Monday, April 13, 2026

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در «شبه چپ» ایران(2)

 

در این متن اشاره ای کلی به عبارتی از مارکس در مقدمه نخست سرمایه

 شده بود که گرچه در معنا تفاوتی نداشت اما عین گفته های مارکس نبود. 

با پوزش از خواننده عین عبارات مارکس در سرمایه  نوشته می شود.( بیست و پنجم فروردین 1405)  

بررسی و نقد بخش ب از ارزیابی هیئت اجرایی با نام «فروپاشی توهم پیروزی برق آسای متجاوزان، ویژگی های ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون» (هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)  یکشنبه ۱۶ فروردین  ۱۴۰۵ برابر با  ۵ آوریل ۲۰۲۶)

« ب ـ ویژگی های ساختار قدرت سیاسی جمهوری اسلامی»

۱ـ تاب آوری جمهوری اسلامی در برابر حملات سنگین آمریکا و اسرائیل با حمایت تمامی کشورهای عربی منطقه و در مجموع چهل کشور جهان(!؟ زنده با حکومت اسلامی ولایت فقیه! خوبه امپریالیست های اروپای غربی نبودند وگرنه چهل کشور چهارصد کشور می شد!؟) و عدم فروپاشی آن علیرغم ارزیابی های اپوزیسیون راست و بسیاری از تحلیل گران سیاسی، این سئوال جدی را مطرح می سازد که چرا این ارزیابی ها اشتباه از آب درآمده است.( تنها به قاضی رفته اید! خیلی هم اشتباه در نیامده است! اگر بحث بر سر فروپاشی نباشد بلکه بر سر تغییر سیاست ها و به طور کلی تغییراتی درون هسته سخت قدرت باشد این احتمال وجود دارد که دیر و زود این تغییرات صورت گیرد!) واقعیت این است که اقتصاد آمریکا و اقتصاد جهان و حتی مردم اسرائیل و کشورهای عربی حوزه جنوبی خلیج فارس تاوان این اشتباه محاسبه را به شکل سنگینی پرداخت می کنند( اما اقتصاد ایران از نعمت حکومت ولایت فقیه و مقاومت اش و لابد تحلیل درست اش برخوردار است، و خیر! بهای سنگینی پرداخت نخواهد کرد-  برای جاه طلبان مرتجع که خود را مرکز عالم می پنداشتند و می پندارند همه چیز نور الی نور است! اصلا اقتصاد ایران در هنگام جنگ بهشت شده است!؟). به نظر می رسد علیرغم( توجه کنیم که سروکله ی«علیرغم» دوباره پیدا شد!؟) نفوذ گسترده ای که موساد و سیا به صورت مستقل در ساختار های جمهوری اسلامی داشته اند( منظور «علیرغم» نفوذی است که منجر به ترور بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی و اطلاعاتی و دانشمندان اتمی حکومت شده است!؟ و مگر این کم بوده است) و علیرغم(این واژه ی بینوا هم دیگه خسته شد! آخه چقدر باید جور بکشه و حقایق را به پستو ببره و کم اهمیت و بی اهمیت کنه!؟) اطلاعاتی که از کانال گروه های ایرانی همسو و وابسته به خود دریافت کرده اند، نتوانسته بودند ارزیابی روشنی از میزان تاب آوری حکومت از یک سو و توان نظامی مستقل آن بدست دهند.( زدند و کشتند و جای چندان سالمی باقی نگذاشته و ته و بن طرف را در آوردند اما هیئت اجرایی از «تاب آوری» و «توان مستقل نظامی» صحبت می کند!؟ زنده باد «تاب آوری»! زنده باد «توان مستقل نظامی» حکومت ولایت فقیه!؟ زنده باد «چهل روز» ایستاده گی یک حکومت!) بسیاری از تحلیل گران سیاسی در ارزیابی های خود ، خصوصیت های ساختار قدرت جمهوری اسلامی را نادیده گرفته اند. ما همواره و از آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی بر این نکته تاکید کرده ایم که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، ساختاری است متکی بر یک جنبش فاشیستی فعال با پایه توده ای ایدئولوژیک و بسیار سازمانیافته( کم مانده که شما برای این «فاشیسم» هوار هم بکشید!؟). علاوه بر آن، این جنبش فاشیستی از دل توده ای ترین انقلاب جهان بیرون آمده که تجربه جنگ هشت ساله، در هم شکستن شورش مسلحانه مجاهدین( محور مقاومتی ها: نگران نباشید صبر کنید کمی دیگر- در بخش سه بند3 - هیئت اجرایی «شورش مسلحانه مجاهدین» را «تروریستی» می کند و حق مجاهدین را کف دست شان می گذارد!؟) و سرکوب اعتراضات توده ای را نیز در کارنامه خود دارد. حکومت اسلامی، رژیمی است که از دل بحران های متنوع و گسترده داخلی و خارجی جان سالم بدر برده است(خوب لابد پس از این هم می تواند جان سالم به در برد! چقدر عالی!؟ این طور نیست حضرات هیئت اجرایی؟) از این رو، تصور آنکه چنین رژیمی با جنگ مسلحانه(این هم پیداش شد! آخر مگر راه کارگری ها نگفته اند مسلحانه نه بلکه «مسالمت آمیز»! می توان این حکومت را سرنگون کرد!)، حمله نظامی و یا شورش های ضربتی و غیر توده ای( شورش نباید باشد و یا اگر بود نباید شورش ضربتی نباشد بلکه شورش غیر ضربتی و شُل باشد، ضمنا مسلحانه نیز نباید باشد بلکه شورش غیر ضربتی و غیر مسلحانه باشد. این «غیر توده ای» را هم جدی نگیرید! منظورشان هر شورش و جنگ مسلحانه از جمله شورش ها و جنگ های مسلحانه ی توده ای است!؟) فروبپاشد، یک تصور ساده انگارانه است. توهمی که از سوی اپوزیسیون راست به قدرت های جهانی فروخته شد و نتایج آن امروز بیش از پیش آشکار شده است.( بخش هایی از این تحلیل ربطی به اپوزیسیون راست یعنی جریان مرتجع و مزدور سرمایه داران کمپرادور پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان و دارودسته های مشروطه طلب ندارد و هیئت اجرایی برای رد گم کردن رویزیونیسم «محور مقاومتی اش» آن را می آورد. در حقیقت برخی از اجزای این تحلیل را گروه های انقلابی داشته اند.)( تمامی عبارات داخل پرانتز از ماست)

یک- چنانکه دیده می شود راه کارگری ها امتیازات بی شماری حواله ی حکومت ولایت فقیه می کنند. « تاب آوری» مورد نظر راه کارگری ها تا کنون 40 روز طول کشیده است. و این در حالی است که حملات تنها هوایی بوده است. به نفع راه کارگری ها بگوییم که احتمالا انتظار امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل برای رو آمدن سران سازشکار کمتر از این ها بوده است. بنابراین هسته ی سخت قدرت زورش را زده و ممکن است بیش از این بزند اما باخت اش تا کنون و نیز به باخت دادن خلق رنجدیده ی کشور از جانب او به وجهی غیر قابل قیاس بسیار بیش از بردش بوده و از این پس نیز به احتمال خواهد بود.
راه کارگری ها درباره ی تاب آوری «ساختار فاشیستی» صحبت می کنند و این «تاب آوری» را به این علت می داند که ساختار حکومت از دل یک انقلاب توده ای بیرون آمده است و تجارب بسیاری از سرکوب شورش های توده ای و جنگ با عراق و برخی دیگر از جنگ ها در منطقه و نیز سرکوب جنبش های دهه های اخیر را از سر گذرانده است( خوب است این همه تجربه ی سرکوب و جنگ داشت و تا کنون توانسته چهل روز مقاومت کند و ممکن است این مقاومت مدتی دیگر نیز طول بکشد اگر نداشت لابد همان یکی دو روز یا یکی دو هفته ی نخست تمام بود!).  راه کارگری ها جوری صحبت می کنند انگار این ها شوراهای کارگری بودند و یا دیگر شوراهایی که از دل انقلاب بیرون آمدند و بعد تغییر ماهیت دادند.
در واقع بنیان تشکیلات امنیتی - نظامی این ساختار ارتجاعی نخست کمیته های انقلاب اسلامی و سپس پاسداران بودند که از دل مشروعه چیان مرتجعی بیرون آمدند که قدرت را تصاحب کردند. به این دسته ها بخش هایی از توده های طبقات میانی و تهیدست شهر و روستا و حاشیه نشینان ندار پیوستند. این مشروعه چیان و ولایت فقیهی های مرتجع توانستند در طول سه ساله ی انقلاب و به ویژه در طول جنگ هشت ساله بخش هایی از این توده را به دنبال خود بکشند. اگر بخواهیم این مجموعه را بیرون آمده از انقلاب بدانیم باید آن را بخشی از انقلاب یعنی بخش متکی به طبقات سرمایه داران تجاری سنتی و خرده بورژوازی سنتی شهری و روستایی بدانیم. زیرا شوراهای شهری در کردستان و شوراهای کارگری و اتحادیه ها دهقانی و انجمن ها و غیره نیز از دل انقلاب بیرون آمدند. این در بهترین حالت به این معناست که از انقلاب تشکل های گوناگون انقلابی و ارتجاعی بیرون آمدند و نه تنها تشکل های ارتجاعی مانند کمیته های انقلاب اسلامی و سپس سپاه پاسداران.
راه کارگری ها از چگونگی بقای حکومت صحبت می کنند که ظاهرا متکی به پشتتیبانی توده ای ایدئولوژیک بوده است. اما نگاهی به گستره ی این توده ی ایدئولوژیک پیرو( حزب اللهی ها و ارزشی ها) و مقایسه ای ساده نشان می دهد که از زمان برقراری حکومت ولایت فقیه و به ویژه از سال های 1365 به این سو دچار ریزشی مداوم بوده است. راه کارگری ها خود می دانند که پایگاه کنونی حکومت در مجموع  و در بهترین حالت بین 5 تا 10 درصد است. در همین خیزش دموکراتیک - انقلابی ژینا که راه کارگری های هیئت اجرایی دست از پا نمی شناسند که آن را« انقلاب زنانه» بنامند ما شاهد مخالفت بسیاری از خانواده های قربانیان جنگ با عراق( خانواده های شهدای جنگ) بودیم که مخالفت خود را با اقدامات هسته ی سخت قدرت و کشتارهای خیابانی اعلام کردند و تا حدود زیادی به نفع خیزش «زن، زندگی، آزادی» موضع گرفتند. نگاهی به مردمی که در انتخابات این سال های ریاست جمهوری و مجلس شرکت کرده اند و نیز راه پیمایی هایی که از سوی حکومت برگزار می شود نشان می دهد که پایه های رژیم ریزش کرده اند و بد جوری هم ریزش کرده اند چندان که اکنون جز آنها که جزو دم و دستگاه قدرت سیاسی و امنیتی و نظامی و روحانی هستند و بهره ای مادی می برند خیلی از میان مردم عادی نیرویی برایشان باقی نمانده است.    
 در عین حال کل این دارودسته ی هسته ی سخت قدرت که بخش اصلی قدرت سیاسی - اقتصادی را در دست خود دارد از دو جریان تشکیل می شود:
آنها که پول و ثروت کلانی به جیب زده اند و تبدیل به باندهای گوناگون سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور کنونی و دزدهای سرگردنه شده اند. این ها سران و کادرهای اصلی پاسداران و اطلاعاتی ها و بخش هایی از سران حوزه های علمیه و نیز نافعان و مدیران موسسات اقتصادی بزرگ حکومتی مانند بنیادها هستند. برای بسیاری از اینها ایدئولوژی اهمیتی اگر داشت در سابق و در همان دوران نخستین انقلاب و جنگ بود و از زمانی که خودشان مراکز اقتصادی شبه مذهبی را در دست گرفتند و نیز از زمانی که سپاه وارد پروژه های اقتصادی شد به مرور وجه ایدئولوژیک - مذهبی در آنها ضعیف شد و جای خود را به ریا و دزدی و تقلب و اختلاس و غارت و مصلحت جویی و عافیت طلبی و نان به نرخ روز خوردن داد. ایدئولوژی برای بیشتر این بخش کارکردی جز برای فریب مردم و نیز اقتاع پایه های حکومت برای دنباله روی از ایشان و پیشبرد سیاست های داخلی در منکوب کردن جناح ها و باندهای دیگر( اصلاح طلبان و اصول گرایان میانه رو و ..) و کشتار پیشروان و توده های انقلابی و مترقی و نیز در منطقه برای تحمیق توده های مسلمان برخی از کشورها مانند لبنان برای پیشیرد جاه طلبی های منطقه ای شان نداشته و ندارد.
مضحک است که گمان کنیم که مقاومت این دسته ها در جنگ نه برای حفظ قدرت و ثروت بلکه برای ایدئولوژی است. (نگاه کنید به مقدمه ی نخست سرمایه که مارکس در آن می نویسد:« کلیسا عالی انگلستان 38 حمله به اصول سی و نه گانه ی خویش را آسانتر می بخشد تا تعرضی به یک سی و نهم از درآمد خویش و در روزگار ما مخالفت با خداوند در مقابل انتقاد مناسبات کهن مالکیت از گناهان کوچک به شمار می آید.»)
و دو: بخش هایی از رده های میانی و پایین حکومت در ارگان های نظامی و اطلاعاتی و اقتصادی و فرهنگی و روحانی و غیره.
این ها نیز که بخش عمده ی پایگاه حکومت را تشکیل می دهند که نه بیرون بلکه درون حکومت می باشند دو دسته هستند:
 دسته ای میانی و بینابینی هستند و هم دست شان در سفره ی حکومت است و هم کمی ایدئولوژیک هستند. اینها هم از توبره می خورند و هم از آخور.
دسته ی پایین تر که اکثریت شان کسانی هستند که کمترین بهره را از قدرت و ثروت برده اند در واقع ایدئولوژیک ترین بخش های پایه های پشتیبان حکومت اند. این ها کسانی هستند که حکومت با شعارهای ایدئولوژیک اش و با تحمیق شان از آنها برای اهداف و مقاصد خویش استفاده می کند.
پول و ثروت و قدرت و جایگاه سیاسی و نظامی و اقتصادی و غیره مال جریان نخست است که بسیاری شان دیگر ایدئولوژی برایشان صوری و روکش و بی اهمیت است و صرفا برای به دنبال خود کشیدن دسته ی دوم( به ویژه بخش پایینی آن) و همچنین فریب مردم که اکنون دیگر فریب نمی خورند از آن استفاده می کنند.
 اما دسته ی دوم( بیشتر همان بخش پایینی آن) که به دنبال دسته ی نخست روان اند هنوز کماکان ایدئولوژی مذهبی برایشان معتبر است و بخش «ارزشی های معتقد» را تشکیل می دهند. این ها با ثروت اندوزی و قدرت پرستی و دزدی ها و اختلاس ها و پشت هم اندازی ها و کثافتکاری های بالایی ها از موضع مذهبی شان مخالف اند. بخشی که هنوز با این ایدئولوژی و آموزه های آن مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده گی می کند و حاضر است در راه مذهب تا پای جان با آنها مبارزه کنند بیشتر همین بخش است.
در کل آنها که بار این چهل روز جنگ را به دوش کشیدند بخش های ناچیزی از دسته ی نخست جریان دوم که تازه عده ای شان برای جاه و مقام به دست آوردن ایستاده گی می کنند و اکثریت دسته ی دوم به ویژه در بسیج و سپاه و سازمان های اطلاعاتی هستند.
البته دسته های مذهبی دیگری هم وجود دارند که در حالی که با جریان های حاکم به دلیل قدرت و ثروت انباشتن آنها و دزدی هاشان مخالف اند اما مایل به تداوم این جنگ ارتجاعی نیستند. آنها به این که چنین جنگی برای منافع آنها صورت می گیرد باوری ندارند و برعکس معتقدند که هسته ی سخت قدرت نه برای منافع مردم بلکه برای بقای خود  و ثروت و قدرت اش وارد این جنگ ها می شود از این رو با آن مخالفت می کنند. بیشتر خانواده های جنگ با عراق و نیز جنگ در سوریه در این دسته ها بوده و هستند.
 به این ترتیب این ساختار تا جایی که بحث بر سر هسته ی سخت و مرکزی قدرت است( و نه جناح های اصلاح طلبان حکومتی و اصول گرایان میانه رو و غیره که حساب شان جداست) از دو جریان تشکیل شده است. جریانی که قدرت و ثروت را در دست دارند و اکنون دیگر ایدئولوژی برای بخش بزرگی از آنها بی اهمیت است و همان ثروت و قدرت است که مهم است و دسته ای که از قدرت و ثروت بخش ناچیزی به ایشان می رسد و پاپین ترین رده های آنها همین به اصطلاح «ساندیش خور»ها هستند.  باید به این اشاره کرد که ریزش در هر دو جریان وجود دارد. در جریان نخست این ریزش را در جدال های درون سران و کادرهای پاسدار و اطلاعاتی ها دیده ایم. امری که در تمامی طول جنبش های داخلی و نیز جدال های خارجی وجود داشته است. در دوره ی کنونی و پس از کشته شدن خامنه ای و به ویژه پس از جنگ تضادهای درون جریان های حاکم( نظامی، امنیتی، اقتصادی، روحانی، فرهنگی و غیره) و نیز بین دسته های رده های میانی و پایین بیشتر خواهد شد.   
تصور نادرست راه کارگری ها این است که ترامپ و نتانیاهو برنامه فروپاشاندن حکومت را داشتند که چنانکه وقایع بعدی نشان داد تصور اشتباهی است.
 در واقع سیاست اصلی که از جانب ترامپ عملا( و نه در حرف) دنبال شد همان زدن رده های نخست و دوم از جریان نخست حکومت و نیز تاسیسات نظامی برای تضعیف بنیه ی سیاسی و امنیتی و نظامی و تا حدودی اقتصادی حکومت و کلا ایجاد زمینه برای رو آمدن جریان های مصالحه جو در همان جریان نخست بود. ممکن است که آنها انتظار داشتند این امر که هنوز رخ نداده و یا به سبب نبود اطلاعات از چند و چون درون حکومت ما هنوز نمی دانیم که رخ داده یا نداده، زودتر به نتیجه برسد. در هر حال این محاسبه چندان نادرست نیست و آن نفوذها در دست یابی به آن برایشان یک امر کلیدی بوده و هست.

۲ ـ جنگ کنونی پاره ای از ویژگی های ساختاراستبداد فاشیستی با چنین تجربه ای در رویارویی با بحران های سیاسی را برجسته ساخت که اشاره به پاره ای از آنها می تواند روشنگر باشد:

اول ـ جمهوری اسلامی از ساختار پیچیده ، منعطف و قابل جایگزینی برخوردار است،

اول - در این خصوص در بالا صحبت کردیم. در این که این ساختار به سبب وجود سازمان های بسیار در حکومت، از روحانی گرفته تا نظامی و امنیتی و از سیاسی گرفته تا اقتصادی و نیز وجود سازمان های موازی یکدیگر که با یکدیگر رقابت می کنند و تداخل مسئولیت ها و همچنین جناح های گوناگون و باندهای ریز و درشت بی شمار «پیچیده» و اختاپوسی است شکی نیست، اما همین امر از قضا «منعطف» بودن آن را مانع گردیده است.
انعطاف یعنی توانایی انطباق با شرایط تازه و تغییر سیاست ها و نوع تشکیلات و نیز شعارها و تاکتیک ها و غیره. از حکومت کنونی علیرغم تسلط هسته ی سخت قدرت همواره صدای سازهای بسیاری شنیده شده و می شود. در عین حال طی این چهل و اندی سال کشاکش های مداومی درون دستگاه های موازی حکومت( برای نمونه بین سازمان اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه) وجود داشته است. این صداها و کشاکش ها مانع وحدت و انعطاف این مجموعه در طرح و اجرای سیاست ها گشته است. توجه کنیم که حتی دولت جوان حزب اللهی خامنه ای نیز نتوانست وحدتی را که مورد انتظار خامنه ای بود ایجاد کند و پس از انتخاب رئیسی، جنگ «فامیل های روحانی» شدت گرفت.
در مورد «قابل جایگزینی» این روشن است که در هر حکومتی هر رئیسی مرئوسی و هر مدیری معاونی دارد و بنابراین جایگزینی ها می تواند صورت گیرد. اما این حدو حدودی دارد. رئیس باتجربه که از دور خارج شد معاون جایگزین می شود اما روشن نیست که آیا معاون همان قدر تجربه و نفوذ دارد که رئیس اش داشته است! و در صورتی که معاون نیز از دور بیرون رفت آیا معاون معاون همان قدر توانا است که معاون پیشین بود. به هر حال در صورت تغییر رده ای از بین می روند و رده ای دیگر رو می آیند و بافت رهبران تغییر می کنند. هر گاه یک رده ی کامل از رهبران از بین رفتند حتمی نیست که رهبران جایگزین که عموما تجربه ی کمتری دارند بتوانند همان نقشی را اجرا کنند که روسای پیشین اجرا می کردند. ممکن است در جزء گاهی یک فرد جایگزین رده ی دومی و یا سومی بهتر از فرد از دور خارج شده ی رده ی اولی باشد اما در کل چنین جایگزینی ای زمانی که صحبت نه بر سر تغییر سیاست های اصلی بلکه بر سر دنبال کردن همان ها باشد نتیجه ای مثبتی ندارد. این امر عمومی است و در مورد تمامی حکومت ها و احزاب و سازمان ها صادق است. پروراندن نسل جوان برای پیشیرد و اجرای سیاست ها و اجازه به تجربه کسب کردن آنها یکی از سیاست های درست احزاب است اما جایگزینی یک باره و زیر فشار و یا از بین رفتن رهبران اصلی پیشین جز در مواردی که رهبری پیشین پیر و منجمد و خشک شده باشد( مانند مورد سوسیال امپریالیسم شوروی در دوران گلاسنوست  که یک رده رهبران منجمد و فسیل شده پیرو ساخت سرمایه داری دولتی رفتند و نسل جوان خواهان اصلاحات به نفع ساخت سرمایه داری خصوصی جای آنها را گرفتند، امری که در مورد وضع کنونی و ترور رهبران حکومت ولایت فقیه به هیچ وجه صادق نیست) نمی تواند چندان پاسخگو باشد.

 دوم ـ توان علمی ، فنی و نظامی کشور بیش از آن است که در ارزیابی های اولیه از سوی سازمان های اطلاعاتی کشورهای گوناگون مطرح شده است.

 دوم-  نخست باید دید نتیجه ی کاربرد «ارزیابی های اولیه» چه بوده است. این ارزیابی های اولیه توانسته شرایط حذف دانشمندان اتمی و یک رده ی از رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی را فراهم کند. اگر حد نهایی این ارزیابی این بوده است که پس از حذف این رهبران و سران، حکومت سرنگون می شود و یا حداقل از هم فرومی پاشد و متلاشی می شود حرف این که «توان علمی و فنی و نظامی» بیش از آن «ارزیابی های اولیه» بوده است درست است. اما اگر حد نهایی این ارزیابی این بوده که با این ضربات حکومت بخش مهمی از رهبران و سران خود را از دست داده و دسته های سوم و چهارم رو خواهند آمد و امکان سازش آنها بیشتر از سران پیشین است خیلی نمی توان آن «ارزیابی های اولیه» را ناکافی دانست و برآورده هاشان را کم. این ساده لوحانه است که تصور کنیم که سیا و موساد که به این درجه نفوذ در دم و دستگاه های روحانی و سیاسی و نظامی و امنیتی داشته اند توان علمی و فنی و نظامی حکومت را نمی شناخته اند. در بهترین حالت می توان گفت که برآورد کلی شان درست اما در برخی از جزییات مثلا ناقص بوده است. این به ویژه در مورد توان نظامی و کمیت موشک ها و پهپادها و امکانات شلیک آنها حتی پس از وارد شدن ضربات شدید به شهرهای موشکی و کارخانه ها و پرتاب گرها صادق است تا مثلا توان علمی و یا فنی. در این مورد اخیر اگر این توان علمی و فنی را حداقل به طور کلی نمی شناختند این حملات نظامی را از ترس دست یافتن حکومت به بمب اتمی( حداقل به عنوان یکی از دلایل) در پیش نمی گرفتند و چنین تحویل دادن و یا فروختن 400 گرم اورانیوم غنی شده را به عنوان یکی از مواد مهم در پیشنهادهای خود نمی گنجاندند.  

 سوم ـ علیرغم تحریم های بسیار گسترده که در تاریخ بیسابقه است، کشور توانسته است با اتکا به دانش عملی بومی اش در بسیاری از عرصه های صنعتی، علمی، نظامی و آموزشی و بهداشت و درمان به دستاوردهای قابل اتکایی دست یابد و در این عرصه ها از استقلال بالائی برخورد گردد.

 سوم - شاید قرار بوده است که پس از نزدیک به پنجاه سال حکومت طبقه ی سرمایه دار بوروکرات- کمپرادور حاکم همانجا سرجایش نشسته باشد و دست به کوچک ترین تلاشی برای مدیریت کشور و بقای حکومت اش نزند. این همان نکته ای است که هواداران سلطنت نیز به شکلی دیگر در شیپور می کنند که رضا خان و پسرش چنین و چنان کردند. در سرمایه داری( بوروکرات – کمپرادور) سرمایه داران دنبال سود و انباشت سرمایه هستند و برای این کار باید سرمایه را در زمینه های گوناگون صنعتی و علمی و آموزشی و بهداشت و درمان به کار آندازند. در زمینه ی علمی و صنعتی( جدا از مقاصد خاص رشته ی علمی و صنعتی و مثلا نظامی بودن تولید آن برای بقای حکومت از جمله اسلحه، پهپاد و موشک و برخی تجهیزات دیگر) برای این باید ساعات اضافه کار نسبی را افزایش داد و نرخ ارزش اضافی را بالا برد، آموزش برای اینکه باید نسل های تازه برای ادامه ی فراشد تولید و نیز حوزه های سیاسی و فرهنگی و علمی و غیره کادر باید به وجود بیاید. در زمینه ی بهداشت و درمان، جدا از سرمایه گذاری برای سود، به این دلیل که جدا از خود سرمایه داران و ثروتمندان نیروهای مولد جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان و کارکنان دولتی و خصوصی باید مورد مراقبت بهداشتی و درمانی قرار گیرند تا بتوانند کار مفید انجام دهند و ارزش اضافی تولید کنند( از دیدگاه کارگران – در نظام سرمایه داری - ضرورت بهبود بهداشت و درمان برای حفظ توانایی های روحی و جسمی برای تولید معیشت خود و خانواده است). اما در «بسیاری از عرصه ها» رسیدن به «استقلال بالا» نمی تواند درست باشد، زمانی که بخش مهمی از موشک ها و پهپاد ها به ویژه بخش های تکنیکی تر و پیچیده تر به وسیله ی تجهیزات کشورهای امپریالیستی اروپا و همچنین روسیه و چین تامین می شود. و یا در عرصه ی دارو کشور نیازمند واردات بخش مهمی از داروهاست و نبودشان موجب مرگ بیماران و یا ناتوانی در زیست بهترشان می شود. در هر صورت حتی اگر ما استقلالی را در مورد برخی تولیدات بپذیریم این نسبت به وابستگی حکومت کنونی به واردات از غرب و روسیه و چین و نیز مونتاژ کردن کالاها، کمتر از حکومت شاه سابق نبوده است. باید توجه داشت که حکومت اسلامی از نظر اقتصادی وابسته است و نه مستقل و سرمایه داران حاکم کمپرادور هستند و نه ملی.
این بندها کاملا با روح شبه چپ های «محور مقاومتی»( بخوانید «حزب اللهی» ها یا «ارزشی»های «شبه چپ» حکومتی!) نگاشته شده است. آنان با چراغ موشی( زیرا نورافکن به سرعت خیالات شان را باطل می کند) به دنبال فاکت هایی می گردند تا ثابت کنند «حکومت ضد امپریالیست ولایت فقیه» موفقیت های زیادی و در عرصه های زیادی در زمینه ی تولید ملی به دست آورده است و به این ترتیب مرید و کت بسته بودن خود برای این حکومت مرتجع را توجیه کنند.

چهارم ـ در شرایط حساس  کنونی پایه حمایتی جمهوری اسلامی علیرغم( باز) رویگردانی اکثریت عظیم( دیگر چه از این پایه ی حمایتی باقی می ماند) از مردم از رژیم، حاضرند برای حفظ نظام مطلوب شان وارد عمل شوند و هزینه بپیردازند. توجه داشته باشیم که هم در جنگ دوازده روزه و هم در جنگ کنونی، علیرغم( باز) ترورهای بسیار گستردۀ رهبران و فرماندهان رژیم و خانواده های شان ، شاهد تزلزل و فروپاشی در ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی حتی در میان رده ها و کادرهای میانی نیستیم.

چهارم- روشن نیست که هیئت اجرایی دنبال چه می گردد! دنبال اعتراضات خیابانی حزب اللهی ها و لباس شخصی های رده های میانی علیه مجتبی خامنه ای و ذوالقدر و وحیدی؟ علیه جنگ حکومت اسلامی با آمریکا و اسرائیل در خیابان به وسیله ی پایگاه اجتماعی حکومت؟
 البته چنین چیزی رخ نداده است. اگر هم قرار بود رخ دهد درجا خفه اش می کردند. اما این ها به این معنا نیست که درون هسته ی سخت قدرت و پیروان اش که بیشتر همان پایگاه اجتماعی و نیروهای اصلی حکومت هستند تضادی وجود ندارد و این تضادها در حال رشد نبوده و نیستند و برعکس این هسته و نیز رابطه ی آنها با پایه هایش در وحدت کامل و «آهنین» است. در همین قضیه ی آتش بس بخشی از این تضادها بیرون جهید و آشکار شد و جدال های گوناگونی شکل گرفت. دسته ای به فکر آتش بس بودند و مذاکره و دسته ی دیگر آتش بس و مذاکره را رد می کردند و می کنند. در کنار این ها بخش هایی پس از کشته شدن خامنه ای و بخش مهمی از رهبران، پرسش هایی بسیاری در ذهن شان شکل گرفته و از جمله این که چگونه در این دم و دستگاه های امنیتی این همه نفوذی وجود دارند که تقریبا هیچ رهبری در امان نیست و به ساده گی رده ای کامل از رهبران نظامی و سیاسی یافته و کشته می شوند!
از سوی دیگر بخشی از تضاد میان «پایه ی حمایتی» با حکومتیان نشسته بر راس قدرت بر سر باندهای دزدی و اختلاس و قاچاق و ثروت و بالا انداختن است. برای نمونه قالیباف با وجود اینکه پاسدار بوده است و حزب اللهی، از جهت گند و کثافاتی که بار آورده مخالفت بخشی از ارزشی ها و حزب اللهی ها را برانگیخته و خیلی مورد اعتمادشان نیست. همین مساله در مورد افرادی مانند محسنی اژه ای که همکاری اش در فراری دادن خاوری فراموش نشده است و یا صدیقی و فرزندان که گند کارشان بیرون زد صدق می کند. حکومت اسلامی ولایت فقیه هر روز و هر هفته و هر ماه سوژه تولید می کند برای این که چنین تضادهایی رشد کند وریزش هایی صورت گیرد و آنگاه یک جریان پر مدعا می آید و می گوید در جنگ ریزش نشده است!
و بالاخره چنانکه در بالا گفتیم خود هسته ی سخت قدرت اجازه بیرون زدن بسیاری از تضادها را نمی دهد اما از اخبار تضاد میان باندهای قدرت و ثروت و جنگ و دعواها وافشاگری های خود سران پاسدارعلیه یکدیگر و بسیاری جابجایی ها و تغییر مسئولیت ها( برای نمونه طائب را در نظر گیریم) که کم نبوده و نیست، می توان به این نتیجه رسید که هسته ی سخت قدرت به باندهای زیادی تقسیم شده و این باندها برای حفظ موقعیت و ثروت و قدرت با یکدیگر در جدال اند. با توجه به همین ضربات تا کنون وارد شده در جنگ در آینده این تضادها بیش از پیش بیرون می زند.   

 پنجم ـ ضربات سنگین به کادر رهبری رژیم، عملآ باعث حذف رهبران سالمند و جایگزینی آنها با کادرهای جوان شده است. از سوی دیگر با حذف کادرهای قدیمی تر، وزن تعهد مکتبی نسبت به تخصص و دانش علمی کاهش یافته است. به دیگر سخن ضربات آمریکا و اسرائیل در جنگ دوازده روزه و جنگ کنونی باعث جوانگرایی اجباری در رده های حکومتی شده که تمامآ کادرهای جوان و تحصیل کرده و مجهز به دانش سیاسی روز هستند.

پنجم: و حال که کادرهای جوان رو آمده اند حکومت پرقدرت تر شده است زیرا وجه عمده ی این کادرها «مکتبی» بودن نیست بلکه «تخصص و دانش علمی» است. نتیجه این که به نفع حکومت اسلامی شده است که کادرهای پیر و مکتبی اش را که لابد اهمیتی برای تخصص و دانش علمی قائل نبودند و از این گذشته نیروهای متخصص و علمی هم در اختیارشان نبود که از آنها استفاده کنند از دست داده و کادرهای جوان علمی اش جایگزین شده است.
این ظاهرا مخالف تمامی ارکان تربیت کادر برای سیاست است. کادر کمتر مکتبی و در عین حال متخصص بی تجربه یا کم تجربه چه توان و انگیزه ای برای جنگ با آمریکا  و اسرائیل دارد؟ روشن است که این توان و انگیزه با جایگزین شدن این کادرهای جوان کمتر مکتبی و کمتر مجرب پایین می آید. تازه آنها که کشته شدند اگر چه مکتبی بودند اما غیر متخصص نبودند بلکه در رشته ی خود متخصص و متکی به دانش علمی بودند و تازه همین کادرهای جوان را نیز در اختیار داشتند و می توانستند از دانش تئوریک آن ها استفاده کنند. آنها که چنین مکتبی و صاحب تخصص و مجرب و سرد و گرم چشیده بودند چنین عاقبت شان شد این ها که صرفا دانش تئوریک دانشگاهی دارند چه سرنوشتی می توانند داشته باشند؟
از این ها که بگذریم اتفاقا آنچه برای آمریکا و اسرائیل مهم بوده و هست همین از دور خارج کردن رده های مکتبی مجرب و خلاق بوده است( افرادی مانند سلیمانی که از سپاه قدس حذف شد این سپاه کارایی پیشین اش را تا حدود زیادی از دست داد). تصور آنها این بوده و هست که رده های بعدی با توجه به ضربات وارد شده و ضعیف شدن شان می توانند در مساله ی رابطه با غرب گوش شنواتری داشته باشند. احتمالا این ارزیابی نفوذی های در دم و دستگاه حاکم هم بوده است.     

ششم ـ در شرایط جنگی کنونی نقش اپوزیسیون درونی رژیم به پائین ترین حد خود کاهش یافته و این بخش از نیروها تمامی انتقادات خود را به کناری گذاشته اند.
ششم- کاهش یافته یک چیز است و تمامی انتقادات خود را کنار گذاشته اند چیزی دیگر! 
در کل این حکم درست نیست! پرسش ساده این است که شما از کجا می دانید؟ در حالی که مطبوعات زیر کنترل است و اینترنت بسته است و تلویزیون مستقلی در کشور وجود ندارد و جدا از این ها به دلیل شرایط امنیتی امکان رو شدن مخالفت ها نیست و تازه از همه ی این ها مهم تر شمشیر رهبری اصلی سپاه و سازمان های اطلاعاتی بالای سر مخالفین درونی حکومت هم است، چگونه می توان فهمید چنین مخالفتی وجود دارد یا نه؟! و یا از آن بدتر مخالفینی مانند اصلاح طلبان حکومتی و از جمله پزشکیان (که در چند مورد در همین دوران با وحیدی اختلاف پیدا کرد و اختلاف اش نیز آشکار شد) یا امثال روحانی و ظریف و ... انتقادات خود را کنار گذاشته اند؟
مخالفت وجود دارد و بسیار هم وجود دارد و در ماهیت امر بسیار شدید هم هست اما عجالتا خفه شده و یا خفته. این مخالفت زمانی که به دلیل شرایط نامساعد نمی تواند آشکار شود در شرایط مساعد می تواند با شدت بیشتری بیرون زند و آشکار شود. همین بافت 85 نفری ظاهرا از بیشتر جناح ها و باندهای درون حکومت می تواند نشانگر این باشد که اختلافات شدیدی وجود داشته حتی در میان خود اصول گرایان سنتی که مجبور شده اند همه را در هیئت جا دهند.

 هفتم ـ با تاب آوری جمهوری اسلامی عملا وزن سپاه و ارتش در معادلات سیاسی کشور را بشدت بالا برده است. تسلط سپاه و نظامیان به گونه ای است که حالا دیگر دولت تنها در نقش تامین کننده و تدارک چی مایحتاج مردم عمل می کند و عرصه سیاست توسط سپاه اداره می شود.( این هم یکی از دلایل آن سکوت های مصلحتی کنونی!) ناروشن بودن وضعیت مجتبی خامنه ای نیز بیانگر آن است که سپاه با انتخاب او توانسته تمامی اهرم های قدرت را در دست بگیرد. تسلط بخش نظامی امنیتی بر تمامی عرصه ها و سازماندهی گسترده بسیج و تلاش برای کنترل هر نوع مخالفت علنی ( که تنها شامل توده های مخالف حکومت نمی شود بلکه «اپوزیسیون درونی حکومت» را نیز در برمی گیرد- ظاهرا هیئت اجرایی خود پاسخ نکات پیشین خود را در این بند می دهد!) سیاست سرکوبگرانه تاکنونی را بشدت تشدید کرده است. موج گسترده دستگیری ها، پیام های تهدید آمیز تلفنی ، ارسال پیامک ها و شتاب یافتن اعدام زندانیان سیاسی قبلآ دستگیر شده به اتهام “همکاری با دشمن در شرایط جنگی” بیانگر تشدید سرکوب است. به بیان دیگر، تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل و فضای جنگی متاثر از آن، تمامی جنبش های مدنی و مسالمت آمیز مردم را در زیر ضربات سهمگین خود در هم شکسته است. بزرگترین بازنده این جنگ جنبش مدنی مردم ایران است.

هفتم - در این بند توجه معطوف سیاست های ارتجاعی حکومت و این سیاست ها برجسته شده است. از این رو کمی ضد «محور مقاومتی» ها است که عموما چنین نظراتی را بر نمی تابند.
نکته ی پایانی نکته ی درستی است. در واقع تا کنون بزرگترین بازنده ی این جنگ ارتجاعی و تجاوزکارانه جنبش انقلابی- دموکراتیک توده ها و در راس شان طبقه ی کارگر ایران بوده است.

در بخش پایانی به پاره ی سوم نظرات هیئت اجرایی می پردازیم.

هرمز دامان

نیمه ی دوم فروردین 1405

Saturday, April 11, 2026

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه یازدهم)

 درباره ی آتش بس و مذاکرات در پاکستان

 و بی نتیجه بودن آن

 

پس از بیش از 40 روز جنگ و بمباران مناطق مسکونی و کارخانه ها و موسسات صنعتی و بیمارستان ها و کشتار و تخریب، آنش بسی دو هفته ای بین امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل از یک سو و حکومت مرتجع و متعفن ولایت فقیه از سوی دیگر برقرار شد.

توده ها و آتش بس

 بی شک نخست مردم اند که این آتش بس و مهم تر پایان جنگ ارتجاعی و ضد انقلابی به نفع شان است، همان گونه که خود و انقلاب شان نخستین قربانیان جنگ از هر دو سو، هم از سوی امپریالیسم ددمنش و متجاوز آمریکا و هم دولت صهیونیستی اسرائیل و هم از سوی حکومت جنایتکار ولایت فقیه بودند. 

حکومت ولایت فقیه و تضادهایی که با آن روبروست

 به نظر می رسد که حکومت اسلامی پس از این همه خرابی و کشته شدن توده های بیگناه که در نتیجه ی جنگ به بار آمد بالاخره به پذیرش مذاکره با آمریکا رضایت داده است.

این که صحبت یک عقب نشینی و به احتمال نوشیدن جام زهر دیگری در میان باشد با وجود تضادهای شدید در میان طبقه ی حاکم و به ویژه بخش هایی از هسته ی سخت و نیز باندهای وابسته به امپریالیسم روسیه هنوز روشن نیست.

در این خصوص کشته شدن رهبران سیاسی( به ویژه خامنه ای) و نظامی و اطلاعاتی آن و نیز بسیاری از تاسیسات نظامی اش و ناتوانی کلی در ادامه ی جنگ( که مهم ترین ابزارش در تداوم آن بستن تنگه ی هرمز است) و به ویژه تهدید ترامپ در مورد نابودی پل ها و نیروگاه ها و اینکه به گفته ی خودش «یک تمدن را نابود خواهد کرد»می تواند موجباتی برای این پذیرش این آتش بس از سوی حکومت ولایت فقیه فراهم کرده باشد. جدا از این ها وضعیت اقتصادی و سیاسی پس از جنگ و مساله ی تامین منابع بازسازی و همچنین امکان تداوم مبارزات و شورش های انقلابی مردمی و به طور کلی تهدید شدن بقای قدرت سیاسی و اقتصادی ای که در دست دارند در این خصوص نقش داشته باشند.

به آنچه گفته شد باید افزود که ممکن است تصور بخش اصلی حکام هسته سخت قدرت این باشد که ابزار بستن تنگه ی هرمز در دست آنها و همچنین برخی از ابزارهای دیگر( حمله به کشورهای منطقه و اسرائیل) می تواند ترامپ و آمریکا را مجبور به عقب نشینی هایی بکند و شرایط را برای گرفتن امتیازات بیشتری از ترامپ فراهم سازد. بر مبنای این ارزیابی آنها می توانند از موضعی مستقل و بی تن دادن به آنچه استراتژی آمریکا است یعنی وادار کردن حکومت اسلامی به ورود به بلوک امپریالیسم آمریکا، ترامپ را وادار به دادن امتیازات زیادی کنند و گلیم خویش را در این مرحله از آب بیرون کشند.

امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل

در مورد امپریالیسم آمریکا و اسرائیل نیز می توان گفت که ظاهرا راضی از وضعیت کنونی جنگ و ضربات وارده به حکومت ولایت فقیه بوده و دنبال تداوم بیش از این جنگ نیستند و به احتمال حداکثر زمان اجرای پروژه شان را حدود دو ماه می دانستند. ترامپ( و همچنین حزب جمهوریخواه) از طولانی شدن جنگ و عواقب سیاسی و اقتصادی آن و تاثیرات اش بر توده هایی که به ترامپ رای داده بودند، و یکی از دلایلشان هم این بود که ترامپ وارد جنگ های تازه ای نخواهد شد، هراس داشت و بر این بود که جنگ را در کوتاه ترین زمان ممکن با بیشترین و بهترین نتایج به نفع امپریالیسم آمریکا به پایان رساند. دولت صهیونیستی اسرائیل نیز به این سبب که کشور در معرض موشک های دوربرد است و به هر حال ضربات مالی و جانی را در این خصوص تحمل کرده به احتمال چندان مایل به ادامه ی جنگ نبوده و تازه حتی اگر هم می بود می باید در خصوص آتش بس و مذاکرات از طرح آمریکا و ترامپ پیروی می کرد.

در کل به نظر می رسد ترامپ و نتانیاهو به اهداف عمده ی خویش که نابودی بخش مهمی از سران حکومت و موسسات و زیرساخت های نظامی و اقتصادی و تغییر رده های رهبری حکومت بود رسیده اند و از این رو ادامه ی جنگ را دیگر مفید نمی دانند. حتی تهدید ترامپ در مورد نابودی پل ها و نیروگاه ها و یک تمدن می تواند در خدمت سیاست پایان بخشیدن سریع به جنگ و تسلیم حکومت اسلامی در نظر گرفته شود.

با این همه نمی توان از نظر انداخت که ترامپ علیرغم سخنان اش در مورد رسیدن به اهداف مد نظر و پیروزی شدن در جنگ و بی نیاز بودن از ادامه ی جنگ، مداوما در حال گسیل نیروهای بیشتری به منطقه است و این می تواند سوای تهدید حکومت اسلامی و مجبور کردن وی به پذیرفتن شروط پایان جنگ، به معنای ایجاد آماده گی برای حملات گسترده و به ویژه زمینی به ایران باشد.

 هیئت مذاکره کننده ی حکومت اسلامی 

 اکنون و برای مذاکرات حکومت ولایت فقیه هیئت مذاکره کننده ی حدودا 85 نفری را به پاکستان فرستاده است. ریاست این هیئت را قالیباف پاسدار دزد و اختلاس گر بزرگ  به عهده دارد و همراهان اصلی وی عراقچی وزیر امور خارجه و علی اکبر احمدیان عضو شورای امنیت عالی ملی هستند. عجیب نیست که پزشکیان رئیس جمهور در این هیئت جایی نداشته است!

این هیئت از یک سلسله مسئولین سیاسی، نظامی، امنیتی و اقتصادی تشکیل شده است. در عین حال به نظر می رسد که در این هیئت تمامی جناح ها و باندهای اصلی حکومت به نسبت قدرت خویش نماینده دارند.

ظاهرا این امر به دو دلیل صورت گرفته باشد. از یک سو باید در طول مذاکرات تمامی جناح ها و باندهای اصلی حکومت نماینده داشته باشند، تا هم مراقب یکدیگر باشند و هم اگر موارد اختلافی پیش آمد همانجا در مورد آن به بحث پردازند و نخواهند با تهران در تماس باشند( یکی از دلایل آن می تواند وضعیت امنیتی سران حکومت در ایران باشد) و نیز این که منافع سیاسی واقتصادی آنها اگر مذاکرات به نتیجه رسید در نتایج مذاکرات مندرج شود؛

 و از سوی دیگر افرادی با تخصص های سیاسی و نظامی و امنیتی و اقتصادی و حقوقی فرستاده شده اند تا در هر مورد با هیئت مذاکره کننده ی آمریکا به گفتگوهای فنی بپردازند و در صورت اختلافات در مورد مسائل استراتژیک و تضادهای میان حکومت ولایت فقیه و دولت آمریکا، بتوانند در حل و فصل آنها با در نظر داشتن منافع طبقه ی حاکم بر ایران نقش داشته باشند. 

از جانب دولت آمریکا ونس معاون ترامپ و همچنین استیو ویتکاف و جرد کوشنر داماد ترامپ حضور دارند. ریاست هیئت مذاکره کننده را ونس معاون ترامپ به عهده دارد. به نظر می رسد انتخاب ونس به پیشنهاد حکومت اسلامی بوده است و بیشتر به این  دلیل که ونس از آغاز مخالف جنگ با حکومت اسلامی بوده و به آن نیازی نمی دیده است.

پایان بی نتیجه ی این مرحله از مذاکرات

 پس از 21 ساعت مذاکرات مستقیم میان هیئت آمریکایی و ایرانی طبق اعلام ونس مذاکرات بی توافق به پایان رسید. ونس اعلام کرد که « ما صراحتا خط قرمز هایمان را مشخص کردیم و گفتیم که حاضر به پذیرش چه چیزهایی هستیم و چه چیزهایی را نمی پذیریم». ونس خواست اساسی آمریکا را این اعلام کرد که طرف ایرانی دنبال «دست یابی به سلاح هسته ای» نباشد و نیز دنبال ابزاری نباشند که بتواند به سرعت به سلاح هسته ای دست یابد. ونس در پایان گفته است که پاکستان را با «ارائه ی پیشنهادی ساده ترک می کنیم. یک تفاهم نامه که بهترین و نهایی ترین پیشنهاد ماست. خواهیم دید که آیا ایران آن را می پذیرد یا نه».( با وجود برخی گفته ها در مورد این پیشنهاد هنوز اعلام رسمی و آشکار مفاد آن صورت نگرفته است.)

در مقابل حکومت ایران اعلام کرد که دولت آمریکا «زیاده خواه» است و نمی خواهد امتیاز دهد و نیز گفته است که ایران «برای توافق عجله ای ندارد».

همچنین بقایی سخنگوی وزارت امورخارجه گفته است که« انتظاردستیابی به توافق در یک جلسه واقع بینانه نیست.»( روشن نیست که فرستادن نزدیک به 90 نفر هیئت در نخستین دور مذاکرات برای چه بوده است؟ برای نمایش؟)

معنای این گفته ها می تواند این باشد که احتمال برگزاری دورهای دیگری از مذاکرات موجود است. 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

22 فروردین 1405 

 

گمانه هایی در مورد طرح 10 ماده ای حکومت اسلامی

 

نگاهی کوتاه به طرح ۱۰ماده‌ای ایران که بر طبق گفته ی ترامپ قرار است مبنای مذاکره در هنگام آتش بس دو هفته ای باشد

ترامپ گفته است که«ما پیشنهادی ۱۰ماده‌ای از سوی ایران دریافت کرده‌ایم و بر این باوریم که این پیشنهاد، مبنایی اجرایی برای مذاکره فراهم می‌کند.»( چه نکاتی در آن است که ترامپ آن را به عنوان مبنایی اجرایی برای مذاکره پذیرفته است).
این جالب تر است:
«تقریباً بر سر تمامی موارد مختلف مورد اختلاف در گذشته میان ایالات متحده و ایران توافق شده است، اما این مهلت دو هفته‌ای اجازه می‌دهد تا توافق نهایی و قطعی شود.»
منظور کدام نکات مورد اختلاف است که در مورد آن توافق شده و می توان طی دو هفته آن ها را نهایی و قطعی کرد؟ 


 بررسی طرح 
۱۰ بندی پیشنهادی جمهوری اسلامی ایران 


یک - توقف کامل هرگونه تجاوز به ایران و گروه‌های مقاومت هم‌پیمان.
یک- پیش از جنگ دوازده روزه و حمله و تجاوز دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل به کشور حمله و تجاوزی به آن شکل – به جز ترورهای اسرائیل در ایران - وجود نداشت. برای آمریکا و اسرائیل در صورتی که پیشنهادهای اصلی شان پذیرفته شود دلیلی برای تجاوز به ایران وجود ندارد همچنان که دلیلی برای تجاوز به اردن و یا کره جنوبی و ترکیه ندارند.
از سوی دیگر این امر منوط است به برخی خواست های آنها یعنی عدم پشتیبانی از نیابتی ها و از جمله حزب الله لبنان و حوثی های یمن در حمله به اسرائیل و یا دیگر نیروهای نیابتی به نظامیان آمریکایی. این خواست در بندهای بعدی گنجانده شده است.
در مورد حزب الله لبنان ظاهرا دولت جنایتکار اسرائیل مایل است با دولت لبنان مذاکره کند و یکی از شروط اش خلع سلاح شدن حزب الله است. در روزهای اخیر این دولت جنایتکار و مرتجع باز هم از موقعیتی که حکومت اسلامی برای وی ایجاد کرد استفاده و بسیاری از مردم جنوب لبنان را کشت.
 


دو - خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه، ممنوعیت هرگونه حمله از پایگاه‌ها به ایران و خودداری از اتخاذ آرایش رزمی.

دو - آمریکا بیشتر نیروهای خود را از منطقه برده بود و از یک سو جاه طلبی ها و ماجراجویی های حکومت اسلامی آنها را به منطقه کشاند و از سوی دیگر میل به وابسته کردن حکومت اسلامی به بلوک غرب و مقاومت هسته ی سخت قدرت در مقابل آن. اگر امپریالیسم آمریکا به این هدف خود دست یابد در حال حاضر نیازی ندارد که نیروهای زیادی را در منطقه نگاهدارد.

خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه نیز منوط است از تجهیز و پشتیبانی نکردن از گروه های نیابتی و جمع کردن بساط شان.  


سه - عبور محدود روزانۀ کشتی از تنگۀ هرمز به مدت دو هفته، تحت عنوان پروتکل عبور امن تحت نظارت و قواعد مشخص این کشور
سه- این مساله مربوط به شرایط کنونی است و با حل مسائل اساسی مورد اختلاف می تواند به طور نهایی حل گردد و مانند پیش از این شود. اگر حکومت اسلامی و هسته ی سخت قدرت امتیازات زیادی بدهند و مهم تر از همه به بلوک دست نشانده های امپریالیسم آمریکا وارد شوند ممکن است این امتیاز به حکومت اسلامی و دولت عمان داده شود که مبلغی را از کشتی ها دریافت کنند. 


چهار- لغو کلیه تحریم‌های اولیه، ثانویه و تحریم‌های سازمان ملل.
چهار- تحریم ها بخشا به دلیل مسائل مورد اختلاف در این زمان( غنی سازی، موشک سازی و پشتیبانی از نیابتی ها در منطقه) و بخشا نیز مربوط به این است که حکومت اسلامی به بلوک آمریکا وابسته نیست. در صورتی که شروط اصلی وابسته گردد رفع تحریم ها در عین حال به نفع آمریکا و متحدین اش می باشد. 


پنج- تأمین خسارات ایران با ایجاد صندوق سرمایه‌گذاری و مالی.

پنج- صحبت از تامین خسارات ایران است به وسیله ی ایجاد صندوق سرمایه گذاری و مالی از سوی آمریکا و اسرائیل!؟
مبهم و قابل تفسیر اما به طور کلی جالب است. صحبت های منتسب به خامنه ای را به یاد می آورد که آمریکا می تواند در ایران سرمایه گذاری کند.  


شش- تعهد ایران مبنی بر عدم ساخت سلاح هسته‌ای.
شش- این یکی از بندهای مهم است که خود حکومت اسلامی در متن گنجانده است. روشن است که شرایطی معین و از جمله تحویل دادن اورانیوم غنی شده و نیز زیر نظر آژانس قرار گرفتن می تواند این تعهد را برآورده سازد. احتمالا شرایط دیگری نیز افزوده خواهد شد. 


هفت -  پذیرش حق غنی‌سازی ایران توسط آمریکا و مذاکره درباره سطح غنی‌سازی.
هفت- گفته شده است که این بند در متن انگلیسی وجود ندارد و می تواند مصرف داخلی داشته باشد اما اگر حکومت اسلامی گشوده گی کامل روابط با امپریالیسم آمریکا را بپذیرد و زیرسلطه ی آن و برنامه ریزی و تقسیم کار بین المللی آن در آید( همچون کشورهایی مانند اردن و عربستان سعودی و ...) شاید روزی خود آمریکا نیز در غنی سازی حکومت اسلامی(غنی سازی محدود)، سرمایه گذاری کند!؟ 


هشت- موافقت ایران برای مذاکره دربارۀ پیمان‌های صلح دوجانبه و چندجانبه با کشورهای منطقه در راستای منافع خود.
هشت- این یکی از مهم ترین و استراتژیکی ترین بندهای این پیشنهاد ده ماده ای است. پیمان های صلح دو جانبه و چند جانبه با «کشورهای منطقه» در راستای منافع خود.
 به احتمال صحبت تنها در مورد کشورهای خلیج( و اردن) نیست زیرا حتی روابط حکومت اسلامی ایران با عربستان سعودی نیز تا حدودی عادی شده بود. در واقع مهم ترین کشورهای منطقه که باید با آنها در راستای «منافع»( کدام منافع؟) پیمان صلح بسته شود سوریه  و در مرحله ی بعدی اسرائیل است. آیا این بند جز مقدمه ی امضای قرار داد صلح با اسرائیل، بندی برای گشودن راه برای پیوستن به پیمان صلح ابراهیم نیست؟ 
نه- تسری عدم تجاوز به همه متجاوزین علیه تمام گروه‌های مقاومت.


نه- کاملا درست اما عکس آن نیز می تواند درست باشد. اگر قرار است عدم تجاوزی از جانب همه ی متجاوزین به گروه های مقاومت صورت گیرد قطعا عکس آن نیز صادق است. یعنی عدم حمله ی این گروه ها به اسرائیل و آمریکا و عربستان سعودی. این به معنای موجودیت این گروه ها اما دیگر نه به عنوان به اصطلاح گروه های «مقاومت» است. یعنی عملا آن ها را به مشتی گروه های حل شده در دولت های محلی تبدیل خواهد کرد که البته تا حدودی کرده است. 


ده- خاتمه‌یافتن همه قطعنامه‌های شورای حکام و شورای امنیت و تصویب همه تعهدات در قطعنامه رسمی سازمان ملل
ده- اگر شروط اساسی امپریالیسم آمریکا یعنی در واقع پیوستن حکومت اسلامی به بلوک امپریالیسم آمریکا پذیرفته شود این قطعنامه ها یا به مرور تغییر خواهند کرد و یا بی اهمیت خواهند شد و در پستوها خاک خواهند خورد. 

هرمز دامان

نیمه ی دوم فروردین 1404

Friday, April 10, 2026

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم «محور مقاومتی» در «شبه چپ» ایران

  

این مقاله به بررسی « ارزیابی هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) با نام فروپاشی توهم پیروزی برق آسای متجاوزان، ویژگی های ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون» (هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)  یکشنبه ۱۶ فروردین  ۱۴۰۵ برابر با  ۵ آوریل ۲۰۲۶) می پردازد.
نگارنده در نظر داشت که در بخش دوم  نوشته ی خود با نام نگاهی به تضادها در جنگ جاری و مواضع نیروهای گوناگون اشاره ای کوتاه به این متن داشته باشد اما با توجه به نکات مطرح شده در این متن بهتر دید که به جزییات بیشتری توجه و متن را مقاله ای مستقل کند. در آن مقاله که جداگانه خواهد بود اشاره ای کوتاه و کلی به مواضع راه کارگری ها می شود.

«واقعیات روی زمین» یا « واقعیت سخت زمینی»!

«الف ـ فروپاشی توهم پیروزی سریع متجاوزان و تاثیرات آن

تجاوز نظامی آمریکا  و اسرائیل وارد دومین ماه شده است. با تداوم جنگ، واقعیات روی زمین بیش از پیش برجسته شده است. تصورات اولیه متجاوزان و مزدوران داخلی شان به شکلی حیرت آور در هم شکسته است. علیرغم( به این واژه ی علیرغم توجه کنیم زیرا این واژه به دفعات در این بیانیه به کار رفته و نقش وِیژه ای در ترسیم واقعیت به نفع حکومت اسلامی داشته است. با این واژه بخشی از واقعیت که اتفاقا بخش گنده تر و با اهمیت تر واقعیت است کوچک و کم اهمیت و حتی تا حدودی ناپدید شده است.)
ضربات گسترده با کشتن رهبر رژیم و بخش اصلی فرماندهان نظامی و بمباران های وسیع مراکز نظامی و امنیتی و حتی پست های بازرسی (همچون تاکتیک قطع سرانگشتان مجاهدین در اقدامات تروریستی خرداد
۱۳۶۰) ، رژیم جمهوری اسلامی از هم نپاشید و حملات خود را آغاز کرد. این رویارویی های نظامی تاکنون نتایجی در برداشته که باید به برخی از ابعاد توجه داشته باشیم تا تصوری واقعی از عرصه نبرد بدست بیاید:»( به جز پرانتز دوم تمامی عبارات داخل پرانتز از ماست)
 

درباره ی این بند: تصورات اولیه متجاوزان چه بوده است که به شکلی «حیرت آور» ( لابد حیرت آور برای هیئت اجرایی راه کارگری ها!) درهم شکسته شد؟ قرار بوده است که رژیم «از هم بپاشد» و حکومت تمامی کنترل خود را از دست بدهد و مردم بریزند و حکومت را سرنگون کرده و حکومتی باب طبع خود برقرار سازند؟
اما «واقعیت روی زمین» این است که نظر نخستینی که ترامپ ارائه داد این بود که سران رده ی نخست و دوم حکومت را بکشند و نیز تاسیسات نظامی هسته ای و موشکی و پهپادی را نابود کنند تا رژیم عقب نشینی کند. آنچه ترامپ واقعا و عملا در پی آن بود( برخلاف برخی دیگر از گفته هایش) این بود که ترور رهبران و زدن موسسات نظامی موجب تغییراتی در حاکمیت هسته ی سخت قدرت شود. یا در این هسته تغییری به نفع رابطه با غرب صورت گیرد و یا باندهای هوادار رابطه با غرب رو بیایند. مساله ی از هم پاشیدن حکومت اگر نگوییم مطلقا( زیرا برخی نتایج جنگ ها تا حدودی پیش بینی ناپذیر است) اما تا حدود زیادی مد نظر ترامپ و هیئت حاکمه ی آمریکا نبود( ترامپ یک بار گفت که ما تمامی سران حکومت را کشتیم و حتی کسانی را که می توانستند وارد مذاکره با ما شوند و بار دیگر گفت که برخی از افراد که می توان با آنها صحبت کرد رو آمده اند)؛ زیرا جایگزین کردن یک حکومت دیگر به جای این حکومت وضعیت پیش بینی ناپذیرتری را از نظر تحولات اوضاع خواه در کشور و خواه در منطقه پیش می آورد و می توانست حتی در شرایط معینی وضع را به نفع انقلاب توده ای و طبقه ی کارگر ایران برگرداند( که جنگ ترامپ و نتانیاهو در عین حال علیه آن و به حاشیه بردن و خفه کردن آن نیز بوده است) و از این رو در واقعیت به نظر نمی رسد که دولت ترامپ و یا نتانیاهو و گروه اش واقعا به دنبال آن بودند. این در نهایت همان تحولی است که در ونزوئلا به وجود آورد. آنچه هم از آغاز روشن بود این بود که با حملات هوایی و موشکی و پهپادی نمی توان حکومت را سرنگون کرد و نیز این هم لطیفه ای بود که ما از بالا می زنیم و مردم هم خودشان وارد عمل شوند و حکومت از هم پاشیده را سرنگون کنند و (لابد) یک حکومت سلطنتی و یا جمهوری باب طبع خودشان برقرار سازند.
 آیا این تصورات در هم شکسته شده است؟ نه چندان. هسته ی سخت قدرت ضربات سنگین و مهلکی خورده است و بازسازی آن کار زمان بری است البته اگر جناح و باندهای دیگر که هم امروز نیز تضادهایشان آشکار است وهم  از فردای پایان جنگ بیشتر دست به کار خواهند شد و هجوم خود را به آن آغاز خواهند کرد، فرصت این کار را به آن دهند و یا تغییراتی درون آن صورت نگیرد. باید در نظر داشت که ترامپ حرف های روشن و یکدستی نمی زند اما او به طور کلی از شش هفته جنگ صحبت کرده بود.

۱ـ پاسخ های جمهوری اسلامی ، ضربات اساسی بر پایگاه های آمریکا در تمامی کشورهای عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس وارد ساخته و به عبارتی چشم های راداری این پایگاه ها را تا حد قابل ملاحظه ای کور کرده است. این وضعیت سبب شده تا اثربخشی موشک های شلیک شده هم به این پایگاه ها و هم به اهداف نظامی و امنیتی در اسرائیل و متحدان آمریکا بیش از گذشته باشد. در جنگ پهپادهای ارزان قیمت و موشک های ردگیری گرانقیمت، انبار های موشک های ردگیری به شدت کاهش یافته است. جنگ نامتقارن جمهوری اسلامی علیه آمریکا، ایده تاکنونی  برتری تسلیحات گرانقیمت آمریکا و نقش آنها در پیروزی سریع را مورد تردیدهای اساسی قرار داده است. 

درباره ی بند یک- در این بند به تهاجم حکومت ولایت فقیه به پایگاه های آمریکا در شیخ نشین های خلیج فارس که همگی دولت هایشان زیرسلطه و نوکران امپریالیسم آمریکا هستند پرداخته شده است و به صورتی یک سویه حملات ایران را به این پایگاه ها پیروزمند دانسته است.
نخست اشاره کنیم که صرف نظر از این که حکومت ارتجاعی ولایت فقیه در ایران حاکم است و جنگ بین این حکومت و امپریالیسم آمریکا ارتجاعی است( جنگ امپریالیسم آمریکا تنها با حکومت اسلامی نیست بلکه با انقلاب توده ای ایران نیز هست) با این حال هر ضربه ی هر کدام از این دو سو به یکدیگر( و نه به توده ها و آنچه منافع طبقه ی کارگر و توده ها در آن وجود دارد) هر دو را از جهاتی معین ضعیف تر می کند و این به نفع طبقه ی کارگر و خلق ایران و جهان است. اما بررسی عینی جنگ باید شامل هر دو سوی جنگ و تاثیرات از سوی هر دو سو باشد و نه به طور یک جانبه اقدامات یک طرف را برجسته کرد و به سوی آن به اصطلاح رایج این سال ها «غش» کرد.
در مورد پایگاه ها روشن است که حکومت ولایت فقیه ضرباتی به این پایگاه ها وارد کرده است. اما بزرگ نمایی این به صورتی که انگار قرار نبوده حکومت اسلامی پهپادی و یا موشکی به جایی شلیک کند و یا اگر شلیک کرد تمامی پهپادها و موشک هایش در هوا رهگیری و منهدم شود، واقع بینی نیست؛ آن هم در حالی که هم در جنگ نخست دوازده روزه و هم در این جنگ اخیر بخش مهم و اصلی رهبران سیاسی و نظامی شان را نابود کرده اند. روشن است که حمله می کند و ضربه می زند به ویژه اینکه ده ها شهر موشکی ساخته هزاران موشک و پهپاد تلنبار کرده و قرار است به پیشگیری از تکامل اقداماتی بپردازد که ممکن است در ادامه بقای حکومت اش را( نه تنها از طریق خارج بلکه از نظر داخلی) به خطر اندازد. صحبت بر سر وجود این ضربه ها و حملات متقابل در این جنگ نیست، صحبت بر سر این است که این ضربات در مقایسه با ضربات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به حکومت ولایت فقیه در چه جایگاهی قرار می گیرند. بالاتر یا پایین تر.   
 مساله ی پهپادهای ارزان قیمت و موشک های رد گیری گران قیمت را باید جداگانه و هر کدام را در متن اقتصاد و سیاست آن جامعه سنجید. پهپادهای ارزان قیمت نسبت به پهپادهای آمریکا یی و یا موشک های رهگیری آمریکایی ارزان است، اما این پهپادها و موشک ها برای خود حکومت اسلامی بسیار گران است. در عین حال سرریز کردن مخارج موشک ها به روی طبقه ی کارگر و خلق آمریکا برای دولت امپریالیستی که جهان را غارت می کند آسان تر است تا برای دولت مرتجع حکومت اسلامی که باید آن  روی طبقه ی کارگر و خلق ندار ایران خراب کند. توجه کنیم که آمریکا هزینه های جانی و مالی سنگینی در جنگ های عراق و افغانستان و لیبی و سوریه به طبقه ی کارگر و خلق آمریکا وارد کرد اما در مقابل جنبش ضد جنگ آن سال ها چندان گوش شنوایی نداشت و به کار خود ادامه داد.

۲ ـ سیاست چشم در برابر چشم باعث شده تا حملات موشکی جمهوری اسلامی به شیخ نشین های حوزه جنوبی خلیج فارس، این کشورها را بشدت بحرانی سازد. این شیخ نشین ها که سال ها خاک و پول خود را در اختیار آمریکا قرار داده و اجازه داده اند از خاک کشورشان به ایران حمله شود، اکنون به طور طبیعی به داخل جنگ کشیده شده اند  بدون آنکه توان اثرگذاری بر آن داشته باشند( البته با پول هاشان می توانند اثر گذاری کنند ضمن آنکه وضعیت کنونی موجب خواهد شد در آینده بیشتر اسلحه تلنبار کنند) و یا بتوانند از خود دفاع کنند. آنها که حق حاکمیت خود را در قبال تضمین های امنیتی به آمریکا واگذار کرده اند، اکنون با واقعیت های سخت زمینی روبرو شده اند. به احتمال زیاد، آن ها باید هزینه های تجاوز آمریکا به ایران را نیز بپردازند. حملات اسرائیل به میدان گازی عسلویه، با واکنش متقابل جمهوری اسلامی همراه شد و میدان های نفت و گاز در قطر ، امارات و بحرین به آتش کشیده شد. به دیگر سخن مهمانداری شیخ نشین های حوزه جنوبی خلیج فارس، تلاش های چند دهه ای آنها برای رشد و رونق در منطقه و ادعاهای فراوان در عرصه های مالی، تکنولوژیک و توریسم شان ، به یک باره با بحران بسیار گسترده ای روبرو شده است. این وضعیت جدید بسیاری از کارشناسان سیاسی و یا استادان دانشگاه های این کشورها را به ضرورت بازاندیشی سیاست های تاکنونی دولت های منطقه رسانده است. نگرانی اکثر این کشورها آن است که سلاح های گرانقیمت آمریکایی و ضمانت های پرهزینه آمریکا نتوانسته امنیتی در برابر همسایه بزرگ شمالی بدست دهد که با سلاح های بومی تجهیز شده است. این نگرانی زمانی تشدید می شود که جمهوری اسلامی از این جنگ بدون فروپاشی و تغییر اساسی در ساختار قدرت سیاسی اش بر ایران حکومت کند.

درباره ی بند دو-  تقابل اصلی در این جا بین این کشورها با حکومت اسلامی نیست بلکه بین امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با حکومت مرتجع ولایت فقیه است. بنابراین مجموع این ضربات را باید با هم مقایسه کرد و نه صرفا برخی از آنها را با یکدیگر و یا تنها ضربات حکومت ولایت فقیه به شیخ نشین های خلیج فارس و اسرائیل را.
 در مورد این کشورها که نقش جانبی در جنگ دارند نیز باید گفت اگر ولایت فقیه به پایگاه های آمریکا در این کشورها و نیز برخی زیرساخت ها در این کشورها ضربه زده است و مثلا از نظر راه کارگری ها این کشورها را بحرانی ساخته است( منظور از «بحرانی» چیست. جز این که احساسات کارگران و زحمتکشان عرب این کشورها را علیه ایرانیان برانگیخته است!) این کشورها نیز می توانند با همان پول خود مشوق بیشتری برای آمریکا در حملات بیشتر به حکومت اسلامی شوند( جالب این که برخی از این کشورها مانند عمان و قطر از نظر سیاسی بسیار نزدیک به حکومت اسلامی هستند و برخی دیگر مانند امارات متحده از نظر اقتصادی روابط بسیاری با حکومت ولایت فقیه دارند) و این در حالی است که تا پیش از جنگ این کشورها تلاش می کردند که  مانع از حمله ی آمریکا به حکومت اسلامی شوند. اما چنان که گفته می شود اکنون می گویند آمریکا نباید جنگ را نیمه کاره رها کند و باید تکلیف حکومت ولایت فقیه را روشن کند زیرا این حکومت ممکن است پس از جنگ دست به انتفام جویی زند و یا باج خواهی کند و به طور کلی وضع کشورهای منطقه را به خطر اندازد. در عین حال پس از جنگ نیز آنها می توانند یا حکومت اسلامی را از نظر اقتصادی زیر فشار قرار دهند و یا از آن امتیاز به نفع خویش گیرند( به اقدامات امارات متحده در بستن صرافی های ایران که وظیفه ی پولشویی و نیز دور زدن تحریم ها را داشتند و نیز برخی از محدودیت های دیگر برای اتباع ایرانی اش نگاه کنیم). باید دید که اگر توافقنامه ای امضا شد این توافقنامه چه خواهد بود. به نفع امپریالیسم آمریکا و کشورهای منطقه و حتی اسرائیل و یا به نفع شکل کنونی موجودیت حکومت ولایت فقیه!
نکته ی پایانی نیز به نظر می رسد تمایل قلبی و «محور مقاومتی»هیئت اجرایی راه کارگر باشد یعنی حکومت ولایت فقیه از این جنگ «بدون فروپاشی و تغییر اساسی در ساختار قدرت سیاسی اش بر ایران بیرون آید» و سال ها بر ایران حکومت کند( خدا آخر و عاقبت طبقه ی کارگر ما را بخیر کند با این «کمونیست» هایش!). ما که فکر می کنیم جنگ حکومت را ضعیف کرده و بیش از این خواهد کرد. آینده ی این جنگ حتی اگر در کل به نفع  هیچ کدام از طرفین هم که نباشد که نخواهد بود، در جزء بیش از آمریکا و اسرائیل به نفع حکومت ولایت فقیه نیست.

۳ ـ کتنرل جدی و هدفمند تنگه هرمز از سوی جمهوری اسلامی و ناتوانی آمریکا و دیگر کشورها در بازگشایی آن، نه تنها باعث گسترش بحران انرژی در جهان شده بلکه طرح توافق ایران و عمان برای کنترل و اخذ عوارض از کشتی ها به مسئله ای جدی تبدیل شده است. اعلام این امر که از این پس کنترل هوشمند تنگه از سوی ایران انجام می گیرد و اخذ عوارض از کشتی ها ، همچون اخذ عوارض از عبور کشتی ها از کانال سوئز، تنگه بسفر، تنگه پاناما و .. انجام خواهد گرفت ، جهان را با واقعیت جدیدی روبرو ساخته است. این جمله یک خبرنگار آمریکایی که نوشت :«حالا همه فهمیدند که چرا نام این خلیج، خلیج فارس است» معنای استراتژیک جدیدی را تعریف کرده است. تقاضای ترامپ از اروپائیان برای باز کردن تنگه هرمز یا اعلام التیماتوم های مکرر و بی حاصل نشان از واقعیت جدیدی دارد که تاثیرات بلندمدتی بر نظم منطقه ای در خلیج فارس و بر مناسبات بین المللی و اقتصاد جهانی  بر جای خواهد گذاشت.

درباره ی بند سه - مساله ی بستن تنگه ی هرمز با توجه به تهدید های خامنه ای و سران سپاه در همان دوران جنگ نخست دوازده روزه امری نیست که مثلا ترامپ و دولت اش آن را و نتایج اش را( نه لزوما به طور مطلق بلکه به طور نسبی) پیش بینی نکرده باشند.  چنین دیدگاهی ساده لوحانه است. شکی نیست که این امر مشکلاتی برای دولت ترامپ خواه درون دولت اش و خواه در میان طبقه ی حاکم و خواه میان ترامپ و طبقه ی کارگر و نیز رای دهنده گان به او و در نهایت بین طبقه ی حاکم و توده ها به وجود خواهد آورد اما از این که بگذریم آنها شاید بدشان هم نیاید که تا حدودی از این جنگ و بسته شدن تنگه ی هرمز برای فشار روی متحدان اروپایی ناتو که در این جنگ حداقل تا کنون ترامپ را تنها گذاشته اند( تضادهاشان با آمریکا با سیاست های ترامپ در مورد تعرفه ها، اوکراین، گروئنلند، تحقیر مداوم آنها به وسیله ی ترامپ و همین جنگ ... بیش از پیش تشدید شده است اما مشکل است که به ساده گی بگسلد) و نیز برای ایجاد تورم در کشور استفاده کنند و قیمت ها را بالاتر ببرند و دستمزد کارگران را کاهش دهند. به ویژه که یکی از نتایج اساسی سیاست تعرفه های ترامپ تا کنون همین بوده است که سطح زندگی طبقه ی کارگر را در کشورهای امپریالیستی کاهش داده است و وی را فقیرتر کرده است. این مساله برای کشورهای امپریالیستی اروپایی نیز راست در می آید. ظاهرا کک شان هم نگزیده که تنگه ی هرمز بسته شده است زیرا جز تدوین برخی سیاست های اقتصادی برای پر کردن کمبود داخلی و دادن چند بیانیه در مورد باز کردن تنگه ی هرمز خود را مجبور به دخالت در جنگ برای بازکردن آن ندیده اند( بعید نیست که قول و قرارها و بده و بستان هایی هم با حکومت اسلامی داشته باشند) و حرف های ترامپ ها هم که می گوید آمریکا به نفت این کشورها نیاز ندارد اما آنها نیاز دارند در آن ها تاثیری نداشته است و تنها پس از آتش بس برخی از آنها مسئولینی را برای دلداری به کشورهای منطقه فرستاده اند. بیشترین آسیب یستن تنگه ی هرمز از یک سو به خود کشورهای صادر کننده ی نفت و گاز و کود منطقه است و در این خصوص ضربه به آنها وارد شده است و از سوی دیگر به کشورهای زیرسلطه ی جهان که این کالاها برای آنها اهمیت روزمره و حیاتی دارد. واقع این است که با این وضع جهانی این بیشتر به طبقه ی کارگر و کشاورزان و دهقانان و  توده های فقیر این کشورها ضرر و آسیب می رساند تا به دولت های حاکم بر کشورهای امپریالیستی و یا زیر سلطه.  
 به هر حال این یک مساله ی موثر بر روابط درازمدت نیست، زیرا جدا از این که تداوم اش تمامی کشورهای امپریالیستی و متحدان شان را علیه حکومت بر می انگیزد( توجه کنیم که حکومت برای جلوگیری از چنین تنشی به کشتی های برخی از کشورها اجازه ی عبور داده است) این تنگه در هر حال باید باز شود و باز خواهد شد. این که حکومت اسلامی بتواند امتیازاتی در این خصوص کسب کند احتمالی است اما باید دید اگر امتیازی به دست آورد برای به دست آوردن آن چه امتیازاتی خواهد داد. جوجه ها را آخر پاییز می شمارند!  زیرا به نظر می رسد که«اعلام التیماتوم های مکرر»  از جانب ترامپ« بی حاصل» نبوده است.

۴ ـ شلیک دو موشک به سوی جزیره دیه گو گارسیا در ۴ هزار کیلومتری ایران، هر چند سپاه آن را بر عهده نگرفته ، یک تحول جدید و جدی در معادلات نظامی به حساب می آید. این شلیک دوربرد بدان معناست که کل اروپا تا لندن ممکن است زیر ضرب موشک های جمهوری اسلامی قرار گیرد. این نکته از سوی تحلیل گران نظامی اروپا مورد توجه قرار گرفته است. به نظر می رسد بسیاری از تحلیلگران نظامی غرب و شرق اکنون با واقعیت توان موشکی ایران به شکل تازه و تجربه شده ای روبرو می شوند. تداوم این شلیک ها علیرغم بمباران های مداوم شهرک های موشکی و پایگاه های پرتاب  موشک از سوی آمریکا و اسرائیل، به یک معمای نظامی مبدل گشته است. با این پرتاب دوربرد، عملا محدودیت برد ۲هزار کیلومتری تعیین شده از سوی علی خامنه ای، با مرگ او کنار گذاشته شده است. این بدان معناست که به احتمال زیاد فتوای حرام بودن ساخت بمب اتم نیز می تواند به بهانه مرگ او کنار گذاشته شود. بی جهت نیست که مجلس شورای اسلامی در حال بررسی طرح خروج ایران  از ان پی تی ، (پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای) است و پاره ای از نمایندگان مجلس، عدم محکومیت بمباران تاسیسات و نیروگاه های هسته ای ایران از سوی آژانس انرژی هسته ای سازمان ملل را دلیلی برای بی فایده بودن حضور در ان پی تی می دانند. آنها بر این عقیده اند که ایران علیرغم اجرای تمامی تعهدات این پیمان، از مزایای آن و حمایت های بین المللی آن برخوردار نیست و دلیلی برای ماندن در این پیمان وجود نخواهد داشت.

درباره ی بند چهار-  لابد این یک طرفه است و تنها کل اروپا مورد تهدید حکومت اسلامی قرار خواهد گرفت. لابد آنها خواهند نشست و منتظر رسیدن موشک ها و ویران شدن کشورهایشان خواهد بود. همان گونه که آمریکا و اسرائیل نشستند تا حکومت اسلامی موشک هایش را تا دانه ی آخر به آنها شلیک کند و لابد آنها بمب ها و موشک هاشان که سر به جهنم می گذارند را در ایران به زمین های برهوت و خشک شلیک کردند و نه سایت های هسته ای و موشکی!؟
و لابد پس از این ها و با دست یابی حکومت اسلامی به بمب اتمی دعای خیر دارودسته های «محورمقاومتی» و هیئت اجرایی نیز همراه حکومت مرتجع خواهد بود! و لابد با یک «امپریالیسم جدید» در خاورمیانه روبروییم یعنی امپریالیسم ولایت فقیه!؟ و قوی تر از «کره شمالی»( راه کارگری ها باید از رهبری کره شمالی اعاده ی حیثیت کنند که به بمب اتم دست یافتند و امپریالیسم آمریکا را مجبور کردند کاری به کارشان نداشته باشد!؟). به راستی که باید هیئت اجرایی کف بزند و یک هورای بزرگ برای حکومت ولایت فقیه بکشد!؟
به نظر می رسد که ساده لوحی حیرت انگیزی در نویسنده و یا نویسنده گان این ارزیابی وجود داشته است که چنین یک چشمی به واقعیات نگاه کرده و تازه آن را «واقعیات روی زمین» به شمار آورده اند.
در اینجا چنانکه می بینیم برای خدمت به « واقعیات روی زمین» باز واژه ی «علیرغم» وارد می شود و نقش خود را ایفا می کند. بار دیگر حملات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل غیرعمده شده به حاشیه رفته و از اهمیت شان نسبت به حملات حکومت اسلامی کاسته می شود و حملات حکومت اسلامی بزرگ نمایی می شود. 

۵ ـ شلیک موفقیت آمیز موشک به شهر هسته ای دیمونا در جنوب اسرائیل که بیش از یک صد زخمی نیز بر جای گذاشت، زنگ هشدار را در اسرائیل، آمریکا و منطقه به صدا درآورده است. این شلیک پس از حملات اسرائیل به تاسیسات اتمی نظنز صورت گرفت.  انتخاب دیمونا به عنوان مرکز اتمی اسرائیل این پیام را به  اسرائیل و آمریکا داده که ایران قادر است با در هم کوبیدن سایت های هسته ای اسرائیل و آزاد سازی تشعشعات اتمی در منطقه،  از سلاح هسته ای اسرائیل علیه خودش استفاده کند. از نشریه معاریو نقل شده است که سازمان انرژی اتمی اسرائیل به صورت غیرمستقیم از ایران خواسته در این رابطه از خود خویشتنداری نشان دهد. منصور فرهنگ، اولین نماینده جمهوری در سازمان ملل در دولت بازرگان در مصاحبه خود با بی بی سی تاکید می کند: بمباران سایت هسته ای دیمونا در اسرائیل، موجب آزادسازی تشعشعات اتمی خواهد شد که فاجعه ای انسانی را به دنبال خواهد داشت. پس از این شلیک هشدار گونه، حملات به سایت های هسته ای ایران پس از توقفی چند روزه مجددا از سر گرفته شده است. به نظر می رسد سیاست اسرائیل بر نابودسازی توان هسته ای ایران حتی به قیمت ایجاد فاجعه در کشور اسرائیل استوار شده است. برنامه ریزی ارتش امریکا برای خارج کردن ۴۵۰ کیلوگرم اروانیم با غلظت بالا از ایران نیز در این راستا انجام می گیرد. به نظر می رسد جمهوری اسلامی قصد دارد پس از پایان جنگ به سیاست تاکنونی خود در زمینه هسته ای پایان داده و سیاست “ابهام هسته ای” در پیش گیرد. بسیاری از تحلیل گران غربی با مقایسه نحوه برخورد آمریکا به کره شمالی و ایران، اتخاذ این سیاست از سوی جمهوری اسلامی را محتمل می دانند.

درباره ی بند پنج - یک چشمی دیدن واقعیات کوچک تر و به پستو بردن یک بخش مهم از واقعیات بزرگ تر نتیجه اش این می شود که حمله ی موشکی حکومت اسلامی به اسرائیل به درجه ای بزرگ نمایی شود که انگار این دولت جنایتکار اسرائیل نیست که بمب اتمی دارد و می تواند از آن استفاده کند و چنان که به راحتی به زیرساخت ها حمله و آنها را ویران کرده است یک حمله ی اتمی به ایران کند و جمعیت زیاد و  شهرها و روستاهایی را نابود سازد. باری اگر از پراکنده گویی متن و آسمان و ریسمان بافتن آن چشم پوشی کنیم حکومت اسلامی نشان داده است می تواند به اسرائیل ضربه زند و از جمله به همین تاسیسات اتمی اسرائیل؛ ضرباتی که می تواند خطرات جدی برای اسرائیل به وجود آورد، اما ضرباتی که حکومت اسلامی به اسرائیل زده است با ضربات اسرائیل به حکومت اسلامی اساسا قابل مقایسه نیست. حکومت اسلامی تا کنون( و نه صرفا در این دو جنگ اخیر) نتوانسته یک نفر از سران اصلی اسرائیل را ترور کند و یا تعداد زیادی از سایت های نظامی اش را ویران سازد. این در حالی است که اسرائیل در جنگ نخست دوازده روزه بخش مهمی از رهبران سیاسی و نظامی و دانشمندان هسته ای و در این جنگ نیز بخش دیگری از رهبران سیاسی و نظامی و بخش بسیاری مهمی از سایت های نظامی و کارخانه های ساخت موشک و پهپاد را ویران کرده و بارها به سایت های هسته ای حمله کرده است. اینها تازه غیر از ضرباتی است که پیش از این دو جنگ به حکومت اسلامی و نیروی قدس و نیروهای نیابتی اش زده است.
حضرات هیئت اجرایی! لطف کنید آن یکی چشمتان را نیز باز کنید تا «واقعیات سخت» و آنچه «روز زمین» است را کمی ببینید!

۶ ـ در کنار واکنش های جمهوری اسلامی به حملات آمریکا و اسرائیل، نیروهای نزدیک به رژیم اسلامی یا همسو با آن همچون حزب الله لبنان ، گروه های شیعه عراقی و انصارالله  نیز وارد نبرد شده اند. اسماعیل قاآنی فرمانده سپاه قدس در توئیتی در این باره نوشت: «نتانیاهو خواب توسعه کمربند امنیتی را در منطقه می دید، اما آتش هوشمندانه و شجاعانه برادران حزب الله در شمال و انصارالله درجنوب، وعده های دروغ رژیم به شهرک نشینان را برملا کرد. آرزوی فرماندهان شهید مقاومت محقق شده است: “اتاق جنگ جبهه مقاومت یکی است”. به نظم جدید منطقه عادت کنید». ( هورا برای اسماعیل قاآنی!؟ که چنین حقیقت بزرگ و «روی زمین»ی را برای هیئت اجرایی آشکار کرده است!؟) شلیک های منظم و نگران کننده حزب الله حتی به تل آویو و حیفا ، نشاندهنده آن است که تصور نابودی حزب الله و یا زمین گیر شدن آن تا چه پایه بی اساس بوده است. تلاش اسرائیل با هدف خالی ازسکنه کردن جنوب لبنان، تسخیر و ضمیمه کردن آن در راستای ایجاد اسرائیل بزرگ با مقاومت شدید حزب الله  و تحمیل تلفات زیاد بر ارتش اسرائیل همراه شده است . این مقاومت نشان می دهد که حزب الله از فرصت چندساله برای تجدید سازمان و تجدید آرایش نیروهای خود به شکل کاملا حساب شده و پنهانی بهره برده است. ورود حزب الله به نبرد تاثیرات گسترده ای بر زندگی مردم اسرائیل در شمال این کشور گذاشته و باعث آوارگی بخشی از آنها شده است. تداوم این موشک باران ها علیرغم) بازهم آمد!) بمباران های گسترده لبنان( و ضربات به حزب الله و دیگر گروه های نیابتی) در حال حاضر و در چند سال گذشته نشان می دهد که اسرائیل با مشکل جدی به نام حزب الله نیز روبروست. از سوی دیگر حملات مداوم نیروهای شبه نظامی شیعه در عراق به گونه ای انجام گرفته که ناتو تمامی نیروهای خود را از عراق خارج ساخت و اکنون آمریکا نیز اصلی ترین پایگاه خود در این کشور را تخلیه کرده و نیروهای خود را به اردن منتقل ساخته و تنها پایگاهش در اربیل همچنان پابرجاست. خروج نیروهای آمریکایی و ناتو از عراق در بحبوحه جنگ کنونی یک پیروزی بزرگ برای نیروهای شیعه عراقی است که بخشی از آن نیز به حساب جمهوری اسلامی واریز خواهد شد. در یک جمع بندی می توان گفت که اعلام مرگ زودهنگام “محور مقاومت” و بر پایه آن سازماندهی جنگ بر توهم تضعیف شدید جمهوری اسلامی در وضعیت کنونی جنگ نقش داشته است.

درباره ی بند شش- آیا حزب الله، حوثی ها و گروه های عراقی درست همان وضعی را دارند که پیش از جنگ غزه و در پی ضربات به سوریه و حزب الله و دیگر گروه های نیابتی داشتند؟ اگر پاسخ بله است که روشن است به هیئت اجرایی خیری از «واقعیات روی زمین» نرسیده است! اما اگر جواب خیر است و این گروه ها ضربات زیادی خورده اند آنگاه این صغری کبری چیدن ها برای چیست؟ آیا قرار بود که حزب الله هیچ اقدامی نکند؟ و یا از بقیه ی گروه ها اثری باقی نمانده باشد؟ این ها اگر وضع شان مانند زمان پیش از جنگ غزه بود شاید آمپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل چنان حمله ی تجاوزکارانه ای را آغاز نمی کردند. این دو دولت مرتجع اول بساط این گروه ها را تا حدود زیادی به هم زدند، سوریه را تصرف کردند و سپس تهاجم خود را متوجه حکومت اسلامی کردند. مساله ی اساسی این است که آیا این نیروهای نیابتی با نیروهای کنونی شان اولا تا پایان کار و در صورتی جنگ به شدت بیشتری برسد هستند و می توانند مقاومت کنند و ضربه بزنند؟ و دوم این که آیا این ضربات شان می تواند نقش اساسی در بیرون آوردن حکومت اسلامی از تنگنا اجرا کند و یا خیر؟ به نظر نمی رسد که هیچ کدام بتوانند نقشی را که پیش از ضربات وارد شده به آنها می توانستند اجرا کنند، اجرا کنند. و دوما با شرایط کنونی شان نمی توانند نقش اساسی در بیرون آوردن حکومت اسلامی از گرداب جنگ کنونی کنند. این نفس قضیه است.  

۷ ـ مجموعه شرایط کنونی بحران تصمیم گیری در آمریکا را بشدت بالا برده است. تداوم و گسترش جنگ علیرغم ( باز هم !) بمباران های شدید سراسر ایران در کنار جنگ انرژی که جهان را با خود درگیر کرده و در آمریکا نیز روز به روز بیشتر حس می شود، دونالد ترامپ را در یک دو راهی خطرناک گرفتار کرده است. این که او در یکی از سخرانی هایش گناه اصلی آغاز جنگ را بر دوش هگست وزیر جنگ اش انداخت، بیانگر آن است که او در دچار تناقض شدید دریافتن راهی برای برون رفت از این بحران دائماً گسترش یابنده شده است. تداوم جنگ علیرغم ادعای پیروزی های اولیه با برجسته شدن بحران انرژی ، بحران بورس ، مالیه و دلار، تردید در مورد این جنگ را نه تنها در میان دمکرات ها بلکه در میان جمهوریخواهان بیش از پیش گسترش داده است. نتایج نظرسنجی ها نیز نشان از نارضایتی گسترده مردم از تداوم این جنگ دارد. روشن است که نارضایتی مردم می تواند تاثیرات گسترده ای بر انتخابات میان دوره ای نوامبر امسال بر جای بگذارد. علاوه بر نظرسنجی ها، تظاهرات هشت میلیونی آمریکائیان در شهرهای گوناگون این کشور در مخالفت با جنگ  آمریکا علیه ایران بیانگر رشد و گسترش نارضایتی از سیاست های دولت ترامپ است. بحران در پایه حمایتی ترامپ، نارضایتی عمومی مردم و شکاف در جبهه ماگا از یک سو و شکاف میان آمریکا و متحدان اروپایی اش جهان را با وضعیت جدیدی روبرو ساخته است. ممانعت اسپانیا از استفاده از پایگاه های هوائی اش در جنگ علیه ایران و عدم همکاری کشورهای اروپایی و حتی انگلیس در این جنگ، مسئله حضور آمریکا در ناتو را بشدت زیر سئوال برده است. مارک روبیو وزیر خارجه آمریکا در این رابطه گقته است :« اگر نتوانیم در زمان نیاز از پایگاه های ناتو استفاده کنیم، ناتو به یک خیابان یک طرفه تبدیل شده است. چه دلیلی دارد در ناتو بمانیم». اکنون ترامپ برای تصمیم گیری در مورد جنگ کنونی که هیچ پشتیبانی جز اسرائیل ندارد، بر سر یک دوراهی گرفتار آمده است: اعلام پیروزی و پایان دادن به آن که می تواند اسرائیل را در وضعیت نگران کننده ای قرار دهد، یا گسترش آن از طریق اعزام تفنگداران دریایی آمریکا برای اشغال جزیره خارک و تلاش برای بازگشایی تنگه هرمز. این احتمال با مخالفت های جدی در میان ژنرال های با تجربه آمریکا روبرو شده است تا جایی که وزیر جنگ آمریکا هگست، دوازده تن از عالی رتبه ترین ژنرال ها را از کار برکنار کرده و آنها را به بازنشستگی اجباری فرستاده است. بر این پایه است که التیماتوم های مکرر ترامپ برای بمباران زیرساخت های برق و انرژی ایران تلاشی است برای یافتن کشورهای میانجی و برقراری نوعی تماس با جمهوری اسلامی و یافتن راه فرار آبرومندانه یا آماده شدن برای شرکت در یک قمار اقدام زمینی مرگبار.

درباره ی بند هفت- شکی نیست که تداوم جنگ کنونی، تضادهای درون دولت ترامپ، درون حزب جمهوریخواه، بین حزب دموکرات ها با حزب جمهوریخواه، و بین طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش و میانی جامعه ی آمریکا با دولت این کشور را تشدید کرده و چنانچه ادامه یابد بیش از این خواهد کرد. این امر یعنی شدت گرفتن تضادها درون یک جناح سرمایه داران، تضاد بین جناح های گوناگون سرمایه داران و همچنین تضاد میان سرمایه داران امپریالیست و کارگران، شامل بیشتر جنگ های امپریالیستی و تجاوز نظامی به کشورهای زیر سلطه شده است که مخارج آنها و نیز بیشترین قربانیان شان را طبقه ی کارگر و زحمتکشان جامعه داده اند. اما این یک جنبه از فرایند این جنگ است. جنبه ی دیگر این است که تداوم جنگ کنونی از جانب حکومت اسلامی همین وضع را درون حکومت ولایت فقیه ایجاد خواهد کرد.( خواهیم دید که راه کارگری این سوی قضیه را «وحدت» دیده اند!)
اگر می بینیم که در ایران بر خلاف آمریکا این امر در حال حاضر بروز آشکار ندارد به این علت نیست که در حکومت ایران چنین تضادهایی عمیقا موجود نیست و همه به یکباره متحد و یکپارچه شده اند، بلکه به این سبب است که در ایران کسی نمی تواند نظرش را بگوید. اینترنت بسته است. مطبوعات زیر ساطور دستگاه قضایی قرار دارند. افراد درون حاکمیت موظفند جز آنچه به آنها دیکته می شود چیز دیگری را نگویند و اگر بگویند خطر جان شان را تهدید می کند و «استخر فرح» و یا شکلی دیگر از کشته شدن در انتظارشان است و غیره. از این رو گفتن این مسائل در صورتی که خواسته باشیم تاثیر تداوم جنگ را درون طبقه ی حاکم آمریکا و نیز میان طبقه ی حاکم و طبقات محکوم این کشور بیان کنیم مثبت است، اما اگر قرار باشد بگوییم که ببینید در آمریکا چه شده است اما در ایران همه چیز گل و بلبل است این نه تنها یک چشمی دیدن، بلکه یک چشم دیدنی فاجعه بار است. 

۸ ـ اکنون بیش از پیش روشن شده است که تجاوز نظامی آمریکا به ایران با فشار اسرائیل و بر پایه ارزیابی های کابینه نتانیاهو صورت گرفته است.  تصور پیروزی سریع که نتانیاهو به ترامپ فروخته است و حتی بخشی از اپوزیسیون راست به آن دامن زده بود، اکنون با واقعیت سخت روبرو شده است. برجسته شدن نقش اسرائیل در کشاندن آمریکا به جنگ با جمهوری اسلامی، که تمامی روسای جمهور پیشین آمریکا در برابر آن مقاومت می کردند، جایگاه اسرائیل در افکار عمومی مردم آمریکا و حتی در میان بخشی از طبقه سیاسی این کشور را بشدت تحت تاثیر قرار داده است. روشن است که به دنبال جنایات اسرائیل در نسل کشی مردم غزه و اکنون کشاندن آمریکا به یک جنگ پرهزینه و غیرقابل دفاع، موقعیت این کشور در ساختار سیاسی آینده آمریکا و در میان افکار عمومی این کشور به شدت کاهش خواهد یافت. چنین تحولی در کنار انزوای شدید اسرائیل در کل جهان، در آینده نه چندان دور تاثیرات راهبردی بر موجودیت این کشور خواهد گذاشت. از سوی دیگر کشانده شدن آمریکا به جنگی پرهزینه و غیرقابل دفاع با ایران و تاثیرات آن بر انرژی جهان، باعث ایجاد شکاف گسترده ای میان آمریکا و اروپا شده است. چنین وضعیتی جایگاه هژمونیک آمریکا را بشدت تحت تاثیر قرار داده و به احتمال زیاد به نقش دلار در اقتصاد جهانی نیز ضربات جبران ناپذیری وارد خواهد ساخت. در یک کلام، هر چند آمریکا در عرصه نظامی دست بالا را دارد اما از نظر سیاسی در این جنگ شکست خورده است. به زیر سئوال رفتن هژمونی آمریکا در شرایط عروج چین به عنوان یک ابر قدرت ، جهان را با یک نقطه عطف بیسابقه روبرو ساخته است. به نظر می رسد اگر جنگ کانال سوئز نقطه آغاز فروپاشی تسلط انگلستان بر جهان بود، جنگ تنگه هرمز آغاز فروپاشی قدرت هژمونیک آمریکا بر جهان خواهد بود.

درباره ی بند هشت- بروز افت موقعیت امپریالیسم آمریکا پس از همان جنگ های دهه ی عراق و افغانستان و نیز بحران اقتصادی 2008 به بعد شکل گرفت و برنامه ی ترامپ در دور نخست ریاست جمهوری خود نیز تا حدودی برای برگرداندن همین روند افول بود( دور دوم که دیگر جای خود دارد).
در مورد نقش اسرائیل به نظر می رسد که این بیشتر بزرگنمایی نقش اسرائیل در جنگ کنونی است. این که نتانیاهو ترامپ را به دنبال خود کشید بیشتر برای کم کردن گریز ترامپ و دولت وی از شعارهایش در مورد جنگی تازه به پا نکردن و غیره است و نه اینکه واقعا نتانیاهو و جناح حاکم بر اسرائیل، ترامپ و طبقه ی حاکم بر آمریکا را به دنبال خود کشانده است.
دولت اسرائیل و در راس اش نتانیاهو قطعا نقش مهمی در برنامه های اطلاعات آمریکا و نیز نظامی این کشور در منطقه خاورمیانه دارند اما تعیین کننده ی نهایی نیستند، بلکه در بهترین حالت ارائه دهنده  اطلاعات و برنامه ها و پیشنهادهای خودشان هستند و خود نیز می توانند نقشی در این برنامه ها به عهده گیرند. روشن نیست که این که لبه ی تیز حمله روی اسرائیل گذاشته شود و برای توجیه آن نقش این دولت در کشاندن ترامپ به جنگ بزرگنمایی شود با چه هدفی صورت می گیرد! برای کوچک کردن برگشت عملی ترامپ از شعارهایش و از این راه ایجاد امکان پشتیبانی جنبش مگا از ترامپ و یا کلا نجات ترامپ از مخالفت روزمره ی بخش هایی از طبقه ی کارگر و زحمتکشان آمریکا از او که قرار بود زندگی هشان را بهبود بخشد؟
بازنمایی یک سویه ی ضربات حکومت اسلامی به کشورهای منطقه و امپریالیسم امریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و قرار دادن ضربات آنها به حکومت اسلامی در پس و پشت صحنه، این است بنیان تحلیل این ارزیابی. اگر به «واقعیات روی زمین» نگاه شود ضربات حکومت اسلامی به حکومت های آمریکا و اسرائیل گرچه نسبت به جنگ دوازده روزه بسیار بیشتر و گسترده تر و برای آمریکا و اسرائیل کمی غیر قابل انتظار بوده است( بالاخره رهبرشان و بسیاری از سران مهم و اصلی شان را در دو جنگ کشته اند و اینها نمی توانستند دست بسته تسلیم شوند و باید زورشان را می زدند!) اما با ضرباتی که طی دو جنگ اخیر خورده است اساسا قابل قیاس نیست و بسیار ناچیز می نماید.

یک ارزیابی درست بررسی دقیق و جداگانه ی ضربات دو سو به یکدیگر و نیز وضع این ضربات در مجموع و پیروزی و شکست هر کدام و نیز درجه ی نسبی آن ها و تاثیرات این پیروزی یا شکست در رویدادها و مبارزات طبقاتی بعدی است.

 در بخش بعدی به پاره ی دوم آن می پردازیم. 

هرمز دامان

نیمه ی دوم فروردین 1405  

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در «شبه چپ» ایران(2)

  در این متن اشاره ای کلی به عبارتی از مارکس در مقدمه نخست  سرمایه  شده بود که گرچه در معنا تفاوتی نداشت اما عین گفته های مارکس نبود.  ...