و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(3)
دو - رویزیونیست ها( پاره ی دوم)
"On the Importance of the Problem of "Characteristics
and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It (3)
رویزیونیست ها و تغییرات
چنانکه گفته شد تغییرات مورد اشاره و بروز مراحل نوین و ویژگی های نوینی که در تکامل یک پدیده ی به وجود می آید همواره بهانه دست تجدید نظرطلبان جورواجور داده است که با عنوان کردن«کهنه» شدن مارکسیسم و نیاز به «تجدید نظر» و«نوآوری»، اصول اساسی انقلابی مارکسیسم را نفی کنند. این «تجدید نظر در بنیان های اساسی جهانبینی مارکسیستی» با «تکامل جهانبینی انقلابی مارکسیستی بر مبنای تحلیل شرایط نوین پیش آمده» یا« انطباق مارکسیسم با شرایط ویژه ی یک کشور» از دو جنس هستند و ماهیت متضاد دارند.
از دیدگاه مارکسیستی هر تحلیل و بررسی اموری که به تازه گی در مراحل نوین تکوین پدیده ظاهر شده اند و تغییرات کمی- کیفی در آن به وجود آورده اند، باید تئوری موجود را پیشرفت و تکامل دهد و نه این که آن را به پس براند و ماهیت آن را قلب کند. چنین تئوری ای باید آنچه را که کهنه شده کنار بگذارد و نو را بجوید و راه های نوینی برای مبارزه ی طبقه ی کارگر باز کند نه این که اندیشه ها و راه های لیبرال- بورژوایی را در قالب واژه ها و عبارات تازه و به اصطلاح مارکسیستی به خورد طبقه ی کارگر دهد.
مارکس و انگلس طی نیم سده فعالیت خود همراه با مبارزات طبقاتی و مسائل نوی که مطرح می کرد و یا مسائلی که به طور تکامل یافته تری طرح می شد مدام نظریات خود را تکامل دادند و به روز می کردند. چنانکه ما نخستین آثار منظم مارکسیستی( از ایدئولوژی آلمانی به این سو و یا آثار نخستین اقتصادی مارکس و حتی گروندریسه)را با آثار دهه های بعدی مقایسه کنیم می بینیم که بسیاری مسائل اصلاح شده و بسیاری به طور مشخص تر و دقیق تری طرح شده و پاسخ های دقیق تری یافته اند. از سوی دیگر دیدگاه ها و مواضعی که بر مبنای مبارزه طبقاتی تکامل یافته کهنه شده، دچار تغییر گشته و تکامل یافته تر از پیش شده است.
لنین با تحلیل امپریالیسم تئوری مارکسیستی را در عرصه ی اقتصاد سیاسی به پیش برد و در عین حال چنان که شرح داده شد سیاست ها و تاکتیک های نوینی برای طبقه ی کارگر در چگونگی کسب قدرت سیاسی طرح کرد. این تئوری، سیاست ها و تاکتیک ها موجب شد که طبقه ی کارگر روسیه و در کنار آن طبقه ی کارگر در دیگر کشورهای امپریالیستی و همچنین زیرسلطه بتوانند واقعیات را با دقت و ژرفا و دامنه ی بیشتری ببینند و سیاست ها و تاکتیک های نوینی برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر به پیش کشند.
اما آنچه از تحلیل کائوتسکی نتیجه می شد این بود که طبقه ی کارگر برای تغییر نظام سرمایه داری سیاست های لیبرالی و اصلاح طلبانه در پیش گیرد. یعنی به جای این که چیز نو و تازه ای را پیش بکشد و تئوری های موجود مارکسیستی را تکامل بخشد آنها را که با رنج و زحمت مطالعات و تجارب انقلابی نزدیک به هفتاد ساله و بر مبنای مطالعه ی فلسفه، تاریخ، اقتصاد، سیاست و فرهنگ شکل گرفته بود حذف کرد و جای آنها را با یک چیز واقعا کهنه که از پیش هم وجود داشت یعنی همان جهان بینی لیبرال- بورژایی پر کرد. جای مارکسیسم را لیبرالیسم گرفت.
به این ترتیب تکامل جهان بینی در لنین و کائوتسکی بر مبنای شرایط تازه در دو مسیر کاملا متضاد قرار داشت. لنین هیچ اصل انقلابی مارکسیستی را خواه در تحلیل اقتصادی( تئوری های امپریالیسم لنین بر مبنای تئوری های اساسی سرمایهی مارکس است) و خواه در تحلیل سیاسی و استراتژی و تاکتیک های حزب انقلابی طبقه ی کارگر کنار نگذاشت بلکه تمامی آنها را حفظ کرده و با تحلیل تازه و رهنمودهای تازه به طبقه ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی غنی کرد. برعکس تحلیل کائوتسکی تمامی تئوری های اساسی مارکسیستی را دور انداخت و به جای آنها تئوری های را عرضه کرد که بورژوازی از سده های پیش عرضه کرده بود. در واقع کائوتسکی و رویزیونیست هایی مانند او این تئوری های کهنه را در بسته بندی های مارکسیستی به طبقه ی کارگر عرضه کردند. یکی از نتایج عملی این امر این بود که لنین در نخستین جنگ امپریالیستی این شعار را برای طبقه ی کارگر پیش گذاشت که جنگ امپریالیستی را به جنگ داخلی علیه بورژوازی تبدیل کنید( طبقه ی کارگر ملت های گوناگون نباید در پیروی از بورژوازی خودی به کشتن یکدیگر برخیزند) و قدرت سیاسی را با قیام مسلحانه کسب کنید و دیکتاتوری پرولتاریا را برپا کنید( در تمامی این ها اصول اساسی ای که مارکس و انگلس پیش گذاشته بودند حفظ شده بود) در حالی که کائوتسکی و رویزیونیست هایی مانند وی به نفع بورژوازی خودی شعار می دادند کارگران هر ملت باید از منافع ملت خود( یعنی بورژوازی) دفاع کنند و به جنگ با ملت های دیگر( کارگران کشورهای دیگر) برخیزند. طبقه ی کارگر هر کشوری نباید به قصد تصرف قدرت سیاسی دست به قیام مسلحانه زند و نیز طبقه ی کارگر نباید دنبال برقراری دیکتاتوری پرولتاریا باشد بلکه باید به مبارزه ی مسالمت آمیز پارلمانی( که آنها در آن کاملا در خدمت سیاست های بورژوازی بودند( خود حزب سوسیال دمکرات آلمان در همان اوان جنگ به اعتبارات جنگی رای داده بود یعنی به واقع به کارگرکُشی هر ملت) و مبارزه برای به دست آوردن اکثریت در پارلمان دست بزند. در این نظرات و شعارها و سیاست ها تنها چیزی که یافت نمی شد اصول اساسی جهان بینی مارکسیستی بود. فراموشی تقریبا مطلق تئوری های مارکسیستی و برعکس تبلیغ و ترویج تئوری های بورژوا- امپریالیستی و در بهترین حالت بورژوا- لیبرایی بنیان اساسی این سیاست ها بود.
بنابراین آنچه باید در مرکز ثقل توجه به هر شرایط نوینی باشد این است که آیا این تحقیق و بررسی شرایط نوین و نتایج به دست آمده از تحلیل آن، ضمن حفظ و ارتقاء تئوری های پیشین راهی تازه برای تغییر انقلابی حکومت ارتجاعی می گشاید و آیا تئوری و سیاست و تاکتیک تازه و نویی در اختیار نیروهای نوین و دگرگون کننده ی جامعه یعنی طبقه ی کارگر قرار می دهد و یا اینکه خیر تنها جهان بینیهای کهنه ی لیبرالی و یا آنارشیستی و غیره را در قالب واژه ها و عبارات و تئوری ها و تاکتیک نوین بازتولید و قالب می کند. در واقع تمامی تجزیه و تحلیل های به اصطلاح نوین اپورتونیستی، رویزیونیستی و ترتسکیستی چنین اند.
لنین در مورد «نوآوری» رویزیونیست ها
اکنون ببینیم لنین در مورد «نوآوری» رویزیونیست ها چه گفته است:
«...«نوآوری» رویزیونیستی مطلقاً هیچ گونه معنی نمی دهد، این فقط یک عقب نشینی، یک امتیاز برای بورژوازی است.
و حال ما می پرسیم: آیا هیچ گونه چیز جدیدی به وسیله ی این «نوآوران» پر سر و صدا که این همه در این روزهای شلوغ می کنند و خود را به دور سوسیالیست آلمانی برنشتین جمع کرده اند به این تئوری افزوده شده است؟ مطلقاً خیر. آنها حتی یک قدم علمی را که مارکس و انگلس تکامل آن را به ما سفارش کرده بودند برنداشته اند؛ آنها هیچ گونه شیوه جدید مبارزه به پرولتاریا نیاموخته اند؛ آنها فقط عقب نشینی کرده اند، قسمت هایی از تئوری های عقب افتاده را به عاریت گرفته و به پرولتاریا نه تئوری مبارزه بلکه تئوری واگذاری و آن هم واگذاری به وحشی ترین دشمنان پرولتاریا، حکومت و احزاب بورژوازی که هیچ گاه دست از یافتن ابزار جدید تله گذاری برای سوسیالیست ها برنمی دارند می آموزند. پلخانف یکی از رهبران پایه گذار سوسیال دمکراسی روس مطلقاً حق داشت که از آخرین «انتقاد» برنشتین که نظریاتش هم اکنون توسط نمایندگان کارگران آلمان هم رد شده است (در کنگره هانور) بیرحمانه انتقاد کند.
ما می دانیم که بخاطر این عبارات سیلی از اتهامات بر ما سرازیر خواهد شد، فریاد خواهند زد که ما می خواهیم حزب سوسیالیست را به دسته ای از «مؤمنین حقیقی» که «مرتدان» را به جرم انحراف از «دگم» تعقیب می کنند تبدیل کنیم و از این گونه ها. («برنامه ما» نیمه آخر 1899، نقل از گزیده هایی از لنین درباره ی مبارزه بر علیه رویزیونیسم، بخش پنجم- مارکسیسم را در مبارزه علیه رویزیونیسم تکامل دهیم)
دو مشخصه ی برجسته رویزیونیسم(و در مورد ایران همچنین ترتسکیسم و آواکیانیسم که شکلی از رویزیونیسم است) که لنین بر می شمارد این هاست:
یک - عقب نشینی به تئوری های کهنه ی بورژوایی و به عاریت گرفتن شماری از این تئوری ها و پیچاندن آنها در پوست عبارات مارکسیستی و جا دادن آنها در مرکز تئوری مارکسیستی( اکنون مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیستی) به جای تئوری های اساسی مارکسیستی و در واقع قلب ماهیت تئوری مارکسیستی و تبدیل آن به تئوری بورژوا- لیبرالی.
دو- سرازیر کردن انواع اتهامات به جریان های اصیل مارکسیستی( اکنون مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی) که این ها «دگماتیست» و« کهنه پرست» و «عتیقه» هستند و همچون «مؤمنین» به «مشتی آیه» چسبیده اند و مثلا عکس رهبران را چونان«پنج تن آل عبا»ی مسلمانان «تقدیس» می کنند و اینها حاضر نیستند با زمان و تغییر شرایط به پیش بروند و می خواهند با همان چیزهای «قدیمی» سرکنند.
در پاسخ به این گونه اراجیف لنین می نویسد:
«ما تماماً راجع به این عبارات سخت و مد شده آشنائی داریم. حتی یک دانه حقیقت هم در آنها وجود ندارد. هیچ گونه حزب مستحکم سوسیالیستی بدون تئوری انقلابی که تمام سوسیالیست ها را متحد کند، که منبع باورهای آنها باشد و از آن بتوانند برای شیوه های مبارزه و اقدام عملی استفاده کنند وجود ندارد. دفاع از یک چنین تئوری ای که با بهترین دانش شما آن را حقیقت می دانید علیه حملات بی اساس و تلاش هائی که برای فاسد کردن آن می شود بدین معنی نیست که شما دشمن هر گونه انتقادی هستید. ما تئوری مارکس را بمثابه چیزی کامل و تخلف ناپذیر در نظر نداریم، برعکس ما ایمان داریم که تنها بنیاد این علم ریخته شده است که سوسیالیست ها باید آنرا در تمام جهات تکامل بدهند چنانچه می خواهند که با زندگی همگام باشند. ما فکر می کنیم که یک تکمیل مستقل تئوری مارکس بخصوص برای سوسیالیست های روسی اساسی است چرا که این تئوری تنها اصول راهنمای عام بوده که به طور مشخص در انگلستان متفاوت با فرانسه و در فرانسه متفاوت با آلمان و در آلمان متفاوت با روسیه انطباق می یابد. بدین ترتیب ما با خوشحالی برای مقالاتی درباره مسائل تئوریک در روزنامه خود جا تخصیص می دهیم و از تمام رفقا دعوت می کنیم که علناً به بحث در اطراف نکات مورد جدل بپردازند.»( همانجا)
ما پیرو این سخنان لنین که پس از وی به وسیله ی استالین و مائو فراوان تکرار شد هستیم. ما به مثابه ی مائوئیست دفاع از بینان های تئوری را وظیفه ی خود می دانیم. هیچ حزب کمونیست مائوئیستی نمی تواند بدون تئوری انقلابی که تمامی انقلابیون کمونیست پیرامون آن متحد شوند، که منبع باورهای آنها باشد و آنها بتوانند از آن برای شیوه های مبارزه و اقدام عملی استفاده کنند وجود داشته باشد. دفاع از ارکان تئوری عام مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی و آنچه مارکس و انگلس و لنین و استالین مائو برای ما به یادگار گذاشتند نخستین وظیفه ی ما در قبال تمامی تئوری های رویزیونیستی و ترتسکیستی است که مغز و قلب این تئوری را هدف گرفته و آن را از آموزش ها و ماهیت انقلابی اش تهی می کنند.
اما از سوی دیگر چنانکه لنین و پس از وی استالین و مائو به ما یادآوری کردند می باید آنچه همچون مارکسیسم عام وجود دارد با شرایط مشخص کشور خویش تطابق داده و با تکامل این شرایط پیشرفت و تکامل دهیم و مارکسیسم خاص، مارکسیسم برخاسته از شرایط خاص ایران و نیز شرایط کنونی جهانی را بیافرینیم.
از یک سو دفاع از بنیان های تئوری انقلابی مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو و از سوی دیگر انطباق با شرایط خاص ایران و پیشبردن و تکامل تئوری بر مبنای این شرایط و شرایط کنونی جهانی.
این دو امر مکمل یکدیگرند و به غنای یکدیگر یاری می رسانند. این ها دو دشمن را هدف می گیرند: یکی رویزیونیسم را هدف می گیرد و دیگری دگماتیسم را.
آنچه لنین درباره ی «نوآوری» رویزیونیستی می گوید کمابیش به همان شکل در مورد ایران راست در می آید. در این جا نیز مایه ی رویزیونیسم( و ترتسکیسم) تجدید نظر اساسی در آموزش های انقلابی مارکسیسم و جایگزینی آن با دیدگاه ها و تئوری های بورژوایی زیرا نام« نوآوری» به دلیل شرایط تغییر یافته است.
رویزیونیسم و ترتسکیسم ایران علیه مارکسیسم، لنینیسم، مائوئیسم
در ایران ما با دو شیوه ی اصلی به اصطلاح «نوآوری» روبرو بوده ایم یکی رویزیونیستی و دیگری ترتسکیستی. جریان هایی مانند«مارکسیسم غربی» و «چپ نو» که محصولات جریان های خرده بورژوازی و بورژوازی غربی پس از جنگ جهانی دوم هستند، نیز در یکی از این دو و یا امتزاجی از آنها می گنجند.
رویزیونیست ها (دارودسته های توده ای- اکثریتی و راه کارگری)
در ایران به دلیل وجود استبداد سلطنتی و اکنون دینی جریان های رویزیونیستی یک دست نیستند. برای نمونه در روسیه یک حزب رویزیونیستی اصلی وجود داشت که منشویک ها بودند، بقیه در حد و اندازه ی منشویک ها نبودند. در اروپای پیش و پس از جنگ های جهانی اول و دوم در هر کشور یک حزب اصلی رویزیونیستی وجود داشت. در ایران در سال های 32- 20 حزب توده حزبی رویزیونیستی بود که تمامی جریان های رویزیونیستی و همچنین مترقی و انقلابی درون آن متشکل شده بودند. پس از کودتای 28 مرداد 1332 حزب توده بُرد خود را از دست داد و سازمان های دیگری به وجود آمد که رده ای از رویزیونیستی تا انقلابی را تشکیل می دادند. در سال های انقلاب و پس از آن رویزیونیسم در یک شکل وجود نداشت و چندین حزب رویزیونیستی و ترتسکیستی به وجود آمد که مهم ترین آنها خود حزب توده، سازمان فداییان اکثریت، حزب رنجبران که نفوذش به اندازه ی دو سازمان نخستین نبود و نیز جریان هایی در آن زمان نیمه رویزیونیستی مانند راه کارگر بودند. در کنار این ها جریان ترتسکیستی اتحادمبارزان کمونیست( سهند) نیز وجود داشت که بعدها با پیوند با کومله کردستان حزب کمونیست ایران را که بنیان های نظری آن درهمی از ترتسکیسم و رویزیونیسم بود به وجود آوردند. اکنون تمامی این جریان ها و افزون بر آنها بسیاری گروه های کوچک جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی در ایران را تشکیل می دهند. در حال حاضر سه جریان اصلی رویزیونیستی و ترتسکیستی را می توان تشخیص داد.
یک - جریان های رویزیونیستی توده ای- اکثریتی.
دو- جریان «محور مقاومتی» ها یک بخش دیگر از آن هستند که سرشان به حکومت و سپاه و بلوک روسیه و چین وصل است.
سه - جریان های راه کارگری به ترتیب هیئت اجرایی راه کارگر که به توده ای - اکثریتی ها و همچنین «محور مقاومتی» ها نزدیک است و سپس کمیته ی مرکزی راه کارگر که در بینان های اساسی نظرات خود تفاوتی با توده ای - اکثریتی ها( و همچنین ترتسکیست ها) ندارد اما بین نظرات رویزیونیستی این جریان ها و ترتسکیسم و «چپ نو» دست و پا می زند. تفاوت اساسی این جریان در مساله ی امپریالیسم با دیگر جریان های رویزیونیستی این است که جریان مزبور روسیه را نیز امپریالیسم می داند. سازمان هایی مانند سازمان فدائیان( اقلیت) و هسته اقلیت نیز با تفاوت هایی در همین چارچوب ها می گنجند.
ترتسکیست ها (دارودسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی)
در کنار این ها جریان های ترتسکیستی وجود دارند که شامل دو جریان اصلی حزب کمونیسم کارگری( دارودسته حمید تقوایی) و حزب کمونیسم کارگری( حکمتیست و حکمتیست- خط رسمی) است. حزب کمونیست کارگری تقوایی دنباله روی کشورهای امپریالیستی غربی است و حزب های حکمتیست به ظاهر مخالف سرمایه داری غرب هستند اما با نفی امپریالیسم عملا نشان می دهند که همچون گذشته و دوره ای که حکمت لیدر حزب کمونیست کارگری بود پیرو امپریالیست های غربی هستند.
احزابی مانند حزب کمونیست ایران و گروه های همسو در کردستان نیز در ماهیت امر رویزیونیست هستند اما به دلیل رابطه ی «دلدارانه» با حکمتیست ها آغشته به بسیاری تئوری های ترتسکیستی می باشند. این ها میان رویزیونیسم و ترتسکیسم جایی برای خود دست و پا کرده اند. جریان هایی مانند «اتحاد سوسیالیستی کارگری» نیز به جریان های ترتسکیستی تعلق دارند.
تمامی این جریان ها ساخت جامعه را «سرمایه داری» می دانند و بیشتر آنها امپریالیسم را به عنوان یک ساخت بین المللی نفی می کنند( مثلا بیشتر رویزیونیست ها روسیه را امپریالیسم نمی دانند). بخش هایی هم که از امپریالیسم همچون یک ساخت اقتصادی جهانی صحبت می کنند نتایج تاثیر موجودیت این ساخت بر کشورهای زیرسلطه را نمی پذیرند و پای بررسی ساخت اقتصادی این کشورها( و از جمله ایران) که پیش می آید نقش امپریالیسم یا حذف می شود یا به یک نقش سیاسی خارجی، یک شریک یا همدست خارجی صرف تنزل می یابد. برخی دیگر هم که از«مارکسیسم انقلابی» و «لنین» و «امپریالیسم» صحبت می کنند و در عبارت پردازی و های و هوی به راه انداختن دست تمامی جریان های ترتسکیستی و رویزیونیستی را از پشت بسته اند تلاش دارند ویترینی لوکس اما مصنوعی و تقلبی ارائه دهند. پشت این ویترین چیزی نیست جز همان ترتسکیسم منحرف و منحط و مرید امپریالیست های غربی.
هرمز دامان
نیمه ی دوم شهریور 1405