Saturday, May 16, 2026

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در«شبه چپ» ایران(4)

 

نفی شورش ها و قیام ها و جنگ های انقلابی در زیر نام« براندازی ضربتی»، تکریم مطلق راه مبارزه مسالمت آمیز «آرام» و  «تدریجی» و

اعلام «تروریستی» بودن اقدامات قهرآمیز نیروهای انقلابی 

 بخش ج پاره 3
«۳ ـ شکست سیاست تجاوز نظامی برای به زیر کشیدن جمهوری اسلامی علیرغم سرمایه گذاری های چند دهه ای آمریکا و اسرائیل، پروژه براندازی به شیوه ضربتی را با بحران جدی روبرو ساخته است. (فروپاشی توهم پیروزی برق آسای متجاوزان، ویژگی های ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون، ارزیابی هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵)
( توجه کنیم که هدف اصلی امپریالیسم آمریکا با توجه به این که جنگ - حداقل تا کنون - اساساهوایی بوده است و نیز اقداماتی که پس از آن انجام داده( خواه مذاکرات و شروط و خواه همین محاصره ی دریایی) برای سرنگونی حکومت نبوده بلکه ایجاد تغییراتی درون حکومت در جهت رو آمدن جناح های خواهان رابطه با آمریکا و تسلیم حکومت به برنامه ی امپریالیسم آمریکا برای وابسته گی به امپریالیست های غربی بوده است. این ها جدا از آن مسائلی است که در حال برای امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل مهم بوده اند. مسائلی همچون برنامه ی غنی سازی و موشک ها و نیروهای نیابتی و اکنون نیز بستن تنگه ی هرمز؛ این یک سوی مساله است.
اما سوی دیگر مساله این است که خروشچفیست های راه کارگری این امر «براندازی به شیوه ی ضربتی» را تنها پروژه ای از جانب آمریکا نمی بینند و آن را در آن حدود محصور نمی کنند بلکه منظور آنها هر گونه برنامه ی سرنگونی به «شیوه ی ضربتی» است. 
«اگر به دستاوردهای جنبش مدنی و مسالمت آمیز مردمی ، متکی به تاکتیک نافرمانی مدنی در ده سال گذشته نظری بیاندازیم، روشن می شود که این مسیر، درست ترین راه برای غلبه بر استبداد دینی پیچیده در ایران بوده است.»
 چنانکه می بینیم هیئت اجرایی نفی«شیوه ی ضربتی» را به جنبش توده ها تعمیم می دهد و بر آن است که مسیر «جنبش مدنی و مسالمت آمیز» و «متکی به نافرمانی مدنی»( یعنی ابتدایی ترین شکل مبارزه) برای جنبش توده ها، درست ترین راه «غلبه بر استبداد دینی»( نهایت خواست راه کارگری ها) است.
«جنبش مدنی و مسالمت آمیز» یعنی شکل مسالمت آمیز مبارزه تنها یکی از شکل های مبارزه و تا کنون شکل عمده ی مبارزه ی توده ها در شهرها( اگر از سال 76 به این سو را در نظر گیریم) بوده است. توجه کنیم که مبارزه ی قهرآمیز به شکل های گوناگون به شکل غیرعمده، گاه انفرادی و یا دسته ای( یعنی خود توده ها یا انفرادی- برای نمونه ترورهای آخوندها و جانیان حکومتی - و یا در گروه های کوچک- برای نمونه گروه های کوچک در میان قوم ها) و جنینی و گاه رشد یافته، تا کنون خواه در شهرها و خواه در روستاها و به ویژه در مناطق خلق های زیرستم( که گروه های مسلح سازمان یافته دست به مبارزه زده اند) وجود داشته است.
شکل مسالمت آمیز مبارزه از یک سو ناشی از دیدگاه ها و اهداف و مشی سیاسی آن جناح ها و احزابی بوده است که تا کنون رهبری توده ها را در دست داشته اند به ویژه جناح اصلاح طلب حکومت( نظر ما بیشتر همان دوران هشت ساله ی ریاست جمهوری خاتمی است) که خواهان همین شکل مبارزه برای تغییر در حکومت بوده است( و نیز همراهی سیاسی آن احزاب و گروه هایی که حتی با وجود مخالفت سیاسی با اصلاح طلبان اما مخالف «راه مسالمت آمیز» پیشنهاد شده شان نبوده اند)، و از سوی دیگر ناشی از درجه ی آگاهی و درک توده ها از امکان تغییر در حکومت ولایت فقیه به وسیله ی این شکل مبارزه و نفس خودانگیخته بودن جنبش بوده است. ضمن این که همین خود انگیختگی موجب شورش هایی مانند دی 96 و آبان 98 شده است و وجود آنها تاثیرات زیادی در خیزش های ژینا و دی 1404 داشته است.
 دلایلی که به آنها اشاره شد یا به مرور از بین رفته و این در مورد رهبری اصلاح طلبان صدق می کند که اکنون دیگر حداقل بخش های زیادی از توده ها از آن ها پیروی نمی کنند و یا در آن تغییراتی به نفع مبارزه ی قهر آمیز صورت گرفته است و این در مورد خود انگیختگی جنبش توده ها صدق می کند. در این مورد اخیر می توان گفت که تجارب گوناگون جنبش ها و خیزش ها و به ویژه کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 به توده ها نشان داد که این حکومت زبان مسالمت را نمی فهمد و تنها زبان اسلحه را می فهمد. این امر در صورت به وجود آمدن شرایط مورد نیاز برای تداوم انقلاب قطعا رشد بیشتری خواهد کرد.
در عین حال ما باید به نقش حزب و نیروی انقلابی کمونیستی اشاره کنیم که نبود آن نیز یکی از دلایل مهم تداوم دراز مدت مبارزات مسالمت آمیز در ایران بوده است. نقش نیروی آگاه و پیشرو شناخت تئوریک - سیاسی جامعه و مبارزه ی طبقاتی و تدوین برنامه ی سیاسی و تدوین راه انقلاب برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر است که در ایران هم جز جنگ توده ای راه دیگری برای آن وجود ندارد. در دوران مورد بحث نبود یک چنین نیروی انقلابی ای که دست به نبرد مسلحانه و جنگ توده ای بزند یک خلاء بزرگ بود. چنانچه چنین نیرویی وجود می داشت و چنین جنگی در می گرفت( چنان که چنین جنگی در کردستان در دهه ی شصت وجود داشت اما نه با سیاست و برنامه و استراتژی جنگ توده ای) آنگاه راه مسالمت آمیز مبارزه به یکی از شکل های مبارزه و در صورت گسترش جنگ توده ای به شکل غیرعمده ی مبارزه تبدیل می گردید.( حتی اگر برای دورانی و تا زمانی که جنگ توده ای پیشرفت نکرده بود، می توانست کماکان عمده باشد اما بی تردید در کنار وجود و رشد یابنده گی جنگ توده ای از درجه ی عمده گی و نقش آن کاسته می شد.)
 و بالاخره باید به مفهوم «ضربتی» توجه کنیم. این تنها «مبارزه ی مسالمت آمیز» نیست که «تدریجی و آرام» و دراز مدت است که به عنوان یک استراتژی کسب قدرت سیاسی برای طبقه ی کارگر نتیجه ای نخواهد داشت. در ایران جنگ توده ای برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر «ضربتی» نبوده بلکه تدریجی و دراز مدت است. در ایران سرنگونی حکومت اسلامی و کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر از طریق مبارزه مسالمت آمیز ممکن نیست و از طریق جنگ توده ای نیز «ضربتی» نخواهد بود. واژه ی «ضربتی» تنها می تواند برای کسب قدرت سیاسی از راه قیام مسلحانه به کار رود که در ایران سازمان دادن آن در دوران استبداد سلطنتی و استبداددینی ممکن نبوده و نیست گرچه این امکان وجود دارد که در دورانی از گسترش و پیشرفت جنگ توده ای و در کنار نقش اصلی و استراتژیک آن، و تا جایی که صحبت بر سر قیام مسلحانه ی آگاهانه و برنامه ریزی شده( و نه خود انگیخته) باشد در برنامه ریزی حزب کمونیست طبقه ی کارگر جا گیرد.
هیئت اجرایی راه کارگر ادامه می دهد:
«تلاش های سرنگونی ضربتی چه به صورت طرح های سازماندهی شده هجده و نوزدهم دی ماه با دخالت مستقیم ترامپ و فراخوان حمایتی رضا پهلوی و چه تهاجم نظامی تمام عیار دوازده روزه و چه جنگ ویرانگر کنونی نشان داده است که نه تنها ظرفیت پیروزی نداشته بلکه عملا باعث قوام و استحکام حکومت اسلامی شده است.»
در مورد هجده و نوزدهم دی ماه 405 ما باید دو مساله را از یکدیگر جدا کنیم. یکم این که این خیزشی بود از آن توده های مردم و در تکامل جنبش ها و شورش ها و خیزش های پیشین شان. آنچه سیر تحول این جنبش ها و شورش ها و خیزش ها نشان می داد تکامل آنها به یک انقلاب توده ای بود. این را می شد از تحلیل ها نیز دریافت. اکثریت احزاب و گروه ها و افرادی که جنبش را دنبال می کردند بر این باور بودند که فواصل میان جنبش ها و خیزش ها کمتر و کمتر می شود و در عین حال جنبش ها گسترده تر می شود. و این به آن معنا می توانست باشد که مبارزات توده ها به نقطه ی جوش و شکل گیری انقلاب نزدیک می شود. حکومت نیز این را به خوبی دریافته بود و برای این که به انقلاب تبدیل نشود برنامه ی کشتار بزرگ را از پیش آماده کرده بود.
در اینجا می توان پرسید آیا اگر رضا پهلوی فراخوان نداده بود و ترامپ نگفته بود« کمک در راه است» توده ها پس از 17 دی در خانه می نشستند و دیگر به خیابان نمی آمدند و یا حتما تنها روزها می آمدند و آن هم به تعداد کم؟( جالب این که راه کارگری ها پایین تر به «عدد بزرگ» برای پیشرفت جنبش اشاره می کنند!)
 پاسخ بی تردید خیر است! خیزش هم در پهنا از این جهت که اکنون بازاریان و کسبه و به طور کلی  لایه های طبقات میانی و مرفه به شکل گسترده تری به خیزش پیوسته بودند و هم در ژرفا از این جهت که توده ها بیش از پیش پی می بردند که راه چاره یک انقلاب همچون انقلاب 57 است، گسترش می یافت( در اینجا مساله این نیست که آیا حکومت – آن هم این حکومت! - بیکار می نشست تا انقلاب شود و یا آیا اگر انقلاب می شد حتما می توانست به پیروزی بینجامد) و بنابراین خواست ها و شعارها پیرامون سرنگونی شدیدتر می شد.
و یا این دیدگاه را داشت که اگر ماجراجویی متقلبانه ی رضا پهلوی برای سوار شدن بر جنبش و مال خود کردن صوری آن نبود، جنبش توده ای حتما همان شکل «آرام و مسالمت آمیز» خود و همان «تاکتیک نافرمانی مدنی» را دنبال می کرد و این مسیر همین گونه ادامه می یافت تا به «غلبه بر استبداد دینی» بینجامد! در این خصوص باید گفت که این نیز محصول تکامل مبارزه ی طبقاتی است. اگر حکومت سکوت می کرد و یا عقب نشینی می کرد و یا مانند تاسوعا و عاشورای 57 عمل می کرد شاید جنبش تا مدتی شکل مسالمت آمیز خود را طی می کرد و در این صورت میلیونی می شد. اما حکومت مال این حرف ها نبود که هنگامی که بقایش در خطر است چنین رویه هایی را در پیش گیرد و دیر یا زود همان برنامه سرکوب خونین را پیاده می کرد و خود موجب تکامل اشکال مبارزه ی توده ای می شد.
روشن است که این تصور که جنبش ها توده ها به شکل موجود مبارزه ی خود یعنی همین شکل مسالمت آمیز ادامه می داد و به همین صورت پبشرفت می کرد و دستاوردهایی هم به دست می آورد( در حد خیزش «زن، زندگی، آزادی») و قربانیانی هم می داد( در همان حد جنبش های پیش از آن) تا بر «استبداد دینی غلبه کند» ، تکیه روی یک جنبه از دو وجه اصلی مبارزه ی طبقاتی در ایران یعنی جنبه ی توده ها( کارگران، کشاورزان و لایه های گوناگون طبقات میانی) و شکل های مبارزات شان و در نظر نگرفتن و یا فراموش کردن جنبه ی دیگر و مهم یعنی واکنش حکومت مرتجع است. این ها هم  به معنای در نظر نگرفتن واقعیت همچون کل و چگونگی تکامل آن بر مبنای وحدت و مبارزه ی اضداد و درعین حال شکسته شدن روند تدریج و ایجاد جهش در تکامل شکل های مبارزه است.
 مساله ی دوم نقش رضا پهلوی و دارودسته ی پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان است. جنبشی وجود داشت و آنها می خواستند خود را رهبر آن نشان بدهند و بنابراین فراخوان 18 و 19 دی ماه را و آن هم برای شب دادند. این امر ممکن است که موجب شده باشد که بخش های بیشتری از مردم به خیابان ها آمده باشند( آن هم با توجه به این که رضا پهلوی گفته بود نیروهای نظامی زیادی - حدود 150 هزار نفر - به وی پیوسته اند) و این بخش از مردم( و بیشتر هم همان طبقات میانی تا طبقات پایین) احتمالا یا فکر کرده بودند که رفتن شان به خیابان خطری آنچنانی در بر ندارد و یا با پیوستن آن نظامیان ادعایی کار را می شود تمام کرد( این ها مسائل روشنی نیستند و باید اطلاعات زیادی از درون باند رضا پهلوی و نیز آمریکا و اسرائیل و همچنین خود حکومت بیرون بیاید تا فهمید داستان از چه قرار بوده است!). در هر صورت اقدام سلطنت طلبان بهانه ی مورد نیاز حکومت را داد تا آن برنامه ی سرکوب خونین خودش را دنبال کند. با و یا بی سلطنت طلبان و با توجه به رشد جنبش ها و خیزش ها و شورش ها این سرکوب دیر یا زود انجام می گرفت و حداکثر می توان گفت که فراخوان رضا پهلوی آن را جلو انداخت.
هیئت اجرایی دوباره به تعمیم قضیه ی«شیوه ی ضربتی» می پردازد:          
 «مردم ما این تجربه را در ترورهای آنارشیستی سازمان مجاهدین در دهه شصت نیز تجربه کرده اند. اقدامات تروریستی و جدا از توده مجاهدین، نه تنها به قیمت جان ده ها هزار تن از فرزندان این مرز و بوم تمام شد، بلکه پایه های حکومت اسلامی را نیز مستحکم تر ساخت؛»( تاکیدها از ماست)
این جا ما شاهد چرخش حیرت انگیز گروهی هستیم که ادعای دموکرات بودن دارد. «اقدامات تروریستی مجاهدین» تنها اقداماتی را که مجاهدین در دوره ی حکومت اسلامی انجام دادند در بر نمی گیرد بلکه اقداماتی را هم که آنها در دوره ی استبداد سلطنتی و حکومت شاه انجام دادند در بر می گیرد. و بنابراین نه تنها شامل سازمان مجاهدین خلق بلکه شامل سازمان چریک های فدایی خلق و تمامی گروه های انقلابی دیگری که به هر شکل دست به مبارزه ی مسلحانه می زدند نیز می گردد. به این ترتیب می توان این گونه نتیجه گرفت که این گروه ها تماما «تروریست» بوده اند. توجه کنیم که واژه ی «جدا از توده» در اینجا یک واژه ی باسمه ای و تنها برای خالی نبودن عریضه افزوده شده است. هیئت اجرایی راه کارگر و کلا راه کارگری ها با هر مبارزه ی مسلحانه ای مخالف اند خواه جدا از توده باشد( چریکی جدا از توده و غیره) و خواه توده ای. آنها تنها یک راه و یک تاکتیک می شناسند: راه «مبارزه ی مسالمت آمیز و آرام و تدریجی» و «تاکتیک نافرمانی مدنی»!
«همان گونه که توصیه های شاپور بختیار و بخشی از اپوزیسییون آن زمان به صدام حسین برای حمله به ایران و جنگ هشت ساله باعث استحکام حاکمیت اسلامی شد.»
اینها ربط به مساله ی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و دولت استبدادی صدام حسین دارد و نه به مساله ی جنبش. حقیقت این است که نه عراق خواهان سرنگونی حکومت بود و نه چنانکه  اشاره کردیم تا کنون امپریالیسم آمریکا چنین برنامه ای را در دستور کار خود قرار داده است. از قضا این جنگ ها بیشتر سرکوب انقلاب را دنبال کرده اند و نتیجه ی آنها عملا سرکوب انقلاب و عقب راندن توده ها از مواضع انقلابی شان به وسیله ی حکومت بوده است. مساله ی استحکام حکومت اسلامی در پی سرکوب انقلاب و در فرایند آن شکل گرفته است. 
و اما منطق حضرات رویزیونیست ها را نگاه کنیم! چون در جنگ پس از انقلاب 57 عراق و خواه در جنگ دوازده روزه و خواه این جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل تلاش کردند که به شیوه ی «ضربتی» ( منظورشان از «ضربتی» مسلحانه است)، حکومت را سرنگون کنند( که گفتیم اصلا برنامه شان نبوده است) پس مبارزات مردم نیز نمی تواند «ضربتی» یعنی با مبارزه ی مسلحانه حکومت را سرنگون کند:
 «بر این پایه( کدام پایه؟ همان برنامه ی صدام و ترامپ؟) اکنون بیش از پیش روشن می شود( برای راه کارگری ها که از زمانی که رویزیونیست شدند روشن بود!) که جنبش انقلابی مردم ایران اگر بخواهد از شر استبداد خشن دینی نجات یابد( تنها همین؟! پس کجا رفت حکومت طبقه ی کارگر حضرات «راه کارگر»ی ها!)، راهی جز ادامه مسیر تجربه شده خود برای سازماندهی صنفی، مدنی و سیاسی( یعنی صرفا این ها و نه سازماندهی شورش ها و قیام های مسلحانه و یا جنگ توده ای) و تکیه بر تاکتیک تجربه شده نافرمانی مدنی( این «خدای زمینی» راه کارگری ها برای رهایی از «شر استبداد خشن دینی» است! «نافرمانی مدنی» به سبک انقلاب های بنفش و صورتی و ...) و بسیج عدد بزرگ برای ایجاد شکاف در بالای حاکمیت و به عقب راندن آن ندارد. از این رو تنها راه مبارزه با این رژیم و به عقب راندن آن تکیه بر تاکتیک نافرمانی مدنی( کذا) و سازماندهی های مردمی است.»(1)
به این ترتیب راه کارگری ها پشت از نظر خودشان «شکست برنامه های صدام و ترامپ» پنهان می شوند تا به جنبش خودبه خودی توده ها  و آن هم صرفا برخی از اشکال آن مانند «نافرمانی مدنی» و کلا «راه مسالمت آمیز» تمکین کرده و راه و روش انقلابی و مبارزات مسلحانه ی توده ای را منکوب کنند.
اما منظور راه کارگری ها از «بسیج عدد بزرگ» چیست؟ احتمالا باید راهپیمایی های میلیونی در چارچوب نافرمانی مدنی و مبارزه ی مسالمت آمیز باشد! اگر چنین باشد آنگاه نخست این که حکومت که تجربه ی اعتراضات سال 88 را دارد، به احتمال زیاد جز در شرایط ویژه ای( برای نمونه شرایطی که نیروهای انقلابی و مترقی بسیار قوی شده باشند و حکومت با شیوه های کنونی اش نتواند آنها را به عقب براند و مجبور به عقب نشینی شود) اجازه ی آن را نخواهد داد؛
دوم، تلاش می کند که جنبش و انقلاب را پیش از آن که به چنان نقطه ای برسد سرکوب کند و هم چنان که در 18 و 19 دی ماه کشتار کرد باز کشتار کند تا مانع رسیدن جنبش به چنین نقطه ای شود؛
 سوم، حتی اگر جنبش به چنین نقطه ای برسد این که حتما بتواند از شر«استبداد خشن دینی» خلاص شود حتمی نیست و صرفا ممکن است سران حکومت برخی تغییرات را صورت دهند و اصلاحاتی به عمل آورند، و یا این که با توجه به دخالت امپریالیسم آمریکا و مزدوران پادشاهی خواه، جای خود را به حکومتی مانند «استبداد سلطنتی» بدهند؛
چهارم، حتی اگر در بهترین حالت جنبش میلیونی بتواند حکومت را سرنگون کند و حکومتی از آن خود را روی کار آورد( که امپریالیست ها تا آنجا که می توانند مانع آن خواهد شد) این حکومت از آن طبقه ی کارگر نخواهد بود و به احتمال زیاد حکومتی از جریان های ملی و مترقی بورژوایی خواهد بود و مساله ی کسب قدرت به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی طبقه ی کارگر در دستور روز خواهد بود.
 با این حال ما نیز مخالف عدد بزرگ و گردهمایی ها و راهپیمایی های میلیونی نیستیم! گرچه پس از کشتار دی ماه گذشته می باید در مورد این مساله بسیار دست به عصا راه رفت. و تنها در شرایطی توده را تشویق به آن کرد که وضعیت به گونه ای باشد که حکومت در حالت عقب نشینی قرار گرفته باشد و نتواند کشتاری مانند دی ماه راه بیندازد.
با این همه این تنها یکی از راه های حرکت است و نمی تواند استراتژی کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر باشد. استراتژی تنها جنگ توده ای است. زیرا در حالی که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش در چنبره ی ارتجاع داخلی و امپریالیسم قرار دارند تنها راه کسب قدرت سیاسی و برقرار جمهوری دموکراتیک خلق به وسیله ی طبقه ی کارگر از این راه می باشد.
«تجربه بسیار موفق جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» و دستاوردهای قابل لمس و قابل شمارش آن می تواند چراغ راهنمای خوبی برای همگان باشد.»
هیئت اجرایی تنها به یک لحظه از یک مبارزه ی دراز مدت می چسبد و گمان می کند که سوراخ دعا را پیدا کرده است!
 خیزش «زن، زندگی، آزادی» تنها یک مرحله و یک لحظه از انقلاب دموکراتیک ایران و شکلی از تجلی بخشی از تضادهایی بوده است که این انقلاب باید آنها را حل و فصل کند.
دستاوردهای خیزش«زن، زندگی، آزادی» که به یاری مبارزات جانانه ی زنان و جوانان و نبرد تن به تن آنان با عوامل حکومت طی سال های بعدی خیزش به دست آمد دستاوردهایی در چارچوب همین حکومت است و شامل بخش ناچیزی از خواست های دختران و زنان( آزادی پوشش در حوزه ای معین یعنی خیابان ها و نیز برخی دیگر از آزادی ها که اساسا در کشورهای دیگر بسیار عادی است مانند رفتن زنان به استادیوم و یا دوچرخه و موتور سواری و ...) در مبارزه علیه ستم بر زنان به وسیله ی حکومت استبدادی پدرسالار- مرد سالار و ضد زن می باشد. در عین حال این دستاوردها تنها شامل زنان و جوانان شده است و در مورد خواست های ملیت های زیر ستم که یکی از ارکان خیزش ژینا بودند، پیشرفت محسوسی حاصل نشده است.
روشن است که با تداوم خیزشی در سبک و سیاق خیزش مهسا و توانایی های بُرد این خیزش که اساسا متکی به زنان و جوانان و مبارزه ی مسالمت آمیز و خودانگیخته و نه سازمان داده شده از پیش و به وسیله ی یک نیروی انقلابی پیشرو بود، نمی توان استبداد دینی را بر انداخت و برای همین هم این مرحله از بروز انقلاب با توجه به چرخش تضادها و زیر و روآمدن آنها جای خود را به خیزش بزرگ دی ماه 1404 داد. به عبارت دیگر این گونه خیزش ها و جنبش ها را به ویژه در نبود یک طبقه انقلابی در راس مبارزات باید آناتی از تکامل جنبشی بزرگ تر بر شمرد و نه این که جنبش را به آنها و نیز شکل های مبارزه شان محدود و تقدیس شان کرد.
برای سرنگونی حکومت ولایت فقیه و پایان دادن به استبداد دینی و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر نیاز به مبارزات دامنه تر و بزرگ تر و اشکال مبارزاتی پیشرفته تر و تکامل یافته تر و با شرکت گسترده ی طبقه کارگر و رهبری آن بر طبقات دیگر یعنی کشاورزان و تمامی لایه های میانی جامعه است.
در بخش بعدی و پایانی این نوشته اشاره ای به برخی از اعلامیه های پس از این هیئت اجرایی راه کارگر می کنیم.  

هرمز دامان
نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

یادداشت

1-             در اعلامیه های راه کارگر مداوما این مضمون تکرار می شود:

«دامنه، ابعاد، تنوع و گستردگی سرکوب فاشیستی رژیم اسلامی بویژه در شرایط جنگی و پس از جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه، یک بار دیگر این حقیقت را اثبات می کند که تنها راه تاثیرگذار برای به عقب نشاندن جمهوری اسلامی، سازماندهی نافرمانی مدنی و گسترش مقاومت توده ای است. دستاوردهای درخشان و غیرقابل انکار جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» این حقیقت را بیش از پیش برجسته ساخته است. اکنون بیش از گذشته روشن شده که تمامی تاکتیک های جدا از توده ، تاکتیک های مسلحانه و شورشی، دعوت برای اشغال کلانتری ها توسط رضا پهلوی وطن فروش، هورا کشیدن برای جنگ طلبان و قصابان فاشیستی چون ترامپ و نتانیاهو، نه تنها هیچ کمکی به جنبش مردم ایران نمی کند، بلکه بهانه های تازه ای به دستگاه سرکوب فاشیستی حاکمیت اسلامی می دهد تا با بسیج هواداران و متحد کردن نیروهای سرکوب ، دامنه سیاست های سرکوبگرانه اش را به همه ابعاد زندگی مردم گسترش دهد.»( اعلامیه 26 فروردین 1405 با نام«نافرمانی مدنی راهی برای مقابله با گسترش سرکوب فاشیستی به بهانه مقابله با تجاوز») و همچنین:

«چنین مبارزه ای در ایران ما، با اتکا به تجارب درخشان مبارزات چند دهۀ اخیر کشور، مبارزه ای است مسالمت آمیز، مدنی و متکی به تاکتیک درخشان نافرمانی مدنی. تجارب مبارزات جنبش کارگری و جنبش مدنی مردم ایران در بیست سال گذشته نشان داده است که چنین راهی می تواند دستاوردهای بسیار روشنی داشته باشد. نگاهی به دستاوردهای اجتماعی و مدنی انقلاب اجتماعی «زن، زندگی، آزادی» و مقایسه آن با نتایج ماجراجویی های اپوزیسیون راست آویزان به قدرت های خارجی با تاکید بر عملیات مسلحانه ضربتی در کنار نیروهای مهاجم خارجی، اهمیت نقش و جایگاه تاکتیک نافرمانی مدنی را به شکل آشکاری نشان می دهد. ( اعلامیه اول ماه مه، یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ برابر با  ۲۶ آوریل ۲۰۲۶)( تاکیده ها از ماست) همچنین نگاه کنید گزیده های دیگر در پیوست این مقاله.

ظاهرا جنبش باید از هر گونه مبارزه ی مسلحانه ای بپرهیزد تا به دست حکومت بهانه برای سرکوب ندهد! چه دلیلی بهتر از این برای نفی مبارزات انقلابی مسلحانه ی توده ای! لابد توده ها در تمامی جنبش های سال 88، دی 96، آبان 98، خیزش ژینا 1401 و خیزش دی ماه 1404«تاکتیک مسلحانه» داشتند که حکومت آنچنان خونین سرکوب شان کرد! 

 

 

 

Thursday, May 14, 2026

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(4 بخش پایانی)

 


واقعیت پیچیده ی کنونی و  درآمیختگی تضادها و مبارزه ی طبقاتی در ایران

واقعیت این است که اوضاع کنونی ایران پیچیده و خود ویژه است. در اینجا چهار تضاد در کنار یکدیگر وجود داشته و عمل می کنند.

یک - تضاد میان امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با انقلاب دموکراتیک خلق ایران. چنان که دیده می شود و تا جایی که پای انقلاب در میان است، تجاوز امپریالیستی انقلاب را به عقب راند. امپریالیسم آمریکا با بمباران تاسیسات صنعتی پتروشیمی و کارخانه های فولاد و برخی دیگر از کارخانه ها و کارگاه ها و بیکار و پراکنده و در به در کردن کارگران و توده ها، شرایط پیشرفت و تکامل انقلاب را سد کرد در عین حال به حکومت امکان داد که تا آنجا که زورش می رسد به انقلاب حمله کند.  

دو- تضاد مرتجعین حکومت اسلامی با انقلاب دموکراتیک خلق ایران

اینها که با خیزش دی ماه تا مغز استخوان شان دچار وحشت شدند و یک حمله ی و کشتار سراسری علیه انقلاب به راه انداختند و در پی خشم و نفرت خلق از آنها هر آن امکان خیزش دوباره ی انقلاب و دست زدن به شکل مبارزه ی مسلحانه ی توده ای می رفت، اینک و با حمله ی امپریالیسم میدان داخلی را در اختیار خود دیده دوباره  بگیر و ببند و کشتار به راه انداخته اند. حکومت جنایتکار فرصت را مناسب دیده که نیروهای پیشرو انقلاب را بازداشت و شکنجه و اعدام کند، توده های را پراکنده سازد، ضربات دیگری به انقلاب در حال پیشرفت وارد کند و آن را به سوی خاموشی براند.

سه - تضاد میان امپریالیسم آمریکا با امپریالیسم روسیه و بلوک وی

این تضاد در کنار سازش های امپریالیسم آمریکا و روسیه در اوکراین پیش می رود. امپریالیسم روسیه به حکومت اسلامی آنچنان کمک آشکاری نمی کند اما بعید نیست که در هنگام جنگ چهل روزه نقش معینی در گرا دادن در مورد اهداف و پایگاه های آمریکایی در منطقه به پاسداران داشته است و در صورت آغاز جنگی دیگر چنین کمک هایی به حکومت ولایت فقیه بکند. در کنار آن می توان این گونه فکر کرد که باندهای روسی صاحب نفوذ در حکومت از موانع پیشرفت مذاکرات با آمریکا باشند. در کنار این ها می توان از فرستان جسته و گریخته ی آلات و ادوات نظامی مورد نیاز حکومت اسلامی از سوی روسیه و چین اشاره کرد.   

چهار- تضاد امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با مرتجعین حکومت اسلامی و شکل حضورشان در منطقه ی خاورمیانه.

این تضاد بیشتر متوجه مسائل منطقه ای است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد تغییر حکومت و پیوستن آن به بلوک آمریکا و غرب است. در چنین صورتی طبقه ی حاکم با پشتیبانی امپریالیست های غربی و با رفع تحریم ها و ورود سرمایه های امپریالیستی به میزان زیاد، می تواند اقتصاد را بازسازی کند و با برخی آزادی های اجتماعی و فرهنگی به بقای خود ادامه دهد. به این ترتیب نه نیاز به غنی سازی خواهد داشت و نه موشک دوربرد که بتواند اروپا را تهدید کند و نه گروه های نیابتی. نکته این است که حکومتگران ولایت فقیه و به ویژه سران پاسدار از پسآمدهای وابسته گی به امپریالیست های غربی وحشت دارند، زیرا تصور می کنند که پس از ورود سرمایه های امپریالیستی، آن ها قدرت حاکم در اقتصاد شده و به مرور از نظر سیاسی و امنیتی- نظامی نیز نافذ می شوند و سپس تغییراتی دلخواه خود را در بافت حکومت و جایگزینی بافت کنونی با بافتی دلخواه خویش را ایجاد می کنند. 

چنانچه به این تضادهای درهم تنیده بنگریم در یک سو دو تضاد میان امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و نیز حکومت ولایت فقیه با طبقات انقلابی و مترقی خلق ایران و انقلاب را می بینیم. این هر دو به شکل ها و با سیاست های متفاوت و بعضا متضاد خواهان نابودی انقلاب و تسلیم توده ها در مقابل استثمار و ستم هستند. حکومت اسلامی ولایت فقیه می خواهد برای حفظ حکومت خود توده ها را به تسلیم وادار کند و امپریالیسم آمریکا جدا از آنچه در بالا در مورد خود جنگ و نتایج نخستین آن اشاره کردیم می خواهد با تغییراتی در حکومت کنونی( در حال حاضر تغییر و نه لزوما سرنگونی) و ایجاد وضع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای مانند دیگر کشورهای زیر سلطه ی وابسته به خودش( با آنچه از نظر امپریالیسم خورند جامعه ی ایران است) انقلاب را به عقب براند و خاموش کند.

در سوی دو تضاد دیگر یک طرف امپریالیسم آمریکا( و تا حدودی امپریالیست های اروپای غربی که اکنون با آمریکا «قهر» هستند و همراهی لازم را نمی کنند اما روشن نیست که این سیاست را ادامه خواهند داد و یا با بده و بستان هایی بین شان آشتی برقرار خواهد شد!) قرار دارند و طرف دیگر امپریالیسم روسیه و حکومت ارتجاعی ولایت فقیه. اینجا صحبت بر سر تقسیم دوباره ی جهان است و در حال حاضر اوکراین، ایران، ونزوئلا و کوبا و نیز برخی کشورهای افریقایی تجلی گاه این تضاد هستند.

 وضعیت به گونه ای است که گونه ای درهم تنیده گی و تعادل میان این تضادها و حرکات شان وجود دارد. وضع به گونه ای است که خلق ما نه حکومتی حتی نیمه دموکراتیک و نیمه ملی دارد که واقعا حداقلی از احترام به حقوق توده ها بگذارد و یا حتی اگر ارتجاعی هم هست اما حفظ سرزمین و کشور برایش مهم باشد( در واقع جناح های حاکم تنها برای بقای حکومت جنایتکار و کثیف شان می جنگند و حتی بخش هایی از آن برخلاف شعر مشهور «چون ایران نباشد تن من مباد»، نظرشان این است که اگر قرار است آنها نباشد، بهتر است که ایران هم نباشد!) و نه امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل برنامه ی سرنگونی حکومت را داشته اند( حداقل تا کنون) و آنگونه که بخشی از مردم در آغاز جنگ تصور می کردند دل شان برای مردم سوخته بود که بیایند و برایشان حکومت سرنگون کنند و یا شرایطی به وجود آورند که مردم بتوانند حکومت را سرنگون کنند. امپریالیسم روسیه نیز یک پشتیبان تمام عیار حکومت اسلامی نیست که یک تفکیک به نسبت دقیق بین دو بلوک صورت گیرد و بیشتر همچون کارتی در رقابت با آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی از این حکومت استفاده می کند. امری که به حکومت ارتجاعی از نظر سیاسی موجودیتی مستقل و در کل موجودیتی نیمه مستقل می دهد. 

در کنار این ها در حال حاضر وجه انقلاب در مقابله با هر دو هم حکومت ارتجاعی اسلامی و هم امپریالیسم تا حدودی دچار انفعال نسبی است و نیز احزاب و گروه های انقلابی و مترقی نیز در وضعیتی نیستند که رهبری طبقات مردمی را در دست داشته باشند و نیرویی جدی در عرصه ی عمل به شمار آیند. در مقابل این انفعال نسبی انقلاب، امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی خواه در تضادشان با یکدیگر و خواه مقابله شان با انقلاب به شکل های متفاوت فعال می باشند.

در چنین شرایطی وجه فعال انقلاب یعنی عملکرد تمامی احزاب و سازمان ها و گروه ها و شخصیت هایی که به هر نسبتی انقلابی و مترقی و دموکرات و ملی هستند در حال حاضر می تواند بیشتر وجه نظری، تبلیغی و ترویجی داشته باشد تا عملی. عملی به این معنا که بسان یک نیروی مستقل بتوانند با  پشتیبانی پایگاه اجتماعی خود یعنی تمامی طبقات انقلابی و مترقی در میدان عمل به اشکال گوناگون حضور داشته باشند و به نسبت نیروی خود در تقابل با امپریالیسم و نیز دفاع مقابل حملات ارتجاع داخلی نقش اجرا کنند. از این رو وجه فعال بیشتر در همان وجه نظری و تبلیغی و ترویجی و در وجه مخالفت با تجاوز و جنگ و پایان پذیرفتن آن و برقراری صلح بیان می شود که عمدتا علیه تجاوز امپریالیستی و در عین حال علیه ارتجاع حاکم بر ایران و به نفع انقلاب است.

به دلیل این که مخالفت با جنگ و یا ادامه ی آن به شکل محاصره ی دریایی به وسیله ی آمریکا و یا بستن تنگه ی هرمز به وسیله ی حکومت ولایت فقیه و غیره سیاست کنونی جبهه ی انقلاب است، وجوه آن هم متوجه امپریالیسم آمریکا و دولت مرتجع اسرائیل است و هم متوجه مرتجعین حکومت اسلامی. با توجه به این که متجاوز به ایران امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسراییل هستند در وجهی مقایسه ناپذیر بیشتر از حکومت اسلامی متوجه این دو دولت تجاوزگر است.

برخی نتایج

از دیدگاه ما و با توجه به آنچه بر شمردیم وجه تیز حمله به روی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نه به معنای اتحاد با حکومت اسلامی است و نه به معنای کم اهمیت شدن مبارزه با حکومت ولایت فقیه است، بلکه به معنای شدت بیشتر بخشیدن به مبارزه با امپریالیسم آمریکا است. هنگامی که مبارزه علیه امپریالیسم شدت بخشیده شود آن گاه  روشن است که مبارزه با حکومت ولایت فقیه در مقایسه با آن از شدت کمتری برخوردار خواهد شد. این یک روی مساله است.

روی دیگر قضیه این است که مبارزه کنونی طبقه ی کارگر با حکومت ولایت فقیه باید تابع مبارزه ی با امپریالیسم و مسائل و نیازهای آن مبارزه باشد. مثلا روشن است که هنگام مبارزه با امپریالیسم نیاز به آزادی های سیاسی بیش از پیش می شود زیرا بدون وجود این آزادی های سیاسی نمی توان توده ها را آگاه و گردآوری کرد و مبارزه علیه امپریالیسم را به گونه ای درست و توده ای سازمان داد. به این ترتیب مبارزه با حکومت ولایت فقیه که مانع اساسی وجود این آزادی ها است در این چارچوب اهمیت یافته و صورت می گیرد.  

در کشور ما و به دو سبب یکی خود حکومت ارتجاعی ولایت فقیه و دیگری وضعیتی که نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر دارند این کاستن از اهمیت و شدت مبارزه علیه حکومت، نسبت به کشوری که وضع ارتجاع و یا وضع نیروهای انقلابی متفاوت از ایران است می تواند تفاوت داشته باشد. در اینجا تحلیل مشخص از شرایط، وضع مرتجعین و وضع نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر و جنبش خلق اهمیت زیادی در تعیین درجات اهمیت رده بندی تضادها و نیز درجه ی شدت مبارزه و چگونگی نگاه داشتن توازن بر مبنای تضاد عمده دارد. 

از سوی دیگر و در مقایسه ی تجارب و درس گیری از آنها، شکل برخورد به گومیندان با آن ویژگی هایی که بر شمردیم زمانی که این تضاد نقش درجه ی دوم یافت و تابع تضاد با امپریالیسم ژاپن شد با وضعیت ایران قابل مقایسه ی جزء به جزء نیست. تنها در یک صورت تا حدودی و از جنبه هایی موضع نیروهای انقلابی کمونیست در ایران می تواند مانند حزب کمونیست چین شود. در صورتی که حکومت اسلامی اعدام ها را متوقف کند، تمامی زندانیان سیاسی را آزاد کند، آزادی احزاب و سازمان ها و مطبوعات و اجتماعات را به رسمیت شناسد و نیز در صورت تجاوز زمینی امپریالیسم، به جبهه هایی که به وسیله نیروهای انقلابی و مترقی به وجود می آید حمله نکند. در این صورت موضع کمونیستی در این حد و حدود می تواند از شدت مبارزه علیه حکومت اسلامی بکاهد. یعنی به طور کلی هر گونه اتحاد با متحد و پشتیبانی ای از متفق مشروط است.

یک توضیح

نگارنده برای این مقاله یادداشت های دیگری نیز و بیشتر در مورد نمونه های دیگر مائو در بخش مورد بحث آماده کرده است که در اولین فرصت و احتمالا همچون پیوست هایی به همین مقاله در سایت قرار خواهد گرفت.  

 

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

 

Monday, May 11, 2026

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(3)

 


درباره ی بازتاب تضاد ارتجاعی حکومت با امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل در میان طبقه ی کارگر و خلق های کشورهای زیرسلطه و امپریالیستی

این حکومت داخل اش مردم کشور خودش را به طور واقعی و به طور مدام کشته و بیرون از کشور هم بخشی از مردم کشورهای دیگر را «کشته»! به این دلیل که وضع را آنچنان که از درون ایران می بینند، نمی بینند.

در هنگام جنگ نخست 12 روزه مردم غزه از موشک هایی که حکومت اسلامی به اسرائیل شلیک می کرد و خساراتی که وارد می شد شاد می شدند، در حالی که برعکس مردم ایران از کشتار سران جنایتکار پاسدار شاد می شدند. اکنون نیز همین وضعیت( در مورد ایران حداقل در روزهای آغازین جنگ دوم تکرار شد) تا حدودی دوباره در حال تکرار شدن است. بخشی از توده ی مردم کشورهای دیگر فکر می کنند که این خلق ایران است که در حال جنگ با امپریالیسم آمریکا می باشد و برای همین از ضرباتی که به آمریکا و اسرائیل وارد می شود خوشحال می شوند؛ این در حالی است که توده های مردم ایران اگر از چند روز نخست بگذریم که خوشحال از کشته شدن خامنه ای و برخی دیگر از سران پاسدار شدند و بخش هایی شان امید داشتند که آمریکا و اسرائیل حکومت را برایشان سرنگون کنند اما با پیشرفت جنگ و ضربه به زیرساخت ها و مناطق مسکونی و قربانیان و...، به سرعت مخالف جنگ و تجاوز امپریالیستی شدند.

اکنون نیز نه از تداوم جنگ خوشحال اند در این حدود ضد امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل هستند و نه از تداوم حکومت ولایت فقیه و در این حدود نیز ضد حکومت اسلامی هستند. مخالفت خلق ایران با جنگ بیشتر مخالفت نظری است و گرنه توده های مردم به گونه ای عملی در حال مبارزه با تجاوز آمریکا نیستند. و این تنها به دلیل هوایی بودن جنگ کنونی که طبعا نیروهای سپاه را درگیر می کند، و نیز عدم تمایل حکومت برای توده ای کردن جنگ - حتی در همین حدود کنونی اش - نبوده است، بلکه به دلیل نفرت و کینه شان از حکومت ولایت فقیه و خواست سرنگونی آن بوده است. آنها پیش از آغاز جنگ مورد سرکوب خونین حکومت اسلامی قرار گرفتند و بسیاری از فرزندان و جوانان پیشرو خود را قربانی شده دیدند و تا آمدند به خود بجنبند و ضربات حکومت مرتجع  را پاسخ دهند، امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران حمله کردند و با بمباران  زیر ساخت ها و کارخانه ها و همچنین خانه های مسکونی و کشتن مردم، شور و شوق مردم برای مبارزه و ضربه زدن به حکومت و تداوم مبارزات را خفه کردند. به این ترتیب بهترین «هدیه» را به حکومت ولایت فقیه دادند. حکومت مرتجع نیز به شکل دلخواه خود از این هدیه ی امپریالیستی استقبال کرد، نیروهای خویش را به خیابان ها سرازیر کرد و نیابتی هایش را نیز آورد و در کنار نیروهای خودش قرار داد تا هرچه بیشتر هراس در دل توده ها افکند و نیز بازداشت ها و زندان ها و کشتارهای خود را به اشکال گوناگون ادامه داد.  این سان خیزش و انقلاب توده ها دچار شرایط نامساعد شد و به بدترین وضعیت خود طی سال های اخیر افتاد.

و اما خلق های کشورهای دیگر باید گفت این امر در زمان احمدی نژاد نیز به وجود آمد و بسیاری از مردم و حتی پیشروان کشورها نیز فریب شعارهای ضد آمریکایی وی را خوردند و گمان کردند که احمدی نژاد واقعا یک «مبارز ضد امپریالیست» است. در حالی که حکومت ایران در بهترین حالت مرتجعین ضد آمریکایی آن هم به دلیل عدم اعتمادشان به آمریکا برای بقای حکومت شان هستند و گرنه حاضر بودند خاکسار امپریالیسم آمریکا باشند و چکمه هایش را هم بلیسند.  

اکنون نیز تا جایی که به حکومت اسلامی مربوط است این حکومت هیچ خصلت ضد امپریالیستی ای ندارد( زیرا به راحتی و با قراردادهای متوالی امتیازات زیادی به امپریالیسم روسیه و دولت رویزیونیستی مرتجع چین و امپریالیست های غربی داده است!)  و صرفا برای بقای وجود کثیف و متعفن اش می جنگد. با این حال برخی از مردم کشورهای زیر سلطه که دل خونی از امپریالیسم آمریکا و اسرائیل دارند از ضرباتی که در این جنگ به آمریکا و اسرائیل وارد می شود خوشحال می شوند. می توان به مرور توضیح داد و آنها را به وضعیت واقعی آگاه کرد، اما نمی توان مانع شادی شان از ضرباتی که به آمریکا و اسرائیل وارد می شود شد.

این خصلت متضاد اوضاع پیچیده ی کنونی است و تنها زمان و تفکیک نیروهای انقلابی و مترقی ضد امپریالیست و مرتجعان حاکم و استقلال و هویت مبارزه توده ها در ایران با امپریالیسم و حکومت و نیز تلاش در راه آگاه کردن خلق های کشورهای دیگر به وسیله ی احزاب انقلابی و مترقی از وضعیت واقعی مبارزه طبقاتی و ملی در ایران و در راستای درست است که می تواند این تضاد را حل کند و کلاف پیچیده را باز کند.

و اما اتحاد با این حکومت در این جنگ

معنای اتحاد از نظر حکومت ولایت فقیه این است که تمامی طبقات و احزاب و سازمان های آنها دست از هر نوع مبارزه ای با حکومت بردارند، از گذشته خود توبه کنند و به جرگه ی هواداران حکومت در آیند و از سیاست های حکومت تبعیت کنند. از نظر حکومت این تنها راه اتحاد با وی است. و این حتی در مورد احزاب و سازمان هایی که ممکن است فکر کنند که بله! این حکومت ارتجاعی است، اما به هر حال به طور عینی به امپریالیسم ضربه می زند و ما باید با آن متحد شویم!

چنین چیزی اساسا ممکن نیست و بلکه غیرممکن است. آنچه این حکومت از اتحاد طلب می کند پیوستن هر نیرویی به نیروهای پاسدار و بسیجی خود است. اگر گروهی و سازمانی و حزبی بخواهد با امپریالیسم مبارزه کند، نخستین نیرویی که از وی جلوگیری می کند این حکومت است. اگر این حزب بخواهد با امپریالیسم بجنگد، باید در چارچوب حکومت بجنگد و این به معنای پیوستن به نیروهای سپاه و بسیج و لباس شخصی ها و غیره است. در بهترین و عالی ترین حالت اگر حکومت این نیرو را بپذیرد و با آن عقد اتحاد بندد، آن نیرو را در خدمت مقاصد خویش به گونه ای به کار می گیرد تا تمامی آن را از بین ببرد. برای نمونه تمامی افراد آن را فدایی نیروهای سپاه  و بسیج می کند و  روی مین می فرستند و یا به گونه ای دیگر قربانی می کند.( کافی است نگاه کنیم که حکومت با بخشی از توابین و یا اعتراف کننده گان اختیاری که رو به وی آورده بودند چه کرده است!).

این حکومت مطلقا و به هیچ شکلی اجازه ی گشودن یک جبهه ی مستقل از سوی یک نیروی غیر خودی علیه امپریالیست ها را نمی دهد. حتی اجازه نمی دهد که شما در حاشیه به مردمی که خانه و کاشانه ی خود را از دست داده اند به طور مستقل یاری کنید! این را حتی در مورد زلزله و سیل و این گونه بلایای طبیعی نشان داده است. نگاه کنیم که با برخی از افراد ورزشکار که خواسته اند به طور مستقل به مردمی زلزله و یا سیل زده یاری کنند چه کرده است! تنها خودش و تنها خودش! و شما اگر می خواهید خدمت کنید باید برده ی وی باشید و منابع مالی خود را در اختیار وی قرار دهید و دخالتی هم نکنید و آنگاه این حضرات این منافع را صرف مقاصد و اهداف خود کنند.

ما با یک حکومت ارتجاعی معمولی روبرو نیستیم، ما با هیولایی ارتجاعی و در عین حال بی مقدار و حقیری روبروییم که به قدرت و ثروتی و یا «گنجی» که در باورش نمی گنجید دست یافته  است. این هیولا در عین حال می داند یا حس می کند که قابل دوام نیست و رفتنی است اما می خواهد به هر قیمتی بماند و این قدرت و ثروت را حفظ کند. این حکومت  از سایه ی خودش هم می ترسد و نزدیک به 50 سال است که در حال کشتار داخلی و در عین حال تصفیه ی درونی خویش است و چنانکه می بینیم اکنون و در گیرودار جنگ و آتش بس نیز این داستان ادامه دارد و جنگ حکومتیان و میان هسته ی سخت قدرت( باندهای قالیباف و وحیدی و جلیلی) شدت گرفته است.

 مساله ی سازش این حکومت با امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل

جنبه ی دیگر مساله این است که هر آن امکان دارد این حکومت به سازش با امپریالیسم برسد و به امپریالیست های غربی پناه برد و این با وجود باندها و جناح های خواهان روابط با امپریالیست های غربی و وابسته شدن به آنها، دور از ذهن نیست. در چنین صورتی پشتیبانی امپریالیست های غربی را در کشتارهای مبارزان و نیروهای مترقی بیش از آنچه تا کنون بوده خواهد داشت، همان گونه که در سال شصت و هفت امپریالیست های غربی و از جمله اروپایی ها زبان در کام کشیدند هنگامی هر روز هزاران زندانی را اعدام می کرد و در گورستان های بی نام و نشان به خاک می سپرد.

مساله احزاب و سازمان های طبقات انقلابی و مترقی

آنچه گفتیم سویی از قضیه یعنی سوی حکومت بود. سوی دیگر وضع خود احزاب و سازمان ها و گروه های سیاسی طبقات انقلابی و مترقی است.

حقیقت این است که این احزاب و گروه ها  بیشتر در خارج کشور و اگر نگوییم همه شان، اما بیشترشان به شدت ضعیف و پراکنده هستند. توانایی ایجاد جبهه ای میان خود در یک طبقه را ندارند. و حکومت در عین اینکه از همین گروه های ضعیف و پراکنده می ترسد، در عین حال به دلیل کوچک شمردن آنها( «مثلا شما دارای چه نیرویی هستید و چه پشتوانه ای در مردم دارید که من بیایم با شما متحد شوم!») حاضر به هیچ گونه اتحادی با آنها نیست( مگر همین «محور مقاومتی» ها – اگر حکومتی فرض شان نکنیم - که بروند و در خدمت پاسداران و بسیجی ها در آیند و احتمالا یا تبدیل به یک پاسدار و بسیجی و اطلاعاتی تمام عیار و یا گوشت دم توپ آنها شوند!). با اینحال به خوبی می داند اگر شرایط داخلی مساعد گردد اوضاع می تواند به ضرر وی تکامل یابد و این گروه ها به سرعت رشد کنند.

حال اینکه این گروه های پراکنده که نفوذی هم در میان طبقاتی که نماینده گی شان را دارند، ندارند بیایند و با حکومت اسلامی جبهه ی متحدی تشکیل دهند، واقعا باید گفت «دیگر چه شود»! در بهترین حالت پیش از مبارزه ناکار می گردند و در بدترین حالت گوشت دم توپ شان می شوند.

در کنار این ها روشن است که در شرایط حاضر و در صورت تجاوز امپریالیستی وضع به گونه ای نیست که بتوان به ساده گی یک جبهه ی عملی جنگ به وسیله ی نیروهای انقلابی علیه امپریالیسم گشود. این امر نیاز به برخی پیش زمینه ها مانند آزادی های سیاسی و امکان تبلیغ و ترویج گسترده به وسیله ی نیروهای انقلابی در میان توده ها دارد که حکومت، مگر در یک شرایط بسیار استثنایی، محال است که با آن موافقت کند.   

این ها شرایط واقعی و عینی وضع حکومت و نیروهای انقلابی و مترقی است. اتحاد با حکومت نه ممکن است و نه حکومت این را می خواهد و نه این که اگر بخواهد و بشود عاقبت خوشی برای انقلابیون و ترقی خواهان خواهد داشت. تنها در یک شرایط ویژه است که می توان از اتحاد مشروط سخن گفت و آن هم چنانکه در مقاله ی دیگر اشاره کرده ایم، پذیرش آزادی احزاب و بیان و مطبوعات و گردهمایی ها و نیز حفظ استقلال احزاب و گروه های طبقه ی کارگر و نیز امکان ایجاد جبهه ی مستقل علیه امپریالیسم به وسیله ی نیروهای انقلابی و غیره است. بدون چنین شرایطی صحبتی از کوچک ترین اتحادی نمی تواند در میان باشد.

آیا در این صورت ما به هر دو طرف مشت نمی زنیم؟

خیر چنین نیست! با عمده شدن مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی و به ویژه در صورت تجاوز زمینی که به خلق اجازه ی دخالت عملی در جنگ و نبردهای مسلحانه را می دهد، ما به طور عمده و بسیار بیشتر از آنچه با حکومت هیولایی مبارزه کنیم با امپریالیسم مبارزه می کنیم. این وزن مبارزه ی ضد امپریالیستی را نسبت به مبارزه با حکومت ارتجاعی حاکم بالا می برد بی آنکه از وزن مبارزه ی علیه حکومت بکاهد. بالا رفتن وزن مبارزه ی امپریالیستی، به معنای توجه ما به تضاد عمده و سمت عمده ی مشت خلق، و بنابراین اتخاذ سیاست دفاعی - و نه تهاجمی - در مقابل حکومت اسلامی و حملات وی به خلق و احزاب انقلابی و مترقی خواهد بود.

اتخاذ چنین سیاستی در مقابل حکومت، نشانگر جایگاه مشخص این رده ی دوم و اهمیت آن و شدت مبارزه در آن و شرایط خاصی است که نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر با آن درگیرند.

نگاهی به شرایط چین و روسیه  

حال اندکی به شرایط چین و یا روسیه توجه کنیم.

نظرات ویژه ی مائو در مورد سیاست و تاکتیک های حزب کمونیست در جنگ با امپریالیسم ژاپن، در زمانی به عنوان بحث روی میز طرح می شود که از عمر حزب کمونیست چین حدود 17 سال می گذشت( کسی ممکن است بگوید که «خوب از عمر احزاب طبقه ی کارگر ما که بیش از صد سال می گذرد»! قبول! اما وضع کنونی ما کجا و وضع حزب کمونیست چین در آن زمان کجا!) و در این هفده سال این حزب حتی با وجود شکست ها و ضربات خرد کننده ای( مثلا در سال 1927 و پس از لشکر کشی به شمال) که خورده بود اما به دلیل وجود جنبش کارگری - دهقانی قوی و رهبرانی مانند مائو و چوته و نیز هسته ی نخستین ارتش سرخ کارگری - دهقانی، توانست به مبارزات خود ادامه دهد. در زمان تجاوز ژاپن حزب کمونیست چین یک حزب بزرگ و قوی و آبدیده بود که رهبری سیاسی طبقه ی کارگر و دهقانان چین را در دست داشت. دارای مناطق آزاد شده سرخ بسیاری بود و ارتشی بزرگ از کارگران و دهقانان و توده های زحمتکش داشت که از کوران جنگ داخلی ده ساله گذشته بود. وضع این حزب و درجه ی پیروی توده های مردم از وی به حدی بود که افسران رده بالای گومیندان خواهان پایان دادن به جنگ با حزب کمونیست و ارتش سرخ و تشکیل «جبهه ی متحد ملی» با وی بودند. به دلیل مخالفت چیانکایشک با اتحاد با حزب کمونیست، در گومیندان به وسیله ی افسران ملی و میهن دوست  کودتا شد. آنها چیانکایشک را بازداشت کردند و وی تنها به یاری مائو آزاد شد. به این ترتیب گومیندان با حزب کمونیست تشکیل جبهه ی متحد داد و با ژاپن وارد جنگ شد.

سیاست مائو و رهبری حزب کمونیست چین در مقابل حزب گومیندان رده های گوناگونی داشت. از اتحاد با بخش هایی از بورژوازی ملی که در حزب بودند در جبهه ی متحد خلق، تا وضع دفاعی به خود گرفتن در مقابل نیروهایی از گومیندان که تابع چیانکاشک بودند و گاه به ارتش سرخ در همان زمان تجاوز ژاپن حمله می کردند. ته سیاست مائو در مساله ی دشمن عمده که در هنگام تجاوز ژاپن، امپریالیسم ژاپن و تمامی پیوستگان داخلی و خائنین بود، لبه ی تیز حمله را روی ژاپن گذاشتن بود. در چنین حالتی تضاد با مرتجعین گومیندان به چین به رده ی دوم رفت. ارتش سرخ به مواضع گومیندان حمله نمی کرد بلکه در مقابل حملات بخش هایی از آن به دفاع از خود دست می زد. همان گونه که در بالا اشاره کردیم در چین بخش هایی از گومیندان نماینده ی سرمایه داران ملی بودند و بخش هایی که رهبر اصلی شان چیانکایچک بود نیروهای وابسته به امپریالیسم آمریکا و اروپای غربی بودند که پس از شدت گرفتن تضاد آمریکا و اروپای غربی با ژاپن با این کشور وارد جنگ شدند و در چین عاملین شان به رهبری چیانکایشک با تجاوز ژاپن به مخالفت برخاستند. روشن است که مضمون و  شکل و درجه ی اتحاد با این ها با آن بخش هایی در گومیندان که نماینده ی  بورژوازی ملی بودند تفاوت داشت.( در این خصوص نگاه کنید به مائو، تاکتیک های مبارزه علیه امپریالیسم ژاپن، منتخب آثار، جلد یک)

چنان که دیده می شود بین شرایط ایران و چین خواه از نظر وضع و موقعیت حاکمان و خواه از نظر وضع طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های مردم و خواه وضع حزب کمونیست و تشکیلات سیاسی و نظامی اش و بالاخره از نظر وضع جنبش طبقه ی کارگر و کمونیستی در جهان  تفاوت های فاحشی وجود دارد.

روسیه

در مورد روسیه نیز وضع کماکان چنین بود. یعنی لنین و بلشویک ها از سال 1902 به این سو دارای حزبی قوی و منضبط بودند و علیرغم ضربات و شکست ها توانستند ادامه کاری خود را تثبیت کنند.

تاکتیک های لنین و مانورهای وی و سازش ها و اتحادهای وی با طبقات بورژوا و خرده بورژوا و یا نمایندگان سیاسی دهقانان بر مبنای قدرت و استواری چنین حزبی و نفوذ گسترده اش در توده ها بود.

حال اگر می خواهیم به یک سیاست مشخص در مورد شرایط خاص ایران دست بیابیم و در عین حال به راست روی و در عین حال چپ روی در نغلطیم باید تمامی این مجموعه شرایط را در نظر داشته باشیم.

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

 

Saturday, May 9, 2026

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(2)


مساله ی تبعیت

نخستین نکته ای که می توان در مورد آن صحبت کرد همان وضع تضادهایی است که به رده ی دوم می روند. صحبت این است که تبعیت این ها از تضاد عمده چه نقشی در رابطه میان خود آنها خواهد داشت؟ برای نمونه زمانی که مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی نقش عمده را بیابد رابطه بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی از یک سو و حکومت مرتجع ولایت فقیه چگونه خواهد بود؟

آیا تضاد میان آنها، گیریم برای مرحله ای، از بین خواهد رفت و یک وحدت بین آنها با یکی از طرفین تضاد عمده به وجود خواهد آمد و یا این تضاد با وجود موجودیت، کم اهمیت خواهد شد؟

برای پاسخ به این پرسش ها نیاز به روشن کردن معنای تبعیت است.

تبعیت به این معناست که مبارزه ی میان دیگر تضادها از تضاد عمده و چگونگی ماهیت آن و الزاماتی که به وجود می آورد پیروی می کنند و نه لزوما این که هر گاه تضادی عمده شود باید وجهی که یک سر تضاد غیرعمده شده ی کنونی است( در اینجا طبقه ی کارگر و خلق در تضاد میان خلق و حکومت ولایت فقیه) به یکی از دو جهت تضاد عمده بپیوندند و با آن متحد شود، بلکه به این معناست که رشد و گسترش این تضاد اخیر تابع رشد و گسترش تضاد عمده است.

می توان پرسید که اگر در سطح جهانی تضاد بین دو نیروی ارتجاعی امپریالیستی عمده شود( برای نمونه در جنگ جهانی اول و دوم که اگر نگوییم تمامی کشورهای درگیر، بلکه حداقل همان ها که درگیر بودند) آیا باید طبقه ی کارگر کشورهای امپریالیستی در آن کشورها به یکی از دو جهت بپیوندند و از یکی از دو جهت پیروی کنند؟

 می دانیم که در چنین دورانی در حالی که تضاد عمده تضادی ارتجاعی است سیاست کمونیست ها نه پشتیبانی و یا اتحاد با یکی از دو جهت بلکه جنگ علیه هر دو جهت و در پیش گرفتن سیاست شکست طلبی امپریالیسم و بورژوازی خودی و سر دادن شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است.  بر مبنای چنین سیاستی کمونیست های هر کشور باید درگیر مبارزه علیه امپریالیسم خودی و تبدیل جنگ ارتجاعی به جنگ داخلی انقلابی شوند. تجلی این مساله در کشور خودی به معنای عدم پشتیبانی از بورژوازی خودی و تبدیل جنگ وی برای غارتگری به جنگ برای سرنگونی خود وی است. این امر تمامی طبقاتی را که بورژوازی خودی زیر استثمار و ستم قرار داده است به همراه طبقاتی که مخالف جنگ امپریالیستی هستند و یا حداقل آن را در حال حاضر مفید به حال کشور نمی دانند( برای نمونه بخش هایی از بورژوازی لیبرال) می تواند به اتحاد تشویق کند و در صورت وجود تمامی شرایط لازم امر«اختلاف» بین طبقات داخلی به «اتحاد» علیه بورژوازی خودی تبدیل شود.

مساله ی اتحاد

در اینجا مساله ی دومی هم به میان می آید و آن خود مساله ی «اتحاد» است.

پرسش  این است که آیا اتحاد میان نیروهای طبقات گوناگون در هر شرایطی ممکن است؟

روشن است که پاسخ خیر است. 

«اتحاد» نخست به معنای حذف مبارزه نیست زیرا ما از تضادهایی صحبت می کنیم که از تضاد عمده تبعیت می کنند و نه از اتحاد مطلق. وحدت طبقه ی کارگر و یا حزب کمونیست با خودش نیز حاوی مبارزه ی درونی( وحدت- تضاد و مبارزه- وحدت) است، چه برسد به اتحادش با طبقات دیگر. پس اتحاد طبقه ی کارگر با هر طبقه ی دیگر مفروضی همراه مبارزه اش است، گیریم که گاه این و گاه دیگری جهت عمده گردند.

دوما اتحاد خودش درجه دارد و روشن است که مثلا آن درجه اتحادی که میان طبقه ی کارگر و توده های دهقانی و یا کشاورزان فقیر و به طور کلی خرده بورژوازی تهیدست می تواند وجود داشته باشد میان طبقه ی کارگر و کشاورزان مرفه و ثروتمند و خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند به وجود آید، و طبعا درجه ی آن کمتر است. و از این بیشتر این اتحاد میان طبقه ی کارگر و سرمایه داران مخالف جنگ( همان جنگ امپریالیستی را در نظر گیریم) در چنین شرایطی به درجه ی اتحاد میان طبقه ی کارگر و نیروهای خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند استحکام داشته باشد. و بالاخره می توان اتحاد با نیروهای ارتجاعی مخالف جنگ را به میان آورد. در چنین حالتی اتحاد به درجاتی می تواند وجود داشته باشد( بسته به شرایط واقعی و موقعیت آن لایه ها) و نیز می تواند به وجود نیاید و صرفا مبارزه با توجه به این که علیه دشمن عمده در آن شرایط یعنی علیه بورژوازی حاکم امپریالیسم است علیه آنها کاهش یابد و یا به گونه ای فرعی شود و در عین حال از هر اقدام مثبت آنها علیه بورژوازی امپریالیست حاکم پشتیبانی مشروط صورت گیرد. و بالاخره مبارزه می تواند بیشتر به صورت مطرود و منزوی و منفعل کردن آنها باشد.

در برخی مواقع نیز به آنجا می انجامد که صرفا باید از تضادها استفاده کرد و یا میان آنها مانور داد و نه اینکه لزوما اتحادی با یک نیروی ارتجاعی که در آن شرایط دشمن عمده ی طبقه ی کارگر نیست و یا بورژوازی امپریالیستی برقرار کرد آن هم به ویژه در جایی که این چنین بورژوایی خواهان نابودی اتحاد خلق و خودش یک پا دشمن باشد. اصل چنان که مائو فرموله کرد این است: مشت های خود را به هر سو پراکنده نکنید بلکه عمدتا متوجه یک جهت سازید. یا مشت های خود را به دو سو نپرانید بلکه عمدتا به یک سو متوجه کنید. این همان معنای تضاد عمده است که در شکل عملی خود طرح شده است.

حال به شرایط ایران بپردازیم.

شرایط امروز ایران

در حال حاضر مردم ما با وضعیت نامساعدی روبرو هستند. از یک سو در داخل یک حکومت هیولایی حدودا پنجاه سال بر آنها حاکم بوده است. این حکومت به معنای واقعی مستقل نیست،  یعنی نه  نماینده ی سرمایه داران ملی ایران است و نه اینکه ارتجاعی مستقل است، بلکه از یک سو طبقه ی حاکم طبقه ی سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور است( در شکل و هیئت سران نظامی پاسدار و تمامی آخوندهای صاحب موقعیت سیاسی و اقتصادی و یا فرهنگی در حکومت) که شکل ایدئولوژیک - فرهنگی مذهبی( حکومت ولایت فقیه و اسلامی) و تا حدود زیادی حقوقی و سیاسی قرون وسطایی دارد و از سوی دیگر بیشتر وابسته و یا متکی به امپریالیسم روسیه و نیز دولت مرتجع چین است و این دو کشور از یک سو با قراردادهای اقتصادی- سیاسی و امنیتی مردم را می چاپند و از سوی دیگر گاه و نه همیشه از حکومت در تضادهاشان با امپریالیسم آمریکا و دولت های امپریالیستی اروپای غربی پشتیبانی( و بیشتر پشتیبانی های حرفی و یا قطعنامه ای و از این گونه ها و نه عملی و نظامی)، و از آن به نفع موقعیت خویش در برابر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های اروپای غربی استفاده می کنند. این حکومت دشمن شماره  یک مردم کشور خودش است و از هر نظر اقتصادی و سیاسی و تمامی جهات فرهنگی( حقوقی، هنری، علمی و فلسفی و آداب و آیین ها و سنت ها و نیز محیط زیست) به طبقه ی کارگر و خلق کشور خویش ستم می کند.  این حکومت پیش از تجاوز امپریالیستی به ایران بیش از چهل هزار نفر را کشته، بسیاری را کور و ناقص و بازداشت و شکنجه و زندان کرده و مشغول کشتار هر روزه ی مبارزان است.

چند نکته درباره این بخش برای رفع برخی سوء تفاهم ها:

یک -  تکرار می کنیم که حکومت کنونی نماینده ی سرمایه داران ملی ایران نیست.  باندها و جناح های اصول گرا از راست و معتدل و حتی در دهه ی نخست انقلاب، جناحی که بعدا در دهه ی هفتاد نام «دوم خردادی» و «اصلاح طلب» به خود گرفت همه در حذف تمامی نماینده گان سیاسی سرمایه داران ملی از بنی صدر و بازرگان و سحابی و سامی و فروهر( که برخی از آنها مانند سامی و فروهر – و سحابی نیز به گونه ای - ترور شدند) و غیره و همچنین تاراندن احزاب و سازمان هاشان نقش داشتند.

دو - در عین حال این حکومت به هیچ تولید پایه ای مستقل ملی اجازه ی رشد و پویایی نداده است. اگر هم در جایی در عرصه ی اقتصادی تولیدی وجود داشته که به مدد نیروهای متخصص و مواد و تکنولوژی و صنایع داخلی پا گرفته این عمدتا در عرصه هایی بوده که می بایست از بقای حکومت سرمایه داران غارتگر ولایت فقیه دفاع کند و بنابراین بیشتر تولید سلاح هایی مانند پهپاد و موشک و سایت های اتمی بوده است. تازه این گونه تولیدات هم از مونتاژ بی نصیب نمانده است و در بخش های مهم آنها که نیاز به تکنولوژی پیچیده تری داشته است از ساخته های کشورهای امپریالیستی غربی ( آمریکا و آلمان و انگلستان و یا کشورهایی مانند چین و کره شمالی و غیره) استفاده شده است و بنابراین به آن تولید داخلی نمی توان گفت.

سه - در برخی از موارد نیز همواره امکانات داخلی برای رشد وجود داشته و این مختص این حکومت و افتخاری برای آن نیست که مثلا در برخی از عرصه های «علمی و صنعتی و نظامی و آموزشی و بهداشت و درمان» بتواند محصولاتی از آن خود بسازد و «استقلال»ی در برخی از این موارد داشته باشد. اگر حکومت استبداد سلطنتی گذشته هم می بود این گونه تولیدات را( تا جایی که به تولید سرمایه داران ملی که به هر حال همواره در حاشیه وجود دارند ربطی نداشته باشند) می توانست انجام دهد و در این زمینه ها و به طور محدود و بسته می توانست «استقلال بالایی» داشته باشد. از این رو همان قدر که با برخی تولیدات علمی و صنعتی و غیره می توان گفت که حکومت ارتجاعی شاه مثلا حکومتی مستقل بود می توان حکومتی مانند ولایت فقیه را نیز حکومت ارتجاعی مستقل به شمار آورد. ماهیت و اساس این  گونه وابستگی( یا کمپرادوریسم) وابستگی به تقسیم امپریالیستی کار در سطح جهانی، فروش نفت و فراورده های نفتی است که عموما 90 درصد صادرات ایران را تشکیل داده است.

چهار - در عین حال سرمایه گذاری در امور نظامی و ساختن موشک و پهپاد نیز به معنای مستقل شدن و روی پای خود ایستادن نیست. آن هم در حالی که این موشک ها و پهپادها صادرات اصلی حکومت ولایت فقیه و اگر آن را سیاست اقتصادی درستی پنداریم که این گونه نیست، در خدمت رشد تولید ملی و رفاه نسبی مردم نبوده و مفت و مجانی( البته در قبال خدمت به بقای حکومت اسلامی) به گروه هایی مانند حزب الله و دیگر نیابتی ها و یا بسیار ارزان به روسیه داده شده و می شود. در واقع هدف اصلی تمامی تولیداتی این چنین دفاع از بقای حکومت ولایت فقیه و نیز انتقال جنگ ها به خارج از ایران و همچنین اهداف جاه طلبانه ی برقراری «امپراطوری شیعه یا اسلامی» بوده است.

پنج - از سوی دیگر مردم ایران و در صدر آنها کارگران و کشاورزان و تهیدستان و حقوق بگیران فقیر نه تنها از این « پیشرفت های ملی» و «استقلال بالا» به هیچ وجه برخوردار نشده اند بلکه برعکس تحریم ها و دیگر تقابل هایی که از سوی امپریالیست ها با این حکومت مرتجع صورت گرفته و ضررهای آن برای حکومت این مرتجعان غارتگر، روی سر آنها خالی شده است. در واقع طبقه ی سرمایه دار بوروکراتیک - نظامی کمپرادور حاکم، تمامی ثروت کشور را برای خود و بقای خود و نیابتی هایش  خرج کرده است و توده های مردم را به بدترین شرایطی که تا حال ممکن بوده انداخته است.

تجاوز امپریالیستی به ایران

حال تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران را مرور می کنیم.

بر مبنای آنچه از مائو آمد می توان اشاره ی وی را برجسته کرد:

«هنگامی که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند.»

نکته ی مرکزی در این بخش مساله ی اتحاد طبقات گوناگون به استثنای مشتی از خائنین به ملت است. مائو می گوید این طبقات می توانند موقتا برای جنگ ملی علیه امپریالیسم متحد شوند.

روشن است که اولا منظور مائو بیشتر طبقه ی سرمایه داران ملی ست که تا حدودی حزب گومیندان نماینده ی آنهاست( زیرا در این حزب جناح های هوادار امپریالیست های آمریکایی نیز وجود داشت که خود چیانکایشک نماینده ی آنها بود) و دوما منظور مائو نفی مبارزه میان این طبقات متحد شده نیست، بلکه به این معناست که نسبت به دوری و نزدیکی طبقه ی کارگر به آنها و نسبت به شرایط به مشخص پیش آمده( در اینجا تجاوز ژاپن به چین و درجه و میزان رویارویی و مبارزه ی این طبقات با امپریالیسم ژاپن) مبارزه شدت و ضعف پیدا می کند.  

حقیقت اما در مورد حکومت ولایت فقیه این است که اولا خودش نماینده سرمایه دارانی مرتجع است؛ و دوما کم و بیش به امپریالیسم روسیه و چین وابستگی دارد، یعنی تضادش با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی از یک سو در چارچوب وابسته گی به بلوک امپریالیسم روسیه است و از سوی دیگر در چارچوب اهداف ارتجاعی خودش در منطقه و این میان تنها انگیزه ای که به طور مطلق غایب است، انگیزه ی ملی است؛ گرچه می دانیم این مرتجعین ریاکار سالوس صفت در دوران کنونی شعارهای مذهبی شان را به شعارهای ملی تغییر داده اند و های و هوی ملی گرایی شان گوش مردم را کر کرده است!

و سوما این حکومت چه امپریالیسم حمله کند و چه حمله نکند دشمن اصلی خود را تمامی طبقات داخلی می داند و به هیچ عنوان از کشتار آنان نمی کاهد و برعکس جنگ های این چنینی را فرصتی و غنیمتی برای کشتارهای بیشتر داخلی می بیند. چنانکه به گذشته نگاه کنیم می بینیم که از آغاز جنگ با عراق دست به کشتار داخلی زد و تمامی گروه های سیاسی مخالف را( حتی سران حزب توده که همواره قربان و صدقه اش می رفتند و شعار مشهورشان «سپاه پاسداران را به سلاح های سنگین مسلح کنید» بود!) در هم شکست و در پایان آن نیز بسیاری از زندانیان سیاسی حکم داده شده و زندان خود را طی کرده را اعدام کرد؛ و هم اکنون نیز و در این جنگ، از یک سو در حال بازداشت و زندان کردن و اعدام در همه جای ایران و به ویژه میان ملت های زیر ستم است و از سوی دیگر در حال شلیک موشک به گروه های کردی که در اقلیم عراق هستند و از آغاز جنگ های اخیر تا کنون اقدام عملی جدی ای هم علیه جمهوری اسلامی به عمل نیاورده اند.

به همراه اینها، این حکومت ذره ای دل اش برای کشور نمی سوزد. تمام ایران و محیط زیست آن را به گونه ای ویران کرده است.  به این ترتیب این حکومت عملا امکان هر گونه اتحادی و یا جبهه ی متحدی با خود را نفی کرده است. به این ترتیب در حالی که در چین بین حزب کمونیست و حزب گومیندان اتحاد و جبهه ی متحدی واقعیت یافت اما در ایران صحبت کردن از جبهه ی متحد با حکومت مرتجع ولایت فقیه سوژه ای برای «جوک» شدن است.

 در بهترین حالت اگر امکان اتحادی با این حکومت( و آن هم نه در جبهه ی متحد) موجود بود و آن هم بیشتر در صورت وجود جنبش سازمان یافته طبقه ی کارگر و رهبری آن و دیگر طبقات مردمی به وسیله ی یک حزب کمونیست قوی و دارای نفوذ توده ای، استفاده از تضادهای این حکومت و بلوک امپریالیسم روسیه با امپریالیست های غربی و مانور دادن میان آنها بود. در چنین صورتی می شد گفت که همان گونه که مائو در هنگامه ی جنگ جهانی و تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین، از تضادهای میان امپریالیست های آمریکا و غرب با امپریالیسم ژاپن( که در بلوک آلمان و ایتالیای فاشیستی بود) استفاده کرد می شد از چنین تضادهایی و با حفظ حد و مرزها و حد نگهدارانه استفاده کرد و یا از آنها برای مانور طبقه ی کارگر استفاده کرد.

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

 


 

 

 

 

 

 

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در«شبه چپ» ایران(4)

  نفی شورش ها و قیام ها و جنگ های انقلابی در زیر نام« براندازی ضربتی»، تکریم مطلق راه مبارزه مسالمت آمیز «آرام» و   «تدریجی» و اعلام «تر...