Monday, October 19, 2026

در مورد مبارزات طبقاتی در فرانسه و اروپا و برخی بازتاب های آن در ایران

 

 

اعتراضات و مبارزاتی که در اروپا و در کشورهای فرانسه، ایتالیا، اسپانیا، آلبانی و بلژیک و ... در جریان است مسائل گوناگونی را به میان کشیده است. تلاش می کنیم در یادداشت هایی برخی از مهم ترین آنها را مورد بررسی قرار دهیم. 

یک - برخوردهای خشن پلیس فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی با معترضین

اگر سن معترضین را در نظر گیریم که دانش آموز و دانشجو و عموما کم سن وسال و جوان هستند برخوردهای پلیس فرانسه نسبت به برخوردهای پیشین اش به اعتراضات و به ویژه اعتراضات در سده ی بیستم بسیار خشن تر شده است. دلیل اساسی این امر آن است که حکومت سرمایه داران امپریالیست فرانسه( و دیگر کشورهای اروپایی) نسبت به گذشته از اعتراضات ترس و وحشت بیشتری دارند. این اعتراضات و مبارزات می توانند بقیه ی طبقات و بخش ها را به خیابان ها کشانده و در اوضاع کنونی به اعتراضاتی غیرقابل کنترل تبدیل شوند و فشارهای زیادی به حکومت و دولت شان وارد سازند؛ آن هم زمانی که بحران اقتصادی عمیقی وجود دارد و طبقات حاکم این کشورها و دولت هاشان تلاش می کنند این بحران را بر سر توده های کارگر و زحمتکش بشکنند. این علت اساسی ترس و وحشت سرمایه داران است.

از سوی دیگر با توجه به شدت بحران اقتصادی و تورم و گرانی و بیکاری و پایین بودن دستمزدها و سر و دم خدمات اجتماعی دولت را زدن موجب این گردیده که اعتراضات و مبارزات سویه های شدیدتری پیدا کند و تیزتر شود. اگر این را در نظر گیریم که توده های کارگر و زحمتکش در ده سال اخیر و در خلال جنبش های گوناگون بارها به تورم و گرانی و وضع دستمزدهای خود اعتراض کرده اند اما وضع نه تنها بهتر بلکه بدتر نیز شده است آنگاه این عجیب نخواهد بود که هر چه که می گذرد و فشارها بیشتر می شود توده های زحمتکشی که اعتراض می کنند اعتراض خود را شدیدتر بیان کرده و مبارزات خود را تیزتر می کنند.

 این امری است که وحشت و ترس به جان سرمایه داران غارتگر و دولت آنان می اندازد و موجب این می شود که از همان آغاز برای جلوگیری از گسترش جنبش به طبقات دیگر( در مورد فرانسه از دانش آموزان به دانشجویان و از آنها به کارگران و جلیقه زردها و بازنشسته ها و ...) و در عین حال ژرف تر و رادیکاتر شدن آن، تلاش کنند و به اصطلاح آن را در نطفه خفه کنند. امری که موجب می شود که برخوردهای شدیدتری را از جانب پلیس سرمایه داران ببینیم.

از سوی دیگر نگاه سرمایه داران امپریالیست اروپایی چنین است که کشور و دارایی های آن را از آن خود می دانند. آنها این گونه فکر می کنند که این توده برای آنها کار می کند و آنها هستند که به این توده کار می دهند و زندگی می بخشند( در حالی می دانیم برعکس است). در نتیجه این پرسش برایشان به وجود می آید که«این توده ی بی سرو پای گدا گشنه که اگر ما نباشیم نان ندارد بخورد و باید برود و بمیرد، چه جایگاهی دارد که به دولت آنها و به سیاست ها و برنامه های آنها ایراد بگیرد و یا اعتراض کند!»

 با این نگاه از بالا و گنده دماغی که تنها نسبت به کارگران و زحمتکشان طبقه ی میانی وجود ندارد بلکه به لایه های میانی و مرفه طبقه ی میانی و هر کس که حقوق بگیر آنهاست و یا به نوعی در زیر سرمایه های آنها فعالیت می کند- مانند کسبه و تولید کننده گان خرد - نیز وجود دارد به خود اجازه می دهند که به هر شکل می خواهند با توده های معترض روبرو شوند. از جمله همین برخوردهای پلیس که می بینیم چگونه با دختران و پسران نوجوان و یا هفده و هجده ساله برخورد می کنند.

در کنار این ها باید از هل دادن آنها برای برخوردهای شدیدتر از سوی دیگر سرمایه داران کشورهای اروپا و آمریکا صحبت کرد که از سرایت اعتراضات به کشورهای خود وحشت دارند.

هر زمان که کمی به شدت اعتراض ها افزوده شده است صدای سرمایه داران اروپایی و آمریکایی درآمده که نذارید بیشتر طول بکشد:« جمع اش کنید!» و«مگر بی عرضه اید؟!»

 

دو- تصورات نادرست در مورد پلیس و نیروهای سرکوب کشورهای سرمایه داری امپریالیستی

در میان بخش هایی از جوانان کشور ما تصورات نادرستی در مورد پلیس کشورهای سرمایه داری امپریالیستی وجود دارد. آنها به سرعت دست به مقایسه ی شیوه های برخورد پلیس فرانسه با معترضین و شیوه های برخورد پاسداران و بسیجی ها و لباس شخصی ها و یگان ویژه با معترضین در حکومت ولایت فقیه می زنند و پلیس فرانسه را بهتر می بینند.

اگر ما به وضع کنونی به طور سطحی نگاه کنیم، به نظر می رسد که شیوه های سرکوب پلیس فرانسه حتی در خشن ترین اشکال آن قابل مقایسه با شیوه های سرکوب حکومت ولایت فقیه نیست. در ایران هزاران نفر از معترضین را در دو روز قتل عام می کنند و ده ها نفر را به اعدام محکوم کرده و می کشند و در فرانسه و در طول اعتراضاتی یک ماهه، یک نفر و آن هم در اثر سکته قلبی می میرد. از این نتیجه ی سطحی تری می توان گرفت. پلیس فرانسه با معترضین مدارا می کند در حالی که سپاه و بسیج و کلا حکومت اسلامی مال این حرف ها نیست و تنها کور و ناقص می کند و می کشد و اعدام می کند.

این گونه دیدگاه ها در این بخش ها بیشتر پیامد نداشتن اطلاعات در مورد وضع در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی اروپا( بیشتر اروپای غربی و شمالی) و همچنین آمریکا است.

در این کشورها سطح زندگی حقوق بگیران( از کارگران تا کارمندان و تکنیسین ها و متخصصان) بسیار بالاتر از حقوق بگیران ایران و عموما کشورهای زیرسلطه است و کمتر به فکر سرنگونی طبقه ی حاکم و جایگزینی حکومتی نوین هستند( این با تلاش برای تغییر دولت حزب حاکم - مثلا دولت مکرون - تفاوت اساسی و کیفی دارد). طبقات حاکم و حکومت هاشان بسیار نیرومندتر و در حدی غیرقابل مقایسه حاشیه ی امنیت بسیار بیشتری نسبت به طبقات حاکم در ایران و دیگر کشورهای زیرسلطه دارند.

همچنین در این کشورها عموما اتحادیه های کارگری و دانش آموزی و دانشجویی و بسیاری از دیگر سازمان ها رهبری اعتراضات را در دست دارند و خود اینها نیز بیشتر زیر رهبری احزاب سیاسی هستند. بیشتر این احزاب مخالف و عموما بزرگ ترین شان ( برای نمونه حزب کمونیست فرانسه و یا حزب فرانسه تسلیم ناپذیر ملانشون و...) سرشان به حکومت سرمایه داران وصل است و اساسا سوپاپ اطمینان حکومت های سرمایه داری هستند. آنگاه که اعتراضات و مبارزات بیرون از برنامه های این ها و به گونه ای خودانگیخته شکل گرفته باشد این ها تلاش می کنند از طریق کادرهای اتحادیه ها و سازمان های صنفی اعتراضات را کنترل کرده و زیر رهبری خود در آورده و به مجرایی باب طبع طبقه ی حاکم سرمایه داران بزرگ بیندازند.

 از این رو خواه از نظر قوی بودن طبقه ی حاکم و حکومت شان و خواه از نظر احزاب و سازمان هایی که ظاهرا مخالف وضع موجودهستند اما سرشان به حکومت وصل است و خواه اتحادیه های کارگری و سندیکاها و سازمان های صنفی دیگر طبقات که لایه های بالایی آنها مرید و نان خور سرمایه داران هستند حرکت توده های کارگر و دانشجو و دانش آموز و زنان آنگاه که خیلی رادیکال و تند و تیز شده باشد و ...  کنترل گردیده و نوک های تیز آن سابیدن و یا زده می شود و به راه مسالمت جویی و سازشکاری می افتد.

 شیوه های برخورد پلیس و نیروهای امنیتی را به معترضین باید زمانی مورد ارزیابی قرار داد که این ها از کنترل خارج شده و به مسیر براندازی حکومت سرمایه داران و ابزار سرکوب شان یعنی نیروهای نظامی شان بیفتد. روی واقعی آنها را در این کشورها باید آن زمان دید.

در سال 1870 در همین فرانسه هنگامی که سرمایه داران حکومت طبقه را از دست دادند و کمون پاریس برقرار شد آنها برای پس گرفتن حکومت و برقراری امتیازهای هزاران ساله شان، به آب و آتش زدند و زمانی که در نتیجه ی اشتباهات رهبران کمون توانستند حکومت نوپای 70 روزه ی کارگران پاریس را شکست دهند طی یک هفته حمام خون به راه انداختند و بین بیست تا سی هزار نفر از کارگران و خانواده هاشان را کشتند و حدود پنجاه هزار نفر از مردان و زنان کارگر و زحمتکش را به تبعید و زندان فرستادند. اگر گفته شود که آن زمان حکومت اش عقب مانده و لنگه ی حکومت اسلامی بود که چنین می کرد باز صحبت زمان و نسبت به میان می آید. در آن زمان فرانسه کشوری سرمایه داری و صنعتی و استعماری و پیشرفته بود و ثروت بسیار داشت و با کشورهای عقب مانده ای مانند کشور ما در همان زمان قابل مقایسه نبود. سرمایه داران تا زمانی مدارا می کنند که حکومت طبقه شان به خطر نیفتد. هر زمان که حکومت طبقه( و نه دولت هایی که به وسیله ی احزاب نماینده ی جناح های گوناگون سرمایه داران تشکیل می شود و حزب یک جناح از طبقه ی سرمایه داران می رود و حزب دیگر از جناحی دیگر از سرمایه داران جایگزین می گردد) به خطر بیفتد هیچ چیزی جلودارشان نیست که میلیونی هم قتل عام کنند.

این تازه یک سوی قضیه است. سوی دیگر آن این است که فرانسه کشوری استعمارگر و امپریالیست بوده و هست. اگر پلیس فرانسه در کشور فرانسه مثلا با معترضین نسبت به سپاه و بسیج در ایران کمتر خشن برخورد می کند اما ارتش این کشور در مقابل خلق های مستعمرات چنین نیست بلکه برعکس دست به قتل عام های وحشتناک زده است و پایش بیفتد دوباره می زند. استعمار و امپریالیسم فرانسه در کشور ویتنام و کامبوج و لائوس دست به قتل عام های گسترده ای زد. هنگامی که خلق ویتنام برای آستقلال و آزادی مبارزه کرد ارتش فرانسه از هیچ جنایتی فروگذاری نکرد( همچون خویش و قوم اش امپریالیسم آمریکا که پس از امپریالیسم فرانسه کنترل این کشورها را به دست گرفت). در افریقا نیز باید استعمار فرانسه را در الجزایر و مراکش و تونس و کنگو و دیگر کشورها این قاره دید تا از درجه ی خشونت ارتش و نیروهای نظامی و امنیتی فرانسه اطلاع پیدا کرد.

سوی سوم قضیه به پشتیبانی حکومت فرانسه از تمامی قتل عام های رخ داده ای بر می گردد که به وسیله ی دولت های مرتجعی که یا مستقیما خدمتگزار خودش بودند و یا سرمایه داران فرانسوی در آن کشورها دارای منفعت بودند صورت گرفته است. از جمله کشتارهایی که شاه و ساواک و ارتش پیش از انقلاب و در طول انقلاب 57 کردند.

 سوی چهارم به این بر می گردد که همین سرمایه داران امپریالیست فرانسه در کنفرانس گوادالوپ رای در مورد به قدرت رسیدن خمینی دادند و در تمامی مواردی که حکومت خمینی دست به کشتار زد( از جمله کشتار خلق کرد و یا ترکمن و ...) پشتیبان آن بودند. آنها در مورد کشتار سال 67 سکوت کردند و حتی بعید نیست که با گرفتن امتیازهایی راه را برای ترور برخی سران مخالف حکومت اسلامی در فرانسه مانند شاپور بختیار، که خودش هم عنصری مطیع این کشورها بود، باز کرده باشند.

اگر حکومت ولایت فقیه با آمریکا کنار بیاید و روابط اش با این کشور و دولت هایی مانند فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی عادی شود این کشورها باز هم با هر گونه کشتاری که حکومت اسلامی در داخل و در خدمت به منافع اقتصادی شان بکند کنار خواهند آمد.

 و در پایان حکومت هایی مانند فرانسه به همراه دیگر امپریالیست های اروپایی( به ویژه انگلیس و آلمان) نقش مهمی در بازسازی نیروهای امنیتی حکومت ولایت فقیه داشتند و شکی نیست که بسیاری از سیاست های حکومت اسلامی در چگونگی مواجه با اعتراضات خیابانی با توجه به توصیه های اینان تنظیم می شدند.

ادامه دارد.

 م- دامون

28 مهر 1405

           

Sunday, October 18, 2026

مبارزات دانش آموزان در فرانسه و تکامل آن به مبارزات توده ای دانش آموزی- دانشجویی و کارگری

اعتراض دانش آموزان به وضع آموزش

از 18 سپتامبر( 27 شهریور 1405) مبارزات دانش آموزان و دانشجویان در فرانسه جنبه ی عمومی پیدا کرد و به خیابان ها کشیده شد. پیش از آن در 7 سپتامبر جرقه ی مبارزه در یک دبیرستان در نزدیکی شهر رن زده شده بود و سپس در 18سپتامبر با بروز اعتراض دبیرستانی در منطقه ی کرتوی در حومه پاریس و پیوستن دانش آموزان بیشتر و به همراه آنان دانشجویان در پاریس و شهرهای دیگر، اعتراضات جنبه ی عمومی پیدا کرد.

اعتراض نخستین دانش آموزان به غیبت طولانی آموزگاران در کلاس ها بود و سپس به اعتراض به کمبود آموزگار و کادر آموزشی، برنامه های درسی نامنظم و به هم ریخته، وضع مدارس از نظر فرسوده گی ساختمان های آموزشی، خرابی سیستم های گرمایشی و سرمایشی، تعداد زیاد دانش آموزان در یک کلاس و نیز مخالفت دانشجویان با پلتفرم ثبت دیجیتال دانشگاه ها کشیده شد.

پیوستن کارگران و زحمتکشان به مبارزات و گسترش آن

در تکامل مبارزات یک ماه اخیر در روز شنبه 17 اکتبر( 25 مهر 1405) جهشی صورت گرفت و بنا به گفته ی اتحادیه های دانشجویی، تعداد معترضین به حدود 800 هزار نفر رسید( نظر وزارت کشور فرانسه 550 هزارنفر بوده است).

اکنون دیگر اعتراض و مبارزه به دانش آموزان و دانشجویان محدود نشده و به همبستگی آموزگاران و کارگران و بازنشسته گان و کشاورزان و دیگر لایه های طبقات پایین با آنها کشیده شده است. همچنین خواست ها در حد خواست های دانش آموزان و دانشجویان باقی نمانده و خواست های دیگر طبقات زحمتکش و فقیر فرانسه به آنها افزوده شده است. در راس اعتراض های توده های زحمتکش اعتراض به تورم و گرانی کالاها و از جمله قیمت سوخت، پایین بودن سطح دستمزدها و نیز حقوق بازنشسته گی که با نرخ تورم برابری نمی کند و در نتیجه پایین آمدن سطح زندگی توده های کارگر و زحمتکش شاغل یا بازنشسته، زدن از بودجه ی خدمات عمومی به ویژه آموزشی و درمانی و همچنین شیوه های برخورد پلیس با دانش آموزان و تعداد بازداشت ها که طبق اعلام تا کنون 400 نفر اما به واقع بسیار بیشتر بوده است قرار دارد.

 در تداوم این مبارزات و همان گونه که عموما خصلت مبارزات در فرانسه بوده است مبارزات در شهرهای پرجمعیت مانند لیون، بوردو و مارسی و دیگر شهرهای مهم فرانسه صورت گرفته و به درگیری های شدید با پلیس و حمله به ساختمان هایی مانند شهرداری و آتش زدن آنها انجامیده است که بیشترشان واکنش به برخوردهای خشن پلیس فرانسه و در عین حال خشم از مالداران و ثروتمندان بوده است.

برخورد دولت و پلیس فرانسه با اعتراضات – برخورد ما به دلیل ورود عده ای از بیرون به درون معترضین است!

پلیس فرانسه از همان آغاز مبارزات برخوردی سرکوبگرانه با آن ها داشت. شیوه های برخورد با دانش آموزان حدود چهارده پانزده ساله خواه پسر و خواه دختر شیوه هایی ددمنشانه و فاشیستی بود. از شکستن دست و سر و زخمی و مجروح شدن در نتیجه اصابت کپسول گاز اشک آور به سر تا قطع شدن دست یک دانش آموز بر اثر انفجار نارنجک پلیس.

طبق معمول دولت های ارتجاعی در کشورهای امپریالیستی و یا زیرسلطه، پلیس و وزارت کشور فرانسه تمامی کاسه و کوزه ها را بر سر عده ای شکسته اند که هیچ ربطی با دانش آموزان و دانشجویان و دیگر معترضین نداشته و گویا از بیرون وارد آن شده و دست به حمله به اموال عمومی و همچنین شکستن مغازه ها و تخریب اموال خصوصی و غارت آنها زده و موجبات برخوردهای پلیس را فراهم کرده بودند!( شاه سابق هم در مورد قیام تبریز در سال 1356 می گفت این ها از بیرون آمده اند! حکومت اسلامی هم هر اعتراضی را به مزدوران آمریکا و اسرائیل نسبت می دهد!)

خودانگیخته و سازمان یافته

به نظر می رسد که تحرک نخستین این مبارزات تا حدی خود انگیخته و بیشتر به شکل واکنشی در مقابل فشارها در یک زمینه ی خاص( فشار شرایط بد آموزشی در دبیرستان ها) و در ادامه و تکامل تا حدی برنامه ریزی و سازماندهی شده به وسیله ی سازمان های صنفی و اتحادیه ای و نیز برخی احزاب و سازمان های سیاسی در فرانسه باشد.

به دلیل رابطه ی درونی اعتراضات با یکدیگر و پیوستن طبقات زحمتکش به آنها، این مبارزات را می توان دنباله ی مبارزات پیشین جلیقه زردها در اعتراض به افزایش مالیات بر سوخت( 2019- 2018) و نیز مبارزات بازنشسته گان علیه افزایش سن بازنشسته گی از 62 به 64( 2023) دانست.

گسترش مبارزات به کشورهای دیگر

از سوی دیگر مبارزاتی این چنین در اروپا عموما به یک کشور محدود نمانده و دیر یا زود به کشورهای دیگر سرایت می کند - همچنان که دانش آموزان و دانشجویان در بلژیک، ایتالیا، اسپانیا، یونان و آلبانی با خواست های کمابیش همانند به این اعتراضات پیوسته اند - و یا موجب انگیخته هایی در کشورهای دیگر می شود و دیر یا زود معترضین در کشوری دیگر برمی خیزند. این مبارزات یکی پس از دیگر و با فواصلی نه چندان زیاد در دهه ی گذشته و کنونی در بیشتر کشورهای اروپایی و همچنین آمریکا وجود داشته و دارد.

روال عموما چنین است: یک ستم خاص به یک لایه از یک طبقه و یا طبقه، به یک بخش و یا یک نژاد و یا مهاجرین موجب حرکت نخستین شده و سپس عموما خواست های اقتصادی که در بیشتر کشورها کمابیش مانند هم است وعموما کمی پس و پیش می شود و در کنار آنها سیاسی به میان می آید. در سال 2020 در آمریکا کشته شدن یک سیاهپوست به وسیله ی پلیس فاشیست آمریکا(جورج فلوید) منجر به مبارزات گسترده ی عمومی در آمریکا شد و یا مبارزات جلیقه زردها و همچنین بازنشسته گان در کشور فرانسه موجی از مبارزه و یا حداقل همدلی و همراهی را در کشورهای اروپایی و در سراسر جهان برانگیخت.

ریشه ی اعتراضات و مبارزات کنونی

ریشه ی بسیاری از این اعتراضات و مبارزات به بحران اقتصادی ای بر می گردد که از سال 2008 آغاز شد. نگاهی سطحی به وضع اقتصادی کشورهای سرمایه داری امپریالیستی نشان می دهد که این بحران نه تنها پایان نیافته و یا افت نکرده بلکه تداوم وگسترش بیشتری یافته است. نرخ رشد اقتصادی در این کشورها پایین آمده و نرخ تورم و بیکاری افزایش یافته است. قیمت کالاهای اساسی و مسکن به طور مداوم و مستمر افزایش یافته اما حداقل حقوق کارگران و زحمتکشان و یا مستمری بازنشسته گان تغییرات بسیار اندکی کرده است که به هیچ وجه قابل مقایسه با نرخ تورم و افزایش قیمت کالاها نیست. در کنار اینها دولت همچون ابزار سرکوب و تداوم حکومت سرمایه داران استثمارگر و ستمگر و منافع اقتصادی و سیاسی آنها از خدمات آموزشی و درمانی و دیگر خدمات عمومی زده و تمامی بار فشار بحران و کسری بودجه را روی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش انداخته است.

 تداوم این بحران در نتیجه ی علل داخلی و ناشی از نوعی رکود اقتصادی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی و همچنین ناشی از برخی عوامل مانند کووید 19 و سپس رقابت های امپریالیست ها در جنگ روسیه و اوکراین و یا بالا بردن نرخ تعرفه ها از جانب دولت ترامپ که موجب افزایش بهای بسیاری از کالاها گشت و این اواخر جنگ های آمریکا و اسرائیل با حکومت اسلامی ایران بوده است.

این وضعیت را در تمامی کشورهای سرمایه داری امپریالیستی می توان دید. اما اعتراضات و مبارزات در همه جا و به یک درجه گسترده و یا شدید نبوده است بلکه بیشتر در کشورهایی توانسته گسترده و ژرف و شدید شود که مبارزه طبقاتی در آنها از پیشینه ی جاندارتری برخوردار بوده است. در اروپا کشورهای پیشرو در مبارزات بیشتر فرانسه، ایتالیا و اسپانیا و پرتغال بوده اند و نقش حلقه ی مرکزی را در یک دور اجرا کرده اند و بقیه ی کشورها پس از آنها به جوش و خروش در آمده اند.

شیوه های برخورد سرمایه داران امپریالیست با اعتراضات و مبارزات

شیوه های برخورد سرمایه داران امپریالیست کشورهای مورد اشاره با اعتراضات عموما عقب نشینی نبوده است. از یک سو برخوردهای خشن با اعتراضات و مبارزات داشته اند مانند مورد جلیقه زردها و یا بازنشسته گان و یا همین مبارزات دانش آموزان که دیگر تمامی مرزها را شکسته اند و به دختران و پسران حدود چهارده و پانزده سال حمله می کنند و دست و پا می شکنند و هزاران نفر را بازداشت می کنند و از سوی دیگر با برخی مانورها همان آنچه که سیاست شان بوده و یا خواسته اند تحمیل کنند، پیاده و یا تحمیل کرده اند. وجه دیگر این سیاست ها ایجاد انحراف در میان جهت گیری های توده های زحمتکش و ستمدیده به سوی اهداف انحرافی مانند مخالفت با مهاجران که عموما کارگر و زحمتکش اند و علت تمامی مشکلات دانستن آنها و در کنار آن تبلیغ و ترویج فاشیسم و یا تهدید روی کار آمدن احزاب فاشیستی بوده است.

نبود نیروهای انقلابی کمونیست در رهبری جنبش های توده ای

یکی از دلایل اساسی وضعیت مزبور نبودن نیروهای انقلابی در رهبری مبارزات توده ای ( از دانش آموزی تا کارگری و از زنان تا مهاجران و نژادهای زیرستم) است. اتحادیه های کارگری( و بیشتر سازمان های صنفی دیگر لایه ها) دست شان در دست دولت های سرمایه داری امپریالیستی است و احزاب و سازمان های سیاسی نیز عموما یا جریان های رویزیونیستی مانند حزب کمونیست فرانسه هستند که کار گیر پیدا کند همچون پیشینیان خود سوسیالیست ها و سوسیال دمکرات های سده های نخستین بیستم، از سران دولت های بوژوا- امپریالیست بدترند و یا جریان هایی مانند حزب«فرانسه تسلیم ناپذیر» به رهبری ژان لوک ملانشون که حداکثر خواست هاشان اصلاحاتی در نظام سیاسی موجود است و یا گروه هایی رفرمیست از زمره ی«چپ اجتماعی» که های و هوی زیادی در مورد جنبش های اجتماعی دارند اما خواست نهایی شان از حد همین نظام سرمایه داری فراتر نمی رود. در مقابل سازمان های انقلابی کمونیستی( مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی) و خواه دیگر جریان های انقلابی دارای قدرت و نفوذ و بُرد چندانی در توده های مبارز نیستند.

اعتراضات و مبارزات رهبری خود را خواهند یافت

اما اعتراضات و مبارزات توده ها ادامه دارد و ادامه خواهد یافت زیرا شرایطی که به این مبارزات پا می دهد وجود داشته و دارد و خواهد داشت. مبارزات پیش می رود تا زمانی که رهبری انقلابی خود را پیدا کند.

هر چقدر که بحران های اقتصادی و همچنین سیاسی و تضادهایی که جوامع سرمایه داری امپریالیستی با آن درگیرند، گسترده تر شوند و شدت و ژرفا یابند و در عین حال هر چقدر که توده های مبارز با میانجی گسترده شدن و ژرفا یافتن و غیرقابل تحمل شدن مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نژادی و قومی و ستم های جنسی و جنسیتی و ... دست به مبارزات بیشتر و گسترده تری بزنند و هر چقدر بیشتر شکل های سرکوب دولت های استثمارگر و ستمگر سرمایه داران امپریالیست و عمق ناتوانی و سازشکاری این احزاب و سازمان ها و جریان های را بیشتر ببینند، شرایط برای رو آمدن جریان های انقلابی و احزاب کمونیستی اصیل و واقعی بیشتر پدید می آید. این احزاب و سازمان ها اکنون اقلیتی بیش نیستند اما در صورتی که بتوانند سیاست های انقلابی خود را پی گیرند و تداوم خود را تامین کنند در چنان شرایطی می توانند گسترده و بزرگ شوند و رهبری مبارزات را به دست گیرند و راه را به سوی انقلاب های سوسیالیستی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی بگشایند.

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

27 مهر 1405   

Saturday, October 17, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(7)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(7)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(7) 

دو - رویزیونیست ها( پاره ششم)

نقی راه انقلابی برای سرنگونی و تصرف قدرت سیاسی و خرد کردن ماشین دولتی

با نفی انقلاب دموکراتیک(نوین) و تضادهای خلق و استبداد دینی( یا سلطنتی) از یک سو و تضاد خلق با امپریالیسم از سوی دیگر طبعا فکر سرنگونی طبقات بورژوا- کمپرادور حاکم نیز از مبارزه حذف می شود.

به طور کلی در کشورهایی مانند کشور ما که استبداد دینی و یا شاهی و خفقان همه ی جانبه ی سیاسی و فرهنگی حاکم بوده امکان مبارزات قانونی و مسالمت آمیز و جابجایی قدرت از پایین وجود نداشته است؛

در عین حال امکان سرنگونی مسالمت آمیز طبقات استثمارگر و ستمگر وابسته به امپریالیسم از طریق مبارزات مسالمت آمیز اساسا امکان بسیار ضعیفی است و تنها در شرایطی استثنایی ممکن است به وجود آید و تازه این به شرطی است که یک حزب انقلابی طبقه ی کارگر وجود داشته باشد و بتواند از چنین شرایطی استفاده کرده و با تحولی مسالمت آمیز قدرت را از آن طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی کند. چنین راهی حتی اگر یک در هزار امکان آن فراهم شود در صورتی که حزب انقلابی طبقه ی کارگر وجود نداشته باشد به حکومت انقلابی منجر نشده و در بهترین حالت به حکومت های خرده بورژوایی و بورژوا- ملی پا خواهد داد( مانند شرایط ویژه 32- 20 که امپریالیسم و طبقه ی کمپرادورها و فئودال ها در ایران تا حدودی ضعیف شده بودند و حکومت ملی مصدق از راه قانونی و مسالمت آمیز به قدرت رسید) که سرانجام آنها نیز برگشت به استبداد سلطنتی و یا دینی و یا استبداد از طریق شکل جمهوری حکومت و تداوم وابستگی به امپریالیست ها خواهد بود.

 از این رو استراتژی کسب قدرت به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست انقلابی خواه ناخواه باید از راه قهرآمیز و جنگ توده ای باشد.

به طور کلی خواه در دوره ی 20 ساله ی سلطنت رضاخان و دوره ی 25 ساله ی پسرش و خواه در دوره ی حکومت دینی ولایت فقیه در تقریبا 50 سال اخیر، روی آوری به مبارزات مسلحانه در شکل انفرادی و یا توده ای آن خواه آگاهانه و خواه خودانگیخته درست به همین دلیل صورت گرفته است.

اما تمامی اندیشه ی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها و دارودسته های چپ نویی و «مارکسی» در جهت مبارزات مسالمت آمیز و قانونی است. این دارودسته ها علیه هر گونه تبلیغ و ترویج مبارزات مسلحانه ی توده ای و عمل به آن جدال کرده و مبارزات مسالمت آمیز را برای طبقه ی کارگر و توده ها موعظه می کنند.

با توجه به اینکه حکومت ولایت فقیه جایی برای هیچ گونه پیوندی با خود برای هیچ جریانی حتی راست ترین جریان های«شبه چپ» نگذاشته است به جز دسته هایی مانند «محورمقاومتی ها» که سر و دمب شان به حکومت و سپاه وصل است، کمتر جریانی وجود دارد که بخواهد این حکومت بماند. در نتیجه اکثر نیروهایی این دسته ها خواهان سرنگونی حکومت هستند. اما مساله از همین جا مهم می شود: چه طبقه ای باید برای این سرنگونی سازمان یابد و چگونه باید سرنگون شود؟ آیا با مبارزات مسالمت آمیز می توان آن را سرنگون کرد؟ اگر امکان مبارزات مسالمت آمیز وجود نداشته باشد( چنانکه در پنجاه سال اخیر وجود نداشته است) طبقه ی کارگر و توده ها چگونه باید این سرنگونی را سازمان دهند و قدرت سیاسی خود را برقرار سازند؟

 از جانب دارودسته های «شبه چپ»( «شبه سوسیالیست» یا «شبه کمونیست») پاسخی برای این پرسش ها وجود ندارد. تنها راهی که آنها پیشنهاد می کنند همان مبارزه ی مسالمت آمیزی است که امکان آن نیست. «نافرمانی مدنی» و « مقاومت مدنی» و دیگر اشکال مبارزه ی مسالمت آمیز گرچه در جای خود اهمیت دارند اما تبدیل آنها به یگانه شیوه های مبارزه کاری است که تنها از این «شبه چپ ها» بر می آید.    

از سوی دیگر زمانی که برخی از این رویزیونیست ها و خروشچفیست ها و ترتسکیست ها می گویند ما با قیام مسلحانه و مبارزات مسلحانه ی توده ای به عنوان «تاکتیک» مشکلی نداریم( یعنی «استراتژی» ما برای برقراری مثلا «دموکراسی شورایی»همان مبارزات مسالمت آمیز است!)، این یک «قایم موشک بازی» با مسائل جدی و مهم و در واقعیت امر یک بازی شیادانه ی سیاسی است( از همان گونه «بازی» های شیادانه ای که حکومت اسلامی مداوما به آن دست می زند).

این که من در مقاله ای یا در یک برنامه ی ویدئویی و پس از کلی صغری و کبری چیدن در مورد انحرافات مثلا«چریکی»بگویم که آری سازمان من با مبارزات مسلحانه مشکلی ندارد به شرط این که در زمان خودش باشد و توده ای باشد موضع گرفتن نیست. هوچیگیری و شارلاتان بازی و فریبکاری است چرا که حتی به این هم باوری ندارند و تنها صحبت شان این است که اگر روزی روزگاری توده ها خودشان به قیام مسلحانه دست زدند ما با آن مخالفتی نمی کنیم.

موضع مارکسیستی( لنینیستی- مائوئیستی)و انقلابی این است که این چنین برنامه ای به طور منظم و مداوم طی سال ها تبلیغ و ترویج شود و طبقه ی کارگر با اندیشه قهر انقلابی و خرد کردن ماشین دولتی پرورش سیاسی یابد و نیز برای چنین قیامی سازماندهی شود و همچنین در صورتی که شرایط کشور زیرسلطه اجازه دهد- که کشور ما اجازه می دهد - به چنین مبارزات مسلحانه ی توده ای اقدام شود. بدون چنین ترویج و تبلیغ مداومی و بدون تلاش برای سازماندهی چنین مبارزه ای و دست زدن به آن در صورت توانایی، این جور موضع گیری ها، مشتی وراجی پوچ و بی خاصیت و برای فریب طبقه ی کارگر است. 

و نکته ی آخر این که ملاک و مدل تمامی این جریان ها، شکل و شیوه ی مبارزات احزاب رویزیونیست در کشورهای اروپای غربی و نیز مبارزات مسالمت آمیز احزاب رویزیونیست آمریکای جنونی و مرکزی است.

در مورد نخست هیچ حزبی انقلابی کمونیستی در کشورهای امپریالیستی از راه مسالمت آمیز به قدرت نرسیده و این احزاب رویزیونیست هم اگر به قدرت رسیدند چیزی از جنس همان احزاب سوسیال دموکرات آلمان پس از جنگ جهانی نخست و نیز حزب سوسیالیست فرانسه و یا پرتغال در دهه های پس از هفتاد شده اند.

 در مورد کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی نیز چنانکه دیده ایم پس از دستیابی به قدرت از طریق مبارزات انتخاباتی بهترین اینها یک سری اصلاحات انجام داده اند که در بهترین حالت نقش مُسکن را برای طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش داشته و پس از مدتی دوباره همان آش و همان کاسه شده است و یا اینها خود غرق فساد شده اند و یا اینکه راست ها قدرت را از آنها گرفته اند.  

به طور کلی تمامی رویزیونیست ها( حزب توده و اکثریت، حزب چپ، طوایف خروشچفیست های راه کارگری و تمامی ترتسکیست ها( انواع و اقسام کمونیسم کارگری و حکمتیستی حزب) به همراه تمامی جریان های مارکسیسم غربی- چپ نو و آنها که خود را «مارکسی» می نامند بلا استثنا و صرف نظر از هر هدفی که دارند هوادار «مبارزات مسالمت آمیز» هستند. 

مرحله ی انقلاب سوسیالیستی

روشن است که چنانچه تضاد اصلی «کار و سرمایه» باشد آنگاه انقلاب باید سوسیالیستی باشد. اما این ها به همین راحتی نتایج نظرات خویش را نمی پذیرند. حتی دسته هایی که از تضاد «کار و سرمایه» صحبت می کنند به نتایج آن یعنی لزوم انقلاب و سوسیالیستی بودن انقلاب اشاره ای نمی کنند و یا اگر به برخی خواست ها برای حکومت جایگزین اشاره کنند مانند برخی ترتسکیست ها و خروشچفیست ها، این برای خالی نبودن عریضه است و حاشیه ای جزیی و یا بی اهمیت از مباحث شان را تشکیل می دهد و در عمل به طور مطلق درزش می گیرند.

علت این است که این ها چنانکه در بخش پیش هم اشاره کردیم دنبال سازماندهی انقلاب سوسیالیستی و اساسا دنبال انقلاب نیستند بلکه به دنبال مبارزه ی مسالمت آمیز و در بهترین حالت برقراری یک نظام دموکراتیک بورژوایی هستند. از سوی دیگر مبارزه ی طبقاتی جاری در جامعه حتی در حد شعارهای توخالی هم اجازه طرح انقلاب سوسیالیستی را نداده و با این شرایط اقتصادی و سیاسی نمی دهد. از این رو و در بهترین حالت تک و توک شعارهایی را که در برخی از مبارزات کارگری داده شد مانند «نان، مسکن، آزادی، اداره شورایی» را تکرار می کنند و گمان می کنند که با تکرار چنین شعارهایی در جهت «انقلاب اجتماعی» شان( یعنی انقلاب سوسیالیستی شان) گام برداشته اند!

آنها در واقع اپورتونیسم اکونومیستی شان را پشت «انقلاب اجتماعی» کذایی شان پنهان می کنند.

نفی جایگزین شدن حکومت انقلابی طبقه ی کارگر به جای حکومت «بورژوازی»

نفی انقلاب سوسیالیستی خواه در حرف و با عدم تبلیغ و ترویج مداوم آن و سازماندهی طبقه ی کارگر برای آن  به این معناست که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها به دنبال مبارزه برای سرنگونی حکومت های استبدادی و زیرسلطه ی امپریالیسم نیستند و صرفا لاف می زنند. در واقع طرح نکردن یک جایگزین انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر به معنای مبارزه نکردن در راه آن و در عین حال به معنای طرح یک جایگزین بورژوایی( در بهترین حالت خرده بورژوایی) و یا تمکین به آن خواه آشکارا و خواه در لوای شعارهای شبه سوسیالیستی است.    

چنانکه اشاره کردیم رویزیونیست ها و ترتسکیست های حکمتی دنبال انقلاب سوسیالیستی نبوده و نیستند. اما آنها مجبورند به گونه ای نشان دهند که با بورژوازی تفاوت دارند. از این رو برخی از آنها ماننده خروشچفیست های کمیته ی مرکزی راه کارگر شعار «دموکراسی شورایی» را می دهند. یعنی این حداعلای آن تغییری است که حضرات می خواهند و در عین حال وانمود می کنند که با چنین تغییری حکومتی از آن طبقات« رنج و زحمت»( و نه طبقه ی کارگر) برقرار می شود.

نفی برقراری نیروهای مسلح طبقه ی کارگر برای حفاظت از حکومت این طبقه

ما در مورد این «دموکراسی شورایی» به گونه ای ویژه نوشته ایم( نگاه کنید به خروشچفیست های راه کارگری و استالین بزرگ بخش های ده و یازده) و در اینجا به این اشاره می کنیم  که این دموکراسی شورایی، دموکراسی پرولتری به معنای طبقاتی- انقلابی آن و آن چه مد نظر مارکس و انگلس بود نیست، بلکه یک دموکراسی همه طبقاتی است که در ماهیت امر دموکراسی بورژوایی را تبلیغ و ترویج کرده و از این دیدگاه در یک شکل گول زنک و فریبکارانه ظاهر می شود.

با توجه به این که از نظر رویزیونیست ها و ترتسکیست ها در همه جای ایران «سرمایه داری» برقرار شده است و کوچک ترین ناموزونی در برقراری این «سرمایه داری» در هیچ جای ایران وجود ندارد و بر این مبنا طبقه ی کارگر نیز اکثریت مطلق جامعه هست انتظار این است که به حکومت جایگزین که برسند از برقراری «دموکراسی کارگری» از طریق حکومت انقلابی شوراهای کارگری صحبت کنند، اما این جا با اشاره به حکومت های سوسیالیستی( و منظور ما در درجه ی نخست و بیش از همه حکومت های سوسیالیستی در شوروی در زمان لنین و استالین و چین در زمان مائوتسه دون است) که از نظر اینان سوسیالیستی نبوده اند و لعن آنها و «برائت» خود از چنین حکومت هایی، به «دموکراسی شورایی» و یا «دموکراسی مشارکتی» ( یعنی «همه طبقاتی»، یعنی کارگران به اضافه ی طبقاتی که در تحلیل اینان، در ساخت جامعه وجود نداشتند) می رسند و این ته «انقلاب اجتماعی» حضرات است.

 این «دموکراسی شورایی» یا «دموکراسی مشارکتی» به این معناست که تمامی طبقات و لایه های آنها و تمامی بخش ها می توانند در انتخابات بسته به جمعیت خود نماینده داشته باشند. و در عین حال اگر در یک دور برنده نشدند برای دور بعد خود را آماده کنند. تفاوت «دموکراسی شورایی» با «دمکراسی پارلمانی» در این است که در اینجا شوراها ارگان های هدایت کننده ی جامعه هستند و در آنجا پارلمان و دولت.

در عین حال حضرات می گویند که در «دموکراسی شورایی- مشارکتی» اینان، دولت یعنی دستگاه نظامی و بوروکراتیک که کلا ابزار سرکوب یک طبقه به وسیله ی طبقه ی دیگر است وجود ندارد، اما نیروهای نظامی برای سرکوب وجود دارند که اگر یکی مثلا خواست بمبی بترکاند مانع اش شوند و یا او را بگیرند و احتمالا زندانی کنند! همچنین نیروهای سازمانده اداری جامعه که البته قابل عزل اند وجود دارند که این ها همان ها هستند که برای مدتی انتخاب می شوند تا جامعه را اداره کنند. اما از آنجا که انتخابات «همه طبقاتی» است این گونه نخواهد بود که کارگران بیشترین رای را بیاورند و ممکن است که نمایندگان طبقات دیگری که گفتیم در ساخت اقتصادی جامعه وجود نداشتند در شوراها اکثریت را بیابند و اداره ی کشور به دست آنها بیفتد! حضرات می گویند: مهم نیست! طبقه ی کارگر باید منتظر بماند و در انتخابات بعدی شوراها تلاش کند که نماینده گان وی رای بیاورند و انتخاب شوند و دوباره حکومت را در دست گیرند. حال در این گیرودار چنانچه حضرات بورژواها نیروهای نظامی را که برای «ممانعت از تخریب و بمب گذاری و ایجاد اختلال و ...» سازماندهی شده اند گسترش دهند( تازه به شرطی که تصور کنیم جهان نور الی نور است و هیچ کشوری به کشور «دموکراسی شورایی» اینان حمله نخواهد کرد و حضرات در این جزیره جدا افتاده از جهان در تداوم «دموکراسی مشارکتی» خود موفق بوده اند) و نیروهای سرکوب را سازمان دهند و بساط «دموکراسی شورایی» را تبدیل به «دموکراسی یا در واقع دیکتاتوری» طبقه ی حاکم کند روشن نیست حضرات به طبقه ی کارگر چه خواهند گفت و چه خواهند کرد. احتمالا التماس خواهند کرد که بوروژوازی حداقل انتخابات شوراها را حفظ کند.

به واقع و در بهترین حالت این شکل کمیک و مسخره ی همان پارلمانتاریسم بورژوایی است، با این تفاوت که پارلمان یکی از ارکان نظام دموکراسی بورژوایی است و این دموکراسی یا در واقع دیکتاتوری بورژوازی ارکانی مانند دستگاه اجرایی و دستگاه قضایی و نیروهای مسلح و سازمان های اطلاعاتی و خلاصه دستگاه بوروکراتیک و نظامی را دارد اما «دموکراسی شورایی» این دستگاه نظامی را ندارد( قرار است نداشته باشد! که این یک خیالپردازی و آرمانشهر بازی از نوع مضحک آن است و در واقعیت امر یک بلوف به طبقه ی کارگر است) و ضمنا دستگاه اداری آن نیز بوروکراتیک نبوده( قرار است نباشد!) به این دلیل که نمونه ی کمون را مورد نظر قرار می دهد و نماینده گان شوراها همه قابل عزل هستند.

خلاصه بگوییم «دمکراسی شورایی یا مشارکتی» همان شکل سازماندهی حکومت بورژوایی است در بستری از واژه ها و عبارات شبه سوسیالیستی که همه و همه برای فریب طبقه ی کارگر است. در این شکل شوراها جانشین پارلمان بورژوایی می شوند و بقیه چیزها عملا دست نخواهد خورد.

چرا «شبه چپ»؟

منظور ما از چپ اساسا کمونیست هاست. غیر از کمونیست ها بقیه حتی آنها که نام حزب خود را «سوسیالیستی» و  خود را «سوسیالیست» می نامند چپ نیستند. و کمونیست هم به معنای وفادار به اصول و مبانی مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم است. کمونیست چپ است و چپ کمونیست. کمونیست می خواهد جامعه ی کمونیستی را در سراسر جهان برقرار سازد و از این رو در مقابل جهان بینی های لیبرالی و فاشیستی و دموکراتیک - رفرمیستی و دموکراتیک- خرده بورژوایی قرار می گیرد که اینها یا هوادار جامعه ی سرمایه داری و دیگر جوامع عقب مانده ی فئودالی و یا بورژوا- کمپرادوری هستند و یا در بهترین حالت هوادار دموکراسی های خرده بورژوایی که از سرمایه داری پا را فراتر نخواهند نهاد.

و اما چپ به معنای دیگری نیز به کار می رود. جناح های موجود در تمامی احزاب مترقی بورژوایی و مترقی یا انقلابی خرده بورژوایی به سه دسته ی راست و میانی و چپ تقسیم می شوند و جناح چپ یک جریان بورژوایی و یا خرده بورژوایی نه به معنای کمونیست است و نه به معنای هوادار طبقه ی کارگر و انقلاب کمونیستی. چپ در این معنا تنها نسبت است. نسبت به راست و میانه و نزدیکی به طبقات میانی و یا در سطحی دیگر و در سالم ترین و رادیکال ترین شکل خود در میان طبقات میانی نسبت به طبقه ی کارگر.

اینها که نام خود را کمونیست و سوسیالیست ورادیکال و چپ می گذارند تنها شبه کمونیست و شبه سوسیالیست و شبه چپ هستند و نه کمونیست و چپ به معنای دقیق واژه.

آنچه لنین در مورد منشویک ها که اگر صحبت بر سر «چپ» باشد از این جریان ها بسیار«چپ تر» بودند می نویسد در مورد اینان راست در می آید:  

«روش نسبت به دولت، يکى از بارزترين نکاتى است که نشان مي دهد اس‌آرها و منشويک هاى ما به هيچ وجه سوسياليست نبوده(چيزى که ما بلشويک ها هميشه ثابت کرده‌ايم)، بلکه دمکرات هاى خرده بورژوايى هستند که به جمله‌ پردازى‌هاى شبه ‌سوسياليستى مشغول اند.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، برگردان پورهرمزان، ص519 ، تاکید از ماست)

هرمز دامان

نیمه ی دوم مهر 1405

 

 

 

 

 

Monday, October 12, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(6)

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(6)


On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(6) 

دو - رویزیونیست ها( پاره پنجم)

نفی انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر

نتیجه تئوریک تحلیل طبقاتی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها روشن است. مرحله ی انقلاب دموکراتیک در ایران به گذشته تعلق دارد زیرا انقلاب دموکراتیک که برای رویزیونیست ها و به ویژه ترتسکیست ها کهنه و نوین اش تفاوتی نمی کند برای تحول فئودالیسم به سرمایه داری بود و در ایران  تحول فئودالیسم به سرمایه داری صورت گرفته و حل شده است. بنابراین انقلاب دموکراتیکی نیاز نیست. یکی از دلایلی که آنها تمامی انقلاب های دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر را در کشورهای زیرسلطه«انقلاب های بورژوایی» و احزاب کمونیستی که این انقلاب ها را رهبری کردند و در صدرشان حزب کمونیست چین به رهبری مائو را «احزاب بورژوا- دموکراتیک» نامیده اند همین مساله است. از نظر آنها تمامی این انقلاب ها، بورژوایی( یا دهقانی) و برای حل مساله ارضی بوده اند.

چگونگی حل مساله ی ارضی و جهت مناسبات تولیدی

بی تردید حل مساله ی ارضی مهم ترین پایه ی انتقال از مناسبات تولیدی و جامعه ی فئودالی - یا نیمه فئودالی- به مناسبات تولیدی سرمایه داری است و بدون حل آن انتقالی به نظام سرمایه داری صورت نمی گیرد اما مساله درست چگونگی و کیفیت حل و جهت و نتایج مشخص و عینی آن است.

 آیا حل مساله ی ارضی به این گونه است که که از مناسبات تولیدی فئودالی به مناسبات تولیدی سرمایه داری مستقل و ملی می رویم و صنعتی می شویم یا به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور  و کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها در می آییم؟

در کشورهای اروپایی حل مساله ی ارضی( خواه به شکل انقلابی و با سرنگونی فئودال ها و اشراف  خواه به شکل اصلاح طلبانه و از طریق تغییرات تدریجی) به برقراری نظام سرمایه داری(مستقل و ملی) انجامید و این نظام در نتیجه انقلاب صنعتی و رشد صنایع به سرعت پیشرفت کرده و در اواخر قرن نوزدهم به امپریالیسم تکامل یافت.

 در بخشی از کشورهای زیرسلطه حل مساله ارضی نخست به آن شکل انقلابی و در طی انقلاب های بورژوا- دموکراتیک که عموما در کشورهای اروپایی صورت گرفت نبود و نمونه های برجسته ی مانند انقلاب مشروطه ی ایران یا انقلاب ترک های جوان در ترکیه در دهه های آغازین سده ی بیستم شکست خوردند و در کشورهایی همچون چین انقلاب بورژوا- دموکراتیک 1911 با انتقال به انقلاب بورژوا- دموکراتیک نوع نوین به رهبری طبقه ی کارگر و حزب کمونیست به یک انقلاب کیفیتا متفاوت با انواع اروپایی اش تبدیل گردید و حل مساله ی ارضی در جهت برقراری اقتصاد دموکراسی نوین و سوسیالیستی پیش رفت؛

و دوم اینکه آنجا که مدعی چنین «انقلاب» هایی شدند، این «انقلاب» ها از بالا و در دوران امپریالیسم به وسیله ی امپریالیسم و به عاملیت سرمایه داران کمپرادور صورت گرفت و نه به وسیله و رهبری بورژوازی ملی.

با توجه به نکات بالا این نوع به اصطلاح انقلاب ها مانند «انقلاب سفید» با وجود این که مساله ی ارضی را حل کردند اما نتیجه ی آن برقراری مناسبات تولیدی سرمایه داری و جامعه ی سرمایه داری از نوع اروپای غربی یعنی یک سرمایه داری صنعتی نبود بلکه مناسبات تولیدی سرمایه داری کمپرادور و کشور زیرسلطه ی امپریالیسم را به وجود آورد.

به این ترتیب این نوع دگرگونی با وجود این که مساله ی ارضی را به شکلی کجدار و مریز حل کرد اما نتوانست مسائل اساسی انقلاب دموکراتیک را حل و فصل کند و یک نظام سرمایه داری در حد سرمایه داری اروپای غربی به عنوان اساس روابط تولیدی ایجاد کند بلکه یک نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور زیر سلطه ی امپریالیست های غربی به وجود آورد.

مبارزه ی طبقاتی و انقلاب های بورژوا- دموکراتیک

در یکی از این دو نوع انقلاب یعنی انقلاب های اروپای غربی( هلند، انگلستان در قرن هفدهم و فرانسه در اواخر قرن هجدهم و ...) بورژوازی دهقانان و کارگران و خرده بورژوازی را در مبارزه ی طبقاتی با فئودال ها و اشراف متشکل و رهبری کرد و آنها را سرنگون کرده و یک نظام سرمایه داری به رهبری بورژوازی این کشورها ایجاد کرد؛

در دیگری بورژوازی ملی این کشورها کاره ای نبود و طبقه ی کارگر و دهقانان و خرده بورژوازی شهری نقشی در تحولات نداشتند و اساسا مبارزه ی طبقاتی بین نیروهای انقلاب بورژوایی و مرتجعین مالک و فئودال و کلا انقلابی در کار نبود. یک تغییر و تحول از بالا به وسیله ی امپریالیست ها و عاملین آنها یعنی سرمایه داران کمپرادور به وجود آمد و با مبارزه ی درون مرتجعین بین سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور و مالکین و فئودال ها که در آن بخش هایی از مالکین و فئودال ها حذف شدند و بخش هایی نیز به گونه ای مسالمت آمیز با نظام تازه کنار آمدند به پایان رسید.

این تغییر و تحولات از بالا این مساله را نفی نمی کند که پیش از آنها مبارزات طبقاتی  در جامعه و برای دموکراسی و آزادی و استقلال وجود داشت( در ایران همچون انقلاب مشروطیت یا مبارزات آزادیخواهانه و ضد امپریالیستی 32- 20) اما شکست خورد و بخشی از اجبار امپریالیست ها به چنین تغییراتی همین مبارزات بود.

به این هم اشاره کنیم که در اروپای غربی نیز گاه مناسبات سرمایه داری از طریق تحول از بالا( به جای تحول از پایین) و برخی سازش ها با اشراف و فئودال ها جایگزین نظام فئودالی شد و یا این که به وسیله ی مهاجران شکل سرمایه داری تولید جایگزین اشکال اقتصادی تولید برای مصرف روستایی گردید، اما ماهیت این تغییر و تبدیلات و نتایج آن ها به کلی متفاوت از تحولاتی بود که در کشور های زیرسلطه و از جمله در کشور ما با «انقلاب سفید» صورت گرفت.

تغییرات در جهت منافع امپریالیست ها و سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور

نظامی که شکل گرفت در عین حفظ تولید و صادرات نفت به عنوان اساس تولید و صادرات، یک سلسله صنایع مونتاژ ایجاد کرد و در عین حال بازار کشور را به گونه ای کامل تری به روی سرمایه و کالاهای امپریالیست ها گشود و کار ارزان طبقه ی کارگر و دهقانانی را که کارگر شدند در اختیار سرمایه های امپریالیستی قرار داد و ایران را به عنوان یک کشور زیرسلطه ی کامل تری درآورد.  تفاوت این دو گونه تغییر و تحول تفاوتی کیفی است.

به این ترتیب در ایران انقلاب دموکراتیک نوع بورژوازی کهن به آن شکل که در کشورهای اروپای غربی صورت گرفت ( خواه شکل انقلابی و خواه شکل رفرمیستی، خواه از پایین و خواه از بالا، خواه از درون و خواه به وسیله ی نیروهای خارجی مهاجر) صورت نگرفت و حل مساله ارضی به نتایجی که در کشورهای غربی رسید نیانجامید.

 این مساله نشان می دهد که حل مساله ارضی به طور خودکار روابط تولیدی سرمایه داری نوع اروپای غربی یعنی سرمایه داری مدرن و مستقل و ملی را برقرار نمی کند بلکه می تواند یک سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور ایجاد کند. در واقع چگونگی حل مساله ارضی و جهتی و اهدافی که دنبال می کند اهمیتی فراتر از خود حل مساله دارد.

نیاز به انقلاب دموکراتیک تراز نوین به رهبری طبقه ی کارگر

 اکنون و با توجه به تداوم مسائل این انقلاب، انقلاب مورد نیاز در جامعه کماکان انقلاب دموکراتیک است با این تفاوت که اولا این انقلاب دیگر نمی تواند انقلاب دموکراتیک نوع کهن یعنی به رهبری بورژوازی ملی و در جهت برقراری جمهوری دموکراتیک بورژوایی باشد بلکه باید انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر و در جهت برقراری جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر و جزیی از انقلابات سوسیالیستی جهانی و در خدمت برقراری نظام سوسیالیستی و کمونیستی باشد و نه نظام سرمایه داری. دوما باید تمامی مسائل انقلاب دموکراتیک را که در شرایط کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها کماکان پابرجا مانده اند حل و فصل کند( پس مانده ی مسائل زمین و به ویژه مساله ی خرده مالکی بودن زمین در ایران و نیز مسائلی مانند ستم بر خلق های زیرسلطه، مساله ی ستم بر زنان، ستم مذهبی و دیگر اشکال ستم فئودالی) و سوما سلطه ی امپریالیسم را برچیده و یک اقتصاد ملی مرکب از وجوه مالکیت اجتماعی( تمامی سرمایه های بزرگ بورژوازی بوروکرات- کمپرادور بزرگ و امپریالیستی باید به مالکیت دولت دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر در آید) و مالکیت خصوصی(سرمایه های متوسط و کوچک ملی و بومی آزادی تحرک داشته باشند) و بنابراین ترکیبی از اقتصاد دموکراتیک نوین، سرمایه داری خصوصی ملی و نطفه های اقتصاد سوسیالیستی باشد که در تغییر و تحول و تکامل آن، به اقتصاد تمام سوسیالیستی تبدیل خواهد شد.

برمی گردیم به نظرات حضرات رویزیونیست ها و ترتسکیست ها. این ها چنانچه گفتیم انقلاب دموکراتیک را نفی می کنند و منظورشان هم انقلاب دموکراتیک نوع نوین به رهبری طبقه ی کارگر است. در واقع این ها مانند مار از پونه از نام انقلاب دموکراتیک بیزارند و نه عموما هم انقلاب دموکراتیک نوع کهن. زیرا اولا با نفی انقلاب دموکراتیک نوین تمامی تجارب عملی و تئوریکی انقلاب های دموکراتیک نوع نوین را و به همراه آن تمامی وجوه انقلابی جهانبینی مارکسیستی- لنینیستی – مائوئیستی را نفی می کنند و دوما می خواهند مثلا بگویند انقلاب سوسیالیستی می خواهند. اما چنانکه گفتیم این ها در رد انقلاب دموکراتیک فعال و سوپر چپ و در اثبات انقلاب سوسیالیستی مشتی لاف زن بی خاصیت و گاه مانند ترتسکیست های حکمتی شیاد و شارلاتان هستند. تمامی شعارهای این ها برای انقلاب سوسیالیستی چنانکه گفتیم پیرامون شعارهایی مانند«دموکراسی شورایی» می چرخد و نه آگاهی بخشیدن به طبقه ی کارگر و آماده کردن این طبقه برای دست زدن به انقلاب سوسیالیستی.

باید این را تکرار کرد که مبارزات طبقاتی - دموکراتیک سه دهه ی اخیر، طبقات شرکت کننده در آن و خواست ها و شعارهای آن هیچ روزنه ای برای طرح شعارهای سوسیالیستی به اینان نداده است. برای همین بخش هایی از اینان که کارگر کارگر می کنند و کلا همچون اکونومیست ها و دنبال روان جنبش خودبه خودی«کارگرزده» هستند اینک از «انقلاب سیاسی» مقدم بر «انقلاب اجتماعی» صحبت می کنند.  

تضاد خلق با استبداد داخلی

با توجه به حذف انقلاب دموکراتیک نوین از سوی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها، دو تضاد مهم و اساسی انقلاب دموکراتیک نوین یعنی تضاد طبقه ی کارگر و کشاورزان و لایه های خرده بورژوازی شهری و روستایی( یا«خلق») با سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور و در حال حاضر استبداد دینی حاکم و همچنین تضاد خلق با امپریالیسم کاملا از رده خارج می شوند.

 در مورد نخستین این گونه است که جای تضاد خلق با سرمایه داران کمپرادور را یا «تضاد کارگر و بورژوازی» می گیرد که در مورد آن در بخش پیشین صحبت کردیم. این تضاد در میان این گروه ها در شرایط کنونی یا به وسیله ی برخی خواست ها و شعارها مانند «دموکراسی شورایی» طرح می شود و نه به وسیله ی عمل مشخص انقلابی برای سازمان دادن انقلاب کار علیه سرمایه یا انقلاب سوسیالیستی؛ و یا عموما با برجسته کردن همان بخش هایی که نام بردیم مانند «جنبش زنان» و «جنبش دانشجویان» و «جنبش خلق های زیرستم»- که تازه ترتسکیست ها آن را «ناسیونالیستی» می نامند - و «جنبش هموسکشوال ها و کوئیرها» صورت می گیرد. به این ترتیب با حذف طبقات غیر از طبقه ی کارگر و بورژوازی مبارزه ی طبقاتی مشخص آنها با استبداد دینی و سرمایه داران بوروکرات – کمپرادور مذهبی حاکم نیز سانسور و حذف می شود.

تضاد خلق با امپریالیسم

تضاد طبقات انقلابی و مترقی و در یک مفهوم خلق ایران یعنی طبقه ی کارگر، کشاورزان، خرده بورژوازی و در برخی شرایط ویژه سرمایه داران ملی با امپریالیست های غربی که به دلیل ساخت اقتصاد وابسته به غرب ایران عمده است و نیز امپریالیسم روسیه و دولت ارتجاعی چین که به سبب دخالت هاشان در ایران و داشتن باندهای وابسته به خود در حکومتگران بسته به شرایط متفاوت مبارزه ی طبقاتی رو می آیند، یکی از دو تضاد محوری نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور و زیرسلطه ی ایران است. بدون توجه به این تضاد و یا بیرون انداختن آن از رده مبارزه ی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی و توجه صرف به شعار «تضاد کار و سرمایه»( آن هم به آن شکل مسخ شده ای و توخالی و مضحکی که توضیح دادیم) مبارزه ی طبقاتی در ایران نمی تواند جهت درستی در پیش گیرد. فراموشی یا گمراه بودن در مورد یک جهت یا توان مبارزه ی داخلی با استبداد دینی را پایین می آورد و یا توان مبارزه با دخالت خارجی و نقش کثیف امپریالیسم در بقای نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور در ایران. در عین حال بی اهمتی به تضاد خلق با امپریالیسم شرایط انفعال در مورد دخالت امپریالیستی و یا گاه تقاضا برای چنین دخالتی را ایجاد می کند.

در همین دو جنگ اخیر چنانکه دیده شد از یک سو بخش هایی از طبقات در مورد ترامپ و امپریالیسم آمریکا دچار خوش خیالی شدند و در عین حال تمامی فرایند انقلاب 57 را از یاد بردند. از یک سو گرایش به دخالت امپریالیستی پیدا کردند و امیدشان این شد که آنچه خود نتوانستند با مبارزات خود و به دلیل شکست های پیاپی به دست آورند، ترامپ و امپریالیسم آمریکا برایشان بیاورد و ترامپ هم که این سطح از خوشباوری و امید واهی را دید شعار «کمک در راه است» را داد. این به واقع سقوط اخلاقی و فرهنگی نیز هست که بخش هایی از مردم کشوری همچون ایران خواهان نجات خود به وسیله ی نیرویی امپریالیستی گردند که کثیف ترین کودتا را علیه حکومت ملی شان سازمان داد و حدود 25 سال جامعه ی آنها را در زیر سلطه نگاه داشت و تازه با همین سران حکومت کثیف و جنایتکار هم سازش کرد و سپس بازهم با آنها کنار آمد و تازه پس از این جنگ هم برنامه داشت و کماکان دارد که با آنها کنار آید.

از سوی دیگر این بخش ها خواهان برگشتن حکومتی بر سرکار گردند که 50 سال پیش با مبارزاتی پیگیر آن را سرنگونی کردند. رشد و گسترش این نوع خواست، بخشا به نبود رهبری یک نیرو و طبقه ی انقلابی در صدر مبارزات طبقاتی و نیز بسیاری از انحرافات رویزیونیستی و ترتسکیستی بر می گردد که درعدم شکل گیری چنین نیرویی و نیز رشد طبقه ی کارگر نقش داشته اند.

به جای این آگاهی و دمیدن به تضاد خلق و امپریالیسم در شرایط ضروری و آگاه کردن خلق در مورد آن، مشتی حراف رویزیونیست و ترتسکیست و اشکال مابینی مانند «چپ نو»یی ها و دارودسته های«مارکسی» با قیافه های حق به جانب در مورد این که این تضاد خلق و امپریالیسم موجبیتی نداشته و اگر هم داشته در گذشته داشته و تاریخ آن تمام شده صحبت می کنند.

بخش هایی از اینان نیز برای برحق نشان دادن نظرات خود نظرات یک گروه رویزیونیستی که مشکوک هم هستند مانند «محور مقاومتی» ها را نشانه می گیرند:

 «آری! اینها هستند که از تضاد خلق و امپریالیسم حرف می زنند و ببینید که چگونه کارشان به خدمت به حکومت اسلامی رسیده است!»

 و ما هم مثلی را می گوییم که لنین در مورد رویزیونیست هایی که در لوای نقد پلخانف به اصول انقلابی مارکسیسم حمله می کردند می گفت:آری!«برای موش هیچ جانوری قوی تر از گربه نیست»!  

به طور کلی خارج شدن این دو تضاد از رده بر بستر همان تضاد «کار و سرمایه» صورت می گیرد. از نظر حضرات رویزیونیست و ترتسکیست«انقلاب»( که گفتیم به انقلابی باور ندارند) باید بر مبنای تضاد «کار و سرمایه» باشد

به این ترتیب در این گونه تحلیل های رویزیونیستی و ترتسکیستی در درجه ی نخست نه وجه اثبات یعنی اثبات انقلاب و آن هم انقلاب سوسیالیستی، بلکه وجه نفی وجه عمده را تشکیل می دهد. یعنی تحلیل شرایط تغییر یافته و سخن راندن از سرمایه داری خالص و مستقل در درجه ی نخست برای نفی است و نه برای اثبات. نفی آگاهی انقلابی برای طبقه ی کارگر، نفی حزب انقلابی طبقه ی کارگر، نفی انقلاب و در حال حاضر انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر، نفی نیاز به اتحاد بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی و نفی رهبری انقلابی طبقه ی کارگر بر دیگر طبقات خلقی در انقلاب دموکراتیک و سازمان دادن انقلاب سوسیالیستی، نفی جایگاه قهر در انقلاب دموکراتیک نوین، نفی دیکتاتوری پرولتاریا و در ماهیت امر نفی مبانی اساسی مائوئیسم، لنینیسم و بالاخره مارکسیسم.

مطلقا، مطلقا در مباحث هیچ یک از جریان رویزیونیستی( توده ای- اکثریتی و «محور مقاومتی») و خروشچفیستی( قبایل راه کارگری) و ترتسکیستی( دسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی)و جریان هایی که از نظر ماهوی بین این جریان ها پرسه می زنند( حزب کمونیست ایران و کومه له) و نیز دارودسته های چپ نویی( جریان های آکادمیکی که گرد سایت های اقتصاد سیاسی، نقد، واکاوی سوسیالیستی هستند و بدون استثناء تمامی جریان هایی که خود را« مارکسی»، «مارکسیست» و یا « مارکسیست انقلابی می خوانند) حتی یک اپسیلون از تئوری هایی که مارکسیسم را جهان بینی طبقه ی کارگر و انقلابی و دارای برنامه برای کسب قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری انقلابی طبقه ی کارگر و نیز ادامه ی مبارزه طبقاتی و انقلاب کمونیستی زیر پرچم دیکتاتوری پرولتاریا می کند یافت نمی شود. 

اما وجه مثبت( مثبت در مقابل آن منفی نه مثبت از نظر مارکسیستی) این نظرات و دیدگاه هاهمان مبارزات مسالمت آمیز در چارچوب دموکراسی بورژوایی و برای تغییرات تدریجی در چارچوب حکومت های بورژوایی است. پی گرفتن این راه خواه در ایران زمان استبداد سلطنتی و خواه در استبداد دینی ولایت فقیهی مطلقا امکان پذیر نبوده است. نه آزادی بیانی وجود داشته است و نه آزادی مطبوعات و حزب و نه مجلسی که بتواند در آن نماینده داشت و فراکسیون تشکیل داد. از یک سو باید خواهان رفتن استبداد دینی شد و از سوی دیگر نباید برای این رفتن، راهکاری انقلابی جست و جو کرد. باید هر آنچه وجود دارد را از یک سو تقدیس کرد و از سوی دیگر بر تمامی تحرکات انقلابی آن، آنچه ممکن است آن را از یک مبارزه ی مسالمت آمیز به یک مبارزه قهرآمیز و براندازانه ی انقلابی تبدیل کند جلوگیری کرد. 

هرمز دامان- نیمه ی نخست مهرماه 1405

پیوست یک

از مقاله ی درباره ی سرمایه داری بوروکراتیک – کمپرادور و نقد نظریه ی گونزالو( صدر پیشین حزب کمونیست پرو)(2- بخش پایانی) نیمه دوم خرداد 1404

وجود روابط نیمه فئودالی در ساخت اقتصادی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی چگونه است؟

از دیدگاه ما انقلاب دموکراتیک نوین در ایران که ساخت اقتصادی آن یک ساخت سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور است، باید به مسائل دموکراتیک انقلاب از جمله رفع ستمگری ملی، قومی و مذهبی که از فئودالیسم باقی مانده اند، پاسخ دهد. دیگر مسائل و تضادهای ستم فئودالی و سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور عبارتند از:

یک - وجود نهادهای فئودالی مانند ولایت فقیه که جای سلطنت شاهی(«استبداد سلطنتی» نیز شکلی از روساخت فئودالی است)را گرفته و همچنین«دفتر رهبری» که در جمهوری اسلامی نقشی همچون «دربار شاه» را در حکومت استبداد سلطنتی دارد و نیز عمله و اکره ی آن مانند «شورای نگهبان» و «مجلس خبرگان» و کلا نهاد و دم و«دستگاه روحانیت»؛

دو- نقش مذهب در روساخت فرهنگی؛

سه-  وجود نظام خرده مالکی پراکنده در کشاورزی که باید از دوره ی انتقالی تعاونی های کشاورزی عبور کند.زمین های بزرگ باید به مالکیت دولت در آیند.

چهار- ستم فئودالی( و سرمایه دارانه) بر زنان؛

پنج- وجود روابط نیمه فئودالی در مناسبات اقتصادی(کار و سرمایه) و ساخت اجتماعی( وجود روابط طایفه ای و عشیره ای، و نفوذ این روابط در  خانواده، فامیل و اقوام، و همچنین در رابطه میان نسل ها و نیز با جوانان) و فرهنگی( سنت ها، آداب، باید ها و نباید ها) و غیره؛

شش-  وجود یک طبقه بوروکرات - کمپرادور رانت خوار دولتی و خصوصی که از تسلط خویش بر دستگاه های حاکم و به ویژه دستگاه اجرایی استفاده می کند و موجبات رانت خواری به ویژه از فروش نفت را برای کمپرادورهای دو بخش دولتی و خصوصی(تولیدی، مالی و تجاری) فراهم می کند، اشکال اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تسلط امپریالیسم در کنار تحمیل اقتصاد نفت فروشی و صنایع مونتاژی و روابط نابرابر در حوزه ی تولید، امور مالی و واردات و صادرات و... نماینده ی امپریالیسم یعنی دولت( به مفهوم کلی آن یعنی کل دستگاه حاکم) رانت خوار با عمله و اکره ی آن نماینده ی امپریالیسم در ایران است...

 


Wednesday, October 7, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(5)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(5)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(5)


دو - رویزیونیست ها( پاره چهارم)

بورژوازی

 در بخش پیش اشاره کردیم که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها طبقه ی کارگر ایران را با توجیهات گوناگون از نظر کمیت و بافت کیفی چنان گل و گشاد کرده اند که هر فردی که مزد و حقوق بگیر باشد درون آن جای گرفته است و تنها سرمایه داران و عاملین درجه اول آنها از این بافت بیرون مانده اند. آنها با چنین تحلیلی خود را «مدرن» نامیده و مشتی چرت و پرت مانند «کهنه پرست» هم حواله ی انقلابیون کمونیست می کنند که چرا «امروزی» نیستند و جمعیت طبقه ی کارگر را همچون آنان چنین عریض و طویل نمی کنند.  

باری، با توجه به این تحلیل در ایران به جز دو طبقه که یکی طبقه ی کارگر است و دیگری طبقه ی سرمایه دار یا طبقه ی دیگری باقی نمی ماند و یا این که اگر باقی بماند که بالاخره با توجه به وجود کشاورز و کاسب و بازاری و مجبورند آن را یک جوری در تحلیل هاشان جا بدهند این ها درصد بسیار ناچیزی از جمعیت را تشکیل می دهند.

در مورد طبقه ی سرمایه دار نیز یا هیچ تمایزی را تشخیص نمی دهند و همه را با یک چوب می رانند و یا اگر تمایزی و تضادی تشخیص دهند آن را صرفا «تضادهای درون بورژوازی» که از نظر ماهیت یکسان است به شمار می آورند. به این ترتیب و با توجه به این که یا امپریالیسم و زیرسلطه از تحلیل ها حذف می شود و یا این که اگر هم حذف نشود وجود امپریالیسم و زیرسلطه تاثیری در نفس یکدست بودن بافت«طبقه ی بورژوازی ایران» ندارد در این تحلیل ها با یک طبقه ی بورژوازی روبروییم که یا یکدست وابسته است و یا یکدست ملی ارتجاعی.

اگر طبقه ی بورژوازی به گونه ای یکدست وابسته باشد در این صورت تضادهای درون آن صرفا تضادهای بین جناح های گوناگون بورژوازی کمپرادور به شمار می آید. اگر هم ملی باشد که از دیدگاه بیشتر تحلیل ها بی آنکه از پسوند ملی استفاده کنند چنین است، باز هم ملی بودن این بورژوازی مانند ملی بودن کشورهای سرمایه داری مدرن و امپریالیستی است و بنابراین تفاوتی در نفس ارتجاعی بودن تضادهای درونی آن ایجاد نمی کند.

اما عموما این تفکیک صورت نمی گیرد و بیشتر جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی از همان «بورژوازی» استفاده می کنند. این در حالی است که تغییرات رخ داده در عرصه ی اقتصادی ایران و رشد سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور نه تنها یک بورژوازی یکدست ایجاد نکرده است و بورژوازی ایران کماکان به بزرگ و متوسط و کوچک تقسیم می شود، بلکه تفاوت های درون بورژوازی حاکم بر ایران را با روشنی بیشتری برجسته کرده است.

در ایران انحصار مهم ترین رشته های اقتصادی از نفت و گاز و تولید آهن و فولاد و صنایع خودروسازی گرفته تا مهم ترین کارخانه های تولید وسائل خانگی( که عموما مونتاژی هم هستند) و بانک ها و زمین های دایر و کشت های صنعتی و تجاری و موسسات خدماتی و صادرات و واردات همه و همه در دستان سرمایه داران بزرگ کمپرادو و دولت شان است. در زمان استبداد سلطنتی، شاه و دربار و دسته ای از نزدیکان به این دارودسته، حلقه مرکزی این طبقه را تشکیل می دادند و در اکنون در زمان استبداد دینی ولی فقیه و دفتر رهبری و باندهای اصلی در رهبری سپاه و سازمان های اطلاعاتی و بخش هایی از روحانیون حکومتگر که به این دفتر و دستک نزدیک اند این حلقه ی مرکزی را تشکیل می دهند.

 در مقابل این حلقه های مرکزی و دسته های حکومتگر پیرامون آنها که خواه در زمان استبدادشاهی و خواه در استبداد ولایت فقیهی از نظر اقتصادی وابسته به انحصارات بین المللی و امپریالیست های غربی و اکنون در حکومت ولایت فقیه به همراه آنها امپریالیسم روسیه و دولت چین هستند، حلقه های زیادی از سرمایه داران خصوصی وجود دارند که کارخانه ها و کارگاه ها و یا موسسات شان متوسط و کوچک است و از رانت نفتی و موسسات تولیدی بزرگ مانند خودروسازی ها و امتیازات و اعتبارات و انحصار تجارت داخلی و خارجی و نیز زمین های دایر که این حلقه و پیرامون آن بهره می برند هیچ بهره ای نمی برند و یا سهمی ناچیز از این ها را دارند و عموما بادی بوزد در معرض ورشکستگی قرار می گیرند.

در همین دو دهه ی اخیر و به دلیل بالا رفتن نرخ ارز و سقوط ارزش ریال، رشد نقدینگی، تورم و گرانی کالاهای وارداتی مورد نیاز( مواد اولیه و وسایل یدکی)، تحریم ها، محروم بودن از رانت های حکومتی، سقوط سطح زندگی خانوارهای کارگری و کارمندان رده ی پایین و میانه و کلا طبقه ی میانی و پایین آمدن مصرف می بینیم که چه فشاری به این سرمایه های متوسط و کوچک وارد می شود و چگونه از نظر سرمایه، اعتبار، ارز، مواد اولیه، نیاز به بازار و غیره در زیر فشار هستند و نمی توانند با سرمایه های بزرگی که در دست نهاد ولایت فقیه و سپاه و غیره است رقابت کنند و در نتیجه دچار ورشکستگی و بستن کارخانه و کارگاه و موسسه و اخراج کارگران و تغییر کار سرمایه و یا خروج آن از کشور( فرار سرمایه ها) یا در بهترین حالت در صورتی که بتوانند کج دار و مریز به کار ادامه دهند در بیشتر موارد پایین آوردن سطح تولید و تعدیل کارگران می شوند.  

 این دسته ی دوم( نه لزوما همه شان بلکه بخش هایی از آنها) در عین این که تا حدودی از نظر وسایل تولید و( و بنابراین تهیه وسائل یدکی آنها) مواد اولیه و برخی نیازهای دیگر وابسته به امپریالیست ها و سرمایه داری جهانی هستند و به هر حال رشته های پیوندی با سرمایه داری جهانی دارند، اما کارگزاران و نوکران امپریالیسم نبوده و بلکه بخش مستقل و ملی سرمایه داران ایران را تشکیل می دهند. تضاد این ها با طبقه ی حاکم سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور و حلقه ی مرکزی آن یعنی دربار، پس از اصلاحات ارضی و با توجه به رشد بیشتر بوروکرات- کمپرادورها و دست اندازی های بیشترشان به تمامی امور مالی و رشته های اقتصادی صنعتی، کشاورزی، خدماتی و نیز واردات و صادرات، نه تنها کاهش نیافت بلکه شدیدتر هم شد. نگاهی به مواضع احزاب سرمایه داران ملی که حق فعالیت آزادانه نداشتند، از جمله جبهه ی ملی و نهضت آزادی درمقابل دربار شاه و به زندان افتادن بیشتر رهبران شان و نیز به همین سان پس از دوران دولت بازرگان، با ولی فقیه و دفتر رهبری و سران سپاه و ترور برخی از رهبران و ایدئولوگ های آن از جمله کاظم سامی و داریوش فروهر و همسرش و سپس سحابی و دختر وی که به وسیله ی حکومت اسلامی صورت گرفت نشان می دهد که چنین تضادهایی وجود دارد و گاه بسیار شدت هم می یابد. این تضادها اگر در عرصه ی اقتصادی تضادهای حادی در کار نباشد چنین در عرصه ی سیاسی بروز نمی کنند.

 از سوی دیگر در میان خود سرمایه داران بوروکرات کمپرادور بسته به وابستگی شان به امپریالیست های غربی گوناگون( آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان) و یا امپریالیسم روسیه و یا دولت مرتجع چین تضادهای شدیدی وجود دارد و این در تضاد جناح های و باندهای گوناگون در این طبقه  و در مورد مسائل گوناگون خود را نشان می دهد. همچنین در میان لایه های گوناگون سرمایه داران ملی بسته به دور و نزدیکی شان روابط شان با امپریالیست ها نیز تضادهای بارزی وجود دارد و جناح های این بورژوازی را به جناح راست و میانه و چپ تقسیم می کند. تمامی این تضادها برای طبقه ی کارگر و استراتژی و تاکتیک حزب انقلابی طبقه ی کارگر دارای اهمیت است.

اما از نظر رویزیونیست «چپ نویی» و حکمتی - ترتسکیستی و خروشچفی و غیره تمام این ها در بهترین حالت نشانگر تضادهای درون «بورژوازی»( یا یکدست وابسته ی ارتجاعی و یا ملی) ارتجاعی است و کوچک ترین ارزشی برای توجه ندارد.

روشن است که چنین دیدگاهی در عمل نمی تواند سیاست های درستی در قبال تضادهای درون بورژوازی و نیز رابطه ی طبقه ی کارگر با سرمایه داران متوسط و ملی در پیش گیرد و همه را با یک چوب می راند. این درحالی است که طبقه ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری خودش، نیاز دارد که لایه های گوناگون بورژوازی را بر مبنای ماهیت متفاوت آنها و دوری و نزدیکی شان به امپریالیسم غرب یا شرق و نیز مواضع شان در مورد آزادی و دموکراسی مردمی در ایران و همچنین ستم امپریالیستی به درستی تفکیک کند و سیاست های درستی در قبال آنها خواه به عنوان یک طبقه و خواه به عنوان جناح هایی در یک طبقه  در پیش گیرد.

 این سیاست ها از نفی و افشای سیاست های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و امنیتی بورژوازی بوروکرات- کمپرادور تا در انزوا قرار دادن و یا منفعل کردن بخش های راست بورژوازی ملی در صورتی که رو به استبداد و امپریالیسم بیاورند، تا پشتیانی نسبی و مقطعی از لایه های میانی و پایینی بورژوازی در صورتی که مواضع مترقی ای در قبال برقراری آزادی و دموکراسی در ایران و یا نسبت به ستم امپریالیستی در پیش گیرند شامل می شود.

در عین حال - این نیز اهمیتی بسیار دارد- با توجه به اینکه مرحله ی انقلاب نه سوسیالیستی بلکه دموکراتیک است طبقه ی کارگر می تواند به سرمایه ی بزرگ بوروکرات- کمپرادور حمله کند، اما سرمایه متوسط و کوچک ملی را در معرض حمله قرار ندهد بلکه در شرایط جمهوری دموکراتیک انقلابی به چنین سرمایه هایی در چارچوب قانون اساسی دموکراتیک حکومت خلق به رهبری طبقه ی کارگر اجازه تحرک و رشد بدهد تا زمانی که واقعا شرایط اقتصادی در ایران  و درجه ی رشد نیروهای مولد و روابط تولید و همچنین مناسبات طبقات و مبارزه ی طبقاتی جاری و تعادل نیروهای طبقات و توان سیاسی طبقه ی کارگر اجازه ی حذف سرمایه ی خصوصی را از تولید و خدمات و برقراری مالکیت اجتماعی در مورد همه ی سرمایه ها را بدهد.

نکته مهم در این مساله این است که این یگانه کردن بورژوازی و برخورد یکدست به تمامی لایه های آن قرار است نشانگر «رادیکالیسم» و «انقلابیگری» ترتسکیست ها و رویزیونیست ها و «چپ» و «کمونیست» بودن آنها باشد. در واقع بخش مهمی از آنچه قرار است «رادیکالیسم» به واقع دروغین حضرات را نشان دهد همین ژست مقابله با «بورژوازی»( در دوره کنونی عموما آن را«بورژوازی اسلامی» می نامند) است. امری که جدا از حرکت نکردن از واقعیت جاری اقتصادی و سیاسی نشانگر شیوه های فرصت طلبانه ی آنها برای فریب طبقه ی کارگر است.

خرده بورژوازی( کسبه و بازاریان جزء، کشاورزان و ...)

از نظر دارودسته های رویزیونیست و به ویژه ترتسکیست تغییرات اقتصادی موجب شده که خرده بورژوازی میان دو طبقه ی کارگر و بورژوا تحلیل رود و بنابراین خرده بورژوازی در ایران یا وجود ندارد( دارودسته ی کمونیسم کارگری و حکمتیستی در ادبیات شان به همراه بورژوازی ملی، خرده بورژوازی را نیز «اسطوره» می دانند) و اگر هم وجود داشته باشدهمان خرده بورژوازی سنتی است( اگر موجودیت این طبقه را بپذیرند که مبارزه ی طبقاتی دو دهه ی اخیر مجبورشان کرده بپذیرند!) که از آن هم جز تعدادی پیشه ور و کسبه چیزی باقی نمانده است.

به دلیل این تحلیل بنیانی و برای این که مبادا دو طبقه ی اصلی شان در سایه قرار گیرد و تحلیل هاشان در مورد سرمایه داری بودن ایران و وجود دو طبقه ی کارگر و سرمایه دار خدشه بردارد( چنانکه گفتیم نه برای این که مثلا تضاد «کار و سرمایه» را اساسی به شمار آورده و به پیروی از آن انقلاب سوسیالیستی را در دستور کار قرار دهند بلکه برای اینکه انقلاب دموکراتیک نوین و مسائل تئوریک - سیاسی و ایدئولوژیک مربوط به آن یعنی به واقع مارکسیسم- لنینیسم ومائوئیسم حذف شود) در تمامی مبارزات اخیر، یا مبارزات طبقات دیگر را درز گرفته اند و سر خود را زیر برف کرده این گونه وانمود کرده اند که وجود ندارند، و یا به اعتصاب و مبارزات آنها اشاره ای کرده و سپس سریعا آن را کنار گذاشته اند.

برای نمونه می توان به اعتصاب بازاریان در خیزش دی ماه 1404 اشاره کرد که واقعیت ناچارشان کرد که آن را در نظر آورند و در بیانیه هاشان به آن اشاره کنند، اما سریعا از آن گذشتند، همچون اتفاقی که مهم نیست و یا چندان اهمیتی نداشته است و بود و نبودش یکسان بوده است. این در حالی است که برخی از این جریان های رویزیونیستی( و از جمله حزب کمونیست ایران و کومله) بارها از خرده بورژوازی کردستان( کسبه و بازاریان و صاحبان تولید کوچک در مناطق کرد نشین از آذربایجان غربی گرفته تا کردستان و کرمانشاه و ایلام) خواسته اند به نشانه ی اعتراض مغازه های خود را ببندد و همین جریان های حکمتیستی - ترتسکیستی و خروشچفی از آن پشتیبانی کرده اند. چنین درجه ای از دورویی و فرصت طلبی و سر را زیر برف کردن، واقعا نوبر است!

در این زمینه می توان به اعتصاب های مکرر کسبه و بازاریان در بلوچستان علیه ستم ملی و مذهبی نیز اشاره کرد، اما آنجا جریان های «شبه چپ» نفوذی ندارند و رهبری این اعتصاب ها در دست جریان های مذهبی و ملی( (خرده بورژوازی و بورژوازی ملی) بلوچستان است و با توجه به این که این جریان های مذهبی از نظر بیشتر «شبه چپ» ها به ویژه دارودسته های حکمتی - ترتسکیستی ارتجاعی اند نیاز به اشاره و در نظر آوردن هم نداشته اند!

جایگزینی طبقات با جنبش های اجتماعی همه طبقاتی(  زنان، دانشجویان، ملیت های زیرستم، محیط زیست، جریان های هموسکشوال ها و کوئیر و ...)

 حذف بورژوازی ملی و خرده بورژوازی و پذیرش دو طبقه ی کارگر و سرمایه دار پایان تحلیل رویزیونیست ها و ترتسکیست ها نیست. آنها تلاش می کنند که خود را «مد روز» و حسابی «آوانگارد» نشان دهند( بالاخره نباید از همتایان غربی خود کمتر باشند!) و از جنبش های موجود اجتماعی عقب نیفتند. با توجه به این که در ایران جنبش زنان، جنبش ملیت های زیر ستم و جنبش محیط زیست و جریان های همسکسوال و کوئیر به نسبت های متفاوتی وجود دارد جای طبقات را در تحلیل آن ها این جنبش ها گرفته است.

  این جنبش ها اما از جانب یک طبقه ی واحد یعنی طبقه ی کارگر صورت نمی گیرد. نمی توان گفت که تمامی زنان و ملیت ها و محیط زیستی ها و هموسکوال ها کارگرند یا متعلق به طبقه ی کارگرند. بنابراین با توجه به این که دو طبقه در جامعه بیشتر وجود ندارد باید به هر دو این طبقات متعلق باشند. پس جنبش زنان خواه ناخواه می شود جنبش مشترک زنان کارگر و زنان بورژوازی، جنبش خلق های زیرستم می شود جنبش مشترک کارگران و بورژوازی بومی و به همین ترتیب محیط زیستی ها و هموسکشوال ها و غیره . اما اینجا نیز همان دیدگاه «اکثریت مطلق در ایران از آن طبقه ی کارگر است» می شود اکثریت زنان یا کارگرند یا همسر و دختر کارگر و اکثریت دانشجویان می شوند فرزندان کارگران و اکثریت خلق های زیرستم هم می شوند کارگران و...

 در مورد جنبش های علیه ستم مذهبی که از سوی سنی های ایران صورت می گیرد و هم در کردستان و هم به ویژه در بلوچستان و ترکمن صحرا وجود دارد حضرات تقریبا خاموش اند و دست به تحلیل آن و یا عموما حتی یاد آوری آن نمی زنند انگار که چنین مبارزاتی وجود ندارد، چرا که هم جنبش مذهبی چیز مدرنی نیست و هم  خوب طبیعی است که حضرات «ضد مذهب» باشند! و بنابراین جنبش های مذهبی زیرستم را علیه ستم موجود مذهبی بیرون گذارند( مثلا در مورد مبارزات دراویش که علیه ستم مذهبی است یکی از ایشان می گفت این ها مذهبی اند و سبیل های درشت و ریش دار دارند و به درد پشتیبانی نمی خورند!)

در کنار این ها، این دارودسته ها در مورد رهبری مبارزات بلوچستان و یا مبارزات مسلحانه نیروهای مذهبی در این منطقه عموما یا سیاست « مهم نبودن»، «نادیده گرفتن» و کلا سیاست« سکوت» و «خاموشی» را در پیش می گیرند، انگار که وجود نداشته و ندارند، همچون اعتصاب های کسبه و بازاریان و یا اگر هم آنها را در نظر آورده و طرح کنند که بسیار محدود رویزیونیست ها و  ترتسکیست ها و خروشچفیست ها چنین کرده اند عموما از ارتجاعی بودن تمامی این گونه مبارزات صحبت می کنند.

اما واقعیت این است که از یک سو درون تمامی این جنبش ها، طبقات خلقی جامعه از کارگران گرفته تا سرمایه داران ملی و حتی گاه وابسته گان به سرمایه داران ارتجاعی نیز وجود دارند و از سوی دیگر مواردی مانند دانشجویان اگر حتی بپذیریم که اکثریت شان از خانواده های کارگری است که این گونه هم نیست با این حال دانشجویان به سبب موقعیت دانشچویی خویش جزو طبقه ی خرده بورژوازی به شمار می آیند و نه طبقه ی کارگر. ماهیت سیاسی خود جنبش دانشجویی نیز حتی اگر رهبری آن دست نیروهای کمونیستی باشد به سبب بافت طبقاتی درونی آن و نیز حد و حدود خواست هایش( بیشتر دانشجویان در نظام کنونی هوادار سوسیالیسم و کمونیسم نیستند) نیز پرولتاریایی نبوده بلکه بورژوا- دموکراتیک است( در نظام سوسیالیستی نیز چون طبقات وجود دارند وجودشان در دانشجویان از نظر ایدئولوژیک - سیاسی بازتاب می یابد). همین مساله در مورد جنبش های ملیت ها و زنان راست در می آید. این ها در شرایط موجود اقتصادی - سیاسی ماهیتا جنبش های بورژوا- دموکراتیک هستند نه پرولتری.  

این مساله مانع از این نبوده و نیست که یک حزب کمونیست انقلابی طبقه کارگر تلاش کند رهبری این جنبش ها را به دست گیرد و آن ها را در جهت برقراری سوسیالیسم و کمونیسم سازمان دهد.  

هرمز دامان

نیمه نخست مهر 1405    

در مورد مبارزات طبقاتی در فرانسه و اروپا و برخی بازتاب های آن در ایران

    اعتراضات و مبارزاتی که در اروپا و در کشورهای فرانسه، ایتالیا، اسپانیا، آلبانی و بلژیک و ... در جریان است مسائل گوناگونی را به میان ک...