Sunday, September 13, 2026

به مناسبت چهارمین سالگرد خیزش زن، زندگی، آزادی

 On the occasion of the fourth anniversary of the "Woman, Life, Freedom" uprising


در چهارمین سالگشت خیزش ژینا( ژن، ژیان، ئازادی) هستیم. خیزشی که در عمل و در مبارزات خیابانی اش دیرپا نبود اما خواه در دستاوردهای عملی و خواه در رسوخ به زندگی تمامی طبقات خلق ایران و دگرگون کردن بسیاری از نگرش های فرهنگی و اخلاقی و رفتار و آداب و سنن کهنه و شایسته دور انداختن ادامه یافته و ادامه دارد.

آغاز

خیزش «زن، زندگی، آزادی» با کشته شدن یک دختر جوان کرد به دست اوباش گشت ارشادی آغاز شد. 

مهسا امینی

مهسا( ژینا)امینی دختر محجوب جوان کردی بود که با  هزاران شور و شوق و امید به همراه خانواده، پدر و مادر و برادر جوان اش برای سفری و گشت و گذاری به تهران پایتخت آمده بود تا دیدنی های این شهر را تماشا کند و ببیند هم میهنان وی چگونه زندگی و تفریح می کنند و اوقات می گذرانند.

اما این شور و شوق دیدار تهران و مردم اش دیری نپایید. وی به چنگال کفتاران گشت ارشاد افتاد و این ددمنشان که دختری دیدند و جوانی دیدند و کوردی دیدند که محجوبانه می گفت که حجاب اش درست است و از قانون گریزی نکرده است و با خانواده اش و برای گشت و گذار به تهران آمده و ممکن است برادرش وی را گم کند و...خواهان آزادی اش می شد، دیگر هیچ چیز جلودارشان نبود که بخواهند هر چه عقده دارند و توی سرشان زده اند، بر سر این دختر جوان خالی کنند. دختر جوانی که سیمایش و غرورش و محجوب بودن اش وی را نمونه ای از چهره ی دختران و زنان سر به آسمان سای ایران کرده بود.  

ضربات مرگباری بر سرش فرو آوردند. هر گونه رفتاری را با او جایز شمردند. او دختر بود و جوان بود و کورد بود و کردها کوردند و سنی اند و ایستاده و مقاوم و تسلیم ناشدنی بوده اند و...

 همین ها برای این کفتاران گناهانی نابخشودنی به شمار می رفت! 

حکومت مرگ

آنها مرگ را برای ژینا رقم زدند. ژینا همان روز( 25 شهریور 1401) بر اثر ضربات وارده به سرش دچار خون ریزی مغزی شد و در بیمارستان کسری تهران جان داد.

مردمی هم رنج و هم درد

روز مرگ اش در جلوی بیمارستان توده ها گرد آمده بودند. نگران حال و سرنوشت وی. پدر و مادرش اینک ناباورانه به از دست دادن عزیرشان که روزی پیش از وجودش و از سخن اش و از راه رفتن اش لذت می بردند می نگریستند. خلق با آنها همدرد و یگانه شد. درد و رنج آنها و سوگ شان درد و رنج و سوگ خلق ایران شد.

 چرا و آخر چرا؟ برای کمی پس بودن روسری؟ راستی شما از انسانیت بویی برده اید که چنین سرو بلندی را قطع می کنید؟!

ژینا این دختر کرد، دختر ایران شد. شورش همانجا نطفه اش بسته شد و آغاز گردید.

دختران و زنان سقزی و شعار«ژن ژیان ئازادی»

و روزی بعد در خاکستان سقز دختران و زنان شجاع و سرفراز سقزی و کرد در مقابل حکومت که به حجاب دختر جوان سرزمین شان ایراد گرفته بود و وی را به خاطر آن کشته بود، حجاب از سر گرفتند:

حال که تحمل کمی پس بودن روسری یک دختر را ندارید و او را می کشید ما همه حجاب بر می افکنیم و روزی نو را آغاز می کنیم. و شعار «ژن ژیان ئازادی» را سر دادند.

 این شعار که پیش از آن و در روژاوا داده شده بود و چکیده و تجلی ای از خواست های مردمان کرد سوریه بود، به فارسی برگردان شد و شعار «زن، زندگی، آزادی» در تهران و تمامی شهرها و روستاهای ایران و پس از آن در بسیاری کشورهای همسایه طنین افکند.

خیزشی بزرگ شکل گرفت. خیزشی که چندین ماه به درازا کشید. در این خیزش بزرگ آنچه ژینا تجلی آن بود یا می توانست باشد یعنی دختر بودن اش، کرد بودن اش و از مذهبی دیگر بودن اش همچون گلی یک باره شکفته شد. دختران و زنان همه به پشتیبانی زنان کرد برخاستند و حجاب از سر فرو افکندند، مردان به پشتیبانی از آنها برخاستند. جوانان در خیابان ها به پایکوبی و رقص پرداختند و هم آرام آرام و هم به سرعت راه و رسم و آداب نوینی برپا کردند.

خواست های خیزش

 دختران و زنان حق دارند آن گونه که می خواهند بپوشند! آنها باید حقوق برابر با مردان داشته باشند. رقص و شادی باید آزاد باشد! خلق های در بند ایران کورد و بلوچ و ترک و عرب و ترکمن و فارس همه باید حقوق برابر داشته باشند! همه ی ادیان و مذاهب باید آزاد باشند و همچنین ‌بی‌دینان؛ و هیچ دین و مذهبی نباید برتری ای بر دیگر مذاهب داشته باشد! باید تمامی آداب و سنن کهنه ای که دست و پاگیر است و حکومت خواهان حفظ آنهاست به گور سپرده شوند! تمامی طبقات خلق حق دارند آزاد باشند و آزادی های سیاسی و اجتماعی به رسمیت شناخته شوند. تمامی خلق حق دارند کاری شایسته داشته و از زندگی شایسته برخوردار باشند و نباید از صبح تا شب اسیر جمع و جور کردن نان باشند! هیچ فردی نباید گرسنه سر به بالین بگذارد و نباید زندگی به کام تلخ شود.

«برای» آیینه ی دردها و خواست های خیزش

این ها و بسیاری خواست های دیگر همه آشکار و پنهان از جانب توده های مردم و در خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» طرح شد و در ترانه ی « برای» که جوانی - شروین حاجی پور -  آن را بر مبنای یادداشت های مردم در شبکه های اجتماعی سروده بود تجلی پیدا کرد. برای نخستین بار پس از انقلاب 57 ترانه ای توانست آیینه نمای جنبشی مبارزه جویانه و انقلابی گردد. همه «برای» و وصف حال خود را می خواندند.

مضامین چندگانه در خیزش «زن، زندگی، آزادی»

تمامی طبقات خلقی و دختران و زنان وجوانان پیشاپیش شان برای این خواست ها وارد کارزار بزرگ مبارزه با حکومت کهنه پرست و غارتگر گرگ منش شدند. فریادها به آسمان رسید.

دختران و زنان علیه حجاب و برای آزادی پوشش و لغو قوانین مذهبی ضد زن و پدرسالارانه و مرد سالارانه و به طور کلی زن ستیز حکومت و کسب حقوق برابر با مردان و دیگر خواست هاشان( زنان از هادیان اصلی و رهبران خیزش بودند و پیش از این خیزش هیچ گاه خود را چنان رها و آزاد و در سایه مردان نبودن حس نکرده بودند که در طی این جنبش حس کردند)، خلق های کورد و بلوچ علیه ستم بر زنان و ملیت ها و مذاهب ایران، دانشجویان و جوانان و دانش آموزان خواهان آزادی و جویای کار و آموزش و تحصیل شایسته و هنرمندان و به ویژه هنرمندان سینما خواهان آزادی فرهنگی- هنری همه با هم به اعتراض برخاستند. ورزشکاران پیشرو به پشتیبانی مردم برخاستند، وکلا اعتراض کردند، پزشکان به خیابان آمدند و کسبه و بازاریان نیز پس از مدتی به جنبش پیوستند و در کنار این همه کارگران و کشاورزان زحمتکشان شهری و روستایی، خود و یا فرزندان جوان شان برای مبارزه با تورم و گرانی و وضع فقرزده زندگی خویش شرکت کردند. همه برای آنچه خود می خواستند و آنچه در کنار دیگران و با دیگران و مشترک و همگانی می خواستند و «زن زندگی آزادی» بیان فشرده ی آن گشته بود به پا خاستند. به این ترتیب خیزشی با مضامینی دموکراتیک - انقلابی چندگانه و با شرکت تمامی طبقات خلق ایران و تمامی بخش های جامعه علیه استبدادمذهبی، اختناق سیاسی، ریاکاری مذهبی، دزدی و چاپیدن و غارتگری و جنایات حکومت شکل گرفت و حکومت را به مبارزه و چالش گرفت.

شعارها

 مهم ترین شعارهای خیزش مرگ بر خامنه ای، مرگ بر دیکتاتور، جمهوری اسلامی نمی خوایم نمی خوایم، سنندج زاهدان چشم و چراغ ایران، زن زندگی آزادی، نه روسری نه توسری آزادی و برابری، توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر/دختر ندارد، می کشم می کشم آنکه خواهرم/ برادرم کشت و شعارهایی در همبستگی خلق های زیر ستم ایران از آذربایجان و کردستان تا بلوچستان: کرد و بلوچ برادرند تشته ی خون رهبرند،  آذربایجان بیدار است پشتیبان کردستان است. تبریز، سنندج، زاهدان، اتحاد اتحاد و از کردستان تا زاهدان جانم فدای ایران و سنندج، زاهدان، تهران، خونین تمام ایران و...

از تدافعی به تهاجمی- زدی ضربتی ضربتی نوش کن!

خیزش ژینا در ادامه ی شورش های پیشین توده های گرد آمده در خیابان ها و راهپیمایان را از حالت تدافعی به حالت تهاجمی در آورد. جوانان مبارز، دختران و پسران این بار دیگر نه می ترسیدند و نه جا خالی می کردند. اگر مزدور حکومت می زد، می خورد. چند جوان یا نوجوان بر سرش می ریختند و حسابی مشت و مال اش می دادند. و این خوب بود. تکامل بود. هر چند هنوز نه کافی! (در خیزش دی ماه 1404این شکل درگیری گسترده تر از خیزش «زن زندگی آزادی» گردید و پس از کشتار دی ماه  به یقین با تکامل انقلاب، توده ها به این نکته بیش از پیش پی می برند که این حکومت را تنها با زور سلاح خلق می توان برانداخت.)

حکومت کشتار و شکنجه و تجاوز

حکومت نیز پس از اینکه از شوک وارد شده گذر کرد و به خود آمد تفنگ ها را در دست گرفت و کشتار را آغاز کرد. و نه تنها کشتار بلکه شلیک به چشم ها و شلیک ساچمه به سر یا بدن. و دختر و پسر و جوان و پیر و کارگر و وکیل و پزشک را کشت. حکومت به دختران و زنان و جوانان و مردمان کارگر و زحمتکش در خیابان ها حمله کرد، گروه های حزب اللهی و لباس شخصی را به دانشگاه فرستاد تا دانشجویان را سرکوب کنند، زندانیان را گروگان گرفت، نیروهایش را با تانک و توپ برای سرکوب روانه شهرهای کردستان کرد و دست به کشتار زد، در بلوچستان «جمعه ی خونین و سیاه» به پا کرد و بیش از یک صد نفر از مردم بلوچ کشت که خود موجب تداوم خیزش در این سرزمین برای بیش از یک سال گردید، و در نهایت و پس از سرکوب خیزش، با گازهای شیمیایی به دانش آموزان دختر و پسر یورش آورد تا آنها را به گفته ی رهبر گور به گورشده شان خامنه ای« تنبیه» کند.

 بنا به اعلام خود حکومت 600 نفر در این خیزش به وسیله ی حکومت کشته شدند و پس از آن نیز چندین جوان کارگر اعدام گردیدند. رقم بازداشتی ها به گفته ی خود حکومتیان نزدیک به صد هزار نفر بود که اکثرشان جوانان دختر و پسر بودند. حکومت شنیع ترین شکنجه ها را در مورد این جوانان اعمال کرد؛ از شکنجه های وحشتناک تا تجاوز به دختران و پسران جوان. حکومتی که ادعای «مومنیت» و «مذهب» و «دین» داشت با انجام پلید ترین و کریه ترین شکنجه ها روی بدترین حکومت های تاریخ ایران و جهان را سفید کرد! بخشی از بازداشت شده گان پس از آزادی و در نتیجه داروهایی که به خوردشان دادند و یا شکنجه های هولناک و تجاوز توان ادامه ی زندگی را از دست دادند و خودکشی کردند. باید به آنها دلداری داده می شد و کراهت و پلیدی یک حکومت ریاکار و دزد و غارتگر و جنایتکار را برایشان بیش از پیش روشن می گردید. با این همه، کشتار و شکنجه و اعدام نتوانست موجب گردد مردم دیگر به خیابان نیایند. خیزش دیگر و این بار در سال 1404 پایه های حکومت را دوباره لرزاند.

قهرمانان جوان خیزش

خیزش ژینا جانباختگانی از دختر و پسر جوان داشت که نماد تمامی جانباختگان شدند. نیکا و سارینا و حدیث و دیگران از جمله ی آنها بودند. دختران جوانی که بیباک و شجاع بودند و رهبری می کردند مبارزات را و در پیشاپیش بودند و شعار می دادند و تشویق به پیشروی و ایستاده گی می کردند و همواره بودند.

مزدوران سلطنت طلب

و اما خیزش ژینا حریصان سلطنت طلب مرتجع این مزدوران ایرانی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسراییل را پیرامون خود دید. آنها گرد آمدند. نقشه چیدند و راه تخریب در خیزش را در پیش گرفتند. به گروهی گرویدند و سپس از آن کناره گرفتند و گفتند ما «قطاری در حرکت هستیم و هر کس می خواهد سوار قطار سلطنت طلبی شود» و شعار «مرد، میهن، آبادی» را علم کردند و همچون شغال ها درون خزیدند تا زمانی و فرصتی دیگر بهره گیرند. تاثیر آنها و رسانه هایشان به ویژه تلویزیون اینترناشنال در آن زمان در خیزش و راه اش چندان نبود و آنها تنها به تخریب دست می زدند. مبارزات دی ماه 1404 زمانی بود که آنها تا حدودی موفق شدند در جنبش بخشی از خلق نافذ گردند و کجراهی را در جنبش گسترش دهند.

 آوای جهانی

خیزش ژینا به سرعت و به ویژه به دلیل شرکت دختران وزنان در آن و جنبه ی ضد مذهبی و ضد سنتی ای که داشت در بیشتر کشورهای جهان طنین انداخت و همراه خود جنبشی هم در بیرون از مرزها به پا کرد. دختران و زنان به نشانه ی اعتراض دسته ای از موی خود بریدند و خواننده گان ترانه سرودند و یا ترانه های داخلی در ستایش مبارزان خیزش و خواست هایش را که در آن دوران بسیار شده بود بازخوانی کردند. خیزش توانست پشتیبانی جریان های دموکراتیک زنان و کارگران و نیروهای سیاسی چپ و دموکرات و لیبرال را جلب کند.

در این دوران مهاجران ایران به پشتیبانی از خیزش داخلی بارها به خیابان ها آمدند وصدای دختران وزنان و جوانان و خلق ایران را به گوش جهانیان رساندند و اگر از مزدوران حکومت می دیدند آنچنان که شایسته شان بودند شعار علیه شان می دادند و به کتک می گرفتندشان. این مزدوران از آن زمان تا کنون کمتر توانسته اند خود را جمع کنند و آن نقشی را اجرا کنند که در دوران پیش از خیزش ژینا در کشورهای اروپایی و آمریکایی داشتند.

دستاوردهای خیزش

خیزش با این که شکست خورد اما نه تنها در سطح و به وسیله ی دختران و زنان ادامه یافت و بسیاری از آنها حجاب از سر برگرفتند و پوشش خود را تغییر دادند و عملا آن چه می خواستند را به حکومت تحمیل کردند( و حکومت کهنه پرست متعفن با اینکه خواسته تا کنون نتوانسته آنها را به عقب برگرداند) و نیز به استادیوم های ورزشی رفتند و موتورسواری را کم کم آغاز کردند، بلکه به ویژه در عمق و در روابط میان پدران با فرزندان دختر، براداران با خواهران و مردان با همسران شان تغییر ایجاد کرد. خیزش ژینا یک انقلاب فرهنگی دموکراتیک ایجاد کرد که لبه ی تیز حمله ی آن متوجه بسیاری از آیین ها و آداب و عادات و سنن مذهبی و کهنه بود. خیزش همچنین توانست اتحاد ژرف تری میان خلق های ساکن ایران ایجاد کند و کرد و ترک و فارس و بلوچ و عرب و ترکمن را به هم نزدیک تر کند.

خصلت اساسی خیزش

خیزش ژینا یک خیزش دموکراتیک - انقلابی بود. لحظه ای از انقلاب دموکراتیک نوین ایران و جلوه ای و بروزی از آن در مرحله ای از تکامل اش که در عین حال به طور بخشی و خاص خصلت ضد استبدادی و دموکراتیک انقلاب را بازتاب می داد.

در خیزش خواست های اساسی زنان، جوانان، دانشجویان، ملیت های زیرستم، مذاهب زیرستم، کارگران و کشاورزان، وکلا و پزشکان، کسبه و بازاریان، هنرمندان و ورزشکاران و خلاصه خواست های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی تمامی طبقات خلق به نسبت های متفاوت بازتاب یافت.

با این حال باید پذیرفت که وجوه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی وجوه غالب در این جنبش بودند. به ویژه خیزش ژینا در وجه فرهنگی خود بود که توانست تغییرات چشمگیری در جامعه رقم زند. مهم ترین این وجه بازنگری توده ها در شیوه ی زندگی خویش و آیین و سنن زندگی شان و به ویژه نفی تسلط مذهب و دیدگاه های مذهبی و دینی بر آنها( برای نمونه آیین خاک سپاری و سوگواری) بود. در چهلم جانباختگان دی ماه 1404جهشی از شکل های کلیشه ای مذهبی سوگواری به گونه ی نوینی از سوگواری آزاد و باز خانواده ها صورت گرفت که می توان آن را ادامه ی همان دگرگونی های فرهنگی خیزش ژینا دانست.

 ضعف و کمبود اساسی خیزش

بی تردید مهم ترین ضعف و کمبود خیزش نبود احزاب و سازمان های سیاسی طبقات و حتی سازمان های اجتماعی – فرهنگی همچون سازمان های زنان و دانشجویان و یا اقتصادی و صنفی مانند سندیکاها و شوراهای کارگری در راس خیزش انقلابی بود. هیچ حزب و سازمان و گروهی رهبری خیزش را نداشت و هیچ طبقه ای و گروهی مشخص در راس جنبش نبود. خیزش از این که خود به خودی است رنج برد و نتوانست سیاست های خود را منطبق با شرایط تنظیم کند و سازماندهی لازم را برای رسیدن به اهداف خود ایجاد کند.

یکی از علل مهم این امر استبداد مذهبی حاکم بوده است که تمامی احزاب و سازمان های سیاسی از کارگری تا بورژوایی( احزاب ملی) را ممنوع اعلام کرده و رهبران آنها را یا کشته و یا زندان کرده و یا خانه نشین و مهاجر کشورهای دیگر. علت مهم و اساسی دیگر پراکنده گی نیروهای انقلابی و دموکرات و سردرگم بودن بسیاری از آنهاست. جدا از این باید از جریان های مخالف وجود رهبری انقلابی و پیشرو در انقلاب حرف زد.

 و بالاخره تا آنجا که به طبقه ی کارگر و چپ ربط پیدا می کند وجود جریان های رویزیونیستی( از حزب توده و اکثریت گرفته تا جریان های خروشچفیست) و ترتسکیستی( از حزب کمونیست کارگری گرفته تا احزاب کمونیسم کارگری حکمتیستی) مانع جدی اتحاد مبارزان و پیشروان طبقه ی کارگر و ایجاد حزب انقلابی ای که شایسته این طبقه باشد گردیده است. این گروه ها برای انقلاب نیستند بلکه برای آب یخ ریختن روی آتش انقلاب و ایجاد انحراف در راه آن هستند.   

تحلیل ماهیت خیزش ژینا و نبرد طبقات بر سر آن

 یکی از مهم ترین مسائل در مورد جنبش ها، خیزش ها و شورش ها، قیام ها و جنگ های انقلابی تحلیل و ارزیابی ماهیت آنها و تعیین موقعیت و جایگاه آنها در جامعه و تکامل آن است. اینجا تمامی اندیشگران( ایدئولوگ ها) طبقات، خواه طبقات خلقی و خواه ضد خلقی وارد شده و نوع تحلیل و برداشت از ماهیت جنبش و ارزیابی ضعف ها و کمبودها و نقاط قوت آن و نیز رهنمودهای خود را بیان می کنند. طبعا نمایندگان سیاسی هر طبقه ی منطبق با منافع طبقاتی خویش رویدادها را ارزیابی می کند و از این رو مبارزه ی میان برداشت ها و تحلیل و رهنمودها و برنامه ها و سیاست ها بین طبقات در می گیرد.

خیزش ژینا نیز نه تنها یکی از مهم ترین و تاریخی ترین خیزش های پس از انقلاب 57 در ایران بود بلکه به سبب ویژگی ها و گستره ای که داشت از زمره ی جنبش هایی بود که بیشترین ارزیابی و تحلیل از خود را ایجاد کرد.

دو تحلیل انحرافی

در اینجا ما به دو برداشت که شاید مهم ترین برداشت ها باشد اشاره می کنیم .

یک - « انقلاب زنانه». بخشی از اندیشگران طبقات خرده بورژوا و بورژوا( و از جمله رویزیونیست ها و ترتسکیست ها در شبه چپ)خیزش ژینا را یک «انقلاب زنانه» خواندند. این در حالی بود که خواست های زنان در حالی که بخش مهمی از خواست های جنبش بود اما تنها یکی از خواست ها بود. خیزش خواست های بسیاری داشت که حداقل دو تای آنها رفع ستم بر ملیت های ساکن ایران( جنبش خلق های ایران به ویژه کردستان و بلوچستان) و رفع ستم مذهبی( کردستان و بلوچستان و ترکمن صحرا به ویژه در دوره ی خیزش ژینا بلوچستان) اهمیتی نزدیک به جایگاه جنبش زنان داشتند و چنانکه دیدیم بلوچستان یک سال مبارزه را پیرامون همین خواست رفع ستم ملی و مذهبی ادامه داد. در عین حال چنانکه اشاره کردیم تمامی طبقات خلق و گروه های اجتماعی با خواست های خود( در مورد طبقه ی کارگر نه مستقلا و همچون یک طبقه بلکه به همراه دیگر طبقات مردمی) در جنبش شرکت داشتند. این دیدگاه به مرور رنگ باخت.

دو- ستایش مبارزات خودبه خودی افقی به جای عمودی. باز هم بخشی از اندیشگران خرده بورژوا و بورژوا سینه چاک دادند که انقلاب با رهبری انقلابی جواب نداده و عاقبت به خیر نشده و رهبران سوار مردم شده اند و حال خیزش ژینا عکس این فرایند است. بی رهبری است و این خوب است. افقی است و این خوب است. و خلاصه به ستایش خیزش خود به خودی و بی رهبری و افقی پرداختند. شکست این خیزش و نیز نقش کثیف سلطنت طلبان در خیزش دی ماه باید اذهان اینان را متوجه کرده باشد که فقدان رهبری تحمل نخواهد شد. اگر رهبری انقلابی نباشد رهبری ارتجاعی جای آن را خواهد گرفت.

ما گمان نمی کنیم که این دیدگاه اکنون هواخواه چندانی( جز در میان رویزیونیست ها و ترتسکیست های شبه چپ در میان طبقه ی کارگر) و نیز برخی از تحلیل گران خرده بورژوا داشته باشد.

مبارزات دی ماه 1404

مبارزات «زن، زندگی، آزادی» به گونه ای مقطعی شکست خورد اما همان خواست ها و این بار با عمده شدن وجوه سیاسی- اقتصادی در خیزش دی ماه 1404 خود را نشان داد. حکومت این بار از ترس فراگیر شدن انقلاب کشتاری هولناک تر نسبت به خیزش ها و جنبش ها وشورش های پیشین کرد. خلق بار دیگر شکست خورد اما آنچه دیده شده و می شود این است که دوباره برخواهد خاست. تمامی آن عوامل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ... که موجب جنبش ها و خیزش ها و شورش های و مبارزات سه دهه ی اخیر شده است همه کماکان و بسیار بدتر از گذشته وجود دارد. حکومت مستبد و فاشیست تفنگ به دست مقابل مردم است. با این تفصیل این که توده ها بر خواهند خاست در وضعیت کنونی خود و حکومتی که بر آنها ستم می کند نهفته است.

امپریالیسم و انقلاب دموکراتیک ایران

خیزش «زن زندگی آزادی» امپریالیست ها و به ویژه امپریالیسم آمریکا را شش دونگ تر از پیش کرد: شاخک های امپریالیسم حساس است و بوی انقلاب را حس می کند: با این حکومت تکامل این خیزش ها به یک انقلاب همگانی گریز ناپذیر است. باید حکومت را رام کرد و مجبورش کرد که سیاست های نوینی اصلاحی در پیش گیرد و نیز با گسیل سرمایه ها وضع را آرام کرد.

 جدا از سازمان دادن و راه انداختن دارودسته ی سلطنت طلبان در خارج و تلاش برای از رده خارج کردن و حذف جنبش دموکراتیک- مترقی مستقل ایرانیان خارج از کشور، امپریالیسم آمریکا برنامه ای گسترده برای دخالت در امور ایران تدوین کرد. بخشی از این برنامه پیش از خیزش دی ماه و در جنگ دوازده روزه ( 23خرداد تا 3 تیر 1404) بیشتر به وسیله ی اسرائیل و برای پیشگیری از برنامه ی هسته ای به اجرا در آمد اما به تخریب سایت های هسته ای که آمریکا نیز در پایان جنگ در آن مشارکت کرد محدود نماند و در همان دوازده روز تعدادی از دانشمندان هسته ای و بخشی از رهبران نظامی و سیاسی را نیز درو کردند. در عین حال این جنگ مقدمه ای و آزمایشی شد برای جنگ گسترده تر بعدی که قرار بود آمریکا نیز به گونه ای گسترده تر در آن وارد گردد.

مبارزات دی ماه و قرار گرفتن ایران در آستان انقلاب از یک سو و وضع بی سروسامان داخلی حکومت از سوی دیگر و نیز نفوذ جاسوسان اسرائیلی و آمریکایی و ... در ارکان رهبری حکومت، جنگ دوم را پیش انداخت. پس از کشتار دی ماه و افزون شدن نفرت توده ها از حکومت، امپریالیسم آمریکا فرصت را مناسب دید و به همراه دولت صهیونیستی اسرائیل حملات همه جانبه ای را به حکومت و مراکز نظامی، سایت های اتمی و نیز سران نظامی و سیاسی حکومت آغاز کردند.

نتایج این جنگ که با پیام ترامپ به مردم که «کمک در راه  است»آغاز شد روشن است. حکومت اختناق را بیشتر کرد. نیروهایش را به خیابان فرستاده و آنها را قرق کرد. اعدام های جوانان را به کشتارهایی که کرده بود افزود. انقلاب به حاشیه رانده شد.

 بخش هایی از  مردمی که برای تغییر به  امپریالیسم نقاب بر چهره امید بسته بودند به زودی دریافتند که دل ترامپ و نتانیاهو برای آنها نمی سوزد و آنها صرفا به دنبال منافع خود هستند:

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من و روز از نو روزی از نو.

وضع اکنون چنین است:

امپریالیسم آمریکا به بخشی از اهداف اش رسیده و به ویژه حداقل تا کنون انقلاب را به پس رانده، اما نتوانسته تمامی اهداف خود را و از جمله سربه راه کردن بخشی از حکومتیان را تحقق بخشد و در نتیجه شرایط خواه در ایران و از جهت انقلاب و خواه در بیرون و از جهت نقش حکومت اسلامی در منطقه باب طبع اش نیست. به احتمال فراوان ترامپ و حزب جمهوریخواه پس از انتخابات نوامبر دنباله ی مداخلات و تجاوز خود به ایران را از سر خواهند گرفت و اینکه جنگ بار دیگر سر بگیرد کم نیست.

حکومت ولایت فقیه ضربات سخت و هولناکی خورده و به هیچ وجه نتوانسته در آن حد و  اندازه ای که خورده نه به اسرائیل و نه به آمریکا ضربه بزند. محاصره ی دریایی و تحریم های تازه و شدیدتر موجب شده که نتواند نفت بفروشد و یا آن اندازه که می خواهد و نیاز دارد بفروشد. و نیز این گونه که مرعشی گفته دولت چین( مشتری عمده ی نفت ایران) برای سفر قالیباف به پکن سه شرط «باز کردن تنگه هرمز، عدم اخذ عوارض، حل و فصل اختلافات با آمریکا» را قرار داده که این هم قوز بالا قوز است و این همه موجب شده که تضادهای درون حکومت و بر سر مصالحه و یا تداوم جنگ نیز شدت گیرد. نتایج اوضاع حکومت و سیاست های آن در داخل، گرانی بی سروسامان دلار و تورم و گرانی و فقر و فلاکت روزافزون توده ها از یک سو و لشکرکشی حکومت به خیابان ها برای سرکوب جنبش های تازه از سوی دیگر بوده است.

توده ها از نظر اقتصادی بسته به جایگاه طبقاتی شان در فشارهای کم یا زیاد هستند. تورم و گرانی اکثریت آنها را که کارگران و زحمتکشان و حقوق بگیران جزء شهری و روستایی هستند در فقر شدیدتر از پیش قرار داده و بوی اعتراض و اعتصاب و جنبش از هر سو می آید.

دیر یا زود آنچه حس می شود به مرحله ی عینیت و آشکار و عملی شدن می رسد و اعتراضات شکلی همگانی گرفته و در راستای جنبش ها وخیزش های پیشین قرار خواهد گرفت. ایران برای دگرگونی خویش انقلاب می خواهد و طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های زحمتکش و ستمدیده ی ایران آن را تحقق خواهند بخشید.

گرامی باد یاد و خاطره ی جانباختگان خیزش «زن، زندگی، آزادی»

مرگ بر حکومت ولایت فقیه

زنده باد انقلاب

برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق ایران به رهبری طبقه ی کارگر

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

بیست و دوم شهریور 1405

  

  

 

 

 

 

 

 

Saturday, September 12, 2026

شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (3)


 

مساله ی زوال دولت - پنهان شدن اتفاق پشت انگلس

اتفاق در ادامه ی سخنان خود درباره ی نظریه مارکسیستی در مورد دولت می نویسد:

«انگلس دوران «مالکیت دولتی» را به دلیل کوتاهی طول عمر «دولت پس از انقلاب»، مختصر و کوتاه می‌پنداشت، اما در صحنه‌ی عمل، انقلابیون بلشویک این دعاوی انگلس را غیرعملی پنداشتند و چاره‌ی کار را در تطویل عمر دولت دیدند و به جای رد آرای انگلس، خیلی محترمانه تفسیر متفاوتی از آن عرضه کردند.»( اتفاق - پیشین، تاکید از ماست)

پیش از آنکه ببینیم که آیا انقلابیون بلشویک و در صدرشان لنین «تفسیر متفاوتی» از آرای انگلس ارائه داده اند و به این طریق آن را عملا رد کرده اند، نخست ببینیم انگلس چه گفته است و آیا آنچه گفته است می تواند به ما اجازه ی این برداشت را می دهد که «طول عمر» دولت پس از انقلاب را «کوتاه» ارزیابی کنیم؟

این هم سخنان انگلس درباره ی زوال دولت:

« پرولتاريا قدرت حاکمه دولتى را به دست مي گيرد و مقدم بر همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در مي آورد. ولى وى با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه ی تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت به عنوان دولت را نيز نابود می سازد. براى جامعه‌اى که تا کنون وجود داشته و اکنون نيز وجود دارد، جامعه‌اى که در مجراى تضادهاى طبقاتى سير می کند، دولت يعنى سازمان طبقه استثمار کننده از آن جهت لازم آمد که شرايط خارجى اين طبقه را در رشته توليد حفاظت نمايد، به عبارت ديگر از آن جهت لازم آمد که به ويژه طبقه استثمار شونده را قهرا در آنچنان شرايطى نگهدارد که شيوه موجود توليد براى سرکوب اين طبقه ايجاب می کند (بردگى، سرواژ، کار مزدى). دولت نماينده ی رسمى تمام جامعه و مظهر تمرکز جامعه در يک کورپوراسيون مرئى بود، ولى تا جايى چنين جنبه‌اى را داشت که دولت طبقه‌اى بود که در عصر خود يکتا نماينده ی همه ی جامعه به شمار می رفت؛ در عهد باستان دولت برده‌داران يا افراد آزاد کشور، در قرون وسطى - دولت اشراف فئودال و در عصر ما - دولت بورژوازى. و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه مي گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد. از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى می ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود. نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده ی تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب مي رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد. دولت «ملغى» نمي شود، بلکه زوال می يابد. بر اساس همين هم بايد جمله مربوط به «دولت آزاد خلقى» را که زمانى از لحاظ تبليغاتى حق حيات داشت ولى در ماهيت امر فاقد پايه علمى بود، ارزيابى کرد. مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد. (آنتى دورينگ - واژگون ساختن دانش بوسيله آقاى اوژن دورينگ، برگردان آرش پیشاهنگ، ویراست ناصرشکوهی، 1382 بخش سوسیالیسم ص 352-351، همچنین نگاه کنید به دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 523- 522، متن بالا از روی ترجمه ی هرمزان دولت و انقلاب است).

نکاتی در این سخنان وجود دارد که اجازه ی برداشتی را که اتفاق کرده اند نمی دهد. این نکات کدام اند؟

یک- «... ولى وى( پرولتاریا) با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت بعنوان دولت را نيز نابود مي سازد.»

از بین رفتن «تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی»که هزاران سال است وجود داشته اند در «زمانی کوتاه» و احتمالا آنچنان که مد نظر اتفاق است، و به همین دلیل هم انقلابیون بلشویک را به این دلیل که شرایط زوال دولت را فراهم نکرده اند، خارج شده از نظر انگلس می داند، غیرممکن است.

دو: «و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه می گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد.»

دولت در نظام سوسیالیستی نماینده ی همه جامعه نیست بلکه نماینده ی پرولتاریا و در بهترین حالت اگر پرولتاریا اکثریت باشد( در نظام های سرمایه داری تکامل یافته ی امپریالیستی) نماینده ی اکثریت جامعه است. این در عین حال با توجه ویژه پرولتاریا به کشاورزان( به ویژه تهیدست) و خرده بورژوازی که باید از مالکیت خصوصی به مالکیت جمعی و سپس به مالکیت اجتماعی هدایت شوند همگون است. سخن کوتاه دولت تا زمانی که واقعا نماینده ی همه ی جامعه گردد نمی تواند زوال یابد! و این فرایندی «کوتاه» نیست.

سه: «از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى مي ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود.»

چنین امری یعنی باقی نماندن هیچ طبقه ی اجتماعی که سرکوب اش لازم باشد در زمانی کوتاه ممکن و مقدور نیست. باید توجه داشت که دولت پرولتاریا با دشمنان استثمارگر داخلی طرف نیست بلکه با دشمنان استثمارگر خارجی نیز طرف است.

چهار- «نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب می رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد.»

برای این که دخالت قدرت دولتی در شئون مختلف مناسبات اجتماعی یکی پس از دیگر زائد شده و به به خودی خود به خواب رود و جای حکومت بر افراد را اداره ی امور اشیاء و رهبری جریان تولید بگیرد فراشدی کوتاه جواب گو نیست.

پنج- «مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد.»

«امروز و فردا» در این عبارت تقریبا به همان معنای «عمر کوتاه» است. اگر دولت نباید «ملغی» شود بلکه باید «زوال» یابد آنگاه روشن است که عمر آن نمی تواند چندان کوتاه باشد.

[گویا اتکای شهرام اتفاق به همین مساله است. یعنی وی پشت آنارشیست ها پنهان می شود و همان «الغا» را که آنها درخواست می کردند با کمی پس و پیش کردن به جای «زوال» جا می زند. در بند بعدی می بینیم که این برداشت دور از واقع نیست.]

باید توجه کرد که کتاب آنتی دورینگ پس از تجربه کمون پاریس نوشته شد. و در همین کتاب بخش مربوط به «قهر» نیز وجود دارد که در آن اشتباه کمون در مورد عدم استفاده ی کافی از قهر مورد نقد قرار گیرد. قهر نیز برای چیره شدن بر مقاومت استثمارگران است و روشن است که مقاومت استثمارگران در زمانی کوتاه پایان نمی یابد.

مساله ی زوال دولت - نسخه پیچی اتفاق بر مبنای نظرات آنارشیست ها و سوسیال دموکرات ها( رویزیونیست ها)

«پژوهشگر» ما( در ادامه درباره ی«پژوهشگر» صحبت خواهیم کرد) ما که گویا باید بی طرف باشد چنین ادامه می دهد:

«در ۱۹۱۷، در آستانه‌ی شکل‌گیری نخستین دولت سوسیالیستی در روسیه، سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها به اعتراض برخاستند و تصریح کردند که بر اساس آموزه‌های انگلس دولت باید زوال یابد.»

انگلس و نه مارکس و انگلس! یعنی مساله ی «زوال دولت» صرفا آموزش انگلس بود و مارکس با نظر انگلس موافق نبود! خوب اگر مارکس هم نظر انگلس دانسته شود آن گاه تکلیف «چهارتعریف» چه می شود؟ یک جوری باید «چهار تعریف» ردیف شود!( پایین تر به این مساله برمی گردیم).

و اما نگاه کنیم که در این عبارات چگونه مسائل کلاشانه درهم و مخدوش می شوند!

سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها نگفتند که بر اساس آموزه های انگلس دولت پرولتاریا باید «زوال» یابد. سوسیال دموکرات ها رفرمیست و دولت پرست های بورژوازی درون طبقه ی کارگر بودند و منظورشان از «زوال دولت»، زوال تدریجی دولت بورژوایی از طریق اصلاحات تدریجی( رفرمیسم) بود و نه زوال دولت پرولتاریا. لنین در همان دولت و انقلاب می گوید که سوسیال دموکرات ها «زوال دولت» انگلس را با نقد «الغای» آن که آنارشیست ها خواهان اش بودند درهم می کردند و از این دو به نقد «الغای دولت» چسبیده بودند و آن را دلیلی برای این که مارکس و انگلس مخالف «الغای» دولت( در قاموس سوسیال دموکرات ها یعنی در واقع مخالف انقلاب پرولتری برای خرد کردن دولت بورژوایی) بودند می دانستند.

 از سوی دیگر ضد دولت بودن آنارشیست ها به این معنا بود که آنها نیازی به دولت دیکتاتوری پرولتاریا پس از پیروزی انقلاب نمی دیدند و در نتیجه نه از «زوال دولت» بلکه از «الغای» سریع آن - یعنی نفی برپایی هر گونه دولتی پس از پیروزی انقلاب - حرف می زدند.

و این هم سخنان لنین در مورد تحریف سوسیال دموکرات های اپورتونیست پس از بازگو کردن نظرات انگلس در مورد زوال دولت که ما در بالا آوردیم:

«به جرأت مي توان گفت از اين مبحث انگلس که مشحون از انديشه‌هاى گرانبهاست تنها چيزى که در احزاب کنونى سوسيال دمکرات عايد انديشه‌هاى سوسياليستى شده است اين است که دولت طبق نظر مارکس، «زوال مي يابد» و حال آنکه طبق تعليمات آنارشيستى دولت «ملغى مي شود». زدن سر و ته مارکسيسم به اين نحو، معنايش تنزل آن به مرحله اپورتونيسم است، زيرا با چنين «تفسيرى» تنها چيزى که باقى مي ماند تصور مبهمى است درباره تغيير تدريجى آرام و هموار، درباره فقدان جهش و طوفان، درباره فقدان انقلاب.( یعنی تفسیر سوسیال دمکرات ها از زوال دولت زوال دولت بورژوازی است و نه زوال دولت پرولتاریا پس از انقلاب پرولتری که آنها به آن باوری نداشتند - دامان). «زوال» دولت بنا بر مفهوم متداول و شايع و يا، اگر چنين اصطلاحى جايز باشد، بنا بر مفهوم توده‌اى آن، بدون شک اگر نفى انقلاب نباشد سايه افکندن بر روى آن است. و حال آنکه، چنين «تفسيرى» ناهنجارترين تحريف مارکسيسم و آنهم تحريفى است که تنها به حال بورژوازى سودمند است و از نظر تئوريک مبتنى بر فراموشى مهمترين نکات و ملاحظاتى است که حتى در همان نتيجه‌گيري هاى «کلى» انگلس نيز که ما فوقا آنرا نقل کرديم، خاطرنشان گرديده است.»( دولت و انقلاب پیشین، 524- 523)

و اما در مورد نظر مارکس در مورد زوال:

گفتیم که اتفاق در عبارات مورد اشاره از انگلس سخن می گوید و مارکس را به دست فراموشی می سپارد. گویی تنها انگلس در مورد زوال حرف زده است و مارکس چیزی نگفته است. شاید یکی از دلایل این امر این باشد که در دوران بین الملل دوم و میان اپورتونیست ها این سخن رایج شده بود که مارکس «دولت مدار» است و انگلس ضد دولت. پس شاید بد نباشد که مساله ی «زوال» را صرفا به اتکاء انگلس و تازه آن گونه که تحریف اش یعنی درهم کردن اش با مساله ی «الغا»ی آنارشیستی می کردند، طرح کنند. لنین در بخشی از دولت و انقلاب به همین مساله اشاره می کند و می نویسد:

«اگر نامه مورخ ٥ ماه مه سال ١٨٧٥ مارکس به براکه و نامه مورخ ٢٨ مارس ١٨٧٥ انگلس به ببل را که فوقا بررسى شد به طور سطحى با يکديگر مقايسه کنيم ممکن است چنين به نظر آيد که مارکس بسى بيش از انگلس «دولتى» است و فرق ميان نظريات اين دو نويسنده درباره ی دولت بسيار زياد است.

انگلس به ببل پيشنهاد مي کند که ياوه‌سرايى درباره دولت تماما به دور انداخته شود و کلمه دولت به کلى از برنامه حذف گردد و کلمه «سازمان اشتراکى» جايگزين آن شود؛ انگلس حتى اظهار مي دارد که کمون ديگر دولت به معناى اخص اين کلمه نبود. و حال آنکه مارکس حتى از «دولتمدارى آينده جامعه کمونيستى»( همان که اتفاق به عنوان یکی از چهارتعریف می آورد!) سخن می راند، يعنى مثل اين است که لزوم دولت را حتى در دوران کمونيسم نيز تصديق دارد.( جناب اتفاق! لنین شما را هم مد نظر دارد!؟)

ولى چنين نظرى از بيخ و بن نادرست است. بررسى نزديک تر نشان مي دهد که نظر مارکس و انگلس درباره دولت و زوال آن کاملا با يکديگر وفق ميدهد و عبارت فوق‌الذکر مارکس به همين دولتمدارى زوال‌يابنده مربوط است.

بديهى است که در مورد تعيين لحظه ی «زوال» آينده دولت سخنى هم نمي تواند در ميان باشد، به ويژه که اين زوال جريانى است مسلما طولانى( جناب اتفاق توجه می فرمایید!؟ این زمانی است که هنوز طبقه ی کارگر به رهبری بلشویک ها قدرت سیاسی را نگرفته بودند). فرق ظاهرى ميان گفته مارکس و انگلس ناشى از فرق بين مباحثى‌ است که آنها براى خود انتخاب مي کردند و نيز ناشى از فرق بين مقاصدى است که آنها دنبال می نمودند. انگلس اين مقصود را دنبال مي کرد که تمام پوچى خرافات شايعه درباره دولت را (که تا درجه زيادى مورد قبول لاسال هم بود) به طرزى آشکار و نمايان و با خطوطى برجسته به ببل نشان دهد. مارکس فقط ضمن مطلب به اين موضوع اشاره می کند و به مبحث ديگرى توجه دارد که تکامل جامعه کمونيستى است.»( همانجا، ص 547- 546، تاکیدها از لنین است).

چنانکه دیده می شود لنین بر مبنای نوشته های انگلس و مارکس این زوال را جریانی طولانی ارزیابی می کند و نه «کوتاه». نه پس از سرنگونی تزار و دولت اش و برقراری حکومت سوسیالیستی بلکه پیش از آن!

اتفاق ادامه می دهد:

«اما لنین به عنوان نخستین تجدیدنظرطلب...»

 تجدید نظر طلب(رویزیونیست)در میان مارکسیست ها به معنای تجدیدنظر طلب در اصول مارکسیستی و تبدیل آنها به دیدگاه های بورژوایی است و نه تکامل انقلابی این اصول و مواضع با توجه به شرایط و زمان و مکان. اگر منظور اتفاق نه درهم کردن فرصت طلبی و رویزیونیسم با تکامل یک اندیشه، بلکه تکوین یک اندیشه( درست یا نادرست) است باید این را از رویزیونیسم جدا می کرد. اما وی چنین نمی کند و با حقه بازی و شارلاتانیسم واژه ای و بیانی را جایگزین راستی و درستی« پژوهشگر»می کند!

« ...در سنت فکری مارکسیسم، ضمن تمجید از دانش انگلس، تأکید کرد که درک سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها از زوال دولت یا الغای آن اشتباه است»

بگذار از اتفاق بپرسیم که آیا از نظر لنین درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها از «زوال دولت»( که نظر سوسیال دمکرات ها و در مورد دولت بورژوایی بود و نه در مورد دولت پرولتری) و مساله ی «الغای» آن( که نظر آنارشیست ها بود) اشتباه است یا نظر انگلس در مورد «زوال دولت»؟ به بیانی دیگر آیا لنین علیه دو دسته ی نخست است یا علیه انگلس؟

در مورد سوسیال دمکرات ها باید گفت که آنها در مورد انقلاب و برقراری دولت پرولتری حتی فکر هم نمی کردند چه برسد به این که «زوال» آن را پیش بکشند. آنها با تحریف سخن انگلس، آن را در مورد دولت بورژوایی می دانستند یعنی از نظر آنها این دولت بورژوازی است که نه با انقلاب پرولتری بلکه خود به خود و در نتیجه ی اصلاحات تدریجی ای که مشتی مجادله ی سوسیال دمکرات ها با دیگر احزاب و گروه ها در پارلمان می تواند موجب آن گردد «زوال» می یابد!

اگر منظور درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست هاست پس چرا گفته شده است «ضمن تمجید از دانش انگلس»؟ چنین عبارتی این گونه ذهن را به اشتباه می اندازد که گویا لنین «ضمن تمجید از دانش انگلس» نظر او را در مورد زوال دولت «اشتباه»ارزیابی می کند.

اما اگر منظور نادرست بودن برداشت سوسیال دموکرات ها و همچنین نظریه ی آنارشیست هاست چرا نظر هر دو به طور مشخص و نظر لنین آن گونه که وی بازگو می کند شرح داده نمی شود؟

به نظر ما اتفاق از طرح درست مساله و آن گونه که بوده طفره می رود و حقه بازانه مسائل را درهم می کند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد.

 آنچه لنین می گوید این است که سوسیال دموکرات ها یعنی تجدیدنظرطلبان( رویزیونیست های آن روزگار) به جای اینکه سخنان انگلس در مورد «زوال دولت» و نیز نقد وی بر آنارشیست ها در مورد«الغای یکی دو روزه ی دولت» را هر کدام به جای خود بیاورند، نقد «الغای دولت» آنارشیست ها به وسیله ی انگلس را مطلق کرده و در نتیجه تئوری «زوال دولت» انگلس را که در مورد دولت پرولتری است حذف می کنند. این نظر لنین در مورد برداشت سوسیال دموکرات ها درست است. آنها اشتباهی عامدانه می کردند.

در مورد آنارشیست ها نیز نظر لنین همان نظر مارکس و انگلس است. یعنی مخالف الغای دولت پرولتری در ظرف یک امروز و فردا است.

 اما اینجا اتفاق به شیوه ی ماست مالی کردن، دو مساله را یعنی دو دیدگاه با هم درهم می کند تا روشن نشود که صحبت بر سر چیست و لنین چه چیزی را «اشتباه» می داند. شکل بیان به گونه ای است که انگار لنین «ضمن ستایش دانش انگلس»، نظر وی را در مورد زوال دولت( و الغای دولت) هر دو نادرست می داند. در حالی که لنین پس از بیان آنچه انگلس می گوید به دفاع از آن بر می  خیزد و آن را بازشکافی می کند و تحریفات سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.( نگاه کنید به ادامه ی همان سخنان لنین در صفحه 523 کتاب پیش گفته که در چهار پاره سخنان انگلس را به روشن ترین شکل و نیز تحریف سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.)

سپس اتفاق چنین می نویسد:

 «و پس از انقلاب، ابتدا باید دولت طبقه‌ی کارگر متولد شود و قوام پیدا کند و سپس به‌تدریج زوال یابد.»

این درست همان گونه شرح مساله است که مارکس و انگلس ارائه کرده اند. و اینجا روشن می شود که منطور اتفاق این است که لنین نظر انگلس را اشتباه می داند.

«هرچند که علی‌رغم تأکید لنین بر زوال دولت تازه استقراریافته در روسیه، نه تنها دولت شوروی تا پایان درگذشت لنین در سال ۱۹۲۴ زوال نیافت،»

 به راستی که اتفاق خیلی کم حوصله تشریف دارند. ایشان مایل اند طی همان سال نخست و یا چند طی چند سال بعدی بساط دولت جمع می شد. حضرات سده ها دولت را تحمل کرده اند حال که به طبقه ی کارگر می رسد می گویند سریع منحل اش کن!

«بلکه رفته‌رفته به بزرگ‌ترین دولت و نظام دیوان‌سالاری در تاریخ بشر مبدل شد و تا زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم در ۱۹۹۱، هیچ سخنی از زوال دولت نیز مطرح نبود.»

 اینجا جدا از این که اتفاق دو مساله ی دولت در زمانی که شوروی سوسیالیستی بود( تا زمان درگذشت استالین) و دولت در زمانی که بر شوروی رویزیونیست های خروشچفی حاکم شدند را درهم و یک کاسه می کند می توان به نکات زیر اشاره کرد.

 رو به زوال نهادن دولت پرولتاریا بلافاصله پس از نیل به پیروزی عملا امکان ناپذیر بوده است. نه تنها در همان اوان پیروزی انقلاب اکتبر 14 کشور امپریالیستی به این کشور حمله کردند بلکه حکومت طبقه ی کارگر در تمامی دوران لنین و استالین در شرایط تهدید نظامی خارجی و نیز توطئه های داخلی از سوی ضدانقلاب به ویژه ترتسکی و دیگر گروه های نزدیک به وی قرار داشت.

در جنگ جهانی دوم نیز دیدیم که آلمان هیتلری با وجود این که در سال 1339پیمان عدم تجاوز با شوروی استالینی امضا کرده بود در 1941به این کشور حمله کرد و امپریالیست های غربی هم نشستند و نگاه کردند. اگر شوروی سوسیالیستی ارتش سرخ را نداشت اندکی پس از انقلاب اکتبر چیزی از حکومت پرولتاریا باقی نمانده بود که بخواهد رو به «زوال» گذارد!

تازه آنچه گفته شد صرفا از جنبه ی سیاسی و عمدتا در مورد ضد انقلاب پیشین و سرنگون شده است. مسائل طبقات و به ویژه طبقات میانی چنان که لنین در همان سال های نخست و در کتاب بیماری چپ( کودکی) روی در کمونیسم و بسیاری نوشته های دیگر این دوره اعلام کرد و استالین نیز در کتاب درباره ی مسائل اقتصاد سوسیالیستی در شوروی سوسیالیستی( 1951) آن را پی گرفت و مائو در رساله ی درباره ی حل صحیحی تضادهای درون خلقتحلیلی درچیده از آن ارائه داده در انقلاب فرهنگی آن را پی گرفت، یک فراشد طولانی است و در یک زمان کوتاه حل نخواهد شد.

 از این رو این تصور که دولت در دیکتاتوری پرولتاریا و بلافاصله پس از پیروزی رو به زوال می گذارد دیدگاه درستی نبوده و نیست. این دولت از زمانی می تواند رو به زوال گذارد که به ویژه در کشورهای تعیین کننده در نظام امپریالیستی حکومت سوسیالیستی روی کار آمده باشد و این کشورها را هیچ قدرتی نتواند تهدید کند و مبارزه ی طبقاتی داخلی با رهروان تازه ی راه سرمایه داری نیز با پیروزی طبقه ی کارگر پشت سر گذاشته شده باشد.

 از سوی دیگر باید به این نکته توجه داشت که جدا از وجود طبقات در جامعه ی سوسیالیستی وجود دو دستگاه اداری و نظامی و همچنین خود«حزب کمونیست»( و منظور ما حزب کمونیست انقلابی است نه حزب رویزیونیست شده) با وجود اینکه در خدمت خلق هستند و شاغلین آنها حقوقی بالاتر از حقوق یک کارگر متخصص نمی گیرند، برای دولت پرولتاریا واقعا مخل طی کردن دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. رده های بالا و میانی این دستگاه ها پرورش دهنده ی بوروکراتیسم و در سوسیالیسم محل هایی مناسب برای رشد رهروان تازه ی راه سرمایه داری هستند و چنان که دیده ایم هم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی و هم در چین رویزیونیست ها سر از این دستگاه ها( به ویژه حزب کمونیست) در آوردند و پس از به قدرت رسیدن این دو دستگاه را تصاحب کردند و آنها را به دستگاه های دولتی بورژوایی تبدیل کردند.

 این تغییرات نشان می دهد که به نفع پرولتاریاست که بتواند به مدارجی از شرایط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای و کلا تولید و انقلاب دست یابد تا روند زوال دولت را سرعت بخشد اما تجارب گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نشان می دهد که این امر در یک یا حتی یک سلسله کشورها در شرایطی که هنوز قدرت های سرمایه داری امپریالیستی وجود دارند، شدنی نیست. 

هرمز دامان

نیمه دوم شهریور 1405

پیوست

جدول شهرام اتفاق در شرح «چهار تعریف» کذایی اش



در اهمیت مساله‌ی«ویژگی»(2)

 

بخش نخست این نوشته مدتی پیش در سایت قرار گرفت اما به دلیل مبارزات توده ای و جنگ و مسائل مربوط به آنها دنباله ی این نوشته آماده نشد. متن پاره ی کنونی پاره ی نخست بخش دوم این نوشته است.

 

در اهمیت مساله‌ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(2)

 

دو - رویزیونیست ها( پاره‌ی نخست)

همچنان که در بخش نخست گفتیم توجه ما نه تنها باید به خطوط وحدت اشیاء و پدیده ها با یکدیگر بلکه باید به ویژگی هایی باشد که انها را از هم متمایز و مجزا می کند و ماهیت و کیفیت خاص به آنها می بخشد. در آنجا دیدیم که دگماتیست ها تنها به خطوط مشترک می چسبند و به ویژگی های معینی که یک پدیده را از دیگر پدیده ها متمایز و جدا می کند توجهی ندارند. دگماتیسم شکلی از ذهنی گرایی و سطحی نگری و یک جانبه نگاه کردن به پدیده هاست و در جنبش طبقه ی کارگر کشورهای گوناگون و در میان احزاب و گروه هایی که ادعای مارکسیسم را دارند به شکل های معین و ویژه ای بروز می کند که عموما با یکدیگر متفاوت هستند.

دو شکل تغییر در اشیاء و پدیده ها

مساله ی دیگری که باید در نظر داشت این است که اشیاء و پدیده ها مدام در حال تغییر و تحول و تکامل هستند. این تغییرات دو گونه است. یا تغییرات ماهوی است و به این معناست که شیء یا پدیده در نتیجه ی مبارزه اضداد درون آن به پدیده ی دیگری تبدیل شده است که در این خصوص باید شیء یا پدیده تازه مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. و یا اینکه تغییراتی است در همان پدیده و نشان از مراحل تکامل پدیده دارد و ماهیت پدیده هنوز تغییر نکرده است.

ما نخست به تغییرات ماهوی و مسائلی که در بررسی های تئوریک و سیاسی پیش می آورد و مبارزاتی که بر سر تعیین این ماهیت و چگونگی تکامل تضادهای آن در می گیرد می پردازیم و سپس به مراحلی که یک پدیده ی معین از سر می گذراند توجه می کنیم.    

شکل نخست - تغییرات ماهوی

شکل نخست تغییرات، تحول و تکامل شی ء یا پدیده ی کهنه به پدیده ی نوین و تغییر تضاد اساسی و ماهیت آن است.

برای نمونه هنگامی که جامعه ی سرمایه داری به جای فئودالی برقرار می گردد باید تضاداساسی و ماهیت جامعه ی نو و چگونگی کارکرد آن شناخته شود. و یا هنگامی که جامعه ی سوسیالیستی به جای سرمایه داری می نشیند طبعا با جامعه ی تازه ای روبرو می شویم که نیاز دارد تضاد اساسی و ماهیت ویژه ی آن مورد بررسی قرار گیرد.

در مورد شناخت ماهیت جامعه- در اینجا سرمایه داری - بین اندیشگر‌های طبقات گوناگون اختلاف های شدیدی شکل می گیرد و هر اندیشگر بسته به طبقه ای که به آن تعلق دارد گونه ای تفسیر از این ماهیت و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن ارائه می دهد. در این جا یک مبارزه ی طبقاتی در چگونگی بازتاب ماهیت جامعه و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن و آینده ی آن به وجود می آید. نگاهی به تاریخ تحلیل و تفسیر نظام سرمایه داری چگونگی این بازتاب ها از سوی ایدئولوگ های طبقات درگیر را نشان می دهد.

مارکس در فرایند تحلیل و تفسیر تضادهای سرمایه داری از همان آغاز با دو نوع تحلیل بورژوایی روبرو بود. تحلیل اقتصادی عامیانه بورژوایی و تحلیل اقتصادی علمی بورژوایی. وی با هر دو این تحلیل‌ها و تفاسیر به مبارزه پرداخت. از یک سو اقتصاد عامیانه را که صرفا به نمودها و ظواهر توجه می کرد یعنی آن گونه که پدیده به انسان ها خود را می نمایاند به سخره گرفت و در عین حال توضیح داد که چرا ماهیت در این نمودها تبلور می یابد. از سوی دیگر اقتصاد علمی بورژوایی را که بارزترین نمایندگان آن آدام اسمیت و دیویدریکاردو بودند و متوجه بطن و ماهیت بودند، با نقد علمی تکامل داد و به اقتصاد سیاسی مارکسیستی - پرولتاریایی تبدیل کرد.

در این مبارزه در عین حال مبارزه بر سر چگونگی برقراری سوسیالیسم نیز وجود داشت و مارکس و انگلس می باید با سوسیالیسم تخیلی و مهم ترین نمایندگان آن سن سیمون و فوریه و آاوئن مبارزه می کردند. این دیدگاه ها از یک سو نشانگر برآمد ناکافی ساخت نظام تولیدی نوین سرمایه داری بوده و در دوره های نخستین رشد این نظام شکل گرفتند و از سوی دیگر نشانگر بازتاب تضادهای جامعه بورژوازی در میان طبقات خرده بورژوازی و بورژوازی بودند.   

جدا از این ها مارکس الزام داشت که با نماینده گان تفاسیر خرده بورژوایی از اقتصاد سرمایه داری و چگونگی برقراری اقتصاد و سیاست در سوسیالیسم که مهم ترین نمایندگان آن پرودن و باکونین بودند به مبارزه برخیزد.

و سپس مارکس می باید با برداشت های نادرست و تفاسیر تجدید نظرطلبانه از آنچه خودش و انگلس گفته بودند در احزاب کمونیست که آن زمان نام «سوسیال دموکرات» و یا «سوسیالیست» داشتند و برخی از آنها مانند لاسال به مبارزه برخیزد.

خصلت اساسی این نظرات ناتوانی در تحلیل علمی اقتصاد سیاسی سرمایه داری، محدود کردن مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا به حدود صنفی- سندیکایی و ندیدن نیاز به تشکیل حزب انقلابی طبقه ی کارگر، حذف نیاز به قهرانقلابی برای سرنگونی نظام سرمایه داری و نیز شکل دولت برای دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شکل نوین حکومت طبقه ی کارگر بود.

عوامل اصلی این نواقص و اشتباهات محدویت دیدگاه های اقتصاددانان بورژوا از جهت طبقاتی، ناکافی بودن رشد سرمایه داری و به همراه آن مبارزات طبقاتی طبقه ی کارگر در بروز سوسیالیسم تخیلی و وجود لایه های خرده بورژوازی در پیرامون طبقه ی کارگر در بروز انواع انحرافات و اشتباهات در مورد مسائل اساسی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و مبارزه ی طبقاتی بود.

 با ادامه ی این جریان ها در انقلاب روسیه که اکنون دیگر به شکل رویزیونیسم خود را نشان می داد، مبارزات مارکس و انگلس با دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به وسیله ی لنین واستالین به پیش برده شد.

چنانکه دیده می شود در تحلیل و تفسیر ماهیت یک نظام اقتصادی و چگونگی تکامل تضادهای آن و چگونگی انتقال به نظام بعدی مبارزات نظری با بسیاری جریان ها و در بسیاری مسائل به وجود می آید که هر نوع کوتاهی در مورد آنها می تواند موجب باخت و شکست در مبارزه برای برپایی نظام متکامل تر گردد. به ویژه اینکه جایگزینی نظام سوسیالیستی و کمونیستی که نظامی است که می خواهد مالکیت وسائل تولید در اشتراک جامعه قرار گیرد و طبقات و به همراه آن استثمار انسان از انسان از بین برود با جایگزینی نظامی که مالکیت وسائل تولیدی را از دست یک طبقه ی استثمارگر به دست طبقه ی دیگری می دهد، مبارزات نظری و عملی بسیار گسترده تر و ژرف تر و شدیدتری را نیازمند است.

هنگامی که سوسیالیسم در شوروی و سپس چین و یک سلسله از کشورهای دیگر برقرار شد تحلیل اقتصاد و سیاست و فرهنگ سوسیالیستی و قانومندی های آن در دستور روز قرار گرفت. برای تحلیل ماهیت گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم که نخستین مرحله ی برقرار سوسیالیسم است( مرحله ی دوم گذار از سوسیالیسم به کمونیسم است) و روابط تولیدی و نیز روساخت سیاسی و فرهنگی در حالی که می شد تا حدودی از ابزارهای تحلیل جامعه ی سرمایه داری استفاده کرد اما نیاز به ابزارها و مفاهیم و مقولات نویی بود که برای تحلیل این جامعه مناسب باشد و بتواند قانونمندی های آن را توضیح دهد و راه را برای تکامل مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر بگشاید.

 کتاب مائو با نام نقدی بر سیاست و اقتصاد شوروی( نوشته شده در سال 1958) در نقد کتابی از اقتصاددانان مارکسیست شوروی سوسیالیستی با نام اقتصاد شوروی است و یک تحلیل منظم و ژرف از مفاهیم و مقولات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و تجارب عملی سوسیالیسم در شوروی و چین به دست می دهد. مائو با بررسی دقیق کتاب مزبور و همچنین کتاب بسیار با اهمیت استالین به نام نقدی بر  مسائل اقتصادی سوسیالیسم در شوروی( نوامبر 1951) سیاست های سوسیالیستی در شوروی را به سه دسته ی درست و قابل اتکا، ناقص و دارای کمبود و در خور ارزیابی دوباره و اصلاح، و نادرست ارزیابی می کند و تحلیل اقتصاد سیاسی سوسیالیسم را که به وسیله ی لنین و استالین به پیش رانده شده بود تکامل می دهد و در عین حال پایه های انقلاب بزرگ فرهنگی- پرولتاریایی را می ریزد. نکته ی مهم در بررسی مائو همانا تحلیل کمبودها و نواقص و اشتباهات در راه دادن به رویزیونیست ها به رهبری خروشچف خائن برای اجرای کودتای کثیف پس از درگذشت استالین است.

وظیفه ی مائوئیست ها، تداوم این نقد در پرتو تجارب حزب کمونیست چین و مائوئیست ها و به ویژه کودتای ضد انقلابی رویزیونیست ها و رهروان سرمایه داری به رهبری تنگ سیائو پین و دلایل اساسی برقراری سرمایه داری دولتی- خصوصی در چین و درس آموزی از آن برای برقراری سوسیالیسم و ادامه ی انقلاب و مبارزه ی طبقاتی در دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم است.

خصلت اساسی رویزیونیسم در سوسیالیسم و درون حزب کمونیست تحریف چگونگی برقراری نظام نوین سوسیالیستی و همچون مرکز ثقل این تحریف، انتقال از نیاز به تداوم مبارزه ی طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا در تمامی عرصه های سیاسی و فرهنگی و تولیدی به نیاز به رشد نیروهای مولد و به ویژه«ابزار تولید» است. این امر در رویزیونیست های چینی به شکل تکامل یافته تری نسبت به رویزیونیست های خروشچفی درآمد و جدا از ایجاد قدرت یک سویه به نفع مدیران کارخانه ها و مراکز تولیدی شهری و روستایی برای بالابردن کیفی و کمی بارآوری و بهره وری کار از طریق ایجاد مقررات و قوانین و«نظم» و«انضباط» بورژوایی و شدت کار به شکل سیاست «درهای باز» به روی سرمایه های امپریالیستی غربی برای استثمار طبقه ی کارگر چین خود را نشان داد.

 در این خصوص می توان گفت که با توجه به تحولاتی که مبارزه ی طبقاتی در چین از سر گذرانده بود( تحولات پس از انقلاب فرهنگی) بدون شرط ورود سرمایه های امپریالیستی غربی و کمک بی دریغ امپریالیست ها به رویزیونیست های چینی برای استقراری قابل اطمینان، آنها نمی توانستند بقای خود را تامین کنند. رویزیونیست های چینی درهای کشور را به روی سرمایه های امپریالیستی باز کردند و سرمایه داران امپریالیست غربی که از این کودتا و چرخش به نفع بورژوازی در چین دست از پا نمی شناختند به یاری بوروکرات های حزب رویزیونیست شده ی چین آمدند.     

به مدد تحریف های فراوان در مورد ماهیت نظام سوسیالیستی و معنای آن و تضادهای آن، رویزیونیست های چینی«سرمایه داری با ویژگی های چینی» راکه تلفیقی از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی و همچنین تلفیقی از سرمایه گذاری داخلی و سرمایه گذاری خارجی به وسیله ی امپریالیست ها و استثمار کارگران و زحمتکشان چین است، به نام «سوسیالیسم با ویژگی های چینی» به طبقه ی کارگر و زحمتکشان چین قالب کردند و بخش هایی از «شبه چپ» های فرصت طلب که اسم «چین سرخ» و «چین کمونیست» و مائو می آمد جام کردند این «سوسیالیسم با ویژگی های چینی» را روی سرشان گذاشتند و حلوا حلوا کردند.

به این ترتیب گرچه در گذشته و در نظام های پیش از سرمایه داری به دلیل افت علم چندان مبارزه ای ایدئولوژیک بر سر ماهیت جوامع و تضادهای آن ها در نمی گرفت اما از نظام سرمایه داری به بعد و با توجه به رشد علوم اجتماعی به ویژه اقتصاد این مبارزات هم گسترده شد و هم ژرفا یافت.  

شکل دوم - تغییرات غیر ماهوی

 شکل دوم تغییر، تغییرات کمی در همان شیء و پدیده ی مورد تحقیق هستند که هنوز به مرحله نهایی و تحول پدیده به پدیده ی دیگر نرسیده است. در این صورت در حالی که ماهیت اصلی شی ء و پدیده و تضاد اساسی آن کماکان همان است که بود اما این تغییرات باید مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرد و چگونگی تاثیرات آنها بر شکل تغییر پدیده ارزیابی شود. روشن است که این امر در مورد پدیده های اجتماعی منجر به تغییر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی و نوین خواهد شد که در پی تغییر جامعه و گذر از جامعه ی کهنه به جامعه ی نو هستند.

در مورد اخیر می توانیم از نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری صحبت کنیم. سرمایه داری نخست با خصلت رقابت آزاد شناخته می شد و سپس در اواخر قرن نوزدهم و اوائل سده ی بیستم تغییرات کمی - کیفی کرد و وارد مرحله ی تازه ای شد که دیگر نمی توانست با خصلت رقابت آزاد توضیح داده شود و با خصلت «امپریالیسم» شناسایی می شد. ماهیت سرمایه داری بودن و تضاد اساسی آن تغییری نکرده اما برخی ویژگی های نوین در پدیده ظاهر شده بود که باید شناسایی می شد و شناسایی آنها تغییرات مهمی در تئوری و سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی پدید می آورد.

لنین در امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله ی سرمایه داری به همین تغییرات و تضادها توجه کرد و آنها را شرح داد و چگونگی تاثیر آنها را بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای کمونیستی بیان کرد.

شرح لنین از تضادهای مرحله ی امپریالیستی سرمایه داری و چگونگی تاثیر آنها بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی به هیچ وجه تغییری در اصول اساسی مارکسیسم در تحلیل سرمایه داری ایجاد نکرد و به نتیجه گیرهایی این چنین نرسید که:

 از این پس «صلح» و «آرامش» در اقتصاد و سیاست برقرار خواهد شد؛

دو طبقه ی اصلی جامعه طبقه ی کارگر و سرمایه داران که منافع متضاد دارند می توانند در یک فضای «آشتی طبقاتی» اختلافات خود را با یکدیگر حل کنند؛

طبقه ی کارگر صرفا از طریق انتخابات و«رقابت پارلمانی» می تواند قدرت سیاسی را به دست آورد؛

در مقابل کائوتسکی در تبیین مرحله ی تازه در سرمایه داری آن را «اولترا امپریالیسم» نامید و ضمن شرحی نادرست از تغییرات بروز کرده( مثلا این تحلیل که تکامل سرمایه داری به «اولترامپریالیسم» موجب می شود که تضاد بین امپریالیست کاهش یاید و صلح برقرار شود)آنها را بهانه ای برای نفی شدت گرفتن تضادها و نفی انقلاب قهری و ستایش دموکراسی بورژوایی و مبارزه ی قانونی در پارلمان ها کرد. کائوتسکیسم محصول چنین تفسیر رویزیونیستی ای از تغییرات بود که زیر نام «تجدیدنظر» به دلیل تغییرات پدید آمده در اقتصاد سرمایه داری و نیاز به «نوآوری» صورت می گرفت. تجدید نظر کائوتسکی نفی بنیان های اساسی نظریه‌ی مارکسیستی را هدف گرفته بود.(1)

در مقابل اندیشه ی اساسی لنین در مورد مرحله ی امپریالیسم چنین بود که رشد ناموزون کشورهای سرمایه داری موجب می شود برخی پیش و برخی عقب بیفتند. در میان آنها که عقب می افتند حلقه های ضعیف نظام امپریالیستی شکل می گیرد و در نتیجه امکان انقلاب در این کشورها و برقراری سوسیالیسم ممکن و مقدور می گردد.

چنین نتیجه ای بر خلاف نظر مارکس و انگلس بود که در دوره ی سرمایه داری رقابت آزاد می زیستند و مبنای سیاست و تاکتیک هاشان آن مرحله بود و در نتیجه این تئوری را تدوین کردند که انقلاب پرولتری در یک سلسله کشورهای بسیار پیشرفته ی سرمایه داری رخ خواهد داد و به برقراری نظام سوسیالیستی منجر خواهد شد. چنانکه دیده ایم در آن دوران به واقع این کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری اروپایی( گرچه نه لزوما پیشرفته ترین آنها که انگلستان بود) بودند که مرکز انقلاب های سوسیالیستی به شمار می آمدند؛ مانند آلمان و فرانسه. و نیز همچنان که دیدیم کمون پاریس نخستین حکومت طبقه ی کارگردر فرانسه پدید آمد.

 هرمز دامان

نیمه ی نخست شهریور 1405

یادداشت ها

1-   «تئورى کذايى "اولترا-امپرياليسم" نيز که ساخته کائوتسکى است داراى همين جنبه ارتجاعى است. استدلال سال ١٩١٥ او را در اين باره با استدلال سال ١٩٠٢ هوبسون مقايسه کنيد: کائوتسکى: "... آيا سياست امپرياليستى کنونى ممکن نيست بوسيله سياستى جديد يعنى سياست اولترا- امپرياليستى که استثمار مشترک جهان را از طريق يک سرمايه مالى که در مقياس بين‌المللى متحد شده جايگزين مبارزه بين سرمايه‌هاى مالى ملى مي نمايد - از صحنه بدر شود؟ فرا رسيدن يک چنين فاز نوينى در سرمايه‌دارى به هر حال امکانپذير است. براى حل اين مسأله که آيا اين فاز عملى است يا خير، هنوز مقدمات کافى در دست نيست"(8) هوبسون: "مسيحيت که در عده قليلى از امپراتورى‌هاى فدراتيو بزرگ که هر کدام يک سلسله مستعمرات غير متمدن و کشورهاى وابسته را در اختيار خود دارند - استوار گرديده، به نظر بسيارى قانونى‌ترين تکامل تمايلات کنونى و آن هم آنچنان تکاملى است که مي تواند بيش از هر چيز در مورد نيل به صلحى دائمى که بر پايه استوار انتر- امپرياليسم مبتنى باشد مايه اميدوارى باشد".

کائوتسکى آن چيزى را اولترا-امپرياليسم يا مافوق امپرياليسم ناميده است که هوبسون ١٣ سال قبل از وى انتر-امپرياليسم يا بين‌الامپرياليسم ناميده بود. پيشرفتى که کائوتسکى در رشته انديشه "علمى" نموده بجز اختراع کلام حکيمانه نوينى که در آن بجاى يک پيشوند لاتينى پيشوند ديگرى مي گذارد فقط شامل اين است که آنچه را هوبسون در ماهيت امر به عنوان سالوسى کشيش‌هاى انگليسى توصيف ميکند، او به عوض مارکسيسم جا مي زند. پس از جنگ انگليس و بوئر امرى کاملا طبيعى بود که اين زمره عالى‌شأن مساعى عمده خود را صَرف تسکين خرده بورژواها و آن کارگران انگليسى نمايد که عده کثيرى از آنها در نبردهاى جنوب آفريقا به هلاکت رسيده بودند و براى تأمين سودهاى هنگفت‌تر فينانسيست‌هاى انگليسى مبالغى به عنوان افزايش ماليات مي پرداختند. واقعا هم چنين تسکينى بهتر از اين است که گفته شود امپرياليسم چندان هم چيز بدى نيست و با انتر - (يا اولترا-) امپرياليسم که قادر به تأمين صلح دائمى است قرابت دارد؟ حسن نيت کشيش هاى انگليسى و يا کائوتسکى چرب‌زبان هر چه باشد، باز مفهوم اجتماعى عينى يعنى واقعى "تئورى" وى يک چيز و فقط يک چيز است: ارتجاعى‌ترين تسکين توده‌ها از طريق اميدوار ساختن آنها به امکان صلح دائمى در شرايط سرمايه‌دارى و انحراف توجه آنان از تضادهاى حاد و مسائل حاد دوران کنونى و معطوف داشتن توجه شان به دورنماهاى کاذب يک نوع "اولترا-امپرياليسم- آينده به اصطلاح جديد. در تئورى "مارکسيستى" کائوتسکى هيچ چيزى جز فريب توده‌ها يافت نمي شود.»( امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری، مجموعه آثار تک جلدی، برگردان پورهرمزان، ص، 436)

چنانکه دیده می شود کائوتسکی در مطالعه ی وجوه اقتصادی تازه به چنین نتایجی برای طبقه ی کارگر می رسد و لنین در مطالعه ی آنها به چنین نتایجی. یکی در به اصطلاح مطالعه ی ویژگی های تازه بروز یافته همان آت و آشغال های لیبرالی را به خورد کارگران می دهد و دیگری با مطالعه ی این ویژگی ها تئوری مارکسیستی موجود را ارتقاء داده و راه های نوینی برای مبارزه طبقه ی کارگر می گشاید.

 

به مناسبت چهارمین سالگرد خیزش زن، زندگی، آزادی

 On the occasion of the fourth anniversary of the "Woman, Life, Freedom" uprising در چهارمین سالگشت خیزش ژینا( ژن، ژیان، ئازادی)...