Monday, February 9, 2026

بخش هایی از مقاله ی لنین با نام عجیب و هولن

 

 
در زیر بخش هایی از مقاله ای با نام عجیب و هولناکand mostrous strarnge  با نام عجیب و مدهش در مجموعه آثار تک جلدی برگردان محمد هرمزان) درج شده که لنین در سال 1918 نگاشته شده است. یعنی زمانی که حکومت طبقه ی کارگر در شوروی تازه به پا شده بود و با توجه به نوپا بودن این حکومت و به دلیل ضعف نظامی و اقتصادی کشور تداوم جنگ با امپریالیسم آلمان که برای صلح الحاق لهستان، اوکراین و سرزمین بالتیک را طلب می کرد امکان پذیر نبود. در نتیجه این شرایط لنین و لنینیست ها پذیرش پیشنهاد صلح خفت بار و ننگینی که به وسیله ی امپریالیسم آلمان به دولت شوروی پیشنهاد می شد به نفع مردم این کشور و تداوم و بقای حکومت طبقه ی کارگر می دانستند( سوم دسامبر 1917). اما جدا از نیروهای ضد انقلاب همچون گاردهای سفید و منشویک ها و سوسیالیست های انقلابی، در حزب کمونیست گروه هایی بودند که ضمن عبارت پردازی های انقلابی، نظرشان این بود که دولت شوروی باید از پذیرش شکست و صلح خفت بار سر باز زند و جنگ با امپریالیسم آلمان را ادامه دهد. در یک دوره ی کوتاه و به دلیل در اقلیت قرار گرفتن لنین و لنینیست ها دسته های «کمونیست های چپ» در حزب کمونیست و در راس شان ترتسکی و بوخارین و رادک و پیاتاکوف توانستند نظر خود را غالب کنند و جنگ را پیش برند( 10 فوریه 1918) اما نتیجه ی کار به دلیل گسترش سرزمین های اشغال شده به وسیله ی آلمان پس از ادامه ی جنگ و پیش آمدن ارتش آلمان تا نزدیک پتروگراد فاجعه آمیز شد و دولت کارگری شوروی مجبور شد به صلحی خفت بارتر و ننگین تر از پیش از ادامه ی جنگ با امپریالیسم آلمان تن دهد و افزون بر لهستان و اوکراین، استونی و لتونی را نیز از دست بدهد و همچنین غرامت جنگی بپردازد(22 فوریه 1918).
این مقاله پس از این صلح و در زمانی نگاشته شده است که این گروه ها که در مسکو رهبری حزب را در دست خود داشتند نظرشان این بود که باید حتی به قیمت از دست رفتن حکومت شوروی تن به صلح خفت بار نداد. آنها با استدلالاتی که لنین در این مقاله به آنها پاسخ گفته است این نظر را رواج می دادند که اگر دولت شوروی تن به صلح و شکست دهد وجودش تبدیل به یک «حکومت صوری» می گردد.
 
اهمیت این مقاله از نظر شرایط خاص کشور ما و پس از این کشتار و قتل عام مرتجعین ولایت فقیهی که برای جنبش و انقلاب و طبقه ی کارگر و مردم ما یک شکست تلخ است در این است که لنین با یاد کردن از انقلاب کبیر فرانسه و همچنین مبارزات  مردم پروس در برابر الحاق طلبی ها و ستمگری های ناپلئون، از روحیه ی انقلابی ای که پیشروان، انقلابیون و مردمان انقلابی این کشورها در مبارزات تاریخی خود و هنگام شکست های تلخ و عقب نشینی ها و شرایط سخت و نامساعد داشته اند صحبت می کند و این تجارب را همچون الگویی پیشاروی کارگران و زحمتکشان شوروی و همچنین نیروهای انقلابی قرار می دهد.
از آن زمان تا کنون جدا از آن تجاربی که لنین به آنها اشاره کرده است و جدا از تجارب خلق ما که تاریخ اش مملو از ایستادگی و مقاومت در دهشتبارترین و ستمگرانه ترین شرایط است، مبارزات طبقه ی کارگر و زحمتکشان در روسیه، چین و در طول جنگ جهانی دوم مبارزات کارگران و زحمتکشان کشورهایی که اسیر فاشیسم هیتلری شده بودند و پس از آن نیز جنگ در ویتنام و دیگر کشورهای آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی دارای درس های بسیاری از استقامت و پایداری توده های زیر ستم در زمان شکست های تلخ و استیلای مرتجعین داخلی و امپریالیست ها برای مردم ماست.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

بیستم بهمن 1404

 

لنین علیه بدبینی و یاس هنگام شکست ها و عقب نشینی انقلاب ها

بخش هایی از مقاله ی

عجیب و هولناک

 
روحیه ی بدبینی کاملا عمیق و چاره ناپذیر و حس یآس – اینست آنچه که مضمون «تئوری» مربوط به جنبه ی به اصطلاح صوری داشتن حکومت شوروی و جایز بودن آن تاکتیکی را تشکیل می دهد که به امکان از دست رفتن حکومت شوروی منجر می گردد.
در هر حال راه نجاتی وجود ندارد. پس بگذار حتی حکومت شوروی هم نابود شود- اینست آن حسی که این قطعنامه ی هولناک را تقریر کرده است. براهین به اصطلاح «اقتصادی» هم که گاهی این قبیل افکار را در لفافه ی آن می پیچند، به همان بدبینی چاره ناپذیر منجر می شود. می گویند آخر این چه جمهوری شورویست که می تواند از آن باجی  به فلان مقدار و فلان مقدار و فلان مقدار بگیرند.
 
جز یاس چیزی وجود ندارد: به هر حال باید نابود شد!
علت بروز این حس با وضع ماوراء شاقی که روسیه دارد مفهوم است. ولی در محیط انقلابیون آگاه، دیگر مفهوم نیست. این حس به ویژه از آن لحاظ که نظریات مسکویی ها را تا سطح یاوه گویی تنزل می دهد جنبه ی شاخص دارد. فرانسویان سال 1793 هرگز ممکن نبود که  بگویند که فتوحات آنان، یعنی جمهوری و دموکراتیسم جنبه صرفا صوری به خود می گیرد و باید به امکان از دست رفتن آن جمهوری تن داد. سراپای وجود آنان را ایمان به پیروزی فرا گرفته بود نه یآس. ولی دعوت به جنگ انقلابی کردن و در عین حال در یک قطعنامه رسمی رشته ی سخن را به« تن در دادن به امکان از دست رفتن حکومت شوروی کشاندن» معنایش افشاء کامل خویش است.
پروس و یک سلسله کشورهای دیگر در آغاز قرن نوزدهم به هنگام جنگ های ناپلئون به مراتب و به طور قیاس ناپذیری بیش از روسیه ی سال 1918 دچار ناملایمات و مشقات شکست و استیلا بودند و اهانت و ستمگری استیلاگر را تحمل می کردند. با این حال بهترین افراد پروس، هنگامی که ناپلئون آنها را با چکمه ی نظامی خود صد بار شدیدتر از آن می کوبید که ما را می کوبند، دچار یاس نمی شدند و از جنبه « صرفا» صوری موسسات سیاسی ملی خویش سخن نمی گفتند. آنها دست از طلب بر نمی داشتند و به حس « به هر حال باید نابود شد» تسلیم نمی گشتند. آنها قراردادهای صلحی را امضاء می کردند که بی نهایت از قرارداد برست شاق تر، وحشیانه تر، ننگین تر و ظالمانه تر بود. آنها توانستند در انتظار آینده بمانند. یوغ استیلاگر را با پایداری تحمل می کردند، باز می جنگیدند، باز دچار یوغ استیلاگر می شدند. باز قراردادهای ننگین و ننگین تری را امضاء می کردند، باز به پا می خاستند تا عاقبت آزاد شدند(و این بدون استفاده از اختلافات بین نیرومندترین استیلاگران رقیب نبود).
چرا نباید چنین چیزی در تاریخ ما تکرار شود؟
چرا ما باید دچار یآس شویم و قطعنامه هایی از قبیل قطعنامه ی « حکومت شوروی دارد جنبه ی صوری به خود می گیرد»، تنظیم کنیم که به راستی از ننگین ترین صلح ها است؟
چرا شکست های جنگی بسیار شاق در مبارزه ی بر ضد هیولاهای امپریالیسم نمی تواند در روسیه نیز سجایای خلقی را پرورش دهد، خود انظباطی را محکم کند، خودستایی و عبارت پردازی را از بین ببرد. درس استقامت بدهد و توده ها را به تاکتیک صحیحی پروسی ها، که ناپلئون تارو مارشان کرده بود برساند:
هنگامی که تو را ارتشی نماند ننگین قراردادهای صلح را امضا کن و سپس نیرو گرد آورده و باز به پاخیز!
چرا ما باید از همان نخستین قرارداد بی اندازه شاق صلح دچار یاس شویم در حالی که خلق های دیگر توانسته اند حتی مصائب تلخ تر از آن را نیز با پایداری تحمل کنند؟
آیا پافشاری پرولتاریا که می داند در صورت نبودن قوا باید اطاعت نمود و قادر است با تمام این اوصاف بعدا به هر قیمتی شده در هر شرایطی نیرو گرد آورد و باز و باز به پا خیزد – آیا پافشاری پرولتاریا است که با این تاکتیک یاس مطابقت می کند یا سست عنصری خرده بورژایی که در نزد ما، در وجود حزب اس آرهای چپ حد نصاب عبارت پردازی را درباره ی جنگ انقلابی شکسته است؟
این طور نیست رفقای عزیز« تندروی» مسکویی! هر روز آزمایش، همانا آگاه ترین و با استقامت ترین کارگران را از شما بیشتر زده خواهد کرد. آنها خواهند گفت که حکومت شوروی نه تنها هنگامی که استیلاگر در پسکوف ایستاده و از ما 10میلیارد باج به صورت غله و معدنیات و پول بستاند، بلکه آن هنگامی که دشمن در نیژنی و رستف کنار دن باشد و از ما 20 میلیارد باج بستاند، جنبه ی صرفا صوری به خود نگرفته و نخواهد گرفت.
هیچ گاه هیچ استیلای بیگانه موسسه ی سیاسی مردم را یک موسسه« صرفا صوری» نخواهد کرد( و اما حکومت شوروی یک موسسه ی سیاسی به مراتب عالی تر از آنچه تاریخ زمانی به خود دیده است می باشد). برعکس استیلای بیگانه تنها موجب استحکام علاقه ی مردم به حکومت شوروی خواهد شد. هر آینه... هر آینه این حکومت به ماجراجویی تن در ندهد.
مادام که ترا ارتشی نیست خودداری از امضای حتی رکیک ترین قرارداد صلح ماجراجوی است و مردم حق دارند حکومتی را که از این کار امتناع ورزند مقصر بشمارند.
امضاء قراردادهای صلح بی نهایت شاق تر و ننگین تر از صلح برست در تاریخ دیده شده است( نمونه های آن در بالا آمد) ولی به از بین رفتن حیثیت حکومت منجر نگردیده، به آن جنبه ی صوری نداده، نه حکومت و نه مردم را نابود نکرده، بلکه به عکس مردم را آبدیده ساخته و به آنها علمی صعب و دشوار آموخته است که چگونه حتی در شرایط یاس آور و دشوار، زیر چکمه ی استیلاگر ارتش جدی را آماده کنند.
روسیه به سوی یک جنگ میهنی جدید و حقیقی می رود، به سوی جنگ در راه صیانت و تحکیم حکومت شوروی. ممکن است دوران دیگر- مانند دوران جنگ های ناپلئونی - دوران جنگ های( همانا جنگ ها و نه یک جنگ) رهایی بخش باشد که استیلاگران به روسیه ی شوروی تحمیل کنند. این ممکن است.
و به این جهت ننگین تر از هر صلح شاق و ماوراء شاقی که به علت نداشتن ارتش تحمیل گردد و ننگین تر از هر صلح ننگینی – یآس ننگین است. اگر ما به قیام و جنگ به طور جدی بنگریم حتی از ده قرارداد صلح ماوراء شاق نیز نابود نخواهیم شد. اگر ما خود را از یاس و جمله پردازی دستخوش نابودی نسازیم، استیلا گران ما را نابود نخواهند کرد.

تاکیدها از لنین است. 

درج در شماره های 37 و 38 روزنامه ی پراودا.

 تاریخ 28 فوریه و اول مارس سال 1918 به امضای ن. لنین

 

 مجموعه آثار تک جلدی- برگردان محمد پورهرمزان - ص 590- 587

انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر(بخش های یازدهم تا بیستم)

 

بخش دوم - راه های تصرف قدرت سیاسی و شرایط ایران

بخش یازدهم 

الگوی انقلاب اکتبر و تضادهای آن با شرایط ایران

 در بخش نخست این سلسله مقالات دیدیم دو راه اساسی برای تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست انقلابی اش وجود دارد. راه  قیام مسلحانه شهری - کارگری سرتاسری یا حداقل در شهرهای عمده و کلیدی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی و راه جنگ درازمدت خلق در کشورهای زیر سلطه دارای ساخت های اقتصادی گوناگون از نیمه فئودالی گرفته تا سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور.

 راه قیام سرتاسری در ادبیات چپ به راه از«اعتصاب تا قیام» معروف شده است و چنان که دیدیم نخستین تجربه ی شکوهمند آن قیام اکتبر طبقه ی کارگر روسیه به رهبری حزب کمونیست این کشور(بلشویک)بود. جنگ خلق نیز همان نام خود را دارد و توجه اساسی آن معطوف به انقلاب چین در درجه ی نخست و سپس انقلاب های ویتنام، لائوس و کامبوج و فیلیپین و دیگر کشورهای آسیایی( از جمله نپال و هند) و افریقایی و این اواخر کشور پرو در آمریکای لاتین است که در چنین راه هایی قدم گذاشتند. برخی از آنها پیروز شدند و برخی دیگر شکست خوردند و در برخی مبارزه کماکان ادامه دارد.

مارکس و جنگ داخلی که طبقه کارگر باید از آن عبور کند

نخستین مسئله ای که باید به آن اشاره کرد این است که بر طبق نظریه مارکس ( و دیگر رهبران مارکسیسم انگلس، لنین، استالین و مائو)طبقه کارگر در نهایت و برای کسب قدرت سیاسی و یا برای نگهداری آن هیچ چاره ای ندارد جز اینکه از یک جنگ داخلی توده ای طولانی با طبقات مرتجع عبور کند.

 «طبقه کارگر در سیر تکاملی خود، سازمانی جانشین جامعه کهنه بورژوایی خواهد کرد که فاقد طبقات و اختلافات آنها بوده و دیگر در واقع قهر سیاسی ای در آن وجود نخواهد داشت، زیرا درست همین قهر است که مظهر رسمی اختلافات طبقاتی درون جامعه بورژوایی می باشد. در این فاصله، آنتاگونیسم بین پرولتاریا و بورژوازی، مبارزه یک طبقه علیه طبقه دیگر است. مبارزه ایست که عالی ترین تجلی آن، یک انقلاب کامل است...

و در ضمن آیا جای تعجب است که جامعه ای که بر اساس اختلافات طبقاتی بنیان گذاری شده است ، به تضاد بیرحمانه ای که نتیجه نهایی آن تصادم تن به تن است، منتهی گردد؟...

تا وقتی که این زمان فرا برسد، در آستانه هر تغییر شکل کلی جدید جامعه، آخرین جمله علم الاجتماع همواره چنین خواهد بود: «یا مرگ یا مبارزه، جنگ خونین یا نیستی، مسئله به این صورت سرسختانه مطرح می شود.»( فقر فلسفه، برگردان فارسی دو جلدی، جلد دوم ص 57-،56 همچنین نگاه کنید به مانیفست، برگردان  انتشارات مسکو، ص 40، تاکیدها از ماست)

این مساله یعنی عبور از یک انقلاب کامل و یک جنگ داخلی درازمدت خواه با نیروهای داخلی ارتجاع سرمایه و خواه امپریالیست های غربی و شرقی یک مساله ی اساسی است. این مساله ربطی مستقیم به شکل کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر ندارد. خواه شکل کسب قدرت سیاسی به وسیله ی قیام مسلحانه ی شهری باشد و خواه شکل کسب قدرت سیاسی از طریق جنگ طولانی در هر دو صورت طبقه ی کارگر باید از یک جنگ داخلی عبور کند. در اکتبر کارگران پس از تصرف قدرت سیاسی به ناچار وارد این جنگ داخلی شدند و در چین کارگران با دست زدن به جنگ طولانی چنین فرایندی را از سر گذراندند. در تمامی کشورهایی که طبقه ی کارگر قدرت سیاسی را کسب کرد، اروپای شرقی، کشورهای آسیایی، افریقایی و آمریکای مرکزی و جنوبی همین فرایند صورت گرفت.

برای اینکه برخی خطوط اساسی شکل کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر در ایران را ترسیم کنیم نخست به انطباق تئوری های راه کسب قدرت سیاسی با شرایط ایران و یگانگی ها و تفاوت های آنها می پردازیم. در انطباق باید هر دو سوی مساله یعنی مهم ترین شرایط لازم برای پیاده کردن الگو و ویژگی های شرایط اقتصادی، سیاسی و نیز وضع طبقه ی کارگر کشور ما بررسی شوند.

الگوی انقلاب اکتبر و ایران

در بخش نخست این مقالات و در پاره ی دوم نوشتیم:

« این شکل تصرف قدرت سیاسی مستلزم کشوری است که از نظر اقتصادی سرمایه داری صنعتی باشد( و یا سرمایه داری صنعتی جهت عمده ی ساخت اقتصادی آن را در شهرهای بزرگ و کلیدی تشکیل دهد)، طبقه ی کارگر آن از نظر کمی حداقل در شهرهای مورد بحث زیاد و دولت طبقه ی سرمایه دار دارای مرکزیت سیاسی و نظامی باشد. همچنین نیاز است که مبارزه ی طبقاتی بین کارگر و سرمایه دار بتواند تا حدودی آشکارا رشد و تکامل یابد و بنابراین درجه ای از دموکراسی بورژوایی و آزادی های سیاسی احزاب و سازمان های صنفی و شرایط برای کارعلنی و بالا بردن آگاهی توده ها و انتخابات پارلمانی و تشکیل مجلس موجود باشد. چنین شرایطی در جهان پس از رشد سرمایه داری و تبدیل آن به امپریالیسم می توانست در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و امپریالیستی به وجود آید و نه در کشورهای تکامل نیافته و یا زیرسلطه ی امپریالیسم. »

بررسی نکات مزبور در انطباق با ایران نشان می دهد که در حالی که در برخی از وجوه، شرایط کنونی در ایران بسیار پیشرفته تر از شرایط در کشور روسیه زمانی که انقلاب اکتبر در آن صورت گرفت می باشد اما بخش های مهمی از این شرایط در ایران وجود ندارند.

گسست و بروز شکاف ها در تداوم استبداد

پیشاپیش اشاره می کنیم که دوره بندی ما بر مبنای دوره بندی رایج است که در مقالات پیشین خود نیز آن را به کار برده ایم. یعنی آغاز انقلاب مشروطه را آغاز فرایند انقلاب دموکراتیک ایران به شمار می آوریم و دوره ها را این گونه تدوین می کنیم:

دوره انقلاب مشروطیت 1300- 1285

دوره ی استبداد سلطنتی رضاخانی 1320- 1300

دوره ی آزادی های نسبی و دموکراسی نیم بند 1332- 1320

دوره ی استبداد سلطنتی محمدرضا شاهی 1357 - 1332

دوره ی انقلاب 57 - 1360- 1357

دوره ی استبداد دینی و حکومت ولایت فقیه  1403- 1360

به طور کلی تاریخ 120 ساله ی اخیر ایران را با توجه به دو وضع عمومی«استبداد» یعنی استبدادسلطنتی( دوره ی پنجاه ساله) و استبداد دینی (دوره ی 45 ساله) و دوره های شکاف در استبداد و ضعیف شدن آن و ایجاد فضای تا حدودی باز سیاسی و«آزادی نسبی» یا «دموکراسی بورژوایی نیم بند»( ما به فراخور از هر دو واژه استفاده می کنیم) می توان مورد بررسی قرار داد.

دوره های استبداد که به وجه غیر قابل قیاسی با دوره های«دموکراسی بورژوایی نیم بند»، جهت عمده نوع و شرایط حکومت در ایران بوده است طی 120 سال اخیر تداوم داشته است و ویژگی بارز آن سرکوب همه جانبه ی هر گونه فعالیت سیاسی همه ی طبقات زحمتکش و ستمدیده ی خلق و نبود دموکراسی بورژوایی و آزادی های سیاسی بوده است.

دوره های آزادی های سیاسی نسبی که در دوره های مورد اشاره، شدت و ضعف داشته اند، بیشتر همچون دوره های گسست در تداوم استبداد سلطنتی یا دینی به چشم خورده اند. در این دوره ها استبداد سلطه ی خود را به طور نسبی و گاه مطلق از دست داده و دموکراسی و نیمچه آزادی هایی به وجود آمده است. در این دوره ها کنترل مبارزات توده ها از دست طبقات حاکم در رفته و شرایط و امکاناتی برای فعالیت های سیاسی قانونی احزاب و گروه ها پدید آمده و گاه جنبش ها و شورش های گوناگونی شکل گرفته است و در برخی مناطق قدرت سیاسی از سوی توده های زحمتکش و میانی تصرف شده است و نوعی حکومت های مستقل به وجود آمده است.

تبدیل دوره های«استبداد» به دوره های «آزادی نسبی» یا به دلیل جهش و انقلاب صورت گرفته مانند انقلاب مشروطیت( 1285- 1300) که دوران طولانی استبداد( سلطنتی و دینی و یا امتزاجی از این دو) را در هم شکست و شکاف بزرگی بین پیش از خود و پس از خود ایجاد کرده تاریخ ایران را با سرعتی شگفت آسا به پیش برد و انقلاب 57( 1360- 1357)؛

 و یا با واسطه ی عوامل خارجی تاثیر گذار در روند جامعه مانند جنگ جهانی دوم و تبعید رضاخان نوکر امپریالیست های انگلیس به وسیله ی انگلیس (مانند 32- 20) و یا فشار تحولات سیاسی و یا جنبش های اجتماعی (مانند42- 39) و( 84 - 76). ویژگی های هر کدام از دوره های«استبداد» و دوره های«آزادی نسبی» و کمیت و کیفیت آنها، در عین اشتراک با دیگر دوره های همانند با این دوره ها اختلاف دارد و داری خصال خاص خود است.

از سوی دیگر هر کدام از این دوره های «استبداد» و «دموکراسی نیم بند» را با توجه به رویداهای مهم و محتوی مبارزه در آن و شدت و ضعف مبارزات توده ای علیه امپریالیسم و ارتجاع داخلی و همچنین تاثیرگذاری آنها می توان به مراحل کوچک تر تقسیم کرد. برای نمونه  مرحله ی قیام های آذربایجان و کردستان، ملی شدن صنعت نفت، قیام سی تیر و کودتای 28 مرداد 32 در طی سال های 1332- 1320. و یا مبارزات برای دموکراسی و آزادی های سیاسی در مرحله ی 42- 39 که بیشتر بین طبقات میانی و بورژوازی ملی با طبقات بورژوا- کمپرادور و فئودال حاکم بود و یا مراحلی که در سال های 60- 57 و پس از آن پیش آمد: سرکوب خونین داخلی به وسیله ی استبداد دینی، جنگ با عراق، دوم خرداد76، مبارزات سال 1388 و پس از آن و مرحله ی خیزش «زن، زندگی، آزادی» و مرحله ای که اکنون در آن به سر می بریم.

اقتصاد

ایران یک کشور سرمایه داری صنعتی در مقایسه با حتی عقب مانده ترین کشورهای اروپایی مثلا کشورهایی مانند یونان و یا بلغارستان نیست.  درآمد ایران نه متکی به صدور کالاهای صنعتی و یا حتی کشاورزی مدرنیزه سرمایه داری بلکه متکی به صدور نفت است. در واقع تنها بخش صنعتی مهم ایران همین بخش نفت است که نه بر مبنای نیازهای تولید صنعتی  در ایران بلکه بر مبنای تقسیم کار امپریالیستی و عمدتا در خدمت نیاز صنایع امپریالیست ها به ماده ی خام گسترش یافته است. فاصله ی جایگاه این بخش در اقتصاد ایران و همچنین شرایط ذهنی کارگران آن و مبارزه ی آنها با دستگاه استبداد و امپریالیسم با دیگر بخش های صنعتی داخلی که مهم ترین آنها تولید آهن و فولاد و ماشین سازی ها و نیروگاه ها می باشد زیاد است.

 در داخل در کنار صدور نفت صنایع مونتاژ قرار دارند. کالاهای نیمه ساخته ی امپریالیست ها به وسیله ی این بخش مونتاژ می شود و بیشتر هم برای مصرف داخلی است( صنعت مونتاژ در برخی از کشورهای سرمایه داری صنعتی غربی نیز وجود دارد اما در اقتصاد سرمایه داری صنعتی این کشورها مونتاژ عمده نیست بلکه غیرعمده است). بخش اساسی کالاهای مورد نیاز کشور از صنعتی گرفته تا مواد خام برای صنایع و غیره از کشورهای امپریالیستی  وارد می شود.

وجه دیگر اقتصاد سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور ایران وجود انبوهی از کارگاه ها و کارخانه های کوچک است که تعداد کارگران آنها زیر 50 نفر است.

طبقه ی کارگر

طبقه ی کارگر صنعتی ایران علیرغم رشد کمی قابل توجه نسبت به دوران استبداد سلطنتی دوم اما از نظر کیفیت سیاسی و مبارزه ی طبقاتی( خواه اقتصادی و خواه سیاسی) سطح بسیار نازلی را نشان می دهد و نسبت به طبقه ی کارگر روسیه در دوران مبارزات توفانی اش موقعیت پایین تری دارد.

برای نمونه چنانچه دوره ی بیست و پنج ساله 57- 32 و یا دوره 43 ساله 1403 – 1360 را با تنها 1917- 1890 با حذف نقش طبقه ی کارگر در رویدادهای انقلاب 1905- 1907 روسیه، یعنی یک دوره ی 25 ساله« تکامل آرام و مسالمت آمیز» رویدادها مقایسه کنیم، کیفیت مبارزات طبقه ی کارگر ایران از نظر اقتصادی و سیاسی به هیچ وجه قابل مقایسه با مبارزات طبقه ی کارگر روسیه نبوده است. همچنین اگر بخواهیم دوره های انقلاب 57 و انقلاب 1905 روسیه را از نقطه نظر شوراهای کارگری مقایسه کنیم تفاوت های کیفی و بارزی میان آنها مشاهده می کنیم. شوراهای کارگری روسیه، مسلح و ارگان های قدرت سیاسی حی و حاضر طبقه ی کارگر روسیه در شهرهای بزرگ بودند، در حالی که شوراهای کارگری در ایران علیرغم ارزش و جایگاه والاشان، دارای چنین کیفیت، مدارج و نقشی نبودند و تا رسیدن به آن هنوز جای بسیار داشتند.  یکی از علل مهم این تفاوت وجود اتحادیه های سراسری کارگری در روسیه در فاصله ی سال های مزبور و همچنین وجود احزاب سیاسی انقلابی و مترقی در دوره ی مزبور می باشد. این در حالی بود که طبقه ی کارگر ایران در طی سال های استبداد، مبارزات اش به وسیله دستگاه شاه به شکل خونینی سرکوب می شد( مبارزات کارگران جهان چیت کرج در اردیبهشت 1350و...) و تشکیلات صنفی متداومی نداشت و بدون داشتن حتی یک سندیکا  وارد انقلاب شد. خود این امر نشان می دهد که امکان تشکل طبقه ی کارگر از طریق مبارزات قانونی در دوره های استبداد در ایران ممکن نیست و حتی اگر ممکن شود بسیار ناچیز است. برای نمونه سندیکای کارگران شرکت واحد در اواخر دوران استبداد سلطنتی تنها سندیکای مهم تشکیل شده در دوره ی 1357- 1332 است.

 در 20 سال اخیر مبارزات صنفی و اقتصادی فراوان صورت گرفته است. اما به جز کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه و کارخانه های نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز و هپکو و آذر آب اراک و نیز کارگران معدن خاتون آباد و همچنین در یکی دوسال اخیر کارگران پیمانی نفت که توانستند مبارزات اقتصادی خود را به سطح نسبتا بالایی برسانند( در مورد هفت تپه و فولاد کار به گردهمایی ها و راهپیمایی های خیابانی چند باره کشید و مبارزات کارگران خاتون آباد و گردهمایی  شان در شهر و مقابل فرمانداری به خون کشیده شد) بقیه- حتی بسیاری صنایع مهم - در سطح اعتصاب اقتصادی با خواست عقب افتادن حقوق ها و صرفا درون کارخانه ها و کارگاه ها باقی ماندند( برای نمونه اعتصاب کارگران ذوب آهن و یا نفت جز مواردی تک و توک به گردهمایی ها و راهپیمایی در شهرها کشیده نشد).

باید توجه کرد که این اعتصابات در دورانی رخ داده است که بحران اقتصادی شدید و تورم و گرانی هولناک است و استبداد تا حدودی در جلوگیری از اعتصابات و طرح خواست های کارگران ناتوان گشته و در عین حال بیشتر از مبارزات و اعتصابات سیاسی می ترسد تا از مبارزات و اعتصابات اقتصادی.

دوره ی کنونی تا حدودی ویژه است. از یک سو استبداد به شدت از گسترش اعتراضات و سراسری شدن اعتصابات وحشت دارد و سرکوب می کند از سوی دیگر به دلیل وضع فلاکت بار اقتصادی و فشار اقتصادی و روانی روی مردم ناچار است که تا حدودی مدارا کند و از نظر سرکوب دست به عقب نشینی های نسبی زند و از سوی سوم توازن تا حدودی به هم خورده و شکاف هایی در تسلط قدرت حاکم بروز کرده و از این شکاف ها توده ها راه هایی برای بروز مبارزات خویش پیدا کرده اند.

تسلط استبداد

علت اساسی این امر تسلط استبداد سلطنتی و استبداد دینی در دو دوره ی مزبور( ما در مورد دوره ی 1300- 1320 صحبتی نمی کنیم به این دلیل که وضع در آن زمان هم مانند دو دوره ی مورد اشاره ی بعدی بود و جز این، طبقه ی کارگر آن کمیتی را که در دوره های پس از آن یافت، نداشت و تازه در حال شکل گیری کمی و کیفی بود) و نبود حتی حداقلی از آزادی های سیاسی و دموکراسی های نیم بند و سرودم بریده است( مانند سال های 32- 20 و یا 60- 57). در زیر به مهم ترین آنها اشاره می کنیم.

نبود آزادی بیان و مطبوعات

در دوره های استبداد، آزادی بیان و مطبوعات وجود نداشته است. هیچ روزنامه و مجله ی سیاسی ای کمونیستی - انقلابی ای و حتی لیبرالی ای در چنین دوره هایی حق انتشار نداشت. تنها مجلاتی که در زمان استبداد سلطنتی با هزار اما و اگر که آنها را مجبور می کرد دست به عصا حرکت کنند، آزاد بودند، مجلات هنری و ادبی مانند فردوسی و نگین و یا جهان نو( یک مجله ی ترتسکیستی)  بود. در دوران جمهوری اسلامی در دوران کوتاهی مجلاتی مانند مفید و دنیای سخن و آدینه و از این گونه بودند. در هر دو دوره آثار شعرا و نویسندگان و فیلمسازان توقیف و یا سانسور می شد. برای نمونه در دوران استبداد سلطنتی  کتاب همسایه ها نوشته ی احمد محمود و باشبیرو نوشته ی دولت آبادی و یا اشعار برخی شاعران و یا فیلم هایی مانند دایره ی مینا و ... کتاب های فلسفی و جامعه شناسی و یا تاریخی ممنوع اعلام می شد و گیر افتادن فردی با چنین کتاب هایی حداقل سه سال زندانی داشت. در دوران استبداد مذهبی نیز همین وضع منتهی به شکل دیگری حاکم بوده است. اگر در این دوران کتاب های مارکسیستی و برخی دیگر از کتاب ها چاپ شد به این دلیل نبود که استبداد دینی آزادی های فرهنگی و یا مطبوعات عطا کرده است( بستن 16 روزنامه اصلاح طلب حکومتی با یک فرمان نشان از نوع برخورد حکومت دارد. افزون بر این مطبوعات از سر ناچاری دست به خودسانسوری زده و می زنند) بلکه به این دلیل بود که از یک سو این آثار در طی سال های 60- 57 به کرات چاپ شدند و در دسترس بسیاری از رهروان قرار گرفتند. از سوی دیگر اینترنت به وجود آمد و این کتاب ها در دسترس همه قرار گرفت. البته در دوران استبداد دینی در برخی دوره ها نشریات لیبرالی و یا دموکراتیک (مانند نشریه ایران فردا و یا  دریچه) تا حدودی آزاد بودند اما همین ها نیز- برخی زودتر و برخی دیرتر - نیز در ده ی هفتاد و به ویژه پس از دوره ی اصلاح طلبان( 1384- 1376) یکی یکی توقیف شدند. در کل در هر دوره ی استبداد سلطنتی و دینی اختناق سایه هولناک خود را بر کشور گسترده بود.

البته ممکن است کسی بگوید که با آمدن اینترنت دیگر سانسور و این گونه چیزها معنا ندارد و در حال حاضر کارگران امکان دارند از طریق اینترنت تمامی تئوری ها، مباحث سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و جدل های بین احزاب و سازمان های گوناگون را پیگیری کنند. اما جز این که اینترنت در ایران آنچنان آزاد نبوده است و بسیاری از کسانی که به شکل سودمندی و در خدمت مبارزه ی طبقاتی کارگران و زحمتکشان از آن استفاده می کردند بازداشت و زندانی و حتی کشته شدند، این هم مهم است که مطبوعات اینترنتی در حالی که امکان سودمندی است اما به هر صورت نه جای قانون آزادی مطبوعات و مطبوعات آزاد و تشکیلات صنفی و حزب سیاسی را پر می کند و نه جای اعتصاب و گردهمایی و راهپیمایی و اعتراض و مبارزه ی عملی را.  

نبود آزادی احزاب و گردهمایی ها و راهپیمایی ها

در دوران استبداد طبقه ی کارگر از حداقل حقوق صنفی و امکان تشکیل سندیکا و اتحادیه  و اعتصاب اقتصادی و همچنین حقوق سیاسی و داشتن حزب سیاسی و امکان اعتصاب سیاسی محروم بوده است. هیچ کدام از دو حکومت استبداد سلطنتی و دینی آزادی های صنفی و سیاسی طبقه ی کارگر از جمله سندیکاها و اتحادیه های کارگری از یک سو و احزاب سیاسی را از سوی دیگر به رسمیت نشناختند و بنابراین طبقه ی کارگر ایران در شرایط بی حقوقی کامل به سر برده است.

این امر در مورد دهقانان و نیز طبقات میانی و گروه های اجتماعی( زنان، دانشجویان) و اقلیت های مذهبی و نیز خلق های دربند صدق کرده است. هیچ گاه و هیچ گونه تحرک و دادخواهانه ی اقتصادی از جانب دهقانان مجاز نبوده است. هر گونه اعتصاب ساده ی دانشجویان سرکوب می شد و آنها حق هیچ تشکل صنفی و سیاسی مستقلی را نداشتند. هر گونه جنبش حق طلبانه ی کرد و ترک و عرب و بلوچ با اتهام تجزیه طلبی و وابسته بودن به شوروی( دوره ی نخست تا سال 1956 شوروی انقلابی و در دوره ی خروشچفی سوسیال امپریالیسم شوروی) روبرو شده و به شکل خونینی سرکوب می شد. زنان بر طبق احکام و قواعد مذهبی از حقوق برابر با مردان محروم بودند و حق تشکل مستقل جدا از تشکل های حکومتی و اعتراض متشکل نداشتند( در کل مبارزه ی زنان در انقلاب 57 و به خصوص در بیست سال اخیر شکفته شد). در هر دو دوره ی استبداد هیچ  گروه و سازمان و حزبی که بتواند حتی به شکل رفرمیستی خواست های صنفی و سیاسی - بورژوایی طبقه ی کارگر را تدوین و بیان کند اجازه فعالیت نداشته است( برای نمونه حزب توده و یا حزب دموکرات کردستان). حتی جبهه ی ملی که تشکیلات سرمایه داران ملی بود در دوره ی استبداد سلطنتی و دینی آزاد نبود و هیچ گونه امکان گردهمایی و راهپیمایی نداشت و اگر برنامه ای می گذاشت به آن حمله می کردند. در مورد نهضت آزادی این گونه بود که در دوره ی استبداد دینی تا حدودی آزادی داشت اما به مرور این آزادی از آنها گرفته شد. به این ترتیب در تمامی دوره های 1357- 1332 و 1403- 1360 هیچ حزب و سازمان سیاسی مخالف استبداد سلطنتی و استبداد دینی اجازه فعالیت سیاسی نداشته است.  

نبود پارلمان و انتخابات آزاد

در ایران مجلس همواره  در اختیار طبقه ی حاکم سرمایه داران کمپرادور (و در گذشته همچنین مالکین بزرگ زمین) بوده و هیچ بنی بشری که اندکی با حکومت اختلاف داشته باشداجازه ی نماینده شدن و ورود نداشته است. سال های آخر حکومت سلطنتی حتی دو حزب حکومتی ایران نوین و ایران نیز منحل و تنها حزب رستاخیز وجود داشت. در حکومت ولایت فقیه نیز کمابیش چنین بود و جز خودی ها که حتی احزاب شان بیشتر تبدیل به احزاب کاغذی شده است جریانی اجازه فعالیت قانونی نداشته و ندارد

 در چنین فضایی امکانی برای آگاه کردن طبقه ی کارگر، متشکل کردن این طبقه و تلاش برای کسب قدرت سیاسی نه تنها برای سازمان دادن قیام شهری مانند اکتبر، بلکه حتی از راه های قانونی و مسالمت آمیز کمی قدرت پیدا کردن( برای نمونه شیلی در دوره ای که آلنده انتخاب شد) مطلقا ممکن نبود. درست به همین دلیل فعالیت سازمان ها و گروه ها و محافل یا به بیرون کشور منتقل شده بود و در آنجا فعالیت می کردند که روشن است آنچنان کارایی توده ای نداشت و یا در داخل سازمان هایی مانند چریک های فدایی خلق و یا مجاهدین پا به عرصه ی نبرد می گذارند که طبعا نمی توانند با چنان مبارزه ای گسترش توده ای – از نظر مبارزات - بیابند. جز اینها در داخل محافل و گروه های کوچک بودند که بیشتر کارشان گسترش اعضای محفل و گروه و  دورهم جمع شدن و مطالعه و گفتگو بود و بیشترشان آنچنان فعالیت بیرونی- گاه حتی پخش اعلامیه - نداشتند

شاید گفته شود که در روسیه نیز استبداد تزاری  که عقب مانده ترین نوع حکومت در اروپا خوانده می شد حاکم بود. اما شرایط همین حکومت استبداد تزاری در مقایسه با کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها مانند ایران، زمین تا آسمان فرق داشت. توجه کنیم که در همین حکومت استبداد تزاری، بلشویک ها توانستند در انتخابات دوما رای بیاورند و یک فراکسیون بلشویکی تشکیل دهند و این چیزی است که در ایران هیچ گروهی نمی توانست حتی خواب آن را ببیند.

به این ترتیب شرایطی که بتوان از طریق راه های قانونی به آگاه کردن طبقه ی کارگر اقدام کرد کاملا بسته بود و پیشروان این طبقه نیاز داشتند که به راه های دیگری بیندیشند.

 در دوران نخستین یعنی استبداد سلطنتی دست زدن به مبارزه ی مسلحانه خواه در تقابل با اپورتونیسم راست و رویزیونیسم حزب توده و نیز با استدلال هایی مانند «رد دو مطلق» و «تئوری بقا» و غیره آغاز شد که خصلت بارز آن جدا از توده بودن آن بود. یعنی این حرکت در انطباق با حرکت های توده ای نبوده و یا نقطه ی آغاز خود را چنین جنبش هایی قرار نمی داد. روشن است که چنین اقداماتی گرچه ممکن است شور وحالی به مبارزه ی قشر تحصیل کرده بدهد اما نقشی در مبارزات توده ها ندارد.

 الگوی انقلاب اکتبر و ایران- ادامه

 با این حال باید چند نکته را که بر وحدتی میان شرایط خاص ایران و روسیه ی تزاری که آغاز گاه راه انقلاب اکتبر است گواه می دهد بررسی کرد و به ویژه با در نظر گرفتن  این که ما در مورد شرایط ایران در اوائل قرن بیست و یکم صحبت می کنیم و شرایط روسیه مربوط به دهه ی دوم قرن بیستم است.

کمیت طبقه ی کارگر - اگر نسبت طبقه ی کارگر به جمعیت ایران در سی سال اخیر با نسبت طبقه ی کارگر به جمعیت روسیه در آن زمان مقایسه کنیم متوجه می شویم که کمیت طبقه ی کارگر در ایران بسیار بیشتر از روسیه بوده است.

دهقانان- در عین حال اگر دهقانان را به این نسبت حساب کنیم جمعیت دهقانی ایران بسیار کمتر از روسیه است

شهر- همچنین اگر نسبت  شهرها را به نسبت وسعت کشور حساب کنیم شهرهای ایران قابل قیاس با روسیه ی آن زمان نیستند و بسیار زیادترندبه این ترتیب کمیت زیاد شهرها و کمیت طبقه ی کارگر و نیز قلت دهقانان نسبت به جمعیت کارگری و نیز جمعیت روستایی نسبت به جمعیت شهری می تواند ما را به این برساند که با بافتی شهری و کارگری روبروییم.

این تفاوت ها که نشان از پیشرفت اقتصادی دارد و طبعا می توانند در کیفیت انقلاب و پیشروی طبقه ی کارگر در انقلاب خود و برقراری جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر و رفتن به سوی سوسیالیسم تاثیر گذارند، به خودی خود اموری نیستند که  برای این که راه استراتژیک طبقه ی کارگر را برای کسب قدرت سیاسی رقم زنند کافی باشند. چرا که شرط اصلی برای آگاهی و تشکل طبقه ی کارگر و سازمان دادن قیام و انقلاب نه صرفا وجود مراکز صنعتی و نه گسترده بودن این طبقه نسبت به دهقانان و وجود شهرهای بسیار و... نیست بلکه وجود شرایطی است که بتوان این طبقه را آگاه و سازماندهی و برای قیام و انقلاب رهبری کرد. معمول چنین است که این گونه پیشرفت ها در ساخت اقتصادی- اجتماعی با پیشرفت هایی در ساخت سیاسی و فرهنگی همراه است. برای نمونه مقایسه نظام فئودالی با سرمایه داری نشانگر این امر است که سرمایه داری نه تنها از نظر اقتصادی بر فئودالیسم برتری دارد بلکه از نظر سیاسی و فرهنگی نیز بازتر و آزادتر است. اما نه تنها شرایط سرمایه داری امپریالیستی با شرایط سرمایه داری رقابت آزاد کیفیتا متفاوت است، بلکه شرایط جهانی امپریالیسم و کشورهای زیر سلطه نیز اهمیت ویژه ی خود را دارند. در دوران کنونی به ندرت کشوری زیرسلطه را می توان یافت که آزادی های سیاسی و فرهنگی در آن امکان کار قانونی برای آگاه کردن طبقه ی کارگر را بدهد. حتی کشورهایی مانند کره جنوبی و یا «دولت های تُربچه ای» در آمریکای جنوبی و مرکزی که ظاهر قرمز که نه اما صورتی دارند ولی درون شان سفید است، احزاب انقلابی آزاد نبوده و امکان تشکیل فراکسیون پارلمانی را ندارند.

 نیمه ی دوم بهمن 1403

 

بخش دوازدهم

 

الگوی انقلاب چین

چنان که پیش از این گفتیم الگوی تصرف قدرت سیاسی از طریق محاصره ی شهرها از طریق روستاها بر مبنای یک تحلیل اقتصادی- اجتماعی و سیاسی استوار است و بر چنین مبنایی مسائل نظامی و جغرافیایی طرح می شود.

از نظر اقتصادی بنیان آن وجود ساختار نیمه فئودالی( روستا- دهقان) است. در کنار نیمه فئودالیسم، سرمایه داری بوروکراتیک -  کمپرادور وجود دارد.  بین این دو ساختار وزنه ی نیمه فئودالی سنگین تر است. در عین حال در دوره هایی که کشور چین به وسیله ی امپریالیسم ژاپن اشغال شد برخی بخش های آن مستعمره گردید و بنابراین مساله ی مستعمره بودن نیز به نیمه مستعمره گی و نیمه فئودالی افزوده شد.

از نظر وضع طبقاتی، طبقه ی کارگر چین در سال های انقلاب( 1949- 1921 فرایند انقلاب از زمان بنیان گذاری حزب کمونیست چین) کمیت ناچیزی داشت. بخش صنعتی آن حداکثر 5 میلیون تخمین زده می شد و با بقیه ی کارگران حدود 15 میلیون یعنی کمی بیش از 3 درصد جمعیت  450 میلیونی چین  را در آن زمان بالغ می گردید. دهقانان تقریبا 80 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دادند. خرده بورژوازی عمدتا سنتی( پیشه وران و کسبه) بود و به همراه آن خرده بورژوازی مدرن (کارمندان ادارت دولتی، تکنیسین ها کارخانه ها و کارگاه ها و...) وجود داشت. اگر دهقانان خرده مالک را نیز جزو خرده بورژوازی به شمار آوریم این طبقه دارای بیشترین جمعیت در چین بود.

 در بخش دوم این سلسله مقالات و در مورد تجربه ی چین نوشتیم:

«علل اساسی دست زدن به این شکل مبارزه نخست این است که کشور از نظر اقتصادی عقب مانده است. در کنار سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور نظام تولیدی فئودالیستی وجود دارد که یا جنبه ی عمده ی ساخت اقتصادی است و یا کماکان نقش پررنگی در ساخت اقتصادی دارد( از همین رو این کشورها «نیمه فئودال- نیمه مستعمره» و یا «سرمایه داری بوروکراتیک با بقایای فئودالی» و این گونه ترم ها خوانده می شوند). در این گونه کشورها رشد اقتصاد به شدت ناموزون است و در برخی نقاط تا حدودی پیشرفته و در بسیاری نقاط که در سراسر کشور پخش هستند بسیار عقب مانده و دورمانده از پیشرفت می باشد. طبقه ی کارگر از نظر کمی زیاد نیست و بخش صنعتی آن ناچیز است و برعکس، دهقانان جمعیت اصلی کشور را تشکیل می دهند. در کشور استبداد سیاسی( از دیکتاتوری های نظامی گرفته تا استبداد سلطنتی و یا دینی) و فرهنگی حاکم است و هیچ نوع آزادی احزاب و اجتماعات و حتی عموما تشکل های صنفی یا انتخابات آزاد و پارلمان و بنابراین امکان فعالیت سیاسی درازمدت برای افشاگری و پرورش سیاسی طبقه ی کارگر و توده ها و سازمان دهی آنها برای انقلاب وجود ندارد.»

وجوه اشتراک و تفاوت های شرایط ایران با الگوی انقلاب چین

یک - ساخت اقتصادی

ساخت اقتصادی ایران هم وجوه مشترک و هم  تفاوت های مهمی با ساخت اقتصادی چین دارد.

در ساخت اقتصادی ایران نیمه فئودالیسم در اقتصاد از بین رفته و جای خود را به سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور داده است. این سرمایه داری به دلیل عدم توسعه ی درون زا، صنعتی و همه جانبه نسبت به سرمایه داری صنعتی کشورهای امپریالیستی غرب، یک سرمایه داری عقب مانده یا در واقع عقب نگه داشته شده به شمار می آید و به طور کلی زیرسلطه ی امپریالیست ها یعنی انحصارهای بین المللی عمدتا غربی است.

بر پایه ی این تغییر در ساخت اقتصادی جامعه از دهه ی چهل و پنجاه به این سو، شهرها بیشتر و روستاها کمتر شده اند. همپایه ی آن و طبق آخرین آمارها جمعیت شهرنشین حدود 70 درصد و جمعیت روستایی در حدود30 درصد گردیده است. در پی این تغییرات از جمعیت دهقانان کاسته شده و به جمعیت کارگران شهری و حاشیه نشینان تهیدست افزوده شده است. 

به این ترتیب وجوه مشترک این ساخت اقتصادی با چین در وجود سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور در هر دو کشور و نیز زیرسلطه ی امپریالیسم یا نیمه مستعمره بودن است.

تفاوت مهم در ساخت اقتصادی در مورد وجود نیمه فئودالیسم است. در چین نیمه فئودالیسم بسیار قوی بود در حالی که در ایران نیمه فئودالیسم در روابط اقتصادی از بین رفته و جای خود را به روابط سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور داده است. از این رو سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور در ایران بسیار رشد یافته تر از چین نیمه ی نخست سده ی بیستم است. اگر وسعت کشور و نیز جمعیت را در نظر گیریم رشد ابعاد سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور باز هم بیشتر به چشم می آید.  

 دو- ساخت طبقاتی

ساخت طبقاتی جامعه ی ایران نیز هم وجوه مشترک و هم تفاوت های مهمی با ساخت طبقاتی چین دارد. در ایران برخلاف چین، فئودال ها همچون یک طبقه وجود خارجی ندارند. در کنار آن در حالی که در کشور ما کشاورزان دهقانان خرده مالک(کوچک، متوسط  و بزرگ) وجود دارند اما دهقان همچون یک طبقه ی سراسری که  به شکلی به فئودالیسم مرتبط باشد و زیرسلطه طبقه ی فئودال و رابطه ی فئودالی باشد وجود ندارد. از این رو در ایران در دهه های اخیر ما با جنبش های ضد فئودالی به شکلی که در چین با آن روبرو بودیم روبرو نیستیم.

این ها البته به معنای نبود فئودالیسم در روابط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نیست. در ایران در برخی مناطق مرکزی و پیرامونی به ویژه در استان هایی محروم مانند بلوچستان کمابیش روابط اجتماعی عشیره ای و طایفه ای وجود دارد. وجود این ها تاثیر خود را بر سیاست و فرهنگ در این نواحی و کل کشور می گذارد.

در ایران طبقه ی سرمایه داران بوروکرات – کمپرادور سال هاست که نقش طبقه ی حاکم انحصار گر و رانت خوار را دارند و تمامی شریان های اقتصادی از تولید و فروش نفت که مهم ترین تولید ایران است گرفته تا تجارت داخلی و صادرات و واردات هر کالایی و همچنین امور مالی و بانکی را کنترل می کنند. به موازات رشد این طبقه و نیز سرمایه داران ملی، طبقه ی کارگر ایران رشد بسیار یافته و از کمیت قابل توجهی برخوردار گردیده است و اگر نسبت جمعیت را نیز در نظر بگیریم طبقه ی کارگر ایران غیر قابل قیاس با چین بوده و بسیار پرجمعیت تر از طبقه ی کارگر چین در نیمه ی نخست قرن بیستم است.

ساخت سیاسی

در چین نیز طبقه ی حاکم سرمایه دار بوروکرات - کمپرادور و فئودال ها حاکم بودند اما دولت مرکزی نیرومندی وجود نداشت. از نظر سیاسی دیکتاتوری بر چین حاکم بود و کشور بین دیکتاتوری های نظامی تقسیم شده بود و هر کدام ارتش و قلمرو خود را داشتند و مداوما در حال جنگ با یکدیگر بودند. در طول جنگ با ژاپن و پس از آن کشور به تدریج بین حزب کمونیست و گومیندان تقسیم شد. در سال های پس از جنگ با ژاپن، قدرت برتر در چین حزب گومیندان به رهبری چیانکایشک بود که دولت مرکزی را در اختیار گرفته بود. گومیندان دارای ارتشی بزرگ بود و بر قلمروی وسیعی حکمفرمایی می کرد. 

در ایران اما طبقه ی سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم هستند و چنانکه گفته شد طبقه ای به نام فئودال به مفهوم اقتصادی - اجتماعی این کلمه وجود ندارد. طبقه ی سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم یک دولت متمرکز قوی دارد و دارای ارتش نیرومندی است. در کنار آن در جمهوری اسلامی سپاه پاسداران وجود دارد که پس از انقلاب 57 نقش اصلی را در سرکوب مبارزات طبقه ی کارگر و کشاورزان و طبقات میانی داشته است.

تردیدی نیست که بین ویژگی های طبقه ی سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور در جمهوری اسلامی با ویژگی های آن در زمان استبداد سلطنتی سابق تفاوت های چشمگیری وجود دارد که عمدتا با روی کار آمدن روحانیون به عنوان یک نهاد و قشر و ارتقاء دین و مذهب به عنوان وجه فرهنگی حاکم مشخص می شود. این امر گرچه به این معنا نیست که حال چون روحانیون حاکم اند پس نماینده گان طبقه ی فئودال حاکم هستند اما هم  به طبقه ی حاکم وجوهی فئودالی بخشیده و هم روساخت فرهنگی را به اشغال فرهنگ فئودالی- عشیره ای در آورده است.

 این امر ویژگی های معینی به انقلاب دموکراتیک نوین ایران بخشیده است و مساله ی«جدایی دین از دولت» را که مساله ای مربوط به دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه داری است گستره و غلظت و غنای بیشتری بخشیده است. همچنین نیاز به انقلاب بنیادی در فرهنگ قرون وسطایی و فئودالی( و در کنار آن فرهنگ وابسته به امپریالیسم بورژوازی بوروکرات - کمپرادور) و برپایی فرهنگ مدرن دموکراتیک - انقلابی را که متکی به طبقه ی کارگر و کشاورزان و طبقه ی خرده بورژوازی است با شدت و حدتی بی سابقه طرح کرده است. در عین حال حکومت استبداد دینی موجب شده که مساله ی زنان و رهایی شان از ستم متحجران قرون وسطایی و نیز پدرسالاری و مردسالاری سرمایه داری شدت بیشتر و بی سابقه تری به خود گیرد و جنبش زنان نقش ممتازی در انقلاب دموکراتیک نوین ایران بیابد. امری که در تاریخ انقلاب های دموکراتیک بورژوازی (کهنه و نوین) پدیده ای نادر و کمیاب است.  

در چین آزادی بیان و مطبوعات، احزاب و انتخابات آزاد وجود نداشت. بنابراین حزب کمونیست نمی توانست آزادانه فعالیت کند و طبقه ی کارگر و زحمتکشان را آگاه و متحد گرداند.

در ایران نیز چنان که در بخش پیشین اشاره کردیم هیچ کدام از آزادی های سیاسی وجود ندارد و در این مورد همچون چین 80 سال پیش است. از این رو در دوره هایی که استبداد( سلطنتی و یا دینی) حاکم است هیچ امکانی برای مبارزه ی سیاسی قانونی وجود ندارد و تنها در دوره های گسست در روندهای جاری امور در نتیجه ی جنبش ها و انقلاب ها و برخی شرایط ویژه که استبداد ضعیف می شود، امکان فعالیت سیاسی تا حدودی فراهم می شود.

 بر این مبنا تفاوت اساسی شرایط ایران با چین تفاوت در ساخت طبقاتی حاکم و وجود یک دولت مرکزی استبدادی قوی است.

البته در بسیاری از کشورهایی که راه  محاصره ی شهرها از طریق روستاها در پیش گرفته شد( ویتنام، کامبوج، لائوس) دولت مرکزی قوی و ارتش نیرومندی وجود داشت. می توانیم برای نمونه ویتنام را در نظر گیریم که جنگ خلق در آن به پیروزی رسید. تفاوت های اساسی بین ایران و ویتنام وجود ساختار نیمه فئودالی حاکم بر ویتنام و دوم وجود دهقانان همچون بزرگ ترین طبقه و کمیت ناچیز طبقه ی کارگر و سوم مستعمره بودن ویتنام است.

اما کشورهایی هم وجود داشتند که مستعمره نبودند بلکه نیمه مستعمره بودند و توانستند جنگ خلق را پیش ببرند و به پیروزهای بزرگی نیز دست یابند. در این زمینه می توانیم از برخی از  کشورهایی یاد کنیم که در همین دهه های اخیر دست به جنگ خلق زدند. پرو و نپال نمونه های برجسته ای این امر هستند. تفاوت های جاری ایران با این کشورها در این است که در کشورهای مزبور نیمه فئودالیسم قوی وجود داشت. شهرها به نسبت روستاها زیاد نبودند، جنبش های دهقانی وجود داشت و طبعا طبقه ی کارگر آنها وضعیت کمی طبقه ی کارگر ایران را نداشت.

به طور کلی مستعمره یا نیمه مستعمره بودن و نیز وجود دولت مرکزی مستبد و یا قدرت پراکنده ی طبقه ی حاکم همچون تقسیم کشور بین دیکتاتوری های نظامی تفاوتی برای دست زدن به جنگ خلق ایجاد نمی کند، بلکه می تواند شرایط را برای دست زدن به جنگ خلق گرچه از برخی زوایا سخت تر اما مستعدتر گرداند.

برخی نکات دیگر

در خلاصه ترین شکل مائو شرایطی را که راه محاصره ی شهرها از طریق روستاها و جنگ دراز مدت خلق را در دستور کار قرار می دهد چنین بیان می کند:

«اقتصاد سرمایه داری ناتوانی با یک اقتصاد نیمه فئودالی برتر همزیستی می کند؛ چند شهر مدرن صنعتی و تجاری با مناطق روستائی بیکران که از تکامل باز ایستاده اند، همزیستی می کنند؛ چند میلیون کارگر صنعتی با صد ها میلیون دهقان و پیشه ور که در زیر یوغ نظام کهن به سرمی برند، همزیستی می کنند؛... چند خط آهن و خط کشتی رانی و چند جاده اتومبیل رو با تعدادی کثیری راه های گاری و کوره راه هائی که تنها برای پیاده روی مناسب اند و بز روهائی که حتی عبور از آنها با پا هم دشواراست، همزیستی می کنند...»( بخش شش همین مقالات)

نگاهی به این شرایط نشانگر تفاوت بارزی بین شرایط ایران با چین است.

در این که سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور حاکم بر ساخت اقتصادی ایران نسبت به سرمایه داری کشورهای پیشرفته سرمایه داری عقب مانده و ناتوانی به شمار می آید شکی نیست. اما همین سرمایه داری عرصه ی اقتصاد را در تولید و خدمات را زیر سلطه ی خود گرفته و قوی به شمار می آید.

شهرها

در ایران تعداد زیادی شهر وجود دارد که اگر نسبت مساحت ایران را به چین در نظر گیریم غیر قابل قیاس با چین است. در واقع شهرهای مدرن صنعتی( که البته نسبی است و نسبت به وضع فئودالی سنجیده می شود. مثلا روشن است که تهران صنعتی یا آبادان و اهواز صنعتی تفاوت اساسی با لندن و منچستر و نیوکاسل و یا پاریس و نانت و بن و اشتوتگارت مدرن و صنعتی دارند) در ایران بسیار زیادند. از تهران و تبریز و زنجان و قزوین و رشت و ساری گرفته تا اراک و اصفهان و کرمانشاه و شیراز و شهرهای استان خوزستان و بندر بوشهر و بندرعباس و...

مناطق روستایی

مناطق روستایی ایران نیز از نظر اقتصادی تفاوت بارزی با چین آن زمان دارند. در واقع بخش هایی از روستاها در استان های مرکزی به شهرستان تبدیل شده اند و مراکز صنعتی در حوالی آنها بنا شده است. برای نمونه مقایسه کنیم روستاهای اطراف کارخانه ی ذوب آهن و صنایع فولاد را در اصفهان که خود در دهه ی بیست صاحب کارخانه بود( می دانیم حزب توده در میان کارگران اصفهان نفوذ داشت) و یک شهر نیمه صنعتی به شمار می رفت با وضع کنونی آنها. با تحلیل رفتن نیمه فئودالیسم بسیاری از دهقانان کارگر یا نیمه دهقان- نیمه کارگر شدند و بسیاری از روستاها تبدیل به محل سکونت کارگران شد. این امر البته بیشتر در مورد استان های مرکزی صدق می کند تا استان های پیرامون مانند بلوچستان و یا کردستان و یا حتی روستاهای خوزستان که مردم عرب ساکن آنها هستند.

طبقه ی کارگر

 در مورد طبقه ی کارگر نیز هر چند ما با جریان های فرصت طلب ترتسکیستی و «چپ نو»یی و هواداران «کمونیسم اروپایی» ... مخالفیم که هر حقوق بگیر و خرده بورژوایی را «کارگر» خطاب می کنند و می گویند طبقه ی کارگر ایران دارای اکثریت مطلق جامعه است( بین 60 تا 80 درصد تخمین می زنند)، با این حال اگر مساحت کشور را نسبت به چین در نظر گیریم کمیت طبقه ی کارگر با طبقه ی کارگر چین( در نیم قرن نخست سده ی بیستم) غیر قابل قیاس است.

در مورد وضعیت کلی کشور نیز می توان همین نکات را به میان آورد و از نظر خط آهن، کشتیرانی و غیره نیز تفاوت بارزی بین ایران و چین وجود دارد.

با این همه، مساله، مساله ی نسبت است. اگر ما قیاس با چین را کنار بگذاریم و توجه خود را به داخل متمرکز کنیم می بینیم که بسیاری از ناموزونی هایی که مائو در مورد چین بر می شمارد  به شکل هایی خواه همسان با چین و خواه متفاوت با آن در ایران وجود دارد. برای نمونه ما یک طبقه ی کارگر صنعتی داریم و توده ای از کشاورزان و حاشیه نشینان که نسبت به کارگران صنعتی که متمرکزاند در روستاها و حاشیه ی شهرها پراکنده اند و از کوچک ترین تمرکزی برخوردار نیستند. تحلیل طبقاتی انقلاب 57 و نیز جنبش هایی که در آن زمان شکل گرفت به ما نشان می دهد که حاشیه نشینان شهرها و به ویژه شهرهای بزرگ نقش بارزی در انقلاب داشتند.

در ایران یک سلسله مناطق مرکزی وجود دارد که به نسبت مدرن به شمار می آیند اما در مقابل در برخی مناطق مرکزی و جنوبی و شرقی مانند لرستان و کهگیلویه و بویراحمد و چهارمحال بختیاری و کرمان و بندرعباس و خراسان ... و همچنین استان هایی که خلق های بلوچ و کرد و آذری و... زندگی می کنند شاهد عقب مانده گی های بسیار هستیم. در ایران ناموزونی ها در ساخت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه وجود دارد و این ناموزونی ها نه تنها کم نیستند بلکه بسیار زیادند. 

از آنچه که گفتیم چنین بر می آید که ایران کشوری با اقتصاد سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور و با یک دولت  استبدادی مرکزی قوی زیر سلطه ی امپریالیست هاست. دو کوهی که باید از جا کنده و نابود شوند یک کوه روابط سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور و دیگری تسلط امپریالیسم بر اقتصاد و سیاست و فرهنگ کشور است. در کنار آنها باید هر آنچه از فئودالیسم در اقتصاد و اجتماع و به ویژه در سیاست و فرهنگ باقی مانده جارو شود و به زباله دان تاریخ ریخته گردد.

نیمه ی دوم اسفند 1403

 

 

بخش سیزدهم

 

تضادهای دو الگوی مورد بحث در انطباق با شرایط ایران

بررسی ما در مورد وضعیت ایران و مقایسه ی با تجارب چین و روسیه نشان داد که:

یک - ایران از نظر ساخت اقتصادی با هر دو کشور تفاوت دارد و در کل از نظر رشد سرمایه داری و افزایش کمیت طبقه ی کارگر به روسیه نزدیک تر است تا به چین؛ البته اگر مساله تفاوت بین یک سرمایه داری امپریالیستی و یک سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور عقب مانده و زیرسلطه ی امپریالیست ها را در نظر داشته باشیم.

دو- در مورد وجود دولت مرکزی و استبداد نیز بیشتر مانند روسیه است و نه چین.

سه - در مورد مساله وجود طبقات دهقانان و فئودال ها با هر دو کشور مزبور تفاوت های اساسی دارد.

در واقع یکی از وجوه مشترک آن دو کشور وجود دو طبقه ی دهقانان و فئودال و روابط فئودالی میان دهقانان و فئودال هاست، در حالی که در مورد ایران این گونه روابط تولیدی اکنون دیگر وجود ندارد. در هر دو کشور جمعیت دهقانی زیاد و جنبش های دهقانی علیه فئودال ها و برای تصاحب زمین وجود داشت در حالی که در ایران جمعیت دهقانی و روستایی نسبت به جمعیت شهری و شاغلین شهری کمتر است. و نیز در حالی که حتی پس از انقلاب57 و سال های پس از آن جنبش های دهقانی در برخی مناطق ایران وجود داشت(کردستان، ترکمن صحرا، استان فارس، اراک، اصفهان و...)اکنون سال هاست از چنین جنبش هایی خبری نیست و تضاد درون روستاها میان کشاورزان با دولت و طبقات حاکم بر آن است. همچنین در دوره های اخیر بیشترین مسائل و تضادها پیرامون مسائل آب و مشکلات آن بوده است تا مساله ی زمین. اصفهان، خوزستان و برخی مناطق استان خراسان تا کنون مناطقی بوده اند که در آنها بیشترین جنبش ها و اعتراضات کشاورزان برای مساله ی آب به وجود آمده است.

 چهار- در مورد مساله ی شهرها و جمعیت طبقه ی کارگر ایران با هر دو کشور در زمان انقلاب هاشان تضاد دارد و از نظر گسترده گی شهرها و کمیت طبقه ی کارگر بیشتر به روسیه نزدیک است تا به چین. 

پنج- در مورد وجود آزادی های سیاسی، ایران خواه در دوره ی«استبداد سلطنتی- شاهی» و خواه در دوره ی «استبداد دینی» با روسیه زمان انقلاب های 1905 و 1917 تضاد دارد. در واقع وجود دولت مرکزی مستبد تزاری در روسیه با یک سلسله از آزادی های سیاسی همراه بود در حالی در ایران وجود دولت مرکزی مستبد همراه با حذف تمامی آزادی های سیاسی است. به طور کلی در ایران در دوره های استبداد شاهی و یا دینی هیچ گاه آزادی های احزاب و حتی سازمان های صنفی و توده ای وجود نداشته است و بنابراین از این نظر در کل وضعیتی مانند چین داشته است. طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر طبقات خلقی ما از پس از انقلاب مشروطیت تا کنون که بالغ  بر صد و چهار سال می شود حدود نود سال آن را در زیر حکومت استبدادی( بیست سال رضاخان، بیست و پنج سال محمدرضا شاه و 44 سال حکومت ولایت فقیه) به سر برده اند.(1)

دو وضعیت استبداد و آزادی

از آن چه گفته شد بر می آید که ایران کنونی دارای ویژگی های خاص خود در اقتصاد و اجتماع و سیاست است و در نتیجه راه انقلاب در ایران در حالی که وجوه مشترک به ویژه با راه انقلاب چین - به سبب وجود یک سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور عقب مانده و نیز نبود آزادی سیاسی برای کار قانونی و همچنین زیر سلطه امپریالیسم بودن - دارد اما تفاوت های اشاره شده علی القاعده ویژگی های معینی به راه انقلاب در ایران می بخشد.

در میان آنچه که گفته شد آن مرکز ثقلی که انتخاب مبارزه ی نظامی را به عنوان شکل عمده ی مبارزه رقم می زند، نبود آزادی های سیاسی( آزادی بیان، مطبوعات، گردهمایی ها و راه پیمایی ها، احزاب سیاسی و سازمان های سندیکایی و اتحادیه ای طبقه ی کارگر، انتخابات آزاد، پارلمان و ...) و خلاصه شرایط فعالیت آزادانه ی سیاسی قانونی حزب طبقه ی کارگر برای آگاهی و سازمان دادن به این طبقه است. در واقع آنچه موجب می شود شکلی از مبارز به عنوان شکل عمده ی مبارزه تعیین شود نه مسائلی مانند رشد سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادوری و ازدیاد جمعیت شهری و افزایش کمیت طبقه ی کارگر، بلکه همین نبود آزادی های سیاسی و اجازه ی فعالیت قانونی حزب کمونیست انقلابی طبقه ی کارگر( و نه صرفا احزاب رویزیونیستی و سوسیال دموکرات و ترتسکیستی مانند ترکیه و یا کره جنوبی و یا برخی از کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی) است. روشن است که در صورت وجود چنین آزادی ها و امکان فعالیت قانونی حزب انقلابی طبقه ی کارگر، شکل عمده ی مبارزه شکل سیاسی خواهد بود و شکل غیرعمده مبارزه، سازمان دادن طبقه ی کارگر برای انقلاب و قیام مسلحانه است. بنابراین چنین تغییراتی و وجود چنین آزادی هایی تنها شکل عمده ی مبارزه را از نظامی به سیاسی تبدیل خواهد کرد و نه این که شکل مبارزه قهرآمیز را به طورکلی حذف کند.   

استبداد سیاسی

در کشور ما یک حکومت استبداد دینی( که در نفس استبداد سیاسی تفاوتی با استبداد شاهی ندارد)حاکم است که تمامی شریان های آزادی های سیاسی و صنفی و درحال حاضر اجتماعی و فرهنگی را بسته است و از سوی دیگر در تمامی روابط اساسی اقتصادی( و دیر یا زود سیاسی) خود وابسته به امپریالیست های غرب (و شرق) است.

این ویژگی اساسی صرف نظر از دیگر اشتراکات و تفاوت ها با چین و یا روسیه، مبارزه ی نظامی یعنی دست زدن به جنگ توده ای با حکومت را برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر را در دستور کمونیست ها قرار می دهد.

گروه های «شبه چپ» و مساله ی کسب قدرت سیاسی

رشد و گسترش نسبی جنبش  صنفی- اقتصادی طبقه ی کارگر و همچنین جنبش ها و خیزش های دو دهه ی اخیر، به ویژه خیزش ژینا مسائل گوناگونی را طرح کرد و برای آنها راه حل طلبید؛ مسائلی مانند سازمان یابی طبقه ی کارگر( حزب انقلابی طبقه ی کارگر) و دیگر طبقات خلقی، مسائل و اهداف مشترک و چگونگی اتحاد میان طبقات گوناگون و ایجاد جبهه ی مشترک تمامی طبقات خلقی و گروه های اجتماعی و خلق های ستمدیده و دربند علیه استبداد دینی و به طور کلی علیه هرگونه استبداد و غیره.

یکی از این مسائل چگونگی راه کسب قدرت سیاسی در ایران به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری یک جمهوری دموکراتیک انقلابی خلق( کارگران، کشاورزان، لایه های تهیدست و میانی و مرفه طبقات میانی و سرمایه داران ملی) به رهبری طبقه ی کارگر بود.

در دوران کنونی و در مورد مساله ی کسب قدرت سیاسی و شکل مبارزه برای دست یافتن به آن چندین دسته ی سیاسی وجود دارند.

دسته ی نخست توده ای - اکثریتی های هوادار«محور مقاومت» هستند. این ها اساسا مساله شان کسب قدرت سیاسی نیست و بنابراین  نیازی به طرح و چگونگی راه دست یافتن به آن را نمی بینند. آنها دنباله رو حکومت کنونی هستند و ته خواست شان این است که حکومت آنها را درک کند و قدر خدمات و پشتیبانی شان را بداند. اینها نه تصوری در مورد کسب قدرت سیاسی در ایران دارند و نه اساسا خیلی تمایل دارند به آن فکر کنند. در گذشته و در دوران وجود سوسیال امپریالیسم شوروی دنبال فعالیت قانونی و کسب قدرت از طریق کودتا بودند و پس از فروپاشی شوروی و در دوره های اخیر برای توجیه رویزیونیسم خود چنگ به« محور مقاومت» زدند. اکنون حداکثر خواست شان این است که حکومت ولایت فقیه به آنها اجازه ی فعالیت سیاسی دهد تا احتمالا بتوانند خدمات بیشتری به آن کنند. امثال این گونه گروه ها در بیشتر کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه( قانونی و آزاد و یا غیرقانونی و فعالیت ممنوع مانند ایران) وجود دارد و نقش شان در تمامی این کشورها تبدیل کردن جنبش طبقه ی کارگر به یک جنبش تریدیونیونی و سندیکایی و در سیاست در بهترین حالت سوپاپ اطمینان بودن برای طبقات حاکم است.

دسته ی دوم ظاهرا میل به تغییر حکومت دارند اما از راه مسالمت آمیز و«گذار مسالمت آمیز». این دسته زمانی که به این مساله می اندیشند در بهترین حالت تصورشان این است که توده های مردم جنبش های عمومی و اعتصاب به راه می اندازند و این جنبش ها و اعتصاب ها موجب عقب نشینی و یا فروپاشی و سرنگونی حکومت می شود و سازمان های سیاسی ایشان در پیشاپیش توده ها و یا طبقه ی کارگر، و یا باز در شکل آرمانی تر و البته در حرف در مورد آنها که مثلا مدعی اند طبقه ی کارگر نیازی به حزب سیاسی ندارد سازمان های خودجوش طبقه ی کارگر یعنی شوراها و سندیکاها، در یک فضای باز سیاسی می توانند در یک انتخابات آزاد با پشتیبانی توده ای و یا داشتن اکثریت، قدرت سیاسی را کسب کرده و مثلا یک جمهوری دموکراتیک بورژوایی و یا بعضا از نظر خودشان حکومت«سوسیالیستی» برپا کنند. این ها سوسیال دموکرات ها و شبه سوسیالیست های ایران هستند و طیف ناهمگونی را از برخی دسته های توده ای- اکثریتی تا راه کارگری و حزب کمونیست ایران و نیز «برج نشینان تئوری پرداز»رفرمیست و همچنین بخشی از گروه هایی که نام «مارکسی» بر خود گذاشته اند و بالاخره «کار مزدیان ضد سرمایه داری» و عملا اکونومیست را تشکیل می دهند. اینها با طرح «دوره ی گذار» و «گذار دموکراتیک» و«راه خشونت پرهیز» و شعارهای تو خالی «دموکراسی خالص» و«آزادی بی حد و مرز» و یا « مبارزه ی خالص کارگری ضد سرمایه داری»( در مورد کارمزدیان و کمونیسم شورایی) پا پیش می گذارند تا به خیال خود برای کسب قدرت سیاسی اقدام کرده باشند! شکل مناسب حال بیشتر اینان برای تغییر و تحول کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی و روی کار آمدن دولت های رویزیونیستی مطیع امپریالیسم  آمریکا و اروپای غربی و یا کشوری مانند یونان( در دوران انتقال قدرت به حزب سیریزا - ائتلاف چپ رادیکال) است. گفتنی است که احزاب آرمانی بیشتر اینان احزاب سوسیال دموکرات اروپای غربی( بیشتر اسکاندیناوی و آنهایی که مثلا جناح میانی و چپ این احزاب هستند) و حکومت آرمانی بیشترشان حکومت کشورهایی مانند سوئد در دوران تسلط حزب سوسیال دموکرات است.  

نکته ی مهم درمورد بیشتر گروه های این دسته این است که نظر خود مبنی بر نفی مبارزه ی نظامی را به تغییرات در جهان و در ایران متکی می کنند:

«جهان تغییر کرده است و در همه جا سرمایه داری رشد یافته است. ایران هم دیگر ایران شصت هفتاد سال پیش نیست و یک کشور سرمایه داری است. دهقانان از بین رفته اند و جمعیت روستایی کاهش یافته است و درعوض کمیت کارگران رشد کرده و جمعیت شهرها بیش از پیش گشته است. و این یعنی این که دیگر مبارزه ی مسلحانه معنا ندارد. آخر کارگران که مبارزه ی مسلحانه نمی کنند! کارگران تنها اعتصاب و راهپیمایی می کنند»! برخی از آنها که ترتسکیست هستند می گویند:« روستا یعنی عقب مانده گی و بی تمدنی و مبارزه ی مسلحانه و جنگ توده ای یعنی مبارزه و جنگ روستایی و بنابراین مبارزه و جنگی عقب مانده است. اکنون چون شهرها و کارگران بیشتر شده اند در نتیجه شهر و تمدن در مقابل روستا و عقب مانده گی قرار گرفته است.» آنها مورد زمین گذاشتن اسلحه به وسیله ی پ ک ک و گرویدن این حزب به «مبارزه ی مسالمت آمیز» را بر همین مبنا تفسیر می کنند و می گویند که این تغییر یا به قول خودشان شیفت مبارزه از نظامی به سیاسی مسالمت آمیز نشان می دهد«شهر» و«تمدن» و «کارگر» در مقابل «روستا» و «عقب مانده گی» و «دهقان» قرار گرفته است و در یک کلام تمدن بر عقب مانده گی پیروز شده است! بنابراین از نظر اینان اسلحه یعنی «روستا و دهقان و عقب مانده گی».  در واقع از نظر آن ها روی آوردن پ ک ک به مبارزه ی مسالمت آمیز و تسلیم شدن اش به طبقات استثمارگر و ستمگر حاکم و امپریالیست ها و بازی در درچارچوبی که آنها تعیین می کنند و طبق خواست های آنها فعالیت سیاسی کردن به معنای «شهریت» و «تمدن» است!؟

دسته ی سوم آنهایی هستند که منتظرند امپریالیست ها مشکل قدرت سیاسی را در ایران حل و فصل کنند و آنها هم به همراه دیگر نیروهای وابسته به امپریالیسم به قدرت برسند و موقعیت و پست و مقامی بیابند. اینها بخش هایی از دسته های«مارکسی» و «چپ نویی» و نیز گروه های جورواجور ترتسکیستی از حزب کمونیست کارگری تا احزاب حکمتیست هستند که اکنون ورشکستگی سیاسی شان بیش از پیش آشکار شده است و هر روز مواضع خود را تغییر داده و مواضع دیروز خود را نفی می کنند.(2)

تیرماه 1404

یادداشت ها

1-    گفته می شود ایرانیان آن قدر که بر سر تجاوز به سرزمین شان و نفی استقلال مستقیم ملی شان حساس بوده اند بر سر مساله ی آزادی و دموکراسی حساس نبوده اند و از این رو خلق ایران در حالی که همواره از دموکراسی و آزادی های بورژوایی محروم بوده است و همواره حکومت های استبدادی طولانی مدت داشته است( 89 سال از 104 سال)، اما از زمان استعمار و امپریالیسم تا کنون به جز در زمان هایی کوتاه کشوری مستعمره  نبوده و همواره نیمه مستعمره بوده است. روشن است که این امر حتی اگر در مورد «حساسیت» درست اش پنداریم به این معنا نیست که تلاش های فراوان از سوی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی ایران برای آزادی و دموکراسی صورت نگرفته است، بلکه چنان که تاریخ نشان می دهد در انقلاب مشروطیت، در 32- 20 و 42- 39 و انقلاب 57 که شعارهای محوری آن استقلال و آزادی بود و همچنین از دهه ی هفتاد به این سو، خلق ایران همواره به دنبال آزادی و دموکراسی بوده است. در واقع وجه دموکراتیک در کنار وجه ضد امپریالیستی یکی از دو خصلت اساسی انقلاب ها و مبارزات 120 سال اخیر خلق ایران بوده است.

2-    در مورد حزب حکمتیست (خط رسمی) بد نیست اشاره کنیم که این حزب که نقش مخربی در جنبش کارگری و کمونیستی داشته و دارد( اکونومیسم و تفرقه افکنی)، در مورد جنگ دوازده روزه مواضعی علیه جنگ و تجاوز اسرائیل و آمریکا به ایران گرفت که موضعی برخلاف مواضع حکمت در مورد تجاوزات امپریالیستی در خاورمیانه و از جمله تجاوز به افغانستان بود و جالب این که آنها حتی اشاره ای هم به این موضع حکمت نکردند. با این حال در بیانیه ها و کنگره های اخیرشان حضرات ترتسکیست با نفی ناسیونالیسم و میهن دوستی مترقی و انقلابی زیر نام«ناسیونالیسم افراطی»( البته تک و توک جاهایی واژه ی «افراطی» را به ناسیونالیسم اضافه می کنند و گر نه عموما همان «ناسیونالیسم» را به کار می برند) در واقع هر گونه ایستاده گی و مقاومت طبقات خلقی ایران و در صدر آنها کارگران و کشاورزان را در مقابل دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و دولت امپریالیستی آمریکا نفی می کنند. به عبارت دیگر از در بیرون می روند و از پنجره وارد می شوند! توضیح آن که این ها در جهان تنها دو تضاد می بینند. تضاد«کار و سرمایه» و«تضاد میان سرمایه داران»، و بنابراین یکی از سه تضاد بسیار مهم جاری جهان و در واقع پرتحرک ترین تضاد جاری جهان که در میان تضادهای جهان عمده است، یعنی تضاد طبقه ی کارگر و خلق های کشورهای زیرسلطه(نیمه مستعمره یا مستعمره) با امپریالیست های استعمارگر و بنابراین جنبش های انقلابی آزادیبخش ملی علیه امپریالیسم را زیر نام «ناسیونالیسم» و یا «ناسیونالیسم افراطی» نفی می کنند. در کنار آن حضرات مبارزات ملی خلق ها و ملت های ستمدیده کورد و بلوچ و تورک و عرب و ترکمن و ... بر علیه شوینیسم فارس و ستمگری دولت مرکزی مستبد را نیز زیر نام «ناسیونالیسم» کاملا نفی می کنند. این ها به این معناست که طبقه ی کارگر و خلق ایران نباید حساسیتی بر سر حمله و تجاوز و تسلط امپریالیستی ( و نیز ملیت های ستمدیده علیه شوینیسم دولت مرکزی) داشته باشد و طبقه ی کارگر ایران و طبقه ی کارگر کورد و تورک و بلوچ و ... صرفا باید به تضاد کار و سرمایه بچسند. روشن است که در چنین وضعی و با توجه به مواضع اینان درمورد مبارزه ی نظامی که در بالا اشاره کردیم، تضاد«کار و سرمایه» مورد نظر اینان عملا یعنی مبارزه صنفی و اکونومیستی( سندیکایی و یا شورایی) کارگران با سرمایه داران و در بهترین حالت مبارزه ی تردیونیونی و یا مبارزه با سیاست بورژوایی. هدف اساسی اینان نجات حکمت و ترتسکیسم از ضرباتی است که مواضع حزب کمونیست کارگری و لیدر آن حمید تقوایی به تفکر ترتسکیستی و حکمتی زده است. بنابراین مواضع اینان در مورد جنگ و تجاوز اخیر امپریالیستی به ایران را نباید جدی گرفت و در واقع مجبور شده اند چنین مواضعی بگیرند.  

 

 

  بخش چهاردهم

 

در مورد نکاتی که در بخش دوازدهم شرح دادیم ممکن است چند مساله طرح شود و از این رو نیاز به توضیح بیشتری در مورد برخی از آن نکات است.

یک- دموکراسی  بورژوایی و دیدگاه رویزیونیستی فعالیت سیاسی مسالمت آمیز به عنوان شکل مطلق فعالیت

مساله نخست رشد سرمایه داری، بروز انقلاب های بورژوایی و همپایه ی آن برقراری دموکراسی بورژوایی است.

نگاهی به تاریخ رشد سرمایه داری صنعتی در کشورهای اروپایی نشان می دهد که پس از پیروزی انقلاب های بورژوایی، یک سلسله دموکراسی های بورژوایی در کشورهایی که در آنها انقلاب شده بود برقرار گردید. انگلستان و فرانسه و آلمان کشورهایی بودند که در آنها این دموکراسی بورژوایی در قرن نوزدهم به کمال رسید. در این گونه کشورها به دلیل وجود آزادی های بورژوایی امکان فعالیت سیاسی به عنوان شکل عمده ی فعالیت احزاب کمونیست که آن زمان با نام سوسیال دموکرات و یا سوسیالیست فعالیت می کردند، موجود بود و برخی از احزاب همچون جزب سوسیال دموکرات آلمان از اواخر قرن نوزده هم تا پیش از جنگ جهانی نخست، توانستند الگوهایی از چگونگی فعالیت در این گونه دموکراسی ها و استفاده از پارلمان را برای کمونیست ها ایجاد کنند.

حال بر مبنای همین فرایند تاریخی که در کشورهای اروپای غربی وقوع یافته است رویزیونیست ها و ترتسکیست ها چنین نتیجه گیری می کنند که رشد سرمایه داری و جایگزینی آن به جای فئودالیسم مساوی است با جایگزینی فعالیت سیاسی به جای هر نوع فعالیت دیگر.

و می دانیم برای رویزیونیست ها مساله ی عمده و غیر عمده وجود ندارد و تنها شکل فعالیت سیاسی، فعالیت مطلقا مسالمت آمیز و پارلمانی است . برای این دسته ها به گفته ی مارکس آغل پارلمان بورژوازی یک وسیله نیست که احزاب کمونیست باید از آن در چارچوب عمده بودن فعالیت سیاسی به عنوان تریبونی برای افشاگری و تبلیغ و آگاهی بخشیدن به طبقه ی کارگر و توده ها و یاری به سازمان دادن آنها استفاده کنند، و این طبقه را برای قیام مسلحانه و انقلاب و جنگ داخلی محتوم آماده کنند، بلکه تماما هدف است.

در واقع مبارزه ی پارلمانی و بدست آوردن اکثریت و در دست گرفتن دولت تمامی برنامه ی رویزیونیست هاست و آنها البته در بدست آوردن پست و مقام در دولت های بورژوایی و حتی به دست گرفتن دولت موفق هم بودند( مثلا در همان اواخر سده ی بیستم در فرانسه به وسیله حزب سوسیالیست فرانسه که دیگر تغییر ماهیت داده بود) اما نه به عنوان کمونیست و انقلابی بلکه همچون رویزیونیست و به عنوان«سوسیالیست» و «سوسیال دموکرات»( و منطبق با نام های امروزی آنها و احزابی مانند «حزب سوسیالیست فرانسه» و «حزب سوسیال دموکرات آلمان») که بدل رویزیونیستی کمونیست ها و احزاب نام برده بودند. چنان که می دانیم در سده ی نوزدهم و دو دهه ی نخست سده ی بیستم احزاب کمونیست نام سوسیال دمکرات و یا سوسیالیست داشتند.

به طور کلی حضرات رویزیونیست و ترتسکیست به گونه ای صحبت می کنند که انگار قرار است که طبقه ی کارگر در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی از راه مسالمت آمیز قدرت سیاسی را به دست آورد و نه از طریق جنگ داخلی. اکنون دیگر از نظر برخی از اینان به ویژه ترتسکیست ها جنگ و سلاح علامت روستایی و سنتی بودن و عقب مانده گی است.

 

دو- تعمیم وضع دموکراسی های بورژوایی و فعالیت سیاسی مسالمت آمیز مطلق به وضع استبدادی

از سوی دیگر امر باور به فعالیت مطلقا سیاسی در دموکراسی های بورژوایی کشورهای امپریالیستی، با درهم کردن سرمایه داری صنعتی خودرو و کلاسیک با سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور تحمیل شده به وسیله ی امپریالیست ها که ساخت افتصادی کشورهای زیرسلطه را تشکیل می دهد و جا زدن دومی به جای اولی زیر نام «سرمایه داری» صورت می گیرد.

روشن است که این یک انحراف رویزیونیستی و ترتسکیستی است، زیرا در کشورهایی زیرسلطه مانند ایران جز در مقاطع انقلاب ها و یا گشایش هایی که نتیحه ی شرایط داخلی و یا بین المللی بوده است، نه تنها رشد سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور موجب باز شدن فضا و برقراری دموکراسی بورژوایی نشده بلکه در مجموع و در بیشتر کشورهای زیرسلطه موجب برقراری استبداد چغرتر و سرکوبی همه جانبه تری شده است و آنجا هم که به اصطلاح دموکراسی برقرار گردیده یک شبه دموکراسی فریبنده به جای دموکراسی بورژوایی دوره ی رقابت آزاد به مردم قالب شده است.

جدا از این می توان به نقش امپریالیست های انگلستان و آمریکا و فرانسه و سوسیال امپریالیسم شوروی(اکنون امپریالیسم روسیه) و دیگر قدرت های امپریالیستی در برقراری حکومت های استبدادی و تداوم آنها اشاره کرد.

 این دو وجه یعنی شکل خاص سرمایه داری در کشورهای زیر سلطه و نیز حاکمیت امپریالیست ها بر آن مهم ترین وجوهی بوده اند- جدا از مساله ی دهقانی که خود یک مساله ی بارز بود و اکنون در بخشی از کشورهای زیرسلطه به شکل پیشین خود وجود ندارد - که تفاوت های اساسی بین کشورهای زیرسلطه را با کشورهای سرمایه داری صنعتی سده ی نوزدهم و بیستم رقم زده اند.

 به این ترتیب مساله اولا بر سر فعالیت سیاسی به عنوان شکل عمده ی فعالیت انقلابی در صورتی که واقعا شرایط آن وجود داشته باشد نیست و هر حزب کمونیست انقلابی می تواند درصورت وجود دموکراسی بورژوایی و آزادی های سیاسی و امکان فعالیت قانونی شکل سیاسی را شکل عمده و شکل نظامی را شکل غیرعمده  فعالیت خود کند، بلکه بر سر نفس پذیرش قهر انقلابی و استراتژی تصرف قدرت سیاسی از طریق قهرانقلابی است؛

 و دوما سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور با سرمایه داری صنعتی کلاسیک و استبداد حاکم با دموکراسی بورژوایی مورد بحث در دوره ای از تاریخ سرمایه داری تفاوت اساسی دارد و در این گونه سرمایه داری به دلیل خصال ویژه ی آن و برقراری سلطه ی امپریالیسم اساسا امکان به وجود آمدن دموکراسی بورژوایی و استفاده ی احزاب کمونیست انقلابی از آن وجود ندارد. کشورهای کره جنوبی و ترکیه و نیز برخی از کشورهای آمریکای جنوبی( برای نمونه به پرو در زمان ریاست جمهوری آلن گارسیا توجه کنیم) و مرکزی همچون نمونه های مهمی پیش روی ما هستند.(1)

حال می بینیم وضع به گونه ای شده که احزاب و سازمان های مخالف جمهوری اسلامی که داعیه ی چپ دارند بدون اینکه قانونی باشند و سر سوزنی اجازه ی فعالیت سیاسی در داخل داشته باشند هوار مبارزه مسالمت آمیز سر می دهند گویی در کشور نه حکومت ولایت فقیه و استبداد دینی بلکه دموکراسی بورژوایی برقرار است.( به این مساله در بخش بعدی برمی گردیم)

سه- مبارزه ی نظامی در کشورهای سرمایه داری

نکته ی دیگر به مساله ی وجود شکل مبارزه ی نظامی در این کشورها بر می گردد. چنان که در بخش پیشین اشاره کردیم حضرات رشد سرمایه داری و افزایش شهرها و کمیت طبقه ی کارگر را نشانگر ضرورت تغییر در مبارزه ی نظامی به مبارزه ی مطلقا سیاسی( البته با دیدگاه های خاص رویزیونیستی و ترتسکیستی) می بینند. اما تاریخ کشورهای اروپایی نشان می دهد که گسترش سرمایه داری و شهرها و طبقه ی کارگر نفی شکل مبارزه ی نظامی به عنوان شکل عمده ی مبارزه را در هر شرایطی به همراه ندارد.

برای نمونه مبارزه در اسپانیا در دوره معینی در همین قرن بیستم نظامی بود و جنگ داخلی گسترده ای 1939- 1936 در این کشور پس از انقلاب 1931به وجود آمد، حال آن که اسپانیا درآن دوران علیرغم وجود دو طبقه ی مالکین و دهقانان، در مجموع کشور سرمایه داری صنعتی و مستقل و خودش یک پا امپریالیسم و استعمارگر بود.

همچنین  در جنگ جهانی دوم در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی( ایتالیا و فرانسه شاید شاخص ترین باشند) برای مدت 6 سال گروه های پارتیزانی مشغول مبارزه ی نظامی با اشغالگران فاشیست و خیانتکاران داخلی بودند. در عین حال در کشورهای اروپای شرقی که همه سرمایه داری بودند گروه های پارتیزانی به وجود آمد که علیه اشغال کشورهاشان با نازی ها و ارتش آلمان هیتلری و دولت های مرتجع محلی به نبرد برخاستند.

در مورد ایرلند و ارتش آزادیبخش ایرلند نیز همین مساله پس از جنگ دوم جهانی- گرچه تاریخ مبارزات آزادیبخش خلق ایرلند به دهه های پیش از این جنگ برمی گردد- صدق می کند. ایرلند کشوری سرمایه داری بود و شهرها و طبقه ی کارگر در آن کمیت قابل ملاحظه ای داشتند اما برای مبارزه با تسلط انگلستان انقلابیون ایرلند دست به مبارزه ی نظامی گسترده ای زدند که برای دهه ها ادامه یافت.     

در همین دوران گروه  اتا را می بینیم که در باسک اسپانیا برای استقلال باسک دست به مبارزه ی نظامی آن هم در یک کشور امپریالیستی زد و برای مدت ها این مبارزه را ادامه داد.

و ما البته از مبارزات سازمان هایی صحبت می کنیم که متکی به توده ها بودند و نامی از سازمان های چپی که مبارزه ی مسلحانه ی انفرادی را پیشه کردند( ارتش سرخ ایتالیا، گروه بادرماینهوف آلمان و ارتش سرخ ژاپن) به میان نمی آوریم. تمام این مبارزات برای سال ها و دهه ها در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی رخ داد.

چهار- مساله رشد تکنولوژی اطلاعاتی و نظامی

گفته می شود( برخی از فسیل ها و مومیایی های خروشچفیست راه کارگری آشکارا می گویند) اکنون دیگر با رشد تکنولوژی و دستگاه های پیشرفته ی اطلاعاتی و نظامی(ماهواره ها، اینترنت، هوش مصنوعی، پهپادها و ریزپرنده ها) دیگر این گونه مبارزات مسلحانه امکان پذیر نیست و شکست آنها قطعی است. اما این حرف مفتی است.  توانایی و کیفیت سازمانی و امکانات فنی و تکنیک های نیروهای کمونیست و انقلابی هر زمان و شرایط و هر کشوری را نه تنها نسبت به زمان ها و شرایط دیگر، بلکه نخست نسبت به زمان خودش می سنجند. در زمانی که ارتش جمهوریخواه ایرلند می جنگید امپریالیسم انگلستان یکی از پنج قدرت برتر جهان بود و صاحب تکنولوژی اطلاعاتی و آلات و ادوات نظامی بسیار پیشرفته ای بود، با این وجود ارتش جمهوریخواه ایرلند وضع خود را در مبارزه ارتقاء داده و برای دهه ها توانست با آن مبارزه ی نظامی کند و به آن ضربه وارد سازد و گیج و گنگ اش سازد.

هر پدیده ای ضد خود را نیز ایجاد می کند. پیشرفت های اطلاعاتی و تکامل تکنولوژی نظامی طبقات حاکم که از جمله در مبارزه علیه انقلابیون طبقه ی کارگر و خلق به کار می افتد و شکست های طبقه ی کارگر و انقلابیون و کسب تجربه در مبارزه به وسیله ی آنها، شرایط آشنایی با وضعیت تازه را به وجود می آورد و نیروهای انقلابی دیر یا زود به شیوه های مبارزه با این ابداعات دست خواهند یافت. و درعین حال- و این نکته ای بسیار مهم تر است-  خود شیوه های نوینی در مبارزه خواهند آفرید. نیروی طبقه ی کارگر و خلق بی پایان است. در تحلیل نهایی این طبقات حاکم هستند که از طبقه ی کارگر و انقلابیون عقب خواهند افتاد. تاریخ مبارزات طبقه ی کارگر و توده های ستمدیده جز این را نشان نمی دهد.

چینی ها، ویتنامی ها، لائوسی ها و کامبوجی ها و خلق ها و انقلابیون کشورهای افریقایی و آمریکای جنوبی و مرکزی با دست خالی برای دهه با امپریالیسم ژاپن، فرانسه و آمریکا جنگیدند که هر کدام غول های تکنولوژی اطلاعاتی و نظامی در زمان خودشان بودند. اما این مبارزین و خلق های ستمدیده به مرور راه های مبارزه با این غول ها را یاد گرفته و خود بسیاری راه ها و شیوه های مبارزه آفریدند که در عمل این غول را به عجز کشانید.

اکنون نیز چنان که دیده می شود اسرائیل و آمریکا که اوج تکنولوژی اطلاعاتی و نظامی هستند توان لازم را برای از پای درآوردن سریع و کامل نیرویی کوچک مانند حماس نداشته اند و این نیرو علیرغم ضربات هولناکی که به آن وارد شده و شکست های سنگینی که خورده است باز هم مقاومت می کند.

دیر یا زود انقلابیون پادزهر تکنولوژی های پیشرفته ی اطلاعاتی و نظامی جاری و نیز توان مقابله با آنها را خواهند یافت و خود را به آنها مسلح خواهند کرد. هر چه که امپریالیست ها و مرتجعین ابزار و ادوات جنگی خود را تکامل دهند در مقابل نیز توده ها و انقلابیون نیز شیوه ی مبارزه با آنها را فرا گرفته و تکنیک ها و شیوه های مبارزه ی خود را تکامل خواهند داد و افزون بر این بسیاری شیوه های نو خلق خواهند کرد. تاریخ این گونه پیش می رود و نه اینکه دستگاه های حاکم پیشرفت کنند و انقلابیون در عصر حجر باقی بمانند.

تازه، گذشته از این ها همه چیز تکنولوژی نیست. انسان مهم تر از تکنولوژی است. این انسان است که تکنولوژی رامی سازد و نه برعکس. و نیز امپریالیست ها و مرتجعین قدرت های پوشالی و دروغین و کهنه و رو به مرگ هستند و های و هوی شان زیاد و درون شان خالی است و در عین حال پشتیبانی توده ای ندارند، اما طبقه ی کارگر و توده ها همه چیز هستند. لنین در مورد پیروزی انقلاب اکتبر به این حقیقت اشاره کرد که اگر طبقه ی کارگر بین المللی از انقلاب اکتبر پشتیبانی نمی کرد مادر جنگ داخلی شکست می خوردیم. یک طبقه ی بین المللی در مقابل امپریالیسم و سرمایه داری بر می خیزد و می ایستد و نه صرفا طبقه ی کارگر یک کشور معین .

 رویزیونیست ها وحشت زده گان از پیشرفت های تکنولوژیکی امپریالیست هستند که برای نفی مبارزه مسلحانه، پهپادها و ریزپرنده ها و هوش مصنوعی و غیره را پیش می کشند و تمامی این حقایق ساده را از نظر دور می دارند.   

پنج- احزاب کمونیست و فعالیت های قانونی و غیرقانونی

نکته ی دیگر در مورد مبارزه ی سیاسی به عنوان شکل عمده ی مبارزه است. ممکن است کسی بگوید که کدام حکومت است که به کمونیست ها اجازه دهد تا با فعالیت سیاسی قانونی و آزاد خود طبقه ی کارگر را آگاه و متشکل و برای قیام مسلحانه آماده کنند.

 البته هیچ حکومت مرتجع و یا حتی بورژوایی مترقی ای چنین اجازه ای را نخواهد داد اما باید توجه کرد که طبقه ی کارگر و کمونیست ها درون یک نظام سیاسی معین و مشخص تاریخی مبارزات خود را پیش می برند که به سبب مکانیزم های درونی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی اش ناچار است که زیر چتر دیکتاتوری طبقه ی حاکم که ردخور ندارد یا سطحی( حداکثر، میانه و حداقل) از دموکراسی بورژوایی را به رسمیت شناسد و یا به رسمیت نشناسد و یک استبداد سیاسی برقرار کند. کمونیست ها و طبقه ی کارگر بر مبنای سطح موجود دموکراسی و یا فقدان آن برنامه ی مبارزات خود را تنظیم می کنند. این فعالیت در هر حال دو وجه فعالیت مخفی که اساس است و فعالیت علنی را که عموما غیرعمده است دارد. در صورتی که آزادی های سیاسی به درجه ای باشد که برای حزب انقلابی کمونیست امکان آزادی قانونی و فعالیت علنی وجود  داشته باشد و حزب بتواند از امکانات قانونی برای تبلیغ و ترویج و سازماندهی استفاده کند، فعالیت سیاسی به جهت عمده ی فعالیت حزب تبدیل خواهد شد و در غیر این صورت فعالیت نظامی جهت عمده خواهد گردید.

بنابراین مساله از یک سو این نیست که حکومت با وجود آگاهی از استراتژی یک حزب معین (مثلا حزب بلشویک) برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی قیام مسلحانه و به آماده گی سیاسی و تشکیلاتی رساندن طبقه ی کارگر و توده ها برای تحقق آن، به چنین حزبی امکان و آزادی فعالیت می دهد( این گونه آزادی ها چنان که گفتیم از یک سو محصول مبارزات طبقات خلقی به رهبری بورژوازی است و از سوی دیگر نیازهای ساخت اقتصادی جامعه و رقابت میان دسته های گوناگون سرمایه داران و یا در کنار آنها مثلا اشراف است)(2)، یعنی در واقع در شرایط معین اقتصادی و اجتماعی و سیاسی تاریخی حکومت چاره ای ندارد جز این که این وضع را به وجود آورد و یا بپذیرد و شکل گرفتن چنین وضعیت هایی همچون ضرورت بروز می کنند و بنابراین در چنان شرایطی از عهده ی حکومت بیرون است که هر وضعی که دل اش می خواهد ایجاد کند؛

و از سوی دیگر در کشورهایی که ساخت اقتصادی و اجتماعی اجازه ی ساخت سیاسی استبدادی و ممنوع بودن فعالیت سیاسی را می دهد دیگر جای بحثی نیست که مبارزه نظامی به عنوان شکل عمده ی مبارزه در دستور روز قرار می گیرد و شکل سیاسی در کل مبارزه غیر عمده می شود و تنها در مناطقی موجودیت عمده می یابد که امکان مبارزه ی نظامی گسترده به دلیل قوی بودن نیروی نظامی حکومت و یا عدم آماده گی توده ها وجود ندارد.  

خلاصه کنیم:  کمونیست ها و طبقه ی کارگر بر مبنای واقعیت نظامی که وجود دارد برنامه ی مبارزه ی خود و اشکال عمده و یا غیر عمده ی مبارزه را تعیین می کنند. اگر در این نظام آزادی سیاسی وجود داشته باشد - و ما می دانیم که در چارچوب همین آزادی های سیاسی که وجود دارد نمی توانیم قدرت سیاسی را کسب کنیم - جنبه ی فعالیت آشکار و قانونی کمونیست ها نسبتا افزایش یافته و از امکانات قانونی برای تبلیغ و ترویج و سازماندهی طبقه ی کارگر استفاده خواهند کرد و در صورتی که وجود نداشته باشد طبعا وجه فعالیت غیرقانونی و مخفی افزایش بیشتری یافته و چنان که گفتیم مبارزه ی نظامی جنبه ی عمده خواهد شد.

و بالاخره در مجموع باید در نظر داشت که خود مبارزات طبقه ی کارگر و حزب انقلابی کمونیست نیز در صورت رشد و تبدیل شدن به قدرت تاثیرگذار در جامعه و سیاست، در تحول سیاسی اوضاع و تغییر جهت سیاسی و مانورهای طبقه ی حاکم نقش خواهد داشت و آنها را به سوی تغییرات سیاسی و یا جلوگیری از تغییرات سیاسی سوق خواهند داد. استراتژِی و تاکتیک و شکل مبارزه حزب کمونیست برای مبنای شرایط واقعی و چنین وضعیت های تنظیم خواهد شد.

نیمه ی دوم تیرماه 1404

یادداشت ها

1-    نکته مهم در مورد کشورهایی مانند کره جنونی و ترکیه این است که بخشی ازمهم ترین پایگاه های نظامی آمریکا در این دو کشور قرار دارد.

2-    باید توجه کرد که خود این دموکراسی بورژوایی صرفا محصول مبارزات بورژوازی در زمانی که مترقی بود نبوده بلکه در عین حال محصول مبارزات کارگران و دهقانان و خرده بورژوازی بود که زیر رهبری بورژوازی و در انقلاب های بورژوایی کلاسیک گرد آمده بودند و برای تحقق شعارهای «آزادی» و «برابری» مبارزه می کردند. بدون مبارزات این طبقات و پشتیبانی شان از بورژوازی این طبقه نمی توانست طبقه ی فئودال ها را سرنگون کرده و خود را طبقه حاکم سازد.

بخش پانزدهم

 

اشکال مبارزه در دو انقلاب مشروطیت و انقلاب57

تجارب دو انقلاب بزرگ صد سال اخیر( به همراه تجارب دوره ی 30 ساله ی اخیر) و  همچنین حرکت های انقلابی در انقلاب های مشروطیت و 57 و نیز در جنبش های اجتماعی - سیاسی بزرگ همچون مبارزات در گیلان و آذربایجان، کردستان و خوزستان و ترکمن صحرا و بلوچستان نشان می دهد که انقلاب ها و جنبش های مورد اشاره  از دو مرحله ی مسالمت آمیز و قهرآمیز گذر کرده اند. هر کدام از این مراحل نیز حاوی مراحلی دیگر درون خود بوده اند.

 برای نمونه در مشروطیت مراحل مبارزه ی مسالمت آمیز عبارت بودند از:

مرحله نخست: نامه و عریضه نویسی، تحصن و بست نشینی؛

مرحله ی دوم: گردهمایی و راهپیمایی خیابانی؛

مرحله ی سوم: اعتصاب ها؛

مرحله چهارم: مبارزات مسلحانه( شورش ها و قیام ها و جنگ های شهری و روستایی)؛

طی صد و اندی سال اخیر برخی از این اشکال تغییر کرده و برخی دیگر کماکان به همان اشکال گذشته البته در شرایط نوین تاریخی تکرار شده است. در عین حال بافت طبقاتی توده هایی که دست به مبارزه می زدند تغییر کرده و جایگزینی نسبی طبقه ی کارگر به جای طبقه ی دهقان و نیز ورود لایه های مدرن طبقه میانی( کارمندان ادارت دولتی و خصوصی، تکنیسین ها و نمایندگان سیاسی آنها...) به میدان مبارزه صورت گرفته است. این تغییرات طبعا با تغییرات فرهنگی  در تمامی طبقات و لایه های خلقی همراه بوده است.       

نگاهی گذرا به تاریخ یک صد بیست ساله ی مبارزات نظامی

تاریخ جنبش ها و انقلاب های ایران درصد و اندی سال اخیر نشان می دهد که شکل مبارزه ی مسلحانه به تناوب در کنار اشکال سیاسی و فرهنگی مبارزه همواره وجود داشته است و تنها در دوران هایی به سبب استبداد حاکم و یا شکست های جنبش و افت و رکود نسبی آن تا حدودی افت کرده است. در زیر اشاره وار مهم فرازهای این شکل مبارزه را مرور می کنیم.

دوران انقلاب مشروطیت و سال های پیش از کودتای انگلیسی 1299

در دوران مشروطیت طبقه ی کارگر که کمیت ناچیزی داشت اما نماینده گان سیاسی اش موجود بود و دهقانان و پیشه وران و کسبه و نماینده گان سیاسی و پیشروان این طبقات جدا از اشکال سیاسی مبارزه، اشکال گوناگونی از مبارزه ی مسلحانه و نظامی را پیش بردند. اشکالی که می توان برشمرد این هاست:

ترور، شورش های منطقه ای، قیام مسلحانه و جنگ شهری، شورش مسلحانه ی روستایی، جنگ پارتیزانی، لشکرکشی و جنگ منظم؛

مهم ترین رویدادها در این خصوص:

یک - ترور سران حکومت که مهم ترین آنها ترور ناصرالدین شاه پیش از مشروطیت در 1275 و ترور علی اصغر اتابک ملقب به امین السلطان صدراعظم در1286 در دوران مشروطیت بود.

دو- مبارزه ی مسلحانه شهری در دفاع از تبریز که به مدت یازده ماه از دوم تیرماه 1287 تا 9 اردیبهشت 1288به درازا کشید.

سه-  در پی کودتای محمد علی شاه، لشکر کشی و جنگ منظم و فتح شهر به شهر برای تسخیر پایتخت از شمال( رشت) و از جنوب( اصفهان) که از تاریخ15 اردیبهشت 1388تا 25 تیرماه   1288 طول کشید؛ این دو نیرو نزدیک تهران به یکدیگر پیوستند و فتح تهران و کسب قدرت مرکزی را رقم زدند.( در اینجا مساله ی ماهیت این نیروها مطرح نیست.)

چهار- مبارزات مسلحانه ی دهقانی و قیام های منطقه ای در جنگل های گیلان از سال 1293تا سال1300؛ تصرف مناطق و حفظ کوتاه مدت و بلند مدت آنها؛

و مبارزات شیخ محمد خیابانی در تبریز در سال1299؛

پنج- قیام مردم جنوب( بوشهر و تنگستان) برای مشروطه و علیه استبداد داخلی و استعمار انگلیس به رهبری رئیس علی دلواری به ویژه در سال های جنگ جهانی اول؛

دوران استبداد رضاخانی

قیام کلنل تقی خان پسیان در سال1300(فروردین تا مهر1300)؛

شورش علی مردان خان بختیاری مشهور به شیرعلی مردان به مدت پنج سال از1308 تا1313

قیام مسجد گوهرشاد درسال1314؛

شورش های دهقانی در آذربایجان و خراسان؛

البته در دوران نخستین برقراری استبداد رضاخان بین سال های 1305 تا 1310تعداد زیادی شورش های مسلحانه در جا به جای ایران به ویژه در جنوب و از جانب عشایر مناطق بوبراحمدی ها، قشقایی ها و لرهای کهگیلویه و بویر احمد صورت گرفت که بخش مهمی از آنها به وسیله  خان ها و سران عشایر و رهبری آنها که به آنها نمی پردازیم. در کنار اینها بخشی از سران این شورش ها ملی بودند مانند صولت الدوله قشقایی که با استعمارگران انگلیسی مبارزه می کردند.

سال های1332-1320

شورش مسلحانه ی افسران خراسان( وابسته به حزب توده) از 24تا 29مرداد ماه1324؛

جنگ مسلحانه دهقانان در آذربایجان پس از تصرف ایران به وسیله ی متفقین و به ویژه در دوره ی حزب انقلابی دموکرات آذربایجان- برقراری جمهوری آذربایجان به رهبری پیشه وری کمونیست انقلابی در 21 آذر1324؛

جنگ مسلحانه در کردستان و برقراری جمهوری کردستان( یا جمهوری مهاباد) به رهبری قاضی محمد در سال 1324؛

سال های32تا 56

شورش خلق بلوچ- در بلوچستان از زمان مشروطیت همواره شورش ها و قیام های توده ای و گروهی علیه استعمار انگلیس و با انگیزه های ملی علیه استبداد حاکم وجود داشته است. یکی از مشهورترین آنها قیام دادشاه کمال معروف به داد شاه سفید کوهی(وی زمیندار و کشاورز بود) است که از اوائل دهه ی 30 تا سال1336و زمان کشته شدن اش به درازا کشید.

مبارزات مسلحانه در کردستان در سال های پیش از انقلاب.

مبارزات حلق عرب و از جمله مبارزات حاتم کعبی مشهور به حته در دهه ی سی در خوزستان؛

سال های56 و دوران انقلاب؛

جنگ های کردستان

جنگ نقده فروردین 1358

نبرد پاوه 1358

جنگ سنندج 1358

جنک گنبد 1358

مبارزات مسلحانه در خوزستان(جنگ خرمشهر)، بلوچستان، فارس طی سال های1360-1358

سال 60 به این سو و نبرد حدود ده ساله در کردستان

دوران اخیر

درگیری های مسلحانه ی دوران اخیر از جانب خلق های کرد( برخی سازمان های مسلح کرد)، بلوچ ( برخی گروه و سارمان های مسلح بلوچ)و عرب ( برخی گروه های مسلح عرب) و نیز کمابیش درگیری های مسلحانه و ترورها از جانب فارس ها و یا قوم ها( بختیاری ها، قشقایی ها و ...)

تداوم شکل مبارزه ی نظامی

نگاهی به این تاریخ نشان می دهد که خلق ما همواره نه تنها درگیر مبارزه ی سیاسی و فرهنگی بلکه درعین حال مبارزه ی نظامی بوده است و اشکال گوناگونی از آن را پیش برده است. آنچه در سی، بیست و حتی ده سال اخیر دیده می شود نه از بین رفتن چنین جنبش ها و شکل هایی از مبارزه بلکه تداوم آنهاست. به این هم باید اشاره کرد که در بخشی از جنبش های گذشته سازمان های سیاسی چپ و دموکرات در راس جنبش بوده و اینان مبارزه ی قهرآمیز را نه تنها نفی نمی کردند بلکه به آن معتقد بودند. 

به طور کلی تاریخ ایران از زمان انقلاب مشروطیت به این سو تاریخ دو دوره است. دوره های جنبش و انقلاب و دوره های استبداد. سه دوره استبداد و سه دوره جنبش و انقلاب. بدون استثناء در تمامی این دوره ها و در شرایطی که مبارزه ی سیاسی آشکار به دلیل استبداد سیاسی همه جانبه به جز دوره هایی کوتاه ( مثلا 42-39) آنچنان وجود نداشته اما مبارزه ی مسلحانه چنان که تاریخ بالا نشان می دهد علیرغم شکست ها به اشکال گوناگون آن وجود داشته است. و این  نه تنها دورانی را که روابط  فئودالی در ایران وجه مسلط بوده بلکه پس از این که روابط فئودالی تحلیل رفته و سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور و در کنارش و البته زیر تسلط اش سرمایه داری ملی( البته ناتوان و ضعیف ) به جهت عمده تبدیل شده است( و توجه کنیم که تاریخ این تغییر را اکثر گروه های چپ از زمان اصلاحات ارضی می دانند) وجود داشته و کمتر زمانی پیش آمده که کاملا قطع شده باشد.

البته دوره های رکود نیز وجود داشته است که برخی زمان ها علت آن بیرونی و ضربات وارد شده از سوی استبداد شاهی و یا استبداد دینی بوده است و در برخی موارد علل آن درونی و از شکست های داخلی ( اشتباهات، انحرافات و یاس ها و ناامیدی ها) و یا خارجی( شکست جنبش های انقلابی و یا شکست پرولتاریای در قدرت در شوروی استالینی و یا چین مائوئی سرچشمه می گرفته است.   

از این رو دیدگاه هایی که مبارزه ی مسلحانه را به عنوان شکل عمده ی مبارزه منوط به دوران تسلط  فئودالیسم و یا تسلط «کوه» و « روستا» بر «شهر» و «عقب مانده گی» بر «تمدن» می دانند، فراموش می کنند که بسیاری شان پایان این دوران را همان اصلاحات ارضی دانسته اند و بنابراین نمی توانند که وجود و تداوم مبارزه ی مسلحانه ی را خواه پیش از انقلاب و در برخی بخش های کشور و خواه به ویژه پس از انقلاب و در شهرها و مناطقی که بر شمردیم توضیح دهند. 

به بیان دیگر تبدیل شدن سرمایه داری بوروکراتیک به وجه مسلط اقتصاد ایران نه تنها شکل مبارزه ی مسلحانه را از بین نبرده بلکه چنان که در دوران انقلاب و همچنین در بیست سی سال اخیر می بینیم آن را ایجاب کرده است.

باید توجه کرد که دیدگاه بسیاری از این سازمان ها در کنار گذاشتن مبارزه قهرآمیز(برخی از آنها مانند ترتسکیست های حکمتی اساسا باوری به آن نداشتند و اگر جایی مشوق آن بودند درگیری مسلحانه بین نیروهای مردمی بود) و موضع گرفتن در مقابل آن ربطی اساسی به تغییر ساختار نیمه فئودالی به سرمایه داری و رشد طبقه ی کارگر و مبارزات شهری نداشته بلکه ربط به تغییر دیدگاه هاشان از انقلابی - به درجه ای که بوده اند - به اصلاح طلبی و تبدیل شدن شان به احزاب سوسیال دموکرات رفرمیست داشته است.

دلایل شکست چنبش ها

بدون شک شکست جنبش های فراوانی که در بالا آمد به دلایل گوناگونی صورت گرفته است از جمله به دلیل ساخت رشد نیافته ی اقتصادی ایران و بافت طبقاتی دهقانی و خرده بورژوایی(تولید کننده کان سنتی کوچک و متوسط روستایی و شهری) که عموما استخوانبندی بیشتر این جنبش ها را تشکیل می دادند. و نیز گرچه برخی از این جنبش ها به وسیله ی لایه ای تحصیل کرده ای رهبری می شدند که عموما نماینده گان سیاسی این طبقات یا نماینده سیاسی طبقه ی کارگر بودند اما بیشتر جنبش ها حتی جنبش هایی که نماینده گان سیاسی طبقه ی کارگر یا در راس آن بودند و یا بخش مهمی از رهبری آن بودند تا حدود زیادی بافتی غیرکارگری داشتند.

در زیر به مهم ترین دلایل درونی و بیرونی اشاره می کنیم که می توان برای شکست این جنبش ها برشمرد.

عوامل و دلایل درونی

یک - نبود تشکیلات و حزب و سازمان منظم در راس جنبش:

هر جنبشی که دارای سیاست و سازمانی منظم بوده توانسته یا پیروز شده(موقتی- زیرا بیشتر جنبش ها شکست خوردند) و یا حداقل اگر شکست خورده پس از مقاومتی منظم و طولانی بوده است. نمونه ی برجسته ی این چنین جنبشی، مبارزه 11ماهه ی تبریز علیه استبداد صغیر و محاصره ی شهر تبریز است.

دو -  تفرقه ی داخلی جنبش خواه درون جنبشی که یک طبقه ی واحد دست به آن زده بود و خواه به دلیل عدم اتحاد بر مبنای اصول درست با دیگر طبقات. جنبش جنگل و جمهوری گیلان نمونه های بارز این علت می باشند.

سه - توطئه هایی از درون جنبش هایی که چند طبقه متحد شده بودند. نمونه ی مهم این چنین جنبشی، جنبش مشروطیت پس از فتح تهران می باشد و توطئه ای که علیه آزادیخواهان تبریز و ستارخان صورت گرفت.

چهار- شکست به دلیل نیروی ناکافی و هجوم ارتجاع،( بسیاری از مبارزات محدود به یک منطقه ی معین بوده و همین موجب گردیده است که در مقابل هجوم ارتجاع توان مقاومت را از دست بدهند.

عوامل و دلایل بیرونی

یک: پشتیبانی استعمار و امپریالیسم روس و انگلیس از مرتجعین( جنبش های 11 ماهه ی تبریز یکی از مهم ترین تجارب در این خصوص است).

دو: عدم اتکاء به خود به عنوان وجه عمده ی سیاست استراتژیک انقلابیون و آزادیخواهان و تکیه به کشوری دوست مانند اتحاد شوروی- این امر به ویژه در مورد جنبش های بزرگی مانند جنگل و جمهوری گیلان و نیز جنبش آذربایجان و کردستان در سال 1324راست در می آید. این امر همچنین در مورد تکیه به تضاد میان مرتجعین نیز صادق است . یعنی اتکای استراتژیک به این تضادها به جای بهره برداری های تاکتیکی از آنها.

سه: افت جنبش های انقلابی-  شکست حکومت های طبقه ی کارگر مثلا حکومت پرولتاریا در شوروی و یا در چین. این امر بیشتر زمانی اثر می گذارد که رهبری یک جنبش معین در دست طبقه ی کارگر و نیروهای پیشرو وی باشد.

نیمه نخست مرداد1404

 

بخش شانزدهم

 

در بخش 15 این مقالات ما به تاریخ مبارزات مسلحانه از آغاز انقلاب دموکراتیک ایران یعنی انقلاب مشروطیت تا زمان کنونی که این انقلاب ادامه دارد اشاره کردیم. اکنون به استنتاج چند نکته ی مهم در مورد این مبارزات می پردازیم.

سرنگونی قهرآمیز قدرت حاکم یک ضرورت مبارزه ی طبقاتی در ایران است

نخستین نکته ی مهمی که می توان از این مبارزات استنناج کرد این است که مبارزه ی مسلحانه از جانب توده ها و پیشروان شان پاسخ به یک ضرورت و نیاز است. معنای این نکته این است که این مبارزات نه دلبخواهی و بر مبنای میل افراد یا گروه های سیاسی و این که فلان فرد و بهمان گروه سیاسی دچار خشم و غضبی شده و از این رو فکر می کند که باید مبارزه ی مسلحانه کند و سپس دست به آن می زند و یا چون در فلان کشور انقلابیون آن دست به مبارزه ی مسلحانه زدند و قدرت را گرفتند پس ما هم باید مبارزه ی مسلحانه کنیم، و بالاخره نه بر این مبنا که مارکسیسم می گوید براندازی قدرت سیاسی ستمگران و استثمارگران از راه قهر قاعده و قانون تغییر حکومت مرتجع متکی به زور سلاح، و برپایی جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر است، بلکه همچون یک ضرورت عینی مبارزه ی طبقاتی در جامعه ی ایران و نیاز برای تغییر اوضاع اقتصادی - سیاسی، سرنگونی حکومت و برپایی حکومت نوینی از آن توده ها در این کشور معین بروز می کند. این مبارزات پاسخ به بسته بودن امکان تغییر حکومت از راه مبارزات مسالمت آمیز و پاسخ به حکومت هایی در ایران است که قدرت را به زور سلاح نگه می دارند و بنابراین استفاده از زور و قدرت سلاح برای سرنگونی حکومت مرتجعین و برپایی حکومت طبقات انقلابی و مترقی و روابط نوینی تولیدی است.

 تا آنجا که صحبت بر سر مبارزات خودبه خودی توده هاست در بسیاری شرایط تاریخی در ایران و در مناطق گوناگون توده ها دست به سلاح برده اند بی آنکه این کار را صرفا از روی خشم و غضب انجام داده باشند- عموما صبر و حوصله و تحمل توده های زحمتکش زیاد است-  لزوما از تجارب کشورهای دیگر خبری داشته باشند و یا از قوانین و قواعدی که مارکس و انگلس در مورد ضرورت قهر برای نابودی جامعه ی کهنه از تاریخ بیرون کشیدند آگاهی ای داشته باشند. در واقع این سلاح حکومت مرتجعین است که سلاح را به توده ها تحمیل می کند. توده ها در شرایطی که هیچ راه دیگری برای تغییر اوضاع و شرایط  زندگی خود نداشته باشند دست به سلاح می برند.

این ها تصویری از جنبش توده ای در آذربایجان در سال 1324 است هنگامی که نهضت بزرگ توده های دهقانان و کارگران و زحمتکشان و ستمدیده گان شهری آغاز شد:

«در آذربایجان صحنه های انقلاب مشروطیت تکرار می شد و به معنای درست کلمه یک نهضت حقیقی توده ای در جریان بود. به همین لحاظ هنگامی که فرقه[دموکرات] به دهقانان دستور داد که در برابر تجاوزات و وحشیگری ژاندارمری و اربابان از خود دفاع کنند، بلافاصله در دهات و قصابات پاسگاه های ژاندارمری به وسیله ی همان دهقانان پرهنه و ژنده پوش خلع سلاح شدند...

اینک قیام توده ای مردم زحمتکش آذربایجان شروع شده بود و تفنگی که تا دیروز جان آنها را می گرفت، امروز در دست های پینه بسته ی ژنده پوشان و پابرهنگانی بود که از آزادی دفاع می کردند.

فدایی همان کسی بود که تا دیروز ارباب شیره ی جان او را می مکید و تا دم برمی آورد شلاق و قنداق تفنگ ژاندارم به سراغ اش می آمد. اینک روی همان لباس ژنده ی خویش تفنگی حمایل کرده و قطار فشنگی بر کمر بسته بود. فداییان سریازان اتوکشیده ای نبودند

 زیرا اکثریت آنها برای آویختن تفنگ بر دوش و بستن فشنگ بر کمر، حتی از کهنه پاره ها استفاده کرده و با چارق های پاره پاره شان جهت دفاع از شرف و ناموس خود به راه افتاده بودند.

 اسماعیل پوروالی مخبر روزنامه ی ایران ما که همان ایام در آذربایجان بود درباره ی این ژنده پوشان تفنگ به دست می نویسد:« آنها روی لباس های پاره حتی بدن لخت قطار فشنگ بسته اند... انسان در این محیط کاملا احساس می کند که اکنون قدرت در دست پابرهنه هاست. آنها  آنهایی که هنوز یک شکم سیر غذا نمی خوردند و همه امید آنها به آینده است. این آتشی که از آذربایجان ایران زبانه کشیده است به نظر من خاموش شدنی نیست. .. من احساس می کنم که گرمی آن به تهران و از آنجا به همه جای ایران خواهد رسید...»( گذشته چراغ راه آینده است، گروه جامی، چاپ دوم، پاییز 62، ص 314- 313)

اما آنجا که صحبت پیشروان انقلابی مارکسیست - لنینیست - مائوئیست در میان است روشن است که استنتاج قاعده و قانون قهر انقلابی و توده ای از تاریخ مبارزات طبقاتی برای سرنگونی حکومت طبقات کهنه و مرتجعین ستمگر و استثمارگر در جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی و بنابراین قرار گرفتن آن به عنوان استراتژی سرنگونی قدرت حاکم و کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری نظام سوسیالیستی( در ایران نخست جمهوری دموکراتیک خلق) جایگاه والایی دارد و بنابراین در اندیشه ی پیشروان مبارز پیرو این جهان بینی این جایگاه و نقش استراتژیک حفظ می شود و به آن عمل می شود.

قطعا انقلابیون مائوئیست به این امر فکر می کنند که این قانون است و قاعده و در جهان بینی عام آنها جزیی از وجوه اصلی است که بی آن جهان بینی شان نه مائوئیستی- پرولتری و انقلابی بلکه لیبرالی- بورژوایی و رفرمیستی خواهد بود. این بخشی از قضیه و البته بخش بسیار مهمی از قضیه است.

در عین حال انقلابیون مائوئیست می دانند که در شرایطی که امکان آن وجود دارد که قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست اش از راه مسالمت آمیز کسب شود( و این در شرایطی بسیار استثنایی ممکن است) از آن راه قدرت را به دست بگیرند.

پس اگر در هر زمانی شرایط ویژه ای در ایران به وجود آمد و در آن شرایط می شد از راه مسالمت آمیز، حکومت مرتجعین را سرنگون کرد و حکومت نوین انقلابی- جمهوری دموکراتیک انقلابی طبقه ی کارگر را بنیان گذاشت آنگاه مبارزان مائوئیست از آن دریغ نخواهند کرد.ن درآن روشن است که در چنین شرایط ویژه ای قاعده و قانون موقتا کنار می رود و به آنچه استثنایی است عمل می شود. بنابراین انقلابیون مائوئیست دست خود را نمی بندند و راه مسالمت آمیز کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر را همواره به عنوان راهی دیگر در صورتی که شرایط برای آن مهیا بود در نظر دارند.

 اما شرایط ایران تا کنون تآییدی بر قاعده ی قهر بوده است و اساسا شرایطی به وجود نیامده که بتوان به آن نام استثنایی بر این قاعده گذاشت. مهم ترین وجه و شرایط این «استثنا» نبود نیروی مسلح سرکوب در دست حکومت و یا بسیار ضعیف بودن آن در مقابل نیروی مسلح حزب انقلابی و توده ای است.( تجاربی که مارکس در مورد انگلستان در دوره ای و لنین در دوره ای بین انقلاب فوریه و اکتبر ترازبندی می کنند به این نکات اشاره دارند).

در عین حال روشن است که این تآیید صرفا از فکر کردن به این قاعده ی عام که در جهان بینی هر مائوئیستی موجود است بر نیامده بلکه از تجزیه و تحلیل اوضاع مشخصی که در ایران از زمان مشروطیت تا کنون وجود داشته است و بررسی مبارزات مسالمت آمیز و قهر آمیز توده ها بر آمده است. 

آنچه گفتیم درباره ی تجارب مبارزات مسلحانه ی طبقه ی کارگر دیگر کشورها در سرنگونی قدرت ستمگران و استثمارگران فئودال و سرمایه دار و برپایی حکومت نوین دموکراتیک -  پرولتاریایی و سپس پیش رفتن و برقراری مناسبات نوین تولید سوسیالیستی نیز صادق است. یعنی همواره بررسی دقیق و انتقادی این تجارب و درس آموزی از آنها برای مبارزه ی طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش یک امر ضروری بوده و هست اما ملاک استنتاج راه قهر و سلاح

این تجارب نیست.

 به طور کلی زمانی که پیشروان انقلابی دست به تجزیه و تحلیل شرایط مشخص و تاریخ مبارزه ی طبقاتی در کشور خویش می زنند قانون عام کسب قدرت سیاسی از راه قهرآمیز و نیز تجارب کاریرد قهر به وسیله ی مبارزان طبقه ی کارگر در کشورهای دیگر را در نظر دارند اما این ها نقطه ی عزیمت شان نیست.(1)

پس مبارزه ی قهرآمیز در ایران یک ضرورت و نیاز عینی است و نه امری دلبخواهی که از سر این و آن گروه سیاسی باورمند به مبارزه ی انقلابی قهر آمیز بیرون زده باشد و نه بر این مبنا که چون در کشورهای دیگر مبارزات مسلحانه بوده پس باید در این کشور هم چنین باشد و یا این که چون این قانون و قاعده ی سرنگونی ستمگران و استثمارگران بوده است.

مبارزات مسلحانه در دوران اوج گیری مبارزه ی طبقاتی و انقلاب و دوران رکود و تکامل «آرام»

دومین نکته این است که این شکل مبارزات در دوران انقلاب به بیشترین گسترش خود رسیده است، در دوران بینابینی  وجود داشته اما سرتاسری نبوده است و در دوره های رکود که استبداد مسلط شده به شکلی پراکنده تر و محدودتر تداوم یافته است.

 نگاهی به انقلاب های مشروطیت و 15 سال پس از آن( 1300- 1285) و انقلاب 57 نشانگر امر گسترش و رشد مبارزات مسلحانه است. در انقلاب مشروطیت به دلیل تمرکز مبارزات در مناطق مرکزی و شمال ایران بیشتر این مناطق مرکز ثقل مبارزات مسلحانه بوده اند؛ یعنی  تهران، گیلان و آذربایجان و مهم تربن درگیری های مسلحانه در ابن مناطق به وجود آمده است.اما در انقلاب 60- 56  در بسیاری نقاط کشور مبارزات مسلحانه شکل گرفت و کار به شورش های مسلحانه و قیام کشیده شد.

در وضعیت های بینابینی یعنی مثلا در سال های 1332- 1320 که جامعه دچار تلاطمات آرام تری بوده است مراکز ثقل مبارزات مسلحانه بیشتر در مناطق پیرامونی و در میان خلق های دربند  و زیر ستم صورت گرفته است. برای نمونه در طی همین سال ها دو جنبش نیرومند توده ای یکی در آذربایجان و دیگری در کردستان پدید می آید و نیروهای انقلابی و مترقی قدرت سیاسی را در این مناطق کسب می کنند. هر دو این جنبش ها برای تصرف قدرت و حفظ آن تکیه به سلاح در دست توده ها دارند. 

در وضعیت های غیر انقلابی مبارزات مسلحانه بیشتر به مناطق و نواحی وِیژه ای محدود بوده و و طبعا به دلیل استبداد حاکم و سرکوب و ایجاد خفقان در کشور گسترش آنچنانی نداشته است. با این حال در همین دوران ها نیز مبارزات مسلحانه ی پراکنده در کشور به ویژه در میان اقوام وجود داشته است. ما نمونه های چنین مبارزاتی را خواه در زمان رضاخان دیکتاتور در سال های 1320- 1300 و خواه در سال های ارتجاع سلطنتی در سال های 1356- 1332 و خواه در دوران چهل ساله ی استبداد دینی می بینیم.

به این ترتیب طی صد و بیست سال اخیر این مبارزات همواره تداوم داشته و اگر هم در زمانی دچار رکود شده باشد این رکود چندان درازمدت نبوده است.

مبارزه ی مسلحانه در میان خلق های دربند و زیرستم همواره تداوم داشته است

نکته ی سوم اهمیت استان هایی است که خلق های دربند و زیر ستم ترک و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن زندگی می کنند. مبارزات خلق های فوق با وجود سرکوب های مداوم تمامی مرتجعین حاکم خواه در دوران استبداد سلطنتی و خواه استبداد دینی به تناوب و با زیاد و کمی وجود داشته است.

در دوران کنونی که استبداد دینی حاکم است این استبداد در حالی که به سرکوب منطم و پیوسته ی تمامی خلق های دربند و زیرستم به ویژه خلق های کرد و بلوچ  و عرب دست زده است اما نتوانسته آتش مبارزات این خلق ها را خاموش کند. مبارزه ی مسلحانه همواره یکی از ارکان مبارزات این خلق ها بوده است.

نکته ی مهم در دوره ی کنونی چهل ساله که استبداد دینی حاکم بوده است این است که گستره و شدت این مبارزات از جهاتی حتی از دوره هایی مانند 1332- 1320 فراتر رفته است. در آن دوره به دلیل تبعات جنگ جهانی، ضعف ارتجاع و رشد جنبش های دموکراتیک و ملی مسالمت آمیز یک فضای نیمه دموکراتیک بر کشور حاکم گشته بود و مبارزات در مناطق گوناگون به جز در آذربایجان و کردستان یا نبود و یا آنچنان گستره و شدتی نداشت. این امر از این حکایت می کند که از یک سو ارتجاع کنونی ستم های گوناگون اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و از جمله مذهبی را به حد اعلا ی خود رسانده است و حتی کوچک ترین درجه ی آرامش را از این مناطق گرفته است(2) و از سوی دیگر جنبش ها در کشور طی سه دهه ی اخیر رشد یاقته و خاموش کردن نسبی آنها حداقل نیاز به یک  سلسله اصلاحات حکومتی دارد که حکومت ولایت فقیه دست به آنها نخواهد زد و سوم این ارتجاع علیرغم دوران چهل ساله ی خود آن ثبات نسبی ای را که حتی ارتجاع سلطنتی در دوران رضا خان و یا پسرش برقرار کرد نمی تواند برقرار کند.

نیمه ی نخست مهر ماه 1404

یادداشت

1-    مائو ضمن تحلیل کتابی در مورد اقتصاد شوروی:«35 -آغاز از اصول و قوانین اساسی یک شیوه ی مارکسیستی نیست - از بخش دوم به بعد، قوانین متعددی طرح شده‌اند. تحلیل اقتصاد سرمایه‌داری در کاپیتال با ظواهرمی‌آغازد و به جستجوی ماهیت‌ها می‌پردازد و آنگاه از ماهیت بهره می‌جوید تا ظاهر را تبیین کند و با این شیوه به جمع‌بندی‌ها و طرح‌های مؤثر و مفیدی دست می‌یابد. ولی کتاب مورد بحث ما در پی تحلیل نیست. ترکیب کتاب فاقد نظم و قاعده است. کتاب همواره از قوانین و اصول و تعاریف می‌آغازد، حال آنکه مارکسیسم ـ لنینیسم همواره با این روش مخالفت ورزیده. تاثیرات و تبلورهای اصول و قوانین را باید از طریق مطالعه مورد تحلیل قرارداد و تنها آن گاه اصول و قوانین را می‌توان استنتاج کرد. انسان، در راه شناخت، همواره در ابتدا با ظواهر برخورد می‌کند، ازآنجا آغازمی‌کند و به جستجوی اصول و قوانین می‌پردازد. ولی کتاب عکس این کار را انجام می‌دهد. روش کتاب قیاسی است نه تحلیلی. طبق منطق صوری: «انسانها همه می‌میرند. آقای چانگ [18] یک انسان است. پس آقای چانگ خواهد مرد». این استنتاجی است که از مقدمه همه انسان ها می‌میرند، بر‌می‌آید. این روش قیاسی است. برای هر مساله، کتاب نخست تعاریفی عرضه می‌کند و این تعاریف را آن گاه بعنوان مقدمه تلقی نموده و بر اساس آن استدلال می‌کند؛ غافل از آنکه مقدمه اصلی، باید خود حاصل تامل در یک مساله باشد. برای کشف و اثبات قوانین و اصول، باید تجربه انضمامی را پشت سر گذاشت.»(مائوتسه دون، اقتصاد شوروی، نسخه اینترنتی – شماره ی 35)

2-    توجه کنیم که ارتجاع ولایت فقیه چگونه کولبرها در کردستان و یا سوختبرها در بلوچستان را به رگبار می بندد و می کشد. چنین کشتاری در زمان استبداد سلطنتی نیز وجود نداشت و به دلیل عقب مانده گی این مناطق از نظر اقتصادی و بیکاری گسترده در آنهاعموما اجازه داده می شد که مناطق مرزی تا حدودی از راه قاچاق گذران کنند.

 

بخش هفدهم

 

آنچه در بررسی ما در دو بخش پیش آشکار شد این است که حرکت و رشد و تکامل مبارزات مسلحانه در ایران خواه از نظر شکل و خواه از نظر گستره و خواه از نظر مناطقی که در آن رویداده ناموزون بوده است. بنابراین پیش از ادامه ی بررسی خود از تجارب مبارزات طبقاتی مسلحانه در ایران باید به مساله ی ناموزونی بپردازیم و اشکال مشخص آن در ایران را برجسته تر کنیم.

مساله ی ناموزونی

ناموزونی عدم تعادل است. عدم تعادل تضاد است. علت ناموزونی تضاد است و خود ناموزونی جلوه ای از حرکت تضاد می باشد. چنان که مائو صحبت کرد و در ادبیات ما نیز مفصلا به آن پرداخته شده است، ناموزونی در رشد و تکامل طبیعت و جامعه و اندیشه انسان مطلق است. این به این معناست که هیچ چیز در جهان به طور موزون و متعادل رشد و تکامل نمی یابد و این امکان که همه ی اجزای یک پدیده یا پدیده ها در موزونی رشد و تکامل یابند نسبی است و تنها در شرایط معینی امکان پذیر است. تصور شی یا پدیده ای که در موزونی کامل حرکت می کند و رشد و تکامل می یابد با واقعیت نمی خواند.

ناموزونی مطلق است اما محتوای ناموزونی نسبی است و بستگی به شرایط و امکانات پدیده در تاریخ هر پدیده ی مشخص دارد. ناموزونی تکامل پدیده های گوناگون طبیعت از جهات گوناگون مکانیکی و فیزیکی و شیمیایی و غیره با یکدیگر تفاوت دارند. همچنین ناموزونی پدیده های گوناگون جامعه مثلا اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خواه در یک کشور و خواه در کشورهای گوناگون با یکدیگر فرق دارند. برای نمونه محتوی ناموزونی در رشد بخش های گوناگون اقتصادی( تولید وسایل تولید، تولید وسایل مصرف) در کشورهای آمریکا و ایتالیا و آلمان و فرانسه با یکدیگر متفاوت است و نیز میان این کشورها با ایران تفاوت وجود دارد.

با توجه به این نکات در مساله ی ناموزونی می توان گفت رشد و گسترش اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نیز مبارزه ی طبقاتی و جنبش های توده ای در مناطق گوناگون جامعه ی ایران ناموزون بوده و هست و در عین حال به سبب رشد اقتصادی نقاط گوناگون کشور ناموزونی کنونی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نقاط گوناگون کشور با ناموزونی همین وجوه در شصت سال پیش و یا چهل سال پیش متفاوت است.

دلایلی که در رد ناموزونی آورده می شود 

این ها را به این سبب می گوییم که برخی می گویند مبارزات مسلحانه ای که در چین صورت گرفت به دلیل ناموزونی رشد اقتصادی و سیاسی چین و نیمه فئودالی و نیمه مستعمراتی بودن این کشور و کلا عقب مانده گی آن از نظر اقتصادی - سیاسی بوده است و این عقب مانده گی و ناموزونی مناطق گوناگون موجب شده که آنها در مناطق دور از مرکز و عقب مانده ای که نظام فئودالی حاکم بوده است و در عین حال ارتجاع و نیروی سرکوب اش ضعیف بوده است، بتوانند دهقانان را آگاه و متحد کرده و دست به مبارزه ی مسلحانه بزنند و با محاصره ی شهرها از طریق روستاهای دور از مرکز به مرور قدرت سیاسی را در شهرها نیز تصرف کنند. اما چون در همه ی جای ایران  دهه هاست نظام «سرمایه داری» حاکم شده و طبقه ی کارگر جمعیت عمده ی کشور است بنابراین رشد و تکامل تمامی مناطق گوناگون ایران یکدست و موزون است. و آنگاه از این گونه نظرات نتیجه می گیرند که پس در ایران شرایط مبارزه ی مسلحانه در مناطق عقب مانده و دور از مرکز وجود ندارد و باید مبارزات مسالمت آمیز استراتژِی طبقه ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی باشد.

این گونه نظرات یا جدا از طرح مساله ی دهقانی بودن انقلاب چین است و یا جزیی از همان دلایلی است که مساله ی ضرورت مبارزه ی قهرآمیز را به وجود جنبش دهقانان گره می زنند. اگر در کشوری دهقان و جنبش دهقانی نباشد و «سرمایه داری» باشد و جمعیت شهری بیش از جمعیت روستایی و طبقه ی کارگر بیش از دهقانان باشد پس اقتصاد آن و شکل تکامل سراسر آن کشور موزون و کمیت و کیفیت نیروی مسلح و توانایی سرکوب ارتجاع در سراسر کشور یک سان است و بنابراین در هیچ نقطه ای نمی توان ضعفی و یا خللی در نیروی کیفی و کمی ئ قدرت سرکوب ارتجاع پیدا کرد و علیه آن دست به مبارزه ی مسلحانه زد زیرا ارتجاع با نیروی مسلح سرکوب خویش جنبش را سرکوب می کند. از این رو باید مبارزات حتما مسالمت آمیز باشد.

نخست، درک این افراد که عموما به رویزیونیست ها از توده ای- اکثریتی ها تا خروشچفیست های راه کارگری و ترتسکیست ها از کمونیسم کارگری ها و حکمتیست ها تا چپ نویی ها و «مارکسی» ها وابسته اند از نفس ناموزونی، بسیار نادرست است. با توجه به دلایلی که این افراد و گروه ها می آورند می توان گفت که در کشوری مانند آمریکا اقتصاد و سیاست و فرهنگ امپریالیستی خواه جداگانه و خواه با یکدیگر مطلقا موزون حرکت می کنند و هماهنگ با یکدیگر رشد و تکامل می یابند و بنابراین ناموزونی ای در هر بخش و نیز بین بخش ها وجود ندارد. همچنین در مبارزه ی طبقات از طبقه ی کارگر گرفته تا مبارزات طبقات دیگر و این ها با مبارزات زنان علیه ستم مردسالارانه و یا مبارزات افریقایی- آمریکایی ها علیه نژاد پرستی در یک هارمونی چشم و گوش نواز با هم پیش می روند.  یا بین اقتصاد و سیاست و فرهنگ این امپریالیسم و دیگر دولت های امپریالیستی  اروپایی ناموزونی وجود ندارد و اقتصاد و سیاست و فرهنگی و همچنین مبارزات طبقاتی در تمامی این کشورها موزون و همه با هم یکسان به پیش می روند.

دوم، ناموزونی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی یک کشور پاسخ چرایی نیاز به مبارزه ی مسلحانه در آن کشور نیست بلکه ناموزونی رشد اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در مناطق مختلف و همچنین مبارزه ی طبقاتی و بروز متضاد و ناهماهنگ جنبش ها در مناطق و استان ها و شهرهای گوناگون و نیز قدرت و ضعف نیروهای سرکوب ارتجاع در نقاط گوناگون این را نشان می دهد که نیروی ارتجاع در کدام مناطق ضعیف تر است و بنابراین ضربه زدن به آن به وسیله ی نیروهای مسلح طبقه ی کارگر و حزب کمونیست این طبقه ساده تر است و در نتیجه مبارزه از کدام مناطق باید آغاز شود و یا مرکز ثقل نخست آن در کدام مناطق باشد و چگونه باید پیش رود و به مناطق دیگر گسترش یابد.

 سوما در ایران هم مناطق پیشرفته( «پیشرفته» را نسبی بگیریم!) از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نسبت به دیگر مناطق وجود دارد و هم مناطق عقب مانده از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نسبت به این مناطق پیشرفته . مثلا روشن است که تهران پایتخت ایران که از جهات گوناگون در خودش ناموزونی های بسیار زیادی دارد در کل از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی( در اینجا منظور ما در درجه  نخست سطح تحصیلات و دانش است) پیشرفته ترین بخش کشور است در حالی که مثلا بلوچستان و یا ایلام از همین نظرها جزیی از عقب مانده ترین مناطق کشور به شمار می آیند.

پس نظرات این گروه ها جز این که توجیهی برای رویزیونیسم و ترتسکیسم آنها باشد مایه ی دیگری ندارد.

ناموزونی در ایران

اقتصاد

به طور کلی رشد و تکامل اقتصادی ایران ناموزون بوده و هست.  در بالا در مورد تهران صحبت کردیم و در مقایسه ی تهران با دیگر شهرها می توانیم به روشنی ببینیم که یک تراکم جمعیت و انبوهی از کارخانه و کارگاه و موسسه در تهران وجود دارد اما در دیگر شهرها و مناطق گوناگون کشور جداگانه نه این میزان جمعیت وجود دارد و نه به این درجه صنعت و طبقه ی کارگر در آن ها متمرکز شده است.

مناطق و شهرهای  صنعتی( «صنعتی» را نسبی در نظر گیریم) در کشور وجود دارند مانند خوزستان و یا اراک و تبریز و اصفهان و شیراز و بوشهر و بندرعباس و رشت و مناطقی که از نظر رشد صنعتی به این مناطق نمی رسند و کشاورزی و زندگی روستایی در آنها جریان دارد. تهران و یک سلسله از شهرها و مناطق صنعتی را در نظر گیریم و بسیاری نقاط عقب مانده در کشور که در مقابل این ها وجود دارند. عقب مانده ترین این مناطق از نظر توسعه ی اقتصادی چنان که می دانیم بلوچستان و کردستان و ایلام و خراسان جنوبی و نیز بخش هایی از آذربایجان هستند. در عین حال این گونه نیست که تمامی مناطق مرکزی رشد یکسانی داشته باشند. در این مناطق هم بخش های رشد یافته از نظر اقتصادی وجود دارد و همه بخش های نه چندان رشد یافته و یا عقب مانده مانند استان های کهگیلویه و بویراحمد و چهارمحال و بختیاری و یا خراسان جنوبی.

فرهنگ

 مساله ی ناموزونی در فرهنگ نیز وجود دارد. نگاهی به مناطق گوناگون تفاوت های بارز فرهنگی را آشکار می کند.  قم و کاشان و یزد و کرمان و نیز تا حدودی مشهد و اصفهان را مقایسه کنیم با تهران و شیراز و سنندج و اهواز. یک جا بیشتر فرهنگ مذهبی حاکم است و جاهای دیگر فرهنگ غیرمذهبی و اگر در این جاها فرهنگ مذهبی وجود داشته باشد بسیار رقیق است و غیر قابل مقایسه با شهرهای مذهبی اصلی است. روشن است که این یک مبنا است و بین مناطق و استان ها و شهرهای گوناگون عدم توازن فرهنگی در زمینه های گوناگون وجود دارد. همچنین وجود جنبش های انقلابی و مترقی مداوم و نیز جنبش های مسلحانه موجب شده است که در برخی مناطق مانند کردستان و از جهاتی بلوچستان به ویژه پس از خیزش« زن، زندگی، آزادی» سطح فرهنگ و آگاهی سیاسی زنان و مردان و جوانان بسیار بالاتر از دیگر مناطق ایران باشد و این مناطق از نظر فرهنگ مبارزه پیشروترین بخش های کشور گردند.

سیاسی - نظامی

از نظر سیاسی - نظامی نیروی سرکوب ارتجاع ( سپاه و بسیج و ارتش) در تهران و شهرهای بزرگ و تا حدودی مناطق مرکزی متمرکز است تا این مناطق را زیر کنترل خویش داشته باشد، اما چنین درجه ی تمرکزی به نسبت های گوناگون در شهرهای کوچک یا نیمه روستاها و نیز مناطقی مانند بلوچستان و یا کردستان و همچنین در برخی مناطق مرکزی که مناطق از نظر اقتصادی به نسبت عقب مانده تر هستند، وجود ندارد. 

مبارزه ی طبقاتی

از نظر رشد و اعتلای مبارزه ی طبقاتی(  مبارزات طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلق، زنان، ملیت ها و اقلیت های مذهبی زیرستم) نیز بین مناطق  ناموزونی و تمایزها آشکار است.

جنبش های سال 88 و دی 96 و نیز آبان 98 و نیز خیزش «زن، زندگی، آزادی» بیشتر در تهران متمرکز گشت در حالی که آغاز خیزش ژینا از سقز کردستان و زنان این شهر بود و این استان نقش پیشقراول  این مبارزات را داشت. با این حال ادامه و تداوم مبارزات «زن زندگی آزادی» در بلوچستان متمرکز شد و خلق مبارز بلوچ ادامه دهنده ی آن گشت.

در میان استان های کشور خوزستان و بوشهر و بندرعباس در طول دو دهه ی اخیر مرکز اساسی اعتصابات کارگری بوده اند و مهم ترین این اعتصاب ها به وسیله ی کارگران نیشکر هفت تپه، فولاد اهواز و کارگران پیمانی نفت صورت گرفته است. به جز اراک و تا حدودی اصفهان( ذوب آهن) هیچ یک از استان های دیگر حتی کارخانه های صنعتی تهران چنین مبارزات گسترده و ممتدی را از سر نگذراندند. به عبارت دیگر رشد و تکامل مبارزات طبقه ی کارگر خواه در یک منطقه و خواه در سراسر ایران در شهرهای صنعتی و کارگری ناموزون است.

روشن است که یک حزب انقلابی کمونیست مارکسیست- لنینیست- مائوئیست باید تمامی این ناموزونی های جنبش کارگری را هم در نظر داشته باشد و برنامه ریزی های خود و تقسیم نیروهایش را برای کار سیاسی درون طبقه ی کارگر و رهبری مبارزات اقتصادی و سیاسی این طبقه تا حد شورش های مسلحانه و قیام بر مبنای این ناموزونی ها تنطیم کند.

مبارزه ی مسلحانه

مبارزات مسلحانه نیز چنان که تاریخ گواهی می دهد ناموزون بوده است. خواه از نظر منطقه و استان و شهر و روستا و خواه از نظر شکل و گستره و تداوم. در زمانی آذربایجان و خلق ترک پیشتاز جنبش و مبارزات مسلحانه بوده و در زمانی کردستان و زمانی دیگر بلوچستان و... و نیز چنان که دیده می شود مبارزات مداوم مسلحانه ای در خوزستان به وسیله ی مبارزان خلق عرب انجام و تداوم یافته است. مبارزاتی که به جز دوران انقلاب و در جنگ خرمشهر بنا به دلایلی اشکال و گستره ی همین شکل مبارزات در کردستان و یا بلوچستان را نداشته است. همچنین پس از انقلاب 60- 57 ده سال جنگ با استبداد دینی در کردستان وجود داشت اما در این مدت چنین جنگی در دیگر نقاط کشور وجود نداشت و در این سال ها مردم بیشتر دنباله رو حکومت در جنگ با عراق بودند.

در مناطق مرکزی و نیز جسته و گریخته در برخی از شهرها نیز مبارزه ی مسلحانه و بیشتر به شکل ترورهمواره وجود داشته است. در جنبش ژینا در مواردی کار به درگیری با نیروهای سرکوب حکومت کشیده شد و در برخی از شهرها به کشته شدن نیروهای پاسدار و بسیجی و لباس شخصی انجامید. چنان که می دانیم در ده سال اخیر ترور نیروهای سرکوب جزیی هر چند کوچک از مبارزات خود به خودی توده ها بوده است.

آنچه آمد تنها مشتی ناچیز از خروار ناموزونی در اقتصاد و سیاست و فرهنگ و مبارزه طبقاتی و نیز مبارزات مسلحانه در شهرها و استان ها و مناطق گوناگون ایران است. آنان که بر این باورند که ناموزونی در حرکت جامعه ی ایران وجود ندارد و «سرمایه داری» مورد نظرشان در همه جا موزون به پیش می رود چشمان خود را بر واقعیت عقب مانده گی های بسیار جامعه ایران بسته اند و صرفا اغراض سیاسی خاص خود ترتسکیسم و رویزیونیسم را دنبال می کنند.

 

نیمه ی نخست مهر ماه 1404

 

بخش هجدهم

 نگاهی به دلایل گروه های هوادار مبارزات مسالمت آمیز در مخالفت با مبارزات قهرآمیز

 

در بخش چهاردهم نوشتیم که« حال می بینیم وضع به گونه ای شده که احزاب و سازمان های مخالف جمهوری اسلامی که داعیه ی چپ دارند بدون اینکه قانونی باشند و سر سوزنی اجازه ی فعالیت سیاسی در داخل داشته باشند هوار «مبارزه مسالمت آمیز» سر می دهند گویی در کشور نه حکومت ولایت فقیه و استبداد دینی بلکه دموکراسی بورژوایی برقرار است.»

اکنون و پیش از ادامه ی بررسی مان به دلایلی که این دسته ها پیش می کشند می پردازیم:

یک - مبارزه قهرآمیز خونین است اما در مبارزه ی مسالمت آمیز خون ریزی اگر صورت بگیرد که عمدتا از جانب ارتجاع است به حداقل می رسد.

پاسخ یک - البته این امکان هست- گرچه نه همواره بلکه گاه - که در مبارزات مسالمت آمیز خون ریزی از جانب ارتجاع نسبت به مبارزات قهرآمیز کمتر باشد و یا به حداقل برسد اما ارتجاع درست از این سبب در چنان مواردی خون ریزی بیشتری نمی کند که می داند با این مبارزات مسالمت آمیز نمی توانند قدرت سیاسی را از وی بگیرند. اگر هم چنانچه در نتیجه ای این گونه مبارزات و فشار وارده به حکومت تغییری صورت بگیرد این تغییر از بالا و یا موجبی برای تغییر از بالا و رفتن باندی و گروهی و جناحی و آمدن باندی و گروهی و جناحی دیگر است.

جدا از این نوع تغییرات حتی اگر کل نظام سیاسی تغییر کند( مثلا از استبداد دینی به استبداد سلطنتی و یا از استبداد دینی به دیکتاتوری بورژوایی) به موقعیت اقتصادی طبقه ی حاکم ضربه ی اساسی نمی خورد و حتی اگر هم در بدترین شرایط بخورد( اگر به دیکتاتوری بورژوازی ملی بینجامد)(۱) این ضربه به نسبت دیگر ضربات به ویژه اگر از جانب طبقه ی کارگر وارد گردد ناچیز خواهد بود و طبقه ی مذکور می تواند خود را از طریق سازش هایی که از جانب این بورژوازی با طبقات کهنه و امپریالیست ها صورت می گیرد و همچنین قاطی شدن با طبقه ی استثمارگر بازتولید کند.

در واقع این نوع واکنش ها و همچنین تغییرها بارها و بارها در فرایند جنبش ها و انقلاب ها در کشورهای امپریالیستی و به شکلی دیگر در کشورهای زیرسلطه تکرار شده است و این که برخی از جریان ها حاضر نیستند از آنها درس بگیرند به ماهیت طبقاتی آنها که در بهترین حالت خرده بورژوازی میانی و مرفه است بر می گردد و نه این که شرایط تازه و نظریه ی تازه و تجربه ی تازه ای در میان باشد.

دو - مبارزه ی قهرآمیز ممکن است به جنگ داخلی بینجامد. پایان چنین جنگی روشن نیست.

پاسخ دو- نخست این که مبارزات و جنگ داخلی یک ضرورت مبارزه ی طبقاتی از جانب توده های ستمدیده و درحال حاضر در راس آنها طبقه ی کارگر و برای برقراری نظامی نوین به جای نظامی کهنه و مرتجع است و باید پیش بیاید. چنان که تاریخ مبارزات انقلابی و مترقی در ایران نشان داده است هر زمان توده ها دیده اند که نمی توانند از راه مسالمت آمیز خواست های خود را تحقق بخشند و نظام کهنه را تغییر دهند دست به اسلحه برده اند.

دوم اینکه شکست یک امکان هست و همواره ممکن است پیش آید. مهم شکست خوردن طی مبارزات خواه طی تغییر نظام مرتجع حاکم در کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه و خواه برقراری نظام نوین سوسیالیستی نیست. جنبشی و حزبی که از شکست بترسد بهتر است فکر انقلاب را از سر خویش بیرون کند. نگاهی به مبارزات طبقه ی کارگر و حزب کمونیست آن و نیز مبارزات طبقات ستمدیده و احزاب انقلابی و مترقی دیگر طبقات نشان می دهد که شکست جزیی از فرایند پیروزی است و بدون آن پیروزی ای در کار نخواهد بود. مهم آن است که از شکست ها جمع بندی کرد و از آنها پلی برای پیروزی ساخت. کاری که حزب کمونیست روسیه( بلشویک) به رهبری لنین و حزب کمونیست چین به رهبری مائو کردند و تجلی امر پیروزی ساختن از شکست بودند. 

سوم: اگر رهبری طبقات انقلابی و مترقی در دست طبقه ی کارگر و حزب انقلابی کمونیست این طبقه باشد احتمال این که پایان مبارزات روشن باشد بسیار بیشتر از این است که جنبش شکست استراتژیک بخورد و پایان آن ناروشن باشد.

چهار: طبقه ی حاکم مستبد را نمی توان با جنبش مسالمت آمیز سرنگون کرد آن هم طبقات مزور و جانی و دزد حکومت ولایت فقیه که دیگر جهان بینی اسلامی اش  برای پیش برد امور و نگاه داشتن توده ها زیر ستم و استثمار نافذ نیست و برای سرکوب جنبش ها و وادار کردن توده ها به تمکین، تمامی اتکایش به اسلحه و قدرت تفنگ اش است. حتی اگر فرض بگیریم که در ایران جنگ های داخلی مانند عراق و سوریه صورت گیرد این بهتر است از این که با مبارزات مسالمت آمیزی که اکنون سی سال است انجام شده و از آن نتیجه ای به دست نیامده است، به امید تغییر اوضاع و کسب قدرت ادامه دهد.

 افزون بر این ها با اعمال مبارزه ی قهرآمیز مبارزات مسالمت آمیز کماکان می تواند ادامه یابد. یعنی مبارزات قهر آمیز مانع تداوم مبارزات مسالمت آمیز نیست و نیز تداوم مبارزات مسالمت آمیز نیز نباید به گونه ای تئوریزه گردد که همچون مانع و سدی مقابل مبارزات قهرآمیز گردد.

سه - مبارزه ی توده ها در داخل مسالمت آمیز و خشونت پرهیز بوده است.

پاسخ سه - این جعل تاریخ واقعی مبارزات طبقاتی در ایران است. مبارزه از جانب توده ها از همان سال های پس از سرنگونی نظام استبداد سلطنتی به این سو به ویژه در مناطق زندگی خلق های زیر ستم( خلق های کرد و عرب و بلوچ و ترک و ترکمن) «مسالمت آمیز» و «خشونت پرهیز» نبوده است بلکه در عین حال مسلحانه و قهرآمیز بوده است. در همین دو دهه ی اخیر و در طی جنبش ژینا چنان که دیده ایم همواره و جسته و گریخته حتی در میان خلق فارس و در میان اقوام لر و قشقایی نیز مبارزات قهرآمیز در کنار مبارزات مسالمت آمیز نیز جریان یافته است. و اینها جدا از ده ها ترور انفرادی است که توده ها انجام داده اند.( در همین یکی دو ماه اخیر دو ترور این گونه رخ داده است).

در واقع با توجه به این که سرکوب مبارزه و جنبش ها در داخل از جانب حکومت ولایت فقیه تا آنجا که ممکن بوده قهر آمیز بوده است و خامنه ای و سپاه اش تا کنون تا توانسته اند و به شکل های گوناگون کشتار کرده اند خواه ناخواه کار را به واکنش های قهر آمیز توده ها و جنبش هایشان کشانده است. تصور این که حکومت دست به کشتار بزند و توده ها ساکت بنشینند و دست به هیچ اقدامی علیه این اقدامات حکومت نزنند تصوری پوچ است.

 دسته ها و گروه هایی که دست به تبلیغ و ترویج علیه نفس مبارزه ی مسلحانه ی توده ها بر ضد حکومت می زنند( اینکه یک حزب انقلابی باید این مبارزات را از حالت خودبه خودی، پراکنده و عکس العملی بیرون آورده و با توجه به استراتژی و تاکتیک های خود سازماندهی کند و به نظم درآورد مساله ی دیگری است) تنها عمق اپورتونیسم و رویزیونیسم و سازشکاری و لیبرالیسم خود را نشان می دهند. 

چهار- مبارزه ی قهر آمیز به دیکتاتوری های تازه ای می انجامد.

پاسخ چهار- این شاید یکی از مهم ترین دلایلی باشد که دسته های هوادار مبارزه ی «خشونت پرهیز» به آن چنگ می زنند و چپ و راست و به حد تهوع آوری آن را تکرار می کنند. اشاره شان می تواند به انقلاب بورژوایی فرانسه( ۱۷۸۹) و عموما دوران ترور پس از پیروزی انقلاب( زیرا بیشترشان با برقراری حکومت بورژوایی که در نهایت برقرار شد مخالفتی ندارند)، انقلاب سوسیالیستی روسیه( ۱۹۱۸) و برقراری حکومت طبقه ی کارگر به رهبری حزب کمونیست روسیه(بلشویک) و لنین و انقلاب دموکراتیک ایران( ۱۳۵۷) و برقراری حکومت استبداد دینی ولایت فقیه و نیز انقلاب هایی از این گونه باشد که این میان به ویژه تاکید آشکار و پنهان اساسی شان انقلاب اکتبر روسیه و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا است.

نخست این که سرنگونی حکومت های مرتجع و نابودی یک شیوه ی تولید کهنه و برقراری شیوه ی تولید نوین در تاریخ مبارزات طبقاتی جهان، نه از طریق مبارزات مسالمت آمیز بلکه اساسا از طریق مبارزات قهر آمیز صورت گرفته است.

 و سپس، هواداران این نظرات به گونه ای صحبت می کنند که انگار هر جا مبارزات مسالمت آمیز صورت گرفته و از نظر اینان توفیقی حاصل شده، کار نه به دیکتاتوری تازه ای( در کل و هنگامی که صحبت بر سر تغییرات در شیوه ی تولید است دیکتاتوری طبقه ی نوین) بلکه به حکومت های دموکراتیک مردمی و یا بر طبق گفته های ایشان برقراری «جامعه ی مدنی» و «دموکراسی»( که بدون بیان ماهیت طبقاتی آن ها و بستر اقتصادی- سیاسی ای که بر آن استوارند یعنی «بورژوایی» یا «پرولتری» بودن شان، از طرف این گروها مداوما غرغره می شود) انجامیده است.

منظور این حضرات به طور عمده مبارزات در سده ی بیست و یکم و در جمهوری های شوروی سابق و برخی کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی است. در حالی که در این کشورها ارتجاع پیشین رفته و ارتجاع تازه ای جای آن را گرفته و نظام استبدادی رویزیونیستی و یا حکومت نظامی رفته و در بهترین حالت دیکتاتوری بورژوایی مدل غربی( در کشورهای بلوک شرق) و یا شکل بدلی نظام دیکتاتوری بورژوایی نوع غربی( به جای دیکتاتوری های نظامی و یا حکومت های آشکار مزدور امپریالیست ها در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی) با ویژگی هایی که در یک کشور زیرسلطه می یابد جای آن را گرفته است.

در شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی، رویزیونیست های سرمایه دار حاکم روکش رویزیونیستی خود را کنار زده و ماهیت فاسد بورژوایی خود را نشان داده اند. آنها در مقام سرمایه داران نوین و الیگارش های فاسد و دزد( لنگه هاشان در کشورمان هستند) نظام سرمایه داری را با ویژگی برتری بخش خصوصی بر بخش دولتی بازسازی کرده اند. بنابراین نفس نظام تولید سرمایه داری پیشین دست نخورده بلکه تنها با برخی تغییرات و اشکال تازه بازسازی شده است.

در کشورهای آمریکای جنوبی تغییر این گونه بوده است که برخی احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی تغییر ماهیت داده و رویزیونیست شده، قدرت را ظاهرا از طریق انتخابات و به طور مسالمت آمیز به دست آورده اند. این احزاب( امثال حزب توده و اکثریت و گروهای رویزیونیستی و خروشچفیستی و ترتسکیستی در ایران) اکنون احزابی بورژوایی اند و نماینده ی سرمایه داران مزدور تازه نفسی به شمار می آیند که در چهره ی احزاب و گروه های سوسیال - رویزیونیست ظاهر شده اند. این ها اساسا سیاست های اقتصادی - سیاسی امپریالیست ها را دنبال می کنند و اساسا خصلت ملی ندارند. در این کشورها ارتش مزدور و ژنرال های تماما وابسته به امپریالیسم ظاهرا از نقشی که در قدرت داشته کناره گرفته اما جایگاه خود را به عنوان سازمان نظامی قهر ارتجاعی طبقه ی حاکم  حفظ کرده و نقش شمشیر داموکلس را بر سر جنبش طبقه ی کارگر و توده های ستمدیده در این کشورها به عهده گرفته است. بنابراین تغییرات از طریق مبارزات مسالمت آمیز و انتخابات به تغییر مناسبات تولیدی ارتجاعی حاکم و برقراری مناسبات تولیدی نوین نینجامیده بلکه در این کشورها کماکان نظام سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور( در برخی کشورها همراه با نیمه فئودالیسم) برقرار بوده و بورژوا کمپرادورها و زمینداران حکومت را در دست داشته و دیکتاتوری خود را اعمال می کنند.

 در مورد کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی باید این حقیقت در نظر گرفته شود که در این کشورها دهه ها مبارزات مسلحانه جریان داشت و در بخشی از این کشورها سازمان هایی که دست به این مبارزات می زدند دارای قدرت و نفوذ شده بودند. درست به دلیل تداوم این مبارزات برای دهه ها و نیز ضعف حکومت های نظامی و بی پایه شدن شان در میان مردم، امپریالیسم آمریکا تا حدودی از حکومت های نظامی به این نوع حکومت های به اصطلاح آزاد عقب نشینی کرد. در بیشتر این کشورها تعدادی رفرم صورت گرفته اما چنانکه اشاره کردیم دستی به بنیان های اساسی ساخت اقتصادی زده نشده است.

در کل و در بهترین حالت و در مورد گروه هایی که ریگی به کفش ندارند و ستایش گر دموکراسی بورژوایی غربی نیستند منظور برقراری یک حکومت خرده بورژوایی است. برقراری چنین حکومتی نیز یک آرمانشهر(اتوپیا) است و در عالم واقع نشدنی است. یعنی خرده بورژوازی انقلابی و مترقی که بخش های تهیدست و تا حدودی میانی این طبقه هستند عموما و در شرایطی که طبقه ی کارگر و حزب کمونیست این طبقه داری نقش تاثیر گذاری باشد رهبری طبقه ی کارگر را می پذیرند و با طبقه ی کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا کنار می آیند و بخش هایی از لایه های میانی و مرفه محافظه کار این طبقه نیز – در شرایطی که طبقه ی کارگر ضعیف باشد - با دیکتاتوری بورژوازی و در بهترین حال با دیکتاتوری بورژوازی ملی که می تواند دموکراسی بورژوایی برقرار کند سازش می کنند.(2)اما این نوع حکومت ها در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم و در صورتی که همه ی شرایط دست به دست هم دهند و برقرار گردند یا به بخش های راست هوادار امپریالیسم در این گونه حکومت ها چرخش می کنند و یا در صورتی که بخواهند برخی موازین مانند استقلال و یا دموکراسی بورژوایی را حفظ کنند با کودتا و یا دخالت نظامی و دیگر انواع توطئه سرنگون می گردند. در هر صورت دیر یا زود به امپریالیسم ها وابسته می گردند. 

پنج- دوران مبارزات قهرآمیز گذشته است و اکنون دیگر در جهان جنبش های رنگی مسالمت آمیز برای تغییر و تحول حکومت ها شکل می گیرد و موفق هم می شوند همچون مبارزات در کشورهای اروپای شرقی، آمریکای جنوبی و مرکزی و اکنون جمهوری های آسیایی که در گذشته جزو شوروی بودند.

پاسخ پنج- این بیشتر فرار به جلو است و نه تحلیل واقعیت های جاری مبارزات طبقاتی در جهان. در جهان کنونی البته شرایط ویژه ای برقرار است که مهم ترین آن ها یکی از بین رفتن حکومت های طبقه ی کارگر در کشورهای سوسیالیستی به وِیژه شوروی استالینی و چین مائوئی است و سپس افت جنبش های انقلابی کمونیستی در سراسر جهان و به ویژه کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم. و بالاخره از جهاتی برقراری یک دوره ی به نسبت «آرام» و «تدریجی» و «مسالمت آمیز» تکامل مبارزات طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های ستمدیده در سراسر جهان. چنین دوره هایی که نمونه های آن در گذشته نیز موجود بوده است(۳) به فاسد شدن احزاب انقلابی و مترقی و رشد نظریه ی مبارزه ی مسالمت آمیز پا می دهد و در واقع پا داده است.

با این حال و با وجود چنین دوران تکامل «آرام» و این رکود احزاب انقلابی کمونیست و عقب نشینی هایی که صورت گرفته است و نیز رشد جریان های فرصت طلب در کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه، اما جنبش هایی موجود بوده اند که برای احقاق حقوق خود دست به مبارزه ی مسلحانه زده اند و در آن پیش رفته اند. ما در بسیاری موارد به ویژه در خاورمیانه و و نیز در کشور خودمان در مورد برخی گروه های مذهبی اسلامی با جهان بینی آنها عمیقا مخالف بوده و با آن مبارزه می کنیم اما با راه مبارزه ی مسلحانه شان مخالف نیستیم و آن را نفی نمی کنیم. چنین راهی کماکان راهی است که باید برای تغییر و احقاق حقوق طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های استثمار شده و ستمدیده در پیش گرفته شود.

 

نیمه ی دوم مهر ۱۴۰۴

یادداشت ها

۱-این از مواردی است که معمولا ارتجاع پیش از آن تا توانسته کشتار کرده است. در این خصوص می توان نگاه کرد به نوع تاکتیک های حکومت شاه در مقابل انقلاب دموکراتیک توده ها در سال های ۵۷-۵۶ تا زمانی که با جناح راست جبهه ی ملی و شاپور بختیار سازش شد. در واقع حکومت شاه از این رو به سوی سازش با این جناح رفت که فکر می کرد کشتار بیشتر در چنان اوضاع و احوالی نه تنها ممکن است نتیجه بخش نباشد بلکه این امکان هست که انقلاب را رادیکالیزه کند و مبارزه ی توده ها را به سمت مبارزات قهرآمیز سوق دهد و نیز چنانچه مبارزات رادیکالیزه شود این امکان هست که طبقه ی کارگر که آن زمان با اعتصابات سرتاسری رو آمده بود و خودش را به عنوان یک نیروی قدرتمند از نظر توان تاثیر گذاری در پیشرفت انقلاب نشان داده بود و نیز نیروهای انقلابی کمونیست بیشتر رو بیایند.

2- حکومت منشویک ها در اتحاد با سوسیال رولوسیونرها در روسیه پس از انقلاب فوریه 1917 نمونه ی بارز و تاریخی ای از روی کار آمدن یک حکومت خرده بورژوایی در یک کشور امپریالیستی عقب مانده است که حکومت مرتجع آن در پی یک انقلاب سرنگون شده بود. منشویک ها و سوسیال رولوسیونرها دیکتاتوری تازه ای برقرار کرده و با ارتجاع سرمایه دار - فئودال پیشین سازش کردند. آنها در بیرون به جنگ امپریالیستی ادامه دادند و در داخل به کمک ژنرال های مرتجع دست به سرکوب جنبش طبقه ی کارگر و بلشویک ها زدند. 

۳- مانند سال های ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۴ در اروپا که منجر به فساد بسیاری از احزاب انقلابی که آن زمان نام سوسیال دموکرات داشتند و در صدرشان حزب سوسیال دموکرات آلمان شد. روشن است که چنین مقایسه ای تنها متوجه برخی از خصوصیات است و نه تمامی آنها. بین این دو دوران و دلایل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای که منجر به آنها و تغییرات ایدئولوژیکی احزاب انقلابی شده است تفاوت های بارزی موجود است.

بخش نوزدهم

مبارزات مسلحانه ی خلق دربند و زیر ستم ایران

حال به مبارزات خلق های دربند و زیرستم ایران توجه می کنیم. این مبارزات در بیشتر دوران های مورد بررسی ما مرکز ثقل مبارزات مسلحانه بوده اند و در دوران هایی تا تاسیس حکومت های محلی و منطفه ای پیش رفته اند. اهمیت این مساله برای مبارزات مسلحانه ی مد نظر مائوئیست ها بسیار زیاد است. 

تفاوت مبارزه مسلحانه خلق های دربند و زیرستم در مناطق گوناگون

نگاهی به مبارزات خلق های ترک و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن نشانگر تفاوت های بارزی میان جنبش ها و  مبارزات مسلحانه این خلق هاست.

نخستین نکته این است که در حالی که خلق های ترک و کرد توانسته اند حکومت های دموکراتیکی از آن خودشان در منطقه تشکیل دهند دیگر خلق ها چنین امکانی و در این حد و حدود را نداشته اند. یکی از علل اساسی این امر تاریخ مبارزات سیاسی و فرهنگی این دو خلق و وجود احزاب و سازمان های دموکرات انقلابی و کمونیستی پرنفوذ در میان این دو خلق بوده است( کافی است به انقلاب مشروطه و نقش مبارزان فرهنگی و سیاسی و نظامی از لیبرال تا کمونیست خلق ترک توجه کنیم؛ کافی است به مبارزات یک صد ساله ی اخیر خلق کرد از زمان مشروطیت و به ویژه از سال های 1320 به این سو توجه کنیم) امری که خلق های بلوچ و عرب و ترکمن به دلیل وضع اقتصادی، به دلیل کار فرهنگی و سیاسی و بخشا هم به دلیل محرومیت و خفقان ها و کشتارهای شدیدتر، تا حدودی فاقد آن بوده اند.

اهمیت اقتصادی و سیاسی این مناطق برای حکومت مرکزی از زمره ی نکات دیگر است؛ این مساله بیشتر در مورد خلق عرب صدق می کند. روشن است که خوزستان به دلیل وجود نفت اهمیتی بیشتری از دیگر مناطق داشته است و از این رو خلق عرب از هر نظر بیش از دیگر خلق ها در معرض فشارهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی قرار داشته، در فقر و مسکنت بیشتری به سر برده و شدیدتر از دیگر خلق ها سرکوب شده است. نکته ی قابل توجه در این خصوص این است که خوزستان با وجود این که یکی از صنعتی ترین استان های ایران است اما در عین حال یکی از فقیرترین و عقب مانده ترین مناطق از جهت رشد خدمات شهری و استانی بوده و هست؛ خواه در حکومت استبداد سلطنتی پهلوی ها و خواه در حکومت استبداد دینی ولایت فقیه خمینی و خامنه ای. بیشتر استانداران و  شهرداران و فرماندارانی که بر سرکار آمده اند تا آنجا که توانسته اند دزدیده اند و خدمتی و کاری پیش نبرده اند( مقایسه کنیم مثلا با استان های اصفهان و فارس به ویژه شهرهای اصفهان و یا شیراز). یکی از مهم ترین دلایل این امر وجود خلق عرب در این منطقه بوده است.

مساله ی سوم وضعیت جغرافیایی مناطق است. در حالی که آذربایجان و کردستان و بلوچستان وسعت قابل توجه و موقعیت جغرافیایی بهتری برای تداوم مبارزات مسلحانه داشته اند مناطقی مانند خوزستان( البته نه همه ی مناطق آن) و ترکمن صحرا چنین موقعیتی نداشته اند.     

خلق ترک

آذربایجان و خلق ترک از مشروطیت به این سو یک مرکز مهم تحولات انقلابی- دموکراتیک و نیز سوسیالیستی در ایران بوده است. جدا از بزرگی استان و جمعیت بسیار ترک ها و نیز نقش اقتصادی( کشاورزی و نیز در آغاز تا حدودی بازرگانی و صنعتی) این منطقه در ایران، آذربایجان به سبب نزدیکی به دو کشور روسیه تزاری- شوروی سوسیالیستی بعدی - و عثمانی- ترکیه( استانبول) - یک مرکز مهم رابطه با اندیشه های پیشرو لیبرالی و دمکراتیسم و بنابراین تحولات سیاسی و فرهنگی ایران بوده است.

در عین حال به سبب مهاجرت تهیدستان روستایی و شهری به قفقاز و باکوی روسیه ی تزاری و تبدیل شدن به کارگر و آگاهی یافتن به اندیشه های سوسیالیستی، این منطقه نقش اصلی را در پرورش و رشد اندیشه های کمونیستی در دوران های نخستین شکل گیری این اندیشه ها در ایران داشته است. نقش بزرگ آذربایجان در انقلاب مشروطیت آن را به یکی از دو منطقه ی مهم تحول انقلابی - دموکراتیک در ایران همپای استان تهران و حتی در برخی مقاطع مهم تر از تهران تبدیل کرده بود. مبارزان انقلابی و مترقی آذربایجانی ها در حل تئوریک - سیاسی و عملی مسائل انقلاب دموکراتیک ایران پیشگام خلق و طبقه ی کارگر ایران بوده اند. دو انقلابی بزرگ این سرزمین حیدرعمواوغلی و ستار دو قله ی بزرگ اندیشه و عمل انقلابی کارگران و زحمتکشان و تهیدستان ایران بوده و هستند. رهبران دموکرات، انقلابی و تحول طلب جانباخته در انقلاب مشروطه از تمامی طبقات انقلابی و مترقی در میان خلق مبارز ترک، بسیارند.

در حالی که در انقلاب مشروطیت وجه دموکراتیک مبارزات آذربایجانی ها وجه عمده ی جنبش های انقلابی و مترقی آنها بوده است، در سال 1324 و با برپایی جنبش دموکراتیک آذربایجان به رهبری حزب دموکرات و پیشه وری وجه سوسیالیستی مبارزات نیز رشد زیادی می کند. خلق آذربایجان پس از دوران مشروطیت و جمهوری گیلان نخستین حکومت خود را برای یک سال برپا می کند. تغییرات انقلابی و مترقی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای که در این دوران کوتاه ایجاد می شود در تاریخ صد و اندی ساله  جنبش های انقلابی و مترقی در ایران بی سابقه و یا کم سابقه است. این حکومت در شرایط بینابینی یعنی نه انقلاب و نه رکود جنبش و دوران 1332- 1320 ایجاد می شود.

در انقلاب 1360- 1356 نیز خلق آذربایجان نقش مهمی در تحولات اجرا می کند. قیام صد هزار نفری تبریز نخستین نقطه ی اوج انقلاب و جهش بزرگ آن است و همان هم انقلاب را وارد مرحله ی تازه می کند، گسترش می دهد و به جویبارهای تازه ای روان می سازد.

در دوران انقلاب یک جنبش دیگر علیه حکومت مرکزی خمینی بر پا می شود اما به سبب این که رهبری این جنبش در دست حزب خلق مسلمان و شریعتمداری است به آذربایجان و خلق ترک محدود می ماند. گرچه این رهبری ارتجاعی در مقابل خمینی موضع می گیرد و بر مخالفت های بحق خلق ترک علیه حکومت مرکزی( در آن زمان بخش قابل توجهی از خلق ایران در مقابل حکومت خمینی بودند) متکی است، اما در مقابل رهبری های انقلابی و مترقی مبارزات دموکراتیک و سوسیالیستی خلق ترک و اهمیت آنها برای کل کشور، یک گام به پس است.

در عین حال گرایش های جدایی طلبانه و یا جدایی خواهانه در میان خلق ترک در دوران جنبش مشروطیت، خواه در قیام تبریز به رهبری ستارخان و خواه در جنبش های بعدی از جمله جنبش دموکراتیک به رهبری شیخ محمد خیابانی وجود نداشته است. چنین گرایشی برای دوره ای در سال 1324و در حکومت حزب دموکرات تا حدودی به وجود آمده اما سپس به وسیله جعفر پیشه وری و انقلابیون به عنوان یک اشتباه سیاسی حزب دموکرات ارزیابی شده و در دوران بعدی که آذربایجان از نظر اقتصادی رشد بیشتری کرده است به مرور تضعیف شده است. اکنون نیز گروه هایی که چنین مباحثی را پیش می کشند در مبارزات جاری خلق ترک در پیوند با دیگر خلق های ایران جایگاه چندانی ندارند.( به چند و چون و جایگاه این مساله و اهمیت آن برای مبارزه ی انقلابی دموکراتیک و سوسیالیستی در ایران باز می گردیم).

خلق کرد

جنبش خلق کرد خواه پیش از انقلاب 57 و خواه پس از آن همواره ادامه یافته است. نخستین برآمد مهم خلق کرد در ایران پس از انقلاب مشروطیت( در این انقلاب کردستان نسبت به آذربایجان و شمال ایران و همچنین تهران به طور کلی نقشی جانبی داشت)، برقراری جمهوری کردستان به رهبری قاضی محمد است.

 آنچه در مورد وضع جنبش توده ای آذربایجان در دوران مزبور گفته شد با گستره ی محدودتر و درجه و شدت کمتری در مورد جنبش خلق کرد در آن دوران راست در می آید با این تفاوت مهم که مبارزات خلق کرد بر خلاف خلق ترک که بیشتر در ایران بوده است، در چهار کشور عراق و ترکیه و سوریه و ایران جریان داشته است و همین امر ویژگی هایی به مبارزات خلق کرد و رشد فرهنگی - سیاسی آن داده است که دیگر خلق های ایران یا اساسا فاقد آن بوده اند( مانند خلق های ترکمن و عرب) و یا حداقل به این نسبت آن را نداشته اند( برای نمونه خلق بلوچ). 

برآمد دیگری که باید آن را مهم ترین برآمد خلق کرد در یک صد و اندی سال اخیر در محدوده ی ایران دانست جنگ ده ساله ی پس از انقلاب( 1368- 1358) است. انقلاب و این جنگ اوجی تازه در خیزش های خلق زحمتکش کرد و در نگاهی گسترده تر خلق های ایران به وجود آورد و یکی از طولانی ترین مقاومت ها و ایستاده گی های یک خلق در برابر حکومت مرکزی را رقم زد. ایستاده گی ای که خلق کرد از آغاز در آن تنها نبوده بلکه بسیاری از انقلابیون کمونیست و دموکرات های انقلابی ایران از سایر خلق ها به آن پیوستند و تا پای جان از آن دفاع کردند.

 به سبب مبارزات پیش از انقلاب و وجود سازمان سیاسی کومه له با گرایش مائوئیستی در زمان کاک فواد سلطانی و حزب دموکرات و نیز مبارزات دیگر احزاب کرد در عراق و ترکیه و سوریه، توده های کارگر و زحمتکش و تهیدست خلق کرد نسبت به دیگر خلق های ایران دارای آگاهی سیاسی دموکراتیک و کمونیستی بالاتری بوده است. در کنار آن این خلق بزرگ از لاییک ترین خلق های ایران به شمار رفته و می رود. در عین حال به سبب سنی بودن کردها( آنها که میان شان مذهبی هستند) نقش رهبری شیعی انقلاب( خمینی و دیگران) در کردها، به طور کلی آن قدرت و نفوذی که این رهبری در استان های دیگر و حتی تا حدودی در آذربایجان شرقی( با واسطه ی رهبران شیعی) داشت در کردستان نداشت و آن بخش از مردمی که مذهبی بودند رهبران مذهبی خود را داشتند. 

در سه دهه ی اخیر و به ویژه پس از بروز گرایش به راست در کومه له و وحدت این سازمان با جریان ضد انقلابی ضد کارگری و مزدور ترتسکیستی«سهند»( منصور حکمت و دارودسته اش که محفلی بیش نبودند و زیر نام «مبارزان کمونیست» چند جزوه ای بیرون داده بودند) و تاسیس حزب کمونیست ایران، در این سازمان انقلابی و مردمی گرایش ترتسکیستی و رویزیونیستی رشد یافته و ضربات سنگینی به جنبش خلق کرد زده است. پس از این سو گیری های تازه، کومه له به چندین گروه تقسیم شد در حالی که در هیچ یک از این گروه  ها و حتی کومه له اصلی به رهبری علیزاده، دیگر مطلقا مارکسیسمی وجود ندارد.

 این تحولات در داخل کردستان ایران در حالی که از تکوین درونی گرایش های اپورتونیستی و رویزیونیستی سازمان انقلابی کومه له و شکست های خلق کرد در مبارزات ده ساله اش و نیز اروپا نشینی رهبران و کادرهایش ناشی می شود در عین حال بی ارتباط با گرایش های فرصت طلبانه به کسب پشتیبانی امپریالیسم آمریکا در میان کردهای عراق( اتحادیه ی میهنی کردستان عراق به رهبری جلال طالبانی) و سپس سوریه( احزاب کرد در رژوا) و بالاخره سازش های دوران اخیر حزب کارگران ترکیه( پ - ک - ک) با دولت مرتجع و مزدور ترکیه نیست و به سهم خود از آنها تاثیر پذیرفته است.

 با این حال در کردستان در سی سال اخیر یک جنبش توده ای رادیکال انقلابی نیرومندی، تلفیقی از مبارزات زحمتکشان علیه استثمار و ستم، مبارزات زنان علیه ستم پدرسالارانه و مردسالارانه و مبارزه ی تمامی طبقات دموکراتیک و ملی خلق کردعلیه ستم ملی و برای احقاق حقوق ملی خویش وجود داشته و دارد که طبقه ی کارگر و کشاورزان و نیز لایه های تهیدست و میانی و مرفه( به ویژه کارگران و کشاورزان و زحمتکشان تهیدست) بافت طبقاتی اصلی آن را تشکیل می دهند. در حالی که گرایش های رویزیونیستی و ترتسکیستی با وجود کاهش نفوذشان در میان خلق کرد،(1) کماکان می تواند بر این جنبش تاثیرات منفی گذارد و آن را به سازش کشاند در عین حال گرایش های رادیکال و انقلابی این جنبش مردمی که به دلیل ستم و استبداد حکومت ولایت فقیه تداوم خواهد یافت می تواند به ایجاد اندیشه ها و سازمان های نوین انقلابی مائوئیستی در میان این خلق پا دهد. وظیفه ی انقلابیون مائوئیست است که این گرایش را تقویت کنند.

در بخش بعدی به  دیگر خلق های دیگر و برخی استنتاجات می پردازیم.

نیمه ی دوم آبان 1404

یادداشت

1- این مساله ای نیست که ما بگوییم. خود کومه له چنین اعتراف می کند: «در جنبش انقلابی کردستان مهمترین سازوکار برای ایجاد آمادگی جهت پاسخگویی به نیازهای این دوره، ایجاد فرصت برای پیشروی و خنثی کردن مخاطراتی که جنبش انقلابی کردستان را تهدید می کند، تلاش کومه له و دیگر سوسیالیست های انقلابی در جهت برانگیختن اعتراضات تودەای علیه گرانی، بیکاری، کمبود آب و برق، علیه سرکوبگری های رژیم و کمک به سازمانیابی این جنبشهای اعتراضی و اجتماعی، به هم مرتبط کردن فعالان و سازماندهندگان این جنبش ها و تلاش برای شکل دادن به یک شبکه رهبری در سطح محلات شهرهای کردستان است. بازسازی اعتبار اجتماعی کومه له به مثابه یک جریان کمونیستی و مدافع پیگیر منافع کارگران و زحمتکشان نیز از همین مسیر می گذرد.»( بیانیه سیاسی پلنوم چهارم کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران: بن بست‌ جمهوری اسلامی بر متن تحولات جهان و منطقه، پنجشنبه 15 آبان 1404- تاکید از ماست). روشن است که اعتبار اجتماعی کومه له به مثابه یک جریان انقلابی کمونیستی و مدافع پیگیر کارگران و زحمتکشان از دست رفته است که در صدد بازسازی آن هستند.

 

بخش بیستم

مبارزات مسلحانه ی خلق دربند و زیر ستم ایران

خلق بلوچ - مبارزات دموکراتیک مسالمت آمیز و مبارزات مسلحانه

با وجود داشتن تاریخ مبارزات طولانی و وجود رهبران مبارز، اوج گیری جنبش خلق بلوچ که در کنار خلق عرب از ستمدیده ترین و محروم ترین خلق های ایران به شمار می رود بیشتر در دو دهه ی اخیر و به ویژه در دوران خیزش بزرگ«زن، زندگی، آزادی» بوده است. در این دوران است که یک تغییر کیفی در خود بازیابی خلق بلوچ و یافتن جایگاهی در خور از جانب بلوچ های مبارز در میان جنبش خلق های ایران صورت می گیرد. خلق بلوچ دارای رهبری سیاسی مذهبی می باشد و در دو دهه ی اخیر برخی سازمان های نظامی- مذهبی از درون آن به مبارزه ی مسلحانه برخاسته اند.  این خلق در سه عرصه ی سیاسی و فرهنگی( مذهب سنی) و نظامی برای احقاق حقوق ملی خویش با حکومت ولایت فقیه در حال مبارزه است.

خلق بلوچ در هیچ زمانی نتوانسته حکومتی ملی و مترقی از آن خود یعنی حکومت هایی مانند آذربایجان و کردستان در زمان حزب دموکرات و کردستان تشکیل دهد. این مساله چند علت دارد که مهم ترین آنها نبود یک جنبش فرهنگی- سیاسی انقلابی و مترقی دموکراتیک پایدار سراسری در این منطقه بوده و تلاش ها عموما محلی و منطقه ای بوده است.

شاید بتوان علت آن را وضعیت اقتصادی و جغرافیایی منطقه دانست. از نظر اقتصادی منطقه به دلیل وجود بیابان ها و کوهستان ها، یکپارچگی ندارد و بیش از نقاط دیگر گسستگی و چند پاره گی در اقتصاد آن به چشم می خورد. درصد بیکاری بالاست و کارهای قاچاق جزیی و کلی رواج دارد.

 از نظر جغرافیایی مجاورت آن به ویژه با پاکستان که خود از نظر سیاسی - فرهنگی به شدت عقب مانده است و فرقه ها و نحله های گوناگون مذهبی و جدال این فرقه ها و نحله ها با یکدیگر بیداد می کند- و یکی از دلایل مهم دیرپایی حکومت ارتش و نظامیان برده ی امپریالیست های آمریکا و غرب همین بوده است - مانعی بوده است برای تکامل فرهنگی- سیاسی خلق بلوچ و مهاجران آن. یعنی این روابط به جای آنکه آنها را پیش ببرد - برعکس مناطق جنوبی روسیه و یا عثمانی و یا عراق برای آذربایجان و یا کردستان- در حال فعلی نگاه داشته و یا به عقب رانده است.

در عین حال مهاجرت زحمتکشان بلوچ به کشورهای خلیج ایضا به دلیل عقب مانده گی سیاسی - فرهنگی این شیخ نشین ها و فقدان جنبش های فرهنگی - طبقاتی در این خطه( به جز در «بهار عربی» و آن هم در برخی از کشورها)، برای خلق بلوچ ارمغان فرهنگی - سیاسی مثبتی نداشته است و کمالی حتی در نیروی کار این منطقه ایجاد نکرده است. این ها را مقایسه کنیم با مهاجرت زحمتکشان و تهیدستان ترک و یا کرد به قفقاز و باکو و یا مهاجرت افراد نیمه مرفه و مرفه این خلق ها به استانبول و یا حتی عراق( کشوری که به همراه سوریه و مصر و برخی دیگر از کشورهای عربی تحولات سیاسی - فرهنگی مهمی به ویژه در دوران نخستین حزب بعث در آن رقم خورد) که نقش مهمی در بالا بردن سطح فرهنگی - سیاسی این خلق ها اجرا کردند. در واقع مهاجرت به کویت و برخی دیگر از کشورهای منطقه که از هفتاد هشتاد سال پیش به این سو وجود داشته است بیشتر نقش اقتصادی در زندگی خانواده ها و کارگران مهاجر ایرانی داشته است و نه نقش سیاسی و فرهنگی. شاید به همین سبب باشد که ما با آن جنب و جوش کمونیستی و دموکراتیکی که در خلق ترک و یا کرد و حتی تا حدودی خلق های عرب و ترکمن به دلایل دیگری که هنگام صحبت از این خلق ها به آنها اشاره خواهیم کرد، روبرو بودیم در خلق بلوچ روبرو نیستیم.

در دوران اخیر رهبری سنی مذهب مترقی خلق بلوچ تا حدودی توانسته یک وضعیت مستقل نسبت به حکومت مرکزی و حکومت ولایت فقیه برای خود ایجاد کند. به عبارت دیگر خلق بلوچ از زیر نفوذ حکومت مرکزی خارج شده و به طور کلی به زیر نفوذ سران مذهبی و سیاسی خود در آمده است و این یک استقلال نسبی را برای جنبش این خلق بزرگ رقم زده است. جنبش توده ای گسترده در این منطقه توانسته با وجود سرکوب های گسترده و خشن و به همراه خلق کرد با بیشترین اعدام ها و جان باخته گان، به تداوم خود ادامه دهد.

یکی از خصال بارز جنبش دموکراتیک کنونی در میان خلق بلوچ و رهبری سنی مذهب آن تلاش برای پیوستگی و تداوم پیوستگی این جنبش با جنبش دموکراتیک- انقلابی سراسری در ایران است. این امر توانسته حس همبستگی ژرفی بین دیگر ملیت های ساکن ایران با خلق بلوچ ایجاد کند و به همدردی و همراهی با آنها بکشاند. امری که تلاش های خامنه ای و شرکای پاسدار را در بستن انگ «تجزیه طلبی» به خلق بلوچ ناکار کرده و نگذاشته این خلق تنها بماند.

نکته ی مهم در مورد بلوچستان تداوم مبارزات مسلحانه از جانب برخی گروه های مذهبی سنی است. در حالی که بیشتر سازمان های خلق کرد دست از مبارزه مسلحانه برداشته و خود را به اصطلاح تابع جنبش انقلابی توده ای کرد و این نظریه که «مبارزات اجتماعی و مدنی مسالمت آمیز» بهتر جوابگوی شرایط است، قرار داده اند، مبارزات مسلحانه از جانب خلق بلوچ کماکان ادامه یافته است.   

خلق عرب

 خلق عرب در خوزستان یکی از صنعتی ترین استان های کشور متمرکز است. ستمی که بر این خلق رفته و می رود بسیار بیشتر از دیگر خلق های ایران بوده و هست.

خوزستان سرزمین تضادهاست. پس از رشد نخستین صنعتی این استان به دلیل وجود شرکت نفت و نیز سیاست های جایگزینی جمعیت حکومت مرکزی، سیل جمعیت - و به ویژه دهقانان کنده شده از زمین - از شهرهای همجوار و همچنین سراسر کشور به این استان و بیش از همه شهرهای اهواز و آبادان جاری شد و بافت جمعیتی این شهرها را تا حدودی تغییر داد.

این استان گرچه از نظر صنعتی به دلیل وجود نفت گسترش یافت اما گسترش صنعت با گسترش و تکامل سطح زندگی و فرهنگ اکثریت مردم این منطقه که کماکان مردم عرب و در درجه ی بعدی بختیاری ها هستند تطبیق نکرد. صنعت ظاهر پیشرفت کرده اما سطح زندگی مردم بسیار عقب مانده است. بسیاری از روستاهای این مناطق پر از مردم فقیر و تهیدست عرب است. فقر و فلاکت در این منطقه بیداد می کند. امری که به مبارزات مداوم توده های کارگر و زارع و دامدار ستمدیده و نیز لایه های میانی آن دامن زده است.

خلق عرب در طول مبارزات و جنبش های خویش علیه ستم ملی و نژادی که علیه آن اعمال می شده به دلیل فشارها و سرکوب های وحشتناک حکومت مرکزی و نیز پاره ای مسائل و پراکنده گی های مربوط به بافت طبقات و لایه های درون طبقاتی و همچنین سنت های مذهبی و تعصبات عقب مانده ی شیوخ عرب که بر پایه ی ساخت قبیله ای کماکان حرف شان خوانده می شد، نتوانسته سازمان هایی مانند حزب دموکرات آذربایجان و یا کومه له زحمتکشان کردستان( کومه له ی ای که کاک فئواد سلطانی رهبر آن بود) ایجاد کند.  با این حال اگر از سازمان های جدایی طلب کوچکی که در میان خلق عرب نفوذ چندان ژرفی نداشته اند بگذریم سازمان های مبارز و حق طلب ملی که در زمان انقلاب شماری زیادی از آن ها ایجاد شد- مهم ترین شان سازمان سیاسی خلق عرب بود - و بسیاری شان نیز با ضربه های متوالی از بین رفتند، با وجود کوچک بودن توانسته اند تا حدودی از نظر فرهنگی - سیاسی توده های عرب را بالا کشند و نیز مبارزاتی را جسته و گریخته پیش برند.

در واقع به این دلیل که بخش های مهمی از توده های خلق عرب کارگران فنی و میانی و ساده هستند که در شرکت نفت و دیگر کارخانه ها و مؤسسات صنعتی مانند فولاد و نورد و لوله سازی و... کار می کنند تشکل پیشروان آنها تا حدودی در سازمانی های چپ انقلابی( چریک های فدایی خلق، پیکار و رزمندگان و اتحادیه ی کمونیست ها) بوده است امری که در بالا بردن سطح فرهنگ و اندیشه و سازماندهی خلق عرب تاثیر فراوان داشته است. بخش های دیگر نیز بیشتر به وسیله ی پیشوایان مذهبی رهبری شده اند.

مهم ترین برآمد توده ای و دموکراتیک خلق عرب پس از انقلاب است. در این برهه خلق عرب همچون یک خلق متحد بروز می کند. بزرگ ترین جنبش توده ای- دموکراتیک این خلق ستمدیده در همان اوان انقلاب برپا می شود و مهم ترین رهبر آن شیخ شبیر خاقانی یکی از پیشوایان مذهبی خلق عرب است و تقریبا تمامی گروه های کمونیست و دموکرات با آن همراهی می کنند. جدا از اجتماعات با شکوه این خلق ستمدیده در شهرهای اهواز( در استادیوم ورزشی این شهر) و آبادان و محمره (خرمشهر) و شوش، سوسنگرد و شادگان، عالی ترین تجلی این برآمد و جنبش خلق عرب در مقاومت مسلحانه ی آن در جنگ خرمشهر- مرکز اصلی سازمان های مترقی نو پدید خلق عرب - شکل گرفت که با سرکوبی هولناک به رهبری دریادار جنایتکار مدنی در چهارشنبه ی سیاه(9 خرداد 1358) پایان یافت.

نکته ی دیگری که در مورد مبارزات مسلحانه در این منطقه باید اشاره کرد این است که بخش مهمی از  خوزستان دشت است و صاف و تنها زمانی که به سوی مناطق بختیاری نشین مسجد سلیمان و یا ایذه مالمیر برویم با مناطق کوهستانی مواجه می شویم. از این رو خلق عرب امکان مبارزه ی پارتیزانی پیگیری به شکلی که در کردستان و یا بلوچستان شاهد آن بوده ایم نداشته است. با این حال در این استان همواره گروه ها و سازمان هایی که مبارزات مسلحانه را در اشکال ویژه ای تا حدودی متمایز از اشکال موجود در کردستان یا بلوچستان و به صورت جسته و گریخته پیش برده اند وجود داشته است.

خلق ترکمن

مهم ترین برآمد توده ای خلق ترکمن در انقلاب 1358و جنگ بزرگ دهقانی گنبد بود. با وجود داشتن تاریخی از مبارزات علیه ستم ملی و استثمار فئودالی، این خلق به دلایل گوناگون از جمله وضعیت جغرافیایی منطقه، میزان جمعیت، وضعیت گذرای دهقانی و تجزیه ی مداوم و تاریخ مبارزات و سازمان های سیاسی برآمده از خلق، شرایط و امکان تداوم مبارزات به سان دیگر خلق های ایران را نداشته است. با این همه، اگر حتی خود را به همان جنگ گنبد محدود کنیم متوجه جایگاه و اهمیت مبارزه ی زحمتکشان خلق ترکمن در میان خلق های ایران می شویم.

آنچه در جنگ گنبد بارز است بروز و واکنش یک جنبش دهقانی یعنی جنبشی که بافت طبقاتی آن را دهقانان تهیدست و میانی تشکیل می دادند به شکل یک جنبش مسلحانه ی شهری است. جنگ گنبد در عین روستایی بودن مهم ترین طبقه ی درگیر در آن، یک جنگ شهری بود و امکانات جنگ مسلحانه ی شهری را – به همراه جنگ های سنندج و خرمشهر و ... در اوان انقلاب 58 - در کنار جنگ های روستایی در انقلاب دموکراتیک نوین ایران نشان داد. نکته ی مهم در مورد خلق ترکمن فعالیت سازمان های سیاسی چپ به ویژه در دوران انقلاب بوده است. امری که همچون خلق عرب در تکوین فرهنگی - سیاسی این خلق نقش درخوری داشته است.  

نکاتی چند در مورد مبارزات مسلحانه ی خلق های زیر ستم ایران

سیاست و برنامه ی کمونیست ها در مورد مساله ی خلق ها، شعار انقلابی- دموکراتیک شناسایی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش است تا مرز جدایی و تشکیل ملت و حکومت مستقل.

این سیاست کلی کمونیستی است و خواه در دوران سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور و انقلاب دموکراتیک و خواه در دوران سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی صدق می کند. اما سیاست کمونیست ها در مورد این که آیا جدایی این یا آن ملت در فلان و یا بهمان شرایط از دیدگاه منافع طبقه ی کارگر درست است یا نه، کاملا ارتباط با شرایط کلی مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی در آن شرایط مشخص تاریخی دارد.

مساله ی شرایط مشخص را باید از دو دیدگاه مورد سنجش قرار داد. از دیدگاه تکامل مبارزه ی طبقاتی در میان آن ملت بخصوص و از دیدگاه تکامل مبارزه ی طبقاتی در میان ملت یا ملت هایی که آن ملت بخصوص می خواهد از آنها جدا شود. این دو به طور کلی باید با یکدیگر هماهنگ باشند و در شرایطی که حتی جدایی به نفع تکامل مبارزه ی طبقه ی کارگر در آن ملت بخصوص و به ضرر تکامل همین مبارزه در میان دیگر خلق های موجود شود، باید دید ارزش آن جدایی بیشتر است و یا خیر بهتر است عجالتا جدایی صورت نگیرد و مثلا تا زمانی معین به عقب انداخته شود.

نکته ی اول

مساله ای که در ایران به طور تجربی و عملی بیشتر طرح شده این است که قرار دادن سیاست جدایی ملی در راس جنبش های انقلابی و مترقی یک خلق معین در شرایطی که تحولات اساسی انقلابی - دموکراتیک در ایران به وقوع نپیوسته، امکان پیوند جنبش آن خلق معین را با دیگر جنبش های اجتماعی- سیاسی و فرهنگی تضعیف کرده و نه عجالتا به نفع طبقه ی کارگر و آن خلق معین است و نه به نفع طبقه ی کارگر و دیگر خلق های ایران.

به طور کلی، هر زمان که جنبش دموکراتیک خلق ترک و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن جزیی از جنبش های دموکراتیک خلق ایران بوده اند و خواست های ملی- طبقاتی خود را در چارچوب انقلاب دموکراتیک نوین تمامی خلق های ساکن ایران طرح کرده اند، شرایط برای اتحاد جنبش های خلق های ایران و تکامل جنبش خلق مورد بحث و  جنبش سراسری و گام گذاشتن آنها به مراحل بالاتر فراهم شده و توده های سراسر ایران با جنبش های این خلق ها متحد شده اند؛

برعکس هر زمان جنبش یکی از خلق ها در دایره خواست های خود و جدایی طلبی باقی مانده، آنگاه  دیگر بخش های ایران با آن احساس هم پیوندی نکرده و آن جنبش در محدودی منطقه و ملت زیر ستم باقی مانده و در عین حال تا حدودی سیاست های کثیف و جدایی افکن قدرت های حاکم( خواه استبداد شاهی و خواه استبداد دینی کنونی) را در تبلیغ این که ملت مورد بحث «تجزیه طلب» است موثر کرده و آن جنبش را در انزوا قرار داده و بنابراین هم به تکامل جنبش آن خلق ضربه زده و هم به جنبش عمومی خلق ایران آسیب رسانده است.

خلق ترک - مقایسه ی تجربه ی مبارزات دوران مشروطیت با دوران حکومت یک ساله ی حزب دمکرات

مقایسه ی دو نمونه ی تجربه ی جنبش آذربایجان در مشروطه و تجربه ی یک ساله ی جنبش خلق ترک به رهبری حزب دموکرات آذربایجان به ما نشان می دهد که در نخستین یعنی در دوران مشروطیت و قیام تبریز، خلق آذربایجان با خلق ایران در پیوند و وحدت بوده و ستارخان (و یا شیخ محمد خیابانی در جنبش آزادیستان) خود و جنبش خلق آذربایجان را جزیی از انقلاب دموکراتیک تمامی خلق ایران دانسته و از این رو بیشترین یگانگی و همدردی و بیشترین همیاری و همکاری را با جنبش خلق خود از جانب دیگر خلق ها و در راس آنها خلق فارس در آن شرایط تاریخی شاهد بوده است؛(1)

اما برعکس در دومی جنبش خلق تنها به خود و نیروی خود محدود مانده و نتوانسته همبستگی دیگر خلق های ایران را کسب کند؛ امری که یا به شکلی و یا به عنوان یکی از مهم ترین عوامل در شکست جنبش در آن منطقه موثر بوده است و هم به شکلی و یا به عنوان یکی از مهم ترین عوامل به تکامل مبارزه دیگر خلق ها در آن مقطع بخصوص ضربه زده است.

این نگاه کلی در مورد این تجربه است و تردیدی نیست که باید اشتباهات حزب کمونیست شوروی به رهبری استالین و در عین حال عدم سیاست اتکا به خود حزب دموکرات به رهبری پیشه وری را در تدوین سیاست انقلابی و نیز در مبارزه ی عملی انقلابی- کمونیستی که پایه و اساسی استمرار مبارزه ی انقلابی و پیروزی آن است در این مورد در نظر داشت. اتکا به و دنباله روی رهبری حزب دموکرات و پیشه وری از سیاست های یک کشور سوسیالیستی هر چقدر که رهبر و حزب آن کشور مورد احترام طبقه ی کارگر باشد، اشتباهی کم اهمیت نیست.

نتیجه ای که به دست می آید این است که خلق های ایران باید بکوشند تا برقراری یک جمهوری دموکراتیک به رهبری طبقه ی کارگر جنبش های خود را تا جایی که ممکن است در پیوند با دیگر خلق های ایران و خواست های کلی خلق ایران قرار دهند. پس از برقراری یک چنین جمهوری ای می توان برای جدا شدن و تشکیل ملت مستقل در صورتی که شرایطی که گفتیم در مورد آن صدق کند اقدام کرد.

آنچه گفته شد مشروط به شرایط کلی و برخی از قانونمندی های انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی طبقه ی کارگر و خلق ایران است و بنابراین تاکید عمده بر آن است. چنین تاکیدی اما این امکان را که در آینده اوضاع و شرایطی به وجود آید که جدایی در آن به نفع تکامل اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر آن ملت ویژه باشد و در عین حال به مبارزه ی سرتاسری طبقه ی کارگر یاری رساند و یا ضرر نرساند، نفی نمی کند.  

نکته ی دوم

نکته ی دیگر در مورد ارتباط بین جنبش و مبارزه و به طور کلی پیشرفت انقلاب در یک منطقه و ارتباط آن با پیشرفت انقلاب در مناطق دیگر است. تجارب نشان می دهد که هر گاه مبارزات در محدوده ی جغرافیایی یک منطقه مانده و حرکت آن با مناطق دیگر همسو نشده و یا بنا به دلایل کوچک و بزرگ ناتوان از برانگیختن حس همدردی و همبستگی و همچنین مبارزاتی به نفع خویش در میان ملت های دیگر به ویژه ملتی که دارای اکثریت است بوده، جنبش در آن منطقه ضربه خورده است. 

مقایسه ی تجربه ی جنگ ده ساله ی کردستان با تجربه ی جنبش «ژن ژیان ئازادی»

در این خصوص می توان مبارزات پس از انقلاب و دهه ی شصت خلق کرد را با مبارزات خلق کرد در متن خیزش ژینا مقایسه کرد. در نخستین و البته بی آنکه خلق کرد قصد جدایی داشته باشد، جنبش نتوانست پیوند منظمی حداقل از نظر سیاسی با مبارزات در دیگر مناطق ایران به وجود آورد و از انزوای خویش در آید. در حالی که در دومی این ارتباط برقرار شد و یک وحدت و هماهنگی بین مبارزات در کردستان با سایر نقاط ایران به وجود آمد و خلق کردستان شاهد بیشترین همدردی ها و همبستگی ها از جانب دیگر خلق ها و از جمله خلق فارس شد.

مبارزات مسلحانه ی دهه ی شصت

دو رشته عوامل و شرایط درونی و بیرونی در مورد نخست که این پیوند برقرار نشد موثر بودند.

عوامل و شرایط درونی

دسته نخست عوامل و شرایط درونی بودند و مربوط به تضادهای درونی جنبش طبقات خلق کرد.

این عوامل را به دو رشته محدود می کنیم: یکی رهبری جنبش که از سال های 60 به بعد از دست نیروهای انقلابی در آمده بود و نیروهای غیر انقلابی و حتی ضد انقلابی بر آن مسلط شده بودند. در این دوران دارودسته ی حکمت و رهبری کومه له در اتحاد با یکدیگر حزبی را به نام «حزب کمونیست ایران» درست کردند و پس از این اتحاد یک تغییر کیفی در سازمان انقلابی کومه له به وجود آمد و این سازمان از یک سازمان کمونیستی به یک سازمان رویزیونیستی- ترتسکیستی تبدیل شد.( باید توجه کرد که از سال 58 به بعد اکثر سازمان های چپ به نفع خلق کرد و به نفع سازمان کومه له ی زحمتکشان در کردستان وارد مبارزه مسلحانه با نیروهای ارتجاع جمهوری اسلامی شده بودند).

و دوم به سبب جنگی طولانی درون خلق کرد و بین «کومه له» و دمکرات که بسیار مضر به حال خلق کرد بود و ضربات سنگینی به اتحاد درونی خلق کرد زد. در این دوران در حزب دموکرات نیز گرایش های ارتجاعی و سیاست های ضدخلقی و ضد طبقات میانی و زحمتکش و به ویژه دهقانان نقش عمده را یافته بود.

عوامل و شرایط بیرونی

دسته ی دوم عوامل بیرونی و به شرایطی بر می گردد که در مناطقی که در وضعیتی مانند کردستان نبودند وجود داشت. مهم ترین عوامل و شرایط به قرار زیر بودند:

یکم: کشور از یک انقلاب بیرون آمده بود و بخش هایی از مردم و از جمله کارگران و زحمتکشان  رهبری خمینی و آخوندها را پذیرفته و از این رهبری پیروی می کردند. این پیروی تقریبا تا سال های 1365 ادامه یافت و از آن پس تغییراتی در میان مردم ایجاد گردید و آن بخش از مردم که از خمینی پیروی می کردند به مرور از وی گسست کردند.

دوم: کشور در شرایط جنگ با عراق به سر می برد و بخش مهمی از کارگران و کشاورزان و تهیدستان و طبقات میانی از بخش هایی از استان های ایران به جبهه های جنگ اهمیت بیشتری می دادند و به طور کلی در حال و فضای دیگری سیر می کردند.(2)

سوم: خمینی و دارودسته ی جنایتکارش کماکان توانایی بسیج نیرو از طریق سپاه و بسیج را برای جنگ با خلق کرد داشتند.

چهارم : از همان سال نخستین پس از برقراری جمهوری اسلامی یعنی همان سال 1358 و به ویژه از سال های 1360 به بعد و در جنگ دهساله ی جنبش خلق کرد، جنبش انقلابی طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان و همچنین جنبش کمونیستی و دموکراتیک در سراسر کشور در حال مقاومت در مقابل ضرباتی بودند که پی در پی از سوی حکومت خمینی به آنها وارد می شد و بنابراین زیر فشار قرار داشتند و نتوانستند نقشی موثری در همبستگی میان دیگر خلق های ایران با خلق کرد ایجاد کنند.

پنجم: یگانگی ای در میان مردم برای دفاع از مردم کردستان وجود نداشت و تبلیغات حکومت در مورد «تجزیه طلبی» کردها و کاربرد«خشونت»از جانب کردها در مقابل نیروهای بسیج و پاسدار( «سر پاسدار بریدن» و غیره) به میزان زیادی نافذ و کارا بود.

عوامل و شرایطی که نام برده شد در این که جنبش خلق کرد در انزوا ماند موثر بود و موجب ضربات سنگینی به مبارزات این خلق از جانب نیروهای ارتجاعی گردید.

جنبش ژینا

اما در دومین جنبش خلق کرد با نام جنبش «ژن، ژیان ئازادی» ما شاهد آن بودیم که یکی از عالی ترین همبستگی های میان خلق کرد با دیگر خلق های ایران و به ویژه خلق فارس شکل گرفت.

در این دوران بیشتر عوامل و شرایط درونی و بیرونی بالا وجود نداشت.

شرایط درونی جنبش خلق کرد در هنگام خیزش ژینا

در مورد وضع درونی جنبش خلق کرد باید گفت که در این دوران رهبری سازمان های سیاسی چندان موثر نبود و این ها نقش چندانی در جنبش نداشتند، یعنی جنبش بر آمدی مستقل و تا حدود زیادی خود به خودی از جانب تمامی طبقات خلقی کردستان بود؛ و نیز جنبش خلق کرد در حالی که تمایلات طبقاتی متضادی را در خود و در جنبش خود جای داده بود اما یکپارچه بود و جنگی مانند کومه له و دمکرات درون آن وجود نداشت.

شرایط بیرونی در هنگام خیزش ژینا

در مورد شرایط در دیگر نقاط ایران و خیزش سراسری می توان این نکات را برشمرد:

یک: اکثریت توده های سراسر کشور از انقلاب گذشته ی خویش درس ها آموخته و با شناخت عمیق از حکومت مرتجع هر گونه پیوندی را با آن قطع کرده بودند. به این ترتیب بر خلاف دوره ی نخست نه حکومت ولایت فقیه پایگاه توده ای داشت و نه تبلیغات اش در مورد «تجزیه طلبی» موثر بود.

دو: کشور نه تنها در شرایط جنگ با کشوری خارجی به سر نمی برد بلکه جنبش های سراسری علیه حکومت، توده ها را علیه آن متحد کرده بود.

سه: خامنه ای و سپاه امکان بسیج نیرو از درون خلق برای قلع و قمع توده های ستمدیده ی کردستان را نداشتند و اتکایشان به نیروی هایی بود که یا حزب اللهی و در خدمت حکومت و یا برای دوران خدمت به نیروهای مسلح به ویژه سپاه گسیل شده بودند.

چهار: جنبش توده ای با وجود این که در سراسر کشور زیر ضرب به سر می برد( و در مورد نفس وجود سرکوب تفاوتی با وضعیت دهه ی شصت نداشت) اما حکومت آن نیرو و توان ایدئولوژیک لازم را برای سرکوب به ویژه پس از سرکوب های دی 96 و به ویژه آبان 98 و تاثیری که در ایجاد نفرت و کینه ی بیشتر در توده داشت، نداشت و آن توانایی و پشتوانه ی توده ای را که در سرکوب انقلاب توده ها پس از انقلاب و در دهه ی شصت داشت اینک از دست داده بود.

پنجم: توده ها به ویژه زنان و جوانان و نیز خانواده های کارگران و کشاورزان و زحمتکشان و توده های طبقات میانی در شهرها و نیز تا حدودی در روستاها یکپارچه علیه حکومت بودند و همه از جنبش کردستان پشتیبانی می کردند. دیدار و همدردی خانواده های جانباخته گان خلق در دیگر نقاط با خانواده ی مهسا امینی یکی از عالی ترین تجلیات این روح همبستگی و یگانگی بود.

در نتیحه عوامل و شرایط بالا و برخی عوامل ریز دیگر، تمامی خلق ایران با خلق کرد احساس یگانگی عمیق و همراهی کرد و در نتیجه جنبش زنان و خلق کرد علیرغم ضربات شدید ارتجاع به خلق کرد و کشتارها و اعدام هایش، در راس خلق ایران، یکی از بزرگترین پیروزی های خود را در میان جنبش هایی که تا کنون برپا کرده بود کسب کرد.

«مبارزه زنان علیه ستم» و «مبارزه ی مدنی مسالمت آمیز»

نکته ای که اینجا باید به آن توجه داشت این است که «وضع مساعد» در خیزش ژینا به این معنا نیست که جنبش و یا خیزش باید حتما« مبارزه ی مدنی مبارزه مسالمت آمیز» باشد و یا جنبشی از سوی زنان و به رهبری خودشان تا همراهی دیگر خلق های ایران را کسب کند؛ گرچه مساله ی به قتل رساندن ژینا دختر کرد( که نام «دختر ایران» به وی داده شد) و نقش زنان سقز در شعله ور کردن مبارزه با شعار «ژن، ژیان، ئازادی» اهمیت زیادی دارد اما:

 اولا شعله ور شدن مبارزه میان خلق های دربند صرفا به دلیل مبارزه ی زنان نبود بلکه به دلیل مساله ی ستم بر خلق های دربند هم بود( نگاه کنیم به جنبش خلق بلوچ که اولویت آن جنبش و خواست های زنان نبود)؛

و دوما مبارزه ی مسلحانه ی یک خلق به شرط این که از نظر سیاسی و فرهنگی، علیرغم برخی تضادهایش به ویژه از نظر داشتن موقعیت پیشرو با دیگر نقاط کشور که اجتناب ناپذیر است، در هماهنگی کلی با مبارزات سرتاسری طبقه ی کارگر و دیگر توده های زحمتکش باشد دیر یا زود می تواند اعتماد و همراهی دیگر خلق ها را کسب کرده و به نوبه ی خود به جنبش مسلحانه در میان آن خلق ها دامن بزند. نمونه ی مبارزه مسلحانه ی کوی امیرخیز و توده ی کارگران و زحمتکشان و بیچیزان تبریزی از نمونه های بارز تاریخی این همراهی است. 

از آنچه که گذشت می توان این گونه نتیجه گرفت که پیوند بین هر جنبش منطقه ای و جنبش سراسری بسیار مهم است و باید به وسیله ی حزب طبقه ی کارگر حزب کمونیست انقلابی که دست به مبارزه ی مسلحانه می زند و با تبلیغ و ترویج و سازماندهی، به پشتیبانی جنبش منطقه ای در سراسر کشور برخاست و هر چند که ممکن است جنبش در یک منطقه برای مدتی تنها و در انزوا بماند اما با وجود چنین تبلیغات و کار سیاسی و نظامی ای در مناطق دیگر و کسب پشتیبانی توده ای در نقاط دیگر، امکان ضربات کاری به وسیله ی دشمن به آن سلب می گردد و دشمن نمی تواند تمامی نیروها و یا بخش مهمی از نیروهایش را بر سرکوب جنبش منطقه ای بسیج کند. به این ترتیب امکان گسترش جنبش مسلحانه ی منطقه ای و تبدیل آن به جنبش سراسری بیش از پیش آماده می گردد.

حل تضادها از راه های گوناگون

این ها نکات کلی است و بیشتر گواه آن است که هر گونه جدایی جنبش یک خلق از دیگر مناطق خواه جدایی به دلیل خواست حق ملی جدایی و خواه جدایی به مثابه جدایی مبارزه در یک منطقه از دیگر مناطق از مبارزه ی سراسری طبقه ی کارگر و کشاورزان و تهیدستان و دیگر طبقات خلقی ایران نه به نفع آن خلق است و نه به نفع دیگر خلق های ایران.

 چنانکه اشاره کردیم شکل حل این دو مساله با یکدیگر فرق دارند. مساله ی نخستین یعنی جنبش آذربایجان باید با عقب انداختن حق جدایی ملی به پیش می رفت و در آن طبقه ی کارگر و ستمدیده گان خلق مبارز پیشرو- در اینجا خلق ترک - تلاش می کرد که وحدت خود را با جنبش طبقه ی کارگر و کشاورزان و ستمدیده گان ملت های دیگر حفظ کند و برای عمومی و سراسری کردن جنبش دموکراتیک خود عمل کند؛ این امر مانع مبارزه علیه ستم ملی و ابراز خواست های ملی نبوده است.

 و در جنبش دوم باید دست به یک کار سیاسی - فرهنگی همه جانبه زد و تبلیغات دروغین حکام مرتجع را تا آنجا که می توان افشا کرد و در عین حال با دقت و مراقبت مانع هر گونه تمایل جدایی طلبی در آن شرایط ویژه شد.

منطقه ی آزاد شده ی سرخ

جدا از مواردی که در بالا به آنها اشاره شد، باید در مورد شرایطی ویژه صحبت کنیم که امکان ایجاد منطقه ی آزاد شده سرخ در برخی بخش های ایران مثلا کردستان یا بلوچستان به وجود آید. امری که در شرایط کنونی جهان و جنبش در ایران و در این مناطق به سختی مقدور است، اما در صورت آغاز و تداوم جنگ خلق، به دلیل چرخش های متوالی شرایط و ایجاد وضعیت های نوین غیرممکن نیست.( در این مورد در ادامه ی مقالات بیشتر صحبت خواهیم کرد).

در چنین صورتی باید فرق بین مساله ی جدایی ملی با جدایی یک منطقه به عنوان منطقه ی سرخ را که در عین حال در آن منطقه یکی از خلق های ایران زندگی می کند تشخیص دهیم. در مساله ی نخست جدایی استراتژی است در حالی که در مساله ی دوم صحبت جدایی به هیچ وجه طرح نیست بلکه مساله جدایی یک منطقه ی سرخ از دیگر مناطق برای مدتی معین است.

امر مزبور مربوط می شود به شرایطی ویژه، یعنی شرایطی که پاکسازی منطقه از نیروهای نظامی حکومت مرتجع و برقراری حکومت منطقه ای جمهوری دموکراتیک خلق امکان پذیر می گردد. آنچه که مهم است وجود رهبری واحد طبقه ی کارگر و حزب کمونیست آن است. در چنین صورتی این حزب می تواند در حالی که جنبش ملی را با جنبش طبقاتی- دموکراتیک پیوند دهد در عین حال به وظایف خود در قبال تمامی خلق در مناطق دیگر عمل کرده و جنبش و منطقه ی سرخ را به مناطق دیگر گسترش دهد.

با توجه به این که ایجاد منطقه ی سرخ پایگاهی و یا منطقه ی آزاد شده گسترده در اوان جنگ خلق بسیار دشوار است و نباید به آن الویت داد، اما در صورتی که مجموع شرایط داخلی و خارجی برای آن به وجود آید نباید از ایجاد آن امتناع کرد. همچنین در صورتی که در نتیجه ی شرایطی ویژه برای دورانی ممکن و مقدور گردد که دو منطقه در کنار یکدیگر زندگی کنند، نباید از آن هراس داشت.

وضعیت مورد اشاره، شرایط و قوانین ویژه ی خود را دارد و در حالی که می تواند نزدیکی بیشتری به تجربه ی کردستان در دهه ی شصت داشته باشد، از هر دو مورد اشاره شده ی آذربایجان و کردستان متمایز است. این اقدام یک حزب کمونیست طبقه ی کارگر سراسری و یک ارتش انقلابی سرخ برای کسب قدرت سیاسی در سراسر کشور است. گرچه حتی در چنین مواردی از آنجا که امکان ایجاد چنین مناطقی در میان خلق های ایران به ویژه کرد و بلوچ بیشتر مقدور است باید توجه ویژه ای به مبارزه علیه ستم ملی و احیای حقوق ملی خلق ستمدیده کرد و جایگاهی مهم برای آن قائل شد و از سوی دیگر به مبارزه علیه مساله ی جدایی ملی دست زد. بدون مبارزه علیه ستم ملی در کنار ستم طبقاتی به اکثریت خلق در این منطقه به ویژه کارگران و کشاورزان و نیمه پرولتارها و خرده بورژوازی تهیدست شهر و روستا که اتکاء طبقاتی حزب کمونیست به آنهاست، جنگ خلق در این گونه مناطق نمی تواند پیش رود، چه برسد به این که پیروز گردد؛

و بدون مبارزه علیه جدایی طلبی نمی توان بین مبارزه این منطقه و خلقی که در آن زندگی می کند با دیگر مناطق و خلق های ایران پیوند برقرار کرد و مبارزه را تا پیروزی سراسری ادامه داد. زیرا مساله ی اخیر آتویی در دست ارتجاع برای برانگیختن حس ملی در دیگر مناطق ایران و منزوی کردن منطقه ی سرخ است.  

در بخش های بعدی این نوشته ما به طرح مسائل اساسی جنگ خلق در ایران می پردازیم.

هرمز دامان

نیمه ی دوم آبان 1404

یادداشت ها

1-    البته این که این جنبش ها در چنین دوران هایی به پیروزی های چشمگیری دست یافته اند صرفا به این مساله بر نمی گردد و مسائل دیگر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در بروز آن دخالت داشته اما شکی نیست که مساله مزبور یکی از مهم ترین مسائل بوده است.

2-     در این خصوص باید نقش امپریالیست ها را نیز در دامن زدن به جنگ عراق با ایران در نظر داشت که منجر به شکستن شکل تکامل مبارزه ی طبقاتی در ایران گشت و بنا به دلایل فراوان خدمات شایانی به استمرار و بقای جمهوری اسلامی کرد.

بخش هایی از مقاله ی لنین با نام عجیب و هولن

    در زیر بخش هایی از مقاله ای با نام  عجیب و هولناک (  and mostrous strarnge    با نام عجیب و مدهش در مجموعه آثار تک جلدی برگردان محمد ه...