اشتباه خود را بپذیرد و فروتتی و شهامت اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و تلاش کند آن را اصلاح کند.
«تحسین»
قرار نیست که هیچ کمونیستی«همیشه تحسین بشود» اما دلیلی هم وجود ندارد که اگر نخواهد تحسین شود از راه درست خود دست بردارد و دست به کارهای اشتباه زند و تلاش کند که مورد تحسین واقع نشود. مضحک است که کسی راه اشتباهی را انتخاب کند و بگوید چون قرار نیست همیشه تحسین شود این راه را انتخاب کرده است!
او باید یک کمونیست باشد و راهی را که درست دانسته ادامه دهد. بی آنکه تحسین دیگران وی را مغرور کند و یا فقدان تحسین وی را افسرده و نفس وی را ضعیف سازد.
«همانی که هست باقی بماند»
قرار نیست که یک کمونیست تا آخر عمر همانی که هست باقی بماند. یک کمونیست همواره باید چندین مبارزه را هم زمان و با عمده و غیرعمده شدن برخی نسبت به برخی دیگر پیش ببرد.
 یک - مبارزه با طبقات استثمارگر و ستمگر( ارتجاع داخلی و امپریالیسم و نیروهای وابسته به آنها)؛
 دو- مبارزه با طبقات درون خلق غیر کارگر(و احزاب شان) برای زدودن اشتباهات و انحرافات آنها، پیروی شان از بورژوازی و یا و برای وحدت خلق و وحدت طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی؛
 سه - مبارزه درون طبقه ی کارگر و درون حزب طبقه ی کارگر برای برای زدودن تاثیرات منفی دیگر طبقات خلقی درون طبقه ی کارگر و یا تاثیر افکار بخش های عقب مانده تر طبقه بر بخش های پیشرو؛
چهار- مبارزه با خودش و با جهان بینی لیبرالی- بورژوایی( یا ارتجاعی- بورژوایی) که حاکم بر جامعه است و تمامی طبقات جامعه را زیر تاثیر خود قرار می دهد و برقراری جهان بینی مارکسیستی- پرولتری درون ذهن و احساسات پرولتری درون احساسات خودش.
درون چنین مبارزاتی یک کمونیست در حالی که همیشه کمونیست باقی خواهد ماند اما جهانبینی کمونیستی وی همواره نو خواهد گردید و کمال خواهد یافت. این تغییر، تغییر مثبت و کمال یابنده است.
اما اگر منظور از باقی نماندن به همان حدودی که هست به معنای تغییر به نفع جهان بینی های خرده بورژوایی و بورژوایی و ارتجاعی باشد آن گاه چنین تغییراتی نه مثبت بلکه منفی بوده و نه به نفع آن کمونیست است و نه به نفع دوستان اش و نه به نفع حزب اش و نه به نفع طبقه اش و نه به نفع خلق و کشورش . بنابراین باید دوستان و رفقایش با چنین تغییرات منفی ای در وی مبارزه کنند و تا جایی که ممکن است به وی یاری دهند اشتباهات و انحرافات خود را اصلاح کند و به جهان بینی کمونیستی اش بازگردانده شود.


«اگه قرار بود فقط همون حرفایی رو بزنیم که به دل مردم بشینه و با موج حرکت کنیم، که اساساً فعالیت سیاسی بی‌معنی می‌شد.»


خلاف موج حرکت کردن کدام است و با موج حرکت کردن، کدام؟
یک کمونیست قرار نیست که همیشه حرفایی را بزند که به دل مردم بشیند. گاه یک کمونیست باید با افکار و اخلاق مردم مبارزه کند و این در صورتی است که مردم اشتباه کنند و از اندیشه هایی پیروی کنند که نادرست هستند. یک کمونیست در عین یادگیری از توده ها و بودن در مقام یک شاگرد نزد آنها، با دنباله روی از توده ها مبارزه می کند و در عین آموختن از آنچه درست است با آنچه نادرست مبارزه می کند. یک کمونیست باید در پیشاپیش توده ها حرکت کند نه در پی آنها. روشن است که پیشاپیش حرکت کردن تضادهایی را با توده موجب گردد.
یک کمونیست باید خلاف جریان آب حرکت کند. حرکت خلاف جریان آب یک اصل مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی است. اما خلاف جریان آب حرکت کردن به معنای مبارزه با آنچه نادرست است می باشد و پیشرو بودن در یافتن و طرح اندیشه ها و مسائل نو و راه های نو برای مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر در راه ساختن سوسیالیسم و کمونیسم و نه به معنای گرویدن به اندیشه ها و جهان بینی خرده بورژوایی و بورژوایی( رویزیونیستی- ترتسکیستی- آنارشیستی و نیهلیستی و پسامدرنیستی و غیره). این خودش با موج آب حرکت کردن است و نه خلاف آن حرکت کردن.
رفتن از جبهه ی انقلاب به جبهه ی ارتجاع، حرکتی خلاف موج نیست.
رفتن از جبهه ی طبقه ی کارگر به جبهه ی خرده بورژوایی حرکتی خلاف موج نیست.
گرایش به امور انحرافی خلاف موج نیست.
مبارزه با کمونیسم و چپ خلاف موج حرکت کردن نیست.
کمونیسم ماندن در سخت ترین شرایط و مبارزه در راه برقراری حکومت دموکراتیک نوین، سوسیالیستی و کمونیستی و نشان دادن راه های نو برای این برقراری، خلاف موج حرکت کردن است.
این امر اساس قضیه است و روشن است که در مورد مسائل شخصی و فردی که به خود فرد مربوط باشد و تاثیری منفی بر مبارزه طبقاتی نداشته باشد، صدقی ندارد. مگر آن که بخواهیم بر سر پوشاک کمونیستی و در این چارچوب صحبت کنیم.
بی معنایی فعالیت سیاسی در صورت حرکت با موج
آری «فعالیت سیاسی بی معنا می شد» اگر می خواستیم همواره با موج حرکت کنیم. اما رفتن از جبهه ی طبقه ی کارگر به جبهه ی خرده بورژوایی( هر چند که این طبقه در شرایط کنونی جزو طبقات خلق به به شمار می آید فعالیت سیاسی را بی معنا نمی کند اما ماهیت آن را تغییر می دهد. فعالیت سیاسی در خدمت طبقه ی کارگر را به فعالیت سیاسی در خدمت خرده بورژوازی تبدیل می کند.  


«وظیفه ما این نیست که همیشه با جریان پیش بریم؛ وظیفه ما اینه که حقیقتی رو که بهش رسیدیم بگیم، حتی اگه گرون تموم بشه.»


گفتن حقیقت یک چیز است و ماهیت آنچه گفته می شود چیزی دیگر!
حقیقت را گفتن خوب است اما لزوما به معنای خلاف موج و جریان آب حرکت کردن نیست. چیستی و ماهیت و خصلت حقیقت است که می تواند همراه جریان باشد و یا خلاف جریان. 
ما باید حقیقتی را که بهش رسیدیم بگوییم حتی اگر گران تمام بشود. این خوب است اما به خودی خود تعیین کننده ی ماهیت آن چه می گوییم نیست.
نخست باید دید این حقیقت اصلا چیست و در چه موردی است. حقیقت است یا ناحقیقت. ممکن آنچه ما به آن رسیدیم حقیقتی نوین و به درد بخور و راهگشا برای مبارزه ی طبقه ی کارگر باشد، در این صورت آنچه در بالا درباره ی آن گفتیم راست در می آید. فرد کمونیستی که حقیقت نوینی را که به آن رسیده بازگو می کند آن را به معرض بازخورد قرار می دهد و در راه آن مبارزه می کند و تلاش می کند که آن را بر کرسی بنشاند و به مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر یاری دهد پیش برود.
 اما همچنین ممکن است که آنچه وی حقیقت می پندارد، حقیقت چندان بزرگی نباشد و حقیقت کوچکی باشد.
 ممکن است حقیقت باشد اما کیفیت و ماهیت آن حقیقت ضد انقلابی و ارتجاعی باشد. کمونیستی که از مبارزه برای کمونیسم دست می کشد و به جریان های دیگر می پیوندند و یا به انفعال می گراید و آن را با صدای بلند اعلام می کند بهتر از کمونیستی است که از کمونیسم دست کشیده و به جریان دیگر و یا به انفعال گراییده اما حاضر نیست آن را آشکارا اعلام کند و در خفا آن را پیش می برد. اما تفاوتی ماهوی بین راهی که این دو فرد برگزیده اند اگر یکسان باشد( گرویدن به ضد انقلاب و ارتجاع و یا انفعال) ایجاد نمی کند. هر دو در نهایت به ضد انقلاب و ارتجاع گرویده اند و یا هر دو در نهایت منفعل گردیده اند.


«برای همین از نقد و مخالفت نمی‌ترسم»


نترسیدن از نقد و مخالفت و در عین حال آماده بودن برای تصیحیح اشتباهات خود در صورت اثبات
یک کمونیست از نقد و مخالفت نمی ترسد اما اگر آنچه حقیقت می داند و در معرض بازخورد قرار گرفت مورد تایید واقع نشد و روشن شد که ممکن است بخش ناچیزی از آن حقیقت باشد و یا در کل حقیقت آنچنان مهم و تاثیر گذاری در مبارزه طبقاتی نباشد و یا آنچه گفته می شود اصلا به ضرر کمونیسم و دارای ماهیت ضدانقلابی و ارتجاعی باشد، در این صورت باید در عین این که از نقد و مخالفت نترسد در عین حال آماده باشد تا درک خود را تصحیح کند. نترسیدن از نقد و مخالفت زمانی که یک فرد به دیدگاه های نادرستی رسیده و یا راه اشتباهی در پیش گرفته و مصرانه از آنچه اشتباه است دفاع کردن و یا در قبال آنها بی اهمیت بودن و سخن خود را تکرارکردن، نشانه ی «شجاعت» نیست.
تصحیح کردن خود به معنای شجاعت و نترسیدن و نهراسیدن از اشتباه و یا ارزیابی غلوآمیز از امری است که آن را «حقیقت» دانسته است.


«نه اینکه خودمو معصوم بدونم یا ادعا کنم حقیقت مطلق دستمه. همونقدر که بقیه حق دارن در مورد من قضاوت کنن، منم حق دارم تجربه‌هامو تعریف کنم، از جریانایی که باهاشون زندگی کردم تحلیل خودمو بدم و بر اساسش بگم امروز کجا ایستادم.»


 یک کمونیست باید صادق و رک و راست باشد. اما صادق بودن و رک و راست بودن به معنای این نیست که هر چه یک کمونیست گفت درست است. کمونیستی که جبهه ی طبقه ی کارگر را نقد می کند برای این که مبارزه ی طبقاتی را پیش ببرد فرق می کند با کمونیستی که جبهه ی طبقه ی کارگر را نقد می کند برای آینکه مبارزه ی طبقاتی را به پس ببرد. این دیگر کمونیست نیست. یک خرده بورژوا است. کمونیستی که جبهه ی طبقه ی کارگر را ترک می کند و به جبهه ی خرده بورژوازی و یا بورژوازی لیبرال و یا بورژوازی مرتجع و نوکران امپریالیسم می پیوندد دیگر کمونیست نیست.
این خوب است که فردی خودش را «معصوم» نداند و ادعا نکند که «حقیقت مطلق» در دستان وی است. این خوب است که تجربه هاش را تعریف کند و شجاعت نقد بقیه را( جریان ها را) داشته باشد که از آنها تجربه داشته سخن بگوید و بالاخره بگوید کجا ایستاده است. اما همه ی این ها زمانی خوب است که این «کجا» جایی باشد که در آن بشود به طبقه ی کارگر و خلق خدمت کرد. اگر نه چنین جایی بلکه جایی باشد که در خدمت طبقه ی کارگر و خلق نباشد، آنگاه در حالی که «گفتن» اهمیت دارد( زیرا اگر نگوید کجا ایستاده است شاید نتوان به راحتی فهمید) «شنیدن» نیز اهمیت دارد. به ویژه شنیدن نقد این «کجا»! 


«من یک‌شبه نیومدم تو سیاست که یک‌شبه هم در برم یا با هر موجی نظرمو عوض کنم.»

 دو گونه ی فرصت طلبی
این مساله تفاوتی در اصل مساله کجا ایستاده ام نمی دهد. «الان کجا ایستاده ام» مهم است. این که برخی با هر موج رنگ عوض می کند و برخی دیگر می آیند و پس ده و یا بیست سال مبارزه و با کلی تجارب رنگ عوض می کنند، تفاوتی اساسی در رویکرد نهایی آنها نمی دهد. نهایت این که در مورد افرادی که با هر موج رنگ عوض می کنند اصلا کمونیست نمی گویند در حالی که دسته ی دوم ممکن است کمونیست بوده باشند اما با تغییر دیدگاه های خودشان که آن را البته به تجاربی که با کمونیست ها( چپ ها) داشته اند نسبت می دهند همان راه هایی را می روند که در مجموع همان افراد با «هر موج نظر تغییر داده» رفته اند. یکی از آغاز اپورتونیست و مد روزی بود و دیگری نخست کمونیست بود و خدماتی هم کرد( یا شاید کرده باشد) سپس اپورتونیست( رویزیونیست، ترتسکیست و سلطنت طلب و پادشاهی خواه و یا منفعل) شد. 

م- دامون

تیرماه 1405

 

 

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و«کمونیسم کارگری»(2)

 

 دیدگاه بخش نخست

مساله‌ی تغییر دیدگاه   

چهار-«حس نزدیکی در مواجهه با زندگی و روابط انسانی و تجربه مشترک زندان»
حال به یادداشت سپیده قلیان بپردازیم. او از روابط اش درون زندان و اینکه با «زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بوده است» می نویسد. او می گوید «نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری[به پادشاهی خواهان] می‌کردم». او همچنین اشاره کرده که «تجربه زندان، مطالعه و مواجهه با رفتار جریان‌های مختلف» در تغییر دیدگاه هایش موثر بوده است».
برای ما روشن نیست که سپیده به کدام یک از این اصول و ضوابطی که ما در بالا به مهم ترین آنها اشاره کردیم انتقاد داشته است. او از «مطالعه» حرف زده است اما روشن نیست که منظور وی از «مطالعه»، مطالعه‌ی مبانی تئوریک- سیاسی و تشکیلاتی و یا اخلاقی کمونیسم بوده است و یا تنها مطالعه ی«جریان ها مختلف». در هر حال وی به طور مشخص انتقادی تئوریک- سیاسی و یا تشکیلاتی از مبانی مارکسیسم( لنینیسم و مائوئیسم) و سوسیالیسم و کمونیسم و یا حتی دیدگاه ها و اعمال کمونیست ها در ایران طرح نکرده است.
در عین حال وی از «مواجهه با رفتارهای جریان های مختلف» و در برخورد با «زندگی»و« روابط انسانی» و«تجربه مشترک زندان» سخن گفته است اما نه نامی از «جریان» خاصی می برد و نه در مورد ویژگی های این «رفتار»هایی از جانب زندانیان چپ( و دموکرات) که با آنها مواجه شده است و او به آنها نزدیک بوده است صحبتی می کند. او صرفا می گوید که به زندانیان پادشاهی‌خواه «حس نزدیکی بیشتری» می کرده است!
همچنین روشن نیست که از نظر سپیده قلیان، «طرز مواجهه با زندگی» و «روابط انسانی» و «تو تجربه مشترک زندان»، چه «طرزی» بوده و دیدگاه ها و معیارهای وی چه بوده است که سپیده در قیاس میان زندانیان چپ و زندانیان پادشاهی‌خواه احساس نزدیکی بیشتری به زندانیان پادشاهی‌خواه می‌کرده است! اینها روشن نیست.
به‌طور کلی این گونه چرخش‌ها گاه به حزب و تشکیلاتی که فرد عضوی از آن است و یا شاهد و ناظر حرف‌ها و اعمال‌شان است برمی گردد که در این صورت باید این دیدگاه و اعمال این احزاب مورد بررسی قرار گیرند.
گاه به برخی از افراد یک جریان سیاسی یا جریان‌های سیاسی گوناگون بر می‌گردد که در این صورت صحبت بر سر برخی افراد است و باید این کنش این افراد بررسی شوند.(به نظر می رسد که این یکی از مواردی باشد که سپیده قلیان در مورد آن توضیحی اقتاع کننده نمی دهد.)
گاهی نیز به ویژگی‌های دسته دیگری(در اینجا سلطنت طلبان) بر می گردد که از جهات معینی در مقامی بالاتر قرار داده می شوند و در چنین صورتی و در مقایسه میان دو دسته و بهتر بودن دسته ی دیگر باید این دسته ی دیگر تحلیل شود و علل گیرایی و کشش داشتن آن مورد بررسی قرار گیرد. امری که می تواند از دیدگاه ها و مواضع سیاسی آن جریان و یا از برخوردها و مناسبات درونی شان و یا از عمل بیرونی شان برخیزد.
گاه نیز ممکن است به خود فرد برگردد که در این صورت  باید فرد و تمایلات و تجارب و عمل وی بررسی گردد و چگونگی این چرخش بر بستر گذشته و حال فرد شرح داده شود. در هر حال این بررسی دارای اهمیت است اگر مواد کافی مستند برای ارزیابی وجود داشته باشد. 
زمانی که سپیده می گوید رابطه اش با زندانی پادشاهی خواه نزدیک تر بود به این معناست که روابط انسانی اش و تجارب مشترک اش با دیگران در زندان با زندانیان غیرپادشاهی خواه و یا ضدپادشاهی خواه به آن «نزدیکی» نبوده است و آن حس «نزدیک تر»ی که به این افراد پادشاهی‌خواه در مسائل زندگی و روابط انسانی داشته است به دیگران نداشته است. پس یکی پای زندان در میان است و یکی هم زندانیان سیاسی دیگر(و در درجه نخست زندانیان زن چپ)که مورد مقایسه قرار می گیرند.
اینکه این زندانیان سیاسی دیگر چه برخوردی به سپیده کرده اند که وی چنین داوری در قیاس آنها با سلطنت طلبان می کند بر ما روشن نیست. آنچه ما از زندانیان زن زندان ها می دانیم جز کنش خود آنها در مبارزات درون زندان و واکنش به رویدادهای بیرون زندان، این است که بسیاری از افرادی که زندانی شده و مدتی بوده اند و بیرون آمده اند داوری منفی‌ای در مورد آنها(به طور کلی و یا نسبت با سلطنت طلبان) نکرده اند( به جز فائزه رفسنجانی). بیشتر اینان زنان مبارزی هستند که سال هاست در زندان به سر می برند و برخی بیش از یک دهه.
او از « آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب» صحبت می کند. اما این ها ممکن است مواردی باشند که چند فرد بهتر از چند فرد دیگر در مورد آنها نظر داشته باشند و یا برخی از آنها را در اعمال شان بیشتر رعایت کنند اما وجوهی نیستند که بتوان به حکومت پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان خواه در گذشته و خواه در اعمال این یکی دو دهه ی اخیرشان نسبت داد.
حتی اگر آنچه دلایل مرکزی تغییر دیدگاه سپیده است درست باشد باز هم دلیلی برای تغییر دیدگاه یک مبارز از چپ به «لیبرال»( سپیده از «لیبرال تر» صحبت می کند و معنای آن این است که دیدگاه وی پیش از آن چپی همراه با گرایش هایی لیبرالی! بوده است) نیست. ممکن است برخی از اعضاء یک تشکیلات و یا احزاب گوناگون رفتارها و برخوردهای نادرست و اشتباهی داشته باشند و در مقابل برخی از اعضا یک تشکیلات برخوردهای بهتری داشته باشند اما این ها دلیلی محکم برای تغییر دیدگاه فردی مانند سپیده قلیان نیست.( پایین تر به این مساله بر می گردیم.)
بر مبنای آنچه گفته شد ما قادر نخواهیم بود از این راه به نتیجه ای خواه در مورد یک تشکیلات مشخص و خواه در مورد افرادی که چپ هستند برسیم. برای سنجش آنچه سپیده قلیان می گوید نیاز است نظر دیگر زندانیان سیاسی زن در مورد وی و «طرز برخورد با زندگی و روابط انسانی و ..» و توقعات وی از رابطه ای «نزدیک‌تر» و باز و پویا دانسته شود.
پنج- «اخلاق، شجاعت و حقیقت گویی» سلطنت طلبان و پادشاهی‌خواهان
در مساله تغییر موضع سپیده قلیان تشکیلات مشخصی مورد بحث نیست که مورد نقد قرار گیرد. گذشته از این« چپ»( و «سنت چپ») در ایران در یک سازمان واحد سیاسی تجلی نکرده است و همچنین از پراتیک بیرونی واحدی برخوردار نبوده که مساله از این دیدگاه بررسی شود. از سوی دیگر چنانکه گفتیم گرایش سپیده به پادشاهی‌خواهان روشن نمی‌کند که ما باید چه چیز را بررسی کنیم تا بفهمیم چرا وی این افراد و جریان را برتری داده است:
 دیدگاه‌ها و مواضع پادشاهی‌خواهان و سلطنت‌طلبان، مناسبات درونی اعضای این سازمان ها و یا عملکرد بیرونی شان را؟
«برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره".. (تاکیدها از ماست).
 مشکل این نظرات این است که سپیده از تجارب فردی خودش نتیجه‌ای عام می گیرد که خودش نیاز به شرح دارد.
 شکی نیست که هیچ جریانی انحصار«اخلاق»، «شجاعت» یا «حقیقت» را ندارد، اما نخست این‌که اخلاق و شجاعت و یا حقیقت‌ گویی در برخی از جریان ها در حدی غیرقابل مقایسه از نظر کیفی و کمی بالاتر و بیشتر از جریان های دیگر است. در جریان های انقلابی و مترقی در حد غیرقابل مقایسه ای بیش از جریان های ارتجاعی، در جریان های انقلابی بیش از جریان های مترقی و در جریان های کمونیستی واقعی و نماینده گان واقعی طبقه ی کارگر بسیار بیشتر از هر جریان انقلابی که می تواند جریان های انقلابی خرده بورژوایی و بورژوایی را نیز در بر گیرد. نسبی بودن این ها و اینکه در انحصار هیچ جریانی نیستند یک چیز است و اینکه کدام طبقه و گروه اجتماعی و نماینده گان واقعی سیاسی اش خواه در کل و خواه در جزء نماینده ی پیگیر اخلاق والا و حقیقت‌گویی و شجاعت هستند چیزی دیگر.
 دوم این که داشتن اخلاق والا و حقیقیت‌گویی و شجاعت داشتن به خودی خود ارزش‌اند اما آنچه مهم است نه ارزش آنها در محدوده ی یک فرد و یا گروهی از افراد، بلکه این است که چنین ارزش هایی در مسیر کدام اهداف قرار دارد: مثبت یا منفی؟ انقلابی و یا ارتجاعی؟
تک چشمه هایی ازحقیقت‌گویی در برخی از افراد وابسته به جریان های ارتجاعی( کادر و عضو آگاه حزب ارتجاعی و همچنین دولت های امپریالیستی و ارتجاعی) امری است بیشتر به حالت استثناء و نه قاعده.
 از سوی دیگر در جایی که این دسته ها حقیقت را می گویند یا این حقایق پیش پا افتاده اند، یا گفتن‌شان مشکلی برای منافع طبقاتی‌شان ایجاد نمی کند، یا به هر حال ناچارند بگویند و یا برای تخریب نیروهای مخالف انقلابی و یا برای بقای حکومت های استثمارگر و ستمگر کثیف شان است.
در مورد شجاعت نیز تفاوتی کیفی و اساسی است بین «شجاعت» یک بورژوا( و یا یک هوادار یا عضو حزب استثمارگران و ستمگران یا مزدوران امپریالیسم و از جمله همین زندانیانی که سپیده ی قلیان از آنها می گوید) برای دفاع از حکومت استثمارگران و ستمگران و بقای آن، با شجاعت یک کارگر یا انقلابی کمونیست برای برانداختن استثمار و ستم و برقراری جامعه ی کمونیستی.
 در مورد اخلاق نیز ممکن است در اردوی دشمنان طبقه ی کارگر افرادی پیدا شوند که به موازین اخلاقی والایی پایبند باشند. این گونه افراد یا در هر حال در خدمت اردویی ارتجاعی هستند و بیهوده وقف آن، و در واقع تلف می شوند چندان که می توانیم بگوییم «حیف فلانی که در این مسیر بود»، و یا اینکه تغییر جهت داده و آن اردو را ترک می کنند و به اردوی انقلاب می پیوندد.
سپیده تجربه فردی و محدود خود را تعمیم می دهد و یک حکم کلی بیرون می کشد و آن را به تمامی تاریخ تعمیم می دهد. این یک دیدگاه تجربه گرایانه( امپریستی) است و تجارب یک فرد و آن هم در محدوده ی زندان نمی تواند ملاک برای چنین احکامی گردد. در عین حال او اخلاق و حقیقت گویی و شجاعت را مجرد یا در حد محدودی در نظر می گیرد و نه به طور مشخص و در حد کلان. بی آنکه خصلت کیفی و گستره ی کمی حکم را در طبقات گوناگون و نیز انگیزه های وجود آنها در طبقات و جهتی و ماهیت اهدافی که این خصال در خدمت آنها هستند صحبتی بکند و این به هیچ وجه درست نیست. در واقع این که کدام اردوی طبقاتی بیشتر به این خصال پایبند است و در عین حال این که پایبندی به آنها و یا داشتن آنها در خدمت چه منافع طبقاتی و اهدافی است دارای اهمیت اساسی است.  
مشکل این تجربه سوی دیگر آن نیز هست. طرز برخورد به زندگی و ...چند فرد پادشاهی خواه که این احتمال بیشتر است که افرادی به نسبت جوان باشند که آگاهی چندانی از تاریخ پنجاه ساله ی سلطنت پهلوی در ایران نداشته باشند - اگر آگاهی درست و دقیق و همه جانبه داشته باشند در این صورت سپیده با تایید آنها در واقع و در کل سلطنت استبدادی پهلوی را تایید کرده است - و یا اعمال سلطنت طلبان را در سال‌های اخیر نتوانند درست تحلیل کنند، از بد حادثه( وضعیتی که حکومت ولایت فقیه به بار آورده، استبداد سیاسی به هولناک ترین شکل اش، نبودن آزادی بیان و مطبوعات و آزادی احزاب و گردهمایی ها، کشتار مداوم انقلابیون چپ) به چنین گروه هایی گرویده باشند، برای استنتاج یک چنین حکمی کفایت نمی دهد. به بیان دیگر قرار دادن طرز برخورد چند فرد پادشاهی خواه در برابر طرز برخورد چند فرد چپ زندانی برای چنین استنتاج هایی کافی نمی باشد.
اگر چنین می بود که سپیده با بسیاری از اعضا و کادرها و رهبران این جریان رابطه داشت و در جهت اهداف آنها کار و فعالیت کرده بود و چنین حکمی می داد، آن گاه سپیده قلیان نه تنها می باید در کل گذشته ی استبداد سلطنتی را تایید می کرد بلکه با اعمال سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان طی همین سال ها و اقدامات آنها در جهت تخریب جنبش خلق و چهره های انقلابی و مترقی در داخل و خارج موافق می بود.
در عین حال بر مبنای چنین نگاهی سپیده قلیان باید انتظار می داشت که تمامی انقلابیون و ترقی طلبان و کارگران و دهقانان و زحمتکشان جامعه ما در مورد تاریخ پنجاه ساله ی استبداد سلطنتی و دربار شاهی و ساواک اش تجدید نظر کنند و نه به آن گونه که حس کرده اند، گفته اند و نوشته اند بلکه به گونه ای دیگر، آن گونه که سپیده قلیان می گوید( او از مطالعه و تجارب زیادی که در رسیدن به دیدگاه های تازه اش نقش داشته اند صحبت می کند)، حس کنند، بگویند و بنویسند!
شش- حقایق بزرگ و حقایق کوچک - خدمت حقیقتی کوچک به کذبی بزرگ
سپیده از «حقیقت گویی» صحبت می کند. اما حقایق دارای ارزش کیفی متفاوتی هستند و حقیقت گویی هم سیخکی نیست. حقایق کوچک و بزرگ دارند. پیش پاافتاده و کم اهمیت و در‌خورتوجه و با اهمیت دارند. باارزش و بی ارزش دارند. گاه نباید گفته شوند و گاه باید گفته شوند دارند. آهسته و به عده ی محدودی گفته شوند و یا بلند و به همه گفته شوند دارند. به صرف اینکه می خواهیم حقیقت را بگوییم نمی توانیم هر حقیقتی را و هر زمانی و برای همه کس بازگو کنیم.
اگر تمامی آنچه که سپیده در مورد«طرز برخورد به زندگی و ...» می گوید درست بدانیم یعنی آنچه وی از «طرز برخورد» انتظار دارد درست باشد و آن «طرز برخورد...» موجود زندانیان سیاسی چپ را نادرست و از آن پادشاهی خواهان را درست بدانیم، آنگاه این که گفته شود مثلا من به به دلیل طرز برخورد پادشاهی خواهان «احساس نزدیکی» بیشتری با آنها می کردم تنها در چارچوب کوچکی ممکن است به درد بخورد( یعنی در چارچوب اصلاح طرز برخورد چند زندانی سیاسی چپ و یا تعدادی هم بیرون)، اما در چارچوب بزرگ تر نه تنها به درد نمی خورد بلکه زیان‌آور است و به معنای در سایه قرار دادن حقایق بزرگ تر در سایه ی حقایق کوچک تر است. خواسته و ناخواسته به معنای یاری به کذب و فریبی بزرگ و تبلیغ آن در لوای بیان حقیقتی کوچک است.
در دورانی که سلطنت طلبان که گذشته شان سراسر استثمار و ستم به کارگران و زحمتکشان و خلق ایران و مزدوری و نوکری امپریالیست ها بوده، نقشی تفرقه افکنانه و تخریب گر در جنبش توده ها خواه در خارج و خواه در درون کشور اجرا می کنند و خواهان این جنگ از جانب امپریالیست ها و دولت پلید و جنایتکار اسرائیل و تجاوز به ایران و تخریب ایران بوده اند و هستند، سپیده با سخن گفتن از طرز برخورد چند زندانی که به مذاق وی خوشایند بوده است و برجسته کردن آن در قبال چپ ها، آب پاکی به روی سلطنت طلبان فاشیست و ساواکی ها و کثیف ترین عمال امپریالیسم می ریزد و خاک در چشم کارگران و چپ ها و زحمتکشان و خلق ایران می پاشد.
این که سپیده نیازی نمی بیند که بین این چند پادشاهی خواه زندانی و جبهه ی پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان فرقی اساسی بگذارد و اشاره ای به گذشته و حال و«طرز برخورد»های کثیف و کراهت بارو فاشیستی پادشاهی خواهان به جبهه ی خلق بکند به ساده گی اجازه ی برداشت هایی این گونه از سخنان اش را می دهد.
هفت- «لیبرال تر» از کدام لیبرال یا چپ؟
گفتیم که چپ در ایران اگر به کل آن نگاه کنیم چپی انقلابی و کمونیست نیست. «شبه چپ» است و نه چپ به معنای دقیق این کلمه که در درجه ی نخست و بیش از هر چیز انقلابیون کمونیست وفادار به اصول، دیدگاه ها و مواضع مارکس وانگلس و لنین و استالین( وجه عمده ی وی که مثبت است و وی را یک رهبر وفادار به مارکسیسم- لنینیسم و در خدمت طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کرده است) و مائو تسه دون است.
اما شبه چپ کنونی دو گروه رویزیونیستی توده ای - اکثریتی از یک سو و گروه های ترتسکیستی کمونیسم کارگری – حکمتیستی را( از حزب کمونیسم کارگری امپریالیستی گرفته تا احزاب حکمتیست تخریبگر) از سوی دیگر در بر گرفته است. در سوی توده ای- اکثریتی گروه های «محور مقاومتی» و گروه های نزدیک به آنها مانند«هیئت اجرایی راه کارگر» هستند. در میانه این دو گروه بخش هایی از سازمان های سوسیال دمکرات وجود دارند که چیزی از چپ انقلابی کمونیست در نزدشان پیدا نمی شود و این ها جریان های مانند حزب کمونیست ایران و سازمان راه کارگر( کمیته مرکزی) و گروه های سازمان اقلیت و هسته ی اقلیت و مانند این ها هستند. در میان خلق کرد در عین وجود جریان های اصیل و انقلابی، همین دسته بندی های اخیر کمابیش وجود دارند. 
حال پرسش از سپیده قلیان این است که نسبت به کدام یک از این جریان های«شبه چپ» که بیشترشان یا لیبرال و یا شبه دمکرات و یا نهایتا سوسیال دمکرات هستند و تمامی مبانی مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم( و آنچه ما در پاره ی سوم برشمردیم) را کنار گذاشته وهمواره علیه آن مبارزه می کنند«لیبرال تر» شده است!
 دلایل سیپده قلیان برای تغییر دیدگاهش به هیچ وجه قانع کننده نیست. امیدواریم که او شرح بیشتر و ریزتری بدهد و راه برای برداشت هایی بیرون از این دلایل را ببندد!

در بخش بعدی به واکنش برخی افراد و گروه های شبه چپ به این تغییر دیدگاه می پردازیم.

م- دامون

تیرماه 1405


نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی دوم، بخش پایانی)

    «هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده . » اگر این تغییر مثبت...