Thursday, July 23, 2026

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و«کمونیسم کارگری»(2)

 

 دیدگاه بخش نخست

مساله‌ی تغییر دیدگاه   

چهار-«حس نزدیکی در مواجهه با زندگی و روابط انسانی و تجربه مشترک زندان»
حال به یادداشت سپیده قلیان بپردازیم. او از روابط اش درون زندان و اینکه با «زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بوده است» می نویسد. او می گوید «نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری[به پادشاهی خواهان] می‌کردم». او همچنین اشاره کرده که «تجربه زندان، مطالعه و مواجهه با رفتار جریان‌های مختلف» در تغییر دیدگاه هایش موثر بوده است».
برای ما روشن نیست که سپیده به کدام یک از این اصول و ضوابطی که ما در بالا به مهم ترین آنها اشاره کردیم انتقاد داشته است. او از «مطالعه» حرف زده است اما روشن نیست که منظور وی از «مطالعه»، مطالعه‌ی مبانی تئوریک- سیاسی و تشکیلاتی و یا اخلاقی کمونیسم بوده است و یا تنها مطالعه ی«جریان ها مختلف». در هر حال وی به طور مشخص انتقادی تئوریک- سیاسی و یا تشکیلاتی از مبانی مارکسیسم( لنینیسم و مائوئیسم) و سوسیالیسم و کمونیسم و یا حتی دیدگاه ها و اعمال کمونیست ها در ایران طرح نکرده است.
در عین حال وی از «مواجهه با رفتارهای جریان های مختلف» و در برخورد با «زندگی»و« روابط انسانی» و«تجربه مشترک زندان» سخن گفته است اما نه نامی از «جریان» خاصی می برد و نه در مورد ویژگی های این «رفتار»هایی از جانب زندانیان چپ( و دموکرات) که با آنها مواجه شده است و او به آنها نزدیک بوده است صحبتی می کند. او صرفا می گوید که به زندانیان پادشاهی‌خواه «حس نزدیکی بیشتری» می کرده است!
همچنین روشن نیست که از نظر سپیده قلیان، «طرز مواجهه با زندگی» و «روابط انسانی» و «تو تجربه مشترک زندان»، چه «طرزی» بوده و دیدگاه ها و معیارهای وی چه بوده است که سپیده در قیاس میان زندانیان چپ و زندانیان پادشاهی‌خواه احساس نزدیکی بیشتری به زندانیان پادشاهی‌خواه می‌کرده است! اینها روشن نیست.
به‌طور کلی این گونه چرخش‌ها گاه به حزب و تشکیلاتی که فرد عضوی از آن است و یا شاهد و ناظر حرف‌ها و اعمال‌شان است برمی گردد که در این صورت باید این دیدگاه و اعمال این احزاب مورد بررسی قرار گیرند.
گاه به برخی از افراد یک جریان سیاسی یا جریان‌های سیاسی گوناگون بر می‌گردد که در این صورت صحبت بر سر برخی افراد است و باید این کنش این افراد بررسی شوند.(به نظر می رسد که این یکی از مواردی باشد که سپیده قلیان در مورد آن توضیحی اقتاع کننده نمی دهد.)
گاهی نیز به ویژگی‌های دسته دیگری(در اینجا سلطنت طلبان) بر می گردد که از جهات معینی در مقامی بالاتر قرار داده می شوند و در چنین صورتی و در مقایسه میان دو دسته و بهتر بودن دسته ی دیگر باید این دسته ی دیگر تحلیل شود و علل گیرایی و کشش داشتن آن مورد بررسی قرار گیرد. امری که می تواند از دیدگاه ها و مواضع سیاسی آن جریان و یا از برخوردها و مناسبات درونی شان و یا از عمل بیرونی شان برخیزد.
گاه نیز ممکن است به خود فرد برگردد که در این صورت  باید فرد و تمایلات و تجارب و عمل وی بررسی گردد و چگونگی این چرخش بر بستر گذشته و حال فرد شرح داده شود. در هر حال این بررسی دارای اهمیت است اگر مواد کافی مستند برای ارزیابی وجود داشته باشد. 
زمانی که سپیده می گوید رابطه اش با زندانی پادشاهی خواه نزدیک تر بود به این معناست که روابط انسانی اش و تجارب مشترک اش با دیگران در زندان با زندانیان غیرپادشاهی خواه و یا ضدپادشاهی خواه به آن «نزدیکی» نبوده است و آن حس «نزدیک تر»ی که به این افراد پادشاهی‌خواه در مسائل زندگی و روابط انسانی داشته است به دیگران نداشته است. پس یکی پای زندان در میان است و یکی هم زندانیان سیاسی دیگر(و در درجه نخست زندانیان زن چپ)که مورد مقایسه قرار می گیرند.
اینکه این زندانیان سیاسی دیگر چه برخوردی به سپیده کرده اند که وی چنین داوری در قیاس آنها با سلطنت طلبان می کند بر ما روشن نیست. آنچه ما از زندانیان زن زندان ها می دانیم جز کنش خود آنها در مبارزات درون زندان و واکنش به رویدادهای بیرون زندان، این است که بسیاری از افرادی که زندانی شده و مدتی بوده اند و بیرون آمده اند داوری منفی‌ای در مورد آنها(به طور کلی و یا نسبت با سلطنت طلبان) نکرده اند( به جز فائزه رفسنجانی). بیشتر اینان زنان مبارزی هستند که سال هاست در زندان به سر می برند و برخی بیش از یک دهه.
او از « آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب» صحبت می کند. اما این ها ممکن است مواردی باشند که چند فرد بهتر از چند فرد دیگر در مورد آنها نظر داشته باشند و یا برخی از آنها را در اعمال شان بیشتر رعایت کنند اما وجوهی نیستند که بتوان به حکومت پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان خواه در گذشته و خواه در اعمال این یکی دو دهه ی اخیرشان نسبت داد.
حتی اگر آنچه دلایل مرکزی تغییر دیدگاه سپیده است درست باشد باز هم دلیلی برای تغییر دیدگاه یک مبارز از چپ به «لیبرال»( سپیده از «لیبرال تر» صحبت می کند و معنای آن این است که دیدگاه وی پیش از آن چپی همراه با گرایش هایی لیبرالی! بوده است) نیست. ممکن است برخی از اعضاء یک تشکیلات و یا احزاب گوناگون رفتارها و برخوردهای نادرست و اشتباهی داشته باشند و در مقابل برخی از اعضا یک تشکیلات برخوردهای بهتری داشته باشند اما این ها دلیلی محکم برای تغییر دیدگاه فردی مانند سپیده قلیان نیست.( پایین تر به این مساله بر می گردیم.)
بر مبنای آنچه گفته شد ما قادر نخواهیم بود از این راه به نتیجه ای خواه در مورد یک تشکیلات مشخص و خواه در مورد افرادی که چپ هستند برسیم. برای سنجش آنچه سپیده قلیان می گوید نیاز است نظر دیگر زندانیان سیاسی زن در مورد وی و «طرز برخورد با زندگی و روابط انسانی و ..» و توقعات وی از رابطه ای «نزدیک‌تر» و باز و پویا دانسته شود.
پنج- «اخلاق، شجاعت و حقیقت گویی» سلطنت طلبان و پادشاهی‌خواهان
در مساله تغییر موضع سپیده قلیان تشکیلات مشخصی مورد بحث نیست که مورد نقد قرار گیرد. گذشته از این« چپ»( و «سنت چپ») در ایران در یک سازمان واحد سیاسی تجلی نکرده است و همچنین از پراتیک بیرونی واحدی برخوردار نبوده که مساله از این دیدگاه بررسی شود. از سوی دیگر چنانکه گفتیم گرایش سپیده به پادشاهی‌خواهان روشن نمی‌کند که ما باید چه چیز را بررسی کنیم تا بفهمیم چرا وی این افراد و جریان را برتری داده است:
 دیدگاه‌ها و مواضع پادشاهی‌خواهان و سلطنت‌طلبان، مناسبات درونی اعضای این سازمان ها و یا عملکرد بیرونی شان را؟
«برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره".. (تاکیدها از ماست).
 مشکل این نظرات این است که سپیده از تجارب فردی خودش نتیجه‌ای عام می گیرد که خودش نیاز به شرح دارد.
 شکی نیست که هیچ جریانی انحصار«اخلاق»، «شجاعت» یا «حقیقت» را ندارد، اما نخست این‌که اخلاق و شجاعت و یا حقیقت‌ گویی در برخی از جریان ها در حدی غیرقابل مقایسه از نظر کیفی و کمی بالاتر و بیشتر از جریان های دیگر است. در جریان های انقلابی و مترقی در حد غیرقابل مقایسه ای بیش از جریان های ارتجاعی، در جریان های انقلابی بیش از جریان های مترقی و در جریان های کمونیستی واقعی و نماینده گان واقعی طبقه ی کارگر بسیار بیشتر از هر جریان انقلابی که می تواند جریان های انقلابی خرده بورژوایی و بورژوایی را نیز در بر گیرد. نسبی بودن این ها و اینکه در انحصار هیچ جریانی نیستند یک چیز است و اینکه کدام طبقه و گروه اجتماعی و نماینده گان واقعی سیاسی اش خواه در کل و خواه در جزء نماینده ی پیگیر اخلاق والا و حقیقت‌گویی و شجاعت هستند چیزی دیگر.
 دوم این که داشتن اخلاق والا و حقیقیت‌گویی و شجاعت داشتن به خودی خود ارزش‌اند اما آنچه مهم است نه ارزش آنها در محدوده ی یک فرد و یا گروهی از افراد، بلکه این است که چنین ارزش هایی در مسیر کدام اهداف قرار دارد: مثبت یا منفی؟ انقلابی و یا ارتجاعی؟
تک چشمه هایی ازحقیقت‌گویی در برخی از افراد وابسته به جریان های ارتجاعی( کادر و عضو آگاه حزب ارتجاعی و همچنین دولت های امپریالیستی و ارتجاعی) امری است بیشتر به حالت استثناء و نه قاعده.
 از سوی دیگر در جایی که این دسته ها حقیقت را می گویند یا این حقایق پیش پا افتاده اند، یا گفتن‌شان مشکلی برای منافع طبقاتی‌شان ایجاد نمی کند، یا به هر حال ناچارند بگویند و یا برای تخریب نیروهای مخالف انقلابی و یا برای بقای حکومت های استثمارگر و ستمگر کثیف شان است.
در مورد شجاعت نیز تفاوتی کیفی و اساسی است بین «شجاعت» یک بورژوا( و یا یک هوادار یا عضو حزب استثمارگران و ستمگران یا مزدوران امپریالیسم و از جمله همین زندانیانی که سپیده ی قلیان از آنها می گوید) برای دفاع از حکومت استثمارگران و ستمگران و بقای آن، با شجاعت یک کارگر یا انقلابی کمونیست برای برانداختن استثمار و ستم و برقراری جامعه ی کمونیستی.
 در مورد اخلاق نیز ممکن است در اردوی دشمنان طبقه ی کارگر افرادی پیدا شوند که به موازین اخلاقی والایی پایبند باشند. این گونه افراد یا در هر حال در خدمت اردویی ارتجاعی هستند و بیهوده وقف آن، و در واقع تلف می شوند چندان که می توانیم بگوییم «حیف فلانی که در این مسیر بود»، و یا اینکه تغییر جهت داده و آن اردو را ترک می کنند و به اردوی انقلاب می پیوندد.
سپیده تجربه فردی و محدود خود را تعمیم می دهد و یک حکم کلی بیرون می کشد و آن را به تمامی تاریخ تعمیم می دهد. این یک دیدگاه تجربه گرایانه( امپریستی) است و تجارب یک فرد و آن هم در محدوده ی زندان نمی تواند ملاک برای چنین احکامی گردد. در عین حال او اخلاق و حقیقت گویی و شجاعت را مجرد یا در حد محدودی در نظر می گیرد و نه به طور مشخص و در حد کلان. بی آنکه خصلت کیفی و گستره ی کمی حکم را در طبقات گوناگون و نیز انگیزه های وجود آنها در طبقات و جهتی و ماهیت اهدافی که این خصال در خدمت آنها هستند صحبتی بکند و این به هیچ وجه درست نیست. در واقع این که کدام اردوی طبقاتی بیشتر به این خصال پایبند است و در عین حال این که پایبندی به آنها و یا داشتن آنها در خدمت چه منافع طبقاتی و اهدافی است دارای اهمیت اساسی است.  
مشکل این تجربه سوی دیگر آن نیز هست. طرز برخورد به زندگی و ...چند فرد پادشاهی خواه که این احتمال بیشتر است که افرادی به نسبت جوان باشند که آگاهی چندانی از تاریخ پنجاه ساله ی سلطنت پهلوی در ایران نداشته باشند - اگر آگاهی درست و دقیق و همه جانبه داشته باشند در این صورت سپیده با تایید آنها در واقع و در کل سلطنت استبدادی پهلوی را تایید کرده است - و یا اعمال سلطنت طلبان را در سال‌های اخیر نتوانند درست تحلیل کنند، از بد حادثه( وضعیتی که حکومت ولایت فقیه به بار آورده، استبداد سیاسی به هولناک ترین شکل اش، نبودن آزادی بیان و مطبوعات و آزادی احزاب و گردهمایی ها، کشتار مداوم انقلابیون چپ) به چنین گروه هایی گرویده باشند، برای استنتاج یک چنین حکمی کفایت نمی دهد. به بیان دیگر قرار دادن طرز برخورد چند فرد پادشاهی خواه در برابر طرز برخورد چند فرد چپ زندانی برای چنین استنتاج هایی کافی نمی باشد.
اگر چنین می بود که سپیده با بسیاری از اعضا و کادرها و رهبران این جریان رابطه داشت و در جهت اهداف آنها کار و فعالیت کرده بود و چنین حکمی می داد، آن گاه سپیده قلیان نه تنها می باید در کل گذشته ی استبداد سلطنتی را تایید می کرد بلکه با اعمال سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان طی همین سال ها و اقدامات آنها در جهت تخریب جنبش خلق و چهره های انقلابی و مترقی در داخل و خارج موافق می بود.
در عین حال بر مبنای چنین نگاهی سپیده قلیان باید انتظار می داشت که تمامی انقلابیون و ترقی طلبان و کارگران و دهقانان و زحمتکشان جامعه ما در مورد تاریخ پنجاه ساله ی استبداد سلطنتی و دربار شاهی و ساواک اش تجدید نظر کنند و نه به آن گونه که حس کرده اند، گفته اند و نوشته اند بلکه به گونه ای دیگر، آن گونه که سپیده قلیان می گوید( او از مطالعه و تجارب زیادی که در رسیدن به دیدگاه های تازه اش نقش داشته اند صحبت می کند)، حس کنند، بگویند و بنویسند!
شش- حقایق بزرگ و حقایق کوچک - خدمت حقیقتی کوچک به کذبی بزرگ
سپیده از «حقیقت گویی» صحبت می کند. اما حقایق دارای ارزش کیفی متفاوتی هستند و حقیقت گویی هم سیخکی نیست. حقایق کوچک و بزرگ دارند. پیش پاافتاده و کم اهمیت و در‌خورتوجه و با اهمیت دارند. باارزش و بی ارزش دارند. گاه نباید گفته شوند و گاه باید گفته شوند دارند. آهسته و به عده ی محدودی گفته شوند و یا بلند و به همه گفته شوند دارند. به صرف اینکه می خواهیم حقیقت را بگوییم نمی توانیم هر حقیقتی را و هر زمانی و برای همه کس بازگو کنیم.
اگر تمامی آنچه که سپیده در مورد«طرز برخورد به زندگی و ...» می گوید درست بدانیم یعنی آنچه وی از «طرز برخورد» انتظار دارد درست باشد و آن «طرز برخورد...» موجود زندانیان سیاسی چپ را نادرست و از آن پادشاهی خواهان را درست بدانیم، آنگاه این که گفته شود مثلا من به به دلیل طرز برخورد پادشاهی خواهان «احساس نزدیکی» بیشتری با آنها می کردم تنها در چارچوب کوچکی ممکن است به درد بخورد( یعنی در چارچوب اصلاح طرز برخورد چند زندانی سیاسی چپ و یا تعدادی هم بیرون)، اما در چارچوب بزرگ تر نه تنها به درد نمی خورد بلکه زیان‌آور است و به معنای در سایه قرار دادن حقایق بزرگ تر در سایه ی حقایق کوچک تر است. خواسته و ناخواسته به معنای یاری به کذب و فریبی بزرگ و تبلیغ آن در لوای بیان حقیقتی کوچک است.
در دورانی که سلطنت طلبان که گذشته شان سراسر استثمار و ستم به کارگران و زحمتکشان و خلق ایران و مزدوری و نوکری امپریالیست ها بوده، نقشی تفرقه افکنانه و تخریب گر در جنبش توده ها خواه در خارج و خواه در درون کشور اجرا می کنند و خواهان این جنگ از جانب امپریالیست ها و دولت پلید و جنایتکار اسرائیل و تجاوز به ایران و تخریب ایران بوده اند و هستند، سپیده با سخن گفتن از طرز برخورد چند زندانی که به مذاق وی خوشایند بوده است و برجسته کردن آن در قبال چپ ها، آب پاکی به روی سلطنت طلبان فاشیست و ساواکی ها و کثیف ترین عمال امپریالیسم می ریزد و خاک در چشم کارگران و چپ ها و زحمتکشان و خلق ایران می پاشد.
این که سپیده نیازی نمی بیند که بین این چند پادشاهی خواه زندانی و جبهه ی پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان فرقی اساسی بگذارد و اشاره ای به گذشته و حال و«طرز برخورد»های کثیف و کراهت بارو فاشیستی پادشاهی خواهان به جبهه ی خلق بکند به ساده گی اجازه ی برداشت هایی این گونه از سخنان اش را می دهد.
هفت- «لیبرال تر» از کدام لیبرال یا چپ؟
گفتیم که چپ در ایران اگر به کل آن نگاه کنیم چپی انقلابی و کمونیست نیست. «شبه چپ» است و نه چپ به معنای دقیق این کلمه که در درجه ی نخست و بیش از هر چیز انقلابیون کمونیست وفادار به اصول، دیدگاه ها و مواضع مارکس وانگلس و لنین و استالین( وجه عمده ی وی که مثبت است و وی را یک رهبر وفادار به مارکسیسم- لنینیسم و در خدمت طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کرده است) و مائو تسه دون است.
اما شبه چپ کنونی دو گروه رویزیونیستی توده ای - اکثریتی از یک سو و گروه های ترتسکیستی کمونیسم کارگری – حکمتیستی را( از حزب کمونیسم کارگری امپریالیستی گرفته تا احزاب حکمتیست تخریبگر) از سوی دیگر در بر گرفته است. در سوی توده ای- اکثریتی گروه های «محور مقاومتی» و گروه های نزدیک به آنها مانند«هیئت اجرایی راه کارگر» هستند. در میانه این دو گروه بخش هایی از سازمان های سوسیال دمکرات وجود دارند که چیزی از چپ انقلابی کمونیست در نزدشان پیدا نمی شود و این ها جریان های مانند حزب کمونیست ایران و سازمان راه کارگر( کمیته مرکزی) و گروه های سازمان اقلیت و هسته ی اقلیت و مانند این ها هستند. در میان خلق کرد در عین وجود جریان های اصیل و انقلابی، همین دسته بندی های اخیر کمابیش وجود دارند. 
حال پرسش از سپیده قلیان این است که نسبت به کدام یک از این جریان های«شبه چپ» که بیشترشان یا لیبرال و یا شبه دمکرات و یا نهایتا سوسیال دمکرات هستند و تمامی مبانی مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم( و آنچه ما در پاره ی سوم برشمردیم) را کنار گذاشته وهمواره علیه آن مبارزه می کنند«لیبرال تر» شده است!
 دلایل سیپده قلیان برای تغییر دیدگاهش به هیچ وجه قانع کننده نیست. امیدواریم که او شرح بیشتر و ریزتری بدهد و راه برای برداشت هایی بیرون از این دلایل را ببندد!

در بخش بعدی به واکنش برخی افراد و گروه های شبه چپ به این تغییر دیدگاه می پردازیم.

م- دامون

تیرماه 1405


Tuesday, July 21, 2026

نگاهی به بیانیه های اخیر شش گروه «شبه چپ»

 

اخیرا بیانیه ای با نام «جنگ ویرانگر و موقعیت و ماهیت اپوزیسیون جنگ طلب»( تاریخ 15 تیرماه 1405) از جانب«شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست»(در بر گیرنده ی شش گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت) انتشار یافته است.

در این بیانیه گروه های مزبور به انحرافات جاری در مورد جنگ می پردازند و زیر نام های« 1- سلطنت طلبان 2- ناسیونالیسم کرد و «هم پیمانی» شش جریان ناسیونالیست کرد، 3- مجاهدین 4- جنگ طلبان مدعی چپ،( و سپس) ب- ناسیونال - شوونیسم و مؤتلفین متفرقه در دفاع از جمهوری اسلامی و "دفاع از ایران( و پس از آن) جریان های پیروان مدعی «ضد امپریالیست»همسو با جمهوری اسلامی، محور مقاومتی ها» آنها را دسته بندی و نقد می کنند.( عبارات داخل هلال از ماست. راست اش ما از دسته بندی و گذاشتن اعداد و حروف الفبا همچون «ب» بدون بخش «الف» چیزی سر در نیاوردیم!؟)

در اینجا قصد بررسی و نقد متن این اعلامیه را نداریم و آن را به فرصتی اگر دست آید می سپاریم. در حال حاضر بیشتر بخش «پیروان "ضد امپریالیست" ارتجاعی همسو با جمهوری اسلامی!» مورد توجه ماست و و در کنار آن بخش مربوط به «ناسیونالیسم». نخست به بخش «ضد امپریالیست» ارتجاعی می پردازیم.

(«ضد امپریالیست» ارتجاعی)

 در این بخش به جریانی پرداخته می شود که از نظر بیانیه نویسان «ضد امپریالیست»ارتجاعی( ضد امپریالیست را خودشان در گیومه گذاشته اند) است.

اما منظور از««ضد امپریالیست» ارتجاعی» کدام گروه ها هستند؟ در بیانیه آمده است:

«در حاشیه جریانات اصلی جنگ طلب، پیروان "ضد امپریالیست" ارتجاعی نیز عملا همسو با اهداف جنگی جمهوری اسلامی بودند. بخشی از جریانات سنتی چپ در اروپا و سایر نقاط جهان، دراین جنگ ارتجاعی علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و نقش ضلع سوم این جنگ، یعنی جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرند و عملا در کنار جمهوری اسلامی می‌ایستند؛ از حق حاکمیت جمهوری اسلامی، در مواجهه‌ با آمریکا و اسرائیل، از ارتجاع "محور مقاومت" و متحدین منطقه‌ای و جهانی‌اش نیز دفاع می‌کنند. در اپوزیسیون ایران و ایرانیان خارج کشور افراد و محافل مختلفی با همین استدلال‌ها در این جنگ علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و در "کنار ایران" ایستادند. "دفاع از ایران"، در بسته ‌بندی حمایت از جمهوری اسلامی و خامنه‌ای است. "الان ایران مهم است، مهم نیست چه کسی سر کار است"، ترجیح‌بند "استدلال"های دفاع از رژیم اسلامی است.»

 می توان تصور کرد که منظور از «چپ سنتی»( واژه ای بیشتر مورد علاقه ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و حکمتیست!) رویزیونیست ها( مانند حزب توده و اکثریت)(1) و دیگر گروه های همسو باشد.(2) سپس اشاره به این می شود که« در اپوزیسیون ایران و ایرانیان خارج کشور افراد و محافل مختلفی با همین استدلال‌ها در این جنگ علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و در "کنار ایران" ایستادند.» در اینجا به جای جمهوری اسلامی از واژه ی «ایران» استفاده شده است. ( البته ایران و «جمهوری اسلامی» یکی نیستند!»

 در بخش بعدی به «محور مقاومتی» ها پرداخته می شود و گفته می شود که:

«محور مقاومتی‌ها عمدتاْ طرفدار صریح خامنه‌ای و راست‌ترین جناح خشکه مقدس رژیم اسلامی‌اند. محافلی از محور مقاومتی‌ها هم خود را "چپ" و "مارکسیست" معرفی می‌کنند، اما چهارچوب تحلیلی و سیاست و برخوردشان به جنگ با دیگر اجزای این اردوی جنگ طلب تفاوتی ندارد. اینها اعتراض مردم علیه فقر و حکومت را "اغتشاش" و "بلوا"، نامیدند. مردم را "اغتشاشگر"، "خرابکار" و "بازیچه دسیسه‌های اسرائیل و آمریکا" نامیدند و از نیروهای نظامی و امنیتی برای کنترل اوضاع تشکر و تقدیر کردند. محور مقاومتی‌ها با هر ویترینی ظاهر شوند، مدافع حکومت و زائده ماشین سرکوب حکومت‌اند. یکی از شاخص‌های این طیف، مواضع ضد امپریالیتسی"، «ضد آمریکایی" و مبارزه با امپریالیسم، از موضع ارتجاعی و دفاع از میهن، به مدافعان جمهوری اسلامی در این جنگ ارتجاعی تبدیل شدند. این خط منحط، بخشی از عناصر و محافل دیروز چپ و سرنگونی طلب را تحت تاثیر قرار داد و دچار عقب گرد کرد. این محافل اصولاً با هیچ معیاری، انقلابی و چپ‌ و سوسیالیست نیستند؛ چون نه فقط علیه سرمایه داری نیستند، بلکه مؤتلف بخش‌هائی از سرمایه و ارتجاع و دولت‌هایی هستند که خود یک پای جنگ‌ طلبی‌اند.»

 به این ترتیب در این بیانیه علیه گروهای ««ضد امپریالیست» ارتجاعی» موضع گرفته می شود. از نظر بیانیه نویسان که به نظر ما بیشتر ترتسکیست ها(شامل حزب کمونیسم کارگری(حکمتیست - خط رسمی) و گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری) و شبه ترتسکیست ها - رویزیونیست ها (مانند حزب کمونیست ایران) و خروشچفیست ها و رویزیونیست ها( سازمان راه کارگر - کمیته مرکزی سازمان و فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت)هستند هر گونه دفاع از ایران در مقابل تجاوز امپریالیستی جریان سیاسی را در کنار جمهوری اسلامی قرار می دهد. حال برخی به طور آشکار از این در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتن استقبال می کنند و اصلا مدعی ضد امپریالیست بودن جمهوری اسلامی هستند و برخی نیز می گویند «ایران» و منظورشان صرفا ایران است اما با این همه این ها نیز در کنار جمهوری اسلامی قرار می گیرند. در مورد تفاوت این دسته ها با گروه های «محور مقاومتی» گفته می شود که «محور مقاومتی‌ها عمدتاْ طرفدار صریح خامنه‌ای و راست‌ترین جناح خشکه مقدس رژیم اسلامی‌اند»و بنابراین دسته های دیگر ضد امپریالیست ارتجاعی نه طرفدار صریح خامنه ای( خوب حتما به طور غیر صریح این ها نیز شامل این خصلت «محوری مقاومتی» ها هستند!) بلکه «در "کنار ایران" ایستادند.»

گویا این مواضع می تواند مورد پذیرش هر جریانی که مخالف جمهوری اسلامی از یک سو و مخالف آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر است قرار گیرد!

اما خیر!

نخست این که این مفهوم««ضد امپریالیست» ارتجاعی» مفهومی غلط انداز و رد گم کن است. بین مفهوم «از یک موضع ارتجاعی مخالف امپریالیسم بودن» با مفهوم ««ضد امپریالیست» ارتجاعی» یک تفاوت وجود دارد. در نخستین این ضدیت از موضع ارتجاعی با امپریالیسم به گونه ای است که آن ضد امپریالیست بودن را تا حد زیادی خنثی می کند. یعنی حزب و گروهی که از یک موضع ارتجاعی مخالف امپریالیسم باشد نمی تواند به درستی و به معنای واقعی ضد امپریالیست(  امپریالیسم به معنای آخرین مرحله ی سرمایه داری) باشد. در مورد« «ضد امپریالیست» ارتجاعی» وضع به این شکل می شود که طرف واقعا ضدامپریالیست است اما ارتجاعی است. دسته هایی مانند «محور مقاومتی»ها به مفهوم واقعی«ضد امپریالیست» نیستند! زیرا یک ضد امپریالیست نمی تواند مدافع حکومتی باشد که از نظر اقتصادی وابسته به امپریالیست های غربی و از نظر سیاسی تا حد زیادی وابسته به امپریالیسم روسیه و چین است!

دوم و برای ما بسیار مهم تر اینکه در اینجا هیچ اشاره ای به ضد امپریالیست انقلابی و یا مترقی نمی شود. زمانی که دسته هایی ضد امپریالیست ارتجاعی وجود دارند باید دسته هایی هم باشند که ضد امپریالیست انقلابی و یا مترقی باشند.

 قطع به یقین امضا کننده گان این بیانیه( در درجه ی نخست گروه های ترتسکیستی و در راس شان حزب کمونیسم کارگری(حکمتیست) ) با این حرف ما موافق نیستند و بر این باور اند که جریانی که ضد امپریالیست انقلابی و مترقی باشد وجود ندارد. در متن کوچک ترین اشاره ای اساسا به امپریالیسم نمی شود و در دو بخش پایانی با نام های «صف کمونیسم، کارگران و آزادیخواهی» و«به اراده آگاهانه و سازمان‌یافته کارگران و مردم باید متکی شد!» که قرار است خط درست ( که شامل همین گروه های امضا کننده است) و چگونگی برنامه و اقدامات آن را معرفی کند تنها یک بار به «دخالتگری امپریالیستی» اشاره شده و بیشتر از «مخالفت با سرمایه داری»صحبت می شود.

اما می دانیم « مخالفت با سرمایه داری» یک کلید است.

در این بخش آمده است:

در مقابل جنگ و جریانات ارتجاعی جنگ‌طلب، صف چپ انقلابی و کمونیست، تشکل‌ها و فعالین کارگری، معلمان، بازنشستگان، فعالین جنبش زنان و گرایشات پیشرو و مترقی، بخش‌هائی از طبقه کارگر در سطح جهان، احزاب کمونیست و سازمان‌های سوسیالیست و آزادیخواه وجود داشت، که جنگ جاری را جنگ ارتجاعی دولت‌های سرمایه داری و جنگ طلب می‌دانست؛ جنگ و اهداف طرفین جنگ و پیامدهای آن را در خدمت تحکیم ارتجاع سرمایه داری، بقای جمهوری اسلامی و علیه روندهای انقلابی و مبارزاتی در ایران و منطقه ارزیابی می‌کردند.»

چنانچه در این جا دیده می شود جنگ کنونی«جنگ ارتجاعی دولت های سرمایه داری و جنگ طلب» دانسته می شود. یعنی آمریکا یک امپریالیسم ( به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری)نیست بلکه صرفا یک«دولت سرمایه داری جنگ طلب» است. همچنین حکومت ولایت فقیه یک دولت زیر سلطه ی سرمایه های غربی و شرقی نیست بلکه دولتی است از نظر اقتصادی و سیاسی مستقل و قائم به خود و این دولت نیز سرمایه داری و جنگ طلب است. به این ترتیب تفاوتی میان این دو دولت وجود ندارد و هر دو دارای کیفیت واحد یعنی« سرمایه داری» هستند.

در بخش دوم آمده است:

«بار دیگر باید تأکید کرد مادام که نظام سرمایه داری برجاست و طبقه سرمایه‌دار هژمونی و سلطۀ طبقاتی خود را اعمال می‌کند؛ جنگ، میلیتاریسم، دخالتگری امپریالیستی هرگز نمی‌توانند از بین برود، چرا که مکانیسم رقابت و کشمکش سرمایه‌اند»

اینجا نیز از «نظام سرمایه داری» صحبت می شود. «دخالتگری امپریالیستی» که در اینجا آمده است صرفا یک واژه است و طبق روش های حکمت(سردسته ی مزدوران ترتسکیست) برای خالی نبودن عریضه و اقناع مخاطب( یا گروهای دیگری از این دسته که وجود امپریالیسم را قبول دارند) که ما به امپریالیسم هم اشاره کرده ایم آمده و کوچک ترین نقشی در برنامه و استراتژی و تاکتیک کمونیستی ایجاد نمی کند و مثلا به این نتیجه نمی انجامد که باید در مقابل این «دخالتگری امپریالیستی» به جنگی ملی و آزادیبخش برای رهایی کشور دست زد.

 و برنامه کمونیستی( بخوانید ترتسکیستی) چیست؟

«تجربه این جنگ ارتجاعی نشان داد که رهایی از حکومت اسلامی سرمایه‌داری و تبعیض و نابرابری و استبداد و استثمار حاکم بر ایران، بر خلاف طرفداران این جنگ ویرانگر، نه از طریق جنگ‌های ارتجاعی و دخالت دولتهای خارجی، بلکه تنها از طریق مبارزات توده‌ای، گسترش جنبش‌های اجتماعی و جنبش طبقه کارگر، سازمان یافتگی و حضور و نقش پررنگ فعالین و رهبران سوسیالیستی و کارگری ممکن و عملی است .»

در اینجا اشاره صریح و صرف به «رهایی از حکومت اسلامی سرمایه داری» است. و طبعا اگر قرار باشد که از «تبعیض و نابرابری و استبداد و استثمار» نظامی که «سرمایه داری» است رهایی یافته شود باید انقلابی «سوسیالیستی» صورت گیرد. و «رهبران سوسیالیستی و کارگری» هم باید چنین انقلابی را تحقق بخشند. یک انقلاب سوسیالیستی که هیچ کدام از این 6 گروه به آن باوری ندارند و فعالیت شان مطلقا در خدمت تحقق آن نیست.

نتیجه این که آن« «ضد امپریالیست» ارتجاعی» صرفا برای اشاره به گروه هایی مانند محور مقاومتی به کار نرفته بلکه منظور از آن این است که هر گروهی که به جای « ضد سرمایه داری» یک گروه «ضد امپریالیست» باشد، ارتجاعی است.

نکته ی دیگر اینکه در اینجا زبان هم غیر صریح و مغشوش است. زمانی که شما از«صف انقلابی و کمونیست» صحبت می کنید باید همان هم ادامه دهید. دیگر بازی با مفاهیم معنایی ندارد. اگر قرار است که در کنار کمونیست ها به «سوسیالیست»ها همچون گرایشی اشاره شود باید تفاوت میان یک کمونیست و یک سوسیالیست مشخص شود و نه این که به گونه ای صحبت شود که انگار این دو مفهوم یکی هستند.

در واقع سوسیالیست در گذشته و درکنار سوسیال دموکرات برای نامگذاری احزاب کمونیست( مانند حزب سوسیال دموکرات آلمان در سده ی نوزدهم و اوائل سده ی بیستم و یا حزب سوسیالیست فرانسه در قرن نوزدهم و پیش از بروز رویزیونیسم در این حزب) به کار می رفت و امروز احزاب سوسیالیست، اگر آنها را مد نظر قرار دهیم( حزب سوسیالیست فرانسه، حزب سوسیالیست پرتغال و یا اسپانیا) احزابی عموما امپریالیستی و ارتجاعی هستند و در جایی که احزاب کمونیست( پیرو مارکسیسم غربی و یا اروکمونیسم) نیز چنین اند چه می توان در مورد احزاب سوسیالیست گفت.

«ناسیونالیسم»

اکنون به مفهوم ناسیونالیسم توجه کنیم. عنوان بخش دو چنین است: « ۲- ناسیونالیسم کرد و "هم پیمانی" شش جریان ناسیونالیست کرد».

در این بخش آمده است:

« احزاب و سازمان‌های ناسیونالیسم کرد که همواره استراتژی حاکمیت از بالای سر مردم را داشته‌اند، در جنگ اخیر نیز با وجود تفاوت‌هایی، عملا همگام و همسو با آمریکا و اسرائیل اعلام آمادگی کردند که در این جنگ ویرانگر شرکت کنند. ناسیونالیسم کرد و نئوفاشیست‌های سلطنت طلب، در عین اختلاف با هم، هر دو مؤتلف ترامپ و نتانیاهو هستند، و هر دو آماده اجرای هر نوع دستورند. رضا پهلوی در باد ترامپ و نتانیاهو و "کمک در راه است"، علیرغم اطلاع از دستور تیر و کشتار برای ۱۸ و ۱۹ دیماه، فراخوان داد و مردم را جلوی گلوله فرستاد. سران ناسیونالیست کُرد هم به عنوان نماینده خود گماردۀ "مردم کردستان" گفتند؛ اگر آمریکا حمایت کند هزاران جوان اسلحه بدست می‌گیرند. این موضع جنگ طلبانه، علاوه بر اینکه به درستی از سوی نیروهای چپ انقلابی کردستان، نهادها و تشکل‌های اجتماعی، کارگران پیشروی کردستان و سراسر ایران به شدت مورد نقد و افشا قرار گرفت، درباره تبدیل کردستان به باتلاق جنگ ارتجاعی نیز هشدار دادند.»( برجسته شده ها از ما است)

در اینجا صحبت از شش گروه کرد است که «ناسیونالیست» هستند. اما هر ناسیونالیست کردی موضعی مانند این شش گروه نمی گیرد. بخشی از ناسیونالیست های کرد که مترقی هستند موضع علیه جنگ تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل می گیرند. و تازه برخی از چنین گروه هایی ادعای سوسیالیسم و کمونیسم هم دارند.

در اینجا نیز باید روشن می شد که در میان خلق های زیرستم ایران هم «ناسیونالیسم ارتجاعی» وجود دارد و هم ناسیونالیسم مترقی. اما این حضرات چنین نمی گویند.

نتیجه گیری

نتیجه این که اگر به بخش هایی که بیانیه به گروه هایی که مورد نقد قرار می گیرند می پردازد توجه کنیم می بینیم که دو مفهوم تکرار شده و همچون مرکز ثقل نقد گروه ها در آمده اند: مفهوم «ناسیونالیسم» و مفهوم «ضد امپریالیست ارتجاعی». این دو مفهوم یک رابطه ی معینی با یکدیگر دارند و در این بیانیه بی خودی طرح نشده اند و در یک کلام اهداف معینی را دنبال می کنند.

اشاره به«ضد امپریالیست ارتجاعی» بدون آوردن نامی از ضد امپریالیسم انقلابی و مترقی و تکرار«ناسیونالیسم» در کنار نامی نبردن از ناسیونالیسم مترقی و انقلابی خلق های زیرستم ایران و همچنین تمامی خلق ایران مقابل استثمار و ستم امپریالیستی مشخص کننده ی خط ترتسکیستی حکمتیست ها است.

این خطی است که نه تنها به مبارزه ی انقلابی علیه نظام سرمایه داری که ادعای آن را می کند و همچنین به انقلاب سوسیالیستی باوری ندارد، بلکه خطی است منحط و تفرقه افکن در میان طبقه ی کارگر و تمامی خلق و نقش تخریب هر گونه مبارزه متحدانه ی تمامی طبقات خلق ایران به رهبری طبقه ی کارگر علیه امپریالیسم و استبداد داخلی سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور را دارد.

هرمز دامان

نیمه ی دوم تیرماه 1405

یادداشت

 1- از نظر ما تنها این دو گروه رویزیونیست نیستند بلکه بخشی از همین امضا کننده گان بیانیه نیز رویزیونیست و خروشچفیست هستند.

 گرچه منظور اصلی گروه های امضا کننده ی بیانیه این گروه ها نیست زیرا که خودشان در نفی مبانی مارکسیسم و لنینیسم با این گروه ها همسو هستند، بلکه اساسا گروه های مارکسیست- لنینیست و مارکسیست- لنینیست - مائوئیستی است. در ماهیت امر«چپ سنتی» یعنی چپ مارکسیست- لنینیست- مائوئیست.

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و «کمونیسم کارگری»(1)


نقد یادداشت( نامه یا دلنوشته)سپیده قلیان در دو مقاله تنظیم شده است. در یکی به مسائل کلی تر پرداخته شده و نیز به واکنش گروه های سیاسی ترتسکیستی و رویزیونیستی به آن و در دیگری تا آنجا که نیاز بوده به جزء به جزء نوشته وی توجه شده است. سپیده قلیان در یادداشت خود از گروهی صحبت می کند که با آنها کار می کرده است.  در حال حاضر برای ما این که این گروه کدام بوده است اهمیتی ندارد. برای ما خود سپیده قلیان مهم است که همچون عنصری پیشرو در خدمت مبارزان کارگران هفت تپه بود، بخشی از بهترین سال های جوانی اش را در زندان به سر برد و نیز در تمام این سال ها دمی از مبارزه با حکومت اسلامی و افشای ستمی که به وسیله ی آن به زندانیان زن سیاسی و عادی می رود باز نایستاد. او در هر حال و همچنان که خود می گوید به «سنت چپ» تعلق داشته است و اکنون از این «سنت» و نه از گروه بخصوصی جدا شده است. همچنین این نقدها جوانانی را در نظر دارد که رو به انقلاب و کمونیسم می آورند و نوشته هایی از این گونه می تواند به روی آنها تاثیر منفی بگذارد.

امید آن که این نوشته ها به سپیده یاری دهد که در مورد نظرات اش بیشتر بیندیشد.

مقاله ی زیر نخستین است و بیشتر توجه به مهم ترین مسائل دارد.

م – دامون

28 تیرماه 1405

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان

و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و «کمونیسم کارگری»(1) 

بخش نخست

مساله‌ی تغییر دیدگاه 

یک - حق تغییر دیدگاه و حق نقد

سپیده قلیان مبارز چپ اخیر چرخشی در دیدگاه‌های خود صورت داده است. وی در یادداشتی نوشته است «دیگر خود را در چارچوب چپ» تعریف نمی کند و «از آن سنت فکری» فاصله گرفته است. او همچنین گفته است نگاه اش «لیبرال‌تر از قبل» شده است.

 سپیده تا مرحله‌ی کنونی یک مبارز انقلابی در کنار طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان، زنان و خلق‌های زیرستم و زندانیان سیاسی در چارچوب انقلاب دموکراتیک نوین ایران و در مسیر برقراری حکومتی دموکراتیک و سوسیالیستی بوده است. او در میانه‌ی مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه که او با آنها همراه بود بازداشت شد و سال‌ها زندانی کشید و نیز طی این سال‌ها مبارزات جانانه‌ای که به بهای طولانی‌شدن مدت زندانی‌اش انجامید با حکومت پیش برد. او توانست تجارب غنی خود از دوران زندان و زندان های گوناگون و شرایط آنها را مستند و به شکل جزوه و کتاب در آورد و تصویری از ستمی که به زندانیان زن خواه سیاسی و خواه عادی می رود ترسیم کند. از فرازهای مبارزه ی او با حکومت تکرار شعار مشهور «خامنه ای جلاد می کشیمت زیر خاک» بود که پس از آزادی سر داد و منجر به زندانی شدن اش برای چندین سال دیگر شد. دیگر اوج در مبارزات وی به عنوان یک فرد مبارز شرکت و همراه شدن در برگزاری آیین هفته ی خسرو علیکردی وکیل مترقی به قتل رسیده به وسیله‌ی حکومت ولایت فقیه‌ بود که آن هم منجر به بازداشت‌اش و دگر بار زندانی شدن اش برای مدت شش ماه گردید.   

مبارزات سپیده تا مرحله ی کنونی بی تردید سرمشق بسیاری از دختران و پسران جوانی است که جستجوگر راه های سرنگون کردن این حکومت فاسد و متعفن و برقراری نظامی نو و انقلابی به نفع کارگران و زحمتکشان و زنان و دانشجویان و خلق های ایران هستند.

حال چرخشی در دیدگاه های وی صورت گرفته است. او گفته است که به دلیل تجارب و مطالعاتی که داشته است دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاه اش لیبرال تر از پیش شده است.

این حق سپیده قلیان است که تغییر دیدگاه و موضع دهد. از دیدگاهی کنده شود و به دیدگاه دیگری گرایش یابد. اما این نیز حق ما کمونیست هاست که نخست ببینیم که وی از چه دیدگاهی کنده شده و به چه دیدگاهی گرایش یافته است و چرا. و سپس در صورتی که این تغییر نه مثبت و بالنده بلکه منفی و واپسگرا باشد وی را مورد نقد قرار دهیم و این نقد را در صورتی که وی به عضوی فعال و دارای نقش در میان تشکل های دارای چنین دیدگاه‌هایی تبدیل شد ادامه دهیم و تا جایی که ممکن است به وی یاری دهیم که راه درست را بیابد.

در حال حاضر برای ما به دلیل اهمیت سپیده و سپیده ها علل چنین تغییر گرایشی مهم است. بخشی از مهم ترین فرازهای یادداشت وی این هاست:

«در زندان رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.» و

«امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.» و

«نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.»

«فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم.»

«همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.»

در میان آنچه در بالا آوردیم با اهمیت ترین این فرازها  یکی همان گرایش به «لیبرالیسم» است که سپیده آن را طبقاتی نمی بیند و دیگری تآیید برخوردهای چند زندانی سلطنت طلب از نقطه نظر «روابط انسانی و طرز مواجهه با زندگی و تجربه ی مشترک زندان» و در نهایت گسست از چپ.

به این ترتیب چرخش سپیده ی قلیان نه با نقد مثبت جریان چپ( و آن هم در حالی که نقد به این دیدگاه ها و مواضع و یا تشکل های خاصی که خود را منسوب به این دیدگاه‌ها می کند دارد) و پیگیری آن و تلاش برای زدودن اشتباهات و انحرافات آن که از وی انتظار می رفت، و یا حتی در مقابله با اشتباهات و انحرافات چپ که از آن صحبت می کند و گسست از آن، تآیید یک جریان دموکرات انقلابی و حتی لیبرال ملی، بلکه در یک مقایسه ی نه چندان در خور و قابل اعتنا و شایسته ی برخی از چنان نتیجه گیری های کلی ای، به گونه ای مهر تآیید زدن بر جریان پادشاهی خواه و سلطنت طلب است که یک جریان مزدور فاشیستی و تا مغز استخوان کثیف و ارتجاعی می باشد که تاریخ داوری خود را درباره ی آن کرده است و در یکی دو دهه ی اخیر و به ویژه در خلال خیزش زن زندگی آزادی و پس از آن نقشی مخرب در قبال جنبش و انقلاب خلق ما اجرا کرده است.

دو-  تجدیدنظرطلبان

در تاریخ احزاب کمونیست انقلابی واقعی(مارکسیست پس از مارکس، مارکسیست- لنینیست پس از لنین و مارکسیست- لنینیست- مائوئیست پس از مائو - و نه احزاب رویزیونیستی، نه احزاب ترتسکیستی)که ملاک و معیار اصلی ماست، هم چرخش از دیدگاه وفادار به طبقه ی کارگر به دیدگاه و گرایش دیگر خواه خرده بورژوایی و خواه بورژوایی و ارتجاعی صورت گرفته و هم برعکس آن یعنی چرخش از دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به دیدگاه طبقه ی کارگرو گرویدن به احزاب کمونیست واقعی؛ هر دو بوده گرچه در کل این احزاب کمونیست انقلابی بوده اند که توانسته اند اکثریت نیروهای پیشرو طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و نیز نیروهای تحصیل کرده ی انقلابی را در خود جای دهند و رهبری مبارزات طبقه ی کارگر و زحمتکشان را به دست گیرند و حکومت های مرتجع و مزدور سرنگون کرده و حکومت های انقلابی بر پا کنند.

این گونه چرخش ها حتی در بزرگ ترین گستره های خود- مانند چرخش برنشتین آلمانی از مارکسیسم به رویزیونیسم و سپس پیوستن حزب سوسیال دموکرات آلمان و بین الملل دوم و صدر آن کائوتسکی سانتریست به بورژوازی امپریالیستی و یا چپ هایی که  پس از جنگ جهانی دوم از استالین و به گفته خودشان از «استالینیسم» و در لوای آن بیشتر از مارکسیسم- لنینیسم انتقاد می کردند و سپس «اروکمونیسم»، «مارکسیسم غربی» و «چپ نو» را بنیان گذاشتند، نتوانسته به چپ انقلابی آسیبی اساسی و استراتژیک برساند. زخمی و جراحتی وارد شده و پس از مبارزه ی انقلابی با آن رفع گردیده است. از میان آنها که به نفع احزاب سرمایه داران و مرتجعین تغییر دیدگاه دادند حتی یک تن از آنان و حتی صادق ترین شان نتوانست مبارز باقی مانده و یک دیدگاه و تئوری پیشرو که به درد انقلاب و برقراری حکومتی نوین و انقلابی شود تدوین کند.

 گفتتی است که گاه شرایط برای مبارزه به طور کلی نامساعد است و این بیشتر در مورد کشورهای امپریالیستی غربی در دوران پس از جنگ صدق می کند. در این دوران احزاب کمونیست عمده در کشورهای اروپایی و آمریکا به رویزیونیسم گرویدند و تک و توک افرادی هم که هم به برخی از سیاست های استالین انتقاد داشتند و هم با احزاب رویزیونیست شده مخالف بودند نتوانستند به دیدگاه های پیشرویی دست یابند و نقدی انقلابی از اشتباهات حزب کمونیست شوروی عرضه کنند و مارکسیسم- لنینیسم را پیش برند و سرمشق گردند. برای نمونه ایگناتسیوسیلونه که عضو حزب کمونیست ایتالیا و چنان که از سرگذشت وی بر می آید یکی از مبارزترین ها بود و رمان مشهور نان و شراب را نگاشت شعارش این بود:« من سوسیالیست بدون حزب و مسیحی بدون کلیسا هستم»!(1)

چنانکه اشاره شد تمام افراد دسته ها و احزاب کمونیست گرایش هایشان را به رویزیونیسم و سوسیال دمکراسی با نقد آنچه« دگماتیسم» و یا «استالینیسم» می خواندند پی گرفتند. اینها را مقایسه کنیم با رهبران انقلابی مانند لنین که با نقد رویزیونیسم و کائوتسکی و انترناسیونال دوم فاسد شده( و همچنین نقد «چپ روی» و «آنارشیسم»، انقلاب اکتبر را رهبری کرد و یا مائو تسه دون که به نقد رویزیونیسم خروشچفی و همچنین بررسی خدمات و اشتباهات استالین از موضع مارکسیستی- لنینیستی پرداخت و تئوری مارکسیستی - لنینیستی را در زمینه سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه ی انقلاب در زیر پرچم دیکتاتوری پرولتاریا ارتقا داد و انقلاب فرهنگی- کارگری را در چین به پا و رهبری کرد. 

بنابراین این گونه تغییر دیدگاه‌ها و آن هم نه در حد یک فرد بلکه در حد یک حزب سیاسی غیرمعمول نیست بلکه جزیی از چرخش ها از یک دیدگاه و حزب سیاسی به دیدگاه و حزب سیاسی دیگر، از اردوی کارگران و زحمتکشان و خلق ها به اردوی سرمایه داران و مرتجعین و امپریالیست ها( و برعکس آن از اردوی ارتجاع به اردوی انقلاب)، و در کل جزیی از مبارزه ی طبقاتی موجود در جامعه است. آنچه که مهم است شرح علل این چرخش ها و نیز دیدگاه ها و گروه هایی است که گروه یا فردی که تغییر دیدگاه داده است به آن گرویده است و همچنین شیوه و راه های مبارزه با آنها و یا تشویق آنها( زمانی که تغییر از اردوی ارتجاع به اردوی انقلاب باشد) به وسیله ی نیروهای انقلابی.

 تا آنجا که چرخش به وسیله ی یک فرد یا به وسیله یک جریان، از ایرادات تئوریک - سیاسی و تشکیلاتی و یا پراتیک یک جریان و یا حزب انقلابی کمونیستی ناشی شده باشد تحلیل علل آن مهم است؛ زیرا در صورت وجود کمبودها و نارسایی ها و ایرادت و انحرافات در دیدگاه ها و مواضع و تشکیلات و نیز شیوه های مناسبات میان کمونیست ها، باید آن ها را شناخت و با آنها مبارزه کرد و آنها را رفع نمود و حزب و گروه و یا فرد یا افراد نقد شده را اصلاح کرد تا بتوان بهتر در خدمت اهداف و آرمان های کارگران قرار گرفت.

این همواره شعار انقلابیون کمونیست بوده است: ما کمونیست ها از نقد بیرحمانه ی ایرادات و ضعف های خود هراسی نداریم بلکه آن را پله ای برای پرش های بزرگ تر برای برقراری جهان کمونیستی می کنیم.

سه-  اصول مارکسیستی، نظم وانضباط کمونیستی و داشتن اخلاق و خوی و صفات کمونیستی

چند عامل مهم در مورد نفی مارکسیسم به نفع لیبرالیسم( به ویژه در اشکال رویزیونیستی و ترتسکیستی) بیش از بقیه خود را نشان داده اند.

یکم، مساله ی اصول مارکسیسم. این امری است اساسی برای هر مارکسیست( اکنون مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)که این اصول را به خوبی بداند و به آنها پای‌بند و برای آنها مبارزه کند. در صدر این اصول برقراری دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه ی مبارزه ی طبقاتی در آن برای رسیدن به کمونیسم( تبدیل سوسیالیسم به کمونیسم) جای دارد.

رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف دیکتاتوری پرولتاریا هستند و به جای آن مفاهیم «آزادی» و «دموکراسی» را پیش می کشند. از نظر یک مارکسیست«آزادی» و «دموکراسی» در جوامع طبقاتی، طبقاتی هستند. آزادی و دموکراسی غیرطبقاتی وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت. منظور سرمایه داران از «آزادی» و «دموکراسی»، آزادی استثمار کارگر و دموکراسی میان خودشان( یعنی آزادی بورژوایی و دموکراسی بورژوایی) است و منظور مارکسیست ها از آزادی و دموکراسی، آزادی پرولتری و دموکراسی پرولتری است یعنی آن آزادی و دموکراسی که در آن توده های کارگر و زحمتکش و طبقات ستمدیده آزادند وآزادی و دموکراسی مال آنهاست. هیچ مارکسیستی برای این که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف این دکترین مارکسی- لنینی- مائوئی هستند تغییری در پیروی اش و مبارزه اش در راه آن نمی دهد.

آنچه که در مورد دیکتاتوری پرولتاریا گفتیم در مورد انقلاب قهری همچون قاعده اساسی و قانون تحول از نظام استثماری به نظام سوسیالیستی نیز که رویزیونیست ها و ترتسکیست های«شبه چپ» مخالف آن‌اند و به جای آن «صلح طلبی» و «آشتی جویی» و «مسالمت» می نشانند، با تغییرات مورد نیاز راست در می آید.

دوم مساله ی مرکزیت دموکراتیک - دسته ی دیگری از رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف «مرکزیت» در مرکزیت دموکراتیک مارکسیستی و در تشکیلات انقلابی کمونیستی بوده‌اند. از دیدگاه آنها اگر به جای مرکزیت و انضباط، دموکراسی بی بندوبار و آنارشی در احزاب کمونیست حاکم بود این بیشتر خوش آیندشان می گردید. یعنی به جای تشکیلات کمونیستی خواهان تشکیلات لیبرالی بودند. در این دیدگاه ها، تبعیت فرد از تشکیلات، اقلیت از اکثریت و تمامی حزب از کمیته مرکزی جایی نداشت. مجادلات درون حزب سوسیال دموکرات روسیه پیش از انقلاب 1905 پیرامون همین مسائل بود. امثال مارتف خرده بورژوا از تشکیلاتی باز و بی در و پیکر و بی بندو بار دفاع می کردند که نه مرکزیت سفت و سختی داشته باشد و نه انضباط محکم و آهنین کارگری. لنین در کتاب خود با نام یک گام به پیش دو گام به پس (فوریه - مه 1904)از اصول و ضوابط تشکیلات پرولتری که در صدر آن مرکزیت و انضباط مستحکم هست و در مبارزه با نظریات لیبرالی- خرده بورژوایی دفاع کرد. اگر لنین  و لنینیست ها می خواستند به حرف های افرادی چون مارتف که از منشویک هایی خرده بورژوا بود، گوش دهند و یک تشکیلات لیبرالی ساخته می شد آن‌گاه بلشویک ها که با پانزده سال نبرد بی امان و فداکاری های و قربانیان فراوان مشهور به «سنگ خارا» شده بودند نمی توانستند رهبری طبقه ی کارگر را کسب کرده و انقلاب اکتبر را پیروزمندانه رهبری کنند و نظام سوسیالیستی را برقرار سازند. انقلابی که همچون برش و جهشی در تاریخ مسیر آن را دگرگون کرد. گونه‌ی لنینی- بلشویکی تشکیلات از آن پس برای تمامی احزاب کمونیست انقلابی یک نمونه ی اساسی بود.

سوم مناسبات کمونیستی درون حزب و بین کمونیست ها - برخی هم از مناسبات درون حزبی لیبرالی بیشتر خوش شان می آید. آنها مایل اند که در حزب مناسبات بر مبنای کمونیستی و آموزش و اخلاق و روحیات و سبک کار کمونیستی حاکم نباشد. مائو پس از بیست سال مبارزه در حزب کمونیست چین در دوران مبارزه برای سبک کار کمونیستی چندین مقاله در مورد چگونگی آموزش و سبک کار و مناسبات حزبی و اخلاق و مناسبات کمونیستی نوشت(آموزش خود را از نو بسازیم مه 1941، سبک کار حزبی را اصلاح کنیم 1 فوریه 1942 و مبارزه علیه سبک الگوسازی در حزب 8 فوریه 1942 همه در جلد سوم منتخب آثار مائو). وی پیش از آن هم  مقاله ی کوتاه علیه لیبرالیسم( 7 سپتامبر 1937 جلد دوم منتخب آثار) را نوشته و در آن اصول و ضوابط لیبرالی مناسبات درون حزب را به باد انتقاد گرفته بود و اصول و ضوابط مناسبات و روحیات کمونیستی را طرح و از آنها دفاع کرده بود.

 این ها عمده ترین ها در نبرد میان کمونیست ها از یک سو و انواع رویزیونیست ها و ترتسکیست ها از سوی دیگر بودند.

 اما قضیه تنها مبارزه با اشتباهات و انحرافات درون حزب انقلابی کمونیست از سوی خط درست و انقلابی نیست. در عین حال احزاب انقلابی کمونیست و همچنین رهبران و افراد انقلابی کمونیست می توانند خواه در تئوری و خواه در سیاست و یا در عمل خود اشتباه کنند و دچار انحراف گردند و بنابراین نه صرفا از داخل بلکه از بیرون نیز نیاز به نقد دارند. اما نقد مثبت و تکامل دهنده و نه نقدی مبنی بر نفی مطلق و طرد مطلق آنگاه که اشتباه و انحراف از جانب یک رهبر انقلابی و یا یک حزب انقلابی سر می زند، و بنابراین توجیهی برای دست شستن از یک آرمان انقلابی و ترک اردوی انقلابی کمونیستی و پیوست به یک جریان لیبرالی یا ارتجاعی. 

باری شاید کمونیست شدن آسان باشد، یعنی پذیرش یک نظریه در کلیت آن، اما کمونیست بودن و کمونیست ماندن سخت است زیرا این، پرنسیب ها و اعمالی را طلب می کند که یک فرد خرده بورژوا و یا بورژوا به راحتی به آنها تن نمی دهد و یا از آنها زود خسته می شود و رفیق نیمه راه می گردد.

می دانیم که بخشی از افراد که تغییر دیدگاه می دهند در واقع نقد ندارند و یا اگر هم دارند خواهان مبارزه برای تحقق آنچه درست است نیستند بلکه نقدشان تنها توجیهی برای برای گریز از یک دیدگاه انقلابی به دیدگاهی لیبرالی و یا ارتجاعی و یا اساسا برای انفعال است. از این گونه افراد و رفیقان نیمه راه در سال های 60 به بعد که مارکسیسم از مد روز خارج شده بود و دوران سخت و طاقت فرسا فرا رسیده بود، کم دیده نشد.

 م- دامون

تیرماه 1405

یادداشت

1- در همین دوران و هم‌زمان با انقلاب فرهنگی - پرولتاریایی در چین، در کشوری مانند فرانسه با وجود شرایط بسیار نامساعد بین المللی جنیش مه 1968 به وجود می آید و مائوئیست ها تا حدودی در این کشور و تا حدودی در برخی از کشورهای دیگر رو می آیند و یا نقش شان بیشتر می شود اما در کل شرایط در کشورهای امپریالیستی غربی به نفع طبقه ی کارگر و مائوئیست ها رقم نمی خورد.

Friday, July 17, 2026

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه ی شانزدهم)

 

جنگ‌طلبان حکومت و ماجراجویی های تازه 

جنگ همچنان ادامه دارد. امپریالیسم آمریکا هارتر از هر زمان هر روز و هر شب به  مناطق جنوبی و غربی ایران مانند بندرعباس، جزیره قشم، اهواز و مناطق مرکزی همچون استان لرستان و سمنان حمله و آنها را بمباران می کند.
 آنچه امپریالیسم آمریکا انجام می دهد تنها نابودی تاسیسات نظامی و حتی ضربه به نیروهای نظامی نیست بلکه نابودی زیرساخت ها و پل های استراتژیک( در حملات اخیر پل کهورستان و گریوه و  پل های شهرستان خمیر در استان هرمزگان در مجموع تا اینجا 5 پل) و فرودگاه ها( در این حمله ایرانشهر) کشتار غیرنظامیان و اینک حتی حمله موشکی به پادگان ارتش( تیپ 388) در جاده ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان و کشتن چند سرباز ساده ی وظیفه( به گفته ی حکومت 7 نفر) نیز هست. این امر تنها خسارت به حکومت نبوده، بلکه خسارت جانی و مالی به مردمی است که این سربازان فرزندان آنها هستند و چشم انتظار بازگشت آنها بوده اند و نیز ذره به ذره ی این زیرساخت ها نیز با خون آنها درست شده و بهای سنگینی بابت آنها پرداخته اند و وضع و حال معیشت و زندگی شان خود نشانگر چنین پرداختی است. و نیز پس از جنگ باید بهای این خسارات را بپردازند زیرا که تا زمانی که حکومت اسلامی بر جای است، جز این که همه را روی سر آنها آوار کند کار دیگری نخواهد کرد.
در عین حال و این گونه از ظواهر امر پیداست هدف آمریکا از ضربه به تاسیسات نظامی و زیرساخت ها در نوار جنونی حداقل پیشگیری از امکانات سپاه برای شلیک به کشتی ها و آزاد سازی عبور و مرور از تنگه ی هرمز است. در عین حال این امکان وجود دارد که در صورت تداوم و گسترش و شدت یافتن جنگ آمریکا بتواند در این مناطق نیرو پیاده کند.  
از این سو جناحی جنگ‌طلب در طبقه ی سرمایه دار بوروکرات- نظامی رانت خوار حاکم ایران سرمست از دستپخت خویش در برگزاری مراسم دفن خامنه ای دزد و جلاد، نعره ی«انتقام» سر می دهد و به کشتی ها و پایگاه های نظامی و حتی زیرساخت های کشورهای منطقه کویت، بحرین، امارات، عمان، قطر و اردن حمله می کند و خسارت به بار می آورد و دیگر کشورها را برای جنگ علیه خود جری تر و متحدتر می سازد. در عین حال این جناح هارتر از همیشه اکنون ظاهرا بستن تنگه ی هرمز کفاف‌اش را نداده و یا امید به تداوم مسدودکردن آن و همچون برگی مهم در دستان‌اش را از دست داده و تهدید به بستن تنگه‌ی باب‌المندب می‌کند.
تقسیم طبقه ی حاکم به دو جناح
در شرایط کنونی طبقه ی حاکم بر ایران به دو جناح اصلی بزرگ تقسیم شده است.
 یک جناح خواهان مذاکره با امپریالیسم آمریکا و چک و چانه زدن در مورد تفاهم و توافق نهایی و برقراری رابطه ای همه جانبه سیاسی و اقتصادی با آمریکا است. این جناح اصلاح طلبان حکومتی به رهبری پزشکیان و نیز بخش هایی از جناح اصول گرا از قالیباف رئیس مجلس گرفته تا جریان اعتدالیون حسن روحانی و ظریف و بخش هایی از سپاه و سازمان های اطلاعاتی که نماینده گان‌شان در شورای امنیت ملی به مذاکره رای دادند و همچنین بخشی از روحانیون وابسته به این جناح ها و باندها را از جمله در مجالس شورای اسلامی( شاید حدود 110 نفر از 290 نفر) و خبرگان در بر می‌گیرد.
 جناح دوم جنگ‌طلبان(شاید بهتر باشد گفته شود در حال حاضر با تداوم جنگ دنبال سهم بیشتری در قدرت سیاسی می‌باشند) هستند. رهبری و بدنه ی اصلی این جناح جریان«پایداری» است که بخش مهمی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی( که 180 نماینده ی آن بیانیه ای مخالف بیرون دادند) و مجلس خبرگان و نیز بخش هایی از سپاه و سازمان های امنیتی و نهادهای قضایی و همچنین نهادهای اقتصادی را در بر می‌گیرند، اما تنها به این رهبری و بدنه محدود نشده و ظاهرا مجتبی خامنه ای و بخش هایی از سران و بدنه ی غیر«پایداری» را در حکومت نیز با خود دارند.
«علی الاصول» مجتبی خامنه ای بالاخره دنبال شد!  
به این ترتیب با تداوم جنگ سخن مجتبی که«من علی‌الاصول  نظر دیگری داشتم ولی از باب اینکه رئیس جمهور و شورای عالی امنیت ملی قبول مسئولیت کرده و تعهد دادند اجازه ی آن را صادر کردم»تغییر کرده و «قبول مسئولیت رئیس جمهور و شورای عالی امنیت ملی» که از 11 نفر آن 10 نفر به تداوم مذاکرات رای داده بودند، به دور انداخته شده و این فرد جانی و بی مسئولیت از پدر جانی اش بدتر، از مذاکره و تفاهم خودداری و همان «نظر دیگر» خود بر پایه ی«علی الاصول» را پی گرفته است. وی در آخرین پیام خود عربده کشیده که باید «انتقام» خون کشته هاشان گرفته شود و به این ترتیب به جناح پایداری و مجلسیان شورا و خبرگان و دیگر هوچیان همسو انرژی و نیرو داده که حملات خود را به جناح مذاکره کننده از سر گیرند.
هیاهوهای تازه‌ی مشتی دزد و جانی و نسخه‌ی تازه ای از انتقام‌های«سخت»
بخش هایی از این هسته که بی‌پایه ترین بخش آن حتی در میان پایگاه پنج درصدی حکومت نیز هستند یعنی پایداری هایی که جیغ هاشان از مجلس هم شنیده می شود در بیانیه ای خواستار لغو توافقات با آمریکا و انتقام جویی برای کشته شدن رهبر پیشین خامنه ای جلاد و دیگر سران حکومت شدند. آنها در این بیانیه که تقریبا بیانگر مواضع کنونی جناح جنگ‌طلب هسته ی سخت قدرت است« خواهان قصاص قاتلان، آمران و مباشران» قتل او و تصویب قانونی برای خونخواهی خامنه ای و کشته شده گان جنگ های اخیر شدند.
این دارودسته ی جنایتکار و منحط و«غوغاسالار» خواستار«اتحاذ مواضع قاطع درباره ی پایان مذاکرات وتفاهم‌نامه ی اسلام آباد، تقویت بازدارندگی دفاعی و پیگیری شروط مجتبی خامنه ای در سیاست خارجی» شدند. آنها بر آن اند که با اعلام ترامپ مبنی بر پایان یافتن یادداشت تفاهم‌نامه، اننظار دارند که «سران قوا در این باره مواضع قاطع و انقلابی اتخاذ کنند» و بر این نظر اند که تحولات نشان داده است که «حل مسائل میان جمهوری اسلامی و آمریکا از طریق مذاکره ممکن نیست».
بخش مضحک بیانیه بخش پایانی آن است که این دزدان و جانیان از دولت پزشکیان خواسته اند که «برای تامین پایدار معیشت مردم و بازسازی خرابی های جنگ اقدام کند»! دولتی که جماعت حریص حکومتیان، با لفت و لیس هاشان و غارت بودجه اش چیزی برای اختصاص دادن به این کارها، برایش باقی نمی گذارند!
پرسش در مقابل این عربده های جنگ‌طلبانه این است:
آیا آمریکا تن به شکست در مقابل بستن تنگه ی هرمز وحمله به پایگاه های نظامی اش در منطقه خواهد داد؟ چنانکه دیده می شود نداده است و نمی دهد و در تلاش بوده و هست که این برگ را به کلی از دست حکومت ایران بیرون آورد و آنها را بی در دست داشتن چنین برگ هایی پای میز مذاکره بکشاند.
آیا از این بدتر آمریکا تن به بستن تنگه ی باب المندب به وسیله ی حوثی ها خواهد داد؟ تنگه ای که هم اینک سپاه از حوثی ها خواسته است خود را برای مسدود کردن آن آماده سازند و در صورت حمله ی آمریکا به زیرساخت های انرژِی آن را عملی سازند؟
آیا آمریکا و متحدین آن و نیز برخی از کشورهای دیگر این امکان را به جناح هوچی و ماجراجوی سپاه و جریان های همسو خواهد داد که جنگ را به اقیانوس هند و دریای سرخ و مدیترانه بکشانند؟
پاسخ تمامی این ها خیر است!
تصورات خود بزرگ‌بینانه و ماجراجویانه‌ی جناح و باندهای جنگ‌طلب سپاه بسیار بزرگ تر از حد و حدود واقعی‌شان است.
جریانی شکست خورده در تمامی درگیری های مهم اش
نگاهی به جنگ ها و درگیری‌هایی که سپاه پاسداران خواه در ایران و خواه در کشورهای دیگر در آن ها دارای نقش بوده است نشان می دهد که زمانی که پای امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و دیگر کشورهای امپریالیستی غربی در میان بوده، نه تنها پیروزی ای نصیب سپاه نشده است بلکه یا وضع به پیش از خود بازگشته و یا عقب نشینی های بزرگی از جانب سپاه صورت گرفته است.
جنگ با عراق یک نمونه ی برجسته است. خمینی پس از هشت سال جنگ و نابود کردن بسیاری از امکانات کشور پس از شلیک به هواپیمای مسافربری به وسیله ی امپریالیسم آمریکا، ناچار شد جام زهر بنوشد و تمامی های و هوی ها در مورد«راه قدس از کربلا می گذرد»را«کان لم یکن» تلقی کند؛ گویی از آغاز وجود نداشته است.
در تمامی موارد جنگ های دیگر و از جمله آخرین شان جنگ غزه تا آنجا که سپاه نقش داشت و پشتیبان حماس بود، این سپاه بود که شکست خورد و دشمنان خلق فلسطین توانستند حماس را به وضعیتی اندازند که اکنون دولت را رها کرده و حکومت تکنوکرات فلسطینی را بر غزه پذیرفته است.
در سوریه سپاه پیروزی هایی به دست آورد اما این پیروزی ها در مقابل انقلاب کارگران و کشاورزان و توده های مبارز و زحمتکش سوریه و آن هم با بمباران وحشیانه روستاها و شهرها و کشتار توده ها بود و نه در مقابل امپریالیسم آمریکا و یا دولت صهیونیستی اسرائیل که در این موارد چشم بر هم می نهادند و خوشحال بودند که سپاه برای آنها انقلاب سوریه را خفه می کند.
در کشورهایی مانند عراق نیز نیروهای نیابتی شان آن کبکبه و دبدبه ی پیشین را ندارند و تنها برای این خوب اند که به ایران آورده شوند و در نمایش های حکومتی شرکت کنند و یا در سرکوب مبارزات خلق ایران به کار گرفته شوند.
در لبنان نیز در گیرودار جنگ غزه ما شاهد ضربات هولناک دولت صهیونیستی اسرائیل به رهبران و کادرهای حزب الله بودیم. آنها که سپاه پاسداران تامین‌کننده ی همه چیزشان است حتی تا زمان انفجارهم‌زمان پیجرها و بی‌سیم ها به برنامه و نقشه ی دولت اسرائیل پی نبردند و همچون ابلهان و هالوها شاهد کشته شدن نزدیک به پنجاه نفر و مجروح شدن بیش از 3000 تا 3400 نفر از نیروهای خود شدند. اکنون نیز حزب الله که از جانب دولت جنایتکار اسرائیل و همچنین دولت لبنان در فشار است ملتمسانه خواهان گنجاندن آتش بس در لبنان به همراه آتش بس میان امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی ولایت فقیه در تفاهم‌نامه‌ها و توافق‌های احتمالی است.
نتیجه ی این شکست ها این بود که «محور مقاومت» تا حدود زیادی از هم پاشید و مرزهای درگیری از سوریه و لبنان و یمن به ایران آمد و امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل به کشور ما حمله کردند.
چنین بوده است گذشته جنگ های سپاه و شرکا علیه «استکبار جهانی»!
حال به خود حکومت ولایت فقیه در این دو جنگ نگاه کنیم. در جنگ نخست بسیاری از رهبران حکومت و سران پاسدار کشته شدند و بسیاری از تاسیسات اتمی و نظامی شان ویران شد و در جنگ دوم با وجود فاصله ی شش ماهه و امکان پیشگیری نفوذ نیروهای امنیتی اسرائیل و آمریکا، باز به دلیل ابله بودن سران حکومت، بسیاری دیگر و از جمله ولی فقیه و رهبران سپاه و اطلاعات و شورای عالی امنیت ملی کشته شدند و بسیاری از تاسیسات نظامی و زیرساخت ها نابود گردید. و حال دیگر مساله ویران کردن زیرساخت های انرژی و پل‌ها و غیره در دستور کار امپریالیسم آمریکا قرار گرفته است و چنانچه این ماجراجویی های بی مایه و پر داد و قال ادامه یابد کار به پیاده کردن نیرو از جانب آمریکا در جزایری مانند خارک و یا در نوار جنوبی و اشغال آنها و حتی بسیار بدتر از این ها نیز کشیده خواهد شد.
اما در مقابل سپاه توانسته حملات موشکی ای به کشور اسرائیل صورت دهد و خرابی هایی به بار آورد. تردیدی نیست که حملات موشکی و پهپادی از یک سو هزینه های زیادی به دولت اسرائیل برای پیشگیری از فرود آمدن آنها تحمیل کرد و از سوی دیگر خسارات مالی به بار آورد. اما این ها در مقایسه با آنچه که دولت صهیونیستی اسرائیل به سر سران حکومت و سپاه و اطلاعات و کشور ایران آورد واقعا چیز زیادی نیست.
در مورد آمریکا نیز همین گونه و خسارات وارد شده بسیار کمتر از اسرائیل است.
بی‌شک بستن تنگه ی هرمز و شلیک به کشتی ها و مانع شدن از عبور آنها از تنگه و به این ترتیب بالا رفتن بهای نفت و انرژی و کود و غیره افزایش قیمت ها و تورم را در پی داشت و فشار آن بیش از پیش به روی کارگران و زحمتکشان کشورهای امپریالیستی و زیر سلطه افتاد و به اعتراضات آنها به ویژه در آمریکا و به دولت ترامپ دمید.
با این حال چنانکه در بیانیه های پیشین و نیز در مقالات جداگانه گفته شده است از یک سو وزن این ضربات به هیچ وجه برابر نیست( آنها ایران را تقرببا شخم زدند و سپاه که نمی تواند آمریکا را شخم زند  تنگه را می بندد و یا به پایگاه های آمریکا در منطقه حمله می کند و خسارات ناچیزی در مجموع و در نسبت با خسارات متحمل شده، وارد می کند)، و از سوی دیگر تحمل امپریالیست ها برای حتی اعتراضات گسترده به دلیل استحکام نسبی حکومت های امپریالیستی غربی در حدی غیرقابل مقایسه با حکومت اسلامی است که یک سلسله گردهمایی و راهپیمایی های مردمی بی‌سلاح و در مجموع مسالمت آمیز را با حدود پنجاه هزار کشته و بازداشت ها و اعدام های بی شمار خفه می کند.    
با این همه این گروه های عربده کش اساسا درسی از این همه شکست و ضربه نگرفته اند و به دنبال بازهم بیشتر ضربه و شکست خوردن هستند. شکست هایی که خسارات آنها را به روی دوش های کارگران و کشاورزان و طبقات حقوق بگیر و زحمتکش ایران می گذارند.
این هم نوعی تکرار بی پایان حماقت و بلاهت است. می روی و شکست می خوری و باز هم شعارهای پوچ می دهی و می روی و شکستی دیگر می خوری!  
شرایط کنونی و احتمالات در مورد آینده
روشن است که تحرکات بیشتر در ضربه زدن به کشورهای منطقه که می گویند سپاه تنها پایگاه های نظامی آمریکا را نمی زند بلکه به زیرساخت های کشورها حمله می کند و نیز مسدود کردن راه های مواصلاتی و از جمله تنگه ی باب‌المندب و غیره جز این که جنگ را به گفته ی جنگ‌طلبان حکومتی گسترده تر و عمومی تر کند نتیجه ای نخواهد داشت.  
امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل تا آنجا که می توانند از گسترده تر شدن جنگ جلوگیری می کنند اما این گونه نیست که این امر موجب عقب نشینی آنها شود. برعکس چنانچه ماجراجویی های باندهای جنگ‌طلب حکومت ادامه یابد آنها می توانند هم دولت های منطقه و همچنین عربستان و پاکستان و ترکیه را وارد جنگ کنند و هم کشورهای امپریالیستی اروپای غربی و در صدرشان انگلستان و فرانسه را. چنین جنگی نه تنها به نفع پاسداران و جناح جنگ‌طلب و حکومت نخواهد بود بلکه به احتمال حکومت را به سوی مرگ برده و به پایان خود نزدیک خواهد کرد.          
 اما چرا باند پایداری و دیگر جنگ‌طلبان به روی«انتقام» مانور می دهند و شعار جنگ تا گرفتن انتقام سر می دهند؟ آیا آنها می توانند انتقام رهبر و سران اصلی نظام و این همه پاسدار و بسیجی و این همه خسارت وارد شده را بگیرند؟
پاسخ همچنان که در بالا شرح دادیم خیر است! آنها نه تنها نخواهند توانست انتقامی بگیرند بلکه برعکس چنانکه در همین حملات اخیر امپریالیسم آمریکا دیده می شود وضع برای آنها بدتر شده و ضربات بیشتری خواهند خورد. های و هوی در مورد تنگه ی باب‌المندب احتمالا نشانگر ناامیدی از بازی با برگ تنگه هرمز است که تا کنون از آن استفاده کرده اند.
پس این همه عربده ی انتقام سر دادن برای چیست؟
آنچه به نظر می رسد این است که در حالی که باندهای اصلاح‌طلب حکومتی و قالیبافی ها و باندهای اعتدالی اصولگرا متحد شده اند و این جناح را به گوشه ای رانده اند، جریان جنگ‌طلب بیشتر از این راه و هیاهوی ضد «استکبار»ی و ضدآمریکایی دروغین می تواند قدرت جناح خود را در حکومت حفظ و نگهداری کند و گسترش دهد و نه در حال حاضر در مذاکره و توافق و غیره با امپریالیسم آمریکا.
اگر به همین مدت پیش از برگزاری مراسم دفن خامنه ای و خود مراسم دفن و پس از آن نگاه کنیم این جریان در این دوران بیشتر رو آمده است تا در دوران مذاکرات و تفاهم‌نامه و غیره. در آن مرحله جریان پایداری های و هوی راه انداخته بود که چرا مجلس بسته است. آنها مجلس را می خواستند تا تریبونی برای عربده کشی هاشان داشته باشند و از ان هم بیشتر بتوانند جریان های مذاکره کننده را زیر فشار قرار دهند تا به نظرات آنها گردن گذارند.
این نیز روشن است که تمامی این اقدامات برای حفظ موقعیت اقتصادی و سیاسی در حکومت است و نه برای مثلا انتقام گرفتن و ادامه ی جدال با آمریکا و اسرائیل و کشورهای منطقه. جدال برای پیشروی در منطقه شکست خورده است و تکرار آن بی‌سود و احمقانه است، پس می ماند پیشروی در همین قدرت سیاسی داخلی و به زبان ساده تر در اختیار خود گرفتن قدرت بیشتر در حکومت.
آیا اگر همه ی قدرت سیاسی در دست آنها بود وضع دیگری را رقم نمی زدند؟ آیا پای مذاکره نمی رفتند؟ آیا افشاگری قالیباف در تلویزیون در مورد توافق سال 1402 و روابط و قرارهای دولت رئیسی( که پایداری ها با آن همراه بودند) با آمریکایی ها برای خرید غلات و گندم از آمریکا با پول های بلوکه شده در کره جنوبی از طریق بانک های قطر که سران پایداری چی تلویزیون قطع اش کردند تهمت بود؟ آیا پیش از آن روابط مکرر دولت احمدی نژاد با آمریکایی ها در عمان دروغ بود؟
از سوی دیگر در این مشکل بتوان تردید کرد که بخشی از این باندهای به امپریالیسم روسیه وابسته و یا سمپاتی دارند و امپریالیسم روسیه همواره یک مانع مهم در راه هر گونه سازش حکومت با امپریالیست های غربی بوده است. حال نیز بعید نیست که روسیه نقش مهمی در تشویق حملات به کشتی ها داشته باشد.
وضع توده ها و مبارزات آنها
جنگ‌طلبان پشیزی ارزش برای توده ها و مشکلات شان قائل نیستند: «اگر ما نباشیم یا به بیان دیگر اگر ما همه ی قدرت سیاسی و یا بخش بزرگ آن را نداشته باشیم همان بهتر که ایران هم نباشد»! این شعار مرکزی همه ی این دارودسته ها است.
دود خساراتی که حملات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به بار آورده اند در درجه نخست و بیش از همه در چشم توده ها می رود. بهای آن را باید توده ها و در راس شان طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر توده های زحمتکش بپردازند. پیش از جنگ بحران و تورم و گرانی بیداد می کرد و اکنون جنگ نیز افزوده شده و زندگی را بر مردم به حد جانفرسایی تنگ کرده است.  
این وضعی است که دیر یا زود به مبارزات توده ها پا می دهد و پا هم داده است. جدا از اعتراضات کارگران و زحمتکشان نخستین طلایه ی جدی این مبارزات در دوران جنگ از اعتصاب راننده گان تاکسی پیداست. آنها به اعتصاب دست زده و خواسته های خود را که بیشترشان پیرامون فشارهای معیشتی است طرح کرده اند.
اما حکومت چه می کند؟ به راننده گان زحمتکش یورش می آورد و آنها را کتک می زند و پراکنده می سازد.
طبقه ی کارگر و خلق ما خواهان برقراری صلح است. صلح را جز از طریق مبارزه نمی توان به این حکومت و به ویژه به جناح های جنگ‌طلب آن تحمیل کرد.
طبقه کارگر و کشاورزان و توده های زحمتکش خلق ما نیاز به مبارزات بیشتری در راه تحمیل صلح به حکومت دارند. همه باید در این مبارزات متحد باشند و از یکدیگر پشتیبانی کنند. این مبارزات باید سیاسی باشد و باید شعارها پیرامون «ما جنگ نمی خواهیم» و« پایان دادن به جنگ» باشد.
جز این باشد، سکوت و تحمل و صبر کردن و منتظر شدن باشد، این دارودسته های دزد و جنایتکار و ابله با هیاهو و جاروجنجال هایشان درباره ی «انتقام» و تهی و بی پشتوانه بودن چنین شعارهایی، از کشور چیزی باقی نخواهند گذاشت و آن را به نابودی خواهند کشاند. 

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

26 تیر 1405

 

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و«کمونیسم کارگری»(2)

   دیدگاه بخش نخست مساله‌ی تغییر دیدگاه       چهار - «حس نزدیکی در مواجهه با زندگی و روابط انسانی و تجربه مشترک زندان» حال به یادداشت سپیده...