Saturday, October 3, 2026

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ، برخی نشانه های تداوم جنگ در آینده و خشم توده های مردم از وضع کنونی اقتصادی و سیاسی

  

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ

نشست هشتاد یکم مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سپتامبر 2026( شهریور 1405) فرصتی بود برای سران حکومت اسلامی تا خود را از زیر بار فشار بیرون آورند و خودی نشان دهند. این حضرات ظاهرا با نقشه و برنامه ی از پیش تعیین شدن به این مجمع رفتند. تریبونی بود که می توانستند از آن های و هویی سردهند و شلوغ اش کنند و خود را «مظلوم» و در عین حال «مقاوم» جلوه داده( سخنرانی پزشکیان) و مثلا از انزوای بین المللی ای که دچارش شده اند بکاهند و شاید زیری از ترامپ بگیرند و او را در انتخابات کله پا کنند و در عین حال با کبکه و دبدبه پیشنهاد تفاهمی به رهبران آمریکا دهند و «ابتکار عمل» صلح را در دست خود گیرند.

در هر دو مورد روشن بود که نتیجه به نفع شان نخواهد بود.

در مورد نخست: همفکری بین المللی در صورتی که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش کشورهای دیگر را در نظر گیریم اگر به نفع امپریالیسم آمریکا نباشد که نیست زیرا به هر حال این آمریکا است که به کشور دیگری تجاوز کرده است و مردم‌اش را کشته و زیرساخت‌هایش را ویران کرده و به خود حق دخالت در انتخاب حکومت از جانب مردمی از کشور دیگر را می دهد، اما به نفع حکومت ولایت فقیه نیز نیست؛

اگر ملاک وضع بیرونی باشد حکومت اسلامی نیز خودش یک تیفوس در منطقه است که به دنبال جاه طلبی های خود ده ها گروه نیابتی را در منطقه سازمان داده و از نظر مالی، آموزشی و تجهیزات نظامی و مستشار و نقشه و برنامه تامین شان می کند و همچنین در امور کشورهای دیگر و دولت هایشان دخالت کرده و خلاصه مشکلات زیادی در منطقه ایجاد کرده است.

اگر هم ملاک وضع داخلی کشور باشد تمامی توده های زحمتکش و ستمدیده را به گروگان گرفته، زندگی را برای آنها تلخ و غیرقابل تحمل کرده و تمام مبارزات برحق آنها را در پنجاه سال اخیر به خاک و خون کشیده که آخرین آن کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 می باشد.

در صورتی هم که دولت های کشورهای دیگر را در نظر گیریم بیشتر آنها زیر سلطه ی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی هستند و روشن است که «مظلوم» نمایی های سران حکومت اسلامی چندان تاثیری به روی برنامه های آنها ندارد.

از سوی دیگر این آمریکا و دیگر کشورهای غربی هستند که با زور و قدرت اقتصادی و نفوذ سیاسی خود می توانند آنها را مجبور کنند به برنامه هاشان برای تحریم حکومت اسلامی گردن گذارند. بنابراین می توان نتیجه ی این هوچی بازی های تبلیغاتی را برای حکومت اسلامی تقریبا صفر دانست.

 در مورد پیروزی و یا شکست ترامپ و حزب اش در انتخابات ماه نوامبر نیز باید گفت این ها تابع عوامل گوناگونی است که یکی از آنها جنگ با حکومت اسلامی است و تورم و گرانی ای که در نتیجه این جنگ و بهای نفت و گاز و... ایجاد شده است بخشی از علل بالا رفتن قیمت ها و تورم در آمریکا است. در واقع وضع رو به خرابی معیشت و زندگی کارگران و زحمتکشان آمریکا پیش از جنگ و حتی بیشتر از آن از همان سیاست کلاشانه ی تعرفه های ترامپ و حزب اش نتیجه شده است. از این رو معرکه گیری دسته ی گسیل شده نمی توانست تاثیری آنچنانی در این وضع بازی کند.

در مورد دوم: طرح پیشنهادی هفت روزه سران حکومت اسلامی برای بازگشت به توافق چیز تازه ای در بر نداشت. این ها خواست هایی مانند رفع محاصره ی دریایی و تحریم ها و آزاد سازی پول های بلوکه شده ی ایران و پایان جنگ در ایران و یمن و لبنان را درخواست می کردند و ضمنا خواستار پذیرش رسمی حق غنی سازی شده و در عین حال قول می دادند که به دنبال ساخت سلاح هسته ای نباشند و خلاصه پس از اقدامات بالا جلسات در مورد مسائل و دیگر امور را پی گیرند.  

به نظر می رسد که این طرح بیش از آنکه به وسیله ی تفاهم طلبان پیش کشیده شده باشد به وسیله ی هسته ی سخت قدرت( دارودسته های پاسدار و دفتر رهبری و روحانیون هم کیش) پیش کشیده باشد و به عنوان ماموریت به پزشکیان و عراقچی و دیگر اعضای هیئت گسیل شده سپرده شده باشد.

در این مورد نیز این که ترامپ و دولت اش این طرح را نخواهند پذیرفت مشکل می شد تردید کرد. ترامپ دنبال تغییر در حکومت ایران و روی کار آوردن یک شبکه، گروه و باند وابسته و یا علاقمند به وابسته شدن به امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های کشورهای غربی است و نه باز شدن تنگه ی هرمز. آن هم زمانی که با تمهیدات و اقدامات آمریکا در گذشتن کشتی های نفتکش از بخش شمالی تنگه، بستن تنگه ی هرمز آن تاثیری را که در دوره های آغازین جنگ دوم داشت، دیگر ندارد و یا حداقل آنچنان ندارد. بر مبنای اخبار خبرگزاری های بین المللی صدور نفت و گاز به وسیله ی کشورهای منطقه کمابیش به میزان پیش از جنگ رسیده است و به گفته ی یکی از مزدوران حکومت اسلامی در تلویزیون دولتی شان«حالا همه ی کشورهای منطقه از تنگه نفت صادر می کنند به جز ما». و این یعنی اینکه حضرات خودشان می دانند که تنگه آن کارتی نیست که در پیش بود و اگر کاملا سوخته نشده باشد به احتمال زیاد از نیم سوخته شده گذشته است.

 نکته ی جالب این که کسانی بودند در میان  دارودسته ی خروشچفیست های راه کارگری( کمیته مرکزی) و همکیشان که در تلویزیون شان  آب از لب و لوچه آویزان و برای اینکه «سیاه نمایی» نکرده باشند! به به و چه چه سرداده می گفتند«حکومت اسلامی با داشتن تنگه هرمز دیگر نیاز به بمب اتمی ندارد. کارکرد بستن تنگه از بمب اتمی هم بیشتر است»(دعای خیر سران حکومت ولایت فقیه پشت و پناهتان حضرات«سفید نما»ی محور مقاومتی»!).این ها گمان می کردند که حکومت اسلامی تنگه ی هرمز را بسته، حوثی ها هم بخش هایی دیگر از خاک یمن را تصرف کردند و مشرف به دریای سرخ و مسلط به تنگه ی باب المندب شده اند و تهدیدکننده ی خروج نفتکش های عربستانی، و خلاصه انگار کار عربستان و شاید هم امپریالیسم آمریکا تمام است!؟

به این ترتیب پرسش این نیست که از پیش شکست این طرح قطعی بود بلکه پرسش این است که چرا چنین طرحی را پیشنهاد کردند در حالی که به احتمال خود می دانستند شکست اش قطعی است.

 جدا از آن های و هوی تبلیغاتی بین المللی که در بالا به آن اشاره شد این احتمال هست که بخشی از آن برای پاسخ به توده های داخل کشور باشد که خواهان تداوم جنگ نیستند. می توان این گونه تصور کرد که حکومت اسلامی خواسته نشان دهد که دنبال تداوم جنگ نیست و برای همین پیشنهاد صلح را داده است و آنچه هم خواسته است مانند رفع محاصره ی دریایی و رفع تحریم ها و آزاد شدن پول های بلوکه شدن ایران و نیز پایان جنگ در منطقه( و دنبال سلاح اتمی نبودن)، این ها همه حق اش  است که نبودشان می تواند به یاری حکومت اسلامی بیاید تا بتواند وضع اقتصاد کشور را سرو سامان دهد و از مشقت بیشتر مردم پیشگیری کند!

بخش دیگر که در بالا هم به آن اشاره کردیم می تواند این باشد که با توجه به وضعیت اقتصادی جاری در ایران و نیز امکان تبدیل شرایط فلاکت بار اقتصادی توده ها به مبارزات سیاسی شدید که می تواند دنباله ی مبارزات دی ماه سال گذشته و تکامل یافته تر از آن گردد، فشارهای جریان های تفاهم طلب به هسته ی سخت قدرت برای مذاکره با آمریکا کاهش یابد. به این معنا که ماحصل جدال های دو جریان تفاهم طلبان و جنگ طلبان و اینکه نمی توان به این وضع ادامه داد، پیشنهاد مزبور برای مذاکره و صلح از جانب جنگ طلبان به تفاهم طلبان بوده است؛ البته توام با فشارهای داخلی فراوان برای اینکه مبادا سران جناح تفاهم طلب در این سفر پا را از گلیم تعیین شده از جانب هسته ی سخت قدرت بیرون گذارند.

از این سو شاید امید تفاهم طلبان این بوده که در نشست های جانبی با سران آمریکا( از جمله عراقچی با ویتکاف)که مورد مواخذه هم قرار گرفت بتوانند این طرح را نقطه ی آغاز روندی کنند و پیشنهادهایی از جانب خودشان و مستقل از هسته ی سخت قدرت دهند که نتیجه ی آن راهی را بگشاید و در مسیری بیفتد که ترامپ و سران آمریکا می خواهند.

 به این ترتیب در این جا می توانست یک روند متضاد شکل گیرد؛ وضع در ظاهر به گونه ای و در عمل گونه ای دیگر باشد. ابتکار عمل صلح در ظاهر دست سران حکومت اسلامی است( هم برای مجاب کردن جریان هسته ی سخت قدرت و هم های و هوی داخلی برای پیروزی) و این را آمریکا می پذیرد، اما مسیر مذاکرات به گونه ای پیش می رود که ابتکار عمل واقعی و نتایج آن در دست آمریکا قرار داشته باشد.

اما حوصله سربربودن شیوه ی دیپلماسی سران حکومت ولایت فقیه و مشکل تصمیم گیری در حکومت اسلامی که ده ها باند خودسر در جناح های گوناگون اش فعال هستند و بالاخره شکست مذاکرات در نیویورک و بیرون کردن هیئت ایرانی از آمریکا چنانکه سران آمریکا می گویند، نشان داد که این طرح نیز با موفقیت روبرو نشده است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد با آنچه در حال حاضر هسته ی سخت قدرت و همچنین تفاهم طلبان می توانند بدهند فاصله ی زیادی دارد و تا زمانی که درون حکومت ولایت فقیه صدای یگانه ای شنیده نشود این فاصله کوتاه نخواهد شد.

اما اگر فرض را بر این بگذاریم که سران حکومت در یک اجماع این طرح را تنظیم کرده اند و واقعا امید داشتند که سران آمریکا آن را بپذیرد در این صورت باید فکر کنیم که این ها مشتی ابله بیش نیستند.

جدال های داخلی  

 در داخل جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و انحصارطلبان جنگ طلب کماکان ادامه دارد. در گیرودار رفتن گروه تفاهم طلب( پزشکیان و عراقچی) به نیویورک این فشارها در داخل بیش از پیش افزایش یافت و یکی از علل آن «روشن کردن» سران اعزامی به حدود و مرزهای تفاهم است و تک روی نکردن و یا «زیرآبی» نرفتن آنهاست.

در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما این درست نیست که فکر کنیم بخشی از جدال های دو «خط راست»، یعنی از نظر هسته سخت قدرت جریان تفاهم طلبان و «خط تندرو» یعنی از نظر تفاهم طلبان هسته ی سخت قدرت در مورد مذاکره با آمریکا و مفاد خواست ها، برای نمایش است و برای به دست آوردن این نتیجه که مثلا آمریکا محدودیت ها تفاهم طلبان در داخل را ببیند و بیشتر کوتاه بیاید و بیشتر امتیاز دهد و گرنه کارش با «هسته ی سخت قدرت» خواهد بود. در واقع بیشتر آنچه دیده می شود نمایش نیست بلکه جدال هایی واقعی بین جناح ها و باندهای قدرت است. 

علت دیگر آن احتمال برنامه هایی برای حذف کامل جناح های خواهان مذاکره و توافق و کلا جناح اصلاح طلبان حکومتی و نیز اصولگرایان میانه رو در آینده است. پیشنهاد طرح استیضاح عراقچی از سوی امیرحسین ثابتی نماینده ی مجلس و نیز برخوردهای شدیدتر با روحانی و خاتمی روسای جمهور پیشین و همچنین محمد جواد ظریف از زمره ی مواردی است که در جهت تحقق این برنامه صورت گرفته است. جدا از این ها«عزل پزشکیان» از دستگاه قضایی نیز تقاضا شده است. عاملین فشار برای تحقق این برنامه ها نیز مشخص اند: همان جریان های حزب اللهی ها، بسیجی ها و لباس شخصی ها. برنامه به ایشان می دهند و این ها دم در خانه ی فلان و بهمان جمع می  شوند و شعار می دهند و سپس هم خواهان رسیدگی مقامات می شوند و تهدید می کنند که اگر مقامات اقدام نکنند مردم حزب اللهی خودشان اقدام خواهند کرد و ... یک عده هم از تریبون مجلس و یا در مطبوعاتی مانند کیهان و رجانیوز و فارس و تسنیم یا آغاز کننده ی برنامه هستند و یا با نطق ها و مقالات خود به این دارودسته های حکومتی حزب اللهی می دمند.

این که هسته ی سخت قدرت که بی شک حلقه ی مرکزی آن در میان سران و کادرهای سپاه پاسداران و دفتر رهبری و نیز بخشی از روحانیون همسو است دچار ترس و وحشت فراوان از مذاکره و تفاهم است شکی نیست. این ترس و وحشت صرفا به دلیل خواست های آمریکا در مورد تعویق غنی سازی اورانیوم و یا بستن تاسیسات هسته ای و نیز پشتیبانی نکردن از نیابتی ها که به هر حال هسته ی سخت قدرت روی آنها برای بقا حساب ویژه ای باز کرده است نیست، بلکه بیشتر به این دلیل است که در صورت پیشرفت مذاکرات و توافق و برقراری رابطه با آمریکا و به دنبال آن سرمایه گذاری آمریکا در ایران، قدرت و موقعیت اقتصادی این باند که بخش بزرگی از شریان های اصلی اقتصادی کشور از نفت و گاز و صنایع تولیدی( به ویژه موارد کلان مانند خودروسازی ها) گرفته تا صادرات و واردات و کنش های بانکی را در دستان خود متمرکز کرده است دچار خطر جدی خواهد شد. و اینان از این وضعیت است که هراس دارند و بنابراین تلاش می کنند به روسیه و چین تکیه کنند که از نظر آنها قابل اعتمادترند و دستی به ساختار سیاسی قدرت در ایران نمی زنند.

در مقابل جریان تفاهم طلب بر آن اند که رهایی کنونی از مشکلات اقتصادی و سیاسی جاری در ایران تنها یک راه دارد و آن هم کنار آمدن با امپریالیسم آمریکاست. از نظر آنان بقاء در دنیای کنونی تنها می تواند با قرار گرفتن در روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بین المللی یعنی تمامی کشورهای جهان( بیشتر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی که قدرت های بزرگ جهان هستند) صورت گیرد و نه جدایی از آن و یا وابسته بودن به روسیه و چین. از سوی دیگر این جریان در این رابطه چیزی را از دست نخواهد داد بلکه امیدوار است که چیزی از قدرت و موقعیت اقتصادی به دست آورد.

اینکه آینده ی این جدال ها چه خواهد شد هنوز روشن نیست. این احتمال که هسته ی سخت قدرت تلاش کند دوباره مانند دوران احمدی نژاد و یا رئیسی تمامی ارکان قدرت را از آن خود کند و سران جریان تفاهم طلب را از سر راه بردارد و یا گوشه نشین کند زیاد است، اما مساله در حال حاضر این است که این جریان نمی تواند نقش تعیین کننده ای همچون زمان انتخاب احمدی نژاد و یا رئیسی داشته باشد. جدا از کشته شدن خامنه ای که به هر حال با دفترش و هسته ی پیرامون اش نقش زیادی در این تغییرات داشت، در آن زمان تضاد امپریالیسم آمریکا با حکومت اسلامی به شدت اکنون نبود، جنگی و پیامدهای سنگین آن برای حکومت اسلامی در کار نبود و بیشتر توازن داخلی( از نظر داشتن موقعیت در قدرت سیاسی و سپاه و سازمان های امنیتی و ارگان هایی مانند شورای نگهبان، دستگاه قضایی و مجلس خبرگان و...) تعیین کننده جابجایی داخلی قدرت بود، اما اکنون پای امپریالیسم آمریکا در میان است و به نظر نمی رسد که آمریکا به ویژه حال که ترامپ سرکار است اجازه دهد که تحولات چنان که مد نظر هسته ی سخت قدرت است پیش رود مگر این که این هسته خودش دست به کار شود و دست از مواضع کنونی اش بردارد و با آمریکا به تفاهم برسد.

پیش از پایان این بخش باید به این هم اشاره کرد که جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و جنگ طلبان تنها بخشی از تنش های جاری و آن هم مهم ترین بخش آن است اما تنها جدال های موجود نیست. در حکومت ولایت فقیه باندهای زیادی در چندین و چند جناح موجود( اصلاح طلبان و اصول گرایان خودشان چندین جناح شده اند) و در میان ارگان های نظامی و امنیتی وجود دارد که آنها هم نقش ویژه ی خودشان را در بر هم زدن توازن میان دو جناح اصلی اجرا می کنند. بسیاری از امور جانبی که در خدمت یکی از دو جناح در می آید به وسیله ی این باندهای پس و پشت و ریز و درشت پیش می رود.

توده های مردم و مساله ی نبردهای مسلحانه

وضع کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و ستمدیده گان جامعه هر ماه و هر هفته و هر روز که می گذرد بدتر از پیش می شود. سران حکومت اسلامی تنها به فکر به در بردن خود از معرکه ای هستند که توده ها را با آن درگیر کردند.

از یک سو بالا رفتن قیمت دلار و رد کردن آن از 250 هزار تومان و در نتیجه تورم و گرانی روزمره و ساعتی که در پی شدت گرفتن تحریم ها سرعت گرفت، امان توده های زحمتکش و نه تنها آن بلکه لایه های طبقات میانی را بریده است؛

 و از سوی دیگر با توجه به اینکه حلقه ی محاصره اقتصادی و نظامی روز به روز تنگ تر می شود، ناو هواپیمابر تئودور روزولت آمریکا و نیروهای زمینی - دریایی آمریکایی تازه ای به منطقه گسیل می شوند( بر پایه ی برخی اخبار تا ده هزار تفنگدار) و ترامپ نیز مداوما تهدید به نابودی ایران می کند، توده هایی که دچار ستم و رنج فراوان داخلی هستند خطر شدت گرفتن دوباره ی جنگ را بیشتر احساس می کنند. و مضحک آن که این افزایش ناوها و نیروهای آمریکایی و شدت گرفتن خطر جنگ در حال رخ دادن است و آنگاه دارودسته ی «هسته ی سخت قدرت» و حزب اللهی هاشان، شیپور پیروزی را برای«خروج نیروهای آمریکایی از عراق» به صدا در می آورند.

به این ترتیب هر روز که می گذرد طاقت توده ها بیشتر سر می آید. حکومت می داند در شرایطی که هنوز وضع چنین نبود توده ها بیرون ریختند؛ در دی 96 و یا آبان 98. با این حساب برایشان روشن است که بیرون ریختن توده ها دیر یا زود صورت خواهد گرفت.

با این پیش بینی حکومتیان، تهدید توده های کارگر و زحمتکش و جوان و زن و مرد بیش از پیش شده است.

اخیر یکی از مقامات حکومتی صحبت از این کرده که «گروه های مسلح آموزش دیده در اسرائیل و آلبانی و امارات به داخل ایران وارد شده اند و قرار است که درگیری های بعدی توده ها با حکومت مسلحانه شود». یکی از نماینده های مجلس هم پیشنهاد داده است که «بسیج به انواع  تجهیزات دفاعی و جنگ شهری مجهز گردد».

روشن است که بخشی از این های و هوی در مورد «جنگ شهری» دست پیش را گرفتن از جانب حکومت برای پس نیفتادن است. حکومت می داند که دیر یا زود مبارزات توده ای شدت خواهد گرفت. از این رو باید مردم را بترساند. هوار کشیدن بر سر این که قرار است «جنگ شهری» شود آن هم در حالی که هیچ حزب و سازمان انقلابی( و یا ارتجاعی مانند سلطنت طلبان) که توان پیشبرد یک جنگ شهری را داشته باشد وجود ندارد، برای این است که توده های مردم این گونه فکر کنند که اگر به خیابان بیایند آنها از پیش آماده اند که به ایشان انگ «مزدوران آموزش دیده در اسرائیل» و دیگر کشورها را بزنند و به رگبار ببنددشان.

اما از این سیاست حکومت که بگذریم این امکان زیاد هست که بخش هایی از توده ها به این پی برده اند که با این حکومت نمی توان بی سلاح جنگید. می کشد همان گونه که از انقلاب به این سو کشته است. یک قلم آن همین حدود چهل هزار جوانی است که در دو روز قتل عام کرد. اگر توده ها مسلحانه با حکومت می جنگیدند شاید سال ها می جنگیدند اما چنین بهایی سنگینی را آن هم در دو روز نمی پرداختند و حتی اگر مجبور می شدند بپردازند بیش از آن به دست می آوردند که از دست داده بودند.

بسیاری به این حقیقت ساده پی برده اند که «قدرت از لوله ی تفنگ بیرون می آید» و نه از خواهش و تمنا و نرمش با حکومتی به غایت پلید و جنایتکار که با کشتار توده ها و ریا و فریب بقای خود را تامین کرده است و نه از های هوی دارودسته های رویزیونیست و خروشچفیست و ترتسکیست و «چپ نو» یی و «مارکسی» در مورد مبارزه ی مسالمت آمیز!

 اکنون به روشنی می بینیم کاری را که خلق کردستان را در دهه ی شصت مجبور کردند به آن دست زند یعنی جنگ مسلحانه با حکومت، در بلوچستان پیگیری می شود. زمان که می گذرد درگیری های مسلحانه در بلوچستان بیشتر از پیش می شود و این احتمال که نبرد مسلحانه با حکومت نخست به دیگر مناطق مرزی و سپس جای جای ایران سرایت کند بیش از پیش می شود.

به این ترتیب می توان این گونه گفت که این صداها در مورد «جنگ شهری» جدا از آن دست پیش گرفتن حکومت و ترساندن توده ها که گفتیم یک مابه ازای واقعی نیز دارد.

توده های مردم دیگر آن توده های مردمی نیستند که پیش از دی ماه 1404 بودند. آنها آن قتل عام وحشتناک را دیده اند و اکنون بیش از پیش پی برده اند که راه سرنگونی این حکومت تنها از مسیر به دست گرفتن سلاح و نبرد مسلحانه می گذرد.

نبرد مسلحانه و جنگ  توده ای یعنی نبرد و جنگی که کارگران و کشاورزان و زحمتکشان طبقات میانی برای سرنگونی حکومت کفتارها و گرگ های خون ریز به آن دست زنند. راه دیگری هم نیست.

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

10 مهر 1405

 

Monday, September 28, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی» (4)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(4)


On the Importance of the Problem of "Characteristics" 

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(4)  

دو - رویزیونیست ها( پاره ی سوم)

مهم ترین تغییرات رخ داده در ایران

مهم ترین تغییرات روی داده در ایران طی شصت سال اخیر نخست تحول در ساخت اقتصادی ایران و تبدیل اقتصاد نیمه فئودالی-  نیمه کمپرادوری به اقتصاد سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری بوده است، امری که با اصلاحات ارضی و برخی دیگر از تحولات در ساخت اقتصاد شکل گرفت و دوم نقش طبقه ی کارگر در مبارزه ی طبقاتی جاری. دیگر مسائل نیز همراه با این ها به میان آمده اند که از آن میان مساله ی امپریالیسم و کشورهای زیرسلطه و مرحله ی انقلاب و چگونگی تصرف قدرت سیاسی مهم ترین آنها می باشند.

چون گستره ی مساله بسیار زیاد است و ما نیز در مقالات خود در مورد آنها بسیار صحبت کرده ایم تلاش می کنیم که مهم ترین نکات مورد مجادله انتخاب و به خلاصه ترین شکل خود شرح داده شوند.

ساخت اقتصادی جامعه

در مورد تغییر ساخت اقتصادی جامعه رویزیونیست ها و ترتسکیست ها به طور عام با دو گزاره ی اساسی موضع خود را بیان کرده اند:

یکم، اقتصاد ایران«سرمایه داری» شده است. پیش از آن یا فئودالیسم بوده و یا نیمه فئودالیسم نیمه سرمایه داری. در هر صورت با توجه به حذف امپریالیسم از جانب ترتسکیست ها اقتصاد وابسته و یا نیمه وابسته ای وجود نداشته است.

«سرمایه داری» شدن ایران نیز با تبدیل نیروی کار به کالا و عمومی شدن تولید کالایی سرمایه داری، رسوخ سرمایه داری در روستاها، تقسیم اراضی و کوتاه شدن دست اکثریت دهقانان از زمین، روانه شهرها شدن بخش مهمی شدن از دهقانان و تبدیل شدن شان به کارگر کارخانه و یا موسسات خدماتی از یک سو و از سوی دیگر به کارگر کشاورزی در مزارع سرمایه داری، و در کنار این ها تبدیل مالکین به سرمایه دار و گسترش طبقه ی سرمایه دار در ایران توضیح داده می شود. به این ترتیب از نظر اینان یک «سرمایه داری» شسته و روفته و «مستقل» در سراسر ایران از شهرها گرفته تا روستاها برقرار شده است و دو طبقه سرمایه دار و کارگر طبقات اصلی جامعه گردیده اند.

[در مورد ترتسکیست های حکمتی باید به این نکته اشاره کرد که آنها پیش از کنار گذاشتن صورتک شبه مارکسیستی شان و هوار کشیدن«کمونیسم کارگری» در دهه هفتاد، در اوائل انقلاب و به گونه ای ریاکارانه و برای جا انداختن خود از «سرمایه داری وابسته» و «انقلاب دموکراتیک» هم صحبت می کردند.] 

دوم، اینکه این سرمایه داری تفاوتی با سرمایه داری در دیگر کشورهای سرمایه داری و از جمله سرمایه داری موجود در کشورهای غربی ندارد و ماهیت آن و تضاد اساسی آن با آنها یکی است.

در مورد سرمایه داری بودن مهم ترین مساله ای که از قلم انداخته می شود ویژگی های این سرمایه داری است. تمامی جریان های ترتسکیستی و رویزیونیستی از این امر طفره می روند و با عمومی شدن تولید کالایی سرمایه داری و رواج پول و شکل گرفتن نهایی«کارگر» و «سرمایه دار» و مطلق کردن تضاد «کارگر» و «بورژوازی» سروته تحلیل شان را هم می آورند.

 برخی از جریان های «چپ نویی» و«مارکسی» نیز تلاش می کنند که مثلا با «استبداد آسیایی»( یا «شیوه ی تولید آسیایی») تفاوت این سرمایه داری را با سرمایه داری غربی توضیح دهند. در مورد این دسته ی اخیر و برخی دیگر از دسته ها نکته این است که واقعیت مبارزه ی طبقاتی در دو دهه ی اخیر این ها را از برخی موضع گیری های پیشین شان پس رانده است و اکنون برخی از آنها از تقدم یک «انقلاب سیاسی»( که احتمالا منظورشان انقلاب دموکراتیک است) به «انقلاب اجتماعی»( مثلا منظورشان انقلاب سوسیالیستی است) سخن می گویند.

اهداف رویزیونیست ها و ترتسکیست ها از تحلیل ساخت اقتصادی همچون یک سرمایه داری خالص و مستقل

جدا از تحلیل نادرست تغییرات اقتصادی و سیاسی ای که تازه به وجود آمده و نقطه ی آغاز تحلیل هاست و همچنین ژست رادیکال گرفتن در مورد «تضاد کار و سرمایه»، هدف نخستین این نوع تفسیر، حذف نظرات لنین و استالین و مائوتسه دون در مورد کشورهای نیمه مستعمره و مستعمره و مسائل مربوط به مرحله ی انقلاب و نقش طبقه ی کارگر و دیگر طبقات متحد وی در انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی، چگونگی راه انقلاب برای تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری حکومت انقلابی - دموکراتیک و رفتن به سوی انقلاب سوسیالیستی و کمونیستی است.

هدف نهایی آن حذف ماهیت انقلابی مارکسیسم( مباحث اساسی مارکس و انگلس در مورد انقلاب و حکومت طبقه ی کارگر) است. برخی از این گرایش ها تکامل نظراتی است که پیش از آن در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی در مورد ساخت اقتصادی «سرمایه داری وابسته» پدید آمده بود و تنها قید وابسته اش را حذف کرده اند و برخی متاثر از نظرات ترتسکیستی، «چپ نویی» ها و «مارکسیسم غربی» می باشد.

امپریالیسم و نوسان پذیرش امپریالیسم در میان گروه های رویزیونیستی

صحبت کردن از «سرمایه داری» مساله ی رابطه ی ساخت اقتصادی کشور با ساخت اقتصادی سرمایه داری امپریالیستی موجود جهانی و نیز رابطه ی سیاسی و فرهنگی با امپریالیسم را نیز به میان می کشد. در اینجا پذیرش امپریالیسم به عنوان ساخت اقتصادی بین المللی و یا نفی آن به میان می آید. برخی از رویزیونیست ها از امپریالیسم سخن می گویند برخی دیگر امپریالیسم را هم کنار گذاشته اند.

جریان های توده ای - اکثریتی اگر از امپریالیسم سخنی بگویند عموما از امپریالیسم غرب و به ویژه آمریکا سخن می گویند و از مبارزه با آن دم می زنند( در مورد روسیه بیشتر دنباله رو حزب رویزیونیست روسیه هستند). اما این چندان مایه ای ندارد زیرا در واقعیت امر مبارزه با امپریالیسم در هر کشور زیرسلطه ای به طورعمده از درون مبارزات داخلی می گذرد و این ها در مورد مبارزات داخلی تماما فرصت طلب و رویزیونیست بوده اند و همان مباحثی را تکرار می کنند که رویزیونیست ها در طور تاریخ تکرار کرده اند.

«محور مقاومتی» ها( راه توده و ...) از آمریکا صحبت می کنند و روسیه را به عنوان امپریالیسم نمی شناسند. آنان همچنین از چین به عنوان یک کشور سوسیالیستی یا «سوسیالیسم با ویژگی های چینی»( نظر شی جین پینگ) نام می برند. مبارزه ی ضد امپریالیستی و یا در واقع ضد آمریکایی این دارودسته به معنای پیروی از جدال های جناح هایی از طبقه ی حاکم بر ایران و عموما پاسداران و حزب اللهی های پیروشان( کلا هسته ی سخت قدرت) با آمریکا است. نعل به نعل سیاست های آنها را دنبال می کنند. 

 در مورد برخی از جریان های رویزیونیستی( توده ای ها و برخی جریان های همکیش مانند طوایف راه کارگری) سرمایه داری شدن ایران همراه با پذیرش امپریالیسم غربی( با شدتی کم یا زیاد) بوده است. اما امپریالیسم اینان نقشی در ساخت اقتصادی ایران ندارد به همین سبب از سرمایه داری ای که وابسته به و زیرسلطه ی امپریالیسم است( سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور) و یا ترم هایی نزدیک به آن صحبتی نمی کنند. به احتمال طایفه ی«هیئت اجرایی راه کارگر» برای نزدیک شدن به «محور مقاومتی» ها و توده ای - اکثریتی ها و جا نیافتادن از آنها کمی ضد امپریالیسم آمریکا بودن اش پر رنگ و لعاب تر از جریان «راه کارگر- کمیته مرکزی» است. طایفه ی اخیر یک سرش به ترتسکیست های حکمتیست وصل است و در بیانیه هایی که «شش گروه» امضا می کنند و عموما نامی از امپریالیسم در این بیانیه ها نیست ظاهرا با علاقه تن به پذیرش لیدری جریان های ترتسکیستی می دهد!

 در مورد ترتسکیست ها و جریان های «چپ نو» و برخی جریان هایی که خود را «مارکسی» می خوانند «سرمایه داری» دانستن ایران با نفی مرحله ای به نام امپریالیسم در اقتصاد سرمایه داری صورت گرفته است. این جریان ها عموما امپریالیسم را نفی می کنند و به جای آن صرفا از «کشورها یا دولت های سرمایه داری» و« قدرت های بزرگ» و غیره استفاده می کنند. برخی از آنها از امپریالیسم صحبت می کنند اما آن قدر تغییرات به وجود آمده طی صد سال اخیر را پر آب و رنگ و جلا می کنند که آن خصوصیات اساسی ای که لنین از آنها نام می برد و بروز آنها را موجد مرحله ای نوین در تکامل سرمایه داری معرفی می کرد یا در حاشیه قرار می گیرد و یا از یاد می رود. 

«گانگستریسم» به جای امپریالیسم

 برخی از این جریان ها مانند حزب کمونیسم کارگری( حکمتیست) شعار تند دادن و شامورتی بازی در آوردن را جای تحلیل اقتصادی قرار می دهند. موضع مثلا «فوق رادیکال» اینان مقابل آمریکا این است که آن را «گانگستریسم» و «تروریستی» و« فاشیستی» و از گونه ها خطاب کنند. حضرات ترتسکیست تصور می کنند که مثلا با این واژه های «تند» می توانند جای خالی امپریالیسم را در تحلیل هاشان پر کنند و مثلا نشان دهند که خیلی رادیکال هستند!

 اما این واژه ها چندان ارزشی ندارد اگر قرار باشد که جای خالی امپریالیسم را پر کنند. امپریالیسم یک ساخت اقتصادی است. عالی ترین مرحله ی سرمایه داری است و یک نظام اقتصادی بین المللی است. نظامی اقتصادی است که بر ساخت کنونی جهان تسلط دارد، آن را به دو دسته ی اصلی کشورهای امپریالیستی و کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم تقسیم کرده و به تحرک آن در خدمت منافع و مقاصد سرمایه داران جهت می دهد. حذف امپریالیسم از تحلیل و پر کردن جای آن با «گانگستریسم» و «تروریسم» تنها شیادی است که آن هم از عهده ی دارودسته های منحط و گندیده حکمتیست بر می آید.  

هدف اساسی از نفی امپریالیسم

هدف اساسی از نفی امپریالیسم در مباحث ترتسکیستی و برخی از جریان های «چپ نوی»ی نخست حذف لنینیسم و سپس مائوئیسم است. کنار گذاشتن امپریالیسم به طور مستقیم کنار گذاشتن لنین و نقش وی در تکامل اندیشه های اقتصادی مارکسیستی است. کنار گذاشتن لنین در عین حال به معنای کنار گذاشتن هر آنچیزی است که وی درباره ی انقلاب( خواه دموکراتیک و خواه سوسیالیستی) و تصرف قدرت سیاسی طبقه ی کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا گفته است.

در ماهیت امر کنار گذاشتن امپریالیسم به معنای کنار گذاشتن مارکس و انگلس هم می باشد. زیرا حذف لنین صرفا حذف لنین نیست. پیش از لنین مارکس و انگلس وجود داشتند. اما در دوران کنونی این گونه نیست که بتوان لنینیسم را حذف کرد اما به مارکس و انگلس وفادار باقی ماند. به بیان دیگر نمی توان به اندیشه های اساسی آنها وفادار باقی ماند مگر این که لنینیست و مائوئیست بود. تمامی جریان هایی که از هر دری( نفی امپریالیسم، نفی انقلاب دموکراتیک و نفی حزبیت و نفی نقش انقلابیون حرفه ای و غیره) و مستقیم و غیرمستقیم لنینیسم را رد می کنند به گونه صددرصد مباحث اساسی انقلابی مارکسیسم را نیز رد می کنند. برخی از این حضرات رویزیونیست و ترتسکیست اندیشه ی خود را «مارکسیسم انقلابی» و خود را «مارکسیست انقلابی» می نامند اما کسی که لنینیسم را رد کند نمی تواند به پیش از لنین بازگشته و یک «مارکسیست انقلابی» گردد! اکنون دیگر کسانی و جریان هایی که خود را «مارکسیست» و یا« مارکسیست انقلابی» و یا «مارکسی» می خوانند نه مارکسیست هستند و نه انقلابی. بلکه جریان هایی رویزیونیستی و ترتسکیستی ای( یا چپ نویی) هستند که هدف اساسی شان تهی کردن مارکسیسم از آموزش های انقلابی اساسی آن می باشد.

طبقه کارگر

یکی از نتایج «سرمایه داری»( از نظر ما سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور) شدن ایران گسترش کمی و کیفی طبقه ی کارگر است. اکثر جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی طبقه ی کارگر را تا 80 درصد جمعیت ایران برآورد می کنند و بنابراین آن را دارای اکثریت مطلق در میان طبقات جامعه می دانند.

در دیدگاه آنان مفهوم طبقه ی کارگر در دوران کنونی تغییر کرده است( تا حدودی پیرو مباحثی که در اروپا در دهه های شصت و هفتاد طرح شد) و به این ترتیب این طبقه در دیدگاه آنان گستره ای بسیار بیشتر و اساسا غیرقابل مقایسه با دیدگاه های مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی در مورد طبقه ی کارگر یافته است.

در مورد طبقه ی کارگر برخی از این جریان ها تا آنجا پیش رفته اند که به جز وزرا و مدیر کل ها و معاونان ایشان بقیه در تمامی دستگاه های دولتی و خصوصی و شهری و روستایی جزو طبقه ی کارگر به شمار آمده اند. از نظر اینان هر که نیروی کار خود را بفروشد کارگر است. این فرد می تواند کارگر کارخانه، سرکارگر، تکنیسین، مهندس و دکتر و وکیل و غیره باشد. در یک مرکز آموزشی یا دانشگاه معلم و ناظم و مدیر و استاد دانشگاه و کارمندان اداری رده های پایین تا نزدیک به مدیرکل یا رئیس، همه کارگرند. در یک بیمارستان از کارگر بیمارستان گرفته تا پرستار و نرس و دکتر و غیره به جز صاحب یا صاحبان بیمارستان همه کارگرند. در برخی از این گروه ها تنها سرمایه دار و مدیرعامل اش و گاه افرادی که مستقیما در بهره کشی از کارگر نقش دارند از رده ی کارگر بیرون می مانند. به این ترتیب تمامی حقوق بگیران و یا از نظر آنها «کارمزدیان» از پایین تا رده ی مدیرکل و معاون اش همه کارگرند. در قاموس این ها حتی آن تقسیم بندی ای که در غرب بین کارگر «یقه آبی» و «یقه سفید» صورت می گیرد نیز وجود ندارد.

نکته ی جالب این که با توجه به این که از نظر اینان اکثریت جمعیت ایران کارگرند اما به ندرت خبرهایی در مورد این بخش ها و مبارزات آن ها در کنار آن بخش هایی از کارگران که درگیر مبارزه هستند داده می شود. به جای آن از کارگران کارخانه ها و کارگاه ها از یک سو و معلمان و پرستاران و نیز گاه تا حدودی کارمندان به عنوان کارگرانی که در حال مبارزه برای احقاق حقوق صنفی و سیاسی خود هستند نام برده می شود. یعنی در عمل بخش هایی از «کارگران» این تحلیل و تقسیم طبقاتی فراموش می شود!

گسترده کردن کمی کارگران با چه اهدافی صورت می گیرد؟

در واقع طبقه ی کارگر بسیار گسترده تر از پیش شده است اما این طبقه در ایران به دلیل زیرسلطه بودن ساخت اقتصادی و عقب نگه داشته شدن آن به وسیله ی امپریالیست ها و به ویژه محدود کردن تولید آن به نفت، نه کمیت و نه کیفیت وضعیت طبقه ی کارگر در یک سرمایه داری صنعتی را ندارد. با توجه به وضع واقعی طبقه ی کارگر در ایران و جمعیت آن اگر اینها گروه های خرده بورژوازی مدرن از تهیدست گرفته تا مرفه ( کارمندان رده های پایین و متوسط و مرفه ادارات دولتی و خصوصی و دیگر گروه های حقوق بگیر همپایه اینان مانند تکنیسن ها، مهندسین و پزشکان و غیره) را درون کارگران جای ندهند این طبقه آن گستره کمی ای را که این ها از آن صحبت می کنند نخواهد داشت.

اما این گروه ها این گستره ی تصنعی را ایجاد می کنند تا از یک سو کارگران را دارای اکثریت مطلق کنند و از این طریق نظرشان را درباره ی «سرمایه داری» دانستن ایران تکمیل کرده باشند( حضرات گمان می کنند که اگربگویند «سرمایه داری» خود به خود اکثریت جمعیت را برای طبقه ی کارگر تامین کرده اند و اگر بگویند کارگران «اکثریت مطلق» جمعیت ایران هستند خود به خود «سرمایه داری بودن» ایران را تضمین کرده اند!) و از سوی دیگر نقش دیگر طبقات را در انقلاب کاهش و در نتیجه ماهیت انقلاب کنونی را دموکراتیک ارزیابی نکنند و از سوی سوم لایه های خرده بورژوازی را وارد طبقه ی کارگر کرده تا پایگاهی برای نظرات رویزیونیستی خویش دست و پا کرده باشند.

مائوئیست ها اما نیازی ندارند که طبقه ی کارگر را جز با موازین اساسی ای که رهبران مارکسیسم در مورد آن صحبت کرده اند گسترش دهند. در روسیه و چین و بسیاری از کشورهای دیگر که انقلاب شد طبقه ی کارگر گستره ی کمی زیادی نداشت اما این نقش کیفی وی در تولید صنعتی بود که می توانست وی را رهبر انقلاب و طبقات انقلابی و مترقی کند و نه میزان کمی آن از جمعیت.

لنین در این خصوص می نویسد:

« نیروی پرولتاریا در هر کشور سرمایه داری به مراتب بیش از نسبت پرولتاریا به کل جمعیت است. علت این امر آن است که پرولتاریا بر محور و بر اعصاب تمام سیستم اقتصادی سرمایه داری از نظر اقتصادی تسلط دارد و علاوه بر آن از نظر اقتصادی و سیاسی بیانگر منافع واقعی اکثریت عظیم زحمتکشان جامعه سرمایه داری است... و بدین سبب پرولتاریا حتی زمانی که اقلیت جمعیت کشور را تشکیل می دهد (یا زمانی که پیش آهنگ آگاه و واقعا انقلابی پرولتاریا اقلیت جمعیت کشور را تشکیل می دهد) توانایی آن را دارد که هم بورژوازی را سرنگون سازد و سپس از میان توده نیمه پرولتر و خرده بورژوا که هیچ گاه از پیش به سود فرمانروایی پرولتاریا سخن نخواهند گفت و شرایط و هدف های این فرمانروایی را درک نخواهند کرد و فقط بر اساس تجارب بعدی خویش به ناگزیری و صحت و قانونمندی دیکتاتوری پرولتاریا معتقد خواهند شد، متحدان بسیاری به سوی خود جلب کند.( انتخابات مجلس مؤسسان دیکتاتوری پرولتاریا، 16 دسامبر 1919، نقل از گزیده هایی زیر نام مارکس، انگلس و لنین درباره انقلاب اجتماعی(بخش اول) پاره ی طبقه کارگر - نیروی رهنمون انقلاب و متحدین طبقه کارگر)

اما آیا «سرمایه داری» دانستن ایران و قائل شدن به «اکثریت مطلق» برای طبقه ی کارگر منجر به این می شود که این دارودسته ها انقلاب ایران را «سوسیالیستی» ارزیابی کنند و آن وظایف انقلابی ای را به عهده گیرند که برای نمونه طبقه ی کارگر پاریس و رهبران کمون در 1970 و لنین و بلشویک ها در انقلاب اکتبر 1917 به عهده گرفتند؟

خیر! اصلا و ابدا. «انقلاب سوسیالیستی» دانستن مرحله کنونی بی شک می تواند یک «چپ روی» به شمار آید اما به شرط این که کسانی که چنین ادعایی دارند واقعا برای چنین انقلابی کار کنند و مثلا تلاش کنند که طبقه ی کارگر را با آموزش انقلاب قهری پرورش دهند و برنامه تصرف قدرت و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا را در این مرحله در دستور کار قرار دهند.

اما این دارودسته ها در تنها فکرهایی که نیستند همین هاست.

ساخت اقتصادی ایران «سرمایه داری مستقل» است و طبقه ی کارگر و بورژوازی دو طبقه ی اصلی هستند و طبقه ی کارگر هم «اکثریت» را دارد و پس از آن چه؟

نه شعار انقلاب سوسیالیستی از جانب اینان داده می شود نه طبقه ی کارگر برای چنین انقلابی آگاه و متشکل می شود و نه قرار است طبقه ی کارگر به گونه ای قهر آمیز به قدرت سیاسی موجود سرمایه داران یورش برد و دولت آنها را خرد کرده و درهم شکند و نه این که دولت دیکتاتوری پرولتاریا برقرار شود!

تمام این ها جای خود را به ستایش مبارزات صنفی و سندیکایی و یا دنباله روی از مبارزات عمومی جاری که از قضا یا کارگری نیست و یا کارگران نه آگاهانه بلکه به گونه ای منفرد و خودبه خودی در آن شرکت دارند می دهد. از نظر آنچه که «شبه چپ» ترین اینان در واقعیت و در عمل هستند، قرار است که طبقه ی کارگر از طریق مبارزات مسالمت آمیز روزی روزگاری و در بهترین شرایط شوراهای خود را به همراه شوراهای دیگر گروه های اجتماعی روی کار آورد.  

این نتیجه ی نهایی و عملی یعنی به واقع آنچه از جانب این جریان ها دیده شده است و کلا این های و هوی بر سر تغییرات در ساخت اقتصادی جامعه و «سرمایه داری» شدن آن و اکثریت مطلق قائل شدن برای طبقه ی کارگر بوده است. در نهایت در پی این به اصطلاح «کهنه» شدن مارکسیسم و «نوگرایی» این جریان ها همان دیدگاه هایی تکرار و غرغره می شود که زمانی برنشتین و سپس کائوتسکی و بعدها احزاب رویزیونیست کشورهای اروپایی می گفتند.  

هرمز دامان

نیمه ی نخست مهر 1405

 

Sunday, September 27, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(3)

 


و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(3) 

دو - رویزیونیست ها( پاره ی دوم)


"On the Importance of the Problem of "Characteristics


and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It (3)

رویزیونیست ها و تغییرات

چنانکه گفته شد تغییرات مورد اشاره و بروز مراحل نوین و ویژگی های نوینی که در تکامل یک پدیده ی به وجود می آید همواره بهانه دست تجدید نظرطلبان جورواجور داده است که با عنوان کردن«کهنه» شدن مارکسیسم و نیاز به «تجدید نظر» و«نوآوری»، اصول اساسی انقلابی مارکسیسم را نفی کنند. این «تجدید نظر در بنیان های اساسی جهان‌بینی مارکسیستی» با «تکامل جهان‌بینی انقلابی مارکسیستی بر مبنای تحلیل شرایط نوین پیش آمده» یا« انطباق مارکسیسم با شرایط ویژه ی یک کشور» از دو جنس هستند و ماهیت متضاد دارند.

از دیدگاه مارکسیستی هر تحلیل و بررسی اموری که به تازه گی در مراحل نوین تکوین پدیده ظاهر شده اند و تغییرات کمی- کیفی در آن به وجود آورده اند، باید تئوری موجود را پیشرفت و تکامل دهد و نه این که آن را به پس براند و ماهیت آن را قلب کند. چنین تئوری ای باید آنچه را که کهنه شده کنار بگذارد و نو را بجوید و راه های نوینی برای مبارزه ی طبقه ی کارگر باز کند نه این که اندیشه ها و راه های لیبرال-  بورژوایی را در قالب واژه ها و عبارات تازه و به اصطلاح مارکسیستی به خورد طبقه ی کارگر دهد.

 مارکس و انگلس طی نیم سده فعالیت خود همراه با مبارزات طبقاتی و مسائل نوی که مطرح می کرد و یا مسائلی که به طور تکامل یافته تری طرح می شد مدام نظریات خود را تکامل دادند و به روز می کردند. چنانکه ما نخستین آثار منظم مارکسیستی( از ایدئولوژی آلمانی به این سو و یا آثار نخستین اقتصادی مارکس و حتی گروندریسه)را با آثار دهه های بعدی مقایسه کنیم می بینیم که بسیاری مسائل اصلاح شده و بسیاری به طور مشخص تر و دقیق تری طرح شده و پاسخ های دقیق تری یافته اند. از سوی دیگر دیدگاه ها و مواضعی که بر مبنای مبارزه طبقاتی تکامل یافته کهنه شده، دچار تغییر گشته و تکامل یافته تر از پیش شده است.

 لنین با تحلیل امپریالیسم تئوری مارکسیستی را در عرصه ی اقتصاد سیاسی به پیش برد و در عین حال چنان که شرح داده شد سیاست ها و تاکتیک های نوینی برای طبقه ی کارگر در چگونگی کسب قدرت سیاسی طرح کرد. این تئوری، سیاست ها و تاکتیک ها موجب شد که طبقه ی کارگر روسیه و در کنار آن طبقه ی کارگر در دیگر کشورهای امپریالیستی و همچنین زیرسلطه بتوانند واقعیات را با دقت و ژرفا و دامنه ی بیشتری ببینند و سیاست ها و تاکتیک های نوینی برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر به پیش کشند.

اما آنچه از تحلیل کائوتسکی نتیجه می شد این بود که طبقه ی کارگر برای تغییر نظام سرمایه داری سیاست های لیبرالی و اصلاح طلبانه در پیش گیرد. یعنی به جای این که چیز نو و تازه ای را پیش بکشد و تئوری های موجود مارکسیستی را تکامل بخشد آنها را که با رنج و زحمت مطالعات و تجارب انقلابی نزدیک به هفتاد ساله و بر مبنای مطالعه ی فلسفه، تاریخ، اقتصاد، سیاست و فرهنگ شکل گرفته بود حذف کرد و جای آنها را با یک چیز واقعا کهنه که از پیش هم وجود داشت یعنی همان جهان بینی لیبرال- بورژایی پر کرد. جای مارکسیسم را لیبرالیسم گرفت.

به این ترتیب تکامل جهان بینی در لنین و کائوتسکی بر مبنای شرایط تازه در دو مسیر کاملا متضاد قرار داشت. لنین هیچ اصل انقلابی مارکسیستی را خواه در تحلیل اقتصادی( تئوری های امپریالیسم لنین بر مبنای تئوری های اساسی سرمایهی مارکس است) و خواه در تحلیل سیاسی و استراتژی و تاکتیک های حزب انقلابی طبقه ی کارگر کنار نگذاشت بلکه تمامی آنها را حفظ کرده و با تحلیل تازه و رهنمودهای تازه به طبقه ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی غنی کرد. برعکس تحلیل کائوتسکی تمامی تئوری های اساسی مارکسیستی را دور انداخت و به جای آنها تئوری های را عرضه کرد که بورژوازی از سده های پیش عرضه کرده بود. در واقع کائوتسکی و رویزیونیست هایی مانند او این تئوری های کهنه را در بسته بندی های مارکسیستی به طبقه ی کارگر عرضه کردند. یکی از نتایج عملی این امر این بود که لنین در نخستین جنگ امپریالیستی این شعار را برای طبقه ی کارگر پیش گذاشت که جنگ امپریالیستی را به جنگ داخلی علیه بورژوازی تبدیل کنید( طبقه ی کارگر ملت های گوناگون نباید در پیروی از بورژوازی خودی به کشتن یکدیگر برخیزند) و قدرت سیاسی را با قیام مسلحانه کسب کنید و دیکتاتوری پرولتاریا را برپا کنید( در تمامی این ها اصول اساسی ای که مارکس و انگلس پیش گذاشته بودند حفظ شده بود) در حالی که کائوتسکی و رویزیونیست هایی مانند وی به نفع بورژوازی خودی شعار می دادند کارگران هر ملت باید از منافع ملت خود( یعنی بورژوازی) دفاع کنند و به جنگ با ملت های دیگر( کارگران کشورهای دیگر) برخیزند. طبقه ی کارگر هر کشوری نباید به قصد تصرف قدرت سیاسی دست به قیام مسلحانه زند و نیز طبقه ی کارگر نباید دنبال برقراری دیکتاتوری پرولتاریا باشد بلکه باید به مبارزه ی مسالمت آمیز پارلمانی( که آنها در آن کاملا در خدمت سیاست های  بورژوازی بودند( خود حزب سوسیال دمکرات آلمان در همان اوان جنگ به اعتبارات جنگی رای داده بود یعنی به واقع به کارگرکُشی هر ملت) و مبارزه برای به دست آوردن اکثریت در پارلمان دست بزند.  در این نظرات و شعارها و سیاست ها تنها چیزی که یافت نمی شد اصول اساسی جهان بینی مارکسیستی بود. فراموشی تقریبا مطلق تئوری های مارکسیستی و برعکس تبلیغ و ترویج تئوری های بورژوا- امپریالیستی و در بهترین حالت بورژوا- لیبرایی بنیان اساسی این سیاست ها بود.    

بنابراین آنچه باید در مرکز ثقل توجه به هر شرایط نوینی باشد این است که آیا این تحقیق و بررسی شرایط نوین و نتایج به دست آمده از تحلیل آن، ضمن حفظ و ارتقاء تئوری های پیشین راهی تازه برای تغییر انقلابی حکومت ارتجاعی می گشاید و آیا تئوری و سیاست و تاکتیک تازه و نویی در اختیار نیروهای نوین و دگرگون کننده ی جامعه یعنی طبقه ی کارگر قرار می دهد و یا اینکه خیر تنها جهان بینی‌های کهنه ی لیبرالی و یا آنارشیستی و غیره را در قالب واژه ها و عبارات و تئوری ها و تاکتیک نوین بازتولید و قالب می کند. در واقع تمامی تجزیه و تحلیل های به اصطلاح نوین اپورتونیستی، رویزیونیستی و ترتسکیستی چنین اند.         

لنین در مورد «نوآوری» رویزیونیست ها

اکنون ببینیم لنین در مورد «نوآوری» رویزیونیست ها چه گفته است:

«...«نوآوری» رویزیونیستی مطلقاً هیچ گونه معنی نمی دهد، این فقط یک عقب نشینی، یک امتیاز برای بورژوازی است. 

و حال ما می پرسیم: آیا هیچ گونه چیز جدیدی به وسیله ی این «نوآوران» پر سر و صدا که این همه در این روزهای شلوغ می کنند و خود را به دور سوسیالیست آلمانی برنشتین جمع کرده اند به این تئوری افزوده شده است؟ مطلقاً خیر. آنها حتی یک قدم علمی را که مارکس و انگلس تکامل آن را به ما سفارش کرده بودند برنداشته اند؛ آنها هیچ گونه شیوه جدید مبارزه به پرولتاریا نیاموخته اند؛ آنها فقط عقب نشینی کرده اند، قسمت هایی از تئوری های عقب افتاده را به عاریت گرفته و به پرولتاریا نه تئوری مبارزه بلکه تئوری واگذاری و آن هم واگذاری به وحشی ترین دشمنان پرولتاریا، حکومت و احزاب بورژوازی که هیچ گاه دست از یافتن ابزار جدید تله گذاری برای سوسیالیست ها برنمی دارند می آموزند. پلخانف یکی از رهبران پایه گذار سوسیال دمکراسی روس مطلقاً حق داشت که از آخرین «انتقاد» برنشتین که نظریاتش هم اکنون توسط نمایندگان کارگران آلمان هم رد شده است (در کنگره هانور) بیرحمانه انتقاد کند.

ما می دانیم که بخاطر این عبارات سیلی از اتهامات بر ما سرازیر خواهد شد، فریاد خواهند زد که ما می خواهیم حزب سوسیالیست را به دسته ای از «مؤمنین حقیقی» که «مرتدان» را به جرم انحراف از «دگم» تعقیب می کنند تبدیل کنیم و از این گونه ها. («برنامه ما» نیمه آخر 1899، نقل از گزیده هایی از لنین درباره ی مبارزه بر علیه رویزیونیسم، بخش پنجم- مارکسیسم را در مبارزه علیه رویزیونیسم تکامل دهیم)

دو مشخصه ی برجسته رویزیونیسم(و در مورد ایران همچنین ترتسکیسم و آواکیانیسم که شکلی از رویزیونیسم است) که لنین بر می شمارد این هاست:

یک - عقب نشینی به تئوری های کهنه ی بورژوایی و به عاریت گرفتن شماری از این تئوری ها و پیچاندن آنها در پوست عبارات مارکسیستی و جا دادن آنها در مرکز تئوری مارکسیستی( اکنون مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیستی) به جای تئوری های اساسی مارکسیستی و در واقع قلب ماهیت تئوری مارکسیستی و تبدیل آن به تئوری بورژوا- لیبرالی.

دو-  سرازیر کردن انواع اتهامات به جریان های اصیل مارکسیستی( اکنون مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی) که این ها «دگماتیست» و« کهنه پرست» و «عتیقه» هستند و همچون «مؤمنین» به «مشتی آیه» چسبیده اند و مثلا عکس رهبران را چونان«پنج تن آل عبا»ی مسلمانان «تقدیس» می کنند و اینها حاضر نیستند با زمان و تغییر شرایط به پیش بروند و می خواهند با همان چیزهای «قدیمی» سرکنند.

در پاسخ به این گونه اراجیف لنین می نویسد:

«ما تماماً راجع به این عبارات سخت و مد شده آشنائی داریم. حتی یک دانه حقیقت هم در آنها وجود ندارد. هیچ گونه حزب مستحکم سوسیالیستی بدون تئوری انقلابی که تمام سوسیالیست ها را متحد کند، که منبع باورهای آنها باشد و از آن بتوانند برای شیوه های مبارزه و اقدام عملی استفاده کنند وجود ندارد. دفاع از یک چنین تئوری ای که با بهترین دانش شما آن را حقیقت می دانید علیه حملات بی اساس و تلاش هائی که برای فاسد کردن آن می شود بدین معنی نیست که شما دشمن هر گونه انتقادی هستید. ما تئوری مارکس را بمثابه چیزی کامل و تخلف ناپذیر در نظر نداریم، برعکس ما ایمان داریم که تنها بنیاد این علم ریخته شده است که سوسیالیست ها باید آنرا در تمام جهات تکامل بدهند چنانچه می خواهند که با زندگی همگام باشند. ما فکر می کنیم که یک تکمیل مستقل تئوری مارکس بخصوص برای سوسیالیست های روسی اساسی است چرا که این تئوری تنها اصول راهنمای عام بوده که به طور مشخص در انگلستان متفاوت با فرانسه و در فرانسه متفاوت با آلمان و در آلمان متفاوت با روسیه انطباق می یابد. بدین ترتیب ما با خوشحالی برای مقالاتی درباره  مسائل تئوریک در روزنامه خود جا تخصیص می دهیم و از تمام رفقا دعوت می کنیم که علناً به بحث در اطراف نکات مورد جدل بپردازند.»( همانجا)

ما پیرو این سخنان لنین که پس از وی به وسیله ی استالین و مائو فراوان تکرار شد هستیم. ما به مثابه ی مائوئیست دفاع از بینان های تئوری را وظیفه ی خود می دانیم. هیچ حزب کمونیست مائوئیستی نمی تواند بدون تئوری انقلابی که تمامی انقلابیون کمونیست پیرامون آن متحد شوند، که منبع باورهای آنها باشد و آنها بتوانند از آن برای شیوه های مبارزه و اقدام عملی استفاده کنند وجود داشته باشد. دفاع از ارکان تئوری عام مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی و آنچه مارکس و انگلس و لنین و استالین مائو برای ما به یادگار گذاشتند نخستین وظیفه ی ما در قبال تمامی تئوری های رویزیونیستی و ترتسکیستی است که مغز و قلب این تئوری را هدف گرفته و آن را از آموزش ها و ماهیت انقلابی اش تهی می کنند.

اما از سوی دیگر چنانکه لنین و پس از وی استالین و مائو به ما یادآوری کردند می باید آنچه همچون مارکسیسم عام وجود دارد با شرایط مشخص کشور خویش تطابق داده و با تکامل این شرایط پیشرفت و تکامل دهیم و مارکسیسم خاص، مارکسیسم برخاسته از شرایط خاص ایران و نیز شرایط کنونی جهانی را بیافرینیم.

 از یک سو دفاع از بنیان های تئوری انقلابی مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو و از سوی دیگر انطباق با شرایط خاص ایران و پیشبردن و تکامل تئوری بر مبنای این شرایط و شرایط کنونی جهانی.

این دو امر مکمل یکدیگرند و به غنای یکدیگر یاری می رسانند. این ها دو دشمن را هدف می گیرند: یکی رویزیونیسم را هدف می گیرد و دیگری دگماتیسم را.     

آنچه لنین درباره ی «نوآوری» رویزیونیستی می گوید کمابیش به همان شکل در مورد ایران راست در می آید. در این جا نیز مایه ی رویزیونیسم( و ترتسکیسم) تجدید نظر اساسی در آموزش های انقلابی مارکسیسم و جایگزینی آن با دیدگاه ها و تئوری های بورژوایی زیرا نام« نوآوری» به دلیل شرایط تغییر یافته است.

رویزیونیسم و ترتسکیسم ایران علیه مارکسیسم، لنینیسم، مائوئیسم

در ایران ما با دو شیوه ی اصلی به اصطلاح «نوآوری» روبرو بوده ایم  یکی رویزیونیستی و دیگری ترتسکیستی. جریان هایی مانند«مارکسیسم غربی» و «چپ نو» که محصولات جریان های خرده بورژوازی و بورژوازی غربی پس از جنگ جهانی دوم هستند، نیز در یکی از این دو و یا امتزاجی از آنها می گنجند.

رویزیونیست ها (دارودسته های توده ای- اکثریتی و راه کارگری)

در ایران به دلیل وجود استبداد سلطنتی و اکنون دینی جریان های رویزیونیستی یک دست نیستند. برای نمونه در روسیه یک حزب رویزیونیستی اصلی وجود داشت که منشویک ها بودند، بقیه در حد و اندازه ی منشویک ها نبودند. در اروپای پیش و پس از جنگ های جهانی اول و دوم در هر کشور یک حزب اصلی رویزیونیستی وجود داشت. در ایران در سال های 32- 20 حزب توده حزبی رویزیونیستی بود که تمامی جریان های رویزیونیستی و همچنین مترقی و انقلابی درون آن متشکل شده بودند. پس از کودتای 28 مرداد 1332 حزب توده بُرد خود را از دست داد و سازمان های دیگری به وجود آمد که رده ای از رویزیونیستی تا انقلابی را تشکیل می دادند. در سال های انقلاب و پس از آن رویزیونیسم در یک شکل وجود نداشت و چندین حزب رویزیونیستی و ترتسکیستی به وجود آمد که مهم ترین آنها خود حزب توده، سازمان فداییان اکثریت، حزب رنجبران که نفوذش به اندازه ی دو سازمان نخستین نبود و نیز جریان هایی در آن زمان نیمه رویزیونیستی مانند راه کارگر بودند. در کنار این ها جریان ترتسکیستی اتحادمبارزان کمونیست( سهند) نیز وجود داشت که بعدها با پیوند با کومله کردستان حزب کمونیست ایران را که بنیان های نظری آن درهمی از ترتسکیسم و رویزیونیسم بود به وجود آوردند. اکنون تمامی این جریان ها و افزون بر آنها بسیاری گروه های کوچک جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی در ایران را تشکیل می دهند. در حال حاضر سه جریان اصلی رویزیونیستی و ترتسکیستی را می توان تشخیص داد.

یک - جریان های رویزیونیستی توده ای- اکثریتی. 

دو- جریان «محور مقاومتی» ها یک بخش دیگر از آن هستند که سرشان به حکومت و سپاه و بلوک روسیه و چین وصل است.

سه - جریان های راه کارگری به ترتیب هیئت اجرایی راه کارگر که به توده ای - اکثریتی ها و همچنین «محور مقاومتی» ها نزدیک است و سپس کمیته ی مرکزی راه کارگر که در بینان های اساسی نظرات خود تفاوتی با توده ای - اکثریتی ها( و همچنین ترتسکیست ها) ندارد اما بین نظرات رویزیونیستی این جریان ها و ترتسکیسم و «چپ نو» دست و پا می زند. تفاوت اساسی این جریان در مساله ی امپریالیسم با دیگر جریان های رویزیونیستی این است که جریان مزبور روسیه را نیز امپریالیسم می داند. سازمان هایی مانند سازمان فدائیان( اقلیت) و هسته اقلیت نیز با تفاوت هایی در همین چارچوب ها می گنجند.

ترتسکیست ها (دارودسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی)

در کنار این ها جریان های ترتسکیستی وجود دارند که شامل دو جریان اصلی حزب کمونیسم کارگری( دارودسته حمید تقوایی) و حزب کمونیسم کارگری( حکمتیست و حکمتیست- خط رسمی) است. حزب کمونیست کارگری تقوایی دنباله روی کشورهای امپریالیستی غربی است و حزب های حکمتیست به ظاهر مخالف سرمایه داری غرب هستند اما با نفی امپریالیسم عملا نشان می دهند که همچون گذشته و دوره ای که حکمت لیدر حزب کمونیست کارگری بود پیرو امپریالیست های غربی هستند.  

احزابی مانند حزب کمونیست ایران و گروه های همسو در کردستان نیز در ماهیت امر رویزیونیست هستند اما به دلیل رابطه ی «دلدارانه» با حکمتیست ها آغشته به بسیاری تئوری های ترتسکیستی می باشند. این ها میان رویزیونیسم و ترتسکیسم جایی برای خود دست و پا کرده اند. جریان هایی مانند «اتحاد سوسیالیستی کارگری» نیز به جریان های ترتسکیستی تعلق دارند.

تمامی این جریان ها ساخت جامعه را «سرمایه داری» می دانند و بیشتر آنها امپریالیسم را به عنوان یک ساخت بین المللی نفی می کنند( مثلا بیشتر رویزیونیست ها روسیه را امپریالیسم نمی دانند). بخش هایی هم که از امپریالیسم همچون یک ساخت اقتصادی جهانی صحبت می کنند نتایج تاثیر موجودیت این ساخت بر کشورهای زیرسلطه را نمی پذیرند و پای بررسی ساخت اقتصادی این کشورها( و از جمله ایران) که پیش می آید نقش امپریالیسم یا حذف می شود یا به یک نقش سیاسی خارجی، یک شریک یا همدست خارجی صرف تنزل می یابد. برخی دیگر هم که از«مارکسیسم انقلابی» و «لنین» و «امپریالیسم» صحبت می کنند و در عبارت پردازی و های و هوی به راه انداختن دست تمامی جریان های ترتسکیستی و رویزیونیستی را از پشت بسته اند تلاش دارند ویترینی لوکس اما مصنوعی و تقلبی ارائه دهند. پشت این ویترین چیزی نیست جز همان ترتسکیسم منحرف و منحط و مرید امپریالیست های غربی. 

هرمز دامان

نیمه ی دوم شهریور 1405

Tuesday, September 22, 2026

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(5)



Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (5)  

اتفاق ادامه می دهد:

« اگر قصد داشته باشیم تا از دریچه چشم مارکس به جهان بنگریم، «دولت انگل‌وار» در دوره‌های زمانی خاصی پدیدار می‌شود و حکمرانی سیاسی را در دست می‌گیرد. اندیشمندان اقتصاد سیاسی جدید از حوالی ۱۹۶۰ به بعد رفته‌رفته درک مشابهی از دولت پیدا کردند و تصویری از دولت ارائه دادند که شباهت زیادی با نظریه‌ی «دولت انگل‌وار» مارکس داشت.»(اتفاق، در دفاع از وهابی، این تاکید و دیگر تاکیدها در متن اتفاق از ماست.)

منظور اتفاق از «اندیشمندان اقتصاد سیاسی جدید» اقتصاددانان بورژوا است که برخی ویژگی های مقامات دولتی همچون استفاده از موقعیت دولتی شان برای منافع شخصی را نشانه «استقلال» دولت از طبقات و «انگل» شدن می دانستند. نتیجه ی این نظر این بود که اگر دولتیان چنین نباشند آنگاه دولت هم دیگر «انگل» نیست. بنابراین دولت انگل وار تنها در «دوره های زمانی خاصی» پیدا می شود وآن ها دولت هایی هستند که در درجه نخست دنبال منافع ویژه ی اقتصادی دولتیان و در کل «دولت برای دولت» هستند و حوزه ای مستقل از اقتصاد و ساز و کار سرمایه داری و بورژوایی آن می باشند. به این ترتیب دولت از «ارگان سرکوب و دیکتاتوری یک طبقه ی معین- این را مارکسیسم می گوید) به دولت همچون یک دستگاه مستقلی که دارای عناصر خود( لابد بی طبقه) بوده و تنها منافع اقتصادی خود یعنی کارگزاران خود را دنبال می کند تبدیل می گردد.  

در همان مقاله ی اصلی که ما نقد آن را پس از بررسی پاسخ وی به خسرو ادامه خواهیم داد و در بندی با نام «پابلیک چویس» وی می نویسد:

«مارکس در «هجدهم برومر لویی بناپارت» تعریف متفاوتی از دولت عرضه می‌دارد و در آن اثر مدعی می‌شود که دولت می‌تواند «انگل‌وار و هراس‌انگیز» و «مستقل» از طبقه‌ی بورژوازی، در جهت منافع خودش عمل کند.

این تعریف مارکس از دولت انگل‌وار، بسیار به دعاوی مکتب انتخاب عمومی یا پابلیک چویس نزدیک است. این نظریه تأکید می‌کند که سیاستمداران نیز هم‌چون فعالان اقتصادی در بازار، می‌توانند به دنبال منافع شخصی خود باشند و با رأی‌دهندگان دادوستد کنند. به بیان دیگر، دولت و سیاستمداران ممکن است با اتکا به منابع عمومی به شکلی انگل‌وار، منافع خود را نمایندگی کنند.

بنابراین برخلاف ادعای اباذری، مارکس با اتکا به تجربیات تاریخی فرانسه، بسیار پیش از تولد «نوفاشیست‌های آمریکایی!»، ظهور چنین دولت‌هایی را پیش‌بینی کرده بود.»

این یکی از دیدگاه هایی است که بر مبنای آن چنین تحریفی در نظرات مارکس و انگلس صورت می دهد.

سیاستمداران یعنی افرادی که دارای مقامات دولتی - حکومتی( از پادشاه یا ولی فقیه و یا رئیس جمهور و نخست وزیر گرفته تا مقامات پایین) و در تمامی دستگاه های اجرایی، قانوگذاری، قضایی و نظامی هستند، دنبال منافع شخصی خود می باشند در دولت و با مقام دولتی همچون فعالان اقتصادی ظاهر می شوند و یک فعالیت اقتصادی همچون فعالان اقتصادی در بازار( سرمایه دارهای بخش های گوناگون اقتصاد) انجام می دهند و با رای دهندگان داد و ستد( یعنی خرید و فروش رای و دیگر بده بدستان ها) می کنند و به این ترتیب اینان که بر منابع عمومی لنگر انداخته اند همچون «انگلی» از موقعیت و جایگاه خود برای منافع اقتصادی ویژه ی خود استفاده می کنند.

اتفاق این استفاده و این قرینه سازی بین فعالیت اقتصادی تولیدی و تجاری و... فعالیت دولتی، و دولتی که دنبال منافع صرف خود است را نشانه ی «مستقل» و «انگل» بودن دولت می داند.   

 به این ترتیب و چنانکه می بینیم دو نظریه و دیدگاه کاملا متضاد و بر مبانی ای کاملا خلاف یکدیگر، نزدیک به یکدیگر وانمود می شود.

نظر مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت در مورد تمامی دولت های بورژوایی و به دلیل وجود دو دستگاه بوروکراتیک و نظامی در دولت طبقاتی بورژوازی است، صرف نظر از این که مقاماتی که برای دولت( مقامات قانونگذاری، اجرایی، قضایی و نظامی) انتخاب می شوند چه استفاده ی ویژه ای از این موقعیت خاص خود می کنند. نظریه و دیدگاه «پابلیک چویس» و اتفاق، اساسا ربطی به نظر مارکس در مورد دو دستگاه بوروکراتیک و نظامی خدمتگزار طبقه ی حاکم بر اقتصاد و سیاست و فرهنگ ندارد و صرفا متوجه امتیازاتی است که دولتیان در چارچوب مقام دولتی شان دارند و استفاده هایی است که از این موقعیت ها می برند. در این نظریه اگر دولتیان از موقعیت خود منافع مشخصی به جیب زدند این به این معناست که دولتیان «مستقل» از طبقات حاکم بر اقتصاد بوده و در نتیجه «انگل» هستند. به عبارت دیگر یک امر شایع و مشترک در تمامی دولت های بورژوایی همچون وضعی متفاوت و متضاد با نفس و ماهیت دولت بورژوایی جا زده می شود. به واقع اینکه آیا ممکن است که دولتی بورژوایی وجود داشته باشد که دولتیان آن از موقعیت خود سوءاستفاده نکنند خود مساله ای است.

 ما در ادامه ی مقالات به جایگاه این استفاده ها یا «سوء استفاده» ها از مقام دولتی که به کلی از نظریه تئوریک اساسی مارکسیستی در مورد دولت همچون ارگان سرکوب و دیکتاتوری طبقه ی حاکم جداست و در ضمن ربطی هم به نظریه ی مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت و همچنین «نظرات مارکسیست ها پس از مارکس و انگلس» در مورد «دولت مستقل از طبقات» و «انگلی »ندارد؛ در نظریه ی مارکسیستی اشاره خواهیم کرد اما اکنون به برخی نتایج که می تواند از این گونه نظرات حاصل شود بپردازیم.

چنانکه دیده می شود نتیجه ی نظر اتفاق و پابلیک چویس این است که دولت های بورژوایی ای که در این «دوره های زمانی خاص» نیستند «انگل» و «مستقل» به شمار نمی آیند.

و اما اگر این دولت ها «انگل» و «مستقل» از طبقات نباشند چه هستند؟ صرفا«دولت طبقاتی» که هم می تواند یک طبقه باشد و هم چند طبقه در شراکت با یکدیگر(مانند ائتلاف احزاب گوناگون بورژوازی در تشکیل دولت و یا به همراه احزاب خرده بورژوازی). و لابد چنین« دولت» هایی نه دستگاه بوروکراسی دارند و نه دستگاه نظامی. ابزار دیکتاتوری و سرکوب طبقات زیرسلطه ی آن و در درجه ی نخست طبقه ی کارگر هم نیستند! تعدادی مسئول اداره ی امور جامعه و خدمتگزار آن هستند!

اما اگر دولت نه «انگلی» و نه ارگان دیکتاتوری و ابزار سرکوب یک طبقه به وسیله ی طبقه ی دیگر، بلکه وجودش لازم و به نفع همه ی طبقات جامعه باشد پس دیگر چه فرقی می کند در اختیار کدام طبقه باشد! خواه در اختیار بورژوازی و خواه در اختیار پرولتاریا در هر صورت مفید به حال جامعه است!؟

از این سخنان بهترین چیزی که به ذهن می آید تقدیس دموکراسی های بورژوایی است: همه طبقات در پارلمان مبارزه کنند و هر کس دولت را به دست آورد به خدمت جامعه بپردازد. اگر پرولتاریا برنده شد احتمالا بورژوازی نتوانسته دولت را مفید و موثر به حال جامعه هدایت کند و اگر پرولتاریا دولت را در دست داشت و در پارلمان آن را از دست داد لابد پرولتاریا نتوانسته آن گونه که باید و شاید اهداف دولت را پیش برد. طبقات استثمارگر و استثمارشونده باید با یکدیگر دوست باشند و با یکدیگر کنار بیایند. درود بر «آشتی طبقات» در دولتی که می تواند نه مستقل بلکه «نماینده ی همه ی طبقات جامعه» گردد!

 اتفاق ادامه می دهد:

«در اینجا من کاملا با شما هم‌نظر و هم‌عقیده هستم که بنیان‌های تئوریک مارکس با بنیان‌های تئوریک صاحب‌نظران پابلیک چویس متفاوت بوده است. این اصل بدیهی است و مورد مناقشه نیست. اما می توانیم ادعا کنیم که حتا مارکس نیز، با اتکا به مبانی تئوریک خود شاهد ظهور دولتی غیرطبقاتی و انگل‌وار بوده که صرفا حافظ منافع خود است. بعلاوه با استناد به نظریه «دولت انگل‌وار» مارکس، می توان ظهور چنین دولت‌هایی را در آینده محتمل دانست.

بنابراین صرف‌نظر از این‌که ما با کدام مبانی تئوریک به این نتیجه رسیده‌ایم که دولت می‌تواند«دولت انگل‌وار» باشد، اما در یک چیز با هم اتفاق نظر داریم و آن موضوع این است که «انگل‌وار» بودن دولت امری محتمل و تجربه‌شده است. » (پایان پاسخ اتفاق به خسرو)

چنانکه می بینیم اتفاق تفاوت اساسی میان بنیان های تئوریک دیدگاه مارکس و صاحبنظران پابلیک چویس را تایید می کند اما سپس می گوید که مارکس نیز با اتکاء به مبانی تئوریک خود شاهد ظهور دولتی غیر طبقاتی و انگل وار بوده که صرفا حافظ منافع خود است و این نشان دهنده ی «اتفاق نظر» دو دیدگاه در امری واحد است!

آری «انگل» بودن دولت به گونه ای صددرصد تجربه شده است اما نه چنان که اتفاق آن را محدود به وجود چند تجربه کند. و نیز چنین دولت «انگلی» نه به گونه ای محتمل بلکه صددرصد تکرار خواهد شد و در پیش روی ما مدام تکرار می شود. در واقع انگل بودن دولت خصلت اساسی و عام آن در تمامی اشکال آن خواه شکل طبقاتی- بورژوایی و خواه «فراطبقاتی» است.

اتفاق نخست نظریه ی مارکس را در مورد انگل بودن دولت که در مورد تمامی دولت های بورژوایی است تحریف کرده و منحصر به دولت هایی می کند که در برخی وضعیت های ویژه از مبارزه ی طبقاتی که طبقات زورشان به هم نمی رسد و گونه ای تعادل میان آن ها برقرار می گردد ظاهر می شوند و سپس این نظریه ی تحریف شده را با نظر انگل دانستن دولت در نظریه پابلیک چویس دارای وجه مشترک به شمار می آورد! اما«این کجا و آن کجا»!

ببینیم نظریه ی عام مارکسیستی در مورد دولت چیست. در این مورد سخنان انگلس در منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت که لنین آن را در دولت و انقلاب آورده است بیان موضع مارکسیستی است.

« ازآنجا که انگيزه پيدايش دولت لزوم لگام زدن بر تقابل طبقات بوده؛ از آنجا که در عين حال خود دولت ضمن تصادم اين طبقات به وجود آمده است، لذا بر وفق قاعده ی کلى، اين دولت، دولت طبقه‌اى است که از همه نيرومندتر بوده و داراى سلطه اقتصادى است و به يارى دولت، داراى سلطه سياسى نيز مي شود و به اين طريق وسائل نوينى براى سرکوب و استثمار طبقه ستمکش به دست مي آورد...» نه تنها دولت ايام باستان و دوران فئودال ارگان استثمار بردگان و سرف ها بود، بلکه « دولت انتخابى کنونى هم آلت استثمار کار مزدى از طرف سرمايه‌دار است. ولى استثنائا دوره‌هايى پيش مي آيد که در آن، طبقات مبارز به آنچنان توازنى از حيث نيرو مي رسند که قدرت حاکمه دولتى موقتا نسبت به هر دو طبقه يک نوع استقلالى به دست مي آورد و ظاهرا ميانجى آنان به نظر مي رسد»... از اين قبيل است سلطنت مطلقه سده‌هاى ١٧ و ١٨، بناپارتيسم امپراتورى اول و دوم فرانسه، بيسمارک در آلمان.»

و لنین ادامه می دهد:

«از خود اضافه مي کنيم: از اين قبيل است دولت کرنسکى در روسيه جمهورى پس از آغاز تعقيب پرولتارياى انقلابى و در لحظه‌اى که شوراها به برکت رهبرى دمکراتهاى خرده بورژوا، ديگر ناتوان شده‌اند و بورژوازى هم هنوز به اندازه کافى نيرومند نيست تا صاف و ساده آنها را پراکنده سازد.»( مجموعه آثار تک جلدی، دولت و انقلاب، ص 521، تاکیدهای برجسته از ماست)

ما به بخش پایانی سخنان لنین در مورد دولت کرنسکی و دموکرات های خرده بورژوا برخواهیم گشت حال تنها اشاره کنیم که اولا چنانکه اتفاق این «پژوهشگر» تحریف کننده می بیند مارکسیست های پس از مارکس و انگلس( در اینجا لنین) به آن «دولت مستقل نسبت به هر دو طبقه» اشاره کرده و مهم ترین بندهای سخنان مارکس و انگلس را در این خصوص آورده اند و در عین حال آن را به تجاربی که خود درگیر آن بوده اند و می شد تعمیم داد تعمیم داده اند.

 و دوما، در این متن تنها چیزی که در هر دو مورد دولت طبقاتی همچون قاعده و دولت مستقل از طبقات همچون بروز استثنا وجود ندارد این است که مثلا آن یکی انگل نیست و این یکی انگل است. 

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405 

پیوست

 برخی سخنان مارکس و انگلس در مورد دستگاه دولت و لزوم خرد کردن آن و همچنین مساله ی زوال دولت

دو مساله است که ما باید بیشتر در مورد آن مکث کنیم. یکی انگل بودن تمامی دولت های بورژوایی و نه صرفا دولت های «فراطبقاتی» و دیگری نظر مارکس در مورد زوال دولت و نبود دولت در کمونیسم که اتفاق خلاف آن را به مارکس نسبت می دهد.

انگل بودن هر دولت بورژوایی

مارکس در خطابه در شورای عمومی انتزناسیونال درباره ی جنگ داخلی در فرانسه 1871 شرحی کمابیش همانند با شرحی که در هجدهم برومر لویی بناپارت از دولت داده بود- و بسی مفصل تر- می دهد که ما بخش های کوتاهی از آن را می آوریم:

«پیدایش قدرت تمرکز یافته ی دولت، با اندام های همه جا حاضرش، ارتش دائمى، نیروی انتظامی، دستگاه اداری، روحانیت و دستگاه قضایی که از اندام هایی اند که به حسب تقسیم کاری منظم و دارای سلسله مراتب شکل گرفته اند، به دوره ی پادشاهی مطلق بر می گردد، و در آن دوره حکم سلاح نیرومندی بر ضد فئودالیسم، بود. با این همه، وجود انواع و اقسام بازمانده های قرون وسطایی، امتیازهای خدایگان ها و خواجه های اشرافیت، امتیازهای محلی، انحصارهای شهری و صنعتی، و قوانین اساسی محلی و ایالتی مانع تکامل آن می شد... به موازات پیشرفت صنعت مدرن، تخاصم طبقاتی بین سرمایه و کار نیز گسترش می یافت و تشدید می شد و قدرت دولتى بیش از پیش خصلت یک قدرت عمومی سازمان یافته ای را به خود می گرفت که هدف های آن عبارت بود از گسترده گی بندگی اجتماعی و تبدیل شدن به ابزاری برای سلطه ی طبقاتی.  خصلت اساسا سرکوبگرانه ی قدرت دولتی ، پس از هر انقلاب، که[به سهم خود] نشانه ی پیشرفتی در مبارزه طبقاتی بوده، به نحو بیش از پیش بارزتری آشکار شده است.» (جنگ داخلی در فرانسه، برگردان باقر پرهام ص 107- 106، برای دریافت شرح مفصل تر نگاه کنید به ص 115- 106)

سپس ضمن اشاره به اینکه کمون چگونه دستگاه بوروکراتیک و نظامی و قضایی و همچنین تسلط معنوی کشیشان و... را از قدرت حذف کرد می نویسد:

« بدین سان، گویا تمامی نیروهایی که تا آن زمان به وسیله ی انگل دولت، که بر فراز سر جامعه و به هزینه ی آن معاش می گذراند و حرکت جامعه را باز می دارد، جذب و بلعیده می شده، در قالب قانون اساسی کمونی، دوباره به هیآت اجتماعی برگشته است. و همین خود به تنهایی سبب شده که این قانون اساسی کمونی به نقطه شروعی برای احیاء دوباره ی فرانسه تبدیل گردد. »( همان، ص 115، همچنین نگاه کنید به دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 535)

چنانکه دیده می شود مارکس دولت عام را در نظر دارد و آن را به دلیل دو دستگاه بوروکراتیک و نظامی«قرحه ی انگل» می نامد و نه صرفا «دولت بناپارتی» را. ممکن است اتفاق بگوید این هم در مورد دولت بناپارتی فرانسه است. اما آنچه اتفاق از قلم می اندازد این است که مارکس فرانسه را همچون نمونه ای برای تحلیل و ارزیابی نظرات خود درباره ی مبارزه طبقاتی انتخاب کرده بود و آنچه در مورد دولت فرانسه می گوید در مورد تمامی دولت های بورژوایی دیگرکشورهای اروپایی صادق است.

و اما چرا فرانسه مدل مارکس شد؟ ما این را با آنچه لنین از انگلس در این مورد نقل می کند و نیز نظر خود وی پیش می بریم.

لنین می نویسد:

«در اینجا ممکن است این پرسش پیش آید که آیا صحیح است اگر ما به تجربه و مشاهدات و نتیجه‌گیری هاى مارکس( یعنی در مورد دستگاه بوروکراتیک و نظامی و نفس انگلی بودن دولت) تعمیم بخشیده آن را بر حدودى وسیع تر از تاریخ سه ساله ١٨٤٨-١٨٥١ فرانسه انطباق دهیم؟ براى تحلیل این مسأله بدوا یکى از تذکرات انگلس را یادآور شده و سپس به ذکر واقعیت می پردازیم.

«انگلس در پیشگفتارى که براى چاپ سوم کتاب هیجدهم برومر لویی بناپارت نوشته است می گوید:

...« فرانسه کشورى است که در آن مبارزه تاریخى طبقات بیش از کشورهاى دیگر هر بار به پایان قطعى خود رسیده است. در فرانسه، آن شکل هاى تغییر یابنده سیاسى که این مبارزه طبقاتى در درون آنها جریان می یافت و نتایجش در آنها متجلى می گشت، با خطوط بسیار برجسته تثبیت گردیده است. فرانسه که در قرون وسطى مرکز عمده فئودالیسم و از دوره رنسانس به بعد کشور نمونه ‌وار سلطنت یکنواخت روزمره‌اى بود، به هنگام انقلاب کبیر، فئودالیسم را تار و مار نمود و سیادت خالص بورژوازى را با چنان وضوح کلاسیکى شالوده ریخت که در هیچ یک از کشورهاى دیگر اروپایى نظیر نداشت. مبارزه پرولتاریا نیز که علیه سیادت بورژوازى سر بلند می کند، در اینجا چنان شکل حادى به خود می گیرد که در دیگر کشورها سابقه ندارد». ...

نکته اخیر دیگر کهنه شده است، زیر از سال ١٨٧١ به بعد در مبارزه انقلابى پرولتاریاى فرانسه توقفى حاصل گشت، گرچه این توقف، هر قدر هم دراز مدت باشد، باز به هیچ وجه این امکان را منتفى نخواهد کرد که فرانسه در انقلاب پرولترى آینده، خود را کشور کلاسیکى نشان دهد که در آنجا مبارزه طبقات به پایان قطعى خود می رسد.

ولى اگر نظرى کلى به تاریخ کشورهاى پیشرو در پایان سده ١٩ و آغاز سده ٢٠ بیفکنیم، خواهیم دید که همان پروسه، منتهی کندتر، متنوع ‌تر و در صحنه‌اى پهناورتر در آن کشورها نیز به وقوع پیوسته است، یعنى از یک طرف«قدرت پارلمانى» چه در کشورهاى جمهورى (فرانسه، آمریکا، سوئیس) و چه در کشورهاى پادشاهى (انگلیس، تا اندازه‌اى آلمان، ایتالیا، کشورهاى اسکاندیناوى و غیره) به وجود آمده و از طرف دیگر احزاب مختلف بورژوایى و خرده بورژوایى براى رسیدن به قدرت مبارزه کرده‌اند و «غنیمت» مشاغل ادارى را بدون اینکه در ارکان رژیم بورژوازى تغییرى داده باشند تقسیم و تجدید تقسیم نموده‌اند - و بالأخره «قوه مجریه» و دستگاه ادارى و نظامى این قوه تکمیل شده و تحکیم یافته است.

جاى هیچ گونه تردیدى نیست که این ها به طور کلى مشخصات عمومى تمام سیر تکامل تدریجى نوین دول سرمایه‌دارى است. فرانسه طى سه سال ١٨٤٨-١٨٥١، همان پروسه‌هاى تکامل را که ذاتى تمام جهان سرمایه‌دارى است به شکلى سریع، شدید و متمرکز نشان داد.

ولى به ویژه امپریالیسم که دوران سرمایه بانکى، دوران انحصارهاى عظیم سرمایه‌دارى، دوران نشو و نماى سرمایه‌دارى انحصارى و انتقال به سرمایه‌دارى انحصارى دولتى است، نشان می دهد که چگونه «ماشین دولتى» به طور خارق‌العاده‌اى قوت می گیرد و چگونه دستگاه ادارى و نظامى آن، به مناسبت تشدید تضییقات علیه پرولتاریا، خواه در کشورهاى پادشاهى و خواه در آزادترین کشورهاى جمهورى به رشد بی سابقه می رسد.

اکنون تاریخ جهان بدون شک و در مقیاسى وسیع تر از سال ١٨٥٢ ما را به « تمرکز تمام نیروهاى» انقلاب پرولترى براى «تخریب» ماشین دولتى رسانده است.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 528، تاکید از ماست)

چنانکه می بینیم تمامی این قطعه درست درباره ی آن دستگاهی است که در تمامی دولت های بورژوایی مشترک است. یعنی دستگاه بوروکراتیک و نظامی.

نبود دولت در جامعه کمونیستی

نظر مارکس در کتاب فقر فلسفه در مورد نبود دولت در جامعه ی کمونیستی

مارکس در کتاب «فقر فلسفه» می نویسد:

« شرط رهایی طبقه ی کارگر، الغای تمامی طبقات است. درست همان گونه که شرط  رهایی «طبقه ی سوم»( یا همان نظم بورژوازی) الغای تمامی مراتب و تضادهای طبقاتی پیشین بود.

 طبقه ی کارگر در سیر تکاملی خود، سازمانی را جانشین جامعه کهنه بورژوایی خواهد ساخت که فاقد طبقات و اختلافات آنهاست و دیگر در واقع قهر سیاسی ای وجود نخواهد داشت. زیرا درست همین قهر است که مظهر رسمی اختلافات طبقاتی در درون جامعه بورژوایی است. در این فاصله آنتاگونیسم بین پرولتاریا و بورژوازی، مبارزه ی یک طبقه علیه طبقه دیگر است. مبارزه ای است که عالی ترین تجلی آن، یک انقلاب کامل است.

 در ضمن آیا جای تعجب است که جامعه ای که بر اساس اختلافات طبقاتی بنیان گزاری شده است، به تضاد بیرحمانه ای که نتیجه ی غایی آن تصادم تن به تن می باشد، منتهی گردد؟»(فقرفلسفه، برگردان آرتین آراکل، ص182- 181)

چنان که دیده می شود نظر مارکس این است که در جامعه ی کمونیستی سازمانی که جانشین جامعه ی کهنه ی بورژوایی می شود فاقد طبقات و تضادهای آنهاست. دیگر در این جامعه قهرسیاسی وجود نخواهد داشت. و زمانی که قهر نباشد دولتی که بخواهد قهر را به کار بندد موجود نخواهد بود.

در نتیجه نظرمارکس این است که در جامعه ی کمونیستی هیچ گونه قدرت حاکمه خاصی وجود نخواهد داشت به این علت ساده که دیگر طبقات و مبارزه ی طبقاتی وجود نخواهد داشت.

روشن است که نبود مبارزه طبقاتی در کمونیسم به معنای نبود اختلاف و تضاد و مبارزه ی پیشرو و میانی و عقب مانده( نسبت به پیشرو) و اقلیت و اکثریت و جریان های نو و کهنه و غیره در تمامی زمینه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی( فلسفی، علمی، هنری و اخلاق و آداب و حقوق و غیره) نیست.

در نامه به ویدمیر در مارس 1852

« و اما درباره خود باید بگویم، نه کشف وجود طبقات در جامعه کنونى و نه کشف مبارزه میان آنها، هیچ کدام از خدمات من نیست. مدتها قبل از من مورخین بورژوازى تکامل تاریخى این مبارزه طبقات و اقتصاددانان بورژوازى تشریح اقتصادى طبقات را بیان کرده‌اند. کار تازه‌اى که من کرده‌ام اثبات نکات زیرین است: ١) این که وجود طبقات فقط مربوط به مراحل تاریخى معین تکامل تولید است (historische Entwicklungsphasen der Produktion)، ٢) این که مبارزه طبقاتى الزاما به دیکتاتورى پرولتاریا منجر می شود، ٣) این که خود این دیکتاتورى فقط گذارى است بسوى امحاء همه طبقات و جامعه‌اى بدون طبقه»...»( نقل از لنین، دولت و انقلاب، مجموعه آثار، ص 528)

در شماره سه مارکس سه نکته را طرح می کند: یک- دیکتاتوری پرولتاریا یک دوران گذار است. دو - در این دوران امحاء طبقات صورت می گیرد. سه - جامعه ی بی طبقه آغاز می شود. در جامعه ی بی طبقه نه دیکتاتوری پرولتاریا یعنی دولت وجود دارد و نه طبقه. امحاء و نابودی همه ی طبقات در عین حال فراشد امحاء یا زوال دولت دیکتاتوری پرولتاریا است.

 و سپس در نامه به لودویگ کوگلمان در 12 آوریل 1871

«اگر تو نظرى به فصل آخر کتاب «هیجدهم برومر» من بیفکنى، خواهى دید که من اقدام بعدى انقلاب فرانسه را چنین اعلام می دارم: بر خلاف سابق ماشین بوروکراتیک و نظامى از دستى بدست دیگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود» (تکیه روى این کلمه از مارکس است؛ در متن آلمانى این کلمه چنین نوشته شده است zerbrechen ) « وهمین نکته هم شرط مقدماتى هر انقلاب خلقى واقعى را در قاره تشکیل میدهد و این درست همان چیزى است که رفقاى پاریسى قهرمان ما در انجامش می کوشند»( همان، ص 530 تاکید از مارکس است)

معنای این که ماشین بوروکراتیک و نظامی از دستی به دست دیگر داده نشود و پرولتاریا می باید این ماشین را درهم شکند به این معناست که پس از آن چیزی به نام ماشین دولتی نباید وجود داشته باشد.

لنین درباره ی «دولتمداری» مارکس 

«اگر نامه مورخ ٥ ماه مه سال ١٨٧٥ مارکس به براکه و نامه مورخ ٢٨ مارس ١٨٧٥ انگلس به ببل را که فوقا بررسى شد به طور سطحى با یکدیگر مقایسه کنیم ممکن است چنین به نظر آید که مارکس بسى بیش از انگلس «دولتى» است و فرق میان نظریات این دو نویسنده درباره ی دولت بسیار زیاد است.

انگلس به ببل پیشنهاد می کند که یاوه‌سرایى درباره دولت تماما به دور انداخته شود و کلمه دولت به کلى از برنامه حذف گردد و کلمه «سازمان اشتراکى» جایگزین آن شود؛ انگلس حتى اظهار می دارد که کمون دیگر دولت به معناى اخص این کلمه نبود. و حال آنکه مارکس حتى از «دولتمدارى آینده جامعه کمونیستى» سخن می راند، یعنى مثل این است که لزوم دولت را حتى در دوران کمونیسم نیز تصدیق دارد.

ولى چنین نظرى از بیخ و بن نادرست است. بررسى نزدیک تر نشان می دهد که نظر مارکس و انگلس درباره دولت و زوال آن کاملا با یکدیگر وفق می دهد و عبارت فوق‌الذکر مارکس به همین دولتمدارى زوال‌یابنده مربوط است.

بدیهى است که در مورد تعیین لحظه ی «زوال» آینده دولت سخنى هم نمی تواند در میان باشد، به ویژه که این زوال جریانى است مسلما طولانى. فرق ظاهرى میان گفته مارکس و انگلس ناشى از فرق بین مباحثى‌ است که آنها براى خود انتخاب می کردند و نیز ناشى از فرق بین مقاصدى است که آنها دنبال می نمودند. انگلس این مقصود را دنبال می کرد که تمام پوچى خرافات شایعه درباره دولت را (که تا درجه زیادى مورد قبول لاسال هم بود) به طرزى آشکار و نمایان و با خطوطى برجسته به ببل نشان دهد. مارکس فقط ضمن مطلب به این موضوع اشاره می کند و به مبحث دیگرى توجه دارد که تکامل جامعه کمونیستى است.

تمام تئورى مارکس عبارت است از به کار بردن تئورى تکامل به پیگیرترین، کامل ترین، سنجیده‌ترین و پرمضمون‌ترین شکل آن - در مورد سرمایه‌دارى معاصر. طبیعى است در مقابل مارکس این مسأله عرض اندام نمود که تئورى نام برده را در مورد ورشکستگى قریب‌الوقوع سرمایه‌دارى و تکامل آینده کمونیسم آینده نیز به کار بَرَد.

آیا بر اساس چه معلوماتى می توان موضوع تکامل آینده کمونیسم آینده را مطرح کرد؟

براساس این معلومات که کمونیسم از سرمایه‌دارى منشاء می گیرد سیر تکامل آن از نظر تاریخى از سرمایه‌دارى آغاز می گردد و نتیجه عمل آنچنان نیروى اجتماعى است که زائیده سرمایه‌دارى می باشد. مارکس کوچک ترین تلاشى هم به عمل نمی آورد که خیالبافى کند و درباره آنچه که دانستن آن ممکن نیست حدس هاى پوچ بزند. مارکس مسأله کمونیسم را همان گونه مطرح می کند که یک محقق علوم طبیعى موضوع تکامل مثلا یکى از انواع جدید پدیده‌هاى بیولوژیک را مطرح می کند، در صورتى که بدانیم این نوع چگونه پدید آمده و در چه جهت معینى تغییر شکل می دهد.»( دولت و انقلاب، پیشین، ص 547--546، تمامی تاکیدها از لنین است)

 

 

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ، برخی نشانه های تداوم جنگ در آینده و خشم توده های مردم از وضع کنونی اقتصادی و سیاسی

    تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ نشست هشتاد یکم مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سپتامبر 2026( ...