Monday, February 2, 2026

نگاهی گذرا به دگرگونی های شرایط، مضامین و اشکال مبارزه در تکامل جنبش دموکراتیک ایران پس از انقلاب 57

 

پس از تهاجم ارتجاع خمینی و حزب جمهوری اسلامی و شکست انقلاب در خرداد 60 توده ها دو مرحله را پشت سر گذاشتند. مرحله ی جنگ و مرحله ی پس از جنگ یا دوران سازندگی.

دوران جنگ و شکست انقلاب( 1367- 1359)

مرحله ی نخست جنگ با عراق بود. جنگ موجب شد که انقلاب به حاشیه رود و عملا غیرعمده شود. خمینی و جلادان حاکم با استفاده از جنگ که مساله محوری بخش های زیادی از توده ها در بیشتر مناطق شده بود تمامی دستاوردهای انقلاب توده ای 57 را نابود کردند و استبداد دینی را هر چه تمام تر برقرار کردند.

 دوران جنگ دو مشخصه ی اصلی داشت:

یکی تجهیز تمامی نیروهای انسانی برای جنگ با عراق و از جمله استفاده از توده های کارگر و کشاورز و زحمتکش برای جنگ و دو دیگر سرکوب انقلابیون و پیشروان در سراسر ایران به ویژه کردستان. اوج این سرکوب کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 بود.

با به پایان رسیدن جنگ در این مرحله جنگ، انقلاب در کردستان دچار افت و رکود شد و نیروهای انقلابی در عرصه ی سیاست ایران نیز به پایان یک دوره از فعالیت خویش رسیدند.

دوران «سازندگی»، تسویه های درون حکومت و آغاز فعالیت های اقتصادی سپاه(1370 -1367)

پس از دوران جنگ، دوران فترت که حکومت نام آن را «سازنده گی» گذاشته بود آغاز شد. در این دوره در حالی که توده های اصلی کشور در نتیجه ی انقلاب و 8 سال جنگ در فقر و فلاکت به سر می بردند طبقات حاکم آغاز بهره برداری از موقعیت خود کردند. رفسنجانی به گونه ای صریح از حزب اللهی ها خواست که رفاه طلبی در پیش گیرند. او همچنین از سران سپاه و کسانی که در جنگ شرکت کرده و در عین حال انقلابیون را سرکوب و انقلاب را به شکست کشانده بودند و اینک سهم خود را طلب می کردند خواست که  به جز حق و حقوق ویژه از حکومت، خود در پروژه های بازسازی اقتصادی کشور نقش بگیرند. به این ترتیب آغازگر دخالت سپاه در امور اقتصادی و تبدیل شدن اش به بزرگ ترین نهاد اقتصادی- نظامی و سیاسی کشور شد.

در کنار این امر در طبقه ی حاکم تسویه های گوناگونی صورت گرفت که یکی از مهم ترین آنها کنار گذاشتن منتطری و سپس«مجمع روحانیون مبارز» و هواداران آنها از حکومت و نهادهای حکومتی بود. در پایان این دوره جناح های خامنه ای و رفسنجانی که وابسته به «جامعه روحانیت مبارز» بودند تمامی قدرت را در اختیار خود درآوردند.

سیاست های نئولیبرالی و شورش های توده ای( 1376- 1370)

مرحله ی بعدی دوره ی پیش از اصلاحات است. در این مرحله سیاست های نئولیبرالیسم نخستین تاثیرات خود را بر زندگی توده ها گذاشت که خود طی دوران جنگ به شدت دچار فقر و فلاکت شده بودند. دو شورش در محله ی طلاب در مشهد و اسلام شهر اوج یک سلسله ی نارضایتی ها بود که در حال گسترش در کشور بودند.

دوران اصلاح طلبی( 1396- 1376)

پس از این مرحله جدال های بین جناح های حاکم به ویژه بین مجمع روحانیون مبارز و مجاهدین انقلاب اسلامی( دوم خردادی ها و سپس اصلاح طلبان) از یک سو و روحانیت مبارز و جناح خامنه ای( اصول گرایان) شدت گرفت. در کنار این اختلاف تضاد میان باندهای اصول گرا به ویژه بین باند خامنه ای و جریان حجتیه و مصباح یزدی و نیز پاسداران که پس از جنگ و طی نزدیک به یک دهه موقعیت مستحکم تری کسب کرده بودند، با باند رفسنجانی رشد زیادی کرد. توده های مردم در نبود احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی چشم امید به دعواهای درون طبقه ی حاکم بستند و از خاتمی و جریان روحانیون مبارز( کروبی و ...) و کت و شلواری های وابسته به آنها( سازمان مجادهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت و انجمن های اسلامی دانشجویی) پشتیبانی کردند. انتخابات دوم خرداد 76 اوج این جریان بود. خاتمی به ریاست جمهوری رسید و سپس در انتخابات مجلس این نهاد هم در اختیار«دوم خردادی» ها در آمد.

دوران اصلاح طلبان از همان سال 76 تا سال 96 و با افت و خیزها از قدرت گرفتن و از دست دادن قدرت( دوران احمدی نژاد که افزون بر اختلافات اصول گرایان با اصلاح طلبان، اختلاف در باندهای اصول گرا را نیز شدت بخشید) و سپس باز قدرت گرفتن( روحانی) تداوم یافت. مردم به مرور از اصلاح طلبان که ناتوان از پاسخ به خواست های مردم بودند و سیاست اساسی شان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» بود ناامید شدند.

پایان این دوره که کشتار های دی ماه 96( دوره ی دوم ریاست جمهوری روحانی) و آبان 98 با حضور روحانی و اصلاح طلبان در قدرت( روحانی به نماینده گی حزب عدالت و توسعه و جناح های اصلاح طلبان) تقریبا مشخصه ی آن می باشد گسست توده های مردم از اصلاحات بود. از این رو دوره ی بعدی دیگر مبارزه بین دو راه اصلاحات و سرنگونی نبوده بلکه بر سر سرنگونی حکومت ولایت فقیه بود. این خواست، محور خواست ها در مبارزات بعدی است.

دوره ی خواست سرنگونی حکومت ولایت فقیه( 1404- 1396)

در این دوره که جنبش «زن، زندگی، آزادی» نخستین نقطه ی اوج آن بود( این جنبش در تداوم جنبش های محلی و منطقه ای فراوان- به ویژه در خوزستان، چهارمحال بختیاری و اصفهان - که در مورد مسائل گوناگون از جمله آب بود صورت گرفت) اصلاح طلبان کنار رفتند و بیشتر در مخالفت با جنبش توده ای و در کنار حکومت ایستادند و کنش مستقل توده ای بدون حزب و سازمان رهبری کننده یعنی تنها خود جنبش رو آمد.

در کل این مرحله که از دوران پس از اصلاح طلبی آغاز و تا خیزش دی ماه 1404ادامه یافته است، شکل و شیوه عمده ی مبارزه، مبارزه ی مسالمت آمیز است. توده ها گرچه از برخی سلاح ها مانند کوکتل مولوتف و سلاح های سرد استفاده می کنند به برخی از مراکز نظامی مانند بسیج و غیره حمله می کنند و در برخی موارد نیروهای بسیجی یا سپاهی و لباس شخصی را می کشند اما در کل مبارزه مسالمت آمیز است و نه قهرآمیز.

این شکل علیرغم نبود رهبری اصلاح طلبان و یا حتی توصیه های فراوان از جانب گروه های جمهوری خواه لیبرال و دمکرات و گروه های«شبه چپ»( اعم از رویزیونیست و ترتسکیست و گروه های میان این دو دسته) و اصلاح طلبان غیرحکومتی برای مسالمت آمیز بودن مبارزه و طرح هایی مانند «تحول» یا «گذار خشونت پرهیز» که مداوما تبلیغ و ترویج می شدند و می شوند، عموما در نتیجه خصال خود جنبش و گام های آن در پیش گرفته می شود. جنبش توده ها حداقل در بیشتر نقاط مرکزی هنوز به درک مبارزه ی قهرآمیز برای سرنگونی نرسیده است.

در دور کنونی انقلاب یعنی خیزش دی ماه 1404 همین شکل مبارزه ی مسالمت آمیز ادامه یافت با این تفاوت که از همان روزهای نخست خشم توده ها از واکنش سرکوبگرانه ی حکومت به اعتراض به حق شان در مورد قیمت دلار و سکه و بالا رفتن بهای وسایل زندگی بیشتر از دوره ی خیزش ژینا بوده و گسترش بیشتری یافته بود. این بار دیگر توده ها که زخم هایی که یکی و دوتا هم نبودند به جان شان رسیده بود حاضر نبودند تحمل کنند و بنابراین گستره ی حمله به برخی پایگاه های بسیح و نیروهای پاسدار و لباس شخصی و بسیجی بیشتر از دوره ی خیزش مهسا و یا جنبش آبان و دی شد. اکنون در حالی که شیوه ی اصلی مبارزه، مسالمت آمیز بود اما مبارزات قهرآمیز نسبت به دوره های پیشین در متن جنبش توده ای رشد بیشتری کرده بود.

واکنش وحشیانه و برنامه ریزی و سازمان داده شده ی خامنه ای و سران سپاه به جنبش عمدتا مسالمت آمیز توده ها کشتار هولناک و نسل کشی و جنایاتی که در مقوله ی جنایت علیه بشریت جای می گیرند بود.  

در روزهای 18 و 19 دی ماه حکومت از خامنه ای تا پزشکیان، چندین ده هزار از جوانان و کودکان و مردان و زنان را کشت. چشمان بسیاری را کور کرد و اجساد بسیاری را در گورهای دست جمعی انداخت. زندان ها را از بازداشتی ها پر کرد و اعدام ها را به راه انداخت. تصور خامنه ای و پاسداران، یک کشتار مانند کشتارهای پس از انقلاب 57 تا سال 67 بود. از نظر حکومت این کشتار می توانست پیشروترین بخش های جوان جنبش یعنی به ویژه سنین 20 تا 30 سال را از بین ببرد و یا از کار بیندازد و در عین حال فضای  رعب و وحشت و دلهره و در پی آن یاس و نومیدی در میان توده بپراکند و خیال خامنه ای و سران سپاه و همراهان اصلاح طلب حکومتی شان را برای چند دهه راحت کند.

در اینجا باید اشاره کرد که سه کشتار دی 96 و آبان 98 و دی ماه 1404 در زمان ریاست جمهوری جناح هایی رخ داده است که جزو «هسته سخت قدرت» یعنی جناح خامنه ای و سران پاسدار نبوده بلکه به دسته های اصول گرایان میانه رو( روحانی – کشتارهای دی 96 و آبان 98) و اصلاح طلبان( پزشکیان – کشتار هولناک دی 1404) تعلق داشتند. جدا از این که خود این باندها دستان شان در سرکوب و همراه باندهای اصول گرا و برای حفظ منافع شان بود و از این نظر تفاوت اساسی با جناح خامنه ای نداشته و ندارند، به نظر می رسد که وجود این جریان ها در قدرت به باندهای اصول گرا همچون پوشش و هاله ای برای سرکوب های خونین تر کمک بسیاری کرد.  

رشد گرایش به مبارزه ی قهرآمیز در ذهن توده ها پس از کشتارهای 18 و 19 دی ماه

در پی این قتل عام جوانان و توده ها اما خشم و کینه ی بیشتری از توده متوجه حکومت شد. اینک توده ها به روشنی می دیدند که این مبارزه و نبردی نابرابر است. یکی انواع سلاح ها را دارد و تا بن دندان مسلح است و دیگری دستان اش خالی است. واکنش توده ها به این قتل عام و نسل کشی گسترده و اندوختن تجربه عملی از آن گرد شکل مبارزه می چرخد. اکنون و پس از این کشتار کمتر می توان مردمی را یافت که فکر کنند با مبارزه ی مسالمت آمیز می توان این حکومت را سرنگون کرد. این است که گرایش به سوی به دست گرفتن سلاح بسیار بیشتر از دوران «زن، زندگی، آزادی» و یا حتی همین ده روز پیش از 18 و 19 دی ماه رشد کرده است.

اگر توده ها در مبارزات دی ماه 96 از اصلاح طلبان کندند و راه خود یعنی راه سرنگونی حکومت را در پیش گرفتند در خیزش دی ماه 1404 این بار از شکل «مسالمت آمیز» مبارزه گذشته و به جایگزینی مبارزه قهرآمیز و با سلاح- در حال حاضر در اندیشه - روی آوردند.

 چنانچه به پشتیبانی بخش هایی از توده ها به حمله ی آمریکا به ایران که با توجه به  امکان آن بیش از پیش شده است، توجه کنیم این نیز پشتیبانی از کنشی مسالمت آمیز از سوی آمریکا نیست - و چنان که می دانیم حتی توده های متمایل به حمله ی آمریکا نگران اند که مبادا ترامپ در نتیجه ی عقب نشینی باند خامنه ای و سران سپاه، با حکومت به توافق برسد - بلکه ضربات سنگین نظامی به حکومت و در صورت امکان سرنگونی حکومت از راه جنگ است. یعنی در این جا نیز شکل قهر است، گرچه این قهر نه از جانب توده ها که در شرایط فعلی خود را ناتوان احساس می کنند، بلکه از سوی یک قدرت خارجی( یک امپریالیسم) اعمال شود.

فریادهای از روی جبن گروه های هوادار مبارزات«مسالمت آمیز»

رشد این گرایش در توده ها، موجب فریادهای گوشخراش بخشی از گروه های سیاسی شده است. گروهای سیاسی جبون( از رویزیونیست های توده ای - اکثریتی و خروشچفیست های راه کارگری و دارودسته های حکمتیست- ترتسکیست های «شبه چپ» ایران گرفته تا بخش هایی از جمهوری خواهان دمکرات و لیبرال) همه در مورد منع کردن توده ها از «انتقام جویی» و دست بردن به سلاح سخن می گویند.  

جالب اینکه بخشی از این حضرات که ده هاست در مخالفت با مبارزات قهرآمیز توده ای و این که مبارزات قهرآمیز دیکتاتوری می آورد می نویسند و از «گذار خشونت پرهیز» دفاع می کنند، با حمله ی آمریکا به ایران و بروز جنگ مشکلی ندارند و حتی آن را می خواهند و پیش می گذارند. یعنی آنجا که «قهر» و سلاح قرار است از جانب امپریالیست ها به کار گرفته شود با دلایل گوناگون آن را «منطقی و عقلایی» و « اخلاقی» جلوه می دهند( رامین جهانبگلوی لیبرال یک الگو است و آن 7 نفر که به ترامپ نامه نوشتند نیز از این زمره هستند) و بر این باورند که سرنگون شدن جمهوری اسلامی در نتیجه ی چنین جنگی «آزادی و دموکراسی و رفاه» می آورد اما اگر قرار باشد که طبقه ی کارگر و توده ها سلاح بگیرند فریاد گوشخراش وامصیبتا شان آسمان را بر می دارد و نتیجه ی آن را«دیکتاتوری»- به معنای دیکتاتوری علیه همه ی مردم - می دانند.

طبقه ی کارگر و توده ها برای کسب قدرت سیاسی و تحقق خواست هاشان چاره ای ندارند جز این که سلاح به دست گیرند

اگر جنگی رخ دهد، حتی اگر قرار باشد باندهای «نرم تر» حکومت به سرکرده گی افرادی مانند روحانی و یا حتی کسانی مانند موسوی - دارودسته هایی که به دنبال «استبداد شاهی» هستند جای خود دارند - جانشین خامنه ای و هسته ی سخت قدرت شوند، با توجه به وضع آشفته ی ایران و مشکلات و مصائب اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و دوره ی تاریخی ای که می گذراند سخت است که مسائل بتوانند راحت حل و فصل شوند و برای دوره ایی طولانی فکر سرنگونی از ذهن توده ها بیرون رود.

بی شک توده ها تجربه ی تلخ و دردناک دی ماه 1404 را بر تارک پیشانی خود نوشته اند و خواهند نوشت و بر آن اند و خواهند بود که خواه جنگی نشود و سرنگون کردن حکومت به عهده ی خودشان بماند و خواه جنگی درگیرد و حکومت سرنگون شود و در صورت برقرار شدن حکومتی که نخواهد خواست های اساسی توده ها یعنی آنچه توده ها در انقلاب 57 و در این چهل و اندی سال برایش قربانی داده اند تحقق بخشد( و هیچ طبقه ای هم به جز طبقه ی کارگر آگاه به منافع خویش و سازماندهی شده به وسیله ی حزب کمونیست و بر مبنای تئوری مارکسیسم- لنینیسسم - مائوئیسم قادر به آن نیست) سلاح به دست گیرند. این سمت و سوی اصلی مبارزات طبقاتی جاری در ایران بین خلق و دشمنان خلق است.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

13 بهمن 1404  

 

Friday, January 30, 2026

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(3)

  

 

باری زیاد پیش نرویم و در همراهی واقعیت با این روانشناس زیاده روی نکنیم! نه در ایران و نه در جهان چنین گرایش و روندی تنها گرایش و روند جاری نیست. در ایران بسیاری از نسل جوان، رضا پهلوی را عددی نیز حساب نمی کنند. می دانند که دست پرورده و مزدور امپریالیست هاست. می دانند فردی بی خاصیت است و می دانند که همه ی کارها را دوربری های مزدور سیا و ساواکی ها و مشتی سابقا حزب اللهی و اکنون سلطنت طلب شده برایش انجام می دهند. و اما در کشورهای منطقه چنان که در بهار عربی دیدیم نسل جوان کشورهای عربی نقش به سزایی در مبارزاتی داشت که خلق های منطقه علیه حکومت های ارتجاعی که نه مانند حکومت ولایت فقیه بلکه مانند سلطنت استبدادی بودند برپا کردند. در جهان نیز در همین سال گذاشته مبارزات نسل جوان را در بیشتر کشورهای جهان و از جمله همین آمریکا علیه دولت جنایتکار اسرائیل و ترامپ و امپریالیسم آمریکا دیدیم و حضور بسیاری شان را در سازمان های سیاسی شاهد بودیم.

تنها بلاهت زده گان می توانند آنچه در میان بخش هایی از نسل جوان ایران رخ می دهد مطلق کنند و به جهان تعمیم اش دهند و از آن چنین نتایجی بیرون کشند.

رضا پهلوی و علل پذیرش به وسیله ی بخش هایی از جامعه(«واقعیت قابل توضیح»)

حال وقت آن است که تکلیف خود را با برخی موضوعات روشن کنیم.

آیا سر دادن شعارهایی چون «جاوید شاه» به وسیله بخش هایی از مردم به دلیل محبوبیت شخصی رضا پهلوی است و آنها که این شعارها را می دهند واقعا وی را به عنوان رهبر خود پذیرفته و به آنچه وی می گوید اطمینان دارند؟

 به نظر ما خیر! دنباله روی بخش هایی از جوانان و طبقات متوسطی که صحبت اش رفت اساسا به دلیل خود رضا پهلوی و خصالی که روانشناس به وی نسبت می دهد نیست بلکه پیش از هر چیز به دلیل پشتیبانان اوست. یعنی دولت صهیونیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا. این آنها هستند که می توانند این نظام را سرنگون کرده و نظام پیشین را بازگردانند و نه رضا پهلوی و نیروهای دور و برش. اگر این پشتیبانان نبودند رضا پهلوی می ماند و عده ای ساواکی و «من و تو» و «اینترناشنال» و حزب اللهی های تغییر جبهه داده اش. با این ها بخش هایی که وی را علم می کنند نیرویی در وی نمی دیدند که بتوان به آن اتکا کرد و این حکومت را سرنگون کرد. در بهترین حالت می ماند همانی که طی چند دهه ی گذشته بود. یعنی یک بخش از مخالفین جمهوری اسلامی و شاید بی اهمیت ترین شان. هر چند هواداران وی تلویزیون هایی مانند «من و تو» به راه انداخته بودند که در این رقابت با «سیمای جمهوری اسلامی» می توانستند برنده باشند!

وانگهی این که شرکت مردم در روزهای 18 و 19 دی ماه زیاد شد به دلیل محبوبیت رضا پهلوی نبود بلکه به این دلیل بود که ترامپ گفت « کمک در راه است» و «بروید نهادها را بگیرید!»( و او تا حد زیادی برای زیر فشار قرار دادن سران جمهوری اسلامی این را گفت) .

در حقیقت رضا پهلوی و دارودسته اش شکلی از حضور امپریالیست ها و صهیونیست ها در ایران هستند و هواداری از آنها هواداری از آمریکا و اسرائیل است؛ آن هم نه به این دلیل که بخش هایی از لایه های مورد بحث شیدای چشم و ابروی ترامپ و نتانیاهو هستند، بلکه به این دلیل که از حکومت جمهوری اسلامی متنفرند و برایشان ممکن نیست که زیر این همه ستم و تحقیر و فلاکت زندگی کنند و در عین حال در خودشان و آن هم در حال حاضر نیرویی نمی بینند که بتوانند با آن حکومت را سرنگون کنند و نیز نیرویی مخالف قدرتمندی نیست که به وی امید ببندند و در پرتواش نیروی خود را دریابند و باز یابند.

 این دسته ها می گویند «این ها بروند هر کس می خواهد بیاید». رضا پهلوی برایشان هر کس است و نه شخصی که دلبسته ی مبارزه و سجایایی شخصی او شده باشند. این  کینه و نفرت از حکومت ولایت فقیه که به حق است و در عین حال این ناتوانی که از نداشتن نیروی آگاه و متشکل و متحد در پیشاپیش توده ها بر می خیزد است که علت توجه به رضا پهلوی و به اصطلاح« محبوبیت» وی را تشکیل می دهد و گرنه رضا پهلوی و دارودسته ی فاشیست ساواکی و حزب اللهی اش ده ها خصوصیت تهوع آور و نفرت انگیز دارند و تنها یکی از این خصوصیات می توانست برای ایجاد نفرت همین بخش از مردم از آنها کافی باشد.( آیا این بخش از مردم ما چشمان خود را به روی سخنان تهوع آور و فحاشی ها و حملات وحشیانه ی این دارودسته های شبه فاشیست به دیگر گروه ها و برنامه شان برای مال خود کردن مبارزات نبسنه اند؟ و آیا این گونه نیست که این ها را به روی خود نمی آورند برای اینکه مساله برایشان این گروه نیست بلکه سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی آمریکا و اسرائیل است؟)

این تحلیل و آنچه پیش از این گفتیم و بیشترشان هم راستا با اکثر تحلیل گران سیاسی ضداستبداد سلطنتی در ایران است نشان می دهد که آنچه مد نظر است همانا واقعیت جاری در ایران و تحلیل واقعیت برای جستجوی حقیقت است.

اما امثال این روانشناس دنبال تنها چیزی که نیستند حقیقت است. آنچه وی« واقعیت» می نامد این است که بخش هایی از طبقه ی میانی و جوانان می گویند «جاوید شاه» و این نشانه ی محبوبیت رضا پهلوی است و علت اش هم خصوصیاتی است که رضا پهلوی دارد.

اگر شما این را بپذیرید و به نتایج آن یعنی بازگشت استبداد سلطنتی گردن نهید آنگاه شما «واقعه» را پذیرفته اید و واقع گرا بوده اید. اما اگر نپذیرید و آن را به نقد بکشید آنگاه این نشانگر تحلیل واقعیت و نقد آن و تلاش برای جایگزینی امری بهتر از آن نیست، بلکه نشانگر این است که «مکانیسم های دفاعی در برابر واقعیت» و یا « مقاومت در مقابل خود واقعه» داشته اید.

از این دیدگاه نیروی پیشرو باید که واقعیت را به هر گونه که هست بپذیرد. تعجب آور است که چرا حضرات «واقعیت ولایت فقیه» را نمی پذیرند و می خواهند آن را تغییر دهند و استبداد سلطنتی را به جای آن بنشانند!

در بخش بعدی روانشناس ما از نظر خودش به علل فقدان تحلیل درست واقعیت اجتماعی برخورد می کند:

«۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل می‌شود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیل‌گران ایرانی، عقلانی‌سازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعه‌ای از پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی دارند که به‌جای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شده‌اند.
»

پس در مبارزه ی انقلابی « آمال و آرزوها» نمی توانند«عقلانی» شوند. به عبارت دیگر بین آمال و آرزوها و واقعیت موجود هیچ رابطه و وحدتی نمی تواند موجود باشد و آمال و آرزوهای بشری نمی توانند در پویش عقلایی انسان برای تغییر واقعیت موجود نقش فعال و محرک اجرا کنند. با این وصف روشن نیست که چگونه آرزوهای سترگ بشری، نه خیالات واهی که واقعیت نمی تواند به آنها برسد،  محرک کار عقلایی برای رسیدن واقعیت به آنها و تحقق شان شده است !؟ روشن نیست که چرا آرزوی دیرین انسان برای داشتن روشنایی یا پرواز کردن موجب تحرک عقلایی برای کشف برق و یا ساخت هواپیما شده است.( در این خصوص نگاه کنید به لنین، چه باید کرد، بازگویه از پیسارف درباره ی رابطه ی آرزو و واقعیت، مجموعه آثار در یک جلد، ص 139)

 اما از نظر روانشناس ما«ابزار شناخت» باقی ماندن«پیشانگاشت های تاریخی، جامعه شناسانه و سیاسی» و یا در یک کلام جهان بینی ها به چه معناست و چرا این جهان بینی ها به جای «ابزار شناخت» باقی ماندن تبدیل به «فیلترهای انسداد شناخت» می شوند:

« در جامعه‌ی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.»

به عبارت دیگر در جوامع دیگر«سیاست کنش عمومی» است یعنی هیچ ارتباطی با «زندگی عاطفی» و با «هویت فردی» و «معنای زندگی» فرد ندارد! و چنین رابطه ای تنها در ایران وجود دارد. از نظر وی سیاست امری است برای خود و «زندگی عاطفی» و «هویت فردی» و «معنای زندگی» نیز اموری برای خود هستند. روانشناس ما گمان می کند که نه احساس به عقل تبدیل می شود و نه عقل به احساس.

وی ادامه می دهد:

«۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیل‌گران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاح‌طلب) نقش تعیین‌کننده‌ای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.»

و باید چگونه باشد:

«در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیده‌ای که این چارچوب‌ها را به چالش می‌کشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده می‌شود.»

این همه ی آن چیزی است که روانشناس سلطنت طلب ما می خواهد بگوید. اگر فرد در دوران «نوجوانی» یا «ابتدای جوانی» فعالیت سیاسی خود را همچون یک انقلابی کمونیست( از میان گروه های نام برده ما یک انقلابی کمونیست را در نظر می گیریم) آغاز کرد و با همین اندیشه پا به اجتماع گذاشت و اگر تعلق سیاسی بخشی از «هویت اجتماعی» و حتی «معنای زندگی» وی را شکل داد، این فرد دیگر هرگز بزرگ نخواهد شد و در حد همان «نوجوان» و «ابتدای جوانی» خواند ماند.( جالب این که خودش متکی به بخش هایی «سیاست گریز» در جوانان است و سیاست گریزی نیز در ماهیت امر در چارچوب نوعی جهان بینی قرار می گیرد).

اگر این فرد می خواست که به دنیای بزرگسالان پای گذارد آنگاه می باید تعلق سیاسی وی جدا از هویت اجتماعی و معنای زندگی وی بود. به عبارت دیگر «تعلق سیاسی» را صرفا چون امری که هیچ ربطی به زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای زندگی وی ندارد در نظر می گرفت. یعنی اندیشه سیاسی همچون صورتی بی روح و یک اندیشه ی بیرونی و نه درونی شده برای وی در می آمد. در چنین صورتی تغییر «موضع سیاسی» وی می توانست با یک «بازنگری فکری» ساده صورت گیرد و وی از صف یک طبقه ی انقلابی به صف یک طبقه ی ارتجاعی برود.

به زبان ساده اگر انقلابی کمونیست خود را نیازمند وفاداری به جهان بینی اش نمی دانست و جهان بینی اش را جزیی از هویت فردی و زندگی عاطفی و اساسا معنای زندگی اش به شمار نمی آورد آنگاه این انقلابی کمونیست در «توضیح واقعیت» جاری و البته منطبق با میل روانشناس ما، مکث نمی کرد و «محبوبیت رضا پهلوی» را به عنوان یک واقعیت می پذیرفت و موضع سیاسی خود را تغییر داده و به سلک سلطنت طلبان در می آمد و خواهان «استبداد سلطنتی» می شد. اگر چنین می کرد آن گاه آن« پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی» در حد «ابزار شناخت» باقی می ماندند و تبدیل به« فیلترهای شناخت» نمی شدند.  

و چون این گونه نشده است و «توضیح واقعیت» بر مبنای جهان بینی عقلایی شان نه تنها به آنها چنین چیزی را دیکته نکرده بلکه برعکس آنها با این وضع واقعیت به مبارزه برخاسته اند این به این معناست که آنها همان «نوجوان» و در«ابتدای جوانی» و یا به زبان ساده تر «بچه» باقی مانده اند و نه با عقل بلکه با «انکار» واقعیت و «کینه و خشم» نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

واقعیت اما مخالف این ها است. جهان بینی انقلابی کمونیستی یک جهان بینی عقلایی است و فردی که این جهان بینی را می پذیرد آن را با روان و جان خویش با زندگی عاطفی و هویت فردی خویش گره می زند و آن را در تمامی زندگی خویش اعمال می کند. او اگر چنین نکند نه یک«عقل» بلکه یک حراف بی مایه خواهد بود.

 جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی یک جهان بینی ماتریالیستی- دیالکتیکی و جهان بینی طبقه ی کارگر انقلابی است و از پیروان اش می خواهد که واقعیت را درست همان گونه که هست و با راهنما قرار دادن جهان بینی خویش بررسی کنند و در صدد تغییر آن بر آیند. شکی نیست که قرار دادن راهنما به معنای حرکت از «پیشداوری» ها و یا دخالت احساسات و عواطف در تجزیه و تحلیل واقعیت نیست بلکه بررسی عینی واقعیت در پرتو جهان بینی همچون راهنما است. اما بررسی واقعیت برای تمکین به واقعیت هم نیست.

 واقعیت در اینجا تحلیل طبقات و مبارزه ی طبقاتی از موضع طبقه ی کارگر است. تحلیل مبارزه ی طبقاتی برای درک عقلایی سمت و سوی ضروری آن بر مبنای تحلیل طبقاتی و بررسی ساخت اقتصادی جامعه است.

 در مبارزه ی طبقاتی کمونیست ها از موضع طبقه ی کارگر دفاع می کنند و با مواضع تمامی طبقات دیگر نسبت به جایگاهی که در صف خلق در یک مرحله ی تاریخی دارند درجاتی از اتحاد قوی و پایدار تا اتحاد موقتی تاکتیکی و همچنین نسبت هایی گوناگون از مبارزه را برقرار کرده و در مورد دشمنان با سیاست افشا و مبارزه عملی برای سرنگونی، طرد از جنبش طبقه ی کارگر و خلق و یا منفرد و منزوی کردن می ستیزند.

از دیدگاه ما، محبوبیت رضا پهلوی در میان لایه های و بخش های نامبرده در نتیجه ی شرایط معینی به وجود آمده که ما در مورد آن در این مقاله صحبت کردیم. وظیفه ی ما مبارزه با رسوخ رضا پهلوی و جریان سلطنت طلب درون این بخش ها و پیشگیری از گسترش آن و در نهایت و در شرایط کنونی طرد آن و مطرود و منزوی کردن آن است.     

در بخش پایانی مقاله اش که نام «نتیجه گیری: مساله، رضا پهلوی نیست» وضع را چنین شرح می دهد:

«این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیل‌شدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایه‌ی رسانه‌ای و نمادین، خود را نماینده‌ی جامعه یا مفسر جنبش‌های اجتماعی و واقعیت‌های متحول و پرشتاب در دل جامعه‌ی ایران می‌دانند.

برای نخستین‌بار، فاصله‌ای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوه‌های فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.»

روانشناس ما راست می گوید. یک فاصله و یک گسست میان بخشی از جنبش اعتراضی و مخالفین کمونیست  و دمکرات و جمهوری خواه رخ داده است. بخش هایی از لایه های مرفه طبقه ی متوسط و بخش هایی از جوانان دنباله روی رضا پهلوی شده اند و مخالفین بازگشت استبداد سلطنتی به مبارزه با آن دست زده اند. آنچه روانشناس سلطنت طلب ما نمی پسندد و با استفاده از مشتی مفاهیم روانشناسی و از جمله تحقیر مخالفین با این عنوان که آنها در حد «نوجوانی» و یا «ابتدای جوانی» خود باقی مانده اند می خواهد تخطئه اش کند همین مبارزه است.    

م - دامون

بهمن 1404

 

پیوست یک

بخش هایی از مقاله ی  یک سلطنت طلب

«زوال چپ، اصلاح‌طلبی و ملی‌مذهبی‌گری در خیابان»

Alain Chandelier / یورونیوز فارسی

«پایان «ایده‌آلیسم ۵۷» در کف خیابان

آنچه در کف خیابان‌های ایران مشاهده شد، شبیه اعلام انقضای تاریخی گفتمان‌هایی است که سال‌هاست در چارچوب‌های «آرمان‌خواهی ضدغربی»، «اصلاح‌طلبی بی‌فرجام»، «اسلام‌گرایی و لکنت در برابر آزادی و سکولاریسم»، «جمهوری‌خواهی خارج‌نشین»، «ملی‌گرایی ناسیونالیست» و «جنبش‌های قومی و منطقه‌ای» درجا می‌زنند.

برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض، «غرب‌گرایی»، «آزادی‌های فردی» و «سکولاریسم بی‌لکنتِ» رضا پهلوی، بسیار جذاب‌تر از نظریات پیچیده فعالان سیاسی کهنه‌کاری است که هنوز در پی حل معمای انحراف انقلاب ۵۷ از وعده‌های اولیه خود در باب رفاه اقتصادی و تامین آزادی‌های سیاسی و ارتقاء کرامت انسانی هستند.

تقابل «زندگی نرمال» با «تله‌ فقر» چپ‌گرایانه

مشکل اصلی این گروه‌های کلاسیک، درگیری در پارادوکس‌های حل‌نشدنی است. آن‌ها از یک طرف با استانداردهای زندگی مدرن همخوانی ندارند و از طرف دیگر، ریشه‌های فکری‌شان در «استکبارستیزی»، «اسرائیل‌ستیزی» و «هویت‌گرایی بومی» یا «ایده‌آلیسم ضد سرمایه‌داری» مانع از آن می‌شود که نسخه‌ای شفابخش برای اقتصاد درهم‌شکسته ایران بپیچند. در جهانی که رفاه با پیوند به اقتصاد جهانی گره خورده، موضع منفی یا تردیدآمیز این گروه‌ها نسبت به غرب و اسرائیل، آن‌ها را در چشم نسل جدید و طیفی از طبقه متوسط به «جاده‌صاف‌کن‌های انزوا» تبدیل کرده است.

در این میان، اکثریت نسل زد که در فضای باز جهانی تنفس می‌کند، برخلاف نسل‌های پیشین، نه به دنبال «آرمان‌های بزرگ»، بلکه به دنبال «زندگی نرمال» است. برای این نسل، سیاست نه یک امر مقدس، بلکه یک «قرارداد برای رفاه و آزادی» است. به همین دلیل، آن‌ها با صراحت از مفاهیم چپ‌گرایانه که ثروت را ضد ارزش و مقاومت را ارزش می‌داند، عبور کرده‌اند. در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی، پوپولیسم معیشتی چپ‌ها که سعی دارد با شعارهای حمایتی، خود را بازسازی کند، تنها یک «تله» برای استمرار فقر است.»

Tuesday, January 27, 2026

خود ویژگی شرایط در ایران، وضع ویژه ی خلق ایران در میان خلق های جهان و موضع درست احزاب انقلابی


 

حکومت ولایت فقیه حکومت استبداد دینی و با توجه به حاکمیت روحانیون و از نظر شکل ایدئولوژیک - گرچه صوری - قرون وسطایی است و در نتیجه ی این وجوه از بسیاری جنبه های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی خود ویژه و به شکلی «غیر معمول» است. در عین حال حکومت تضادهایی با امپریالیست های آمریکا و اروپای غربی دارد و این تضادها منجر به منازعات فراوان میان حکومت با امپریالیست ها به ویژه امپریالیسم آمریکا و آن هم بیشتر در زمانی که حزب جمهوری خواه حاکم بوده شده است. این حکومت دنبال بقایی دراز مدت بوده است به گفته ی خامنه ای برای قرن ها. در این حکومت جناح خامنه ای به دنبال غنی سازی اورانیوم بوده و و نیز خواسته که سلاح هایی داشته باشد که حکومت وی را در قبال مداخله ی امپریالیست ها بیمه کند و برای همین به ساخت موشک هایی با برد زیاد روی آورده است. همچنین این حکومتی جاه طلب است و یکی از شرایط بقای خود را گسترش خود در منطقه دانسته و از این رو نیروهای نیابتی مسلمان ( در درجه ی نخست شیعه و در درجه بعد سنی و دیگر مذاهب را) خود را در کشورهای منطقه به راه انداخته است و لبه ی تیز حمله ی خود را علیه آسرائیل و سران کشورهای مرتجع منطقه که تابع و در بلوک امپریالیسم آمریکا بوده و هستند قرار داده است. آنچه از این مجموعه در ظاهر به ذهن می آید این است که ما با حکومتی «ضد امپریالیستی»، «ضد صهیونیستی» و «ضد ارتجاع منطقه» و «هوادار توده های ستمدیده ی فلسطینی و مسلمان» منطقه طرف هستیم.

این یک نوع غلط اندازی است و واقعیت چنین نیست.

 این حکومت در داخل به وسیله ی جناح ها و باندهای رانت خوار دزد و غارتگر حاکم به ویژه باندهای پاسدار- اطلاعاتی - روحانی و ... تمامی ثروت جامعه را در دستان خود متمرکز کرده و حد اعلای ستم اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را به تمامی طبقات خلق، کارگران، کشاورزان و طبقات میانی و مرفه اعمال کرده است و فلاکت بی سابقه ای را به اکثریت زحمتکشان تحمیل کرده است و نفس اکثریت طبقات را بریده است. در عین حال این حکومت برای مقابله با جنبش ها و شورش ها و انقلاب های توده ای در ایران خود را تا بن دندان مسلح کرده است و تمامی این جنبش ها و شورش را به خاک و خون کشیده است. هیچ گروه و حزب سیاسی مخالفی حتی لیبرال ترین ها را آزاد نگذاشته و یک انسداد سیاسی و فرهنگی ایجاد کرده است. همچنین سران و مدیران این حکومت که همگی به دنبال منافع و ثروت هستند حد اعلای ناکارآمدی و ناتوانی را در مدیریت امور جامعه نشان داده و اقتصاد و محیط زیست را به بدترین وضعیت خود انداخته اند.

این دو جنیه یعنی در داخل حدا اعلای استثمار و ستم و استبداد سیاسی و فرهنگی و در خارج نمایش دروغین و غلط انداز ضد امپریالیستی موجب وضعیت ویژه و «غیر معمولی» در میان تمامی طبقات خلق شده است. به عبارت دیگر این حکومت توده های به جان آمده از این حکومت «غیرمعمول» را نیز«غیر معمول» و خود وِیژه کرده است.

در وافع بسیاری از مواضعی که بخش هایی از توده ها به ویژه طبقات زحمتکش کارگر و کشاورز و لایه های تهیدست طبقات میانی بر مبنای منافع شان در مقابل حکومت در پیش می گیرند آنها را در ضدیت با حکومت ولایت فقیه قرار می دهد.

یکی از این مسائل که بسیار مهم بوده است مساله درگیری های حکومت و نیروهای نیابتی اش در منطقه بوده است. نخستین شعاری که در این مورد طبقات مردمی دادند «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» بود. این موجب موضع گیری های دیگری در مورد اختلافات و تضادها در منطقه بین حکومت ولایت فقیه و دیگر کشورها و از جمله در مورد مساله ی فلسطین بوده است.

در سال گذشته شاید تنها توده های«غیر معمول» ایران بودند که مواضع شان در مورد مساله اسرائیل و فلسطین با اکثریت توده های سراسر جهان تفاوت داشت. در حالی که در بیشتر کشورهای جهان اکثریت توده ها علیه دولت صهیونیستی اسرائیل و ترامپ بودند بخش هایی از جوانان و توده ها در ایران علیه حماس و جهاد اسلامی بوده و در تقابل اسرائیل و مردم غزه، جانب اسرائیل و ترامپ را می گرفتند. در بخشی از گردهمایی ها و راهپیمایی ها خارج از کشور ایرانی ها( عموما سلطنت طلبان) تنها مردمی بودند که با پرچم های آمریکا و اسرائیل در دست شرکت می کردند. یعنی مواضع ایرانیان در بیرون کشور با مواضع تمامی مردمی که به پشتیبانی غزه و علیه اسرائیل و آمریکا بودند در تضاد قرار می گرفت.

جدا از این در همین روزهای گذشته بخش هایی از توده های ایران جزو نادر توده هایی در جهان بودند که از آمریکا می خواستند به ایران حمله کند. امری که برای توده های کارگر و زحمتکش و آگاه در جهان غریب می نماید.

 آنها می پرسند چگونه شما از آمریکا می خواهید به کشورتان حمله کند و حکومت را برایتان سرنگون کند و آزادی و دموکراسی هم برایتان برقرار کند آن هم آمریکایی که خلق های زیر ستم دنیا که زیرسلطه اش بودند (و از جمله خود شما در گذشته) برای استقلال و آزادی خود با آن به مبارزات طولانی و سنگین دست زده اند؟

 شاید یکی از دلایلی که بسیاری از مبارزان آگاه( و از جمله جریان های مائوئیستی) و مردمان دیگر کشورها را دچار پریشانی و در همراهی با طبقه ی کارگر و خلق ایران دچار تردید کرده است همین گرایش هایی باشد که در میان بخش هایی از مردم حاکم شده است. سخن آنها با ما چنین است:

«شما می خواهید که آمریکا و اسرائیل که دشمنان طبقه ی کارگر و خلق های زحمتکش و ستمدیده ی خلق های جهان هستند به کشورتان حمله کنند و برایتان حکومت تغییر دهند و آزادی و دموکراسی بیاورند؟ مایی که تا خون در بدن داریم علیه امپریالیسم آمریکا و اسرائیل و دیگر کشورهای مرتجع هم کیش با آنها خواهیم جنگید چگونه می توانیم با این خواست شما از آمریکا کنار بیاییم؟»

و شاید یکی از دلایلی که آن همراهی ای که با جنبش غزه و خلق فلسطین و علیه اسرائیل و آمریکا شد – علیرغم گردهمایی ها و راهپیمایی هایی که به وسیله گروه های سیاسی ایرانی و بعضا شرکت بخشی از مردم کشورهای اروپایی برگزار شد-  ما در همراهی با خیزش خلق ایران در این دی ماه آن هم زمانی که حکومت در عرض دو روز بیش از پنجاه هزار نفر را کشت و یا ناپدید کرد و هزاران نفر را کور کرد و بسیاری را بازداشت کرد و به  زندان انداخت و اکنون در حال اعدام بخش هایی از بازداشت شده گان است نمی بینیم.

چنانکه گفتیم این خصوصیات در نتیجه ی وضع ویژه ی حکومت ایران ایجاد شده است. برای نمونه در مساله ی غزه احساسات بسیاری از مردم با فلسطینی ها بود اما هر گونه موضعی در این خصوص آنها را در کنار حکومت مرتجع قرار می داد که ظاهرا پشتیبان مردم فلسطین بود و این موضعی بود که مردم ایران نمی خواستند اتخاذ کنند. از سوی دیگر حکومت در نقش یک پشتیبان مالی گروه های نیابتی در آمده است. گروه هایی که جهان بینی ارتجاعی دارند و نه برای آزادی مردم فلسطین بلکه برای بقای حکومتگران جمهوری اسلامی به کار گرفته می شوندو دلیل اصلی مخالفت مردم با این گروه ها همین است.

در مورد خواست کمک از آمریکا و اسراتیل باید گفت که این از یک سو به وضعی بر می گردد که حکومت در ایران ایجاد کرده است. یعنی سرکوب تمامی احزاب و گروه های انقلابی و مترقی مستقل و ملی و از سوی دیگر امکانات نیروهای وابسته به امپریالیسم آمریکا و اسرائیل که با تبلیغات شبانه روزی خود مردم را می فریبندو بالاخره وضع فلاکت بار اقتصادی مردم و ناتوانی کنونی آنها در تغییر وضع.( در این خصوص در مقالات دیگر ما صحبت شده است).

از نظر ما در حالی که نیروی انقلابی و کمونیست باید از مبارزات خلق ایران پشتیبانی کند و در مبارزات شان همراه آنها باشد در عین حال باید با نفوذ اندیشه های انحرافی و ارتجاعی از جمله گرایش های خواهان یا متمایل به بازگشت به استبداد سلطنتی در میان آنها مبارزه کنند.

این موضع باید موضع تمامی احزاب مائوئیست و مارکسیست- لنینیست و انقلابی جهان باشد.     

هرمز دامان

نیمه ی نخست بهمن 1404

پیوست

حزب کمونیست مائوئیست افغانستان در بیانیه با نام «خیزش مردم ایران و وظیفه انترناسیونالیستی نیروهای انقلابی مائوئیست!» که در سایت ما نیز قرار داده شده است، نکاتی را در مورد موضع گیری درست احزاب مائوئیستی بیان کرده است. برخی از این نکات را در زیر می آوریم: 

 

«اصول بنیادین انترناسیونالیزم پرولتری حکم می‌کند که موضع احزاب مائوئیست دربرابرانحراف جنبش ها و خیزش های توده ای از مسیر اصلی آن باید روشن و واضح و مستدل باشد و نباید درین زمینه دچار خطا شوند؛ آنها باید مبارزات ایدئولوژیک شان به نیروهای مقاومت، بسیار صریح و روشن باشد و به افشاگری هرچه بیشتر علیه امپریالیست‌ها و عوامل آن بپردازند تا از انحراف چنین خیزش های برحق توده ای بتوانند تا حد توان آگاهی داده و جلوگیری نمایند. 

وظیفه انترناسیونالیستی ما این است که از خیزش های توده ای مردم ایران با قاطعیت حمایت نموده و از توهم و سردرگمی که منجر به بن بست ایدئولوژیک – سیاسی می‌شود پرهیز نماییم. بن بستی که به ما درک نادرست از شرایط و اوضاع جاری در ایران دست می‌دهد؛ درکی نادرست با طرح این پرسش که آیا امپریالیست ها از آن نفع خواهند برد یا خیر؟

اکثریت قاطع شرکت‌کنندگان در خیزش، هم با رژیم فاشیستی مخالف‌اند و هم با مداخلهٔ امپریالیستی و عوامل نفوذی شان.

ما قاطعانه همهٔ رویکردهایی را که می‌کوشند با طرح پرسش انحرافیِ «سود و زیان امپریالیزم» از حمایت این خیزش فاصله بگیرند یا آن را بی‌اعتبار کنند، رد می‌کنیم. پیوند زدن مبارزهٔ توده‌ها به توطئه‌های خارجی، بدون تحلیل مشخص از شرایط مشخص، چیزی جز توجیه عملی سرکوب و ایستادن در کنار وضع موجود نیست. این‌که قدرت‌های امپریالیستی می‌کوشند از هر بحرانی به نفع خود بهره‌برداری کنند، یک واقعیت شناخته‌شده عینی است؛ اما این واقعیت هرگز مشروعیت قیام توده‌ها علیه ستم و استبداد را نفی نمی‌کند.

بدون تردید، جریان‌های ارتجاعیِ رقیب، از جمله سلطنت‌طلبان و نیروهای وابسته به امپریالیزم، تلاش خواهند کرد خیزش مردم را مصادره یا منحرف کنند. خطر انحراف، به‌ویژه در شرایط فقدان یک حزب کمونیستیِ انقلابیِ (م ل م ) رهبری‌کننده، واقعی در ایران است. با این حال، پاسخ به این خطر، کناره‌گیری از مبارزه یا اتخاذ موضع خنثی، نیست، بلکه حضور فعال، روشنگری ایدئولوژیک و مبارزهٔ سیاسی در دل این خیزش توده‌ای است.

ما بار دیگر تأکید می‌کنیم: حمایت از خیزش مردم ایران علیه رژیم ارتجاعی و فاشیستی و نکوهش عوامل رژیم و نکوهش نقش امپریالیست ها و مزدوران‌شان در به انحراف کشاندن این اعتراضات؛ یک وظیفهٔ انترناسیونالیستی است.

ما همهٔ مواضعی را که به بهانه‌های مختلف در برابر این خیزش می‌ایستند یا از آن فاصله می‌گیرند، مردود می‌دانیم و همبستگی خود را با مبارزات مردم ایران، در هر کجا که باشند، اعلام می‌کنیم.»

 

Monday, January 26, 2026

درباره ی حمله نظامی امپریالیسم آمریکا به ایران

 


1

آخرین خبرها حاکی است که امپریالیسم آمریکا  ناو هواپیمابر «یو‌اس‌اس آبراهام لینکلن» و تعدادی ناوشکن مجهز به موشک هدایت‌شونده تاماهاوک را به منطقه عملیاتی سنتکام فرستاده و در نزدیکی مرزهای آبی ایران مستقر کرده است. جدا از این ها تجهیزات بسیاری دیگری در منطقه مستقر کرده چندان که به گفته ی سایت کانال 14 اسرائیل:«با چنین آرایش نیرویی، ایالات متحده توان اجرای هر اقدام نظامی‌ را در اختیار دارد؛ از حمله‌ای محدود و هدفمند گرفته تا یک کارزار نظامی طولانی‌مدت».

خبرهای دیگر این است که شماری از شرکت های هواپیمایی همچون ایرفرانس و بریتیش ایرویز و ک ال ام بخشی از پروازهای خود را در منطقه متوقف کرده اند. به همراه این ها تهدیدهای ترامپ و نیز جنب و جوش هایی در میان کشورهای عرب منطقه به چشم می خورد.

در کنار اینها خبرهایی دال بر فرستادن پیامی از جانب عراقچی به کاخ سفید به گوش می رسد. پیامی که پزشکیان آن را تضمین کرده است. پیام حاوی این درخواست است که آمریکا حمله ی خویش به جمهوری اسلامی را به عقب اندازد و حل اختلافات را از طریق دیپلماتیک پیش برد.

هنوز روشن نیست که آمریکا نیروهایش را برای زیر فشار قرار دادن جمهوری اسلامی برای سازش به منطقه فرستاده و یا اینکه قصد جنگ با جمهوری اسلامی و سرنگونی و تغییر حکومت را دارد. با این حال زمانی که چنین حجمی از نیرو به نزدیک مرزهای ایران فرستاده می شود امکان جنگ بسیار بالاتر می رود.

2

جنگ و سازش آمریکا و ترامپ با خامنه ای و سران سپاه گذشته ای دراز دارد و هر بار و در هر رویداد مهم هر دو جهت یعنی جنگ از یک سو و مصالحه و تسلیم خامنه ای و سران سپاه از سوی دیگر وجود داشته است.

مهم ترین فرازهای جنگ، ترور قاسم سلیمانی و پاسخ سپاه و حمله به عین الاسد و همچنین حمله ی دوازده روزه در سال 1403 است. در کنار اینها دولت صهیونیستی اسرائیل در طی سال های گذشته بسیاری از فرماندهان سپاه در منطقه و ایران و همچنین دانشمندان اتمی را ترور کرده است.

از سوی دیگر گرایش های رسیده به مذاکره و سازش کم نیستند و از برجام گرفته تا دیدارهای مکرر با واسطه ی عمان و مذاکرات دوره ای در عمان و قطر و ایتالیا و پیغام هایی که در همین دوره ای اخیر از سوی جمهوری اسلامی فرستاده شده است را در بر می گیرند.

در هر صورت هر دو هم جنگ وهم سازش و کنار آمدن در کنار یکدیگر پیش رفته اند. گاه این و گاه آن عمده شده است، اما تضاد به طور نهایی حال نشده و بنابراین هر دو وجه ادامه یافته اند. علل تداوم دو وجه این بوده که از یک سو مسائل و تضادها حل نشده است و از سوی دیگر امپریالیسم آمریکا نخواسته وارد یک جنگ تازه در منطقه شود و همچنین برای آن، حفظ حکومت کنونی گزینه ی بهتری تا جابجایی آن با حکومت های دیگر و به ویژه سلطنت طلبان بوده است.

3

اگر قرار به جنگ باشد و این فرستادن نیرو و تجهیزات برای جنگ باشد باید گفت برای امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی بهترین زمان برای جنگ حداقل طی دهه های اخیر اکنون است. یعنی زمانی که خامنه ای و سران سپاه در ضعیف ترین موقعیت خود در منطقه به سر می برند و این به دلیل ضرباتی بوده که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به نیروهای نیابتی آن زده اند و به ویژه مورد سوریه که سپاه را از آن جا بیرون رانده اند.

همچنین با کشتار و نسل کشی اخیر خامنه ای و سران سپاه، توده های مردم که مخالف و متنفر از حکومت بوده اند به جای خود حتی ته مانده ی هواداران خویش را از دست داده اند و مشکل که برایشان جز دستگاه سرکوب چیزی باقی مانده باشد. دستگاه سرکوب نیز به ویژه در بخش های پایین و میانی از مردم تاثیر می گیرند و کشتار اخیر تاثیرات خود را در آنها نشان خواهد داد. از این رو موقعیت برای امپریالیست های آمریکا و اروپای غربی از بسی جهات بهتر از موقعیت های پیشین است.

اما درست در همین زمان این امکان که خامنه ای و سران سپاه به دنیال سازش بروند نیز بسیار زیاد است. به ویژه این که اگر در مساله ی جنگ کردن جناح خامنه ای و سران سپاه و کلا هسته ی اصلی قدرت کمابیش تنها هستند در مساله سازش تمامی جناح های دیگر خواه روحانی و خواه پزشکیان و اصلاح طلبان به آنها پیوسته و از آن استقبال می کنند. افزون بر این جنگ ممکن است هست و نیست طبقه ی حاکم یا حداقل هسته ی سخت قدرت را به باد دهد و این با فکر« حفظ حکومت اوجب واجبات است» که استراتژی خامنه ای و سران سپاه بوده است سازگاری ندارد.

چنان که در بالا اشاره کردیم برای امپریالیست ها بهترین گزینه ی موجود همین حکومت مرتجع و متعفن است. نگه داشتن این حکومت، ضمن آنکه ریسک جنگ و تداوم و نتایج ناروشن و غیرقابل پیش بینی آن را در بر ندارد، می تواند از بسیاری از نگرانی های امپریالیست ها که در صورت سرنگونی آن بروز می کند بکاهد. از سوی دیگر خامنه ای و سران سپاه با جنایاتی که در این چهل و اندی سال کرده اند، نشان داده اند که در صورتی که وارد بلوک غرب شوند و سیاست های آنها را بپذیرند و اجرا کنند، نوکرانی قابل اطمینان برای سرمایه داران امپریالیست غربی خواهند بود. آنها می توانند امنیت سرمایه های امپریالیستی را در داخل تضمین کنند.

از این رو تا زمانی که حمله ای صورت نگرفته هر آن امکان سازش نیز وجود دارد. هر دو گزینه پا به پای یکدیگر رشد می کنند.

4

از شواهد این گونه بر می آید که امپریالیسم آمریکا تمایلی به پیاده کردن نیروی نظامی و جنگ زمینی ندارد و در صورت جنگ می خواهد «عملیات نقطه زنی» را اجرا کند و سران رژیم و نهادهای اصلی نظامی، امنیتی و سیاسی آن را بزند. در عین حال این امکان هست که در صورت تداوم و واکنشی حاد از جانب خامنه ای و سپاه مثلا شلیک موشک به پایگاه های آمریکا و یا برخی از کشورها عرب منطقه و همچنین اسرائیل کار به زدن زیرساخت ها و تاسیسات اقتصادی بکشد و شرایطی به وجود آید که حتی جنگ زمینی را اجتناب ناپذیر کند.

از سوی دیگر اگر واقعا قصد امپریالیسم آمریکا نه زیر فشار قرار دادن جمهوری اسلامی برای سازش، بلکه برای تغییر حکومت و به گفته ی ترامپ «تغییر رهبری« باشد این که گفته شود نیروهای نظامی آمریکا سران سپاه و حکومت را می زنند و باید مردم در این وضع همکاری کنند و در زمین و در شهرها به مراکز سیاسی حکومت حمله کنند خیلی با واقعیت جور در نمی آید. چگونه مردم بی سلاح می توانند چنین کنند در حالی در همین دی ماه خامنه ای و سران سپاه و بسیج هولناک ترین کشتار تاریخ جمهوری اسلامی را به راه انداختند. سپاه و بسیج حتی با وجود ضربات می توانند کشتار را ادامه دهند و توده های بی سلاح را به شکل های گوناگون به رگبار بندند.

 از این رو احتمالا منظور از همکاری مردم که تمامی دارودسته ی سلطنت طلب نیز تبلیغ اش می کنند، همکاری گروه هایی از نظامیان باشد و این جز معنای کودتا نمی دهد. به عبارت دیگر اگر نقشه ای وجود داشته باشد زدن مراکز نظامی و سیاسی حکومت از یک سو و کودتایی در تهران و برخی شهرهای بزرگ از سوی دیگر است.

5

با توجه به شرایط کنونی مشکل بتوان گفت که مردمی که چنین سوگوار عزیزان خود هستند و خشم و کینه شان از حکومت جنایتکار هزاران بار بیش از پیش شده است در مقابل حمله ی آمریکا آن واکنشی را نشان دهند که در زمان حمله ی اسرائیل و جنگ دوازده روزه نشان دادند. بخش مهمی از آنها به احتمال زیاد تماشاچی خواهند بود و بخش هایی نیز تلاش خواهند کرد که توصیه های آمریکا را عمل کنند و انتقام قربانیان را با واسطه ی دخالت خارجی بگیرند.

ما چنانکه بارها گفته ایم مخالف هر گونه حمله نظامی به خاک ایران به وسیله ی امپریالیسم آمریکا و متحدین اروپایی اش برای تغییر حکومت مرتجع ولایت فقیه هستیم. سرنگونی و تغییر حکومت باید طبق منافع کارگران و زحمتکشان و تمامی خلق های ایران و به وسیله آنها و با اتکای اساسی به نیروی خود صورت گیرد و نه بر مبنای منافع امپریالیست ها و به وسیله ی نیروی نظامی آنها.

تجارب تاریخی چنین حملات و تجاوزات امپریالیستی و نتایج آنها در پیش روی ماست. در هیچ کدام از آنها امپریالیست در قید منافع ملت های دربند و زیرستم نبوده بلکه تنها در پی منافع اقتصادی و سیاسی و ژئوپلتیکی خود بوده اند. چیزی به نام «یاری بشردوستانه» ی امپریالیست ها در مورد خلق های کشورهای زیرسلطه وجود ندارد. امپریالیسم آمریکا  در صورت سرنگون کردن حکومت دستی به ساختار امنیتی و نظامی حکومت نخواهد زد بلکه آن را برای دولتی که خود انتخاب خواهد کرد حفظ خواهد کرد. امپریالیسم آمریکا سرنگونی حکومت را اگر عملی کند برای منافع خود عملی می کند و نه برای منافع خلق ایران و نه برای «کمک بشردوستانه» به ملت ایران.

از این رو ما بر آنیم که طبقه ی کارگر و زحمتکشان و تمامی خلق ایران باید مقابل هر گونه حمله ی نظامی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست ها و دولت صهیونیستی اسرائیل برای تغییر حکومت موضع بگیرند و آن را پیشاپیش محکوم کنند.

 طبقه ی کارگر و خلق ایران این توانایی را دارند که خود حکومت کنونی را سرنگون کند و یک جمهوری دموکراتیک انقلابی برقرار سازند.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

شش بهمن 1404

Sunday, January 25, 2026

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(2)

 


«داوری اخلاقی» نکنید و نظام سلطنتی را به عنوان یگانه جایگزی بپذیرید!

روانشناس سلطنت طلب ما پس از اینکه مخالفت خود را با نام نهادن«بازگشت ارتجاع» به روند پذیرش رضا پهلوی و بازگشت به استبداد سلطنتی اعلام می کند ادامه می دهد:

«نتیجه آن است که تحلیل جای خود را به داوری اخلاقی و تحقیر اجتماعی می‌دهد؛ داوری‌ای که بیش از آنکه درباره‌ی جامعه‌ی ایران سخن بگوید، از موضع و موقعیت روانیِ خود تحلیل‌گر پرده برمی‌دارد.»

منظور از این که« بیش از آنکه درباره جامعه ایران سخن بگوید» چیست؟

آیا منظور این است که نوه رضا خان «محبوب» شده و برخی از میان مردم می گویند«جاوید شاه» و «این آخرین نبرده، پهلوی بر می گرده» و «مرگ بر سه مفسد، ملا چپی مجاهد»، و شما حضرات «تحلیل گران سیاسی» باید گرایش های درون توده ها را خوب و بد و درست و نادرست نکنید و با گرایش ها بد و نادرست مبارزه نکنید بلکه واقعیت آنها را بپذیریید و با آن ها کنار بیایید و همچنین پسر محمدرضا پهلوی را تحقیر نکنید و از نظام سلطنتی و استثمار و ستم سرمایه داران مزدور امپریالیسم و آن کسانی که می خواهند آن را چون شکلاتی خوشمزه به خورد خلق دهند در خشم نباشید و به آن کینه نورزید؟

 و نتیجه این که اگر چنین کنید شما«پیشداوری ایدئولوژیک» و«داوری اخلاقی» و«تحقیر اجتماعی» ( نقد و نکوهش هر چه انحرافی، اشتباه و عقب مانده و ارتجاعی است در میان توده ها و در مقابل ستایش هر چه در آنها که درست و پیشرو و عالی است) کرده اید و این نیز به نوبه ی خود به این معناست که شما خود «تحقیر» شده اید اما با تحقیر سلطنت طلبان و شاه شان، آن را تعکیس یا فرافکنی می کنید!

باری این شیوه ی تحلیل خیلی نخ نماست و نشانگر این است که روانشناس ما خیلی کم آورده و نمی تواند مبانی اساسی تحلیل جامعه شناختی و از دیدگاه ما تحلیل ماتریالیستی - دیالکتیکی یک پدیده ی اجتماعی و چگونگی موضع گرفتن در مقابل آن و دگرگون کردن آن را بفهمد. از نظر وی آنچه که وجود دارد«واقعیت»ی« قابل توضیح»( پایین تر توضیح وی را درباره ی چرا این«واقعیت»به وجود آمده در خواهیم یافت) است. و پس اگر شما می خواهید« واقعیت» را فارغ از «پیشداوری های ایدئولوژیک» و «داوری اخلاقی» و « تحقیر اجتماعی» دریابید آن را همان گونه که «هست» دریابید و توضیح دهید( به آن گردن گذارید) و در پی نقد و تغییر آن بر نیایید.

وحدت و تضاد پیشرو و توده

 او همچون مزدوری و از سر میل و رغبت به عقب مانده ترین گرایش ها و دلبستگی های عمدتا ظاهری نسبت به نظام استبداد سلطنتی گذشته درون بخش هایی توده ها( این گرایش ها و دلبستگی ها ظاهری واقعیت است) «تمکین» و آنها را برجسته می کند. گرایش هایی که بسیار بیش از آنکه از دانسته هایشان از نظام سلطنتی گذشته و آن چه بر توده های زیر ستم در آن نظام می گذشت برخیزد، از نفرت شان از نظام ولایت فقیه و بی رهبری بودن شان و ناتوانی کنونی شان در سرنگونی این نظام ستمگر بر می خیزد( و این توضیح واقعیت و حقیقت مندرج در آن است که هم بر درستی نفرت از این نظام و هم بر اشتباه و انحراف گرایش به نظام مستبد گذشته در بخش هایی از توده ها گواهی می دهد).

او همچنین به بی آرمانی بخش هایی از نسل جوان کنونی و تا حدودی بی علاقه گی شان به سیاست و به اسارت شان در چنگال تکنولوژی های مدرن و بوق و کرنای سردسته های میلیاردر امپریالیست های غربی( این شرح واقعیت است) و کاهش خواست و آرزوهاشان به ابتدایی ترین امور زندگی( کار عموما نیمه وقت و زندگی ای گاه حداقل، آزادی انتخاب لباس، داشتن گوشی اپل، لپ تاپ و ماشین و دوست پسر یا دوست دختری و ...) تکیه می کند. وضعی که از دیدگاه یک فرد انقلابی و مترقی به هیچ وجه شایسته ی یک جوان آگاه و یا کافی برای جوان معمولی امروزی نیست( و این نقد واقعیت و برای آن چیزی است که باید به جای این واقعیت بنشیند. جوان آگاه و سیاسی نقاد واقعیت های گذشته و حال می باشد. او یک آرمان خواه و یک فعال در راه تغییر واقعیت کنونی به واقعیتی دیگر به واقعیتی کمال یافته است که در بطن واقعیت کنونی نهفته است).

او این همه را به عنوان «فضیلت» و چگونگی «توضیح واقعیت اجتماعی» بی دخالت دادن« داوری اخلاقی»( در واقع داوری با جهان بینی انقلابی و مترقی و نقاد واقعیت نادرست و بد موجود) جا می زند. 

اکنون به دلیل سوم روانشناس بپردازیم: این دلیل «تقلیل پدیده به نوستالژی: حذف عاملیت» است. روانشناس ما در توضیح این دلیل می نویسد:
«حتی در تحلیل‌های به‌ظاهر بی‌طرفانه و جامعه‌شناسانه – برای مثال در برخی برنامه‌های رسانه‌ای – رشد محبوبیت رضا پهلوی اغلب با دو عامل توضیح داده می‌شود: فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی سایر نیروهای سیاسی و
نوستالژی نسبت به دوران پهلوی»

ما در حال حاضر کاری به عوامل دیگر نداریم و صرفا روی همین دو دلیل تامل می کنیم. آیا این ها دلایل اشتباهی هستند و یا درست اند؟

آیا اگر نیروهای سیاسی انقلابی و مترقی می گویند ما دارای ایرادات زیادی هستیم و درون مردم کشور دارای نفوذ منسجم نیستیم و نیروهای ارتجاعی مانند سلطنت طلبان به دلیل امکاناتی که دارند می توانند از ضعف ما استفاده کنند و درون بخش هایی از مردم نافذ شوند، نادرست است؟ و آیا بخش هایی از طبقات میانی و مرفه، حال و جمهوری اسلامی و گذشته و نظام سلطنتی را مقایسه نمی کنند و برخی از شرایط اقتصادی و اجتماعی و یا فرهنگی آن را( برخی از آزادی های فرهنگی تنها در مقایسه با جمهوری اسلامی، زیرا آزادی فرهنگی واقعی در زمان شاه وجود نداشت) نسبت به آن دوران نمی سنجند و نمی گویند آن زمان از این نظر بهتر بود؟

 اگر نادرست نیست پس اشکال در خود این دلایل یا عوامل نیست اما چنانکه خواندیم روانشناس ما از «تحلیل های به ظاهر بی طرفانه» سخن می گوید. یعنی این تحلیل ها«بی طرفانه» و لابد«جامعه شناسانه» نیست. و چون بی طرفانه نیست آغشته به ندیدن واقعیات است.

می بینیم که جناب روانشناس دچار عقده های کمی نیست. آنچه وی می خواهد «اقناع» مخالفین استبداد سلطنتی و دارودسته ی ساواکی ها و امپریالیست های پشتیبان آن است و ملزم بودن آنها به پذیرش آن چیزی که وجود دارد حالا می خواهد هر چه باشد. او اینان را مانعی جدی در راه بازگشت رضا پهلوی به سلطنت و نیز دارودسته ی نوکران امپریالیسم به همراه وی می بیند.  

«عاملیت» رضا پهلوی

اینک روانشناس سلطنت طلب ما خودش پا به میدان می گذارد و«عاملیت» خود رضا پهلوی را رو می کند: 

«مسئله‌ی محوری اینجاست که در این چارچوب‌ها، عاملیت خود رضا پهلوی عملا حذف می‌شود. گویی آنچه امروز رخ داده، نه نتیجه‌ی کنش، موضع‌گیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او، بلکه صرفا میراثی است که از پدر و پدربزرگش به او رسیده است.

این نوع تحلیل، ناتوان از دیدن این واقعیت است که در سیاست معاصر، «فضیلت» لزوما به معنای نظریه‌پردازی، سابقه‌ی زندان، یا تولید متون ایدئولوژیک نیست.»

بسیار عالی! حال رسیدیم به «عاملیت» رضا پهلوی! و این عاملیت در چه چیزهایی نمود می یابد: در «کنش، موضع گیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او». و این آن چیزی است که با تجارب فراوان «مبارزه» طی چهل سال و «خود ساخته گی» و «تحلیل مستقل» بدان رسیده است.

این آن مرکز ثقل و کلید و راز جادویی پنهانی است که تحلیل گران سیاسی «ظاهربین» ندیده اند و نمی بینند. و ندیدن این کلید مشکل گشا یعنی ندیدن واقعیت بدون حب و بغض و کینه و نفرت. تحلیل گران سیاسی اگر زندان رفته اند و اگر متون ایدوئولوژیک می نویسند و نظریه پردازی می کنند این ها در «سیاست معاصر» فضیلت نیست. «فضیلت» را باید از رضا پهلوی یاد گرفت. و این فضلت در چه چیزهایی نمود می یابد: 

«مهره ی مار» رضا پهلوی

روانشناس سلطنت طلب ما اکنون آستین بالا می زند و رازهای «دشوار» فهم این «عاملیت» را برای ما یک به یک بازگو می کند:

«دشواری پدیده‌ی پهلوی: سیاست بدون الگوی کلاسیک
رضا پهلوی نه فیلسوف است، نه نظریه‌ی سیاسی مدون دارد، نه کتاب مرجع نوشته، نه سابقه‌ی مبارزه‌ی چریکی یا زندان دارد. همین ویژگی‌ها او را برای ذهنیت سنتی تحلیل‌گران ایرانی که سیاست را در قالب الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک می‌فهمند، به پدیده‌ای «نامفهوم» بدل می‌کند.

 اما دقیقا همین فقدان‌هاست که می‌تواند به منبعی برای جذب اجتماعی بدل شود:»

رضا پهلوی نه فیلسوف است و نه نظریه ی سیاسی مدون دارد و نه کتاب مرجع نوشته و نه سابقه ی مبارزه چریکی یا زندان دارد. این ها چنانکه روانشناس می گوید واقعیت دارد اما اگر وی چنین نیست و نکرده است به این معنا نیست که فاقد بخش هایی از این ها یعنی فلسفه و نظریه ی سیاسی و کتاب مرجع است. دیگرانی که ایدئولوگ های سلطنت طلب و استبداد شاهی بوده و هستند برایش نوشته اند و کسانی هم به تعداد محدود برایش نقش «گارد» را بازی کرده اند.

روانشناس ما می گوید این ها «الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک» است. این ها دیگر در سیاست مدرن جایی ندارند. و درست نبود این ها است که به «منبعی برای جذب اجتماعی» بدل می شود.

پس ای تحلیل گران سیاسی! به جای این که مطالعه و تحقیق کنید، فلسفه و اقتصاد و سیاست بخوانید، نظریه پردازی کنید، کتاب های مرجع بنویسید، علیه ستم مبارزه ی عملی کنید و به زندان بیفتید، ایرادات و اشتباهات کمبودهای خود و توده ها را ترازبندی کنید و پیش بروید، بیایید و ببینید رضا پهلوی چه کرده که«محبوب» شده است!

و وی چه کرده و چه است:
«سیاست‌ورزی کم‌ادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشته‌های فرقه‌ای.».

ما نمی دانیم که چگونه نظرات روانشناسی را تحلیل کنیم که تمامی تحلیل گران سیاسی را متهم به ظاهر بینی و ندیدن واقعیت می کند و خودش چشمانش را بر واقعیتی چنین آشکار که چشم را می زند، بسته است.

چگونه می توان فردی را که ادعای سلطنت و پادشاهی دارد و قرار بر این شده که همه ی دستگاه های تبلیغی «شاه زاده» اش بخوانند( در مقابل «عوام زاده» و معنای این جز ادعای موجودی فراتر از موجودات دیگر بودن نیست)کم ادعا خواند؟ آیا این فرد کم ادعا نمی توانست از دارودسته های فاشیست اش بخواهد که وی را چنین نخوانند و فراتر از دیگر مردمان قرار ندهند؟ آیا یکی از دلایل این تاکید و شاه و شاه به راه انداختن ها این نیست که در برخی از مردم ما گرایشی به «شاه داشتن»(و یا « ملکه داشتن») و «مردم یا عوام شاهی بودن» وجود دارد و باند سلطنت طلب می خواهد از این گرایش به شدت عقب مانده به نفع تحکم کردن مردم و بازگشت استبداد تخت و تاج استفاده کند؟  

در مورد«غیر ایدئولوژیک» بودن نیز باید گفت که هر فردی یک جهان بینی دارد و فردی بالغی که جهان بینی و ایدئولوژی نداشته باشد وجود ندارد. اما جهان بینی رضا پهلوی:

این جهان بینی هیچ پیوندی با حتی راست ترین اشکال جهان بینی لیبرالی ندارد چون یک جهان بینی تا مغز استخوان ارتجاعی و فاشیستی و مزدوری است. این فرد عاری از هر گونه پیوندی با جریان های سیاسی داخل و خارج ایران به جز فرقه ی سلطنت طلب بوده و در این راستا به راستی که هر آنچه به وی رسیده از پدر و پدربزرگ اش است که هر دو در مزدوری امپریالیسم و گردآوردن ثروت و قدرت و ستم بر خلق سنگ تمام گذاشتند. وانگهی جناب روانشناس:

 آیا گمان می کنید که رضا پهلوی بدون وجود دم و دستگاه سیا و موساد و رشته ای از مشاوران ساواکی و پول های کلان سرمایه داران پیرامون می توانست «جهش» کند و« محبوب» شود؟ و در مورد«فاقد زبان تحقیرگر» بودن:

 رضا پهلوی چه باید می گفت و انجام می داد تا این روانشناس ما بر «زبان تحقیرگر» وی گواهی دهد؟ قرار بود بیاید و آشکارا لیبرال ها و دمکرات ها و چپ ها و کلا نیروهای سیاسی مخالف اش را تحقیر کند؟ در چنین صورتی چگونه می توانست از «آزادی» و «دموکراسی» صحبت کند و بگوید می خواهد نقش «رهبری دوران گذار» را به عهده گیرد؟

با این حال این همه نه اصل بل حاشیه است. کافی است نگاهی به یک یک آنها که برایش تبلیغ می کنند( و از جمله همین روانشناس ما) بیندازیم: آیا این حضرات مزدور سیا و ساواکی ها و نیز حزب اللهی های سابقی که دور برش هستند سیاست ورزان «کم ادعا» و «غیرایدئولوژیک» و «فاقد زبان تحقیر گر» و «عاری از بار سنگین گذشته های فرقه ای» هستند؟ و اگر این ها چنین نباشند که آشکار است نیستند، چگونه ممکن است خود رضا پهلوی چنین باشد؟

 آیا شما روشن نیستید که آنچه به عنوان «خصال رضا پهلوی» می آورید درست همان وظیفه ای است که برای «در فراز بودن» و «جلوه ی آسمانی و اساطیری - شاهان ایران - داشتن» و عهده دار« رهبری دوران گذار» بودن، به وی محول شده است؟

آیا روشن نیستید که قرار شده تمامی کارهای«کثیف» را همان همسرش که شعار متعفن «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد»( تابلو است که خودش نمی تواند این شعار را بدهد!) را داد و ساواکی های پیرامون اش و دارودسته های فاشیست اش که اعمال کثیفی نیست که انجام نداده باشند( از پر کردن ویدیو و یادداشت های تماما فحاشی به مخالفین سلطنت سابق و رضا پهلوی در یوتیوب، اینستاگرام، تلگرام و  X تا تک گویی ها و مصاحبه های سراسر پر از حقد و حسد و کینه نسبت به مخالفان در تلویزیون های «من و تو» و «اینترناشنال» و «بی بی سی» و حمله به گروه های دیگر و فحاشی و کتک زدن آنها و ...) به همراه حزب اللهی های دورو و جاه طلب سلطنت طلب شده انجام دهند تا بر مقام قدسی و« شاه زاده»گی و «رهبر دوران گذار» بودن وی لکه ای نیفتند؟

آیا شما روشن نیستید که وقتی این خصال را بر می شمارید درست از خصالی یاد می کنید که تنها قرار شده در شخص وی تجلی یابند؟ یا بهتر بگوییم آیا شما جزو افرادی نیستید که به خوبی می دانند که قرار شده رضا پهلوی کدام رفتارها را انجام ندهد و برای همین در این مقاله تان این خصال را با خصالی متضاد که به مخالفین انقلابی و مترقی وی و دم دستگاه پوشالی اش نسبت می دهید مقایسه می کنید؟

اما اگر روانشناس ما از جهتی دروغ را راست می نماید از جهتی دیگر راست می گوید.

در واقع در این دوره و زمانه که امثال ایلان ماسک و بیل گیتس بر تارک جهان حکفرمایی می کنند و اپل و پلی استیشن جزو خدایان مقدس شده اند و دور بودن از جهان بینی و فلسفه و سیاست و فرهنگ و مبارزه ی عملی برای آرمان های والای انسانی در بخشی از نسل جوان( که نسل زد نام اش نهاده اند) رخنه و وی را از هر چیزی که به ذره ای مطالعه ی منظم و اندیشه و تفکر نیاز داشته باشد دور و به خواندن و نوشتن چند یادداشت کوتاه در اینستاگرام و X   مشغول اش کرده اند باید هم که فردی که هیچ کدام از این خصال را ندارد جاذبه داشته باشد. باید هم که افرادی درست با تکیه بر این خصال نسل کنونی مشتی آت و آشغال و مرتجع و فاشیست را به عنوان رهبران سیاسی تحویل اش دهند و به گونه ای پیش اش ببرند که ادعاهای آنها را  بپذیرند. باید هم که این نسل را با نمایش سراپا دروغ و فریب در مورد گذشته در رسانه هاشان بفریبند.

م- دامون

بهمن ماه 1404

نگاهی گذرا به دگرگونی های شرایط، مضامین و اشکال مبارزه در تکامل جنبش دموکراتیک ایران پس از انقلاب 57

  پس از تهاجم ارتجاع خمینی و حزب جمهوری اسلامی و شکست انقلاب در خرداد 60 توده ها دو مرحله را پشت سر گذاشتند. مرحله ی جنگ و مرحله ی پس از ج...