Saturday, November 7, 2026

نکاتی در مورد نظرات ونس در مورد علل شکست حزب جمهوری خواه

 

 

ونس معاون ترامپ رئیس جمهور آمریکاست. از ریاست جمهوری ترامپ دو سال باقی مانده و از آن پس دیگر نمی تواند خود را برای ریاست جمهوری کاندید کند. ونس یکی از نامزده های اصلی حزب جمهوریخواه برای رقابت با کاندیداهای حزب دموکرات آمریکا است. از این رو وی باید تلاش کند  خود را برای موفقیت در انتخابات ریاست جمهوری 2028 آماده سازد.

ونس از عناصر جنبش ماگاست. شعار اصلی این جنبش «اول آمریکا» است. شخصیت و رفتار ونس تا حدودی در نقطه ی مقابل ترامپ است. وی تلاش می کند آرام باشد و متین و موقر و نیز انتقادات خود را از سیاست های ترامپ طرح کند. یکی از مسائلی که ونس با ترامپ در آن اختلاف دارد چگونگی هدایت جنگ با حکومت اسلامی در ایران است.  

اکنون صحبت از این است که برنامه ونس این است که یک ائتلاف تازه از دسته هایی از جمهوریخواهان هوادار ترامپ که دلسرد شده اند ایجاد کند. یک«راست جدید» که باید جای ترامپ و هواداران اش را بگیرد و خلاء وی را پر کند.

ونس در توئیتی که گذاشته و ارزیابی اش از شکست جمهوریخواهان نخست نظر یکی از جمهوریخواهان را که وی جزو باهوش ترین ها می داند شرح داده است:

«او در نظرسنجی‌هایش دریافته بود که بسیاری از رأی‌دهندگانِ ترامپ در سال ۲۰۲۴، خشمگین هستند و قصد دارند به دموکرات‌ها رأی دهند. او از آن دسته رأی‌دهندگانی که از ما روی‌گردان شده بودند پرسید چه چیزی باعث می‌شود دوباره به صف پشتیبانان ما بازگردند. چهار پاسخ برتر که تقریباً شامل تمام پاسخ‌های دریافتی می‌شدند، عبارت بودند از:

۱) پایان دادن به جنگ
۲) تمرکز بر هزینه‌های زندگی/تورم
۳) اولویت دادن به آمریکا (سیاست «اول آمریکا»)
۴) تغییر رابطه با اسرائیل

رأی‌دهندگان ما پای صندوق‌های رأی آمدند. و چهار دلیل فوق، همان دلایلی هستند که باعث شدند بسیاری از آن‌ها به دموکرات‌ها رأی دهند. این نتیجه‌گیری بر اساس نظر یک نظرسنجی‌کننده است که پیش‌بینی‌اش از نتایج کاملاً دقیق از آب درآمد. در حالی که بسیاری روز دوشنبه به «ریچل کامپوس دافی» حمله کردند - چرا که او خواستار راه‌حلی دیپلماتیک برای این مناقشه شده بود - اکنون مشخص شده که توصیه سیاسی او درست بوده است.»

سپس ادامه داده است که:

«دلیل شکست ما، جنگ است. خود رئیس‌جمهور هم شب گذشته به همین موضوع اشاره کرد.»

او ادامه داد: «اگر می‌خواهید استدلال کنید که این [شکست] ارزشش را داشته - یعنی از دست دادنِ سنا برای ۶ سال آینده ارزشش را داشته - پس بفرمایید. بگویید که این هزینه‌ای معقول و ارزشمند بوده است. چه موافق باشید چه مخالف، دست‌کم این حرف صادقانه‌ای است.» و

«اما همه می‌دانند چرا باختیم. و هرگونه گفتگوی صادقانه درباره مسیر پیشِ رو، باید از همین‌جا آغاز شود.»

سپس ونس از چهار اقدام برای بازگرداندن رای به حزب جمهوریخواه صحبت کرده است.

«پایان دادن به جنگ در ایران، تمرکز بر هزینه‌های زندگی و تورم، اولویت دادن به آمریکا («اول آمریکا»)، و «تغییر رابطه با اسرائیل».»

و درپایان و خطاب به کسانی که صرفاً از نتایج عصبانی هستند:

«حق هم دارید که عصبانی باشید. بیایید این خشم را به کار بگیریم و دوباره برای نجات کشورمان دست به کار شویم.»( برگردان تویئت ونس در سایت ایران امروز)

هدف اساسی ونس برپایی یک گروه از جمهوریخواهان به گرد خویش و به رهبری و یا کاندیداتوری خویش برای دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری در 2028 است( به نظر می رسد که مارکو روبیو نیز از دیگر کاندیداهای جمهوریخواهان باشد). ونس نمی خواهد شکست کنونی به روی کاندیداتوری وی و از نظر خودش احتمال برنده شدن اش تاثیر گذاشته و مانع از آن گردد.

در مورد حمله ی آمریکا به ایران مواضع ونس نشان می دهد که در هماهنگی مطلق با ترامپ قرار نداشته( گرچه مخالفت مطلقی نیز نداشته است) و اغلب گرایشی دیگر را در دولت ترامپ را نماینده گی می کرده است.

اما آیا ونس و گروه ماگا و حزب جمهوریخواه موفق می شوند که وضع را به نفع خود تغییر دهند؟ البته ممکن است. اما نه با تحقق این شروط.

تحقق این شروط نه به ساده گی ممکن است و نه حزب جمهوریخواه حزبی است که بتواند آن ها را تحقق بخشد.

پایان دادن به جنگ با حکومت اسلامی.

 در این مورد خاص این امر ممکن است اما حزب جمهوریخواه حزب سرمایه داران امپریالیست آمریکاست. امپریالیسم آمریکا ناچار است که برای تجدید تقسیم و یا پیشگیری از انقلاب ها و یا سرنگونی حکومت های مستقل( خواه ارتجاعی و خواه ملی) جنگ به راه اندازد. بدون این جنگ ها نه منافع سرمایه داران آمریکایی تامین خواهد شد و نه حتی حوزه های نفوذ حفظ خواهد گردید. ممکن است بتوان به جنگ با حکومت اسلامی پایان داد اما آمریکا دیر یا زود جنگی دیگر را آغاز خواهد کرد. تاریخ امپریالیسم آمریکا چنین می گوید و احزاب و روسای جمهوریخواهی که توانسته باشند و اساسا خواسته باشند علیه این روند بایستند وجود نداشته اند.

 تمرکز بر هزینه های زندگی و تورم

آیا ونس می تواند جز شعار در این خصوص و فریب توده های کارگر و زحمتکش آمریکایی کار دیگری انجام دهد؟ مگر ترامپ با همین شعارها سرکار نیامد؟ آیا جز این بود که ترامپ و ونس نیز در کنارش جز به فکر سرمایه داران امپریالیست آمریکایی نبودند؟

 سیاست ونس در قبال تعرفه های ترامپ که سبب افزایش تورم گشت چه بود؟ آیا در این مورد از« باهوش ترین» افراد پرسش نکرده بود؟

آیا جز مخالفت ملایم با جنگ و اظهار نظراتی در این خصوص ونس کار دیگری انجام داد؟ آیا توانست نظر ترامپ را برگرداند؟

آیا توافقی که ترامپ پیشنهاد می کرد وافعا تنها به نیت پیشگیری از اتمی شدن حکومت ولایت فقیه بود؟ آیا ونس مخالف سرمایه گذاری آمریکا در ایران و وابسته شدن ایران به آمریکا است؟

کافی است این پرسش ها را پاسخ دهیم تا روشن شود که ونس همچون عضوی از حزب جمهوریخواه چیزی کیفیتا متفاوت از ترامپ نیست. تنها اگر شیادی و لمپنی ترامپ و دفاع وی از منافع طبقه ی سرمایه دار حاکم ترامپ آشکار است این در ونس تا حدودی پوشیده و در لباسی از متانت و سنگینی و وقار ارائه می شود.

افزایش بهای کالاها و خدمات و مسکن و نیز سیاست کاهش خدمات اجتماعی که در نتیجه ی سیاست های حزب جمهوریخواه و دموکرات، به وجود آمده برای جبران کسری بودجه امری نیست که ونس بتواند در مقابل آنها بایستد. در بهترین حالت و در صورتی که جریان های خرده بورژوایی شبه سوسیالیست عهده دار امور شوند ممکن است کمی این سیاست ها را تعدیل کنند. 

«اول آمریکا»

این امری است که به ظاهر خواهان تمرکز دولت های آمریکا به روی مسائل داخلی اقتصادی و سیاسی است اما به واقع مانع تمرکز آمریکا روی مسائل درونی خودش می گردد. برای اینکه «اول» آمریکا باشد( و منظور از اول بودن آمریکا اول بودن سرمایه داران بزرگ حزب جمهوری خواه است) ناچار است و باید که فشار را روی توده های کارگر و زحمتکش گذارد و در عین حال در خارج از کشور دنبال مناطق نفوذ بیشتری بگردد.

تنها در یک صورت می توان این شعار را به معنای سرگرم شدن آمریکا به درون خودش در نظر گرفت. در صورتی که آمریکا دست از مداخلات خارجی خود دست بردارد و در عین حال سیاست های اقتصادی و سیاسی داخلی متوازن تری در پیش گیرد و حداقل در دوره ی کنونی برخی از مشکلات توده های مردم را به ویژه در مسائلی مانند تورم و گرانی و بالا رفتن هزینه های زندگی حل کند.

تغییر رابطه با اسرائیل

این هم شعار است. دولت صهیونیستی اسرائیل بازوی امنیتی و نظامی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی در خاورمیانه است و باید مداوما تقویت شود. بدون چراغ سبز آمریکا و امپریالیست های اروپایی دولت نتانیاهو نمی توانست چنین نسل کشی در غزه به راه اندازد. امری که به روی توده های آمریکا به ویژه مهاجران و آن میان بیشترعرب ها و مسلمان تاثیر گذاشته و از زمره ی عواملی است که شکست حزب جمهوریخواه را در انتخابات میاندوره ای آمریکا رقم زد.

دولت اسرائیل به طور کلی از نظر سلاح و تجهیزات باید تامین شود و در نتیجه باید بودجه ای به آن اختصاص داده شود. در غیر این صورت این احتمال زیاد خواهد بود که وضع در کشورهای «دوست» و « متحد» آمریکا( باید گفت دولت های مزدور و نوکر صفت) در منطقه به ضرر منافع آمریکا چرخش کند. تازه یک لابی قدرتمند از سرمایه داران یهودی در حزب جمهوریخواه و نیز حزب دموکرات پشتیبان دولت صهیونیستی اسرائیل هستند و برای ونس منفعتی ندارد که با آنها دربیفتد و جز این چنین درافتادنی به ضد منافع سرمایه داران آمریکا است.

نظراتی که ونس در ارزیابی اشتباهات و نیز برنامه ی خودش می گوید چیزی جز شعارهایی برای پاک کردن آنچه موجب شکست حزب جمهوریخواه شد نیست.

ونس در لباس فریب ظاهر شده و هدف اش فریب کارگران و زحمتکشان و توده های آمریکایی است. ونس به عنوان یک سیاستمدار جمهوریخواه نمی تواند علیه منافع طبقه ی سرمایه داران حزب جمهوریخواه و حزب دموکرات گامی بردارد.

این البته به این معنا نیست که ممکن نخواهد بود اگر شرایط جور باشد ونس بتواند امر خویش را پیش برد و در آینده رئیس جمهور آمریکا شود همان گونه که ترامپ پیش برد.

در آمریکا دو حزب هستند که تعیین کننده ی همه چیز هستند. احزاب و سازمان های دیگر خواه میانه و خواه چپ واقعی – نه شبه چپی که در حزب دموکرات خود را «چپ» و «سوسیالیست» می نامند - در آمریکا ضعیف هستند و تنها جنبش های اجتماعی سهمگین در آمریکا از سوی طبقه ی کارگر و زحمتکشان و نیز شکست های سنگین در مداخلات خارجی و از سوی انقلاب های خلق های زیر سلطه و یا در جنگ های تجدید تقسیم امپریالیستی از دیگر امپریالیست های رقیب می تواند وضع را به نفع طبقه ی کارگر و زحمتکشان و به نفع انقلاب سوسیالیستی برگرداند.

هرمز دامان

نیمه نخست آبان 1405

 

درگذشت مهدی خانبابا تهرانی فعال سیاسی

  

مهدی خانبابا تهرانی روز سه‌شنبه ۲۸ مهر در سن ۹۲ سالگی و در اثر کهولت سن در آلمان درگذشت.  وی یکی از کادرهایی بود که طی دورانی از زندگی خویش در جنبش های چپ و دموکراتیک ایران دارای نقش بود. در خلال این دوران مبارزات وی به زندان افتاد، شکنجه شد، تبعید شد، شکست خورد و خلاصه ناملایمات را در زندگی خود تجربه کرد. فعالیت های خانبابا تهرانی به طور کلی در چارچوب مبارزات برای آزادی و دموکراسی و جمهوریخواهی جای می گیرد.

 

زندگی سیاسی خانبابا تهرانی نوسانات زیادی داشته و شش دوره در آن دیده می شود. دوره ای که در سازمان جوانان حزب توده و خود حزب توده است. دوره ای که از این حزب کنده شده و جزو بنیان گذاران سازمان انقلابی حزب توده می شود( در این دوره به چین می رود، زمانی که انقلاب بزرگ فرهنگی - پرولتاریایی در جریان است) پس از آن جدا شدن از سازمان انقلابی و فعالیت در کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور، دوره ی پیوست به جبهه  دموکراتیک ملی ایران و پس از آن به شورای ملی مقاومت و بالاخره همراهی با جمهوریخواهان.

این تغییر حزب و سازمان و جریان از جانب فردی که خود را کمونیست می دانسته اگر از جهان بینی ای یگانه و سفت و سخت برخوردار باشد و این بنیان و اصول در مسیر تغییرات پایدار بماند از یک جبهه به جبهه ی دیگر رفتن ممکن است درست و در یک مسیر انقلابی و مترقی قرار گیرد، اما اگر بنیانی یگانه و سفت و سخت و پایدار در این تغییرات وجود نداشته باشد و یا این بنیان و اصول چنانچه در آغاز وجود داشته اما در تغییر جبهه های بعدی از بین برود و جای خود را به یک جهان بینی و مبنا و اصولی غیر از آنچه در آغاز بود و دیدگاه هایی غیرانقلابی و رفرمیستی و یا از آن بدتر ارتجاعی بدهد آنگاه روشن است که این تغییرات نه نشانگر تغییراتی بر مبنای اصول بلکه بر مبنای تغییر ایدئولوژیک و موضع طبقاتی و از یک طبقه بیرون رفتن و در طبقه ی دیگری جای گرفتن، گمراهی، خودمحوری و دنبال کردن منافع و یا ماجراجویی های شخصی و یا بر مبنای فرصت طلبی خواهد بود.

تغییرات حزبی و جبهه ای خانبابا تهرانی از نمونه ای نیست که در آن یک جهان بینی انقلابی پایدار مارکسیستی - لنینیستی وجود داشته و وی بر مبنای این جهان بینی و به دلیل اشکالات احزاب و سازمان و جبهه هایی که وی آنها را ترک کرده است و به حزب و سازمان و یک جبهه به دیگری رفته است تا مبارزه ی خود را در آن پی گیرد. به گونه ای دیگر چنانچه در آغاز و در نخستین تجارب سیاسی اش در حزب توده، جهان بینی وی از مبنایی انقلابی برخوردار بود و در برخی تغییرات بعدی مانند کندن از حزب توده و برپا کردن سازمان انقلابی حزب توده بر جا مانده و میل به ژرف شدن پیدا کرد، اما به مرور رنگ باخت و دیگر تغییرات وی حتی اگر به دلیل اشکالات و انحرافات این سازمان ها و جبهه ها و یا عدم تداوم فعالیت های آنها و غیره بود اما این میان خود خانبابا تهرانی نیز دیگر فردی نبود که کماکان جهان بینی انقلابی خود را حفظ کرده و در این گیرودارها با تجربه تر از مبانی آن در انطباق با شرایط تغییر یافته دفاع کند. حتی اگر در مواردی کندن از این سازمان ها را برحق بدانیم اما جهان بینی و عمل آن فردی که از آنها کنده است دیگر نه جهان بینی انقلابی است و نه عمل لزوما انقلابی. 

برای نمونه اگر کندن وی از حزب توده که بسیاری از مبارزان واقعی چنین کردند را درست بدانیم و برپایی سازمان انقلابی حزب توده را که بر مبنای شکاف در جنبش بین المللی کمونیستی و بین مائوئیست های انقلابی و رویزیونیست های خروشچفی شکل گرفت یک گام درست در جهت وفاداری به همان جهان بینی انقلابی و طبقه ی کارگر ارزیابی کنیم، از این به بعد تغییرات به مرور نه در جهت وفاداری به چارچوب - بگذاریم از این که آیا چنین چارچوبی وجودی واقعی داشته است یا نه صرفا شور و حال همراه دانسته هایی نه چندان همه جانبه و ژرف بوده است - بل به سوی دموکراتیسم خرده بورژوایی است. و اگر تا موجودیت کنفدراسیون و حتی پیوستن وی به جبهه ی دموکراتیک را در چارچوب جهان بینی خرده بورژوازی دموکرات ارزیابی کنیم پیوستن به شورای ملی مقاومت و پس از آن گسست از آن و پیوست به جمهوریخواهان دیگر حتی در چنین چارچوبی هم قابل ارزیابی و تایید نیست.

آنچه ارزیابی خود خانبابا تهرانی از این چرخش های خود است نیز مزید بر علت است. در اینجا به ویژه تمرکز ما روی سازمان انقلابی و دورانی است که وی در گیرودار انقلاب فرهنگی در چین به سر می برد. نظرات وی در مورد انقلاب فرهنگی و مائوییست ها واقعا ذره ای ارزش توجه ندارد و تنها نشاندهنده ی خصومت وی با خط انقلابی مائوئیستی است( «خان بابا مروی بر یک زندگی سیاسی» مصاحبه تصویری خانبابا تهرانی با عنایت فانی). در این مصاحبه تهرانی در مخالفت با انقلاب فرهنگی چین و آنچه در آن اتفاق افتاد، نکات بسیار پرت و مغرضانه ای را می گوید که حتی ارزش فکر کردن نیز ندارند و بیشتر کینه ی پیش پاافتاده فردی را نشان می دهند که از یک جهان بینی انقلابی بریده است و اکنون حتی نمی داند چگونه باید با آن مبارزه کند و تنها در پی شاد کردن و تایید رویزیونیست ها، رفرمیست ها و مرتجعین است.

 یک مائوئیست می تواند اشکالات و انحرافات سازمان انقلابی حزب توده را به درستی بررسی و تحلیل کند و بریدن از این سازمان را درست بداند( همانگونه که بریدن از حزب توده ی رفرمیست و بعدها خیانتکار درست بود). بسیاری که حتی عضو این سازمان نبودند اما حرکت آن را دنبال می کردند این تحلیل را صورت دادند اما راه درست را در نفی مارکسیسم – لنینیسم ندیدند بلکه ادامه ی آن دیدند.

 سازمان انقلابیون کمونیست که با استواری به روی جهان بینی مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی که در آن زمان «مارکسیسم- لنینیسم(اندیشه ی مائوتسه دون)» خوانده می شد ایستاده بود و بعدها با اتحاد با گروه فلسطین سازمان اتحادیه ی کمونیست های ایران را پدید آورد  از آن زمره بود.

اما پایان فعالیت سیاسی خانبابا تهرانی صرفا رویزیونیسم، لیبرالیسم و جمهوری خواهی بود.

به این ترتیب خط تحول وی از دمکراسی کمونیستی کارگری که البته وی در آن یک اندیشه پرداز نبود و نشد، به دموکراسی خرده بورژوایی و سپس رفرمیسم و دموکراسی بورژوایی بوده است. آنچه در این خط تحول برجسته است، وفاداری نسبی وی به دموکراسی و آزادی و حداقل نرفتن طرف حکومت یا سلطنت طلبان است. و ارج وی نیز اگر تمامی این نوسانات را کنار گذاریم در همین تداوم مبارزه ی وی در راه جمهوریخواهی و دموکراسی بورژوایی است.   

      

با عرض پوزش از دیرکرد این نوشته،

گروه ما درگذشت مهدی خان‌بابا تهرانی را به خانواده و بستگان وی و پیروان راه آزادی و دموکراسی در ایران تسلیت می گوید.

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

16آبان 1405

Thursday, November 5, 2026

انتخابات آمریکا، شکست حزب جمهوریخواه و پیروزی حزب دموکرات

 

انتخابات میاندوره ای کنگره آمریکا برگزار شد و حزب دموکرات در مجالس نماینده گان و سنا پیروزی چشمگیری بر حزب جمهوریخواه به دست آورد. این پیروزی محدود به ایالت هایی نبود که امکان پیروزی حزب دموکرات پیش بینی می شد بلکه به برخی از ایالت هایی که حزب جمهوریخواه دهه ها بود که بر آنها تسلط داشت نیز کشیده شد و در این ایالت ها نماینده گان حزب دموکرات بر حزب جمهوریخواه برتری یافتند.

اکنون ترامپ در وضعیتی قرار گرفته که یا باید مصوبات مجلس را وتو کند و یا این که با نماینده گان حزب دموکرات همکاری کند. بر سیاق عادت ترامپ از هر دو سو سخن گفت. هم از وتو حرف زد و هم گفت که وتو نمی کند و یا پس از وتو با حزب دموکرات همکاری خواهد کرد.

علل شکست حزب جمهوریخواه و ترامپ

در شکست حزب جمهوریخواه و  پیروزی حزب دموکرات هم مسائل و مشکلات داخلی آمریکا نقش داشته اند و هم سیاست خارجی دولت ترامپ.

تورم و گرانی و افزایش رنج کارگران و زحمتکشان و توده های زیرستم آمریکا

در این  خصوص مهم ترین دلایل وضع اقتصادی کارگران و زحمتکشان و لایه های پایینی طبقه متوسط آمریکا است.

دوران دوساله ریاست جمهوری ترامپ برای مردمی که به وی با هزاران امید( و امیدهایی واهی!) رای دادند جز رنج و ناراحتی و مشقت چیزی به ارمغان نیاورده است.

نخستین و مهم ترین مورد ادامه ی بحران اقتصادی آمریکا( که در این خصوص آمریکا تنها نیست و این بحران در بیشتر کشورهای امپریالیستی اروپایی تداوم یافته است)، تورم و گرانی تقریبا ماهانه ی مواد غذایی و دیگر نیازهای توده ها از جمله مسکن است. این تورم و گرانی تقریبا از همان ماه های نخست اجرای سیاست تعرفه های ترامپ و جدال های تجاری آمریکا با کشورهای گوناگون شدت گرفت. در این خصوص ترامپ به مردم آمریکا می گفت که این افزایش بهای کالاها زود گذر است و با برگشت سرمایه ها از کشورهای دیگر و همچنین جذب سرمایه گذاری های خارجی وضع به سرعت تغییر خواهد کرد. تورم و گرانی کاهش خواهد یافت و بیکاری بسیار کمتر از پیش خواهد شد. وضع اما نه تنها به هیچ وجه بهبود نیافت بلکه ماه به ماه بدتر هم شد.

جنگ با حکومت اسلامی

افزون بر این جنگ با حکومت اسلامی که از تقریبا نه ماه پیش آغاز شد( آمریکا در جنگ نخستین دوازده روزه آنچنان درگیر نبود) جدا از مشکلات و تلفات جانی آن برای آمریکا، به روی سوخت و گازوئیل و بنزین اثر گذاشت و بالا رفتن بهای سوخت موجب افزایش بهای کالاهای دیگر و همچنین بهای مسکن و خدمات گردید. جنگ با حکومت اسلامی بر خلاف وعده ی ترامپ و حزب اش در مورد درگیر نشدن در جنگ های درازمدت منطقه ای صورت گرفت و از نظر مردم آمریکا دلایل قانع کننده ای نداشت.

تداوم جنگ اوکراین

همچنین باید از تداوم جنگ اوکراین صحبت کرد که تاثیرات خودش را به روی اقتصاد کشورهای امپریالیستی اروپایی و آمریکای شمالی ادامه داد.

سیاست های ضد مهاجر و نژادپرستانه ی ترامپ

بحران و گرانی و بالارفتن هزینه های توده ها تنها علل شکست نبودند و مسائلی مانند سیاست ترامپ در مورد مهاجران و نیز گرایش های نژادپرستانه و ضد زن ترامپ و هواداران اش نیز در این مورد نقش داشتند.

اختلافات با کشورهای اروپایی

به این ها باید افزود کشاکش های عموما بی نتیجه ی با شرکای اروپایی که باید بودجه ی نظامی خود را افزایش دهند و برخی جاه طلبی های ترامپ و حزب اش در مورد اینکه گروئنلند به آمریکا داده شود، کانادا جزو ایالت های آمریکا شود و به ویژه سیاست ترامپ در مورد اوکراین که موجب شد دولت های اروپایی در جنگ با حکومت اسلامی تقریبا منفعل بمانند و حتی در مواقعی ضد این سیاست ها موضع بگیرند و یا اقدام کنند و...

شخصیت ترامپ و فساد خانواده اش

در پایان باید از شخصیت خود ترامپ و اداو واطفارهایش صحبت کرد که گاه یک لمپن می شود و گاه «هنرمند»، گاه یک ژیگولو و گاه یک هیولا و بالاخره می خواهد متین و مودب هم باشد و افزون بر این از فساد خودش و خانواده اش و برخی خبرها دال بر اینکه خانواده و بستگان اش از موقعیت دولتی استفاده کرده و امتیازهایی به دست آورده اند. 

به این ترتیب مسائل زیادی دست به دست هم داده تا این شکست را رقم بزنند و شرایط پیروزی دموکرات ها را فراهم کنند. در این میان این مسائل تورم و افزایش قیمت کالاها و سخت شدن زندگی به همراه برپایی جنگ با حکومت اسلامی می توانند مهم ترین باشند.

شکل اعتراض توده های امریکایی در همراهی با جنبش های توده ای در اروپا - رای نه به نمایندگان حزب جمهوریخواه!

آن واکنشی که توده های مردم آمریکا در انتخابات نشان دادند و دست رد زدن بر نماینده گان حزب جمهوریخواه، شکل «آرام تر» و «مودبانه تر» آن جنبش و خروشی است که در کشورهای امپریالیستی اروپایی بر علیه دولت ها و به سبب تورم و گرانی کالاهای مورد نیاز زندگی و بهای مسکن و نیز حذف خدمات اجتماعی دولت در آموزش و بهداشت و خدمات عمومی به راه افتاده و ادامه یافته است.

اگر دانش آموزان و دانشجویان و کارگران و دیگر گروه ها و طبقات زیرستم در کشورهای اروپایی به خیابان ها آمدند و فریاد زدند و شعار دادند و خواهان رفع مشکلات خود شدند، در آمریکا با توجه به امکان تحرک در انتخابات جاری، توده های مردم از آن استفاده کرده و صدای فریادشان را در انتخابات به گوش سرمایه داران غارتگر امریکایی رساندند.

در مورد کشورهای امپریالیستی اروپایی می توان گفت با وجود اینکه جنگ اوکراین و هزینه هایی که بابت آن کرده اند و نیز جنگ آمریکا با حکومت ولایت فقیه و گرانی سوخت روی زندگی آنها توده ها تاثیر گذاشته بود اما این کشورها خود مستقیما در جنگی درگیر نبودند اما تجلی مخالفت توده ها بسیار شدیدتر از مخالفت توده ها در آمریکا بود. جدا از مسائل دیگر این شاید تا حدودی هم به تاریخ و سابقه ی مبارزات طبقاتی در کشورهای اروپایی برگردد و نقش تشکلات صنفی و سیاسی موجود در این کشورها.

 رای به نماینده گان حزب دموکرات به علت راضی بودن از سیاست های این حزب نبود!

به واقع همان گونه که گفته می شود توده های مردم آمریکا از برنامه های اقتصادی و سیاسی ترامپ ناراضی بودند و برای همین به نماینده گان حزب دموکرات رای دادند نه به این دلیل که این نماینده گان آش دهن سوزی بودند. به ویژه این که دو سال پیش حزب دموکرات انتخابات ریاست جمهوری را بد جوری به ترامپ و حزب جمهوریخواه باخته بود.

پس این بیشتر به حقیقت نزدیک است که توده های آمریکایی می خواستند از شر سیاست های ترامپ راحت شوند تا این که فکر کنند که با انتخاب نماینده گان دموکرات گشایشی غریب در زندگی شان حاصل می شود. در بیشتر کشورهای امپریالیستی اروپایی همزادان حزب دموکرات در قدرت بوده و هستند اما وضع بحران اقتصادی و تورم و گرانی کمابیش مانند آمریکا بوده است.

 تفاوت برجسته این است که این کشورها هزینه هایی که ترامپ با دخالت در امور ایران و جنگ با حکومت اسلامی به روی دست مردم آمریکا گذاشت نگذاشتند. جالب تر این که با وجود مشکلات بیشتر توده های زحمتکش آمریکایی، آن حال جنبش و گردهمایی و راهپیمایی های خیابانی و شعارها و درگیری هایی که پس از آن به ویژه در فرانسه پیش آمد را در آمریکا پیش نیاوردند و ظاهرا مشکل در حال حاضر مانند صربستان از طریق انتخابات حل شد.

حزب دموکرات جناحی دیگر از سرمایه داران امپریالیستی است

با توجه به سابقه ی حزب دموکرات این تصور واهی است که فکر شود با انتخاب نمایندگان حزب دموکرات بحران اقتصادی و رکود و گرانی کالاها متوقف شده و وضع وارونه خواهد شد. بحران اقتصادی و افزایش هزینه های زندگی توده ها که از سال 2008 آغاز شد اکنون بیش از 18 سال است که تداوم یافته و در تمامی دوران 12 ساله ی حکومت حزب دموکرات( دو دوره اوباما و یک دوره بایدن) نیز قطع نشده است.

باری باید به روی این نکته تاکید کرد که احزاب جمهوریخواه و دموکرات هر دو حزب جناح های  یک طبقه ی واحد یعنی طبقه ی سرمایه داران بزرگ آمریکا و کلا طبقه ی مسلط بر امپریالیسم آمریکا هستند.

این که حزب دموکرات تلاش می کند برخی گرایش های سوسیال دموکرات و سوسیالیست( طبعا منظور ما از این واژه ها بیشتر جایگاهی است که برخی از این گونه احزاب در صد و اندی سال اخیر در برخی از کشورها داشته اند یعنی احزاب سرمایه داران متوسط و کوچک و در بهترین حال لایه های بالا و میانی طبقه ی خرده بورژوازی و نه احزابی که نماینده ی سرمایه داران امپریالیست بودند) را درون خود جای دهد بیشتر از جهت همان رقابت اش با حزب جمهوریخواه است و نه برای اینکه چنین دیدگاه هایی بر آن مسلط است و مثلا حزب دموکرات نماینده ی سرمایه داران لیبرال ها و یا دمکرات های طبقه ی میانی و از آن بدتر چپ هاست.

توجه این حزب به مسلمانان آمریکایی با کاندیدکردن افرادی مانند ممدانی در انتخابات فرمانداری نیویورک و یا نماینده ی مسلمانی که اخیرا در میشیگان به مجلس نمایندگان راه یافته و همچنین مهاجران آمریکای جنوبی و مرکزی(«لاتین تبارها») و یا بومی ها نیز از همین جهت است. در کنار آن با استفاده از این گرایش ها و گاه میدان دادن به آنها در صورتی که بُرایی داشته باشند این گرایش ها به وسیله ی دستگاه حاکم کنترل می شوند و توده های پیروی آنها به گرایش های رادیکال تر سمت و سو پیدا نمی کنند.

 ذوق زده گی«شبه چپ» های ایرانی

از این رو باید آن دسته از «شبه چپ» های ایرانی را که آب از لب و لوچه شان آویزان شده و با انتخاب چند نماینده از گرایش های سوسیال دمکرات و یا سوسیالیست امید به دست آوردن قدرت سیاسی در آمریکا را دارند افشا و رسوا کرد. پر قدرت ترین از این دارودسته های سوسیال دمکرات و سوسیالست در کشورهای امپریالیستی اروپایی( از خود آلمان گرفته تا فرانسه و اسپانیا و پرتغال و انگلستان) بارها سرکار آمدند اما نه تنها آبی از آب در کشورهای امپریالیستی تکان نخورد بلکه توانستند در پوشش این مفاهیم و نسبت ها برخی از بدترین سیاست ها را پیش برند.

تاثیر انتخابات به روی سلطنت طلبان مزدور آمریکا           

و اما سران مزدور سلطنت طلبان و بوق های متعفن تبلیغاتی شان! آنها از نتایج انتخابات عزا گرفته اند. امیدشان این بود که ترامپ بالاخره به رسمیت شناسدشان و با بمب و موشک و غیره و خرابی و کشتار توده ها در ایران، حکومت اسلامی را سرنگون کند و آنها را سرکار بیاورد. گرچه این امیدی واهی بود و حکایت ترامپ و حکومت اسلامی حکایت دور و درازی بوده است با این حال امیدی بود و داشتند. هم دولت نتانیاهو در اسرائیل پشت و پناهشان بود و هم دل به ترامپ و جمهوریخواهان بسته بودند.

اما حالا چه؟

حتی اگر ترامپ در دوسال باقی مانده ی ریاست جمهوری اش بازهم به حکومت اسلامی حمله کند که بعید نیست اما مشکل که بخواهد و یا مجموع شرایط اجازه دهد آن را سرنگون کند و این سلطنت طلبان را بر سرکار بیاورد. طرفه آنکه برای سرنگونی حکومت اسلامی باید حمله زمینی کند که با وجود مشکلات این امر و نیز مخالفت های درون حزب جمهوریخواه و دموکرات ها در کنگره امری دور از ذهن است.

با این همه ترامپ در دو ماه آینده و تا زمانی که مجالس تازه آغاز به کار کنند می تواند به ایران حمله کند و نیز پس از آن اگر مصوبات مجلس برخلاف سیاست وی بود با وتوی مصوبات مجلس می تواند سیاست خودش را پیش برد اما حمله برای تغییر در حکومت اسلامی با حمله برای سرنگونی دو امر متفاوت است.

از این رو به احتمال زیاد نقش سلطنت طلبان همان بوده که تا کنون بوده است. تخریب جنبش و انقلاب توده ها و اجازه ندادن به رشد آن و همچنین اجازه ندادن به رشد نیروهای انقلابی چپ و دموکرات و مترقی که در جنبش رو بیایند و نیز بستن راه ها برای اینکه در خارج این نیروها بتوانند خود را به عنوان جایگزین طرح کنند. تا کنون همین بوده و بس! و این نقش گرچه لطماتی به انقلاب توده ها و گروه های انقلابی چپ و مترقی زده است اما حدو حدودش همین بوده است. 

در مورد حکومت ولایت فقیه آنها تا کنون مترسکی برای ترساندن ان بوده اند و اگر اینجا و آنجا این رضا پهلوی را دعوت می کنند بیشتر برای آن است که حکومت اسلامی را بترسانند و نه اینکه برنامه ای صددرصدی برای جایگزینی طرح شده و این دعوت ها زمینه سازی برای این جایگزینی باشد.

اما سلطنت طلبان نوکر صفت با این در پوست گردو فرو رفتن دست ترامپ و نیز مشکلات دولت نتانیاهو در اسرائیل، باید دست به دامن سران حزب دمکرات شوند تا آنها را تحویل بگیرند.

حال سلطنت طلبان باید آن های و هویی که بر سر سیاست های کارتر در دوران منتهی به انقلاب 57 به راه انداختند که چرا چنین و چنان کرد و چرا سیاست «فضای باز» را دیکته کرد و چرا شاه را از کشور بیرون کردند و ... را تغییر دهند و کمی «تر و تمیز» و مودبانه در مورد حزب دموکرات صحبت کنند و نشان دهند که برای آنها سرسپرده گی و نوکری طبقه ی حاکم آمریکا مهم است. حزب جمهورخواه و دموکرات اش فرقی نمی کند!

حکومت ولایت فقیه

واکنش سران حکومت ولایت فقیه و نوچه های خیابانی شان نیز به نوبه ی خود جالب است. طبق معمول های و هوی سر داده و از «پیروزی» خود سخن گفتند. آنها هستند که با بستن تنگه ی هرمز و اجازه ندادن به خروج نفت چنین و چنان کرده اند. آنها هستند که با شلیک موشک به کشورهای خلیج و پایگاه های آمریکا چنین و چنان کرده اند.

 و در این هیاهو که عموما و هیچ گاه و هیچ زمانی قطع نشده است تنها چیزی که رنگ باخته و گم می شود ضربات هولناکی است که در این چند سال اخیر و در غزه و لبنان و سوریه و خودشان در داخل خورده اند و به هته و پته افتاده اند. افزون بر آن مصیبت هایی است که خواه از نظر جانی و خواه مالی به توده های کشور وارد کرده اند:

 اگر واقعا شما پیروز شده اید احزاب را آزاد کنید و همچون انتخابات آمریکا، انتخابی برگزار کنید و نشان دهید آن وضعی که برای ترامپ و حزب اش در آمریکا پیش آمد در داخل برای شما پیش نمی آید!؟ نکرده اید و نمی کنید و نخواهید کرد! زیرا به خوبی می دانید که وضع تان هزارها برابر بدتر از وضع ترامپ و حزب اش در داخل آمریکاست.

با توجه به اینکه جناح جنگ طلب شکست حزب جمهوریخواه و ترامپ را پیروزی خود جا می زند و در صورتی که عملا چرخشی در سیاست های ترامپ ایجاد شود، این احتمال وجود دارد که از فضای شلوغ بازار پیروزی ای که خود به پا کرده و تغییر سیاست آمریکا استفاده کرده و ضرباتی به جناح تفاهم طلب وارد کند و موازنه ی قدرت جناح ها در داخل کشور را باز هم بیشتر به نفع خود تغییر دهد. 

توده ها در ایران و انتخابات آمریکا

اما اگر خواه در نتیجه ی فشار حزب دموکرات ها در کنگره به ترامپ( البته اگر حزب دموکرات همان گونه که گفته است واقعا بخواهد با جنگ با حکومت اسلامی پایان دهد) و خواه در نتیجه ارزیابی اشتباهات سیاست های حزب جمهوریخواه و ترامپ، سیاست های ترامپ و حزب اش در مورد حکومت اسلامی تغییر کند و بخواهند با تفاهم و توافق به جنگ خود پایان دهند وضع ذهنی و عینی توده ها در ایران تغییر خواهد کرد.

نخست این که شاید این همه توجه توده های مردم و به ویژه بخش هایی از جوانان و لایه های طبقه ی میانی به انتخابات در اسرائیل و آمریکا که در چند دهه ی اخیر مانند نداشته، از جهت امید داشتن به نتایج این انتخابات در سرنوشت شان و اینکه انتخاب نتانیاهو و حزب ترامپ بتواند مسیر سرنگونی حکومت ولایت فقیه را هموار کند و تحقق بخشد، رنگ بازد و شکل یک کنجکاوی معقول و از موضع همراهی با توده های کارگر و زحمتکش آمریکا را پیدا کند.

و دوم: با تغییر در سیاست های امپریالیسم در مورد حکومت اسلامی و ایران( تاکید می کنیم اگر چنین تغییری صورت گیرد) می توان امید داشت که اتکای به خود توده ها جای خود را پیدا کند و مبارزه ی توده های مردم دوباره تحرک خود را از سر گیرد و دنباله ی خیزش دی ماه 1404 در ابعادی گسترده تر از سر گرفته شود.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

چهاردهم آبان 1405

Tuesday, November 3, 2026

تداوم مذاکرات و احتمال آغاز جنگ گسترده از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل

 

تداوم مذاکرات و احتمال جنگ سوم

آنچه از اخبار و گفته های دو سوی درگیری بر می آید این است که دورهای تازه ی مذاکره برای تفاهم و توافق که به وسیله ی میانجی ها صورت گرفته است، نتیجه ای آنچنانی نداشته است. میانجی ها، مقامات نظامی پاکستان و ترکیه و عربستان آمدند که تا حدودی تداوم مذاکرات و رساندن پیام ها اما بیشتر برای هشدار به حکومت اسلامی و نیابتی اش حوثی های یمن بود و این که این کشورها( و در درجه ی نخست ترکیه و پاکستان) اتحاد نظامی دارند و در مقابل حملات حکومت اسلامی و یا حوثی ها به عربستان بی تفاوت نخواهند بود. پس از آن قطری ها که به هر حال از ادامه ی جنگ و گسترده شدن آن بیمناکند آمدند و تا کنون خبری مبنی بر این که گامی جدی و مثبت در راه توافق برداشته شده است بیرون نیامده است. ادامه ی آخرین دور مذاکرات در قطر نیز گویا بی نتیجه بوده است. در مورد نامه ی ونس معاون ترامپ به محسن رضایی و پیشنهادهای وی برای توافق و نرفتن به سوی جنگ نیز حکومت چیزی بروز نداد و تا کنون روشن نشده که نتیجه چه بوده است. با این حال ونس به ادامه ی مذاکرات و رسیدن به تفاهم اظهار خوشبینی کرده است و ترامپ هم گفته قصد حمله ی گسترده به ایران را ندارد. همه چیز میان مذاکره و رد و بدل کردن پیام و شرط و شروط و  آغاز جنگی دیگر در نوسان است.

از این سوی انتخابات سوم نوامبر فردا انجام می شود و آن گونه که از ظواهر بر می آید و اینجا و آنجا برخی سناتورها و نیز نزدیکان به دولت و ارتش بر مبنای اطلاعات خود از نقشه و اهداف تازه گفته اند ترامپ و دولت اش آماده برای دور تازه ای از حملات و جنگ هستند و برنامه آنها برای تخریب مراکز هسته ای و نیز موسسات ساخت سلاح و همچنین تاسیسات انرژی ایران بسیار گسترده تر و شدیدتر از گذشته است. همچنین می توان گفت که شاید حمله با تخریب تاسیسات اتمی و نظامی و انرژی  پایان نیابد و اهداف دیگری نیز داشته باشند و بخواهند بخش هایی از خاک ایران را - به احتمال جزایر و یا برخی مناطق مرزی - اشغال کنند.

این همه در حالی جریان یافته که خبرهایی مبنی بر درگیری ها تازه ای میان آمریکا و حکومت اسلامی و در پی شلیک موشک از جانب سپاه پاسداران به هواپیمای نظامی آمریکا نشر یافته است. آمریکا می گوید در پاسخ به این شلیک سپاه، حمله ای به پرتابگرهای موشک در قشم انجام داده است و آنها را منهدم کرده است. در عین حال گفته که طی تمامی این مدت که جنگ نبوده است حملات ریز و درشتی که آنها را دفاعی و در پاسخ به حملات سپاه نامیده به جای به جای ایران صورت داده است. 

ذات امپریالیسم هاری و دخالت و تجاوز و فتنه گری است!

ذات امپریالیسم پلید است و هرگز نمی تواند از خصلت گرگ بودن و درنده بودن اش دست بردارد.

سران آمریکا اعلام کردند که آنها کودتای 28 مرداد را علیه دولت قانونی مصدق سازمان دادند و حکومت سلطنتی نوکرشان محمدرضا شاه را برقرار کردند و 25 سال هم از وی همه گونه پشتیبانی کردند و این اعلام را به این معنا گرفتند که از این پس سر به راه شده و دیگر در امور داخلی ایران دخالت نخواهند کرد. اما توبه ی گرگ مرگ است. چیزی نگذشت که به خود حق دخالت دادند و به ایران حمله کردند و کشتند و ویران کردند.

بهانه های ترامپ و دولت اش که اتمی شدن حکومت اسلامی بود حتی برای امپریالیست های اروپایی هم قانع کننده نبود. در واقع دولت های اروپایی که شرکای آمریکا هستند به خوبی می دانستند که با برجام می توانند حکومت ولایت فقیه را کنترل کنند اما ترامپ و جمهوریخواهان سهم بیشتری می خواستند و همین بود که برجام را دور انداختند.

از سوی دیگر در ایران جنبشی بزرگ در جریان بود. از 1388 به این سو این جنبش گستردگی و شدت بیشتری یافت. و در دی ماه 1404 این احتمال که به یک انقلاب تکامل یابد بسیار بود. و این برای ترامپ و آمریکا نه تنها رویداد خوبی نبود بلکه بسیار ترسناک بود!

دلایل واقعی امپریالیسم آمریکا برای حمله به ایران

به واقع آنچه که ترامپ و دولت جمهوریخواه وی را سبب شد که به این حملات وحشیانه به خاک ایران و مردم ایران دست زنند در درجه نخست و بیش از همه امکان بروز انقلاب در ایران و امکان براندازی حکومت به وسیله ی یک انقلاب توده ای بود. آنها نمی توانستند تصور کنند که حکومت اسلامی به وسیله ی انقلابی توده ای سرنگون شود و در ایران یک دولت انقلابی و یا مترقی دموکراتیک و ملی روی کار آید. و این جدا از تاثیراتی بود که چنین انقلابی - و در صورت سرنگونی حکومت اسلامی - سرنگونی چنین حکومتی می توانست در منطقه بگذارد. کافی است نگاه کنیم که آمریکا با انقلاب مصر و تونس و سوریه و دیگر کشورهای عربی چه کرد و چگونه تمامی تلاش هایش را به کار برد تا آنها را به وسیله ی نوکران بومی خود سرکوب و یا منحرف کند. چگونه در مصر و با مانورهای گوناگون سیسی مزدور را به توده های مصری قالب کرد!

در درجه ی دوم مساله رقابت با امپریالیسم روسیه و حتی با امپریالیست های اروپای غربی بود که دولت ترامپ با آنها اختلاف پیدا کرده بود. روسیه سرش گرم اوکراین بود و امتیازاتی که می توانست در جنگ با اوکراین بگیرد، و این برای ترامپ بد نبود!

در درجه ی سوم امپریالیسم آمریکا می خواست ایران را تصاحب کند و تمامی امتیازات این سرزمین را مال خود کند. از نفت گرفته تا سرمایه گذاری در صنایع و واردات و صادرات و غارت نیروی کار ارزان و خلاصه آنچه امپریالیسم می تواند از یک کشور زیرسلطه بگیرد و ببرد.

این ها اساس مساله ی تجاوز آمریکا به ایران و تحمیل خسارات مالی و جانی فراوان و نه تنها به حکومت که برای مردمی که نزدیک به پنج دهه زیر ستم آن به سر می بردند اهمیت چندانی نداشت، بلکه به خود مردم ایران است.

 و این تجاوز و دخالت آشکار را به ظاهر زیر «خدمت به مردم ایران» انجام می دهد. توده ها در ایران حکومت اسلامی را نمی خواهند و می خواهند آن را سرنگون کنند و حکومتی از آن خود و دموکراتیک و مستقل بر سر کار آورند و امپریالیسم آمریکا و دولت ترامپ می خواهد یاری شان کند! این از فریب ها و حقه های بزرگ امپریالیسم آمریکا بوده و هست.

در این گیرودار اتمی شدن حکومت اسلامی و مساله ی موشک های دوربرد و دسته های نیابتی گرچه برای آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل اهمیت داشتند اما بیشتر صورت قضیه بودند تا واقعیت آن.

دو نقشه آمریکا برای گسست در فرایند انقلاب توده ای و برجسته کردن سلطنت طلبان به عنوان یگانه جایگزین حکومت کنونی

بگذار تا در مورد همین مساله ی انقلاب تامل کنیم!

 دو نقشه ی آمریکا یکی گسست در فرایند رو به پیش انقلاب و قطع آن به وسیله ی تجاوز و جنگ و گرفتن ابتکار تغییر در اوضاع در دستان خود بود. دولت ترامپ به همراه جانی و شیاد همراهش نتانیاهو به ایران حمله کردند و عملا جنبش توده ها را دچار انفعال کردند. 

سوی دیگر این برنامه تقویت جریان مزدور سلطنت طلب رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی هایش بود.

با تبلیغ و ترویج فریبکارانه و متقلبانه ی و دست کاری در حساب های شبکه های اجتماعی، پایگاه محدود ناچیز آنها را بسیار وانمودند و چند گروه و چند شعار را صدها و هزارها کردند و این سان بخش هایی از توده ها را فریب دادند. در خارج نیز مشتی لمپن و نواده گان شعبان بی مخ و دارودسته ی مزدور کودتاگرش را به جان گروه های مخالف انقلابی و ملی و مترقی انداختند. و این دارودسته نیز با کمک دولت ها و پلیس هاشان توانستند چند تظاهرات بر پا کنند و خودشان را فراخوان دهنده و همه کاره بخوانند و تلاش کنند مخالفین حکومت ولایت فقیه را که سالیان سال در مبارزه بودند به حاشیه رانده و دچار انفعال سازند.

به این ترتیب ایجاد انفعال در جنبش توده ها و برجسته کردن نقش سلطنت طلبان در جنبش موجود از طریق نفوذی که در برخی لایه های طبقه میانی داشت و نیز شیادی و تقلب و به نام اینان کردن مبارزه و جنبش توده ها از یک سو و منفعل کردند نیروهای مخالف در داخل و خارج از کشور از طریق حملات وحشیانه به گردهمایی ها در داخل( مراسم سوگ در مشهد نمونه ی مهم آن بود) و پشتیبانی پلیس دولت های غربی از آنها و در این میان طرح حکومت رضا پهلوی به عنوان یگانه جایگزین حکومت اسلامی از سوی دیگر دو وجه اساسی طرحی یگانه بود. انقلاب و مخالفین انقلابی و مترقی حکومت باید بیرون از گود قرار می گرفتند و گرچه هدف امپریالیسم آمریکا سرنگونی حکومت نبود اما اگر قرار بود جایگزینی طرح شود باید سلطنت طلبان این جایگزین می بودند.   

باری امپریالیسم فتنه گر است و به هیچ اعترافی به اشتباه و دخالتگری پایبند نبوده و به هیچ صراطی مستقیم نخواهد شد. در 28 مرداد دخالت کرد و کودتا کرد و در 1404 بازهم در امور ایران دخالت کرد و این بار به شکل جنگ علیه حق تعیین سرنوشت خلق ایران.

حکومت ولایت فقیه

آنچه که برنامه ی امپریالیسم آمریکاست حداقل تا کنون سرنگونی حکومت نبوده و اگر سران حکومت با ترامپ بسازند، نخواهد بود. حتی در حملات نخستین و جنگ چهل روزه چنین اهدافی دنبال نمی شد. هدف لایه برداری از راس حکومت بود. اینکه چند لایه برداشته شود و حکومت سرنگون شود بیشتر به خواب و خیال می ماند. هدف همچنان که بارها ترامپ گفته است لایه برداشتن بود تا لایه هایی رو آیند و قدرت را به دست گیرند که مشکلی با کنار آمدن با آمریکا نداشته باشند. اکنون بیش از پیش این امر روشن شده است.

اما کدام لایه ها!

هدف اساسی ترامپ برداشتن لایه ای و یا حداقل بخش مهمی از لایه ای بود که بیشترین میزان سهم را از اقتصاد و قدرت سیاسی در ایران داشت یعنی باندهای مسلط بر دفتر رهبری و باندهای اصلی مسلط بر سران سپاه.

این باندها که سروسری هم با امپریالیسم روسیه و چین داشتند نمی خواستند با امپریالیسم آمریکا کنار بیایند( آنها موافق برجام نبودند و علیه روحانی و ظریف کار نکرده باقی نگذاشتند). اکنون آنها که مخالف توافق هستند و یا پیشنهادهایی برای توافق می دهند که روشن است ترامپ آنها را نمی پذیرد( مانند آنچه در سفر به آمریکا پیش کشیدند و یا اکنون در این مذاکرات با میانجی های قطری پیش می کشند) می خواهند جنگ را ادامه دهند. آنچه آنها می دانند این است که توافق تنها به مساله ی هسته ای و موشک ها و نیابتی ها محدود نمی شود بلکه آنچه امریکا می خواهد سرمایه گذاری در ایران و داشتن سهمی بزرگ از خوان ایران است و این جز با محدود کردن قدرت اقتصادی و سیاسی آنها نمی تواند صورت گیرد.

آمپریالیسم آمریکا می خواهد حکومتی مطیع همچون شاه سابق در ایران روی کار آید و منافع امپریالیستی وی را تامین کند. بدون چنین حکومتی و بدون چنین تآمینی این جنگ نه تنها هیچ ارزشی برای آمریکا نمی تواند داشته باشد بلکه خسارات و هزینه های فراوان نیز به روی دوشش می گذارد. این همه لشکرکشی و این همه تحمل ترکش های جنگ همچون بالارفتن قیمت نفت و گاز و انرژی و غیره صرفا برای مساله ی برچیدن چند سایت اتمی و چند گروه نیابتی نیست، بلکه برای رام و مطیع کردن حکومت ولایت فقیه و آوردن آن به بلوک امپریالیستی غرب است.

از این رو جناح جنگ طلب به خوبی می داند که ادامه ی این راه حتی اگر بر سرکار بمانند، که آمریکا مشکلی با آن ندارد به شرط این که نوکران سربزیری باشند، اما این درجه از امتیازات و منافعی را که اکنون دارند نخواهند داشت. این مساله ی اصلی برای جناح جنگ طلب است: از دست دادن قدرت کنونی خود. این که این ها می گویند به آمریکا نمی توان اعتماد کرد برای این است که از عاقبت تفاهم و توافق و سازش بیمناکند.

آما این یک سر قضیه است. سر دیگر آن این است که این جناح به چه بهایی می خواهد موقعیت اقتصادی و سیاسی خود را در ایران و با این حکومت حفظ کند؟

این ها می گویند بقای حکومت در خطر است اما در واقع نه بقای حکومتی به نام ولایت فقیه بلکه بقای خودشان با آنچه به عنوان «هویت» برای این حکومت رقم زده اند، و خودشان هم به آن پایبند نیستند، ممکن است در خطر باشد. هویتی که تنها خودشان از آن صحبت می کنند و برای جناح تفاهم طلبان چندان ارج و ارزشی ندارد.

می گویند می خواهند بجنگند و تهدید می کنند که جنگ را نه تنها منطقه ای بلکه جهانی اش خواهند کرد. اما بر فرض اگر چنین کنند عاقبتی بدتر در انتظارشان خواهد بود. یعنی حتی این امکان را که با سازش با آمریکا بتوانند در حکومت تغییر یافته موقعینی داشته باشند از دست خواهند داد.

می گویند اگر قرار است ما نباشیم بهتر است ایران هم نباشد. راستی اگر آنها هم که پیش از اینان بودند این گونه فکر می کردند حکومتی نبود که این ها بتوانند تصاحب اش کنند!

این دارودسته در شیپور می کنند که «آخر الزمانی» اند اما جز بخشی از احمق ترین شان که خیالاشان مسموم است بقیه این قدر احمق نیستند که از خیر این ثروت و قدرت و مکنت بگذرند و «آخر زمانی» و «شهید راه خدا» شوند. این گونه حرف می زنند برای اینکه برخی از ابلهان حزب اللهی بسیجی را که گمان می کنند در راه خدایشان می جنگند قربانی زیاده خواهی و جاه طلبی خود کنند.

به احتمال اگر ضربات سختی بخورند و درست آنجا که فکر می کنند دیگر راهی به پیش ندارند تسلیم شده و وطن فروشی و کثافت و پلیدی واقعی خود را که تا مغز استخوان شان است، و این را در رابطه شان و واداده گی شان و سجده شان در مقابل امپریالیسم روسیه و دولت مرتجع و غارتگر چین دیده ایم، بروز داده و تسلیم خواهند شد.

اما آنکه مجبور است بار حماقت های این دارودسته های ثروت و مکنت پرست و جاه طلب و ماجراجو را به دوش کشد توده های مردم و در راس شان کارگران و کشاورزان و توده های مردمی هستند که ایران مال شان است و می خواهند مستقل و دموکراتیک و آزاد و آباد باشد.

تهدید جنگ از جانب آمریکا و حکومتی کریه و متعفن بر سر توده ها

 با این لشکرکشی ترامپ و این کش و قوس ها در مذاکرات و تسلط جناح مسلط در سپاه بر امور کشور، مشکل که جنگی تازه در نگیرد. اگر قرار باشد آغاز شود به احتمال پس از انتخابات حملات امریکا آغاز خواهد شد و ویرانی ها و مرگ های بیشتری را برای خلق ایران خواهد آورد.

و اکنون این سایه ی جنگ است که دوباره بر فراز کشور ما به حرکت در آمده است و مردمی، زحمتکشانی که با گرانی وحشتناک قیمت دلار و کالاهای ضروری خویش دست به گریبانند و به نسبت وضعیت در یکی از سخت ترین شرایط زندگی در صد سال اخیر قرار گرفته اند مجبورند با آن روبرو شوند و مشقات و گرانباری آن را تحمل کنند.

 کارگران و کشاورزان و طبقات میانی و تمامی آنهایی که دل شان بهر آزادی و دموکراسی و استقلال میهن شان به جوش می آید، دو دشمن اصلی دارند: یکی در درون که حکومت ولایت فقیه و جانیان و شیادان و غارتگرانی است که بر جان و مال توده ها مسلط گردیده اند و دیگری امپریالیسم( در حال حاضر بیش از همه امپریالیسم آمریکا). هیچ کدام از این دشمنان از دست خلق ایران سالم در نخواهند رفت.

عاقبت پیروزی از آن خلق است!

خلق ممکن است بارها و بارها شکست بخورد و قربانیان فراوان بدهد و آسیب های فراوان بر وی وارد شود و پیشرفت اش مسدود شود و بسیار عقب رود. این شکست ها و پس رفتن ها بیشتر در زمانی رخ می دهد که شرایط برای وی جور نباشد و یا به نفع وی رقم نخورد. اما شرایط عاقبت جور خواهد شد و رقم خواهد خورد. طبقه ی کارگر ایران خود را خواهد یافت و به سازمان و تشکیلات انقلابی ای که به آن نیاز دارد دست خواهد یافت و نیز اوضاع  به نفع وی چرخش خواهد کرد. آنگاه کارگران و زحمتکشان و تمامی طبقات خلق ایران بساط یکه تازی این دشمنان را برخواهند چید و یک به یک جاروشان خواهند کرد.  

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

11آبان ماه 1405     

 

Friday, October 30, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(8 بخش پایانی)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن( - بخش پایانی)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(8)

دو - رویزیونیست ها( پاره هفتم)

امپریالیسم و کشورهای زیرسلطه و رابطه ی کشورهای زیرسلطه با کشورهای امپریالیستی

یکی از مهم ترین مسائلی که به وسیله ی بخش عمده ای از «شبه چپ» ها قلب ماهیت شده است مساله ی وابسته گی دولت های زیرسلطه( یا نیمه مستعمره) به دولت های امپریالیستی است.

دارودسته های ترتسکیستی و «چپ نو»یی

این قلب ماهیت عموما به گونه ای سرراست و با حذف امپریالیسم به عنوان عالی ترین مرحله ی سرمایه داری صورت گرفته است. در اینجا به جای «عالی ترین مرحله ی سرمایه داری» که «انحصار» مشخصه ی اصلی آن است، صرفا با همان مفهوم خشک و خالی «سرمایه داری» روبرو هستیم. این تغییر در «شبه چپ» ایران اساسا به وسیله ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و از جمله احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست و نیز تا حدودی بخشی از «چپ نو» یی ها و با تفسیر مجعول برخی تغییرات در ساخت اقتصادی ایران پس از « انقلاب سفید» و انتقال آن از نیمه فئودالیسم به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری صورت گرفته است.

از دیدگاه اینان بر می آید که تغییری در سرمایه داری دوران رقابت آزاد که مارکس در سرمایه شرح داده است یا صورت نگرفته و ما با همان سرمایه داری و همان تضاد «کار و سرمایه» روبروییم، و یا اگر تغییری صورت گرفته و مرحله ی نوینی به نام امپریالیسم به وجود آمده این در کشور زیر سلطه صرفا در درون روابط «سرمایه داری» داخلی موجودیت می یابد. بر مبنای دیدگاه دوم  حضور امپریالیسم در کشور زیر سلطه یعنی همان موجودیت یا برجسته شدن «سرمایه و بورژوازی» و «کار و طبقه ی کارگر» در روابط سرمایه داری کشور زیرسلطه و نهایتا همان «تضاد کار و سرمایه»! به این ترتیب در این دیدگاه پذیرش امپریالیسم جز برای مانور و تزیینی بی خاصیت برای همان «سرمایه داری» نبوده است.

نکته این است که پذیرش گذار از سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه مالی( آمیزش سرمایه ی صنعتی و بانکی) و به وجود آمدن مرحله ی نوین در سرمایه داری یعنی امپریالیسم، تغییری در تضاد اساسی در کشورهای امپریالیستی نمی دهد( گرچه ترتسکیست ها و «چپ نو» یی ها دنبال انقلاب سوسیالیستی در کشورهای امپریالیستی هم نیستند!) و در این کشورها ما همچون پیش با سرمایه داری و تضاد اساسی آن یعنی کار و سرمایه روبروییم. بنابراین آنچه که موجب نفی مرحله ی امپریالیسم و برجسته کردن تضاد کار و سرمایه به وسیله ی این گروه ها شده است بیشتر به کشورهای زیر سلطه مربوط و از جمله کشور ما بر می گردد.

ظاهر نظر ترتسکیست های حکمتی این است که به تضاد «کار و سرمایه» اهمیت می دهند و از نظر آنها وارد کردن مقوله ی امپریالیسم موجب می شود که طبقات موجود در جامعه بیشتر از کارگر و سرمایه دار شوند و طبقه ی خرده بورژوازی و بورژوازی ملی که از نظر حکمتی ها وجود خارجی ندارند و «اسطوره» هستند به طبقات موجود افزوده شوند و نیز افزون بر تضاد خلق با طبقات ارتجاعی داخلی، تضادی هم بین «خلق و امپریالیسم» به وجود آید که نیازی به طرح آن نیست زیرا موجب رشد «ناسیونالیسم» در میان طبقه ی کارگر می شود و این طبقه را از مقابله با طبقه ی سرمایه دار باز می دارد!

در نوشته های نخستین اش حکمت لیدر مزدور این حضرات از امپریالیسم نیز حرف می زد اما امپریالیسم برای او تنها در تولید سرمایه داری داخلی و تضاد کار و سرمایه معنا پیدا می کرد و در چنین دیدگاهی بود و نبود امپریالیسم یکسان بود و تغییری در تضادهای جامعه و وظایف طبقه ی کارگر ایجاد نمی کند.

امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری

 واقع این است که پیش از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه ی مالی شکل اساسی سلطه ی کشورهای سرمایه داری صنعتی مانند انگلستان، هلند، اسپانیا و فرانسه استعمار مستقیم بود و کشورهای زیر سلطه بیشتر مستعمره این گونه کشورها بودند( سده ی نوزدهم) و برای همین مبارزات ضد استعماری شکل اساسی مبارزات در کشورهای مستعمره ی آسیایی و آفریقایی و آمریکای جنوبی و مرکزی بود.

در کشورهای زیرسلطه نیز عموما یا ساخت های فئودالی( و همچنین عشیره ای و قبیله ای و غیره) حاکم بود و یا تلفیقی از ساخت فئودالی و سرمایه داری تجاری که بخش مسلط آن وابسته به امپریالیسم بود. در عین حال در این کشورها سرمایه داری ملی نیز رشد می کرد که استعمارگران با ایجاد موانع در مقابل آن( از جمله ارسال کالای ارزان تولید کشورهای خود و یا تحمیل قوانین گمرکی به نفع صادرات کالاهای خود به این کشورها و همچنین مقابله ی سیاسی) مانع رشد اقتصادی و سیاسی آن می شدند.

لنین در امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری و در بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ و پس از آوردن آمار آ. سوپان، جغرافيدان می نویسد:

وى از اينجا چنين نتيجه مي گيرد:«بنابراين صفت مشخصه اين دوره تقسيم آفريقا و پولينزى است». نظر به اينکه در آسيا و آمريکا سرزمين هاى اشغال نشده يعنى سرزمين هايى که متعلق به هيچ کشورى نباشد وجود ندارد، لذا نتيجه‌گيرى سوپان را بايد توسعه داد و گفت صفت مشخصه دوران مورد بررسى عبارت است از تقسيم قطعى جهان. منظور از قطعى در اينجا اين نيست که تجديد تقسيم امکانپذير نيست، برعکس تجديد تقسيم امکانپذير و ناگزير است، منظور از قطعى اين است که سياست استعمارى کشورهاى سرمايه‌دارى تصرف اراضى اشغال نشده را در سياره ما به پايان رسانده است. جهان براى نخستين بار کاملا تقسيم شده است و بعد از بايد فقط تجديد تقسيم شود يعنى از دست يک «صاحب» بدست ديگرى برسد نه اينکه از بى صاحبى بدست «صاحب» بيفتد.»( مجموعه آثار تک جلدی، بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ، ص 419)

به این ترتیب پس از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به امپریالیسم ما با دو تغییر اساسی روبرو هستیم.

 یکم: شدت گرفتن تضاد میان قدرت های استعماری و اکنون امپریالیستی برای تقسیم دوباره جهان و سهم بری هر کدام بر مبنای نیرو و توان اقتصادی و نظامی خود. بر این مبنا هر بار که یک نیروی امپریالیستی قوی تر از پیش می شد اما بهره بردن اش از جهان کمتر از نیروی واقعی اقتصادی و یا نظامی آن بود تلاش می کرد که سرزمین های بیشتری را از چنگ رقبا به دست آورد و این تجدید تقسیم یا از طریق سازش رقبا با وی و یا از طریق جنگ صورت می گرفت.

 دوم: شدت گرفتن تضاد میان کشورهای زیرسلطه با امپریالیسم.  

 لنین پس از اشاره به این که تقسیم جهان بین امپریالیست ها دو نوع اساسی از کشورهای زیرسلطه یعنی مستعمره و نیمه مستعمره را به وجود آورده است می نویسد:

«و اما در مورد کشورهاى «نيمه مستعمره» بايد گفت که آنها نمونه‌اى از آن شکل هاى انتقالى هستند که در تمام رشته‌هاى گوناگون طبيعت و جامعه مشاهده مي شود. سرمايه مالى در کليه مناسبات اقتصادى و کليه مناسبات بين‌المللى آنچنان نيروى بزرگ و مي توان گفت قاطعى است که حتى قادر است دولت هايى را هم که از کامل ترين استقلال سياسى برخودارند تابع خود سازد و واقعا تابع مي سازد؛ هم اکنون نمونه‌هاى آن را خواهيم ديد. ولى بديهى است براى سرمايه مالى از همه «راحت تر» و از همه پُر فايده‌تر آنچنان تابع کردنى است که با از دست رفتن استقلال سياسى کشورها و ملل تابعه توأم باشد. صفت مشخصه کشورهاى نيمه مستعمره اين است که از اين لحاظ جنبه «حد وسط» را دارند. بديهى است که مبارزه بر سر اين کشورهاى نيمه وابسته بخصوص در دوران سرمايه مالى که در آن باقيمانده جهان تقسيم شده بود مي بايستى حدت يابد.»( همانجا، ص422)

 و همچنین:

« حال که از سياست استعمارى دوران امپرياليسم سرمايه‌دارى سخن به ميان آمد بايد اين نکته را نيز متذکر شد که سرمايه مالى و سياست بين‌المللى مربوط به آن که شامل مبارزه دولت های بزرگ در راه تقسيم اقتصادى و سياسى جهان است، يک سلسله شکل هاى انتقالى وابستگى دولتى به وجود مي آورد. صفت مشخصه اين دوران تنها وجود دو گروه اصلى از کشورها يعنى گروه کشورهاى مستعمره‌دار و گروه مستعمرات نيست، بلکه وجود شکل هاى گوناگونى از کشورهاى وابسته نيز هست که در صورت ظاهر استقلال سياسى دارند ولى عملا در دام وابستگى مالى و ديپلماتيک گرفتارند. ما به يکى از شکل ها يعنى نيمه مستعمره قبلا اشاره کرده‌ايم و نمونه ديگر آن مثلا آرژانتين است.

شولتسه گورنتيس در کتاب خود در باره امپرياليسم بريتانيا مي نويسد: "آمريکاى جنوبى و بخصوص آرژانتين آن از لحاظ مالى چنان به لندن وابسته است که آن را تقريبا بايد مستعمره بازرگانى انگلستان ناميد"(9) شيلدر با استفاده از گزارش هايى که کنسول اتريش- مجارستان در بوينس‌آيرس در سال ١٩٠٩ فرستاده سرمايه‌هايى را که انگلستان در آرژانتين بکار انداخته است ٧٥/٨ ميليارد فرانک برآورد مي کند. تصور اين موضوع دشوار نيست که سرمايه انگلستان - و "دوست" وفادارش يعنى ديپلماسى - چه روابط محکمى با بورژوازى آرژانتين و با محافل اداره کننده کليه شئون اقتصادى اقتصادى و سياسى اين کشور دارد.» ( همانجا، ص 423 تاکیدها در دو متن از لنین است)

با توجه به نوع سلطه امپریالیستی دو نوع کشور زیرسلطه به وجود می آید:

یک - مستعمرات: آنها که امپریالیسم مستقیما بر آنها مسلط است و هیچ گونه استقلال سیاسی ندارند. این نوع کشورها به مرور و در نتیجه دو عامل مهم جای خود را به نیمه مستعمرات می دهند. این دو عامل یکی مبارزات گسترده و شدید خلق های مستعمرات برای استقلال و آزادی و رهایی از یوغ نیروی بیگانه و ضربات سنگینی است که به امپریالیست ها وارد می کند و دیگری هزینه های سنگین اقتصادی و نظامی و سیاسی( و از جمله مخالفت داخلی و جهانی مقابل اشغال) برای کنترل مستقیم کشورهای مستعمره به وسیله ی کشورهای امپریالیستی.

  دوم - نیمه مستعمرات: آنها که به ظاهر استقلال سیاسی و حتی کامل ترین نوع آن را دارند اما در تمامی روابط خود تابع سرمایه ی مالی و در چنبره ی روابط دیپلماتیک – سیاسی اسیر هستند. گسترش نیمه مستعمرات در عین حال با تغییرات اقتصادی گسترده ای همراه شد که چهره ی این کشورها را دگرگون کرد.

 پیامد تغییرات مزبور که به ویژه پس از جنگ جهانی دوم صورت گرفت این بود که ساخت های فئودالی در بخش مهمی از کشورهای زیرسلطه تحلیل روند و در نتیجه ی نفوذ و تسلط امپریالیسم، جای خود را به یک نوع سرمایه داری تحمیل شده از بالا به نام سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور بدهند. در این کشورها سرمایه داری بومی و ملی برخاسته از تغییرات درونزا بر ساخت اقتصادی مسلط نگردید و این کشورها به گونه ای خودرو صنعتی نشدند، بلکه یک نوع سرمایه داری وارداتی و از بالا تحمیل شده با مشخصات اساسی ورود سرمایه ی امپریالیستی به کشور و در اختیار گرفتن مهم ترین بخش های تولید مواد خام( خواه در اکتشاف و استخراج و تولید مواد معدنی و خواه در کشاورزی)، ایجاد صنایع مونتاژِی، صدور کالاهای صنعتی مصرفی برای مصارف عادی و نظامی و استثمار نیروی کار ارزان این کشورها بود.

 به این ترتیب کشورهای زیر سلطه به دو نوع کشور صادر کننده ی مواد خام معدنی- کشاورزی عموما به کشورهای امپریالیستی و پس از انتقال کارخانه ها به برخی از کشورهای زیرسلطه همچنین به این کشورهایی که سرمایه ی امپریالیستی در آنها فعال بود، و نیز دارنده ی صنایع مونتاژ خواه برای مصرف داخلی و خواه برای صدور تولیدات این صنایع به دیگر کشورها تبدیل شدند.

بازتاب تغییرات رویداده در دیدگاه ترتسیکست ها و«چپ نو»یی ها

تغییرات مزبور که برای نخستین بار در ساخت اقتصادی کشورهای زیرسلطه روی می داد منجر به این گردید که ترتسکیست ها که پیش از آن هم با لنینیسم و تکاملی که لنین در مارکسیسم پدید آورده بود مخالفت می ورزیدند شرایط را مساعد ببینند و حملات خود را به لنینیسم اینبار در پوشش «سرمایه داری» شدن این گونه جوامع صورت دهند.

با حذف مرحله ی امپریالیسم در سرمایه داری به وسیله ی جریان های ترتسکیستی و «چپ نو»یی ، مستعمره و نیمه مستعمره و زیر سلطه حذف شد و جای خود را به یک سرمایه داری یک شکل در تمامی جهان و در بهترین حالت با تفاوتی کمی در پیشرفت( بیشتر توسعه یافته و کمتر توسعه یافته) داد.  

این امر در عین حال به این معنی بود که درون کشور سرمایه داران حاکم( بوروکرات – کمپرادور) حاکم مزدور و نوکر امپریالیسم نیستند بلکه مستقل هستند و همچنین  تضادی بین کشور زیرسلطه با امپریالیسم به عنوان یکی تضاد محوری وجود ندارد و اگر هم چنین تضادهایی وجود داشته باشد تضادها و اختلافاتی جزیی است و نقشی در جهت گیری های طبقه ی کارگر و چگونگی تضادها و پس و پیشی آنها از نظر وی ندارد.

اگر از هر آنچه که پس از جنگ جهانی اول و به ویژه دوم رخ داده صرف نظر کنیم و نگاه خود را به واقعیات همین سه دهه ی اخیر محدود کنیم می بینیم که امپریالیسم آمریکا به همراه دولت های امپریالیستی غرب چندین جنگ خواه با کشورهای زیر سلطه و خواه با کشور رقیب راه انداخته اند.

جنگ با افغانستان و اشغال این کشور برای حدود بیست سال که همچنین طولانی ترین جنگ آمریکا شناخته شده است؛

جنگ با عراق و تصرف و اشغال این کشور برای حدود بیست و سه سال؛

جنگ با حکومت اسلامی که اکنون بیش از یک سال از نقطه ی آغاز آن گذشته و در حال گذران آن هستیم؛

جنگ با امپریالیسم روسیه بر سر اوکراین که مسبب اصلی آن بی شک تحریکات امپریالیست های غربی برای پیوستن اوکراین به پیمان ناتو بوده است. هدف اساسی امپریالیست های غربی برپایی جنگ با روسیه بود و یکی از اهداف آن مشغول کردن این کشور به اوکراین تا جا برای حملات آمریکا به دیگر کشورهایی که جزو بلوک این کشور بودند باز شود. در کوران جنگ اوکراین، جنگ های غزه و سوریه و حمله به ونزوئلا و جنگ با حکومت اسلامی صورت گرفته است و احتمالا جنگ با کوبا و برخی دیگر از کشورهای بلوک روسیه نیز در پیش است.

این تهاجم ها و جنگ ها در مواردی همچون افغانستان و عراق و سوریه به تضاد خلق با امپریالیسم و مبارزه و مقاومت داخلی علیه امپریالیسم دامن زده است و این مساله که مضمون و فرجام این مبارزات و مقاومت چه بوده است تاثیری در نفس وجود تضادها و نفس مبارزات با امپریالیسم ندارد.

در شکل داخلی نیز می بینیم که طبقه ی کارگر تنها در داخل کشور و با طبقات سرمایه دار بوروکرات- کمپرادور غارتگر حاکم( که زیر سیطره ی کمپانی های بزرگ امپریالیستی غربی و یا دولت امپریالیستی روسیه و سران مرتجع چین هستند و از ساخت ارتجاعی کنونی اقتصادی - سیاسی دفاع می کنند) روبرو نیست بلکه با تجاوزی از جانب امپریالیسم آمریکا و متحدش دولت صهیونیستی اسرائیل نیز روبرو است. در عین حال این تضادها تنها برای طبقه ی کارگر وجود ندارد بلکه برای طبقات خرده بورژوازی و طبقات دارای سرمایه و از جمله بخش مهمی از سرمایه داران بومی و ملی متوسط و و کوچک نیز وجود دارد. ( در مورد دیدگاه هایی در برخی از جریان های مخالفین و لایه های از طبقات خلقی در کشورهایی مانند ایران که خواهان تجاوز امپریالیستی بود و در مورد دلایل آنها در مقالات دیگر نوشته ایم).

بر این مبنا خلاصه کردن تضادهای درون کشور به تضاد بین «کار و سرمایه» بیشتر به مضحکه ای می ماند. مضحکه ای که خود دارودسته های حکمتیست از حزب کمونیسم کارگری تقوایی که جانب تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل را می گیرد تا احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست که اساسا صحبتی از تجاوز امپریالیستی به میان نمی آورند و با صرف گفتن این که جنگ بین دو نیروی ارتجاعی است خود را خلاص می کنند، به وجود آورده اند و بخش هایی از جریان ها را به آن سرگرم کرده اند.

دیدگاه «قدرت های بزرگ« و «متوسط» و «کوچک»

جز دیدگاه ترتسکیستی دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که بیشتر به وسیله ی جریان های وابسته و یا راست لیبرالی و در عین حال برخی از شبه چپ های رویزیونیست چپ نویی و مارکسیسم غربی  پیش گذاشته می شود. در این دیدگاه نیز اساسا با مفاهیمی به نام امپریالیسم و زیر سلطه روبرو نبوده و نیستیم و آنچه پس از دوران استعمار کهن وجود داشته و دارد وجود «قدرت های بزرگ» و «قدرت های متوسط» و «منطقه ای» و «کشورهای کوچک» است.

از دیدگاه این دسته ها، رابطه بین این کشورها به دو صورت داخلی و خارجی است. قدرت های بزرگ سرمایه دارتر، صنعتی تر و رشد یافته تر و ثروتمندتر هستند و بنابراین می توانند در کشور های متوسط و کوچک سرمایه گذاری کنند و دولت های این کشورها می توانند از مزایای این سرمایه گذاری ها و تکنولوژی ها بهره مند شده و اقتصاد خود را رشد دهند و برنامه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای که خود خواهان آن هستند پیاده کنند! برای همین بیشتر مروجان این نظریه از رابطه ی اقتصادی قدرت های متوسط و کوچک با قدرت های بزرگ استقبال کرده و اساسا توجهی به ماهیت نابرابر این رابطه در تمامی جوانب اقتصادی ندارند. یعنی صدور سرمایه و کالاهای صنعتی از قدرت های بزرگ( این کالاها می تواند تنها در کشورهای امپریالیستی تولید نشود بلکه همراه تولید بخشی از آنها در این کشورها، بخش های دیگر کالا در دیگر کشورهای زیرسلطه تولید شود) به قدرت های متوسط و کوچک و صدور مواد خام و یا کالاهای کشاورزی از قدرت های متوسط و کوچک به قدرت های بزرگ.

از سوی دیگر از دیدگاه این گروه ها یا افراد ممکن است که در عرصه های اقتصادی و سیاسی تضادهایی بین قدرت های متوسط و کوچک با  قدرت های بزرگ وجود داشته باشد اما این تضادها از جنس وابسته بودن قدرت مزبور به قدرت های بزرگ نیست، بلکه از جنس تقابل بین کوچک و متوسط با بزرگ است.

برای نمونه از چنین دیدگاهی، پیمان مکه بین سه کشور عربستان سعودی و پاکستان و ترکیه پیمانی مستقل است که از سوی سه قدرت منطقه ای مستقل و برای دفاع از منافع این سه کشور بسته شده است. دسته های مورد اشاره عموما و در بهترین حالت از این سه کشور با واژه هایی مانند «متحدین آمریکا در منطقه»، «دولت های دوست آمریکا در منطقه» و غیره نام می برند.

حال آن که واقع این است که دولت های این سه کشور کاملا زیر نفوذ دولت امپریالیستی آمریکا و سرمایه ی مالی این کشور هستند و به هیچ وجه استقلال اقتصادی و سیاسی ندارند. این پیمان با اطلاع دولت آمریکا و به احتمال زیاد بنا به دستور دولت ترامپ شکل گرفته و وظیفه ی اساسی آن ایجاد سدی در مقابل حکومت اسلامی حاکم بر ایران و برای پیشگیری از حمله ی آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی است. در عین حال این پیمان وظیفه دارد که در مقابل حملات حوثی ها که نیروی نیابتی حکومت ولایت فقیه در یمن هستند بایستد و مانع حملات آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی شود.

برخی دیگر برای این که استقلال این کشورها را مثال زنند از روابط مستقل حکومت عربستان سعودی و یا پاکستان با برخی کشورها از جمله چین و روسیه سخن به میان می آورند. چنین روابط اقتصادی و حتی سیاسی و فرهنگی ای را شاه نیز با سوسیال امپریالیسم شوروی داشت اما این روابط به هیچ وجه نشان استقلال حکومت شاه از امپریالیست های غربی و در راس شان آمریکا نبود بلکه برای رفع برخی نیازهای اقتصادی این کشور در چارچوب تسلط امپریالیست های غربی بر تمامی شریان های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی کشور و نقش تعیین کننده و جهت دهنده ی این کشورها صورت می گرفت.

این را هم باید بیفزاییم که صرف تسلط کشورهای امپریالیستی بر دولت های زیرسلطه و نوکران حلقه به گوش خود تضمین صددرصدی و تمام و کمال و همواره ی این تسلط را به همراه ندارد . در برخی مواقع بین نوکر و ارباب تضاد بروز می کند و ممکن است نوکر مغرور و  سر به هوا شود و یا به دنبال ارباب دیگر و بهتری بگردد. در این موارد یا امپریالیست ها موفق می شوند نوکر را رام و یا حذف کنند و یا این نوکر در چرخشی خود را به ارباب دیگری وابسته خواهد کرد. یکی از موارد این گونه چرخش ها در کشور خود ما رضاخان بود که در عین این که نوکری وابسته به انگلستان بود اما سر و گوشش برای وابسته شدن به آلمان می جنبید و دیدیم که ارباب ارشد امپریالیسم انگلستان چه بلایی بر سرش آورد. در پاکستان نیز برخی از روسای جمهور و یا سران ارتش که به شکل های عجیب و غریبی کشته شدند احتمالا به این دلیل بود که کمی زیاده از حد سروگوششان می جنبید.   

آنچه از واقعیات سه دهه ی اخیر بر می آید این است که نه نظام امپریالیستی تغییر اساسی کرده است و نه وجود کشورهای زیرسلطه و نه تسلط سرمایه مالی و تابع کردن دولت ها به خود. در بهترین حالت به دلیل رشد سیاسی- فرهنگی توده ها شکل تسلط امپریالیست ها ظریف تر و روابط آنها با نوکران خود پنهانی تر و پیچیده تر از پیش - و نه مانند سگان زنجیری پیش از این آمریکا در آمریکای جنوبی و مرکزی و نیز کشورهای آُسیایی و افریقایی - شده است. برای امپریالیست ها بهترین واژه ها همان « دوستان آمریکا و یا دول غربی در منطقه» و یا « متحدین آمریکا در منطقه» است.

اشاره ای به جریان های «شبه چپ» در کردستان

جنبش های موجود در کردستان در چهار کشور ترکیه و عراق و ایران و سوریه به دلیل وجود جریان های ارتجاعی کمپرادوری و قبیله ای - فئودالی محل مناسبی برای رشد جریان های ارتجاعی وابسته به امپریالیسم مانند ترتسکیسم( اما نه تنها ترتسکیسم) شده است. فعالیت فراوان سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی کشورهای امپریالیستی غربی و دولت صهیونیستی اسرائیل در این مناطق بسیار زیاد است و پول و سرمایه ی فراوانی در ممانعت از جهت گیری انقلابی دموکراتیک و ضد امپریالیستی این جنبش ها و به انحراف کشیدن جنبش خلق کرد در مناطق مزبور هزینه می شود.

از سوی دیگر ستم دولت های مرکزی بر خلق های این مناطق و نیز فشار بر احزاب سیاسی آنها و همچنین عدم جهت گیری درست این احزاب موجب می شود که گرایش به بیگانه و چشم امید به بیگانه ی قدرتمند بستن در این جنبش ها واحزاب رشد کند. به واقع در هیچ یک از جنبش های کردستان مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم نتوانسته رشد چشمگیری کند و به نیروی رهبری کننده طبقه ی کارگر کرد و جنبش انقلابی خلق کرد تبدیل شود.

 در اقلیم کردستان عراق جریان های ارتجاعی دست بالا را دارند. در کردستان ایران جریان های راست بورژوایی در حزب دموکرات و در کنار آنها جریان های مرتجع و نیمه مرتجع و به دنبال آنها ترتسکیستی نقش مهمی در ایجاد انحراف در میان طبقه ی کارگر کرد و جنبش خلق کرد اجرا کرده اند. در ترکیه مبارزات جریان خرده بورژوایی حزب کارگران ترکیه به پایان خود می رسد و راه احزاب لیبرال- بورژوایی کرد را در پیش می گیرد و در بهترین حالت با امیدهای واهی با نوکران و مزدوران فاشیست آمریکا در این کشور کنار می آید. در کردستان سوریه نیز جریان قسد با آمریکا وارد بده بستان هایی می شود که عاقبت آن چنین است که در یک شرایط سخت و کشنده، دو رهبر اصلی این جریان به دولت مرتجع و مطیع امپریالیسم آمریکا می پیوندند و اعلام می کنند که نیروهای نظامی کردها جزو نیروهای مسلح سوریه می شوند. در هیچ یک از این کشورها خط پرولتری - انقلابی در میان طبقه ی کارگر رشد نمی کند و این در حالی است که خلق کرد دارای تاریخ مبارزه ی درازمدت سیاسی و فرهنگی و نظامی علیه حکومت های ارتجاعی داخلی است که با آنها سروکار دارد.

تا آنجا که صحبت بر سر ایران است مهم ترین سازمان مارکسیستی- لنینیستی کرد، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران( کومه له) بود اما با نفوذ ترتسکیست های حکمتی در آن، این سازمان با همان توجیهات ترتسکیستی ساخت کردستان را سرمایه داری و تضاد آن را «کار و سرمایه» خواند.

 پس از اختلافات درون حزب کمونیست ایران که از اتحاد جریان کومه له با اتحاد مبارزان کمونیست(یا «سهند» همان جریانی که حکمت و تقوایی سرهم کرده بودند) و جدایی این دو جریان، حزب کمونیست ایران همان راهی را پیش گرفت که ترتسکیست ها در پیش گرفته بودند.

 با این حال شرایط واقعی اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی- ملی در کردستان به گونه ای بوده و هست که تا حدودی حزب کمونیست ایران را مجبور کرده است خجولانه و نه بر مبنای یک خط مشی انقلابی روشن، اتحاد طبقات خلقی کرد را هم در مبارزه ی طبقاتی - ملی در مقابل حکومت مرتجع ولایت فقیه و از جهت حق تعیین سرنوشت( آنچه حکمتی های ترتسکیست آن را« ناسیونالیسم» می نامند) به رسمیت شناسند و هم مبارزه ی ملی در مقابل امپریالیسم آمریکا و جریان های وابسته به آن در مساله ی جنگ اخیر و تجاوز امپریالیسم آمریکا و اسرائیل.

هرمز دامان

نیمه نخست آبان 1405

نکاتی در مورد نظرات ونس در مورد علل شکست حزب جمهوری خواه

    ونس معاون ترامپ رئیس جمهور آمریکاست. از ریاست جمهوری ترامپ دو سال باقی مانده و از آن پس دیگر نمی تواند خود را برای ریاست جمهوری کاند...