Saturday, September 12, 2026

شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (3)


 

مساله ی زوال دولت - پنهان شدن اتفاق پشت انگلس

اتفاق در ادامه ی سخنان خود درباره ی نظریه مارکسیستی در مورد دولت می نویسد:

«انگلس دوران «مالکیت دولتی» را به دلیل کوتاهی طول عمر «دولت پس از انقلاب»، مختصر و کوتاه می‌پنداشت، اما در صحنه‌ی عمل، انقلابیون بلشویک این دعاوی انگلس را غیرعملی پنداشتند و چاره‌ی کار را در تطویل عمر دولت دیدند و به جای رد آرای انگلس، خیلی محترمانه تفسیر متفاوتی از آن عرضه کردند.»( اتفاق - پیشین، تاکید از ماست)

پیش از آنکه ببینیم که آیا انقلابیون بلشویک و در صدرشان لنین «تفسیر متفاوتی» از آرای انگلس ارائه داده اند و به این طریق آن را عملا رد کرده اند، نخست ببینیم انگلس چه گفته است و آیا آنچه گفته است می تواند به ما اجازه ی این برداشت را می دهد که «طول عمر» دولت پس از انقلاب را «کوتاه» ارزیابی کنیم؟

این هم سخنان انگلس درباره ی زوال دولت:

« پرولتاريا قدرت حاکمه دولتى را به دست مي گيرد و مقدم بر همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در مي آورد. ولى وى با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه ی تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت به عنوان دولت را نيز نابود می سازد. براى جامعه‌اى که تا کنون وجود داشته و اکنون نيز وجود دارد، جامعه‌اى که در مجراى تضادهاى طبقاتى سير می کند، دولت يعنى سازمان طبقه استثمار کننده از آن جهت لازم آمد که شرايط خارجى اين طبقه را در رشته توليد حفاظت نمايد، به عبارت ديگر از آن جهت لازم آمد که به ويژه طبقه استثمار شونده را قهرا در آنچنان شرايطى نگهدارد که شيوه موجود توليد براى سرکوب اين طبقه ايجاب می کند (بردگى، سرواژ، کار مزدى). دولت نماينده ی رسمى تمام جامعه و مظهر تمرکز جامعه در يک کورپوراسيون مرئى بود، ولى تا جايى چنين جنبه‌اى را داشت که دولت طبقه‌اى بود که در عصر خود يکتا نماينده ی همه ی جامعه به شمار می رفت؛ در عهد باستان دولت برده‌داران يا افراد آزاد کشور، در قرون وسطى - دولت اشراف فئودال و در عصر ما - دولت بورژوازى. و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه مي گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد. از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى می ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود. نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده ی تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب مي رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد. دولت «ملغى» نمي شود، بلکه زوال می يابد. بر اساس همين هم بايد جمله مربوط به «دولت آزاد خلقى» را که زمانى از لحاظ تبليغاتى حق حيات داشت ولى در ماهيت امر فاقد پايه علمى بود، ارزيابى کرد. مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد. (آنتى دورينگ - واژگون ساختن دانش بوسيله آقاى اوژن دورينگ، برگردان آرش پیشاهنگ، ویراست ناصرشکوهی، 1382 بخش سوسیالیسم ص 352-351، همچنین نگاه کنید به دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 523- 522، متن بالا از روی ترجمه ی هرمزان دولت و انقلاب است).

نکاتی در این سخنان وجود دارد که اجازه ی برداشتی را که اتفاق کرده اند نمی دهد. این نکات کدام اند؟

یک- «... ولى وى( پرولتاریا) با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت بعنوان دولت را نيز نابود مي سازد.»

از بین رفتن «تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی»که هزاران سال است وجود داشته اند در «زمانی کوتاه» و احتمالا آنچنان که مد نظر اتفاق است، و به همین دلیل هم انقلابیون بلشویک را به این دلیل که شرایط زوال دولت را فراهم نکرده اند، خارج شده از نظر انگلس می داند، غیرممکن است.

دو: «و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه می گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد.»

دولت در نظام سوسیالیستی نماینده ی همه جامعه نیست بلکه نماینده ی پرولتاریا و در بهترین حالت اگر پرولتاریا اکثریت باشد( در نظام های سرمایه داری تکامل یافته ی امپریالیستی) نماینده ی اکثریت جامعه است. این در عین حال با توجه ویژه پرولتاریا به کشاورزان( به ویژه تهیدست) و خرده بورژوازی که باید از مالکیت خصوصی به مالکیت جمعی و سپس به مالکیت اجتماعی هدایت شوند همگون است. سخن کوتاه دولت تا زمانی که واقعا نماینده ی همه ی جامعه گردد نمی تواند زوال یابد! و این فرایندی «کوتاه» نیست.

سه: «از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى مي ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود.»

چنین امری یعنی باقی نماندن هیچ طبقه ی اجتماعی که سرکوب اش لازم باشد در زمانی کوتاه ممکن و مقدور نیست. باید توجه داشت که دولت پرولتاریا با دشمنان استثمارگر داخلی طرف نیست بلکه با دشمنان استثمارگر خارجی نیز طرف است.

چهار- «نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب می رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد.»

برای این که دخالت قدرت دولتی در شئون مختلف مناسبات اجتماعی یکی پس از دیگر زائد شده و به به خودی خود به خواب رود و جای حکومت بر افراد را اداره ی امور اشیاء و رهبری جریان تولید بگیرد فراشدی کوتاه جواب گو نیست.

پنج- «مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد.»

«امروز و فردا» در این عبارت تقریبا به همان معنای «عمر کوتاه» است. اگر دولت نباید «ملغی» شود بلکه باید «زوال» یابد آنگاه روشن است که عمر آن نمی تواند چندان کوتاه باشد.

[گویا اتکای شهرام اتفاق به همین مساله است. یعنی وی پشت آنارشیست ها پنهان می شود و همان «الغا» را که آنها درخواست می کردند با کمی پس و پیش کردن به جای «زوال» جا می زند. در بند بعدی می بینیم که این برداشت دور از واقع نیست.]

باید توجه کرد که کتاب آنتی دورینگ پس از تجربه کمون پاریس نوشته شد. و در همین کتاب بخش مربوط به «قهر» نیز وجود دارد که در آن اشتباه کمون در مورد عدم استفاده ی کافی از قهر مورد نقد قرار گیرد. قهر نیز برای چیره شدن بر مقاومت استثمارگران است و روشن است که مقاومت استثمارگران در زمانی کوتاه پایان نمی یابد.

مساله ی زوال دولت - نسخه پیچی اتفاق بر مبنای نظرات آنارشیست ها و سوسیال دموکرات ها( رویزیونیست ها)

«پژوهشگر» ما( در ادامه درباره ی«پژوهشگر» صحبت خواهیم کرد) ما که گویا باید بی طرف باشد چنین ادامه می دهد:

«در ۱۹۱۷، در آستانه‌ی شکل‌گیری نخستین دولت سوسیالیستی در روسیه، سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها به اعتراض برخاستند و تصریح کردند که بر اساس آموزه‌های انگلس دولت باید زوال یابد.»

انگلس و نه مارکس و انگلس! یعنی مساله ی «زوال دولت» صرفا آموزش انگلس بود و مارکس با نظر انگلس موافق نبود! خوب اگر مارکس هم نظر انگلس دانسته شود آن گاه تکلیف «چهارتعریف» چه می شود؟ یک جوری باید «چهار تعریف» ردیف شود!( پایین تر به این مساله برمی گردیم).

و اما نگاه کنیم که در این عبارات چگونه مسائل کلاشانه درهم و مخدوش می شوند!

سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها نگفتند که بر اساس آموزه های انگلس دولت پرولتاریا باید «زوال» یابد. سوسیال دموکرات ها رفرمیست و دولت پرست های بورژوازی درون طبقه ی کارگر بودند و منظورشان از «زوال دولت»، زوال تدریجی دولت بورژوایی از طریق اصلاحات تدریجی( رفرمیسم) بود و نه زوال دولت پرولتاریا. لنین در همان دولت و انقلاب می گوید که سوسیال دموکرات ها «زوال دولت» انگلس را با نقد «الغای» آن که آنارشیست ها خواهان اش بودند درهم می کردند و از این دو به نقد «الغای دولت» چسبیده بودند و آن را دلیلی برای این که مارکس و انگلس مخالف «الغای» دولت( در قاموس سوسیال دموکرات ها یعنی در واقع مخالف انقلاب پرولتری برای خرد کردن دولت بورژوایی) بودند می دانستند.

 از سوی دیگر ضد دولت بودن آنارشیست ها به این معنا بود که آنها نیازی به دولت دیکتاتوری پرولتاریا پس از پیروزی انقلاب نمی دیدند و در نتیجه نه از «زوال دولت» بلکه از «الغای» سریع آن - یعنی نفی برپایی هر گونه دولتی پس از پیروزی انقلاب - حرف می زدند.

و این هم سخنان لنین در مورد تحریف سوسیال دموکرات های اپورتونیست پس از بازگو کردن نظرات انگلس در مورد زوال دولت که ما در بالا آوردیم:

«به جرأت مي توان گفت از اين مبحث انگلس که مشحون از انديشه‌هاى گرانبهاست تنها چيزى که در احزاب کنونى سوسيال دمکرات عايد انديشه‌هاى سوسياليستى شده است اين است که دولت طبق نظر مارکس، «زوال مي يابد» و حال آنکه طبق تعليمات آنارشيستى دولت «ملغى مي شود». زدن سر و ته مارکسيسم به اين نحو، معنايش تنزل آن به مرحله اپورتونيسم است، زيرا با چنين «تفسيرى» تنها چيزى که باقى مي ماند تصور مبهمى است درباره تغيير تدريجى آرام و هموار، درباره فقدان جهش و طوفان، درباره فقدان انقلاب.( یعنی تفسیر سوسیال دمکرات ها از زوال دولت زوال دولت بورژوازی است و نه زوال دولت پرولتاریا پس از انقلاب پرولتری که آنها به آن باوری نداشتند - دامان). «زوال» دولت بنا بر مفهوم متداول و شايع و يا، اگر چنين اصطلاحى جايز باشد، بنا بر مفهوم توده‌اى آن، بدون شک اگر نفى انقلاب نباشد سايه افکندن بر روى آن است. و حال آنکه، چنين «تفسيرى» ناهنجارترين تحريف مارکسيسم و آنهم تحريفى است که تنها به حال بورژوازى سودمند است و از نظر تئوريک مبتنى بر فراموشى مهمترين نکات و ملاحظاتى است که حتى در همان نتيجه‌گيري هاى «کلى» انگلس نيز که ما فوقا آنرا نقل کرديم، خاطرنشان گرديده است.»( دولت و انقلاب پیشین، 524- 523)

و اما در مورد نظر مارکس در مورد زوال:

گفتیم که اتفاق در عبارات مورد اشاره از انگلس سخن می گوید و مارکس را به دست فراموشی می سپارد. گویی تنها انگلس در مورد زوال حرف زده است و مارکس چیزی نگفته است. شاید یکی از دلایل این امر این باشد که در دوران بین الملل دوم و میان اپورتونیست ها این سخن رایج شده بود که مارکس «دولت مدار» است و انگلس ضد دولت. پس شاید بد نباشد که مساله ی «زوال» را صرفا به اتکاء انگلس و تازه آن گونه که تحریف اش یعنی درهم کردن اش با مساله ی «الغا»ی آنارشیستی می کردند، طرح کنند. لنین در بخشی از دولت و انقلاب به همین مساله اشاره می کند و می نویسد:

«اگر نامه مورخ ٥ ماه مه سال ١٨٧٥ مارکس به براکه و نامه مورخ ٢٨ مارس ١٨٧٥ انگلس به ببل را که فوقا بررسى شد به طور سطحى با يکديگر مقايسه کنيم ممکن است چنين به نظر آيد که مارکس بسى بيش از انگلس «دولتى» است و فرق ميان نظريات اين دو نويسنده درباره ی دولت بسيار زياد است.

انگلس به ببل پيشنهاد مي کند که ياوه‌سرايى درباره دولت تماما به دور انداخته شود و کلمه دولت به کلى از برنامه حذف گردد و کلمه «سازمان اشتراکى» جايگزين آن شود؛ انگلس حتى اظهار مي دارد که کمون ديگر دولت به معناى اخص اين کلمه نبود. و حال آنکه مارکس حتى از «دولتمدارى آينده جامعه کمونيستى»( همان که اتفاق به عنوان یکی از چهارتعریف می آورد!) سخن می راند، يعنى مثل اين است که لزوم دولت را حتى در دوران کمونيسم نيز تصديق دارد.( جناب اتفاق! لنین شما را هم مد نظر دارد!؟)

ولى چنين نظرى از بيخ و بن نادرست است. بررسى نزديک تر نشان مي دهد که نظر مارکس و انگلس درباره دولت و زوال آن کاملا با يکديگر وفق ميدهد و عبارت فوق‌الذکر مارکس به همين دولتمدارى زوال‌يابنده مربوط است.

بديهى است که در مورد تعيين لحظه ی «زوال» آينده دولت سخنى هم نمي تواند در ميان باشد، به ويژه که اين زوال جريانى است مسلما طولانى( جناب اتفاق توجه می فرمایید!؟ این زمانی است که هنوز طبقه ی کارگر به رهبری بلشویک ها قدرت سیاسی را نگرفته بودند). فرق ظاهرى ميان گفته مارکس و انگلس ناشى از فرق بين مباحثى‌ است که آنها براى خود انتخاب مي کردند و نيز ناشى از فرق بين مقاصدى است که آنها دنبال می نمودند. انگلس اين مقصود را دنبال مي کرد که تمام پوچى خرافات شايعه درباره دولت را (که تا درجه زيادى مورد قبول لاسال هم بود) به طرزى آشکار و نمايان و با خطوطى برجسته به ببل نشان دهد. مارکس فقط ضمن مطلب به اين موضوع اشاره می کند و به مبحث ديگرى توجه دارد که تکامل جامعه کمونيستى است.»( همانجا، ص 547- 546، تاکیدها از لنین است).

چنانکه دیده می شود لنین بر مبنای نوشته های انگلس و مارکس این زوال را جریانی طولانی ارزیابی می کند و نه «کوتاه». نه پس از سرنگونی تزار و دولت اش و برقراری حکومت سوسیالیستی بلکه پیش از آن!

اتفاق ادامه می دهد:

«اما لنین به عنوان نخستین تجدیدنظرطلب...»

 تجدید نظر طلب(رویزیونیست)در میان مارکسیست ها به معنای تجدیدنظر طلب در اصول مارکسیستی و تبدیل آنها به دیدگاه های بورژوایی است و نه تکامل انقلابی این اصول و مواضع با توجه به شرایط و زمان و مکان. اگر منظور اتفاق نه درهم کردن فرصت طلبی و رویزیونیسم با تکامل یک اندیشه، بلکه تکوین یک اندیشه( درست یا نادرست) است باید این را از رویزیونیسم جدا می کرد. اما وی چنین نمی کند و با حقه بازی و شارلاتانیسم واژه ای و بیانی را جایگزین راستی و درستی« پژوهشگر»می کند!

« ...در سنت فکری مارکسیسم، ضمن تمجید از دانش انگلس، تأکید کرد که درک سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها از زوال دولت یا الغای آن اشتباه است»

بگذار از اتفاق بپرسیم که آیا از نظر لنین درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها از «زوال دولت»( که نظر سوسیال دمکرات ها و در مورد دولت بورژوایی بود و نه در مورد دولت پرولتری) و مساله ی «الغای» آن( که نظر آنارشیست ها بود) اشتباه است یا نظر انگلس در مورد «زوال دولت»؟ به بیانی دیگر آیا لنین علیه دو دسته ی نخست است یا علیه انگلس؟

در مورد سوسیال دمکرات ها باید گفت که آنها در مورد انقلاب و برقراری دولت پرولتری حتی فکر هم نمی کردند چه برسد به این که «زوال» آن را پیش بکشند. آنها با تحریف سخن انگلس، آن را در مورد دولت بورژوایی می دانستند یعنی از نظر آنها این دولت بورژوازی است که نه با انقلاب پرولتری بلکه خود به خود و در نتیجه ی اصلاحات تدریجی ای که مشتی مجادله ی سوسیال دمکرات ها با دیگر احزاب و گروه ها در پارلمان می تواند موجب آن گردد «زوال» می یابد!

اگر منظور درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست هاست پس چرا گفته شده است «ضمن تمجید از دانش انگلس»؟ چنین عبارتی این گونه ذهن را به اشتباه می اندازد که گویا لنین «ضمن تمجید از دانش انگلس» نظر او را در مورد زوال دولت «اشتباه»ارزیابی می کند.

اما اگر منظور نادرست بودن برداشت سوسیال دموکرات ها و همچنین نظریه ی آنارشیست هاست چرا نظر هر دو به طور مشخص و نظر لنین آن گونه که وی بازگو می کند شرح داده نمی شود؟

به نظر ما اتفاق از طرح درست مساله و آن گونه که بوده طفره می رود و حقه بازانه مسائل را درهم می کند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد.

 آنچه لنین می گوید این است که سوسیال دموکرات ها یعنی تجدیدنظرطلبان( رویزیونیست های آن روزگار) به جای اینکه سخنان انگلس در مورد «زوال دولت» و نیز نقد وی بر آنارشیست ها در مورد«الغای یکی دو روزه ی دولت» را هر کدام به جای خود بیاورند، نقد «الغای دولت» آنارشیست ها به وسیله ی انگلس را مطلق کرده و در نتیجه تئوری «زوال دولت» انگلس را که در مورد دولت پرولتری است حذف می کنند. این نظر لنین در مورد برداشت سوسیال دموکرات ها درست است. آنها اشتباهی عامدانه می کردند.

در مورد آنارشیست ها نیز نظر لنین همان نظر مارکس و انگلس است. یعنی مخالف الغای دولت پرولتری در ظرف یک امروز و فردا است.

 اما اینجا اتفاق به شیوه ی ماست مالی کردن، دو مساله را یعنی دو دیدگاه با هم درهم می کند تا روشن نشود که صحبت بر سر چیست و لنین چه چیزی را «اشتباه» می داند. شکل بیان به گونه ای است که انگار لنین «ضمن ستایش دانش انگلس»، نظر وی را در مورد زوال دولت( و الغای دولت) هر دو نادرست می داند. در حالی که لنین پس از بیان آنچه انگلس می گوید به دفاع از آن بر می  خیزد و آن را بازشکافی می کند و تحریفات سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.( نگاه کنید به ادامه ی همان سخنان لنین در صفحه 523 کتاب پیش گفته که در چهار پاره سخنان انگلس را به روشن ترین شکل و نیز تحریف سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.)

سپس اتفاق چنین می نویسد:

 «و پس از انقلاب، ابتدا باید دولت طبقه‌ی کارگر متولد شود و قوام پیدا کند و سپس به‌تدریج زوال یابد.»

این درست همان گونه شرح مساله است که مارکس و انگلس ارائه کرده اند. و اینجا روشن می شود که منطور اتفاق این است که لنین نظر انگلس را اشتباه می داند.

«هرچند که علی‌رغم تأکید لنین بر زوال دولت تازه استقراریافته در روسیه، نه تنها دولت شوروی تا پایان درگذشت لنین در سال ۱۹۲۴ زوال نیافت،»

 به راستی که اتفاق خیلی کم حوصله تشریف دارند. ایشان مایل اند طی همان سال نخست و یا چند طی چند سال بعدی بساط دولت جمع می شد. حضرات سده ها دولت را تحمل کرده اند حال که به طبقه ی کارگر می رسد می گویند سریع منحل اش کن!

«بلکه رفته‌رفته به بزرگ‌ترین دولت و نظام دیوان‌سالاری در تاریخ بشر مبدل شد و تا زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم در ۱۹۹۱، هیچ سخنی از زوال دولت نیز مطرح نبود.»

 اینجا جدا از این که اتفاق دو مساله ی دولت در زمانی که شوروی سوسیالیستی بود( تا زمان درگذشت استالین) و دولت در زمانی که بر شوروی رویزیونیست های خروشچفی حاکم شدند را درهم و یک کاسه می کند می توان به نکات زیر اشاره کرد.

 رو به زوال نهادن دولت پرولتاریا بلافاصله پس از نیل به پیروزی عملا امکان ناپذیر بوده است. نه تنها در همان اوان پیروزی انقلاب اکتبر 14 کشور امپریالیستی به این کشور حمله کردند بلکه حکومت طبقه ی کارگر در تمامی دوران لنین و استالین در شرایط تهدید نظامی خارجی و نیز توطئه های داخلی از سوی ضدانقلاب به ویژه ترتسکی و دیگر گروه های نزدیک به وی قرار داشت.

در جنگ جهانی دوم نیز دیدیم که آلمان هیتلری با وجود این که در سال 1339پیمان عدم تجاوز با شوروی استالینی امضا کرده بود در 1941به این کشور حمله کرد و امپریالیست های غربی هم نشستند و نگاه کردند. اگر شوروی سوسیالیستی ارتش سرخ را نداشت اندکی پس از انقلاب اکتبر چیزی از حکومت پرولتاریا باقی نمانده بود که بخواهد رو به «زوال» گذارد!

تازه آنچه گفته شد صرفا از جنبه ی سیاسی و عمدتا در مورد ضد انقلاب پیشین و سرنگون شده است. مسائل طبقات و به ویژه طبقات میانی چنان که لنین در همان سال های نخست و در کتاب بیماری چپ( کودکی) روی در کمونیسم و بسیاری نوشته های دیگر این دوره اعلام کرد و استالین نیز در کتاب درباره ی مسائل اقتصاد سوسیالیستی در شوروی سوسیالیستی( 1951) آن را پی گرفت و مائو در رساله ی درباره ی حل صحیحی تضادهای درون خلقتحلیلی درچیده از آن ارائه داده در انقلاب فرهنگی آن را پی گرفت، یک فراشد طولانی است و در یک زمان کوتاه حل نخواهد شد.

 از این رو این تصور که دولت در دیکتاتوری پرولتاریا و بلافاصله پس از پیروزی رو به زوال می گذارد دیدگاه درستی نبوده و نیست. این دولت از زمانی می تواند رو به زوال گذارد که به ویژه در کشورهای تعیین کننده در نظام امپریالیستی حکومت سوسیالیستی روی کار آمده باشد و این کشورها را هیچ قدرتی نتواند تهدید کند و مبارزه ی طبقاتی داخلی با رهروان تازه ی راه سرمایه داری نیز با پیروزی طبقه ی کارگر پشت سر گذاشته شده باشد.

 از سوی دیگر باید به این نکته توجه داشت که جدا از وجود طبقات در جامعه ی سوسیالیستی وجود دو دستگاه اداری و نظامی و همچنین خود«حزب کمونیست»( و منظور ما حزب کمونیست انقلابی است نه حزب رویزیونیست شده) با وجود اینکه در خدمت خلق هستند و شاغلین آنها حقوقی بالاتر از حقوق یک کارگر متخصص نمی گیرند، برای دولت پرولتاریا واقعا مخل طی کردن دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. رده های بالا و میانی این دستگاه ها پرورش دهنده ی بوروکراتیسم و در سوسیالیسم محل هایی مناسب برای رشد رهروان تازه ی راه سرمایه داری هستند و چنان که دیده ایم هم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی و هم در چین رویزیونیست ها سر از این دستگاه ها( به ویژه حزب کمونیست) در آوردند و پس از به قدرت رسیدن این دو دستگاه را تصاحب کردند و آنها را به دستگاه های دولتی بورژوایی تبدیل کردند.

 این تغییرات نشان می دهد که به نفع پرولتاریاست که بتواند به مدارجی از شرایط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای و کلا تولید و انقلاب دست یابد تا روند زوال دولت را سرعت بخشد اما تجارب گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نشان می دهد که این امر در یک یا حتی یک سلسله کشورها در شرایطی که هنوز قدرت های سرمایه داری امپریالیستی وجود دارند، شدنی نیست. 

هرمز دامان

نیمه دوم شهریور 1405

پیوست

جدول شهرام اتفاق در شرح «چهار تعریف» کذایی اش



در اهمیت مساله‌ی«ویژگی»(2)

 

بخش نخست این نوشته مدتی پیش در سایت قرار گرفت اما به دلیل مبارزات توده ای و جنگ و مسائل مربوط به آنها دنباله ی این نوشته آماده نشد. متن پاره ی کنونی پاره ی نخست بخش دوم این نوشته است.

 

در اهمیت مساله‌ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(2)

 

دو - رویزیونیست ها( پاره‌ی نخست)

همچنان که در بخش نخست گفتیم توجه ما نه تنها باید به خطوط وحدت اشیاء و پدیده ها با یکدیگر بلکه باید به ویژگی هایی باشد که انها را از هم متمایز و مجزا می کند و ماهیت و کیفیت خاص به آنها می بخشد. در آنجا دیدیم که دگماتیست ها تنها به خطوط مشترک می چسبند و به ویژگی های معینی که یک پدیده را از دیگر پدیده ها متمایز و جدا می کند توجهی ندارند. دگماتیسم شکلی از ذهنی گرایی و سطحی نگری و یک جانبه نگاه کردن به پدیده هاست و در جنبش طبقه ی کارگر کشورهای گوناگون و در میان احزاب و گروه هایی که ادعای مارکسیسم را دارند به شکل های معین و ویژه ای بروز می کند که عموما با یکدیگر متفاوت هستند.

دو شکل تغییر در اشیاء و پدیده ها

مساله ی دیگری که باید در نظر داشت این است که اشیاء و پدیده ها مدام در حال تغییر و تحول و تکامل هستند. این تغییرات دو گونه است. یا تغییرات ماهوی است و به این معناست که شیء یا پدیده در نتیجه ی مبارزه اضداد درون آن به پدیده ی دیگری تبدیل شده است که در این خصوص باید شیء یا پدیده تازه مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. و یا اینکه تغییراتی است در همان پدیده و نشان از مراحل تکامل پدیده دارد و ماهیت پدیده هنوز تغییر نکرده است.

ما نخست به تغییرات ماهوی و مسائلی که در بررسی های تئوریک و سیاسی پیش می آورد و مبارزاتی که بر سر تعیین این ماهیت و چگونگی تکامل تضادهای آن در می گیرد می پردازیم و سپس به مراحلی که یک پدیده ی معین از سر می گذراند توجه می کنیم.    

شکل نخست - تغییرات ماهوی

شکل نخست تغییرات، تحول و تکامل شی ء یا پدیده ی کهنه به پدیده ی نوین و تغییر تضاد اساسی و ماهیت آن است.

برای نمونه هنگامی که جامعه ی سرمایه داری به جای فئودالی برقرار می گردد باید تضاداساسی و ماهیت جامعه ی نو و چگونگی کارکرد آن شناخته شود. و یا هنگامی که جامعه ی سوسیالیستی به جای سرمایه داری می نشیند طبعا با جامعه ی تازه ای روبرو می شویم که نیاز دارد تضاد اساسی و ماهیت ویژه ی آن مورد بررسی قرار گیرد.

در مورد شناخت ماهیت جامعه- در اینجا سرمایه داری - بین اندیشگر‌های طبقات گوناگون اختلاف های شدیدی شکل می گیرد و هر اندیشگر بسته به طبقه ای که به آن تعلق دارد گونه ای تفسیر از این ماهیت و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن ارائه می دهد. در این جا یک مبارزه ی طبقاتی در چگونگی بازتاب ماهیت جامعه و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن و آینده ی آن به وجود می آید. نگاهی به تاریخ تحلیل و تفسیر نظام سرمایه داری چگونگی این بازتاب ها از سوی ایدئولوگ های طبقات درگیر را نشان می دهد.

مارکس در فرایند تحلیل و تفسیر تضادهای سرمایه داری از همان آغاز با دو نوع تحلیل بورژوایی روبرو بود. تحلیل اقتصادی عامیانه بورژوایی و تحلیل اقتصادی علمی بورژوایی. وی با هر دو این تحلیل‌ها و تفاسیر به مبارزه پرداخت. از یک سو اقتصاد عامیانه را که صرفا به نمودها و ظواهر توجه می کرد یعنی آن گونه که پدیده به انسان ها خود را می نمایاند به سخره گرفت و در عین حال توضیح داد که چرا ماهیت در این نمودها تبلور می یابد. از سوی دیگر اقتصاد علمی بورژوایی را که بارزترین نمایندگان آن آدام اسمیت و دیویدریکاردو بودند و متوجه بطن و ماهیت بودند، با نقد علمی تکامل داد و به اقتصاد سیاسی مارکسیستی - پرولتاریایی تبدیل کرد.

در این مبارزه در عین حال مبارزه بر سر چگونگی برقراری سوسیالیسم نیز وجود داشت و مارکس و انگلس می باید با سوسیالیسم تخیلی و مهم ترین نمایندگان آن سن سیمون و فوریه و آاوئن مبارزه می کردند. این دیدگاه ها از یک سو نشانگر برآمد ناکافی ساخت نظام تولیدی نوین سرمایه داری بوده و در دوره های نخستین رشد این نظام شکل گرفتند و از سوی دیگر نشانگر بازتاب تضادهای جامعه بورژوازی در میان طبقات خرده بورژوازی و بورژوازی بودند.   

جدا از این ها مارکس الزام داشت که با نماینده گان تفاسیر خرده بورژوایی از اقتصاد سرمایه داری و چگونگی برقراری اقتصاد و سیاست در سوسیالیسم که مهم ترین نمایندگان آن پرودن و باکونین بودند به مبارزه برخیزد.

و سپس مارکس می باید با برداشت های نادرست و تفاسیر تجدید نظرطلبانه از آنچه خودش و انگلس گفته بودند در احزاب کمونیست که آن زمان نام «سوسیال دموکرات» و یا «سوسیالیست» داشتند و برخی از آنها مانند لاسال به مبارزه برخیزد.

خصلت اساسی این نظرات ناتوانی در تحلیل علمی اقتصاد سیاسی سرمایه داری، محدود کردن مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا به حدود صنفی- سندیکایی و ندیدن نیاز به تشکیل حزب انقلابی طبقه ی کارگر، حذف نیاز به قهرانقلابی برای سرنگونی نظام سرمایه داری و نیز شکل دولت برای دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شکل نوین حکومت طبقه ی کارگر بود.

عوامل اصلی این نواقص و اشتباهات محدویت دیدگاه های اقتصاددانان بورژوا از جهت طبقاتی، ناکافی بودن رشد سرمایه داری و به همراه آن مبارزات طبقاتی طبقه ی کارگر در بروز سوسیالیسم تخیلی و وجود لایه های خرده بورژوازی در پیرامون طبقه ی کارگر در بروز انواع انحرافات و اشتباهات در مورد مسائل اساسی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و مبارزه ی طبقاتی بود.

 با ادامه ی این جریان ها در انقلاب روسیه که اکنون دیگر به شکل رویزیونیسم خود را نشان می داد، مبارزات مارکس و انگلس با دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به وسیله ی لنین واستالین به پیش برده شد.

چنانکه دیده می شود در تحلیل و تفسیر ماهیت یک نظام اقتصادی و چگونگی تکامل تضادهای آن و چگونگی انتقال به نظام بعدی مبارزات نظری با بسیاری جریان ها و در بسیاری مسائل به وجود می آید که هر نوع کوتاهی در مورد آنها می تواند موجب باخت و شکست در مبارزه برای برپایی نظام متکامل تر گردد. به ویژه اینکه جایگزینی نظام سوسیالیستی و کمونیستی که نظامی است که می خواهد مالکیت وسائل تولید در اشتراک جامعه قرار گیرد و طبقات و به همراه آن استثمار انسان از انسان از بین برود با جایگزینی نظامی که مالکیت وسائل تولیدی را از دست یک طبقه ی استثمارگر به دست طبقه ی دیگری می دهد، مبارزات نظری و عملی بسیار گسترده تر و ژرف تر و شدیدتری را نیازمند است.

هنگامی که سوسیالیسم در شوروی و سپس چین و یک سلسله از کشورهای دیگر برقرار شد تحلیل اقتصاد و سیاست و فرهنگ سوسیالیستی و قانومندی های آن در دستور روز قرار گرفت. برای تحلیل ماهیت گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم که نخستین مرحله ی برقرار سوسیالیسم است( مرحله ی دوم گذار از سوسیالیسم به کمونیسم است) و روابط تولیدی و نیز روساخت سیاسی و فرهنگی در حالی که می شد تا حدودی از ابزارهای تحلیل جامعه ی سرمایه داری استفاده کرد اما نیاز به ابزارها و مفاهیم و مقولات نویی بود که برای تحلیل این جامعه مناسب باشد و بتواند قانونمندی های آن را توضیح دهد و راه را برای تکامل مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر بگشاید.

 کتاب مائو با نام نقدی بر سیاست و اقتصاد شوروی( نوشته شده در سال 1958) در نقد کتابی از اقتصاددانان مارکسیست شوروی سوسیالیستی با نام اقتصاد شوروی است و یک تحلیل منظم و ژرف از مفاهیم و مقولات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و تجارب عملی سوسیالیسم در شوروی و چین به دست می دهد. مائو با بررسی دقیق کتاب مزبور و همچنین کتاب بسیار با اهمیت استالین به نام نقدی بر  مسائل اقتصادی سوسیالیسم در شوروی( نوامبر 1951) سیاست های سوسیالیستی در شوروی را به سه دسته ی درست و قابل اتکا، ناقص و دارای کمبود و در خور ارزیابی دوباره و اصلاح، و نادرست ارزیابی می کند و تحلیل اقتصاد سیاسی سوسیالیسم را که به وسیله ی لنین و استالین به پیش رانده شده بود تکامل می دهد و در عین حال پایه های انقلاب بزرگ فرهنگی- پرولتاریایی را می ریزد. نکته ی مهم در بررسی مائو همانا تحلیل کمبودها و نواقص و اشتباهات در راه دادن به رویزیونیست ها به رهبری خروشچف خائن برای اجرای کودتای کثیف پس از درگذشت استالین است.

وظیفه ی مائوئیست ها، تداوم این نقد در پرتو تجارب حزب کمونیست چین و مائوئیست ها و به ویژه کودتای ضد انقلابی رویزیونیست ها و رهروان سرمایه داری به رهبری تنگ سیائو پین و دلایل اساسی برقراری سرمایه داری دولتی- خصوصی در چین و درس آموزی از آن برای برقراری سوسیالیسم و ادامه ی انقلاب و مبارزه ی طبقاتی در دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم است.

خصلت اساسی رویزیونیسم در سوسیالیسم و درون حزب کمونیست تحریف چگونگی برقراری نظام نوین سوسیالیستی و همچون مرکز ثقل این تحریف، انتقال از نیاز به تداوم مبارزه ی طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا در تمامی عرصه های سیاسی و فرهنگی و تولیدی به نیاز به رشد نیروهای مولد و به ویژه«ابزار تولید» است. این امر در رویزیونیست های چینی به شکل تکامل یافته تری نسبت به رویزیونیست های خروشچفی درآمد و جدا از ایجاد قدرت یک سویه به نفع مدیران کارخانه ها و مراکز تولیدی شهری و روستایی برای بالابردن کیفی و کمی بارآوری و بهره وری کار از طریق ایجاد مقررات و قوانین و«نظم» و«انضباط» بورژوایی و شدت کار به شکل سیاست «درهای باز» به روی سرمایه های امپریالیستی غربی برای استثمار طبقه ی کارگر چین خود را نشان داد.

 در این خصوص می توان گفت که با توجه به تحولاتی که مبارزه ی طبقاتی در چین از سر گذرانده بود( تحولات پس از انقلاب فرهنگی) بدون شرط ورود سرمایه های امپریالیستی غربی و کمک بی دریغ امپریالیست ها به رویزیونیست های چینی برای استقراری قابل اطمینان، آنها نمی توانستند بقای خود را تامین کنند. رویزیونیست های چینی درهای کشور را به روی سرمایه های امپریالیستی باز کردند و سرمایه داران امپریالیست غربی که از این کودتا و چرخش به نفع بورژوازی در چین دست از پا نمی شناختند به یاری بوروکرات های حزب رویزیونیست شده ی چین آمدند.     

به مدد تحریف های فراوان در مورد ماهیت نظام سوسیالیستی و معنای آن و تضادهای آن، رویزیونیست های چینی«سرمایه داری با ویژگی های چینی» راکه تلفیقی از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی و همچنین تلفیقی از سرمایه گذاری داخلی و سرمایه گذاری خارجی به وسیله ی امپریالیست ها و استثمار کارگران و زحمتکشان چین است، به نام «سوسیالیسم با ویژگی های چینی» به طبقه ی کارگر و زحمتکشان چین قالب کردند و بخش هایی از «شبه چپ» های فرصت طلب که اسم «چین سرخ» و «چین کمونیست» و مائو می آمد جام کردند این «سوسیالیسم با ویژگی های چینی» را روی سرشان گذاشتند و حلوا حلوا کردند.

به این ترتیب گرچه در گذشته و در نظام های پیش از سرمایه داری به دلیل افت علم چندان مبارزه ای ایدئولوژیک بر سر ماهیت جوامع و تضادهای آن ها در نمی گرفت اما از نظام سرمایه داری به بعد و با توجه به رشد علوم اجتماعی به ویژه اقتصاد این مبارزات هم گسترده شد و هم ژرفا یافت.  

شکل دوم - تغییرات غیر ماهوی

 شکل دوم تغییر، تغییرات کمی در همان شیء و پدیده ی مورد تحقیق هستند که هنوز به مرحله نهایی و تحول پدیده به پدیده ی دیگر نرسیده است. در این صورت در حالی که ماهیت اصلی شی ء و پدیده و تضاد اساسی آن کماکان همان است که بود اما این تغییرات باید مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرد و چگونگی تاثیرات آنها بر شکل تغییر پدیده ارزیابی شود. روشن است که این امر در مورد پدیده های اجتماعی منجر به تغییر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی و نوین خواهد شد که در پی تغییر جامعه و گذر از جامعه ی کهنه به جامعه ی نو هستند.

در مورد اخیر می توانیم از نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری صحبت کنیم. سرمایه داری نخست با خصلت رقابت آزاد شناخته می شد و سپس در اواخر قرن نوزدهم و اوائل سده ی بیستم تغییرات کمی - کیفی کرد و وارد مرحله ی تازه ای شد که دیگر نمی توانست با خصلت رقابت آزاد توضیح داده شود و با خصلت «امپریالیسم» شناسایی می شد. ماهیت سرمایه داری بودن و تضاد اساسی آن تغییری نکرده اما برخی ویژگی های نوین در پدیده ظاهر شده بود که باید شناسایی می شد و شناسایی آنها تغییرات مهمی در تئوری و سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی پدید می آورد.

لنین در امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله ی سرمایه داری به همین تغییرات و تضادها توجه کرد و آنها را شرح داد و چگونگی تاثیر آنها را بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای کمونیستی بیان کرد.

شرح لنین از تضادهای مرحله ی امپریالیستی سرمایه داری و چگونگی تاثیر آنها بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی به هیچ وجه تغییری در اصول اساسی مارکسیسم در تحلیل سرمایه داری ایجاد نکرد و به نتیجه گیرهایی این چنین نرسید که:

 از این پس «صلح» و «آرامش» در اقتصاد و سیاست برقرار خواهد شد؛

دو طبقه ی اصلی جامعه طبقه ی کارگر و سرمایه داران که منافع متضاد دارند می توانند در یک فضای «آشتی طبقاتی» اختلافات خود را با یکدیگر حل کنند؛

طبقه ی کارگر صرفا از طریق انتخابات و«رقابت پارلمانی» می تواند قدرت سیاسی را به دست آورد؛

در مقابل کائوتسکی در تبیین مرحله ی تازه در سرمایه داری آن را «اولترا امپریالیسم» نامید و ضمن شرحی نادرست از تغییرات بروز کرده( مثلا این تحلیل که تکامل سرمایه داری به «اولترامپریالیسم» موجب می شود که تضاد بین امپریالیست کاهش یاید و صلح برقرار شود)آنها را بهانه ای برای نفی شدت گرفتن تضادها و نفی انقلاب قهری و ستایش دموکراسی بورژوایی و مبارزه ی قانونی در پارلمان ها کرد. کائوتسکیسم محصول چنین تفسیر رویزیونیستی ای از تغییرات بود که زیر نام «تجدیدنظر» به دلیل تغییرات پدید آمده در اقتصاد سرمایه داری و نیاز به «نوآوری» صورت می گرفت. تجدید نظر کائوتسکی نفی بنیان های اساسی نظریه‌ی مارکسیستی را هدف گرفته بود.(1)

در مقابل اندیشه ی اساسی لنین در مورد مرحله ی امپریالیسم چنین بود که رشد ناموزون کشورهای سرمایه داری موجب می شود برخی پیش و برخی عقب بیفتند. در میان آنها که عقب می افتند حلقه های ضعیف نظام امپریالیستی شکل می گیرد و در نتیجه امکان انقلاب در این کشورها و برقراری سوسیالیسم ممکن و مقدور می گردد.

چنین نتیجه ای بر خلاف نظر مارکس و انگلس بود که در دوره ی سرمایه داری رقابت آزاد می زیستند و مبنای سیاست و تاکتیک هاشان آن مرحله بود و در نتیجه این تئوری را تدوین کردند که انقلاب پرولتری در یک سلسله کشورهای بسیار پیشرفته ی سرمایه داری رخ خواهد داد و به برقراری نظام سوسیالیستی منجر خواهد شد. چنانکه دیده ایم در آن دوران به واقع این کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری اروپایی( گرچه نه لزوما پیشرفته ترین آنها که انگلستان بود) بودند که مرکز انقلاب های سوسیالیستی به شمار می آمدند؛ مانند آلمان و فرانسه. و نیز همچنان که دیدیم کمون پاریس نخستین حکومت طبقه ی کارگردر فرانسه پدید آمد.

 هرمز دامان

نیمه ی نخست شهریور 1405

یادداشت ها

1-   «تئورى کذايى "اولترا-امپرياليسم" نيز که ساخته کائوتسکى است داراى همين جنبه ارتجاعى است. استدلال سال ١٩١٥ او را در اين باره با استدلال سال ١٩٠٢ هوبسون مقايسه کنيد: کائوتسکى: "... آيا سياست امپرياليستى کنونى ممکن نيست بوسيله سياستى جديد يعنى سياست اولترا- امپرياليستى که استثمار مشترک جهان را از طريق يک سرمايه مالى که در مقياس بين‌المللى متحد شده جايگزين مبارزه بين سرمايه‌هاى مالى ملى مي نمايد - از صحنه بدر شود؟ فرا رسيدن يک چنين فاز نوينى در سرمايه‌دارى به هر حال امکانپذير است. براى حل اين مسأله که آيا اين فاز عملى است يا خير، هنوز مقدمات کافى در دست نيست"(8) هوبسون: "مسيحيت که در عده قليلى از امپراتورى‌هاى فدراتيو بزرگ که هر کدام يک سلسله مستعمرات غير متمدن و کشورهاى وابسته را در اختيار خود دارند - استوار گرديده، به نظر بسيارى قانونى‌ترين تکامل تمايلات کنونى و آن هم آنچنان تکاملى است که مي تواند بيش از هر چيز در مورد نيل به صلحى دائمى که بر پايه استوار انتر- امپرياليسم مبتنى باشد مايه اميدوارى باشد".

کائوتسکى آن چيزى را اولترا-امپرياليسم يا مافوق امپرياليسم ناميده است که هوبسون ١٣ سال قبل از وى انتر-امپرياليسم يا بين‌الامپرياليسم ناميده بود. پيشرفتى که کائوتسکى در رشته انديشه "علمى" نموده بجز اختراع کلام حکيمانه نوينى که در آن بجاى يک پيشوند لاتينى پيشوند ديگرى مي گذارد فقط شامل اين است که آنچه را هوبسون در ماهيت امر به عنوان سالوسى کشيش‌هاى انگليسى توصيف ميکند، او به عوض مارکسيسم جا مي زند. پس از جنگ انگليس و بوئر امرى کاملا طبيعى بود که اين زمره عالى‌شأن مساعى عمده خود را صَرف تسکين خرده بورژواها و آن کارگران انگليسى نمايد که عده کثيرى از آنها در نبردهاى جنوب آفريقا به هلاکت رسيده بودند و براى تأمين سودهاى هنگفت‌تر فينانسيست‌هاى انگليسى مبالغى به عنوان افزايش ماليات مي پرداختند. واقعا هم چنين تسکينى بهتر از اين است که گفته شود امپرياليسم چندان هم چيز بدى نيست و با انتر - (يا اولترا-) امپرياليسم که قادر به تأمين صلح دائمى است قرابت دارد؟ حسن نيت کشيش هاى انگليسى و يا کائوتسکى چرب‌زبان هر چه باشد، باز مفهوم اجتماعى عينى يعنى واقعى "تئورى" وى يک چيز و فقط يک چيز است: ارتجاعى‌ترين تسکين توده‌ها از طريق اميدوار ساختن آنها به امکان صلح دائمى در شرايط سرمايه‌دارى و انحراف توجه آنان از تضادهاى حاد و مسائل حاد دوران کنونى و معطوف داشتن توجه شان به دورنماهاى کاذب يک نوع "اولترا-امپرياليسم- آينده به اصطلاح جديد. در تئورى "مارکسيستى" کائوتسکى هيچ چيزى جز فريب توده‌ها يافت نمي شود.»( امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری، مجموعه آثار تک جلدی، برگردان پورهرمزان، ص، 436)

چنانکه دیده می شود کائوتسکی در مطالعه ی وجوه اقتصادی تازه به چنین نتایجی برای طبقه ی کارگر می رسد و لنین در مطالعه ی آنها به چنین نتایجی. یکی در به اصطلاح مطالعه ی ویژگی های تازه بروز یافته همان آت و آشغال های لیبرالی را به خورد کارگران می دهد و دیگری با مطالعه ی این ویژگی ها تئوری مارکسیستی موجود را ارتقاء داده و راه های نوینی برای مبارزه طبقه ی کارگر می گشاید.

 

Monday, September 7, 2026

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه ی بیستم)


 

محاصره ی دریایی، تحریم های اقتصادی و درگیری های نظامی ارمغان ترامپ و امپریالیسم آمریکا برای خلق ایران

در 24 اگوست 2026 سیاست های تازه ای از جانب ترامپ و اسکات بسنت اعلام شد مبنی بر این که تحریم های اقتصادی شدیدتر و گسترده تری علیه حکومت اسلامی اعمال شود و قرار بر این گردید که آمریکا فشار زیادی به دولت ها و بنگاه هایی وارد کند که تحریم ها را دور می زدند. با این حال و چنان که تصور می شد این سیاست که جنبه ی عمده ی جنگ را از نظامی به اقتصادی تغییر می داد به معنای توقف جنگ حتی به طور موقت نبود.

با حملات اخیر امپریالیسم آمریکا به ایران و به ویژه مناطق جنوب و نیز پاسخ های نظامی ایران وجه نظامی کماکان همچون جنبه ی غیرعمده باقی ماند.

از جمله ی این حملات شلیک موشک از جانب سپاه به کشتی های تجاری از یک سو و هدف قرار دادن دو سکوی موشکی سپاه در جزیره لارک و نیز حملاتی از سوی آمریکا به شش استان از استان های جنوبی کشور و به ویژه به سیریک و بندر کوهستک( از توابع شهرستان سیریک در استان هرمزگان) بود. در کوهستک خانه ای هدف قرار گرفت که در آن مراسم عروسی بر پا بود. در این حمله طبق آخرین آمار 5 نفر کشته و 68 نفر زخمی شده و آسیب دیدند که بیشتر آنها زن و کودک بودند.

در مورد شلیک موشک به خانه ای که در آن جشن عروسی بود سران آمریکا می گویند که آنها می خواستند یک دکل مخابراتی را بزنند که از نظر آنها سپاه از آن برای شلیک به کشتی استفاده می کرد و در هر صورت آن را به پای اشتباه( محاسبه، خطای فردی و یا مشکلی به وجود آمده در موشک شلیک شده) می گذارند. اما مشکل می توان این توجیهات را باور کرد و باید این را به شلیک به مدرسه ی دخترانه ی میناب که آن هم مورد حمله ی نیروهای آمریکایی قرار گرفته بود و 75 دانش آموز نوجوان در آن به زیر آوار رفتند افزود. تازه اینها بخشی از آن قربانیانی هستند که جنگ از میان توده ی مردم گرفته است.  

در مقابل حملات آمریکا سپاه نیز حملاتی به پایگاه های نظامی آمریکا در امارات و اردن صورت داد که موجب خساراتی گردید. با وجود برخی اخبار از میزان بالای خسارات وارد شده به نیروها و تآسیسات آمریکا در نتیجه ی حملات موشکی سپاه به اردن، اما خود آمریکا اطلاعات دقیقی در این مورد در دسترس قرار نداده است که با توجه به اینکه آمریکا می خواهد خود را امپریالیسم برتر و ابر قدرت بی ضعف، نشان دهد چیز غریبی نیست!

رشد تضادهای درون حکومت ولایت فقیه

 در پی شدت بخشیدن به محاصره‌ی دریایی و تحریم های اقتصادی و همچنین حملات نظامی آمریکا، از سوی جریان «تفاهم‌طلبان» و یا توافق خواهان پیام هایی به آمریکا داده شده مبنی بر اینکه اگر آمریکا به تعهدات تفاهم نامه ی اسلام آباد پاکستان برگردد حکومت اسلامی نیز آماده است که به این تفاهم نامه برگردد.

این در عین آن است که این جناح تلاش می کند که همواره دو موضع بگیرد:

موضع نخست این است که آمریکا را تهدید کند که «اگر حکومت اسلامی نتواند از خلیج نفت صادر کند اجازه نخواهد داد که هیچ کشور دیگری هم صادر کند»( قالیباف)و یا «آمریکا شیطان بزرگ است»(بازهم قالیباف). جز این ها قالیباف گفته است که آمریکا«در پیاده سازی اهداف نظامی و هژمونیک خود علیه ایران و جبهه ی مقاومت شکست خورده است و اکنون تلاش می کند شکست های خود را با جنگ شناختی و فشارهای روانی در حوزه اقتصادی جبران کند».

موضع دوم این است که تقاضای بازگشت به تفاهم نامه ی اسلام آباد را پیش گذارد.( هم قالیباف و هم پزشکیان آن را طرح کرده اند) و مرکز ثقل درگیری های درون حکومتیان نیز به ظاهر همین است.

نماینده‌گان عمده‌ی جریان «تفاهم طلبان» را در حال حاضر مثلث قالیباف و پزشکیان و عراقچی تشکیل می‌دهند. این‌ها پشتیبانی اصلاح‌طلبان حکومتی و نیز اصلاح‌طلبان غیرحکومتی( تحول طلبانی که بخش خواهان رفراندوم قانون اساسی و بخشی گذر از حکومت ولایت فقیه هستند) و نیز بخش های مهمی از اصول گرایان میانه رو( عمدتا جریان روحانی- ظریف و ...) را دارند. در درون حکومت این ها نماینده گان سرمایه داران بزرگ بوروکرات و تکنوکرات هستند که تصور می کنند در صورت رابطه عادی با آمریکا و امپریالیست غربی و وابسته شدن به آنها، نه تنها موقعیت اقتصادی و سیاسی شان تضعیف نمی شود بلکه تقویت هم می گردد. اگر چنین شود آنها یک فرایند استحاله از بوروکرات ها و تکنوکرات های مرتجع تا حدودی مستقل را به مرتجعین وابسته و مزدور طی خواهند کرد.

در مقابل این ها جریان «جنگ طلبان» قرار دارد که نماینده ی بخش مسلط سران سپاه و بسیج و سازمان های اطلاعاتی و دفتر رهبری هستند. این ها جریان پایداری را هم در درون خود و هم کنار خود دارند و به نظر می رسد که بخشی از روحانیون حوزه های علمیه که یا خودشان در نهادهایی از حکومت دست دارند و یا فرزندان و بستگان شان درون حکومت و نهادهایی مانند سپاه و بسیج و اطلاعات و دیگر دستگاه های حکومتی هستند و به طور کلی جای پایی سیاسی و یا اقتصادی در حکومت دارند نیز همراه این ها هستند.

جز این ها جریان مزبور و به ویژه خود سپاه و بسیج و پایداری ها توانسته اند یک نیروی فشار از بسیجی ها و «لباس شخصی» ها و پا روضه ای ها و «حسینه ای» ها ایجاد کنند که علم و کتل اعدام ها و سرکوب خشن هر گونه جنبش توده ای، سرکوب هر صدای مخالف درون رقیبان اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی درون حکومت( در انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس و یا شوراها و غیره) و همچنین «جنگ طلبی» را در دست بگیرند. قطع به یقین سبیل این ها باید همواره از سوی جناح مزبور چرب شود تا آنها این فریادهای گوشخراش را در مورد سرکوب مردم و های و هوی و «استخر فرح» را در مورد رقیبان درون حکومت و شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم را» سر دهند و پای کار هم بایستند.  

منافع اساسی این مجموعه حفظ موقعیت کنونی سپاه و بسیج و سازمان های اطلاعاتی که قطعا روحانیون همسوی مورد اشاره را با خود دارند در قدرت سیاسی است که آن هم به نوبه ی خود به موقعیت اقتصادی ویژه ای بر می گردد که بخشی از سران و کادرهای سپاه و نیروهای اطلاعاتی و غیره در ساخت اقتصادی - سیاسی حکومت یافته اند. از سوی دیگر می توان با اطمینان گفت که بخش هایی از اینان مزدوران روسیه( و تا حدودی چین) در دستگاه حاکم هستند و یکی از عللی که مانع قدرت یافتن بیشتر جریان هایی مانند جریان رفسنجانی و ادامه ی آن روحانی که جزو اصول گرایان بودند گردید همین جریان روسی نافذ در سپاه و نیروهای اطلاعاتی است.

اهداف اساسی آمریکا و حکومت اسلامی

به طور کلی هدف اساسی امپریالیسم آمریکا وابسته کردن کامل حکومت ولایت فقیه به آمریکا و امپریالیست های غربی است که اکنون کم و بیش با حکومت اسلامی رابطه ی اقتصادی و سیاسی و نفوذ سیاسی دارند اما آن وابستگی که حکومت ولایت فقیه به روسیه و چین دارد به این کشورها ندارد.

هدف مورد بحث به شکل های گوناگون دنبال شده است. سیاست های اوباما و بایدن و کلا حزب دموکرات آمریکا بیشتر به شکل «شیرینی» بوده است در حالی که سیاست های ترامپ و حزب جمهوریخواه بیشتر به شکل« چماق» بوده است.

در مقابل، هدف اساسی جناحی که اکنون بر حکومت فرمان می راند و نام «جنگ طلبان» را گرفته است، دفاع از موقعیت برتر سیاسی، امنیتی، نظامی و اقتصادی خود است. در واقع صحبت جنگ برای «بقای حکومت» که به میان می آید بیشتر در مورد این دسته راست در می آید. این جنگ برای بقای کل حکومت نیست زیرا کل سیاست حاکم بر جنگ از «جنگ دوازده روزه» تا «جنگ دوم» و درگیری های پراکنده پس از آن و همچنین مفاد توافق نامه ها و تفاهم نامه ها نشان می دهد که هدف اساسی ترامپ تا کنون سرنگونی حکومت نبوده است بلکه کنار آمدن با این حکومت و وابسته کردن آن به امپریالیست های غربی بوده است.

آنچه روشن است این است که آمریکا حاضر است با هر دو جناح کنار بیاید هم با جناح «تفاهم طلب» و هم با «جناح جنگ طلب».

در مورد نخستین، بیشتر سران آن از این که در جهان کنونی ما نمی توانیم منزوی باشیم و باید روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی با کشورهای دنیا و به ویژه با کشورهای غربی داشته باشیم تا بتوانیم جایی برای خود در نظام بین المللی دست و پا کنیم و اقتصاد را رشد دهیم و نیروی قدرتمندی در منطقه شویم صحبت کرده اند. بنابراین در مورد آنها مشکلی نیست و تکیه ی اصلی ترامپ و آمریکا هم روی این جناح است.

در مورد دومین باید گفت که ترامپ می تواند با جناح «جنگ طلب» نیز کنار بیاید مشروط بر اینکه این جناح سیاست های کنونی را کنار بگذارد و به جناح «تفاهم طلبان» بپیوندد.

آنچه مشکل جناح «جنگ طلب» که هسته ی مرکزی آن را بخشی از سران و کادرهای بالای سپاه تشکیل می دهند می باشد ترس از دست دادن موقعیت برتر اقتصادی و سیاسی و نظامی خود در حکومت است. چندین دهه است که این ها رشته های اصلی اقتصادی کشور را در اختیار داشته و به همراه دفتر رهبری بین 40 تا 60 درصد اقتصاد را کنترل می کنند.

آنچه قطعی است این است که در صورت توافق با آمریکا و وارد شدن سرمایه های خارجی امپریالیستی به ایران این جناح نمی تواند آن موقعیت و نقشی را که اکنون در اقتصاد و سیاست دارد داشته باشد بلکه باید وضع خود را تغییر داده و از آن درجه قدرت سیاسی و جایگاهی که امپریالیسم آمریکا می تواند به آنها دهد( به نسبت موقعیت شان در حکومت) در چارچوب تازه ای استفاده کند.

مدل اصلی آمریکا برای ایران تقریبا همان مدل زمان استبداد سلطنتی است. کشوری نفت فروش با صنایع مونتاژِی و وابسته به امپریالیست های غربی در واردات کالاهای تولیدی و مصرفی با قائل شدن یک موقعیت استثنایی برای دربار و طبقه ی سرمایه داران وابسته به امپریالیسم آمریکا و دیگر کشورهای غربی.

همچنان که در آن دوران سرمایه داران وابسته ی فراوانی وجود داشتند که در صنعت و تجارت نقش مسلط داشتند سران سپاه و عناصر دفتر رهبری نیز می توانند چنان نقشی را به عهده گیرند. در مورد دفتر رهبری نیز ترامپ و کلا رهبری آمریکا گرچه خواهان اصلاحاتی درون کشور مانند آزادی های اجتماعی( و از جمله مساله ی حجاب) و شاید کمی «تحمل سیاسی» در مورد مطبوعات و هنر و غیره هستند، اما مشکلی با موقعیت مذهبی و سیاسی و اقتصادی دفتر رهبری ندارد و این دفتر می تواند همان نقش دربار شاه سابق را به عهده گیرد. تنها مساله این است که موقعیت این ها قطعا با ورود سرمایه های خارجی و همچنین جایگاه تازه ای که برای اصول گرایان میانه رو و اصلاح طلبان حکومتی در نظر گرفته می شود برای این که طبقه ی حاکم بر ایران به طور نسبی متحد گردد، نمی تواند درست همان وضعی را داشته باشد که اکنون دارد مگر اینکه تسویه های خونینی درون حکومت صورت گیرد. در این مورد اخیر می توان به تهدید شدن( آشکار و یا ضمنی) به مرگ برخی از سران اصول گرا و اصلاح طلب مانند روحانی، ظریف و مرعشی و محسن هاشمی و مرعشی و محمود سریع القلم اشاره کرد.

از سوی دیگر این جناح جنگ طلب یا به کلی وابسته به امپریالیسم روسیه( و حکومت چین) است و یا روسیه( و چین) در آن دارای نفوذ زیادی هستند. و این نیز مشکلی در راه پذیرش توافق به وسیله ی اینان ایجاد می کند. به عبارت دیگر این دو کشور و به ویژه روسیه( زیرا دولت چین مشکلی با وابسته شدن اقتصاد ایران به کشورهای غربی ندارد همچنان که مشکلی با وابسته شدن کشورهایی مانند ویتنام در گذشته و ونزوئلا و کوبا در حال به بلوک امپریالیستی غرب ندارد) تلاش می کنند که از نظر سیاسی و نظامی حکومت ولایت فقیه را در مقابل آمریکا و کشورهای غربی قرار دهد.

به این ترتیب کلاف تغییر در حکومت اسلامی به ویژه به دلیل بافت متضاد طبقه ی سرمایه دار حاکم کمی پیچیده است و به نظر می رسد که هنوز تا زمانی  این کلاف و گره های کور باز شوند زمان مانده است.       

وضعیت رو به ویرانی و فلاکت طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان

تمامی بحران اقتصادی و تحریم ها و اکنون محاصره دریایی و افزایش و سخت گیرانه تر شدن تحریم ها روی سر کارگران( و دیگر حقوق بگیران جزء فرهنگیان و پرستاران و حقوق بگیران دولت و... ) و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و طبقات میانی جامعه خراب می شود.

پزشکیان آشکارا می گوید اسکناس چاپ می کند. نتیجه این که تورم بیشتر می شود!

بخشی از سهمیه ی بنزین را گران می کند. نتیجه اش گرانی کالاهاست!

دلار به حدود 230 می رسد و این یعنی ارزش تومان موجود در دست های مردم برای خرید کالاهای مورد نیاز پایین می آید( خواه کالاهایی که از خارج وارد می شود و خواه کالای داخلی که همواره به واردات مواد و قطعات و غیره وابسته است). اماهیچ یک از حکومتیان کک شان هم نمی گزد!

تمامی این ها معنایی جز پایین آمدن ارزش حقوق کارگران و زحمتکشان ندارد. برای نمونه آخر ماه حقوقی گرفته اند معادل 30 میلیون تومان و به محض گرفتن حقوق و آماده شدن برای خرج آن( البته اگر از پیش و با نسیه گرفتن خرج اش نکرده باشند) ارزش آن می شود 25 میلیون تومان!

سال هاست که سفره ها خالی تر شده و باز هم خالی تر می شود و اگر وضع چنین پیش رود که اکنون پیش می رود شاید مدتی دیگر برای بخش های زیادی از زحمتکشان جز نانی بر سر سفره چیزی باقی نماند! حکومت ولایت فقیه طبقات زحمتکش و ستمدیده ی ایران را به فقر و بدبختی و فلاکت انداخته است.

احتمال اعتراضات توده ای

این وضع به ناچار می تواند موجب واکنش کارگران و زحمتکشان و توده ی مردم شود. چنانکه پیش از این و در همین دهه و دهه ی گذشته شده بود.

اما حکومت نیز که وضع را می داند و می داند که مورد نفرت و کینه ی توده های مردم است پرده را بالا زده و شمشیر را از رو بسته است و از پیش حکم اش را صادر کرده است:

«آمریکا و دیگر توطئه گران می خواهند همجمه و فتنه در داخل درست کنند و عده ای از مزدوران شان را به خیابان بکشانند.»

و این معنای سرراستی دارد: اگر کسی به خیابان بیاید مزدور آمریکاست و حکم اش مرگ!

 تهدید پشت تهدید و از جانب تعدادی از سران نظامی و انتظامی و قضایی و از جمله رادان و اژه ای و غیره.

همین تهدیدها بخش هایی از مردم را به مسخره کردن وضع و لطیفه گویی وادار کرده است. می روند و خریدی می کنند و فیلمی می گیرند و در آن می گویند: این چند تا تخم مرغ و نیم کیلو سیب زمینی و ظرف کوچک پنیر را امروز خریدم 500 هزار تومان و سپس می گویند نه اصلا ناراحت نیستیم. می پرسید چرا؟ زیرا اگر بگوییم ناراحتیم مزدور آمریکا می شویم و حکم مان اعدام است!؟

جز این، حکومت انگار بدش هم نیامده و نمی آید که دلار گران شود و تورم و گرانی بیش از پیش شود و مردم از صبح تا شب شان مشغول امور روزمره ی زندگی شان گردد و فرصت سرخاراندن هم پیدا نکنند چه برسد که وقتی بیابند که به خیابان بیایند!

در واقع حکومت هیچ زحمتی به خودش نمی دهد و هیچ باری را بر دوش نمی کشد. این سیاست کلی حکومت پس از انقلاب بوده و تا کنون ادامه داشته است.

آنچه مسلم است این است که در شرایط کنونی طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های میانی جامعه  بیش از هر چیز به صلح نیاز دارند. تمامی این طبقات بیش از هر چیز از ادامه ی جنگ ضربه می خورند و ضربات وارده از جنگ خواه از جنبه ی نظامی و خواه از جنبه ی محاصره ی دریایی و تحریم ها مستقیما به وسیله ی حکومت روی معیشت و زندگی آنها فرود می آید.

از سوی دیگر این وضع معیشت و زندگی آنها را زیر فشار گذاشته است.

این است که ناچار به واکنش هستند. و آن هم  نه واکنش جدا جدا و پراکنده و عموما بی نتیجه یا کم نتیجه، بلکه واکنش های متحدانه.

هم اکنون بسیاری از کارگران و بازنشسته گان و فرهنگیان و پرستاران و دیگر گروه های زحمتکش یا در حال اعتصاب هستند و یا در حال اعتراض های جسته و گریخته ی خیابانی.

اما این اشکال باید تکامل یابد. این که این تکامل در جنبش توده ای به چه شکلی خواهد بود به شکل اعتصابات گسترده ی سراسری در محیط کار و یا اعتراضات خیابانی و یا تلفیق این ها با توجه به تجربه ی خونبار روزهای 19 و 20 دی ماه 1404 اکنون قابل تصور نیست.

شاید شورش هایی مانند دی 96 و آبان 98 درگیرد و شاید هم توده ها با حزم و احتیاط بیشتری وارد گود شوند!

و اما بخش هایی از پیشروان بی تردید راه سلاح را انتخاب خواهند کرد. سلاح در دست گرفتن و به راه انداختن جنگ توده ای.

با این حکومت نمی توان به زبانی جز زبان خودش سخن گفت.

به این بخش هایی از توده ها پی برده اند. دیر یا زود این بخش ها بیشتر خواهند شد.

نه به تجاوزامپریالیستی

نه به جنگ بین دو حکومت ارتجاعی

نه به جنگ طلبی حکام ریاکار و فاسد و جنایتکار حکومت ولایت فقیه

 

آزادی

استقلال

 

برقرارباد جمهوری دموکراتیک خلق ایران

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

17 شهریور 1405

      

 

Sunday, September 6, 2026

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(2)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (2) 

مارکس و دولت همچون انگل – هجدهم برومر لویی بناپارت

در بخش یک ما نکاتی در مورد تحریف نظریه ی مارکسیستی دولت به وسیله ی جناب اتفاق بیان کردیم و در این بخش آن را ادامه می دهیم.

در تعریف نظریه ی دولت اتفاق چنین آورده بود:

« دوران: 1- کاپیتالیسم: دولت طبقاتی

طبقه ی بورژوازی( سرمایه داری) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه بورژوازی حاکم است.

دوران: 2- کاپیتالیسم: دولت مستقل و انگل وار

دولت می تواند« انگل وار و هراس انگیز» و مستقل از طبقه ی بورژوازی و در جهات منافع خودش باشد.»( شهرام اتفاق، در دفاع از مهرداد وهابی)

این یک تحریف آشکار در نظریه ی مارکسیستی و به ویژه نظری است که مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت بیان کرده است.

 از این تعریف این گونه بر می آید که گویا مارکس( و انگلس) دو نوع دولت در دوران کاپیتالیسم تشخیص داده اند. یکی «دولت طبقاتی» و دیگری «دولت مستقل و انگل وار».

در این که مارکس در هجدهم برومر شکلی استثنایی از دولت یعنی «دولت بناپارتی» را که به ظاهر مستقل و بر فراز دو طبقه ی اصلی جامعه یعنی بورژوازی و پرولتاریا جای دارد، اشاره می کند شکی نیست اما مساله ی «دولت بناپارتی» یک چیز است و «دولت انگل وار» چیزی دیگر.

«بناپارتی» خصیصه ی یک دولت ویژه یعنی دولتی است که پس از شکست انقلاب 1851- 1848 ظاهر شد. بنابراین تا اینجا می توان گفت که در دوران کاپیتالیسم می توان از شکل دولت بورژوازی که هر دو سلطه یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سیاسی را (و این قاعده است)دارد از یک سو و دولت مستقل از طبقه ی بورژوازی که در آن دولتیان صرفا سلطه ی سیاسی دارند( و این استثناء است)، اما سلطه ی اقتصادی کماکان در دست طبقه ی بورژوازی است صحبت کرد.

اما قرار دادن «دولت مستقل» و «دولت انگلی» در یک سطح همردیف، گویی تنها دولت بناپارتی که «دولت طبقاتی» نیست «انگلی» است و «دولت طبقاتی» بورژوازی «انگلی» نیست یک تحریف آشکار در نظر مارکس است. در واقع نظر مارکس در مورد انگلی و طفیلی بودن به همان اندازه در مورد «دولت مستقل» صدق می کند که در مورد «دولت  طبقاتی».

این ها هم  مشهورترین عبارت مارکس درباره ی دولت:

 «اين قوه اجرايى، با سازمان وسيع ديوانى و نظاميش، با دستگاه( ماشین- پورهرمزان) دولتى پيچيده و مصنوعيش، با سپاه نيم ميليونى کارمندان و ارتش پنج ميليونى سربازانش، اين هيأت انگلىِ وحشتناک، که تمامى تنِ جامعه فرانسوى را چونان غشائى پوشانده و همه منافذش را مسدود کرده است، در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد. امتيازات اعيانىِ مالکان عمده ارضى و شهرها، به همان ميزان از اختيارات قدرت دولت( قدرت دولتی – پورهرمزان) تبديل شد، صاحبان عناوين فئودالى به کارمندان عاليرتبه حقوق‌بگير تبديل شدند، و نقشه رنگارنگ حقوق فئودالىِ متناقض قرون وسطايى به برنامه کامل منظم قدرت دولتى، که کار آن چونان کار يک کارخانه، منقسم و متمرکز است تبديل گرديد. نخستين انقلاب فرانسه، که هدفش در هم شکستن تمام قدرت هاى مستقل، محلى، ايالتى، شهرى و ولايتى، به منظور ايجاد وحدت بورژوايى ملت بود ميب ايست هم کارى را که سلطنت مطلق آغاز کرده بود، يعنى تمرکز را، ناگزير توسعه دهد و هم وسعت، اختيارات و دستگاه ادارى قدرت حکومتى را(دستگاه قدرت دولتی- هرمزان). ناپلئون اين دستگاه ادارى ( ماشین دولتی – پورهرمزان) را تکميل کرد. سلطنت حقانى و سلطنت ژوئيه فقط تقسيم کار بيشترى را در اين دستگاه وارد کردند، تقسيم کارى که به موازات پيدايش گروه هاى صاحب منافع جديد، و در نتيجه، مصالح تازه ادارى در داخل جامعه بورژوايى، به تدريج افزايش مييافت. هر نفع مشترکى بيدرنگ از جامعه تفکيک گرديد و به عنوان يک نفع برتر، يک نفع عمومى، از حيطه عمل اعضاى جامعه خارج شد، از پل و مدرسه و املاک متعلق به آبادى در کوچک ترين مزرعه‌ها گرفته تا راه آهن، اموال ملى و دانشگاه ها، به صورت موضوع فعاليت حکومتى درآمد. بالأخره جمهورى پارلمانى براى مبارزه با انقلاب خود را مجبور ديد که با اتخاذ سياست شدت عمل و اقدام به سرکوبى، وسايل کار و تمرکز قدرت حکومتى را تقويت کند. تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند، احزابى که هر کدام به نوبه خود براى کسب قدرت( رهبری دولتی – پورهرمزان) مبارزه کردند، فتح اين بناى عظيم دولت( دستگاه دولتی عظیم - هرمزان) را چونان غنيمت اصلى فاتح دانسته‌اند.( هجدهم برومر لویی بناپارت، برگردان باقرپرهام، تاکید از مارکس است. در عبارت داخل پرانتز ترجمه ی پورهرمزان جای گرفته که به وسیله ی فردی( بی نام) که متن را بازنویسی کرده است صورت گرفته است.)

چنان که دیده می شود در این قطعه ی فوق العاده مشهور مارکس درباره ی دولت بورژوازی به طور کلی صحبت می کند و نه صرفا در مورد «دولت بناپارتی».

وی نخست به دو خصیصه ی اساسی دولت یعنی سازمان بوروکراتیک( که در زمان مورد اشاره «سپاهی مرکب از نيم ميليون کارمند داشت») و نظامی ( که در آن زمان «ارتش پنج ميليونى از سربازان» را در اختیار داشت) و خصلت انگلی آن اشاره می کند و سپس به تاریخ همین دولت می پردازد و می نویسد که:« در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد.» و آن گاه به شرح گسترش آن طی انقلاب فرانسه و سپس ناپلئون و سلطنت حقانی و ژوئیه و  بالاخره جمهوری پارلمانی می پردازد.

بنابراین آنچه که مارکس در این عبارات در مورد دولت حاضر و آماده بیان می کند تنها در مورد «دولت بناپارتی» نیست بلکه در مورد تمامی دولت های بورژوازی( یا به زبان اتفاق«دولت طبقاتی» ) نیز هست.

اما هدف از این تحریف بزرگ چیست؟

این که دولت های طبقاتی که بورژوازی سلطه طبقاتی یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سلطه ی سیاسی دارد، دولت هایی«انگلی» نیستند( لابد خدمتگزار جامعه هستند!).

یکی از اهداف«چهار تعریف» مارکس و انگلس در مورد دولت همین است. اتفاق می خواهد بگوید که «دولت بورژوازی دولت انگلی نیست».  به این مساله برمی گردیم.  

مارکس و انگلس و جامعه ی کمونیستی - نقدی بر برنامه ی گتا

وی ادامه می دهد:

«مارکس در ۱۸۷۵، در نقدی که به پیش‌نویس برنامه‌ی حزب اتحادیه کارگران آلمان (SDAP) می‌نویسد، از فردیناند لاسال، نویسنده‌ی متن به‌خاطر به‌کار بردن اصطلاح «چارچوب دولت ملی» و «دولت آزاد» انتقاد می‌کند و درباره‌ی دولت در جامعه‌ی آرمانی خود می‌گوید:

آزادی (واقعی) بدان معنا است که دولت را از ارگانی تحمیلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه مبدل کنیم.

انگلس نیز در سال ۱۸۷۸، در کتاب آنتی‌دورینگ درباره‌ی اوضاع حکمرانی و دولت پس از انقلاب کمونیستی آینده می‌نویسد:

پرولتاریا قدرت دولتی را در دست می‌گیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل می‌کند. اما بدین وسیله پرولتاریا خود را به عنوان پرولتاریا از میان برمی‌دارد و از این طریق کلیه‌ی تفاوت‌ها و تناقضات طبقاتی و مآلاً [سرانجام] دولت به مثابه دولت را از میان برمی‌دارد.

انگلس همان‌جا می‌افزاید که «دولت» پدیده‌ای متعلق به جامعه‌ی طبقاتی است و جامعه‌ی فاقد طبقه، نیازی به وجود دولت ندارد.»( همانجا)

در اینجا یکی از تعریف ها که از نظر اتفاق با دیگر تعریف ها در تضاد قرار دارد( چهار تعریف) آمده است. هدف این است که این دیدگاه جا انداخته شود که یا دولت در جامعه ی کمونیستی نیز وجود خواهد داشت و یا این که در این مورد «ابهام» وجود دارد.

 نخست در مورد «ابهام» اشاره کنیم که اولا مارکس و انگلس تمامی پاسخ های مسائل مبارزه ی طبقاتی را در جیب شان نداشتند و نیز به هیچ وجه حاضر نبودند دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی خود را با دیدگاه ایده آلیستی و متافیزیکی عوض کنند و به گمانه زنی های تخیلی در مورد آینده دست زنند. آنها بر مبنای مطالعه و تحقیق در تاریخ گذشته و حال به یک سلسله دیدگاه های نوین رسیدند( از ایدئولوژی آلمانی به این سو). مانیفست حزب کمونیست یک جهش در تکامل دیدگاه هاشان و در دوره ی نخستین فعالیت هاشان بود. آنها خواه در نگرش به گذشته و حال و خواه به آینده دیدگاه ها و مواضعی را که به آن رسیده بودند پیش می بردند و گسترش می دادند و تکامل می بخشیدند. آنها به آنچه به آن رسیده بودند به عنوان یک دگم نگاه نمی کردند بلکه آن را مجموعه ای از دیدگاه ها و مواضع می دانستند که باید همراه با تکامل مبارزه ی طبقاتی و تغییر در هر حوزه ای(اقتصاد، سیاست، فرهنگ، علم نظام و غیره) تکامل یابد. از این رو ممکن است که آنچه دیروز و در مانیفست حزب کمونیستگفته بودند با توجه به این که امروز و در پرتو مبارزات طبقاتی در فرانسه کامل تر خود را نشان داده است بیان کامل تری از آن ارائه کنند و ما برخی بیانات آنها را نسبت به بیانات گذشته روشن تر و دقیق تر و ژرف تر و تکامل یافته تر بیابیم.

وظیفه ی ما نه برجسته کردن و پیگیری آن چه نادرست یا کهنه شده از نظر تاریخی، کمتر دقیق، ناروشن، دارای ابهام و یا ناکامل بوده که به نوعی از یک سو نشانگر و بازتاب تکامل نایافتگی مساله ی مورد تحقیق(اقتصاد، سیاست، مبارزه ی طبقاتی و غیره) و از سوی دیگر نشانگر تحقیقات اولیه و یا ناکامل است، بلکه برجسته کردن آن دیدگاه ها و مواضعی است که روشن تر، دقیق تر و ژرف تر و کامل ترین دیدگاه ها در مورد مساله ی مورد بحث است.

نگاهی به چگونگی دیدگاه لنین در مورد این تفاوت ها در آثار مارکسیستی در این مورد سودمند است.

لنین پس از شرح همان بند در مورد دولت انگلی که ما در بخش گذشته از هجدهم برومر لویی لویی بناپارت بازگو کردیم می نویسد:

«مارکسيسم در اين مبحث شگرف نسبت به «مانيفست کمونيست» گام عظيمى به پيش برمي دارد. موضوع دولت در «مانيفست کمونيست» به طرز بسيار مجرد و با مفاهيم و عباراتى بسيار کلى مطرح شده است. ولى در اينجا مسأله به طور مشخص مطرح گرديده و به شکلى بسيار دقيق و صريح و عملا محسوس، از آن نتيجه‌گيرى شده است: همه انقلاب هاى پيشين ماشين دولتى را تکميل کرده‌اند و حال آنکه آن را بايد خُرد کرد و درهم شکست.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 527- 526، همچنین نگاه کنید به ص 528)

و پس از شرحی کوتاه از دیدگاه مارکس و انگلس در مورد دولت در مانیفست و اشاره به اینکه در این کتاب«اين مسأله مطرح نشده است که آيا - از نقطه نظر تاريخى - اين تعويض دولت بورژوازى با دولت پرولترى چگونه بايد باشد»می نویسد:

« همين مسأله است که مارکس در سال ١٨٥٢ طرح و حل می کند. مارکس به فلسفه ماترياليسم ديالکتيک خود وفادار است، تجربه تاريخى سالهاى با عظمت انقلاب ١٨٤٨-١٨٥١ را اساس قرار ميدهد. آموزش مارکس در اينجا هم، مانند هميشه، استنتاجى از تجربه است که انوار جهان‌بينى فلسفى ژرف و اطلاعات تاريخى وسيع آن را روشن ساخته است.»( همان، ص 527، تاکید از لنین است)

حال به مساله ی دولت در جامعه ی کمونیستی توجه کنیم.

در همان قطعه ای که در بالا آمد مارکس به روشنی و با دقت هر چه تمام تر گفته بود که« تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند.» معنای این عبارت روشن است. انقلاب ها باید این ماشین حکومتی را در هم بشکنند. یعنی نه از ماشین نظامی پنج میلیونی بورژوازی چیزی باقی بگذارند و نه از ماشین بوروکراسی وی با هزاران هزار کارمند.

چنان که می دانیم مارکس و انگلس در آخرین پیشگفتار چاپ آلمانی کتاب( 1872)نوشتند که برنامه مانيفست کمونيست «اکنون در برخى قسمت ها کهنه شده است».

سپس چنين ادامه دادند: ... «به ويژه کمون ثابت کرد که «طبقه کارگر نمي تواند به طور ساده ماشين دولتى حاضر و آماده‌اى را تصرف کند و آن را براى مقاصد خويش به کار اندازد»... »

جز این«مارکس در ١٢ آوريل سال ١٨٧١، يعنى درست در روزهاى کمون، به کوگلمان چنين نوشت:

...«اگر تو نظرى به فصل آخر کتاب «هیجدهم برومر» من بيفکنى، خواهى ديد که من اقدام بعدى انقلاب فرانسه را چنين اعلام مي دارم: بر خلاف سابق ماشين بوروکراتيک و نظامى از دستى بدست ديگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود« (تکيه روى اين کلمه از مارکس است) ...اين درست همان چيزى است که رفقاى پاريسى قهرمان ما در انجامش ميکوشند»)( به نقل از لنین، دولت انقلاب، همان ص 530)

اگر این دو وجه که باید درهم شکسته شوند از دولت گرفته شود چه چیز برای دولت باقی می ماند؟ در بهترین حالت مشتی کارهای ساده برای سازماندهی و پیشبرد امور عمومی. در این خصوص می توانیم به اشارات لنین در کتاب دولت و انقلاب در مورد نخستین فاز جامعه ی کمونیستی توجه کنیم:

« و چون اکثريت مردم خود ستمگران خود را سرکوب ميکنند لذا ديگر «نيروى خاصى» براى سرکوب لازم نيست! بدين معنى دولت رو به زوال مي گذارد. بجاى مؤسسات ويژه اقليت ممتاز (مستخدمين دولتى ممتاز، سران ارتش دائمى)، خودِ اکثريت ميتواند مستقيما اين عمل را انجام دهد و هر قدر وظايف قدرت دولتى بيشتر بدست عموم انجام گيرد، به همان نسبت هم از لزوم اين قدرت کاسته مي شود.»(همان ص 532)

و:

«حساب و کنترل - اين است نکته عمده‌اى که براى «سر و صورت دادن» به نخستين فاز جامعه کمونيستى و نيز براى جريان صحيح عمل آن لازم است. همه افراد کشور در اينجا بدل به خدمتگذاران مزدبگير آن دولتى مي شوند که عبارت از کارگران مسلح است. همه افراد کشور خدمتگذار و کارگر يک «سنديکاى» دولتى همگانى ميشوند. تمام مطلب بر سر آن است که آنها با مراعات صحيح ميزان کار برابر هم کار کنند و برابر هم مزد بگيرند. حساب اين کار و کنترل آن را سرمايه‌دارى به منتها درجه ساده نموده و به اَعمال فوق‌العاده ساده نظارت و ثبت، اطلاع از چهار عمل اصلى و صدور قبوض مربوط رسانده که انجام آن از عهده هر فرد باسوادى ساخته است.»( همانجا، ص 553، تمامی تاکیدها از لنین است)


هرمز دامان

نیمه نخست شهریور 1405

شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (3)

  مساله ی زوال دولت - پنهان شدن اتفاق پشت انگلس اتفاق در ادامه ی سخنان خود درباره ی نظریه مارکسیستی در مورد دولت می نویسد: «انگلس دو...