Saturday, October 17, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(7)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(7)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(7) 

دو - رویزیونیست ها( پاره ششم)

نقی راه انقلابی برای سرنگونی و تصرف قدرت سیاسی و خرد کردن ماشین دولتی

با نفی انقلاب دموکراتیک(نوین) و تضادهای خلق و استبداد دینی( یا سلطنتی) از یک سو و تضاد خلق با امپریالیسم از سوی دیگر طبعا فکر سرنگونی طبقات بورژوا- کمپرادور حاکم نیز از مبارزه حذف می شود.

به طور کلی در کشورهایی مانند کشور ما که استبداد دینی و یا شاهی و خفقان همه ی جانبه ی سیاسی و فرهنگی حاکم بوده امکان مبارزات قانونی و مسالمت آمیز و جابجایی قدرت از پایین وجود نداشته است؛

در عین حال امکان سرنگونی مسالمت آمیز طبقات استثمارگر و ستمگر وابسته به امپریالیسم از طریق مبارزات مسالمت آمیز اساسا امکان بسیار ضعیفی است و تنها در شرایطی استثنایی ممکن است به وجود آید و تازه این به شرطی است که یک حزب انقلابی طبقه ی کارگر وجود داشته باشد و بتواند از چنین شرایطی استفاده کرده و با تحولی مسالمت آمیز قدرت را از آن طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی کند. چنین راهی حتی اگر یک در هزار امکان آن فراهم شود در صورتی که حزب انقلابی طبقه ی کارگر وجود نداشته باشد به حکومت انقلابی منجر نشده و در بهترین حالت به حکومت های خرده بورژوایی و بورژوا- ملی پا خواهد داد( مانند شرایط ویژه 32- 20 که امپریالیسم و طبقه ی کمپرادورها و فئودال ها در ایران تا حدودی ضعیف شده بودند و حکومت ملی مصدق از راه قانونی و مسالمت آمیز به قدرت رسید) که سرانجام آنها نیز برگشت به استبداد سلطنتی و یا دینی و یا استبداد از طریق شکل جمهوری حکومت و تداوم وابستگی به امپریالیست ها خواهد بود.

 از این رو استراتژی کسب قدرت به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست انقلابی خواه ناخواه باید از راه قهرآمیز و جنگ توده ای باشد.

به طور کلی خواه در دوره ی 20 ساله ی سلطنت رضاخان و دوره ی 25 ساله ی پسرش و خواه در دوره ی حکومت دینی ولایت فقیه در تقریبا 50 سال اخیر، روی آوری به مبارزات مسلحانه در شکل انفرادی و یا توده ای آن خواه آگاهانه و خواه خودانگیخته درست به همین دلیل صورت گرفته است.

اما تمامی اندیشه ی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها و دارودسته های چپ نویی و «مارکسی» در جهت مبارزات مسالمت آمیز و قانونی است. این دارودسته ها علیه هر گونه تبلیغ و ترویج مبارزات مسلحانه ی توده ای و عمل به آن جدال کرده و مبارزات مسالمت آمیز را برای طبقه ی کارگر و توده ها موعظه می کنند.

با توجه به اینکه حکومت ولایت فقیه جایی برای هیچ گونه پیوندی با خود برای هیچ جریانی حتی راست ترین جریان های«شبه چپ» نگذاشته است به جز دسته هایی مانند «محورمقاومتی ها» که سر و دمب شان به حکومت و سپاه وصل است، کمتر جریانی وجود دارد که بخواهد این حکومت بماند. در نتیجه اکثر نیروهایی این دسته ها خواهان سرنگونی حکومت هستند. اما مساله از همین جا مهم می شود: چه طبقه ای باید برای این سرنگونی سازمان یابد و چگونه باید سرنگون شود؟ آیا با مبارزات مسالمت آمیز می توان آن را سرنگون کرد؟ اگر امکان مبارزات مسالمت آمیز وجود نداشته باشد( چنانکه در پنجاه سال اخیر وجود نداشته است) طبقه ی کارگر و توده ها چگونه باید این سرنگونی را سازمان دهند و قدرت سیاسی خود را برقرار سازند؟

 از جانب دارودسته های «شبه چپ»( «شبه سوسیالیست» یا «شبه کمونیست») پاسخی برای این پرسش ها وجود ندارد. تنها راهی که آنها پیشنهاد می کنند همان مبارزه ی مسالمت آمیزی است که امکان آن نیست. «نافرمانی مدنی» و « مقاومت مدنی» و دیگر اشکال مبارزه ی مسالمت آمیز گرچه در جای خود اهمیت دارند اما تبدیل آنها به یگانه شیوه های مبارزه کاری است که تنها از این «شبه چپ ها» بر می آید.    

از سوی دیگر زمانی که برخی از این رویزیونیست ها و خروشچفیست ها و ترتسکیست ها می گویند ما با قیام مسلحانه و مبارزات مسلحانه ی توده ای به عنوان «تاکتیک» مشکلی نداریم( یعنی «استراتژی» ما برای برقراری مثلا «دموکراسی شورایی»همان مبارزات مسالمت آمیز است!)، این یک «قایم موشک بازی» با مسائل جدی و مهم و در واقعیت امر یک بازی شیادانه ی سیاسی است( از همان گونه «بازی» های شیادانه ای که حکومت اسلامی مداوما به آن دست می زند).

این که من در مقاله ای یا در یک برنامه ی ویدئویی و پس از کلی صغری و کبری چیدن در مورد انحرافات مثلا«چریکی»بگویم که آری سازمان من با مبارزات مسلحانه مشکلی ندارد به شرط این که در زمان خودش باشد و توده ای باشد موضع گرفتن نیست. هوچیگیری و شارلاتان بازی و فریبکاری است چرا که حتی به این هم باوری ندارند و تنها صحبت شان این است که اگر روزی روزگاری توده ها خودشان به قیام مسلحانه دست زدند ما با آن مخالفتی نمی کنیم.

موضع مارکسیستی( لنینیستی- مائوئیستی)و انقلابی این است که این چنین برنامه ای به طور منظم و مداوم طی سال ها تبلیغ و ترویج شود و طبقه ی کارگر با اندیشه قهر انقلابی و خرد کردن ماشین دولتی پرورش سیاسی یابد و نیز برای چنین قیامی سازماندهی شود و همچنین در صورتی که شرایط کشور زیرسلطه اجازه دهد- که کشور ما اجازه می دهد - به چنین مبارزات مسلحانه ی توده ای اقدام شود. بدون چنین ترویج و تبلیغ مداومی و بدون تلاش برای سازماندهی چنین مبارزه ای و دست زدن به آن در صورت توانایی، این جور موضع گیری ها، مشتی وراجی پوچ و بی خاصیت و برای فریب طبقه ی کارگر است. 

و نکته ی آخر این که ملاک و مدل تمامی این جریان ها، شکل و شیوه ی مبارزات احزاب رویزیونیست در کشورهای اروپای غربی و نیز مبارزات مسالمت آمیز احزاب رویزیونیست آمریکای جنونی و مرکزی است.

در مورد نخست هیچ حزبی انقلابی کمونیستی در کشورهای امپریالیستی از راه مسالمت آمیز به قدرت نرسیده و این احزاب رویزیونیست هم اگر به قدرت رسیدند چیزی از جنس همان احزاب سوسیال دموکرات آلمان پس از جنگ جهانی نخست و نیز حزب سوسیالیست فرانسه و یا پرتغال در دهه های پس از هفتاد شده اند.

 در مورد کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی نیز چنانکه دیده ایم پس از دستیابی به قدرت از طریق مبارزات انتخاباتی بهترین اینها یک سری اصلاحات انجام داده اند که در بهترین حالت نقش مُسکن را برای طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش داشته و پس از مدتی دوباره همان آش و همان کاسه شده است و یا اینها خود غرق فساد شده اند و یا اینکه راست ها قدرت را از آنها گرفته اند.  

به طور کلی تمامی رویزیونیست ها( حزب توده و اکثریت، حزب چپ، طوایف خروشچفیست های راه کارگری و تمامی ترتسکیست ها( انواع و اقسام کمونیسم کارگری و حکمتیستی حزب) به همراه تمامی جریان های مارکسیسم غربی- چپ نو و آنها که خود را «مارکسی» می نامند بلا استثنا و صرف نظر از هر هدفی که دارند هوادار «مبارزات مسالمت آمیز» هستند. 

مرحله ی انقلاب سوسیالیستی

روشن است که چنانچه تضاد اصلی «کار و سرمایه» باشد آنگاه انقلاب باید سوسیالیستی باشد. اما این ها به همین راحتی نتایج نظرات خویش را نمی پذیرند. حتی دسته هایی که از تضاد «کار و سرمایه» صحبت می کنند به نتایج آن یعنی لزوم انقلاب و سوسیالیستی بودن انقلاب اشاره ای نمی کنند و یا اگر به برخی خواست ها برای حکومت جایگزین اشاره کنند مانند برخی ترتسکیست ها و خروشچفیست ها، این برای خالی نبودن عریضه است و حاشیه ای جزیی و یا بی اهمیت از مباحث شان را تشکیل می دهد و در عمل به طور مطلق درزش می گیرند.

علت این است که این ها چنانکه در بخش پیش هم اشاره کردیم دنبال سازماندهی انقلاب سوسیالیستی و اساسا دنبال انقلاب نیستند بلکه به دنبال مبارزه ی مسالمت آمیز و در بهترین حالت برقراری یک نظام دموکراتیک بورژوایی هستند. از سوی دیگر مبارزه ی طبقاتی جاری در جامعه حتی در حد شعارهای توخالی هم اجازه طرح انقلاب سوسیالیستی را نداده و با این شرایط اقتصادی و سیاسی نمی دهد. از این رو و در بهترین حالت تک و توک شعارهایی را که در برخی از مبارزات کارگری داده شد مانند «نان، مسکن، آزادی، اداره شورایی» را تکرار می کنند و گمان می کنند که با تکرار چنین شعارهایی در جهت «انقلاب اجتماعی» شان( یعنی انقلاب سوسیالیستی شان) گام برداشته اند!

آنها در واقع اپورتونیسم اکونومیستی شان را پشت «انقلاب اجتماعی» کذایی شان پنهان می کنند.

نفی جایگزین شدن حکومت انقلابی طبقه ی کارگر به جای حکومت «بورژوازی»

نفی انقلاب سوسیالیستی خواه در حرف و با عدم تبلیغ و ترویج مداوم آن و سازماندهی طبقه ی کارگر برای آن  به این معناست که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها به دنبال مبارزه برای سرنگونی حکومت های استبدادی و زیرسلطه ی امپریالیسم نیستند و صرفا لاف می زنند. در واقع طرح نکردن یک جایگزین انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر به معنای مبارزه نکردن در راه آن و در عین حال به معنای طرح یک جایگزین بورژوایی( در بهترین حالت خرده بورژوایی) و یا تمکین به آن خواه آشکارا و خواه در لوای شعارهای شبه سوسیالیستی است.    

چنانکه اشاره کردیم رویزیونیست ها و ترتسکیست های حکمتی دنبال انقلاب سوسیالیستی نبوده و نیستند. اما آنها مجبورند به گونه ای نشان دهند که با بورژوازی تفاوت دارند. از این رو برخی از آنها ماننده خروشچفیست های کمیته ی مرکزی راه کارگر شعار «دموکراسی شورایی» را می دهند. یعنی این حداعلای آن تغییری است که حضرات می خواهند و در عین حال وانمود می کنند که با چنین تغییری حکومتی از آن طبقات« رنج و زحمت»( و نه طبقه ی کارگر) برقرار می شود.

نفی برقراری نیروهای مسلح طبقه ی کارگر برای حفاظت از حکومت این طبقه

ما در مورد این «دموکراسی شورایی» به گونه ای ویژه نوشته ایم( نگاه کنید به خروشچفیست های راه کارگری و استالین بزرگ بخش های ده و یازده) و در اینجا به این اشاره می کنیم  که این دموکراسی شورایی، دموکراسی پرولتری به معنای طبقاتی- انقلابی آن و آن چه مد نظر مارکس و انگلس بود نیست، بلکه یک دموکراسی همه طبقاتی است که در ماهیت امر دموکراسی بورژوایی را تبلیغ و ترویج کرده و از این دیدگاه در یک شکل گول زنک و فریبکارانه ظاهر می شود.

با توجه به این که از نظر رویزیونیست ها و ترتسکیست ها در همه جای ایران «سرمایه داری» برقرار شده است و کوچک ترین ناموزونی در برقراری این «سرمایه داری» در هیچ جای ایران وجود ندارد و بر این مبنا طبقه ی کارگر نیز اکثریت مطلق جامعه هست انتظار این است که به حکومت جایگزین که برسند از برقراری «دموکراسی کارگری» از طریق حکومت انقلابی شوراهای کارگری صحبت کنند، اما این جا با اشاره به حکومت های سوسیالیستی( و منظور ما در درجه ی نخست و بیش از همه حکومت های سوسیالیستی در شوروی در زمان لنین و استالین و چین در زمان مائوتسه دون است) که از نظر اینان سوسیالیستی نبوده اند و لعن آنها و «برائت» خود از چنین حکومت هایی، به «دموکراسی شورایی» و یا «دموکراسی مشارکتی» ( یعنی «همه طبقاتی»، یعنی کارگران به اضافه ی طبقاتی که در تحلیل اینان، در ساخت جامعه وجود نداشتند) می رسند و این ته «انقلاب اجتماعی» حضرات است.

 این «دموکراسی شورایی» یا «دموکراسی مشارکتی» به این معناست که تمامی طبقات و لایه های آنها و تمامی بخش ها می توانند در انتخابات بسته به جمعیت خود نماینده داشته باشند. و در عین حال اگر در یک دور برنده نشدند برای دور بعد خود را آماده کنند. تفاوت «دموکراسی شورایی» با «دمکراسی پارلمانی» در این است که در اینجا شوراها ارگان های هدایت کننده ی جامعه هستند و در آنجا پارلمان و دولت.

در عین حال حضرات می گویند که در «دموکراسی شورایی- مشارکتی» اینان، دولت یعنی دستگاه نظامی و بوروکراتیک که کلا ابزار سرکوب یک طبقه به وسیله ی طبقه ی دیگر است وجود ندارد، اما نیروهای نظامی برای سرکوب وجود دارند که اگر یکی مثلا خواست بمبی بترکاند مانع اش شوند و یا او را بگیرند و احتمالا زندانی کنند! همچنین نیروهای سازمانده اداری جامعه که البته قابل عزل اند وجود دارند که این ها همان ها هستند که برای مدتی انتخاب می شوند تا جامعه را اداره کنند. اما از آنجا که انتخابات «همه طبقاتی» است این گونه نخواهد بود که کارگران بیشترین رای را بیاورند و ممکن است که نمایندگان طبقات دیگری که گفتیم در ساخت اقتصادی جامعه وجود نداشتند در شوراها اکثریت را بیابند و اداره ی کشور به دست آنها بیفتد! حضرات می گویند: مهم نیست! طبقه ی کارگر باید منتظر بماند و در انتخابات بعدی شوراها تلاش کند که نماینده گان وی رای بیاورند و انتخاب شوند و دوباره حکومت را در دست گیرند. حال در این گیرودار چنانچه حضرات بورژواها نیروهای نظامی را که برای «ممانعت از تخریب و بمب گذاری و ایجاد اختلال و ...» سازماندهی شده اند گسترش دهند( تازه به شرطی که تصور کنیم جهان نور الی نور است و هیچ کشوری به کشور «دموکراسی شورایی» اینان حمله نخواهد کرد و حضرات در این جزیره جدا افتاده از جهان در تداوم «دموکراسی مشارکتی» خود موفق بوده اند) و نیروهای سرکوب را سازمان دهند و بساط «دموکراسی شورایی» را تبدیل به «دموکراسی یا در واقع دیکتاتوری» طبقه ی حاکم کند روشن نیست حضرات به طبقه ی کارگر چه خواهند گفت و چه خواهند کرد. احتمالا التماس خواهند کرد که بوروژوازی حداقل انتخابات شوراها را حفظ کند.

به واقع و در بهترین حالت این شکل کمیک و مسخره ی همان پارلمانتاریسم بورژوایی است، با این تفاوت که پارلمان یکی از ارکان نظام دموکراسی بورژوایی است و این دموکراسی یا در واقع دیکتاتوری بورژوازی ارکانی مانند دستگاه اجرایی و دستگاه قضایی و نیروهای مسلح و سازمان های اطلاعاتی و خلاصه دستگاه بوروکراتیک و نظامی را دارد اما «دموکراسی شورایی» این دستگاه نظامی را ندارد( قرار است نداشته باشد! که این یک خیالپردازی و آرمانشهر بازی از نوع مضحک آن است و در واقعیت امر یک بلوف به طبقه ی کارگر است) و ضمنا دستگاه اداری آن نیز بوروکراتیک نبوده( قرار است نباشد!) به این دلیل که نمونه ی کمون را مورد نظر قرار می دهد و نماینده گان شوراها همه قابل عزل هستند.

خلاصه بگوییم «دمکراسی شورایی یا مشارکتی» همان شکل سازماندهی حکومت بورژوایی است در بستری از واژه ها و عبارات شبه سوسیالیستی که همه و همه برای فریب طبقه ی کارگر است. در این شکل شوراها جانشین پارلمان بورژوایی می شوند و بقیه چیزها عملا دست نخواهد خورد.

چرا «شبه چپ»؟

منظور ما از چپ اساسا کمونیست هاست. غیر از کمونیست ها بقیه حتی آنها که نام حزب خود را «سوسیالیستی» و  خود را «سوسیالیست» می نامند چپ نیستند. و کمونیست هم به معنای وفادار به اصول و مبانی مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم است. کمونیست چپ است و چپ کمونیست. کمونیست می خواهد جامعه ی کمونیستی را در سراسر جهان برقرار سازد و از این رو در مقابل جهان بینی های لیبرالی و فاشیستی و دموکراتیک - رفرمیستی و دموکراتیک- خرده بورژوایی قرار می گیرد که اینها یا هوادار جامعه ی سرمایه داری و دیگر جوامع عقب مانده ی فئودالی و یا بورژوا- کمپرادوری هستند و یا در بهترین حالت هوادار دموکراسی های خرده بورژوایی که از سرمایه داری پا را فراتر نخواهند نهاد.

و اما چپ به معنای دیگری نیز به کار می رود. جناح های موجود در تمامی احزاب مترقی بورژوایی و مترقی یا انقلابی خرده بورژوایی به سه دسته ی راست و میانی و چپ تقسیم می شوند و جناح چپ یک جریان بورژوایی و یا خرده بورژوایی نه به معنای کمونیست است و نه به معنای هوادار طبقه ی کارگر و انقلاب کمونیستی. چپ در این معنا تنها نسبت است. نسبت به راست و میانه و نزدیکی به طبقات میانی و یا در سطحی دیگر و در سالم ترین و رادیکال ترین شکل خود در میان طبقات میانی نسبت به طبقه ی کارگر.

اینها که نام خود را کمونیست و سوسیالیست ورادیکال و چپ می گذارند تنها شبه کمونیست و شبه سوسیالیست و شبه چپ هستند و نه کمونیست و چپ به معنای دقیق واژه.

آنچه لنین در مورد منشویک ها که اگر صحبت بر سر «چپ» باشد از این جریان ها بسیار«چپ تر» بودند می نویسد در مورد اینان راست در می آید:  

«روش نسبت به دولت، يکى از بارزترين نکاتى است که نشان مي دهد اس‌آرها و منشويک هاى ما به هيچ وجه سوسياليست نبوده(چيزى که ما بلشويک ها هميشه ثابت کرده‌ايم)، بلکه دمکرات هاى خرده بورژوايى هستند که به جمله‌ پردازى‌هاى شبه ‌سوسياليستى مشغول اند.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، برگردان پورهرمزان، ص519 ، تاکید از ماست)

هرمز دامان

نیمه ی دوم مهر 1405

 

 

 

 

 

Monday, October 12, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(6)

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(6)


On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(6) 

دو - رویزیونیست ها( پاره پنجم)

نفی انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر

نتیجه تئوریک تحلیل طبقاتی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها روشن است. مرحله ی انقلاب دموکراتیک در ایران به گذشته تعلق دارد زیرا انقلاب دموکراتیک که برای رویزیونیست ها و به ویژه ترتسکیست ها کهنه و نوین اش تفاوتی نمی کند برای تحول فئودالیسم به سرمایه داری بود و در ایران  تحول فئودالیسم به سرمایه داری صورت گرفته و حل شده است. بنابراین انقلاب دموکراتیکی نیاز نیست. یکی از دلایلی که آنها تمامی انقلاب های دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر را در کشورهای زیرسلطه«انقلاب های بورژوایی» و احزاب کمونیستی که این انقلاب ها را رهبری کردند و در صدرشان حزب کمونیست چین به رهبری مائو را «احزاب بورژوا- دموکراتیک» نامیده اند همین مساله است. از نظر آنها تمامی این انقلاب ها، بورژوایی( یا دهقانی) و برای حل مساله ارضی بوده اند.

چگونگی حل مساله ی ارضی و جهت مناسبات تولیدی

بی تردید حل مساله ی ارضی مهم ترین پایه ی انتقال از مناسبات تولیدی و جامعه ی فئودالی - یا نیمه فئودالی- به مناسبات تولیدی سرمایه داری است و بدون حل آن انتقالی به نظام سرمایه داری صورت نمی گیرد اما مساله درست چگونگی و کیفیت حل و جهت و نتایج مشخص و عینی آن است.

 آیا حل مساله ی ارضی به این گونه است که که از مناسبات تولیدی فئودالی به مناسبات تولیدی سرمایه داری مستقل و ملی می رویم و صنعتی می شویم یا به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور  و کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها در می آییم؟

در کشورهای اروپایی حل مساله ی ارضی( خواه به شکل انقلابی و با سرنگونی فئودال ها و اشراف  خواه به شکل اصلاح طلبانه و از طریق تغییرات تدریجی) به برقراری نظام سرمایه داری(مستقل و ملی) انجامید و این نظام در نتیجه انقلاب صنعتی و رشد صنایع به سرعت پیشرفت کرده و در اواخر قرن نوزدهم به امپریالیسم تکامل یافت.

 در بخشی از کشورهای زیرسلطه حل مساله ارضی نخست به آن شکل انقلابی و در طی انقلاب های بورژوا- دموکراتیک که عموما در کشورهای اروپایی صورت گرفت نبود و نمونه های برجسته ی مانند انقلاب مشروطه ی ایران یا انقلاب ترک های جوان در ترکیه در دهه های آغازین سده ی بیستم شکست خوردند و در کشورهایی همچون چین انقلاب بورژوا- دموکراتیک 1911 با انتقال به انقلاب بورژوا- دموکراتیک نوع نوین به رهبری طبقه ی کارگر و حزب کمونیست به یک انقلاب کیفیتا متفاوت با انواع اروپایی اش تبدیل گردید و حل مساله ی ارضی در جهت برقراری اقتصاد دموکراسی نوین و سوسیالیستی پیش رفت؛

و دوم اینکه آنجا که مدعی چنین «انقلاب» هایی شدند، این «انقلاب» ها از بالا و در دوران امپریالیسم به وسیله ی امپریالیسم و به عاملیت سرمایه داران کمپرادور صورت گرفت و نه به وسیله و رهبری بورژوازی ملی.

با توجه به نکات بالا این نوع به اصطلاح انقلاب ها مانند «انقلاب سفید» با وجود این که مساله ی ارضی را حل کردند اما نتیجه ی آن برقراری مناسبات تولیدی سرمایه داری و جامعه ی سرمایه داری از نوع اروپای غربی یعنی یک سرمایه داری صنعتی نبود بلکه مناسبات تولیدی سرمایه داری کمپرادور و کشور زیرسلطه ی امپریالیسم را به وجود آورد.

به این ترتیب این نوع دگرگونی با وجود این که مساله ی ارضی را به شکلی کجدار و مریز حل کرد اما نتوانست مسائل اساسی انقلاب دموکراتیک را حل و فصل کند و یک نظام سرمایه داری در حد سرمایه داری اروپای غربی به عنوان اساس روابط تولیدی ایجاد کند بلکه یک نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور زیر سلطه ی امپریالیست های غربی به وجود آورد.

مبارزه ی طبقاتی و انقلاب های بورژوا- دموکراتیک

در یکی از این دو نوع انقلاب یعنی انقلاب های اروپای غربی( هلند، انگلستان در قرن هفدهم و فرانسه در اواخر قرن هجدهم و ...) بورژوازی دهقانان و کارگران و خرده بورژوازی را در مبارزه ی طبقاتی با فئودال ها و اشراف متشکل و رهبری کرد و آنها را سرنگون کرده و یک نظام سرمایه داری به رهبری بورژوازی این کشورها ایجاد کرد؛

در دیگری بورژوازی ملی این کشورها کاره ای نبود و طبقه ی کارگر و دهقانان و خرده بورژوازی شهری نقشی در تحولات نداشتند و اساسا مبارزه ی طبقاتی بین نیروهای انقلاب بورژوایی و مرتجعین مالک و فئودال و کلا انقلابی در کار نبود. یک تغییر و تحول از بالا به وسیله ی امپریالیست ها و عاملین آنها یعنی سرمایه داران کمپرادور به وجود آمد و با مبارزه ی درون مرتجعین بین سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور و مالکین و فئودال ها که در آن بخش هایی از مالکین و فئودال ها حذف شدند و بخش هایی نیز به گونه ای مسالمت آمیز با نظام تازه کنار آمدند به پایان رسید.

این تغییر و تحولات از بالا این مساله را نفی نمی کند که پیش از آنها مبارزات طبقاتی  در جامعه و برای دموکراسی و آزادی و استقلال وجود داشت( در ایران همچون انقلاب مشروطیت یا مبارزات آزادیخواهانه و ضد امپریالیستی 32- 20) اما شکست خورد و بخشی از اجبار امپریالیست ها به چنین تغییراتی همین مبارزات بود.

به این هم اشاره کنیم که در اروپای غربی نیز گاه مناسبات سرمایه داری از طریق تحول از بالا( به جای تحول از پایین) و برخی سازش ها با اشراف و فئودال ها جایگزین نظام فئودالی شد و یا این که به وسیله ی مهاجران شکل سرمایه داری تولید جایگزین اشکال اقتصادی تولید برای مصرف روستایی گردید، اما ماهیت این تغییر و تبدیلات و نتایج آن ها به کلی متفاوت از تحولاتی بود که در کشور های زیرسلطه و از جمله در کشور ما با «انقلاب سفید» صورت گرفت.

تغییرات در جهت منافع امپریالیست ها و سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور

نظامی که شکل گرفت در عین حفظ تولید و صادرات نفت به عنوان اساس تولید و صادرات، یک سلسله صنایع مونتاژ ایجاد کرد و در عین حال بازار کشور را به گونه ای کامل تری به روی سرمایه و کالاهای امپریالیست ها گشود و کار ارزان طبقه ی کارگر و دهقانانی را که کارگر شدند در اختیار سرمایه های امپریالیستی قرار داد و ایران را به عنوان یک کشور زیرسلطه ی کامل تری درآورد.  تفاوت این دو گونه تغییر و تحول تفاوتی کیفی است.

به این ترتیب در ایران انقلاب دموکراتیک نوع بورژوازی کهن به آن شکل که در کشورهای اروپای غربی صورت گرفت ( خواه شکل انقلابی و خواه شکل رفرمیستی، خواه از پایین و خواه از بالا، خواه از درون و خواه به وسیله ی نیروهای خارجی مهاجر) صورت نگرفت و حل مساله ارضی به نتایجی که در کشورهای غربی رسید نیانجامید.

 این مساله نشان می دهد که حل مساله ارضی به طور خودکار روابط تولیدی سرمایه داری نوع اروپای غربی یعنی سرمایه داری مدرن و مستقل و ملی را برقرار نمی کند بلکه می تواند یک سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور ایجاد کند. در واقع چگونگی حل مساله ارضی و جهتی و اهدافی که دنبال می کند اهمیتی فراتر از خود حل مساله دارد.

نیاز به انقلاب دموکراتیک تراز نوین به رهبری طبقه ی کارگر

 اکنون و با توجه به تداوم مسائل این انقلاب، انقلاب مورد نیاز در جامعه کماکان انقلاب دموکراتیک است با این تفاوت که اولا این انقلاب دیگر نمی تواند انقلاب دموکراتیک نوع کهن یعنی به رهبری بورژوازی ملی و در جهت برقراری جمهوری دموکراتیک بورژوایی باشد بلکه باید انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر و در جهت برقراری جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر و جزیی از انقلابات سوسیالیستی جهانی و در خدمت برقراری نظام سوسیالیستی و کمونیستی باشد و نه نظام سرمایه داری. دوما باید تمامی مسائل انقلاب دموکراتیک را که در شرایط کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها کماکان پابرجا مانده اند حل و فصل کند( پس مانده ی مسائل زمین و به ویژه مساله ی خرده مالکی بودن زمین در ایران و نیز مسائلی مانند ستم بر خلق های زیرسلطه، مساله ی ستم بر زنان، ستم مذهبی و دیگر اشکال ستم فئودالی) و سوما سلطه ی امپریالیسم را برچیده و یک اقتصاد ملی مرکب از وجوه مالکیت اجتماعی( تمامی سرمایه های بزرگ بورژوازی بوروکرات- کمپرادور بزرگ و امپریالیستی باید به مالکیت دولت دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر در آید) و مالکیت خصوصی(سرمایه های متوسط و کوچک ملی و بومی آزادی تحرک داشته باشند) و بنابراین ترکیبی از اقتصاد دموکراتیک نوین، سرمایه داری خصوصی ملی و نطفه های اقتصاد سوسیالیستی باشد که در تغییر و تحول و تکامل آن، به اقتصاد تمام سوسیالیستی تبدیل خواهد شد.

برمی گردیم به نظرات حضرات رویزیونیست ها و ترتسکیست ها. این ها چنانچه گفتیم انقلاب دموکراتیک را نفی می کنند و منظورشان هم انقلاب دموکراتیک نوع نوین به رهبری طبقه ی کارگر است. در واقع این ها مانند مار از پونه از نام انقلاب دموکراتیک بیزارند و نه عموما هم انقلاب دموکراتیک نوع کهن. زیرا اولا با نفی انقلاب دموکراتیک نوین تمامی تجارب عملی و تئوریکی انقلاب های دموکراتیک نوع نوین را و به همراه آن تمامی وجوه انقلابی جهانبینی مارکسیستی- لنینیستی – مائوئیستی را نفی می کنند و دوما می خواهند مثلا بگویند انقلاب سوسیالیستی می خواهند. اما چنانکه گفتیم این ها در رد انقلاب دموکراتیک فعال و سوپر چپ و در اثبات انقلاب سوسیالیستی مشتی لاف زن بی خاصیت و گاه مانند ترتسکیست های حکمتی شیاد و شارلاتان هستند. تمامی شعارهای این ها برای انقلاب سوسیالیستی چنانکه گفتیم پیرامون شعارهایی مانند«دموکراسی شورایی» می چرخد و نه آگاهی بخشیدن به طبقه ی کارگر و آماده کردن این طبقه برای دست زدن به انقلاب سوسیالیستی.

باید این را تکرار کرد که مبارزات طبقاتی - دموکراتیک سه دهه ی اخیر، طبقات شرکت کننده در آن و خواست ها و شعارهای آن هیچ روزنه ای برای طرح شعارهای سوسیالیستی به اینان نداده است. برای همین بخش هایی از اینان که کارگر کارگر می کنند و کلا همچون اکونومیست ها و دنبال روان جنبش خودبه خودی«کارگرزده» هستند اینک از «انقلاب سیاسی» مقدم بر «انقلاب اجتماعی» صحبت می کنند.  

تضاد خلق با استبداد داخلی

با توجه به حذف انقلاب دموکراتیک نوین از سوی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها، دو تضاد مهم و اساسی انقلاب دموکراتیک نوین یعنی تضاد طبقه ی کارگر و کشاورزان و لایه های خرده بورژوازی شهری و روستایی( یا«خلق») با سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور و در حال حاضر استبداد دینی حاکم و همچنین تضاد خلق با امپریالیسم کاملا از رده خارج می شوند.

 در مورد نخستین این گونه است که جای تضاد خلق با سرمایه داران کمپرادور را یا «تضاد کارگر و بورژوازی» می گیرد که در مورد آن در بخش پیشین صحبت کردیم. این تضاد در میان این گروه ها در شرایط کنونی یا به وسیله ی برخی خواست ها و شعارها مانند «دموکراسی شورایی» طرح می شود و نه به وسیله ی عمل مشخص انقلابی برای سازمان دادن انقلاب کار علیه سرمایه یا انقلاب سوسیالیستی؛ و یا عموما با برجسته کردن همان بخش هایی که نام بردیم مانند «جنبش زنان» و «جنبش دانشجویان» و «جنبش خلق های زیرستم»- که تازه ترتسکیست ها آن را «ناسیونالیستی» می نامند - و «جنبش هموسکشوال ها و کوئیرها» صورت می گیرد. به این ترتیب با حذف طبقات غیر از طبقه ی کارگر و بورژوازی مبارزه ی طبقاتی مشخص آنها با استبداد دینی و سرمایه داران بوروکرات – کمپرادور مذهبی حاکم نیز سانسور و حذف می شود.

تضاد خلق با امپریالیسم

تضاد طبقات انقلابی و مترقی و در یک مفهوم خلق ایران یعنی طبقه ی کارگر، کشاورزان، خرده بورژوازی و در برخی شرایط ویژه سرمایه داران ملی با امپریالیست های غربی که به دلیل ساخت اقتصاد وابسته به غرب ایران عمده است و نیز امپریالیسم روسیه و دولت ارتجاعی چین که به سبب دخالت هاشان در ایران و داشتن باندهای وابسته به خود در حکومتگران بسته به شرایط متفاوت مبارزه ی طبقاتی رو می آیند، یکی از دو تضاد محوری نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور و زیرسلطه ی ایران است. بدون توجه به این تضاد و یا بیرون انداختن آن از رده مبارزه ی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی و توجه صرف به شعار «تضاد کار و سرمایه»( آن هم به آن شکل مسخ شده ای و توخالی و مضحکی که توضیح دادیم) مبارزه ی طبقاتی در ایران نمی تواند جهت درستی در پیش گیرد. فراموشی یا گمراه بودن در مورد یک جهت یا توان مبارزه ی داخلی با استبداد دینی را پایین می آورد و یا توان مبارزه با دخالت خارجی و نقش کثیف امپریالیسم در بقای نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور در ایران. در عین حال بی اهمتی به تضاد خلق با امپریالیسم شرایط انفعال در مورد دخالت امپریالیستی و یا گاه تقاضا برای چنین دخالتی را ایجاد می کند.

در همین دو جنگ اخیر چنانکه دیده شد از یک سو بخش هایی از طبقات در مورد ترامپ و امپریالیسم آمریکا دچار خوش خیالی شدند و در عین حال تمامی فرایند انقلاب 57 را از یاد بردند. از یک سو گرایش به دخالت امپریالیستی پیدا کردند و امیدشان این شد که آنچه خود نتوانستند با مبارزات خود و به دلیل شکست های پیاپی به دست آورند، ترامپ و امپریالیسم آمریکا برایشان بیاورد و ترامپ هم که این سطح از خوشباوری و امید واهی را دید شعار «کمک در راه است» را داد. این به واقع سقوط اخلاقی و فرهنگی نیز هست که بخش هایی از مردم کشوری همچون ایران خواهان نجات خود به وسیله ی نیرویی امپریالیستی گردند که کثیف ترین کودتا را علیه حکومت ملی شان سازمان داد و حدود 25 سال جامعه ی آنها را در زیر سلطه نگاه داشت و تازه با همین سران حکومت کثیف و جنایتکار هم سازش کرد و سپس بازهم با آنها کنار آمد و تازه پس از این جنگ هم برنامه داشت و کماکان دارد که با آنها کنار آید.

از سوی دیگر این بخش ها خواهان برگشتن حکومتی بر سرکار گردند که 50 سال پیش با مبارزاتی پیگیر آن را سرنگونی کردند. رشد و گسترش این نوع خواست، بخشا به نبود رهبری یک نیرو و طبقه ی انقلابی در صدر مبارزات طبقاتی و نیز بسیاری از انحرافات رویزیونیستی و ترتسکیستی بر می گردد که درعدم شکل گیری چنین نیرویی و نیز رشد طبقه ی کارگر نقش داشته اند.

به جای این آگاهی و دمیدن به تضاد خلق و امپریالیسم در شرایط ضروری و آگاه کردن خلق در مورد آن، مشتی حراف رویزیونیست و ترتسکیست و اشکال مابینی مانند «چپ نو»یی ها و دارودسته های«مارکسی» با قیافه های حق به جانب در مورد این که این تضاد خلق و امپریالیسم موجبیتی نداشته و اگر هم داشته در گذشته داشته و تاریخ آن تمام شده صحبت می کنند.

بخش هایی از اینان نیز برای برحق نشان دادن نظرات خود نظرات یک گروه رویزیونیستی که مشکوک هم هستند مانند «محور مقاومتی» ها را نشانه می گیرند:

 «آری! اینها هستند که از تضاد خلق و امپریالیسم حرف می زنند و ببینید که چگونه کارشان به خدمت به حکومت اسلامی رسیده است!»

 و ما هم مثلی را می گوییم که لنین در مورد رویزیونیست هایی که در لوای نقد پلخانف به اصول انقلابی مارکسیسم حمله می کردند می گفت:آری!«برای موش هیچ جانوری قوی تر از گربه نیست»!  

به طور کلی خارج شدن این دو تضاد از رده بر بستر همان تضاد «کار و سرمایه» صورت می گیرد. از نظر حضرات رویزیونیست و ترتسکیست«انقلاب»( که گفتیم به انقلابی باور ندارند) باید بر مبنای تضاد «کار و سرمایه» باشد

به این ترتیب در این گونه تحلیل های رویزیونیستی و ترتسکیستی در درجه ی نخست نه وجه اثبات یعنی اثبات انقلاب و آن هم انقلاب سوسیالیستی، بلکه وجه نفی وجه عمده را تشکیل می دهد. یعنی تحلیل شرایط تغییر یافته و سخن راندن از سرمایه داری خالص و مستقل در درجه ی نخست برای نفی است و نه برای اثبات. نفی آگاهی انقلابی برای طبقه ی کارگر، نفی حزب انقلابی طبقه ی کارگر، نفی انقلاب و در حال حاضر انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر، نفی نیاز به اتحاد بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی و نفی رهبری انقلابی طبقه ی کارگر بر دیگر طبقات خلقی در انقلاب دموکراتیک و سازمان دادن انقلاب سوسیالیستی، نفی جایگاه قهر در انقلاب دموکراتیک نوین، نفی دیکتاتوری پرولتاریا و در ماهیت امر نفی مبانی اساسی مائوئیسم، لنینیسم و بالاخره مارکسیسم.

مطلقا، مطلقا در مباحث هیچ یک از جریان رویزیونیستی( توده ای- اکثریتی و «محور مقاومتی») و خروشچفیستی( قبایل راه کارگری) و ترتسکیستی( دسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی)و جریان هایی که از نظر ماهوی بین این جریان ها پرسه می زنند( حزب کمونیست ایران و کومه له) و نیز دارودسته های چپ نویی( جریان های آکادمیکی که گرد سایت های اقتصاد سیاسی، نقد، واکاوی سوسیالیستی هستند و بدون استثناء تمامی جریان هایی که خود را« مارکسی»، «مارکسیست» و یا « مارکسیست انقلابی می خوانند) حتی یک اپسیلون از تئوری هایی که مارکسیسم را جهان بینی طبقه ی کارگر و انقلابی و دارای برنامه برای کسب قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری انقلابی طبقه ی کارگر و نیز ادامه ی مبارزه طبقاتی و انقلاب کمونیستی زیر پرچم دیکتاتوری پرولتاریا می کند یافت نمی شود. 

اما وجه مثبت( مثبت در مقابل آن منفی نه مثبت از نظر مارکسیستی) این نظرات و دیدگاه هاهمان مبارزات مسالمت آمیز در چارچوب دموکراسی بورژوایی و برای تغییرات تدریجی در چارچوب حکومت های بورژوایی است. پی گرفتن این راه خواه در ایران زمان استبداد سلطنتی و خواه در استبداد دینی ولایت فقیهی مطلقا امکان پذیر نبوده است. نه آزادی بیانی وجود داشته است و نه آزادی مطبوعات و حزب و نه مجلسی که بتواند در آن نماینده داشت و فراکسیون تشکیل داد. از یک سو باید خواهان رفتن استبداد دینی شد و از سوی دیگر نباید برای این رفتن، راهکاری انقلابی جست و جو کرد. باید هر آنچه وجود دارد را از یک سو تقدیس کرد و از سوی دیگر بر تمامی تحرکات انقلابی آن، آنچه ممکن است آن را از یک مبارزه ی مسالمت آمیز به یک مبارزه قهرآمیز و براندازانه ی انقلابی تبدیل کند جلوگیری کرد. 

هرمز دامان- نیمه ی نخست مهرماه 1405

پیوست یک

از مقاله ی درباره ی سرمایه داری بوروکراتیک – کمپرادور و نقد نظریه ی گونزالو( صدر پیشین حزب کمونیست پرو)(2- بخش پایانی) نیمه دوم خرداد 1404

وجود روابط نیمه فئودالی در ساخت اقتصادی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی چگونه است؟

از دیدگاه ما انقلاب دموکراتیک نوین در ایران که ساخت اقتصادی آن یک ساخت سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور است، باید به مسائل دموکراتیک انقلاب از جمله رفع ستمگری ملی، قومی و مذهبی که از فئودالیسم باقی مانده اند، پاسخ دهد. دیگر مسائل و تضادهای ستم فئودالی و سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور عبارتند از:

یک - وجود نهادهای فئودالی مانند ولایت فقیه که جای سلطنت شاهی(«استبداد سلطنتی» نیز شکلی از روساخت فئودالی است)را گرفته و همچنین«دفتر رهبری» که در جمهوری اسلامی نقشی همچون «دربار شاه» را در حکومت استبداد سلطنتی دارد و نیز عمله و اکره ی آن مانند «شورای نگهبان» و «مجلس خبرگان» و کلا نهاد و دم و«دستگاه روحانیت»؛

دو- نقش مذهب در روساخت فرهنگی؛

سه-  وجود نظام خرده مالکی پراکنده در کشاورزی که باید از دوره ی انتقالی تعاونی های کشاورزی عبور کند.زمین های بزرگ باید به مالکیت دولت در آیند.

چهار- ستم فئودالی( و سرمایه دارانه) بر زنان؛

پنج- وجود روابط نیمه فئودالی در مناسبات اقتصادی(کار و سرمایه) و ساخت اجتماعی( وجود روابط طایفه ای و عشیره ای، و نفوذ این روابط در  خانواده، فامیل و اقوام، و همچنین در رابطه میان نسل ها و نیز با جوانان) و فرهنگی( سنت ها، آداب، باید ها و نباید ها) و غیره؛

شش-  وجود یک طبقه بوروکرات - کمپرادور رانت خوار دولتی و خصوصی که از تسلط خویش بر دستگاه های حاکم و به ویژه دستگاه اجرایی استفاده می کند و موجبات رانت خواری به ویژه از فروش نفت را برای کمپرادورهای دو بخش دولتی و خصوصی(تولیدی، مالی و تجاری) فراهم می کند، اشکال اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تسلط امپریالیسم در کنار تحمیل اقتصاد نفت فروشی و صنایع مونتاژی و روابط نابرابر در حوزه ی تولید، امور مالی و واردات و صادرات و... نماینده ی امپریالیسم یعنی دولت( به مفهوم کلی آن یعنی کل دستگاه حاکم) رانت خوار با عمله و اکره ی آن نماینده ی امپریالیسم در ایران است...

 


Wednesday, October 7, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(5)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(5)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(5)


دو - رویزیونیست ها( پاره چهارم)

بورژوازی

 در بخش پیش اشاره کردیم که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها طبقه ی کارگر ایران را با توجیهات گوناگون از نظر کمیت و بافت کیفی چنان گل و گشاد کرده اند که هر فردی که مزد و حقوق بگیر باشد درون آن جای گرفته است و تنها سرمایه داران و عاملین درجه اول آنها از این بافت بیرون مانده اند. آنها با چنین تحلیلی خود را «مدرن» نامیده و مشتی چرت و پرت مانند «کهنه پرست» هم حواله ی انقلابیون کمونیست می کنند که چرا «امروزی» نیستند و جمعیت طبقه ی کارگر را همچون آنان چنین عریض و طویل نمی کنند.  

باری، با توجه به این تحلیل در ایران به جز دو طبقه که یکی طبقه ی کارگر است و دیگری طبقه ی سرمایه دار یا طبقه ی دیگری باقی نمی ماند و یا این که اگر باقی بماند که بالاخره با توجه به وجود کشاورز و کاسب و بازاری و مجبورند آن را یک جوری در تحلیل هاشان جا بدهند این ها درصد بسیار ناچیزی از جمعیت را تشکیل می دهند.

در مورد طبقه ی سرمایه دار نیز یا هیچ تمایزی را تشخیص نمی دهند و همه را با یک چوب می رانند و یا اگر تمایزی و تضادی تشخیص دهند آن را صرفا «تضادهای درون بورژوازی» که از نظر ماهیت یکسان است به شمار می آورند. به این ترتیب و با توجه به این که یا امپریالیسم و زیرسلطه از تحلیل ها حذف می شود و یا این که اگر هم حذف نشود وجود امپریالیسم و زیرسلطه تاثیری در نفس یکدست بودن بافت«طبقه ی بورژوازی ایران» ندارد در این تحلیل ها با یک طبقه ی بورژوازی روبروییم که یا یکدست وابسته است و یا یکدست ملی ارتجاعی.

اگر طبقه ی بورژوازی به گونه ای یکدست وابسته باشد در این صورت تضادهای درون آن صرفا تضادهای بین جناح های گوناگون بورژوازی کمپرادور به شمار می آید. اگر هم ملی باشد که از دیدگاه بیشتر تحلیل ها بی آنکه از پسوند ملی استفاده کنند چنین است، باز هم ملی بودن این بورژوازی مانند ملی بودن کشورهای سرمایه داری مدرن و امپریالیستی است و بنابراین تفاوتی در نفس ارتجاعی بودن تضادهای درونی آن ایجاد نمی کند.

اما عموما این تفکیک صورت نمی گیرد و بیشتر جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی از همان «بورژوازی» استفاده می کنند. این در حالی است که تغییرات رخ داده در عرصه ی اقتصادی ایران و رشد سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور نه تنها یک بورژوازی یکدست ایجاد نکرده است و بورژوازی ایران کماکان به بزرگ و متوسط و کوچک تقسیم می شود، بلکه تفاوت های درون بورژوازی حاکم بر ایران را با روشنی بیشتری برجسته کرده است.

در ایران انحصار مهم ترین رشته های اقتصادی از نفت و گاز و تولید آهن و فولاد و صنایع خودروسازی گرفته تا مهم ترین کارخانه های تولید وسائل خانگی( که عموما مونتاژی هم هستند) و بانک ها و زمین های دایر و کشت های صنعتی و تجاری و موسسات خدماتی و صادرات و واردات همه و همه در دستان سرمایه داران بزرگ کمپرادو و دولت شان است. در زمان استبداد سلطنتی، شاه و دربار و دسته ای از نزدیکان به این دارودسته، حلقه مرکزی این طبقه را تشکیل می دادند و در اکنون در زمان استبداد دینی ولی فقیه و دفتر رهبری و باندهای اصلی در رهبری سپاه و سازمان های اطلاعاتی و بخش هایی از روحانیون حکومتگر که به این دفتر و دستک نزدیک اند این حلقه ی مرکزی را تشکیل می دهند.

 در مقابل این حلقه های مرکزی و دسته های حکومتگر پیرامون آنها که خواه در زمان استبدادشاهی و خواه در استبداد ولایت فقیهی از نظر اقتصادی وابسته به انحصارات بین المللی و امپریالیست های غربی و اکنون در حکومت ولایت فقیه به همراه آنها امپریالیسم روسیه و دولت چین هستند، حلقه های زیادی از سرمایه داران خصوصی وجود دارند که کارخانه ها و کارگاه ها و یا موسسات شان متوسط و کوچک است و از رانت نفتی و موسسات تولیدی بزرگ مانند خودروسازی ها و امتیازات و اعتبارات و انحصار تجارت داخلی و خارجی و نیز زمین های دایر که این حلقه و پیرامون آن بهره می برند هیچ بهره ای نمی برند و یا سهمی ناچیز از این ها را دارند و عموما بادی بوزد در معرض ورشکستگی قرار می گیرند.

در همین دو دهه ی اخیر و به دلیل بالا رفتن نرخ ارز و سقوط ارزش ریال، رشد نقدینگی، تورم و گرانی کالاهای وارداتی مورد نیاز( مواد اولیه و وسایل یدکی)، تحریم ها، محروم بودن از رانت های حکومتی، سقوط سطح زندگی خانوارهای کارگری و کارمندان رده ی پایین و میانه و کلا طبقه ی میانی و پایین آمدن مصرف می بینیم که چه فشاری به این سرمایه های متوسط و کوچک وارد می شود و چگونه از نظر سرمایه، اعتبار، ارز، مواد اولیه، نیاز به بازار و غیره در زیر فشار هستند و نمی توانند با سرمایه های بزرگی که در دست نهاد ولایت فقیه و سپاه و غیره است رقابت کنند و در نتیجه دچار ورشکستگی و بستن کارخانه و کارگاه و موسسه و اخراج کارگران و تغییر کار سرمایه و یا خروج آن از کشور( فرار سرمایه ها) یا در بهترین حالت در صورتی که بتوانند کج دار و مریز به کار ادامه دهند در بیشتر موارد پایین آوردن سطح تولید و تعدیل کارگران می شوند.  

 این دسته ی دوم( نه لزوما همه شان بلکه بخش هایی از آنها) در عین این که تا حدودی از نظر وسایل تولید و( و بنابراین تهیه وسائل یدکی آنها) مواد اولیه و برخی نیازهای دیگر وابسته به امپریالیست ها و سرمایه داری جهانی هستند و به هر حال رشته های پیوندی با سرمایه داری جهانی دارند، اما کارگزاران و نوکران امپریالیسم نبوده و بلکه بخش مستقل و ملی سرمایه داران ایران را تشکیل می دهند. تضاد این ها با طبقه ی حاکم سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور و حلقه ی مرکزی آن یعنی دربار، پس از اصلاحات ارضی و با توجه به رشد بیشتر بوروکرات- کمپرادورها و دست اندازی های بیشترشان به تمامی امور مالی و رشته های اقتصادی صنعتی، کشاورزی، خدماتی و نیز واردات و صادرات، نه تنها کاهش نیافت بلکه شدیدتر هم شد. نگاهی به مواضع احزاب سرمایه داران ملی که حق فعالیت آزادانه نداشتند، از جمله جبهه ی ملی و نهضت آزادی درمقابل دربار شاه و به زندان افتادن بیشتر رهبران شان و نیز به همین سان پس از دوران دولت بازرگان، با ولی فقیه و دفتر رهبری و سران سپاه و ترور برخی از رهبران و ایدئولوگ های آن از جمله کاظم سامی و داریوش فروهر و همسرش و سپس سحابی و دختر وی که به وسیله ی حکومت اسلامی صورت گرفت نشان می دهد که چنین تضادهایی وجود دارد و گاه بسیار شدت هم می یابد. این تضادها اگر در عرصه ی اقتصادی تضادهای حادی در کار نباشد چنین در عرصه ی سیاسی بروز نمی کنند.

 از سوی دیگر در میان خود سرمایه داران بوروکرات کمپرادور بسته به وابستگی شان به امپریالیست های غربی گوناگون( آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان) و یا امپریالیسم روسیه و یا دولت مرتجع چین تضادهای شدیدی وجود دارد و این در تضاد جناح های و باندهای گوناگون در این طبقه  و در مورد مسائل گوناگون خود را نشان می دهد. همچنین در میان لایه های گوناگون سرمایه داران ملی بسته به دور و نزدیکی شان روابط شان با امپریالیست ها نیز تضادهای بارزی وجود دارد و جناح های این بورژوازی را به جناح راست و میانه و چپ تقسیم می کند. تمامی این تضادها برای طبقه ی کارگر و استراتژی و تاکتیک حزب انقلابی طبقه ی کارگر دارای اهمیت است.

اما از نظر رویزیونیست «چپ نویی» و حکمتی - ترتسکیستی و خروشچفی و غیره تمام این ها در بهترین حالت نشانگر تضادهای درون «بورژوازی»( یا یکدست وابسته ی ارتجاعی و یا ملی) ارتجاعی است و کوچک ترین ارزشی برای توجه ندارد.

روشن است که چنین دیدگاهی در عمل نمی تواند سیاست های درستی در قبال تضادهای درون بورژوازی و نیز رابطه ی طبقه ی کارگر با سرمایه داران متوسط و ملی در پیش گیرد و همه را با یک چوب می راند. این درحالی است که طبقه ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری خودش، نیاز دارد که لایه های گوناگون بورژوازی را بر مبنای ماهیت متفاوت آنها و دوری و نزدیکی شان به امپریالیسم غرب یا شرق و نیز مواضع شان در مورد آزادی و دموکراسی مردمی در ایران و همچنین ستم امپریالیستی به درستی تفکیک کند و سیاست های درستی در قبال آنها خواه به عنوان یک طبقه و خواه به عنوان جناح هایی در یک طبقه  در پیش گیرد.

 این سیاست ها از نفی و افشای سیاست های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و امنیتی بورژوازی بوروکرات- کمپرادور تا در انزوا قرار دادن و یا منفعل کردن بخش های راست بورژوازی ملی در صورتی که رو به استبداد و امپریالیسم بیاورند، تا پشتیانی نسبی و مقطعی از لایه های میانی و پایینی بورژوازی در صورتی که مواضع مترقی ای در قبال برقراری آزادی و دموکراسی در ایران و یا نسبت به ستم امپریالیستی در پیش گیرند شامل می شود.

در عین حال - این نیز اهمیتی بسیار دارد- با توجه به اینکه مرحله ی انقلاب نه سوسیالیستی بلکه دموکراتیک است طبقه ی کارگر می تواند به سرمایه ی بزرگ بوروکرات- کمپرادور حمله کند، اما سرمایه متوسط و کوچک ملی را در معرض حمله قرار ندهد بلکه در شرایط جمهوری دموکراتیک انقلابی به چنین سرمایه هایی در چارچوب قانون اساسی دموکراتیک حکومت خلق به رهبری طبقه ی کارگر اجازه تحرک و رشد بدهد تا زمانی که واقعا شرایط اقتصادی در ایران  و درجه ی رشد نیروهای مولد و روابط تولید و همچنین مناسبات طبقات و مبارزه ی طبقاتی جاری و تعادل نیروهای طبقات و توان سیاسی طبقه ی کارگر اجازه ی حذف سرمایه ی خصوصی را از تولید و خدمات و برقراری مالکیت اجتماعی در مورد همه ی سرمایه ها را بدهد.

نکته مهم در این مساله این است که این یگانه کردن بورژوازی و برخورد یکدست به تمامی لایه های آن قرار است نشانگر «رادیکالیسم» و «انقلابیگری» ترتسکیست ها و رویزیونیست ها و «چپ» و «کمونیست» بودن آنها باشد. در واقع بخش مهمی از آنچه قرار است «رادیکالیسم» به واقع دروغین حضرات را نشان دهد همین ژست مقابله با «بورژوازی»( در دوره کنونی عموما آن را«بورژوازی اسلامی» می نامند) است. امری که جدا از حرکت نکردن از واقعیت جاری اقتصادی و سیاسی نشانگر شیوه های فرصت طلبانه ی آنها برای فریب طبقه ی کارگر است.

خرده بورژوازی( کسبه و بازاریان جزء، کشاورزان و ...)

از نظر دارودسته های رویزیونیست و به ویژه ترتسکیست تغییرات اقتصادی موجب شده که خرده بورژوازی میان دو طبقه ی کارگر و بورژوا تحلیل رود و بنابراین خرده بورژوازی در ایران یا وجود ندارد( دارودسته ی کمونیسم کارگری و حکمتیستی در ادبیات شان به همراه بورژوازی ملی، خرده بورژوازی را نیز «اسطوره» می دانند) و اگر هم وجود داشته باشدهمان خرده بورژوازی سنتی است( اگر موجودیت این طبقه را بپذیرند که مبارزه ی طبقاتی دو دهه ی اخیر مجبورشان کرده بپذیرند!) که از آن هم جز تعدادی پیشه ور و کسبه چیزی باقی نمانده است.

به دلیل این تحلیل بنیانی و برای این که مبادا دو طبقه ی اصلی شان در سایه قرار گیرد و تحلیل هاشان در مورد سرمایه داری بودن ایران و وجود دو طبقه ی کارگر و سرمایه دار خدشه بردارد( چنانکه گفتیم نه برای این که مثلا تضاد «کار و سرمایه» را اساسی به شمار آورده و به پیروی از آن انقلاب سوسیالیستی را در دستور کار قرار دهند بلکه برای اینکه انقلاب دموکراتیک نوین و مسائل تئوریک - سیاسی و ایدئولوژیک مربوط به آن یعنی به واقع مارکسیسم- لنینیسم ومائوئیسم حذف شود) در تمامی مبارزات اخیر، یا مبارزات طبقات دیگر را درز گرفته اند و سر خود را زیر برف کرده این گونه وانمود کرده اند که وجود ندارند، و یا به اعتصاب و مبارزات آنها اشاره ای کرده و سپس سریعا آن را کنار گذاشته اند.

برای نمونه می توان به اعتصاب بازاریان در خیزش دی ماه 1404 اشاره کرد که واقعیت ناچارشان کرد که آن را در نظر آورند و در بیانیه هاشان به آن اشاره کنند، اما سریعا از آن گذشتند، همچون اتفاقی که مهم نیست و یا چندان اهمیتی نداشته است و بود و نبودش یکسان بوده است. این در حالی است که برخی از این جریان های رویزیونیستی( و از جمله حزب کمونیست ایران و کومله) بارها از خرده بورژوازی کردستان( کسبه و بازاریان و صاحبان تولید کوچک در مناطق کرد نشین از آذربایجان غربی گرفته تا کردستان و کرمانشاه و ایلام) خواسته اند به نشانه ی اعتراض مغازه های خود را ببندد و همین جریان های حکمتیستی - ترتسکیستی و خروشچفی از آن پشتیبانی کرده اند. چنین درجه ای از دورویی و فرصت طلبی و سر را زیر برف کردن، واقعا نوبر است!

در این زمینه می توان به اعتصاب های مکرر کسبه و بازاریان در بلوچستان علیه ستم ملی و مذهبی نیز اشاره کرد، اما آنجا جریان های «شبه چپ» نفوذی ندارند و رهبری این اعتصاب ها در دست جریان های مذهبی و ملی( (خرده بورژوازی و بورژوازی ملی) بلوچستان است و با توجه به این که این جریان های مذهبی از نظر بیشتر «شبه چپ» ها به ویژه دارودسته های حکمتی - ترتسکیستی ارتجاعی اند نیاز به اشاره و در نظر آوردن هم نداشته اند!

جایگزینی طبقات با جنبش های اجتماعی همه طبقاتی(  زنان، دانشجویان، ملیت های زیرستم، محیط زیست، جریان های هموسکشوال ها و کوئیر و ...)

 حذف بورژوازی ملی و خرده بورژوازی و پذیرش دو طبقه ی کارگر و سرمایه دار پایان تحلیل رویزیونیست ها و ترتسکیست ها نیست. آنها تلاش می کنند که خود را «مد روز» و حسابی «آوانگارد» نشان دهند( بالاخره نباید از همتایان غربی خود کمتر باشند!) و از جنبش های موجود اجتماعی عقب نیفتند. با توجه به این که در ایران جنبش زنان، جنبش ملیت های زیر ستم و جنبش محیط زیست و جریان های همسکسوال و کوئیر به نسبت های متفاوتی وجود دارد جای طبقات را در تحلیل آن ها این جنبش ها گرفته است.

  این جنبش ها اما از جانب یک طبقه ی واحد یعنی طبقه ی کارگر صورت نمی گیرد. نمی توان گفت که تمامی زنان و ملیت ها و محیط زیستی ها و هموسکوال ها کارگرند یا متعلق به طبقه ی کارگرند. بنابراین با توجه به این که دو طبقه در جامعه بیشتر وجود ندارد باید به هر دو این طبقات متعلق باشند. پس جنبش زنان خواه ناخواه می شود جنبش مشترک زنان کارگر و زنان بورژوازی، جنبش خلق های زیرستم می شود جنبش مشترک کارگران و بورژوازی بومی و به همین ترتیب محیط زیستی ها و هموسکشوال ها و غیره . اما اینجا نیز همان دیدگاه «اکثریت مطلق در ایران از آن طبقه ی کارگر است» می شود اکثریت زنان یا کارگرند یا همسر و دختر کارگر و اکثریت دانشجویان می شوند فرزندان کارگران و اکثریت خلق های زیرستم هم می شوند کارگران و...

 در مورد جنبش های علیه ستم مذهبی که از سوی سنی های ایران صورت می گیرد و هم در کردستان و هم به ویژه در بلوچستان و ترکمن صحرا وجود دارد حضرات تقریبا خاموش اند و دست به تحلیل آن و یا عموما حتی یاد آوری آن نمی زنند انگار که چنین مبارزاتی وجود ندارد، چرا که هم جنبش مذهبی چیز مدرنی نیست و هم  خوب طبیعی است که حضرات «ضد مذهب» باشند! و بنابراین جنبش های مذهبی زیرستم را علیه ستم موجود مذهبی بیرون گذارند( مثلا در مورد مبارزات دراویش که علیه ستم مذهبی است یکی از ایشان می گفت این ها مذهبی اند و سبیل های درشت و ریش دار دارند و به درد پشتیبانی نمی خورند!)

در کنار این ها، این دارودسته ها در مورد رهبری مبارزات بلوچستان و یا مبارزات مسلحانه نیروهای مذهبی در این منطقه عموما یا سیاست « مهم نبودن»، «نادیده گرفتن» و کلا سیاست« سکوت» و «خاموشی» را در پیش می گیرند، انگار که وجود نداشته و ندارند، همچون اعتصاب های کسبه و بازاریان و یا اگر هم آنها را در نظر آورده و طرح کنند که بسیار محدود رویزیونیست ها و  ترتسکیست ها و خروشچفیست ها چنین کرده اند عموما از ارتجاعی بودن تمامی این گونه مبارزات صحبت می کنند.

اما واقعیت این است که از یک سو درون تمامی این جنبش ها، طبقات خلقی جامعه از کارگران گرفته تا سرمایه داران ملی و حتی گاه وابسته گان به سرمایه داران ارتجاعی نیز وجود دارند و از سوی دیگر مواردی مانند دانشجویان اگر حتی بپذیریم که اکثریت شان از خانواده های کارگری است که این گونه هم نیست با این حال دانشجویان به سبب موقعیت دانشچویی خویش جزو طبقه ی خرده بورژوازی به شمار می آیند و نه طبقه ی کارگر. ماهیت سیاسی خود جنبش دانشجویی نیز حتی اگر رهبری آن دست نیروهای کمونیستی باشد به سبب بافت طبقاتی درونی آن و نیز حد و حدود خواست هایش( بیشتر دانشجویان در نظام کنونی هوادار سوسیالیسم و کمونیسم نیستند) نیز پرولتاریایی نبوده بلکه بورژوا- دموکراتیک است( در نظام سوسیالیستی نیز چون طبقات وجود دارند وجودشان در دانشجویان از نظر ایدئولوژیک - سیاسی بازتاب می یابد). همین مساله در مورد جنبش های ملیت ها و زنان راست در می آید. این ها در شرایط موجود اقتصادی - سیاسی ماهیتا جنبش های بورژوا- دموکراتیک هستند نه پرولتری.  

این مساله مانع از این نبوده و نیست که یک حزب کمونیست انقلابی طبقه کارگر تلاش کند رهبری این جنبش ها را به دست گیرد و آن ها را در جهت برقراری سوسیالیسم و کمونیسم سازمان دهد.  

هرمز دامان

نیمه نخست مهر 1405    

Saturday, October 3, 2026

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ، برخی نشانه های تداوم جنگ در آینده و خشم توده های مردم از وضع کنونی اقتصادی و سیاسی

  

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ

نشست هشتاد یکم مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سپتامبر 2026( شهریور 1405) فرصتی بود برای سران حکومت اسلامی تا خود را از زیر بار فشار بیرون آورند و خودی نشان دهند. این حضرات ظاهرا با نقشه و برنامه ی از پیش تعیین شدن به این مجمع رفتند. تریبونی بود که می توانستند از آن های و هویی سردهند و شلوغ اش کنند و خود را «مظلوم» و در عین حال «مقاوم» جلوه داده( سخنرانی پزشکیان) و مثلا از انزوای بین المللی ای که دچارش شده اند بکاهند و شاید زیری از ترامپ بگیرند و او را در انتخابات کله پا کنند و در عین حال با کبکه و دبدبه پیشنهاد تفاهمی به رهبران آمریکا دهند و برعکس شاید ترامپ را ترغیب کنند که برای پیروزی در انتخابات نوامبر پیشنهادشان را بپذیرد و به هر حال «ابتکار عمل» صلح را در دست خود گیرند.

در هر دو مورد روشن بود که نتیجه به نفع شان نخواهد بود.

در مورد نخست: همفکری بین المللی در صورتی که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش کشورهای دیگر را در نظر گیریم اگر به نفع امپریالیسم آمریکا نباشد که نیست زیرا به هر حال این آمریکا است که به کشور دیگری تجاوز کرده است و مردم‌اش را کشته و زیرساخت‌هایش را ویران کرده و به خود حق دخالت در انتخاب حکومت از جانب مردمی از کشور دیگر را می دهد، اما به نفع حکومت ولایت فقیه نیز نیست؛

اگر ملاک وضع بیرونی باشد حکومت اسلامی نیز خودش یک تیفوس در منطقه است که به دنبال جاه طلبی های خود ده ها گروه نیابتی را در منطقه سازمان داده و از نظر مالی، آموزشی و تجهیزات نظامی و مستشار و نقشه و برنامه تامین شان می کند و همچنین در امور کشورهای دیگر و دولت هایشان دخالت کرده و خلاصه مشکلات زیادی در منطقه ایجاد کرده است.

اگر هم ملاک وضع داخلی کشور باشد تمامی توده های زحمتکش و ستمدیده را به گروگان گرفته، زندگی را برای آنها تلخ و غیرقابل تحمل کرده و تمام مبارزات برحق آنها را در پنجاه سال اخیر به خاک و خون کشیده که آخرین آن کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 می باشد.

در صورتی هم که دولت های کشورهای دیگر را در نظر گیریم بیشتر آنها زیر سلطه ی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی هستند و روشن است که «مظلوم» نمایی های سران حکومت اسلامی چندان تاثیری به روی برنامه های آنها ندارد.

از سوی دیگر این آمریکا و دیگر کشورهای غربی هستند که با زور و قدرت اقتصادی و نفوذ سیاسی خود می توانند آنها را مجبور کنند به برنامه هاشان برای تحریم حکومت اسلامی گردن گذارند. بنابراین می توان نتیجه ی این هوچی بازی های تبلیغاتی را برای حکومت اسلامی تقریبا صفر دانست.

 در مورد پیروزی و یا شکست ترامپ و حزب اش در انتخابات ماه نوامبر نیز باید گفت این ها تابع عوامل گوناگونی است که یکی از آنها جنگ با حکومت اسلامی است و تورم و گرانی ای که در نتیجه این جنگ و بهای نفت و گاز و... ایجاد شده است بخشی از علل بالا رفتن قیمت ها و تورم در آمریکا است. در واقع وضع رو به خرابی معیشت و زندگی کارگران و زحمتکشان آمریکا پیش از جنگ و حتی بیشتر از آن از همان سیاست کلاشانه ی تعرفه های ترامپ و حزب اش نتیجه شده است. از این رو معرکه گیری دسته ی گسیل شده نمی توانست تاثیری آنچنانی در این وضع بازی کند.

در مورد دوم: طرح پیشنهادی هفت روزه سران حکومت اسلامی برای بازگشت به توافق چیز تازه ای در بر نداشت. این ها خواست هایی مانند رفع محاصره ی دریایی و تحریم ها و آزاد سازی پول های بلوکه شده ی ایران و پایان جنگ در ایران و یمن و لبنان را درخواست می کردند و ضمنا خواستار پذیرش رسمی حق غنی سازی شده و در عین حال قول می دادند که به دنبال ساخت سلاح هسته ای نباشند و خلاصه پس از اقدامات بالا جلسات در مورد مسائل و دیگر امور را پی گیرند.  

به نظر می رسد که این طرح بیش از آنکه به وسیله ی تفاهم طلبان پیش کشیده شده باشد به وسیله ی هسته ی سخت قدرت( دارودسته های پاسدار و دفتر رهبری و روحانیون هم کیش) پیش کشیده باشد و به عنوان ماموریت به پزشکیان و عراقچی و دیگر اعضای هیئت گسیل شده سپرده شده باشد.

در این مورد نیز این که ترامپ و دولت اش این طرح را نخواهند پذیرفت مشکل می شد تردید کرد. ترامپ دنبال تغییر در حکومت ایران و روی کار آوردن یک شبکه، گروه و باند وابسته و یا علاقمند به وابسته شدن به امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های کشورهای غربی است و نه باز شدن تنگه ی هرمز. آن هم زمانی که با تمهیدات و اقدامات آمریکا در گذشتن کشتی های نفتکش از بخش شمالی تنگه، بستن تنگه ی هرمز آن تاثیری را که در دوره های آغازین جنگ دوم داشت، دیگر ندارد و یا حداقل آنچنان ندارد. بر مبنای اخبار خبرگزاری های بین المللی صدور نفت و گاز به وسیله ی کشورهای منطقه کمابیش به میزان پیش از جنگ رسیده است و به گفته ی یکی از مزدوران حکومت اسلامی در تلویزیون دولتی شان«حالا همه ی کشورهای منطقه از تنگه نفت صادر می کنند به جز ما». و این یعنی اینکه حضرات خودشان می دانند که تنگه آن کارتی نیست که در پیش بود و اگر کاملا سوخته نشده باشد به احتمال زیاد از نیم سوخته شده گذشته است.

 نکته ی جالب این که کسانی بودند در میان  دارودسته ی خروشچفیست های راه کارگری( کمیته مرکزی) و همکیشان که در تلویزیون شان  آب از لب و لوچه آویزان و برای اینکه «سیاه نمایی» نکرده باشند! به به و چه چه سرداده می گفتند«حکومت اسلامی با داشتن تنگه هرمز دیگر نیاز به بمب اتمی ندارد. کارکرد بستن تنگه از بمب اتمی هم بیشتر است»(دعای خیر سران حکومت ولایت فقیه پشت و پناهتان حضرات«سفید نما»ی محور مقاومتی»!)( تلویزیون برابری،وقایع یمن و تحولات مهم توازن قوای نظامی- دیپلماتیک در جنگ 22 سپتامبر 2026) این ها گمان می کردند که حکومت اسلامی تنگه ی هرمز را بسته، حوثی ها هم بخش هایی دیگر از خاک یمن را تصرف کردند و مشرف به دریای سرخ و مسلط به تنگه ی باب المندب شده اند و تهدیدکننده ی خروج نفتکش های عربستانی، و خلاصه انگار کار عربستان و شاید هم امپریالیسم آمریکا تمام است!؟

به این ترتیب پرسش این نیست که از پیش شکست این طرح قطعی بود بلکه پرسش این است که چرا چنین طرحی را پیشنهاد کردند در حالی که به احتمال خود می دانستند شکست اش قطعی است.

 جدا از آن های و هوی تبلیغاتی بین المللی که در بالا به آن اشاره شد این احتمال هست که بخشی از آن برای پاسخ به توده های داخل کشور باشد که خواهان تداوم جنگ نیستند. می توان این گونه تصور کرد که حکومت اسلامی خواسته نشان دهد که دنبال تداوم جنگ نیست و برای همین پیشنهاد صلح را داده است و آنچه هم خواسته است مانند رفع محاصره ی دریایی و رفع تحریم ها و آزاد شدن پول های بلوکه شدن ایران و نیز پایان جنگ در منطقه( و دنبال سلاح اتمی نبودن)، این ها همه حق اش  است که نبودشان می تواند به یاری حکومت اسلامی بیاید تا بتواند وضع اقتصاد کشور را سرو سامان دهد و از مشقت بیشتر مردم پیشگیری کند!

بخش دیگر که در بالا هم به آن اشاره کردیم می تواند این باشد که با توجه به وضعیت اقتصادی جاری در ایران و نیز امکان تبدیل شرایط فلاکت بار اقتصادی توده ها به مبارزات سیاسی شدید که می تواند دنباله ی مبارزات دی ماه سال گذشته و تکامل یافته تر از آن گردد، فشارهای جریان های تفاهم طلب به هسته ی سخت قدرت برای مذاکره با آمریکا کاهش یابد. به این معنا که ماحصل جدال های دو جریان تفاهم طلبان و جنگ طلبان و اینکه نمی توان به این وضع ادامه داد، پیشنهاد مزبور برای مذاکره و صلح از جانب جنگ طلبان به تفاهم طلبان بوده است؛ البته توام با فشارهای داخلی فراوان برای اینکه مبادا سران جناح تفاهم طلب در این سفر پا را از گلیم تعیین شده از جانب هسته ی سخت قدرت بیرون گذارند.

از این سو شاید امید تفاهم طلبان این بوده که در نشست های جانبی با سران آمریکا( از جمله عراقچی با ویتکاف)که مورد مواخذه هم قرار گرفت بتوانند این طرح را نقطه ی آغاز روندی کنند و پیشنهادهایی از جانب خودشان و مستقل از هسته ی سخت قدرت دهند که نتیجه ی آن راهی را بگشاید و در مسیری بیفتد که ترامپ و سران آمریکا می خواهند.

 به این ترتیب در این جا می توانست یک روند متضاد شکل گیرد؛ وضع در ظاهر به گونه ای و در عمل گونه ای دیگر باشد. ابتکار عمل صلح در ظاهر دست سران حکومت اسلامی است( هم برای مجاب کردن جریان هسته ی سخت قدرت و هم های و هوی داخلی برای پیروزی) و این را آمریکا می پذیرد، اما مسیر مذاکرات به گونه ای پیش می رود که ابتکار عمل واقعی و نتایج آن در دست آمریکا قرار داشته باشد.

اما حوصله سربربودن شیوه ی دیپلماسی سران حکومت ولایت فقیه و مشکل تصمیم گیری در حکومت اسلامی که ده ها باند خودسر در جناح های گوناگون اش فعال هستند و بالاخره شکست مذاکرات در نیویورک و بیرون کردن هیئت ایرانی از آمریکا چنانکه سران آمریکا می گویند، نشان داد که این طرح نیز با موفقیت روبرو نشده است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد با آنچه در حال حاضر هسته ی سخت قدرت و همچنین تفاهم طلبان می توانند بدهند فاصله ی زیادی دارد و تا زمانی که درون حکومت ولایت فقیه صدای یگانه ای شنیده نشود این فاصله کوتاه نخواهد شد.

اما اگر فرض را بر این بگذاریم که سران حکومت در یک اجماع این طرح را تنظیم کرده اند و واقعا امید داشتند که سران آمریکا آن را بپذیرد در این صورت باید فکر کنیم که این ها مشتی ابله بیش نیستند.

جدال های داخلی  

 در داخل جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و انحصارطلبان جنگ طلب کماکان ادامه دارد. در گیرودار رفتن گروه تفاهم طلب( پزشکیان و عراقچی) به نیویورک این فشارها در داخل بیش از پیش افزایش یافت و یکی از علل آن «روشن کردن» سران اعزامی به حدود و مرزهای تفاهم است و تک روی نکردن و یا «زیرآبی» نرفتن آنهاست.

در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما این درست نیست که فکر کنیم بخشی از جدال های دو «خط راست»، یعنی از نظر هسته سخت قدرت جریان تفاهم طلبان و «خط تندرو» یعنی از نظر تفاهم طلبان هسته ی سخت قدرت در مورد مذاکره با آمریکا و مفاد خواست ها، برای نمایش است و برای به دست آوردن این نتیجه که مثلا آمریکا محدودیت ها تفاهم طلبان در داخل را ببیند و بیشتر کوتاه بیاید و بیشتر امتیاز دهد و گرنه کارش با «هسته ی سخت قدرت» خواهد بود. در واقع بیشتر آنچه دیده می شود نمایش نیست بلکه جدال هایی واقعی بین جناح ها و باندهای قدرت است. 

علت دیگر آن احتمال برنامه هایی برای حذف کامل جناح های خواهان مذاکره و توافق و کلا جناح اصلاح طلبان حکومتی و نیز اصولگرایان میانه رو در آینده است. پیشنهاد طرح استیضاح عراقچی از سوی امیرحسین ثابتی نماینده ی مجلس و نیز برخوردهای شدیدتر با روحانی و خاتمی روسای جمهور پیشین و همچنین محمد جواد ظریف از زمره ی مواردی است که در جهت تحقق این برنامه صورت گرفته است. جدا از این ها«عزل پزشکیان» از دستگاه قضایی نیز تقاضا شده است. عاملین فشار برای تحقق این برنامه ها نیز مشخص اند: همان جریان های حزب اللهی ها، بسیجی ها و لباس شخصی ها. برنامه به ایشان می دهند و این ها دم در خانه ی فلان و بهمان جمع می  شوند و شعار می دهند و سپس هم خواهان رسیدگی مقامات می شوند و تهدید می کنند که اگر مقامات اقدام نکنند مردم حزب اللهی خودشان اقدام خواهند کرد و ... یک عده هم از تریبون مجلس و یا در مطبوعاتی مانند کیهان و رجانیوز و فارس و تسنیم یا آغاز کننده ی برنامه هستند و یا با نطق ها و مقالات خود به این دارودسته های حکومتی حزب اللهی می دمند.

این که هسته ی سخت قدرت که بی شک حلقه ی مرکزی آن در میان سران و کادرهای سپاه پاسداران و دفتر رهبری و نیز بخشی از روحانیون همسو است دچار ترس و وحشت فراوان از مذاکره و تفاهم است شکی نیست. این ترس و وحشت صرفا به دلیل خواست های آمریکا در مورد تعویق غنی سازی اورانیوم و یا بستن تاسیسات هسته ای و نیز پشتیبانی نکردن از نیابتی ها که به هر حال هسته ی سخت قدرت روی آنها برای بقا حساب ویژه ای باز کرده است نیست، بلکه بیشتر به این دلیل است که در صورت پیشرفت مذاکرات و توافق و برقراری رابطه با آمریکا و به دنبال آن سرمایه گذاری آمریکا در ایران، قدرت و موقعیت اقتصادی این باند که بخش بزرگی از شریان های اصلی اقتصادی کشور از نفت و گاز و صنایع تولیدی( به ویژه موارد کلان مانند خودروسازی ها) گرفته تا صادرات و واردات و کنش های بانکی را در دستان خود متمرکز کرده است دچار خطر جدی خواهد شد. و اینان از این وضعیت است که هراس دارند و بنابراین تلاش می کنند به روسیه و چین تکیه کنند که از نظر آنها قابل اعتمادترند و دستی به ساختار سیاسی قدرت در ایران نمی زنند.

در مقابل جریان تفاهم طلب بر آن اند که رهایی کنونی از مشکلات اقتصادی و سیاسی جاری در ایران تنها یک راه دارد و آن هم کنار آمدن با امپریالیسم آمریکاست. از نظر آنان بقاء در دنیای کنونی تنها می تواند با قرار گرفتن در روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بین المللی یعنی تمامی کشورهای جهان( بیشتر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی که قدرت های بزرگ جهان هستند) صورت گیرد و نه جدایی از آن و یا وابسته بودن به روسیه و چین. از سوی دیگر این جریان در این رابطه چیزی را از دست نخواهد داد بلکه امیدوار است که چیزی از قدرت و موقعیت اقتصادی به دست آورد.

اینکه آینده ی این جدال ها چه خواهد شد هنوز روشن نیست. این احتمال که هسته ی سخت قدرت تلاش کند دوباره مانند دوران احمدی نژاد و یا رئیسی تمامی ارکان قدرت را از آن خود کند و سران جریان تفاهم طلب را از سر راه بردارد و یا گوشه نشین کند زیاد است، اما مساله در حال حاضر این است که این جریان نمی تواند نقش تعیین کننده ای همچون زمان انتخاب احمدی نژاد و یا رئیسی داشته باشد. جدا از کشته شدن خامنه ای که به هر حال با دفترش و هسته ی پیرامون اش نقش زیادی در این تغییرات داشت، در آن زمان تضاد امپریالیسم آمریکا با حکومت اسلامی به شدت اکنون نبود، جنگی و پیامدهای سنگین آن برای حکومت اسلامی در کار نبود و بیشتر توازن داخلی( از نظر داشتن موقعیت در قدرت سیاسی و سپاه و سازمان های امنیتی و ارگان هایی مانند شورای نگهبان، دستگاه قضایی و مجلس خبرگان و...) تعیین کننده جابجایی داخلی قدرت بود، اما اکنون پای امپریالیسم آمریکا در میان است و به نظر نمی رسد که آمریکا به ویژه حال که ترامپ سرکار است اجازه دهد که تحولات چنان که مد نظر هسته ی سخت قدرت است پیش رود مگر این که این هسته خودش دست به کار شود و دست از مواضع کنونی اش بردارد و با آمریکا به تفاهم برسد.

پیش از پایان این بخش باید به این هم اشاره کرد که جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و جنگ طلبان تنها بخشی از تنش های جاری و آن هم مهم ترین بخش آن است اما تنها جدال های موجود نیست. در حکومت ولایت فقیه باندهای زیادی در چندین و چند جناح موجود( اصلاح طلبان و اصول گرایان خودشان چندین جناح شده اند) و در میان ارگان های نظامی و امنیتی وجود دارد که آنها هم نقش ویژه ی خودشان را در بر هم زدن توازن میان دو جناح اصلی اجرا می کنند. بسیاری از امور جانبی که در خدمت یکی از دو جناح در می آید به وسیله ی این باندهای پس و پشت و ریز و درشت پیش می رود.

توده های مردم و مساله ی نبردهای مسلحانه

وضع کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و ستمدیده گان جامعه هر ماه و هر هفته و هر روز که می گذرد بدتر از پیش می شود. سران حکومت اسلامی تنها به فکر به در بردن خود از معرکه ای هستند که توده ها را با آن درگیر کردند.

از یک سو بالا رفتن قیمت دلار و رد کردن آن از 250 هزار تومان و در نتیجه تورم و گرانی روزمره و ساعتی که در پی شدت گرفتن تحریم ها سرعت گرفت، امان توده های زحمتکش و نه تنها آن بلکه لایه های طبقات میانی را بریده است؛

 و از سوی دیگر با توجه به اینکه حلقه ی محاصره اقتصادی و نظامی روز به روز تنگ تر می شود، ناو هواپیمابر تئودور روزولت آمریکا و نیروهای زمینی - دریایی آمریکایی تازه ای به منطقه گسیل می شوند( بر پایه ی برخی اخبار تا ده هزار تفنگدار) و ترامپ نیز مداوما تهدید به نابودی ایران می کند، توده هایی که دچار ستم و رنج فراوان داخلی هستند خطر شدت گرفتن دوباره ی جنگ را بیشتر احساس می کنند. و مضحک آن که این افزایش ناوها و نیروهای آمریکایی و شدت گرفتن خطر جنگ در حال رخ دادن است و آنگاه دارودسته ی «هسته ی سخت قدرت» و حزب اللهی هاشان، شیپور پیروزی را برای«خروج نیروهای آمریکایی از عراق» به صدا در می آورند.

به این ترتیب هر روز که می گذرد طاقت توده ها بیشتر سر می آید. حکومت می داند در شرایطی که هنوز وضع چنین نبود توده ها بیرون ریختند؛ در دی 96 و یا آبان 98. با این حساب برایشان روشن است که بیرون ریختن توده ها دیر یا زود صورت خواهد گرفت.

با این پیش بینی حکومتیان، تهدید توده های کارگر و زحمتکش و جوان و زن و مرد بیش از پیش شده است.

اخیر یکی از مقامات حکومتی صحبت از این کرده که «گروه های مسلح آموزش دیده در اسرائیل و آلبانی و امارات به داخل ایران وارد شده اند و قرار است که درگیری های بعدی توده ها با حکومت مسلحانه شود». یکی از نماینده های مجلس هم پیشنهاد داده است که «بسیج به انواع  تجهیزات دفاعی و جنگ شهری مجهز گردد».

روشن است که بخشی از این های و هوی در مورد «جنگ شهری» دست پیش را گرفتن از جانب حکومت برای پس نیفتادن است. حکومت می داند که دیر یا زود مبارزات توده ای شدت خواهد گرفت. از این رو باید مردم را بترساند. هوار کشیدن بر سر این که قرار است «جنگ شهری» شود آن هم در حالی که هیچ حزب و سازمان انقلابی( و یا ارتجاعی مانند سلطنت طلبان) که توان پیشبرد یک جنگ شهری را داشته باشد وجود ندارد، برای این است که توده های مردم این گونه فکر کنند که اگر به خیابان بیایند آنها از پیش آماده اند که به ایشان انگ «مزدوران آموزش دیده در اسرائیل» و دیگر کشورها را بزنند و به رگبار ببنددشان.

اما از این سیاست حکومت که بگذریم این امکان زیاد هست که بخش هایی از توده ها به این پی برده اند که با این حکومت نمی توان بی سلاح جنگید. می کشد همان گونه که از انقلاب به این سو کشته است. یک قلم آن همین حدود چهل هزار جوانی است که در دو روز قتل عام کرد. اگر توده ها مسلحانه با حکومت می جنگیدند شاید سال ها می جنگیدند اما چنین بهایی سنگینی را آن هم در دو روز نمی پرداختند و حتی اگر مجبور می شدند بپردازند بیش از آن به دست می آوردند که از دست داده بودند.

بسیاری به این حقیقت ساده پی برده اند که «قدرت از لوله ی تفنگ بیرون می آید» و نه از خواهش و تمنا و نرمش با حکومتی به غایت پلید و جنایتکار که با کشتار توده ها و ریا و فریب بقای خود را تامین کرده است و نه از های هوی دارودسته های رویزیونیست و خروشچفیست و ترتسکیست و «چپ نو» یی و «مارکسی» در مورد مبارزه ی مسالمت آمیز!

 اکنون به روشنی می بینیم کاری را که خلق کردستان را در دهه ی شصت مجبور کردند به آن دست زند یعنی جنگ مسلحانه با حکومت، در بلوچستان پیگیری می شود. زمان که می گذرد درگیری های مسلحانه در بلوچستان بیشتر از پیش می شود و این احتمال که نبرد مسلحانه با حکومت نخست به دیگر مناطق مرزی و سپس جای جای ایران سرایت کند بیش از پیش می شود.

به این ترتیب می توان این گونه گفت که این صداها در مورد «جنگ شهری» جدا از آن دست پیش گرفتن حکومت و ترساندن توده ها که گفتیم یک مابه ازای واقعی نیز دارد.

توده های مردم دیگر آن توده های مردمی نیستند که پیش از دی ماه 1404 بودند. آنها آن قتل عام وحشتناک را دیده اند و اکنون بیش از پیش پی برده اند که راه سرنگونی این حکومت تنها از مسیر به دست گرفتن سلاح و نبرد مسلحانه می گذرد.

نبرد مسلحانه و جنگ  توده ای یعنی نبرد و جنگی که کارگران و کشاورزان و زحمتکشان طبقات میانی برای سرنگونی حکومت کفتارها و گرگ های خون ریز به آن دست زنند. راه دیگری هم نیست.

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

10 مهر 1405

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(7)

  در اهمیت مساله ی«ویژگی» و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(7) On the Importance of the Problem of "Characteristics "...