Saturday, May 9, 2026

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(2)


مساله ی تبعیت

نخستین نکته ای که می توان در مورد آن صحبت کرد همان وضع تضادهایی است که به رده ی دوم می روند. صحبت این است که تبعیت این ها از تضاد عمده چه نقشی در رابطه میان خود آنها خواهد داشت؟ برای نمونه زمانی که مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی نقش عمده را بیابد رابطه بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی از یک سو و حکومت مرتجع ولایت فقیه چگونه خواهد بود؟

آیا تضاد میان آنها، گیریم برای مرحله ای، از بین خواهد رفت و یک وحدت بین آنها با یکی از طرفین تضاد عمده به وجود خواهد آمد و یا این تضاد با وجود موجودیت، کم اهمیت خواهد شد؟

برای پاسخ به این پرسش ها نیاز به روشن کردن معنای تبعیت است.

تبعیت به این معناست که مبارزه ی میان دیگر تضادها از تضاد عمده و چگونگی ماهیت آن و الزاماتی که به وجود می آورد پیروی می کنند و نه لزوما این که هر گاه تضادی عمده شود باید وجهی که یک سر تضاد غیرعمده شده ی کنونی است( در اینجا طبقه ی کارگر و خلق در تضاد میان خلق و حکومت ولایت فقیه) به یکی از دو جهت تضاد عمده بپیوندند و با آن متحد شود، بلکه به این معناست که رشد و گسترش این تضاد اخیر تابع رشد و گسترش تضاد عمده است.

می توان پرسید که اگر در سطح جهانی تضاد بین دو نیروی ارتجاعی امپریالیستی عمده شود( برای نمونه در جنگ جهانی اول و دوم که اگر نگوییم تمامی کشورهای درگیر، بلکه حداقل همان ها که درگیر بودند) آیا باید طبقه ی کارگر کشورهای امپریالیستی در آن کشورها به یکی از دو جهت بپیوندند و از یکی از دو جهت پیروی کنند؟

 می دانیم که در چنین دورانی در حالی که تضاد عمده تضادی ارتجاعی است سیاست کمونیست ها نه پشتیبانی و یا اتحاد با یکی از دو جهت بلکه جنگ علیه هر دو جهت و در پیش گرفتن سیاست شکست طلبی امپریالیسم و بورژوازی خودی و سر دادن شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است.  بر مبنای چنین سیاستی کمونیست های هر کشور باید درگیر مبارزه علیه امپریالیسم خودی و تبدیل جنگ ارتجاعی به جنگ داخلی انقلابی شوند. تجلی این مساله در کشور خودی به معنای عدم پشتیبانی از بورژوازی خودی و تبدیل جنگ وی برای غارتگری به جنگ برای سرنگونی خود وی است. این امر تمامی طبقاتی را که بورژوازی خودی زیر استثمار و ستم قرار داده است به همراه طبقاتی که مخالف جنگ امپریالیستی هستند و یا حداقل آن را در حال حاضر مفید به حال کشور نمی دانند( برای نمونه بخش هایی از بورژوازی لیبرال) می تواند به اتحاد تشویق کند و در صورت وجود تمامی شرایط لازم امر«اختلاف» بین طبقات داخلی به «اتحاد» علیه بورژوازی خودی تبدیل شود.

مساله ی اتحاد

در اینجا مساله ی دومی هم به میان می آید و آن خود مساله ی «اتحاد» است.

پرسش  این است که آیا اتحاد میان نیروهای طبقات گوناگون در هر شرایطی ممکن است؟

روشن است که پاسخ خیر است. 

«اتحاد» نخست به معنای حذف مبارزه نیست زیرا ما از تضادهایی صحبت می کنیم که از تضاد عمده تبعیت می کنند و نه از اتحاد مطلق. وحدت طبقه ی کارگر و یا حزب کمونیست با خودش نیز حاوی مبارزه ی درونی( وحدت- تضاد و مبارزه- وحدت) است، چه برسد به اتحادش با طبقات دیگر. پس اتحاد طبقه ی کارگر با هر طبقه ی دیگر مفروضی همراه مبارزه اش است، گیریم که گاه این و گاه دیگری جهت عمده گردند.

دوما اتحاد خودش درجه دارد و روشن است که مثلا آن درجه اتحادی که میان طبقه ی کارگر و توده های دهقانی و یا کشاورزان فقیر و به طور کلی خرده بورژوازی تهیدست می تواند وجود داشته باشد میان طبقه ی کارگر و کشاورزان مرفه و ثروتمند و خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند به وجود آید، و طبعا درجه ی آن کمتر است. و از این بیشتر این اتحاد میان طبقه ی کارگر و سرمایه داران مخالف جنگ( همان جنگ امپریالیستی را در نظر گیریم) در چنین شرایطی به درجه ی اتحاد میان طبقه ی کارگر و نیروهای خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند استحکام داشته باشد. و بالاخره می توان اتحاد با نیروهای ارتجاعی مخالف جنگ را به میان آورد. در چنین حالتی اتحاد به درجاتی می تواند وجود داشته باشد( بسته به شرایط واقعی و موقعیت آن لایه ها) و نیز می تواند به وجود نیاید و صرفا مبارزه با توجه به این که علیه دشمن عمده در آن شرایط یعنی علیه بورژوازی حاکم امپریالیسم است علیه آنها کاهش یابد و یا به گونه ای فرعی شود و در عین حال از هر اقدام مثبت آنها علیه بورژوازی امپریالیست حاکم پشتیبانی مشروط صورت گیرد. و بالاخره مبارزه می تواند بیشتر به صورت مطرود و منزوی و منفعل کردن آنها باشد.

در برخی مواقع نیز به آنجا می انجامد که صرفا باید از تضادها استفاده کرد و یا میان آنها مانور داد و نه اینکه لزوما اتحادی با یک نیروی ارتجاعی که در آن شرایط دشمن عمده ی طبقه ی کارگر نیست و یا بورژوازی امپریالیستی برقرار کرد آن هم به ویژه در جایی که این چنین بورژوایی خواهان نابودی اتحاد خلق و خودش یک پا دشمن باشد. اصل چنان که مائو فرموله کرد این است: مشت های خود را به هر سو پراکنده نکنید بلکه عمدتا متوجه یک جهت سازید. یا مشت های خود را به دو سو نپرانید بلکه عمدتا به یک سو متوجه کنید. این همان معنای تضاد عمده است که در شکل عملی خود طرح شده است.

حال به شرایط ایران بپردازیم.

شرایط امروز ایران

در حال حاضر مردم ما با وضعیت نامساعدی روبرو هستند. از یک سو در داخل یک حکومت هیولایی حدودا پنجاه سال بر آنها حاکم بوده است. این حکومت به معنای واقعی مستقل نیست،  یعنی نه  نماینده ی سرمایه داران ملی ایران است و نه اینکه ارتجاعی مستقل است، بلکه از یک سو طبقه ی حاکم طبقه ی سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور است( در شکل و هیئت سران نظامی پاسدار و تمامی آخوندهای صاحب موقعیت سیاسی و اقتصادی و یا فرهنگی در حکومت) که شکل ایدئولوژیک - فرهنگی مذهبی( حکومت ولایت فقیه و اسلامی) و تا حدود زیادی حقوقی و سیاسی قرون وسطایی دارد و از سوی دیگر بیشتر وابسته و یا متکی به امپریالیسم روسیه و نیز دولت مرتجع چین است و این دو کشور از یک سو با قراردادهای اقتصادی- سیاسی و امنیتی مردم را می چاپند و از سوی دیگر گاه و نه همیشه از حکومت در تضادهاشان با امپریالیسم آمریکا و دولت های امپریالیستی اروپای غربی پشتیبانی( و بیشتر پشتیبانی های حرفی و یا قطعنامه ای و از این گونه ها و نه عملی و نظامی)، و از آن به نفع موقعیت خویش در برابر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های اروپای غربی استفاده می کنند. این حکومت دشمن شماره  یک مردم کشور خودش است و از هر نظر اقتصادی و سیاسی و تمامی جهات فرهنگی( حقوقی، هنری، علمی و فلسفی و آداب و آیین ها و سنت ها و نیز محیط زیست) به طبقه ی کارگر و خلق کشور خویش ستم می کند.  این حکومت پیش از تجاوز امپریالیستی به ایران بیش از چهل هزار نفر را کشته، بسیاری را کور و ناقص و بازداشت و شکنجه و زندان کرده و مشغول کشتار هر روزه ی مبارزان است.

چند نکته درباره این بخش برای رفع برخی سوء تفاهم ها:

یک -  تکرار می کنیم که حکومت کنونی نماینده ی سرمایه داران ملی ایران نیست.  باندها و جناح های اصول گرا از راست و معتدل و حتی در دهه ی نخست انقلاب، جناحی که بعدا در دهه ی هفتاد نام «دوم خردادی» و «اصلاح طلب» به خود گرفت همه در حذف تمامی نماینده گان سیاسی سرمایه داران ملی از بنی صدر و بازرگان و سحابی و سامی و فروهر( که برخی از آنها مانند سامی و فروهر – و سحابی نیز به گونه ای - ترور شدند) و غیره و همچنین تاراندن احزاب و سازمان هاشان نقش داشتند.

دو - در عین حال این حکومت به هیچ تولید پایه ای مستقل ملی اجازه ی رشد و پویایی نداده است. اگر هم در جایی در عرصه ی اقتصادی تولیدی وجود داشته که به مدد نیروهای متخصص و مواد و تکنولوژی و صنایع داخلی پا گرفته این عمدتا در عرصه هایی بوده که می بایست از بقای حکومت سرمایه داران غارتگر ولایت فقیه دفاع کند و بنابراین بیشتر تولید سلاح هایی مانند پهپاد و موشک و سایت های اتمی بوده است. تازه این گونه تولیدات هم از مونتاژ بی نصیب نمانده است و در بخش های مهم آنها که نیاز به تکنولوژی پیچیده تری داشته است از ساخته های کشورهای امپریالیستی غربی ( آمریکا و آلمان و انگلستان و یا کشورهایی مانند چین و کره شمالی و غیره) استفاده شده است و بنابراین به آن تولید داخلی نمی توان گفت.

سه - در برخی از موارد نیز همواره امکانات داخلی برای رشد وجود داشته و این مختص این حکومت و افتخاری برای آن نیست که مثلا در برخی از عرصه های «علمی و صنعتی و نظامی و آموزشی و بهداشت و درمان» بتواند محصولاتی از آن خود بسازد و «استقلال»ی در برخی از این موارد داشته باشد. اگر حکومت استبداد سلطنتی گذشته هم می بود این گونه تولیدات را( تا جایی که به تولید سرمایه داران ملی که به هر حال همواره در حاشیه وجود دارند ربطی نداشته باشند) می توانست انجام دهد و در این زمینه ها و به طور محدود و بسته می توانست «استقلال بالایی» داشته باشد. از این رو همان قدر که با برخی تولیدات علمی و صنعتی و غیره می توان گفت که حکومت ارتجاعی شاه مثلا حکومتی مستقل بود می توان حکومتی مانند ولایت فقیه را نیز حکومت ارتجاعی مستقل به شمار آورد. ماهیت و اساس این  گونه وابستگی( یا کمپرادوریسم) وابستگی به تقسیم امپریالیستی کار در سطح جهانی، فروش نفت و فراورده های نفتی است که عموما 90 درصد صادرات ایران را تشکیل داده است.

چهار - در عین حال سرمایه گذاری در امور نظامی و ساختن موشک و پهپاد نیز به معنای مستقل شدن و روی پای خود ایستادن نیست. آن هم در حالی که این موشک ها و پهپادها صادرات اصلی حکومت ولایت فقیه و اگر آن را سیاست اقتصادی درستی پنداریم که این گونه نیست، در خدمت رشد تولید ملی و رفاه نسبی مردم نبوده و مفت و مجانی( البته در قبال خدمت به بقای حکومت اسلامی) به گروه هایی مانند حزب الله و دیگر نیابتی ها و یا بسیار ارزان به روسیه داده شده و می شود. در واقع هدف اصلی تمامی تولیداتی این چنین دفاع از بقای حکومت ولایت فقیه و نیز انتقال جنگ ها به خارج از ایران و همچنین اهداف جاه طلبانه ی برقراری «امپراطوری شیعه یا اسلامی» بوده است.

پنج - از سوی دیگر مردم ایران و در صدر آنها کارگران و کشاورزان و تهیدستان و حقوق بگیران فقیر نه تنها از این « پیشرفت های ملی» و «استقلال بالا» به هیچ وجه برخوردار نشده اند بلکه برعکس تحریم ها و دیگر تقابل هایی که از سوی امپریالیست ها با این حکومت مرتجع صورت گرفته و ضررهای آن برای حکومت این مرتجعان غارتگر، روی سر آنها خالی شده است. در واقع طبقه ی سرمایه دار بوروکراتیک - نظامی کمپرادور حاکم، تمامی ثروت کشور را برای خود و بقای خود و نیابتی هایش  خرج کرده است و توده های مردم را به بدترین شرایطی که تا حال ممکن بوده انداخته است.

تجاوز امپریالیستی به ایران

حال تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران را مرور می کنیم.

بر مبنای آنچه از مائو آمد می توان اشاره ی وی را برجسته کرد:

«هنگامی که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند.»

نکته ی مرکزی در این بخش مساله ی اتحاد طبقات گوناگون به استثنای مشتی از خائنین به ملت است. مائو می گوید این طبقات می توانند موقتا برای جنگ ملی علیه امپریالیسم متحد شوند.

روشن است که اولا منظور مائو بیشتر طبقه ی سرمایه داران ملی ست که تا حدودی حزب گومیندان نماینده ی آنهاست( زیرا در این حزب جناح های هوادار امپریالیست های آمریکایی نیز وجود داشت که خود چیانکایشک نماینده ی آنها بود) و دوما منظور مائو نفی مبارزه میان این طبقات متحد شده نیست، بلکه به این معناست که نسبت به دوری و نزدیکی طبقه ی کارگر به آنها و نسبت به شرایط به مشخص پیش آمده( در اینجا تجاوز ژاپن به چین و درجه و میزان رویارویی و مبارزه ی این طبقات با امپریالیسم ژاپن) مبارزه شدت و ضعف پیدا می کند.  

حقیقت اما در مورد حکومت ولایت فقیه این است که اولا خودش نماینده سرمایه دارانی مرتجع است؛ و دوما کم و بیش به امپریالیسم روسیه و چین وابستگی دارد، یعنی تضادش با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی از یک سو در چارچوب وابسته گی به بلوک امپریالیسم روسیه است و از سوی دیگر در چارچوب اهداف ارتجاعی خودش در منطقه و این میان تنها انگیزه ای که به طور مطلق غایب است، انگیزه ی ملی است؛ گرچه می دانیم این مرتجعین ریاکار سالوس صفت در دوران کنونی شعارهای مذهبی شان را به شعارهای ملی تغییر داده اند و های و هوی ملی گرایی شان گوش مردم را کر کرده است!

و سوما این حکومت چه امپریالیسم حمله کند و چه حمله نکند دشمن اصلی خود را تمامی طبقات داخلی می داند و به هیچ عنوان از کشتار آنان نمی کاهد و برعکس جنگ های این چنینی را فرصتی و غنیمتی برای کشتارهای بیشتر داخلی می بیند. چنانکه به گذشته نگاه کنیم می بینیم که از آغاز جنگ با عراق دست به کشتار داخلی زد و تمامی گروه های سیاسی مخالف را( حتی سران حزب توده که همواره قربان و صدقه اش می رفتند و شعار مشهورشان «سپاه پاسداران را به سلاح های سنگین مسلح کنید» بود!) در هم شکست و در پایان آن نیز بسیاری از زندانیان سیاسی حکم داده شده و زندان خود را طی کرده را اعدام کرد؛ و هم اکنون نیز و در این جنگ، از یک سو در حال بازداشت و زندان کردن و اعدام در همه جای ایران و به ویژه میان ملت های زیر ستم است و از سوی دیگر در حال شلیک موشک به گروه های کردی که در اقلیم عراق هستند و از آغاز جنگ های اخیر تا کنون اقدام عملی جدی ای هم علیه جمهوری اسلامی به عمل نیاورده اند.

به همراه اینها، این حکومت ذره ای دل اش برای کشور نمی سوزد. تمام ایران و محیط زیست آن را به گونه ای ویران کرده است.  به این ترتیب این حکومت عملا امکان هر گونه اتحادی و یا جبهه ی متحدی با خود را نفی کرده است. به این ترتیب در حالی که در چین بین حزب کمونیست و حزب گومیندان اتحاد و جبهه ی متحدی واقعیت یافت اما در ایران صحبت کردن از جبهه ی متحد با حکومت مرتجع ولایت فقیه سوژه ای برای «جوک» شدن است.

 در بهترین حالت اگر امکان اتحادی با این حکومت( و آن هم نه در جبهه ی متحد) موجود بود و آن هم بیشتر در صورت وجود جنبش سازمان یافته طبقه ی کارگر و رهبری آن و دیگر طبقات مردمی به وسیله ی یک حزب کمونیست قوی و دارای نفوذ توده ای، استفاده از تضادهای این حکومت و بلوک امپریالیسم روسیه با امپریالیست های غربی و مانور دادن میان آنها بود. در چنین صورتی می شد گفت که همان گونه که مائو در هنگامه ی جنگ جهانی و تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین، از تضادهای میان امپریالیست های آمریکا و غرب با امپریالیسم ژاپن( که در بلوک آلمان و ایتالیای فاشیستی بود) استفاده کرد می شد از چنین تضادهایی و با حفظ حد و مرزها و حد نگهدارانه استفاده کرد و یا از آنها برای مانور طبقه ی کارگر استفاده کرد.

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

 


 

 

 

 

 

 

Friday, May 8, 2026

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(1)

 

این روزها و تضاد عمده
 به نظر می رسد که پس از تجاوز امپریالیستی به ایران برای برخی از  دارودسته های «محور مقاومتی» این چکمه لیسان پاسداران و آخوندها و مرتجعین نیابتی آنها، و همچنین برای گروهی از مخالفان آمریکا و اروپای غربی و کسانی که تنها این کشورها را امپریالیستی می دانند نظریه ی تضاد عمده ی مائو«عزیز» شده است.
 آنها مستقیم و غیرمستقیم از مبنای تئوریک و تاکتیک های سیاسی ای که مائو هنگام  تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین به میان گذاشت صحبت می کنند و به خیال خودشان آنها را با شرایط ایران منطبق کرده و بر این پایه سیاست ها و تاکتیک های اتحاد با حکومت ولایت فقیه را پیش می کشند. بر چنین مبنایی نادرست آنها می گویند چون تضاد عمده ی کنونی با  امپریالیسم آمریکا است و نه با حکومت ولایت فقیه، بنابراین باید با حکومت ولایت فقیه متحد شد و علیه آمریکا مبارزه کرد. و معنای این اتحاد نیز از نظر آنها این است که باید به زیر پرچم پاسداران و حکومت اسلامی در آمد.  
 جالب این که اینها را دسته هایی پیش می کشند که تا پیش از حمله ی تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و اسراییل به ایران هرگز حاضر نبودند که «تضاد عمده» را با حکومت ولایت فقیه بدانند و برای سرنگونی آن مبارزه کنند. امری که نشان می دهد دسته هایی که تضاد عمده را پیش می کشند حتی اندکی در مورد آن نیندیشیده و نیز به گونه ای درست طرح اش نمی کنند و برعکس آن را در خدمت مقاصد فرصت طلبانه ی خویش پیش می کشند.  
جدا از مخالفت صد و هشتاد درجه ای جریان های «محور مقاومتی»( و کلا رویزیونیسم توده ای – اکثریتی) با مائو و همراهی های سیاسی و عملی شان با سران رویزیونیستی بعد از کودتای 1976 تنگ سیائو پینگ و آخرین آنها شی جین پینگ، شاید این یکی از دلایلی باشد که برخی از این ها از مفهوم «تضاد عمده» استفاده نکنند و از «تضاد اصلی» حرف بزنند. از نظر آنها از پس از برقراری حکومت اسلامی ولایت فقیه تا کنون یک «تضاد اصلی» وجود داشته و آن هم  با امپریالیسم آمریکا و غرب بوده و هرگز تغییر نکرده است.(1)
این میان و در مقابل این دسته ها سروکله ی افرادی پیدا می شود که مخالف مواضع این گروه ها و دسته های «محور مقاومتی» هستند و بیشتر به دارودسته ی «میانه» ها تعلق دارند. برخی از اینها نقش مخالف گروه پیش گفته را بازی می کنند و یکی از ریشه های انحرافات دسته ی «محور مقاومتی» ها را ارجاع به نظرات مائو و از نظر خودشان« رویزیونیسم مائوئیستی» می دانند و بهتر می بینند که از فرصت استفاده کرده و با تکرار مشتی دلایل بی پشتوانه ی فسیل شده به نفی مائو برخیزند. آنها می گوید اصلا تئوری مائو درباره ی تضاد به طور کلی اشتباه و انحرافی است و داستان سرایی می کنند که چگونه انحراف «رویزیونیست مائوئیستی» به روی دسته ی نخست تاثیر گذاشته و آنان را به کجراه کشیده است.
برخی از این ها هنگام شرح نظرات مائو با پیش کشیدن مفاهیمی مانند «بالا و پایین»( یعنی مثلا حضرات دارند نظر مائو را برای مخاطبان خویش شرح می دهند! و می خواهند بگویند مائو «ساده اندیش» بوده است و از پیچیده گی و ژرفای مساله ی تضاد سر در نمی آورده است!) چنان استعدادی در درک نکردن مباحث و از آن بدتر بازگویی نادرست و متقلبانه ی نظرات دشمن شان( در این جا مائو - به هر حال «رویزیونیسم مائوئی» را باید «دشمن» نامید!) از خود نشان می دهند که آدمی انگشت به دهان می ماند. برای فردی که صادق باشد یک حساب دو دو تا چار تا می گوید که باید نظرات دشمن خویش را آن گونه شرح دهی که او واقعا به آن باور داشته است و گفته و یا نوشته است و نباید نظرات دشمن را صد و هشتاد درجه مخالف با گفته و نوشته اش و بی خواندن و اندیشیدن درباره ی آنها و ساده لوحانه و متقلبانه  شرح داد.(2)
گفته های مائو در مورد تضاد عمده
« در پروسه مرکب تکامل یک پدیده تضادهای بسیاری موجودند که یکی از آنها حتماً تضاد عمده است؛ موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تأثیر می گذارد
...
هنگامی که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند. اوضاع چین در جریان جنگ تریاک ( ۱۸۴۰ ) و جنگ ۱۸۹۴ چین و ژاپن و جنگ ای حه توان ( ۱۹۰۰) چنین بود و در جریان جنگ کنونی چین و ژاپن نیز به همین منوال است
.
ولی در حالت دیگر تضادها جای خود را عوض می کنند. چنانچه امپریالیسم برای سرکوب کشورهای نیمه مستعمره به جنگ متوسل نشود، بلکه به وسایل نرم تر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دست اندازد، طبقات حاکمه این کشورها در برابر امپریالیسم تسلیم می شوند و سپس جهت سرکوب مشترک توده های عظیم مردم بین آنان اتحادی برقرار می گردد. در چنین حالتی، توده های عظیم مردم برای مقاومت در مقابل اتحاد امپریالیسم و طبقه فئودال اکثراً به جنگ داخلی به مثابه شکل مبارزه روی می آورند، حال آنکه امپریالیسم برای کمک به ارتجاع کشورهای نیمه مستعمره در جهت سرکوب توده های مردم به جای اینکه مستقیماً اقدام به عمل کند، اغلب به شیوه های غیرمستقیم توسل می جوید ، بدینسان تضادهای داخلی بخصوص حدت می یابند. چنین وضعی در چین صفت مشخصه جنگ انقلابی ۱۹۱۱، جنگ انقلابی ۱۹۲۴ – ۱۹۲۷ و جنگ ده ساله انقلاب ارضی بعد از سال ۱۹۲۷ بود. جنگ های داخلی بین دار و دسته های مختلف ارتجاعی حاکم در کشورهای نیمه مستعمره، مانند جنگ های دیکتاتورهای نظامی چین نیز از همین مقوله اند... (3)
ولی در هر حال تردیدی نیست که در هر مرحله از تکامل یک پروسه فقط یک تضاد عمده وجود دارد که نقش رهبری کننده را ایفا می کند
.
از اینجا نتیجه می شود: هر گاه پروسه ای حاوی تضادهای متعدد باشد، یکی از آنها ناگزیر تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعیین کننده است، در حالی که بقیه تضادها نقش درجه دوم و تبعی خواهند داشت. لذا در مطالعه یک پروسه مرکب که حاوی دو یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده معین شد ، کلیه مسایل را می توان به آسانی حل کرد. این اسلوبی است که مارکس در تحقیق جامعه سرمایه داری به ما آموخته است. لنین و استالین نیز در مطالعه امپریالیسم و بحران عمومی سرمایه داری و همچنین در مطالعه اقتصاد اتحاد شوروی چنین اسلوبی را به ما نشان داده اند. هزاران دانشمند و پراتیسین وجود دارند که قادر به درک این اسلوب نیستند و در نتیجه، در پیچ و خم کوره راه ها حیران و سرگردان می مانند؛ آنها از یافتن حلقه عمده زنجیر ناتوان و عاجزند و از این رو است که قادر به یافتن راه حل تضادها نیستند.
هر گاه ما در مطالعه خصلت خاص تضاد از بررسی این دو حالت - تضاد عمده و تضادهای غیرعمده در یک پروسه و جهت عمده و جهت غیرعمده یک تضاد - چشم بپوشیم ، یا به عبارت دیگر چنانچه از بررسی صفت مشخصه در هر یک از این دو حالت تضاد صرف نظر کنیم، آنگاه به تجریدات دچار خواهیم شد و به هیچ وجه قادر به درک مشخص تضادها نخواهیم بود و در نتیجه نمی توانیم اسلوب صحیحی برای حل تضادها بیابیم. صفت مشخصه یا خصلت خاص این دو حالت تضاد نمودار ناموزونی نیروهای متضاد است. هیچ چیزی در جهان مطلقاً موزون رشد و تکامل نمی یابد، از این رو ما باید با تئوری رشد و تکامل موزون یا با تئوری تعادل مبارزه کنیم. به علاوه درست همین حالت مشخص تضاد و تبدیل جهات عمده و غیرعمده تضاد در پروسه تکامل به یکدیگر است که نمودار نشستن نیروی نو برجای کهنه می باشد. تحقیق و پژوهش در حالات مختلف ناموزونی تضادها و همچنین تحقیق در تضادهای عمده و غیرعمده و در جهات عمده و غیرعمده تضاد اسلوب مهمی است که بدان وسیله یک حزب انقلابی استراتژی و تاکتیک سیاسی و نظامی خود را به طور صحیح تعیین می کند؛ همه کمونیست ها باید به این کار تحقیقی توجه کافی مبذول دارند».( منتخب آثار، جلد یک، مقاله ی تضاد، ص 501- 510)
پس نکته ی نخست در مورد عمده شدن یک تضاد این است که یکی از تضادهای موجود در پدیده ی مرکب رو آمده و اهمیت پیدا کند و نقش رهبری کننده یافته و گسترش و شدت بگیرد. در چنین صورتی تضادهای دیگر به رده ی دوم اهمیت و گسترش و شدت می روند و غیره عمده شده و نقش تابع می گیرند و از چگونگی حرکت و نیازهای تضاد عمده و مبارزه ای که در آن صورت می گیرد پیروی می کنند.
 و نکته ی دوم این که موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تأثیر می گذارد. یعنی تضادهای دیگر برای تداوم حرکت و زندگی و پیشرفت خود باید تحرک خود را در چارچوب این تضاد عمده و مسائلی که طرح می کند پیش برند و نمی توانند مستقل از این تضاد پویشی مستقل و جداگانه را در آن مرحله ی معین پیش برند.
بر مبنای این نکات اصلی و در جایی که صحبت بر سر جامعه باشد می توان گفت عمده شدن یک تضاد به شرایط عینی و چگونگی تکامل مبارزه ی طبقاتی و جایگاه ویژه آن تضاد در مرحله ی تازه بستگی دارد. بنابراین در این رده بندی تضادهای رده ی دوم همه تابع آن تضاد عمده می شوند.
نمونه ی ایران
در جامعه ی سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور ایران دو تضاد اساسی عبارتند از تضاد تمامی طبقات خلقی( طبقه ی کارگر، کشاورزان، تمامی لایه های خرده بورژوازی و در دوران هایی سرمایه داران ملی) و بخش ها( زنان، دانشجویان، خلق های زیر ستم، اقلیت های قومی و مذهبی و غیره) با طبقه ی سرمایه دار بوروکراتیک - کمپرادور حاکم که در شرایط کنونی ایران علیرغم جناح های جورواجور و نیز باندهای گوناگون اقتصادی، نظامی و سیاسی، و نیز اشکال ایدئولوژیکی که خود را در آن بیان می کنند، در شکل حکومت  نظامیان پاسدار و آخوندهای فئودال مسلک وجود دارد و این نظامیان و آخوندها حامی و نگهدار نظام اقتصادی و استبداد حاکم ولایت فقیه در ایران هستند.
حکومت ولایت فقیه هم شکل بروز حکومت مذهبی- قرون وسطایی در ایران و در عین حال آن شکل سیاسی - مذهبی است که تمامی باندهای سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی خویش را از طریق آن پیش می برند. این تضاد تنها با انقلاب دموکراتیک و برقراری یک جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر می تواند حل و فصل شود. پس یک وجه انقلاب کنونی تمامی طبقات خلق ایران وجه دموکراتیک آن است.     
از سوی دیگر این نظامیان و آخوندهای فئودال مسلک از نظر اقتصادی تابع ساخت سرمایه داری – امپریالیستی نظام حاکم بر جهان و از طریق رابطه های مشخص مالی، بانکی، سرمایه گذاری در زیرساخت ها و بنگاه ها و کارخانه های تولیدی و موسسات خدماتی، صادرات و واردات و غیره هستند. به این شکل آنها علیرغم ویژگی های مذهبی – فرهنگی و سیاسی شان ( تسلط مذهب و برقراری حکومت ولایت فقیه) و  تا حدود زیادی استقلالی که ظاهری است و بیشتر از همین شکل موجودیت ایدئولوژیک مذهبی- فرهنگی شان و اهدافی که دنبال می کند  بر می خیزد، از نظر اقتصادی تابع کارتل ها و تراست ها و کمپانی های سرمایه داری امپریالیستی هستند. خصلت اساسی بوروکراتیک- کمپرادوری حکومت ایران در وابسته بودن به تقسیم کار جهانی امپریالیستی و تولید نفت به عنوان بخش اصلی صادرات ایران است.(4)
در سوی دیگر طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی با امپریالیست ها روبرو هستند که تمامی رگ و ریشه های اساسی اقتصاد ما از این که چه چیز تولید کنیم و چه چیز صادر و چه چیز وارد کنیم و نیز در روابط مالی و بانکی در چه موقعیتی قرار گیریم را در دست دارند. و به این شکل خلق ما را زیر سلطه ی اقتصادی و ایضا سیاسی و فرهنگی خویش قرار می دهند.
باید در نظر داشت که در اینجا این مساله که حکومت کنونی از نظر اقتصادی و یا سیاسی به کدام دسته از امپریالیست ها غربی و یا شرقی وابسته است در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. در مورد تبعیت متقابل نیز باید اشاره کرد که کشورهای امپریالیستی از نظر اقتصادی به طور عمده تابع کشور ما نیستند بلکه کشور ما از نظر اقتصادی به طور عمده تابع آنهاست. تبعیت کشورهای امپریالیستی از اقتصاد ما تبعیتی غیرعمده است و بیشتر پیرامون صدور مواد خام یعنی نفت مورد نیاز آنها و نیز نیروی کار ارزان طبقه ی کارگر ماست( صحبت در این جا اقتصاد است و نه وضع سیاسی کشور مزبور و موقعیت جغرافیایی و دیگر مسائل) و فقدان این رابطه می تواند ضررهایی به آنها بزند. اما تبعیت اقتصاد ما از اقتصاد آنها و برنامه ها و سیاست های مالی و بانکی و صادراتی شان تبعیتی عمده است. اگر ما آنها را تحریم کنیم به دلیل مساله نفت می توانیم ضررهایی به آنها بزنیم اما اگر آنها ما را تحریم کنند می توانند ضررهای بسیار سنگینی به ما بزنند.   
در این جا تضاد با امپریالیسم به میان می آید. یعنی تضاد تمامی طبقات خلقی مورد اشاره با امپریالیسم. این وجه دیگر انقلاب خلق ماست. وجه ضد امپریالیستی بودن آن و خواست استقلال. آنچه طبقه ی کارگر و خلق می خواهد استقلال اقتصادی و سیاسی و فرهنگی است. امر استقلال در جمهوری دموکراتیک خلق و دیکتاتوری پرولتاریا و نظام سوسیالیستی امر رابطه با هیچ کشوری را و از جمله کشورهای امپریالیستی را نفی نمی کند. آنچه اساسی است این است که اولا برقراری این رابطه مشروط به شرایط معین حکومت طبقه ی کارگر، دیکتاتوری پرولتاریا است و دوما این رابطه باید بر مبنای منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی طبقه ی کارگر و خلق ما و منافع اقتصادی کشور دیگر باشد. برابر باشد، تحمیلی و دیکته ای در آن نباشد و به اصطلاح برای هر دو سو بُرد- بُرد باشد. 
به این ترتیب اگر مبارزه با امپریالیسم عمده شد مبارزه با استبداد داخلی تابع آن می شود و درون آن و با توجه به نیازهای آن( برای نمونه اکنون که مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل عمده است این مبارزه چه نیازهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی دارد و چگونه می توان به این نیازها پاسخ عملی داد) پیش می رود و اگر مبارزه با استبداد داخلی عمده شد تضاد با امپریالیسم  تابع رشد این تضاد می گردد و درون آن پیش می رود و بنابراین تمامی سیاست ها، تاکتیک ها و شعارها و از جمله شعارهای ضد امپریالیستی نه همچون سازی برای خود بلکه در تبعیت از این تضاد عمده نظم می یابند.

هرمز دامان

نیمه دوم اردیبهشت 1405

یادداشت ها

1-   جدا از این دسته ها، برخی از «مارکسی» ها نیز تئوری فلسفی «تضادعمده» را یک تاکتیک می دانستند که از سوی مائو و صرفا برای اتحاد با گومیندان در جنگ ضد ژاپنی بیان شد و ربطی به فلسفه نداشت و از این رو آن را تئوری و فلسفه نمی دانستند. برخی از اینان ساده لوحانه می گفتند مارکس چنین چیزی را در تحقیقات خود ننوشته( و در واقع رعایت نکرده) و در عمل مبارزه ی طبقاتی به کار نبرده است. به این ترتیب آنها عمق ناتوانی( و یا برعکس شارلاتانیسم خود را) خود را در فهم تئوری «تضاد عمده» بیان می کردند.

2-   نگاه کنید به پیوست همین بخش.

3-   در این بخش ما تنها همین دو نمونه را آورده ایم.

4-   البته برخی از کشورها صادرات شان بر مبنای تولیدات صنعتی است اما این تولیدات یا مونتاژند و یا( پس از انتقال کارخانه ها به کشورهای زیر سلطه) به وسیله ی انحصارها و کمپانی های بزرگ امپریالیستی و ضمن سرمایه گذاری در کشور مزبور( گاه سرمایه ی مشبترک) تولید می شوند. در این موارد برخی از کارهای ظریف اصلی و برخی قطعات کلیدی  در برخی از کالاها در کشور امپریالیستی صورت می گیرد. نمونه های آسیایی آن چین، هند، کره جنوبی و سنگاپور و ویتنام و غیره و نمونه ی برجسته ی آمریکای جنوبی آن برزیل است. 

پیوست

زمانی که فردی می نویسد «مائو درک درستی از مقولە فلسفی تضاد و مفهوم آن از دیدگاە فلسفە مارکسیستی نداشتە است. در رابطە با مقولە “تضاد” او در کنار پرولتاریا و بورژوازی چیزهای دیگری را بعنوان “اضداد” عنوان می کند کە ربطی بە مفهوم فلسفی تضاد ندارد، مانند بالا و پایین، سبک و سنگین، مرگ و زندگی، خوشبختی و بدبختی…!» این فرد نشان می دهد که چیزی از قانون تضاد و دیالکتیک نفهمیده است. زمانی که چنین افرادی از نمونه هایی مانند «بالا و پایین« و «شب و روز» و «خوشبختی و بدبختی» و ... سخن می گویند اما چشمان شان را بر آغاز مبحث تضاد وی یعنی این عبارت که« قانون تضاد ذاتی اشیاء و پدیده ها ، یا قانون وحدت اضداد، اساسی ترین قانون دیالکتیک ماتریالیستی است»( تاکید از ماست) و نیز طرح مرتب و منظم و پیوسته ی چگونگی رسوخ به قلب دیالکتیک( حرکت از خاص به عام و برعکس، تضاد عمده و جهت عمده ی تضاد، همگونی و مبارزه ی اضداد و مقام آنتاگونیسم در تضاد) و بنابراین چگونگی کاربرد دیالکتیک در فهم هر قضیه و به همراه آن نقل تمامی عبارت مهم لنین و انگلس درباره ی قانون تضاد و مثال های گوناگون از طبیعت و جامعه و فرهنگ و ذهن بشری می بندند، این افراد متقلب و ریاکار هستند! در مورد نمونه هایی مانند «بالا و پایین» که بزدلانی که خواهان وارد شدن در یک بحث جدی نیستند و می خواهند مسائل مهم را ماست مالی کنند از آن سخن می گویند در جایی دیگر اشاره کرده ایم که این مثال در حالی که در درستی آن تردیدی نیست و بین «بالا» و «پایین»( در هر زمینه ای جغرافیایی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و...) تضادی ذاتی وجود دارد، اما نخست به وسیله ی هگل به همراه نمونه  هایی دیگر مانند «نور و ظلمت»، «چپ و راست» و «پدر و پسر» طرح شد و به وسیله ی لنین نیز در کتاب یادداشت های فلسفی در بخش «ذات» بازگو گردید.
 این هم عین عبارات هگل دیالکتیسین در کتاب علم منطق که امیدواریم وی نیز به نفهمیدن دیالکتیک و ساده کردن آن متهم نشود:
« هر آینه تضاد در حرکت، انگیزه ی فطری، و نظایر آن، به جای تفکر متعارفی، در بساطتت این تعینات پوشانده شود، تضاد از طرفی بلافاصله در تعینات مناسبات نشان داده می شود. پیش پا افتاده ترین نمونه ها بالا( فوق) و پایین( اسفل)، چپ و راست، پدر و پسر و الی غیر النهایه، همگی حاوی تقابل در هر جمله است. این فوق است که اسفل نیست؛ « فوق» مشخصا این است، نه اسفل بودن، و تا جایی که یک « اسفل» است فقط هست، و بر عکس، هر تعینی متضمن ضدش است. پدر، دیگری پسر است، و پسر دیگری پدر و هر کدام فقط به مثابه  این دیگری دیگری، است؛ و در عین حال یک تعیین فقط در رابطه با دیگری است؛ وجود آنها یک ادامه ی حیات جداگانه است. پدر نیز دارای هستیی از آن خود جدا از مناسبات پسر دارد؛ و اما بعد، او نه پدر به طور ساده، آدمیزاد است؛ درست همان طور که فوق و اسفل و چپ و راست هر کدام نیز بازتابی در خود است و چیزی از مناسبات شان هستند، و سپس فقط مکان هایی  به طور اعم. بنابراین اضداد تا جایی که آن طور که هستند، در همان جنبه، که سلبا به یکدیگر مرتبط اند یا یکدیگر را رفع می کنند و نسبت به یکدیگر علی السویه اند، حاوی تضادند.»( علم منطق، برگردان زیبا جبلی، انتشارات شفیعی، چاپ نخست، 1390 بخش ملاحظه ی 3،  قانون تضاد، ص 622). سخنان هگل در مورد نمونه ی  «نور و ظلمت»( یا روشنایی و تاریکی و یا روز و شب) نیز در  بخش ملاحظه ی 1 در صفحه 614 همین کتاب آمده است.

 (عبارات در هلال از ماست. زیبا جبلی به جای واژه های بالا و پایین از « فوق» و «اسفل» استفاده کرده است. ما در بازگوی متن از همان واژه های بالا و پایین استفاده کرده ایم و برگردان جبلی را در قلاب گذاشته ایم).

Friday, May 1, 2026

بیانیه ی احزاب و سازمان های کمونیستی( مائوئیست و مارکسیست- لنینیست) به مناسبت اول ماه مه

 

 

علیه امپریالیسم، جنگ امپریالیستی، ارتجاع و فاشیسم، استثمار، 

فلاکت و محرومیت پرولتارها و خلق‌ها و یوغ انواع ستم بر آنها

Declaration of Maoist and Marxist-Leninist Parties and Organizations on the Occasion of May Day

برای انقلاب دموکراتیک خلق و انقلاب پرولتری و سوسیالیستی در هر کشوری در سراسر جهان

For the people's democratic revolution and the proletarian and socialist revolution in every country around the word

پرولتاریای جهان اول ماه مه را در شرایطی جشن می‌گیرد که خطر فزاینده یک جنگ امپریالیستی جهانی جدید، که خطر تبدیل شدن به یک جنگ هسته‌ای را نیز در بر دارد، بیش از پیش خود را نشان می دهد.

امپریالیسم در حال غرق شدن در باتلاق بحران عمومی است و تمام تلاش‌هایش برای غلبه بر آن با شکست مواجه شده می شود. به همین دلیل است که کشورهای امپریالیستی اصلی (ایالات متحده آمریکا/اتحادیه اروپا/روسیه/چین) برای تقسیم جدید جهان می‌جنگند تا کنترل مواد خام و بازارها را در تمام کشورهای جهان به دست آورند.

امپریالیسم، دولت‌ها، حکومت‌ها، احزاب پارلمانی و نمایندگان آن در جنبش کارگری و مردمی، هر روز گام‌های مشخصی به سوی این جنگ امپریالیستی جهانی جدید برمی‌دارند.

امپریالیسم آمریکا، به ویژه با ریاست جمهوری نازی‌وار ترامپ، سطح جنگ امپریالیستی را بالا برده و آن را تشدید کرده است؛ این جنگ، نسل‌کشی مردم فلسطین را به طور کامل پوشش داده است. او در این جنگ با تبانی و رویارویی با امپریالیسم روسیه برای تجزیه اوکراین پیش رفت. سپس، ابتدا حمله به ونزوئلا، و اکنون با جنگ تجاوزکارانه امپریالیستی و صهیونیستی علیه ایران، با هدف سرنگونی دولت‌ها و ایجاد دولت‌های دست‌نشانده جدید به جای آنها، با مقاومت شدید ملت و توده ها در ایران و لبنان روبرو شده است. او جنگ تعرفه‌ای را برای متحد کردن قدرت‌های امپریالیستی اروپایی و همه کشورهای سرمایه‌داری و امپریالیستی جهان با برنامه‌ها و منافع خود آغاز کرد و با مخالفت‌ها و توافقات مختلفی که به تضادهای بین امپریالیستی دامن می‌زند، روبرو شد. در عین حال، زیر پرچم نژادپرستی و سرکوب، جنگی داخلی علیه توده‌های پرولتاریا، مهاجران، علیه اپوزیسیون ضدفاشیست و ضدامپریالیست به راه انداخته است تا ایالات متحده را به یک دیکتاتوری آشکار در خدمت سرمایه بزرگ تبدیل کند و در مقیاس جهانی برای تقویت و متحد کردن تمام نیروهای ارتجاعی، فاشیستی، نازی، استقلال‌طلب و پوپولیستی هر کشوری تلاش می‌کند. 

در قبال کشورهای وابسته و زیر ستم امپریالیسم، برای متحد کردن قدرت‌های هژمونیک فعال در میان کشورهای زیر ستم امپریالیسم در ترکیه، هند، برزیل در جبهه خود تلاش می‌کند تا که اتحاد برنده در جنگ جهانی جدید تجدید تقسیم امپریالیستی را ایجاد کند، در حالی که شوونیسم، ناسیونالیسم و ​​بنیادگرایی را پرورش داده و تقویت می‌کند.

امپریالیسم ایالات متحده می‌خواهد از طریق جنگ از بحران و انحطاط خارج شود و سایر قدرت‌های امپریالیستی، بزرگ و کوچک، می‌خواهند از منافع خاص امپریالیستی خود دفاع کنند.

همه اینها منجر به وضعیتی گردیده که در آن در هر کشوری، دولت‌ها و حکومت‌ها با تجدید تسلیحات، اقتصاد جنگی، تخلیه بحران و هزینه‌های جنگ بر پرولتاریا و مردم، برای شرکت در جنگ مجهز ‌می شوند.

نابرابری بین ثروتمندان و فقرا در جهان بیشتر و بیشتر می‌شود، فقر با تشدید بحران اقتصادی جهان، بدتر می‌شود. مسابقه سرمایه‌داران/امپریالیست‌ها برای سود، منجر به فاجعه اجتماعی و زیست‌محیطی می‌شود. به اصطلاح "انقلاب‌های صنعتی سوم و چهارم" نوآوری‌هایی برای توسعه بشریت به ارمغان نمی‌آورند، بلکه ابزارهایی برای انباشت سرمایه بیشتر و بیشتر از طریق سرمایه مالی هستند.

جنگ‌های امپریالیستی و ارتجاعی صدها هزار پناهنده ایجاد می‌کنند، فقر و بیکاری، جمعیت‌ها را از مناطق نیمه‌استعماری کشورهای وابسته و زیر ستم امپریالیسم، به کشورهای سرمایه‌داری/امپریالیستی سوق می‌دهد.

طبقات حاکم کشورهای سرمایه‌داری/امپریالیستی، و همچنین کشورهای زیر ستم امپریالیسم، بی‌وقفه تلاش می‌کنند تا از طریق انتخابات و با هدف تغییر چهره - و نه ماهیت قدرت - دولت‌های در خدمت خود را در قدرت نگه دارند. و هر جا که خودداری گسترده از شرکت در انتخابات وجود دارد، آنها آشکارا به دولت‌ها و رژیم‌های فاشیستی و دولت‌های پلیسی، دیکتاتوری‌های آشکار اشاره می‌کنند.

در مواجهه با همه اینها، پرولتاریاها، توده‌های مردم، مردم زیرستم امپریالیسم، راهی جز تشدید مبارزه، توسعه قیام‌های اجتماعی و مردمی، مبارزات مسلحانه، راه‌اندازی جنگ خلق و جنبش‌هایی با هدف سرنگونی دولت‌های ارتجاعی خدمتگزار امپریالیسم و ​​طبقات حاکم ندارند.

این جنبش‌ها با قدرت و محدودیت‌های خود نشان می‌دهند که هیچ جایگزینی برای مسیر انقلاب جز انقلاب‌های دموکراتیک نوین و انقلاب‌های سوسیالیستی وجود ندارد.

ابزار اصلی برای انجام انقلاب، حزب انقلابی است. ایجاد و تقویت احزاب کمونیست، دفاع از آنها در برابر برنامه‌های بورژوازی برای نابودی آنها (به ویژه علیه مائوئیست‌ها: عملیات کاگار در هند، سرکوب در فیلیپین، ترکیه و غیره) امروز وظیفه اصلی و کلید پیشرفت جنبش‌های پرولتاریا و مردمی در همه کشورهای جهان است.

تنها ایجاد حزب کمونیست مارکسیست-لنینیست-مائوئیست امکان توسعه جبهه متحد پرولتری و مردمی و ایجاد ارتش مردمی و پرولتری لازم برای سرنگونی طبقات حاکم در هر کشور و نظام امپریالیستی در مقیاس جهانی را فراهم می‌کند.

احزاب کمونیست مارکسیست-لنینیست-مائوئیست باید در آتش مبارزه طبقاتی و در پیوند کامل با توده‌ها، به عنوان دسته‌های پیشتاز کارگری، واحدهایی که قادر به رهبری مبارزه پرولتری و مردمی و مبارزه سیاسی، در چارچوب کشورهای گوناگون باشند، تشکیل و گسترش یابند تا جنگ طبقاتی، جنگ انقلابی، جنگ خلق را توسعه دهند. احزاب کمونیست مارکسیست-لنینیست-مائوئیست باید قادر به تجزیه و تحلیل خطاها و شکست‌های جنبش کمونیستی، چه در گذشته و چه در امروز، باشند؛ قادر به هدایت تجربه مستقیم پرولتاریا، توده‌ها و جنبش‌های مبارزه باشند.

احزاب کمونیستی درگیر در جنگ خلق و همه احزاب و سازمان‌هایی که برای این جنگ و برای انقلاب فعالیت می‌کنند، باید در مبارزه‌ای مداوم علیه رویزیونیسم و ​​«چپ‌روی»، نقش پیشتاز را برای ساختن سازمان کمونیستی بین‌المللی، یک سازمان بین‌المللی متحد، زیر پرچم مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم ایفا کنند تا پرولتاریا و توده‌های مردم را در کشورهای سرمایه‌داری، امپریالیستی و کشورهای زیر ستم امپریالیسم در مبارزه انقلابی برای سوسیالیسم رهبری کنند.

برای این هدف، امروز لازم است یک مجمع کمونیستی بین‌المللی واحد ایجاد شود که قادر به کمک به رهبری پرولتاریا در کشورهای سرمایه‌داری و امپریالیستی و در کشورهای زیر ستم امپریالیسم در مبارزه، بسیج همه نیروهای ضد امپریالیستی، جنبش‌های آزادی‌بخش ملی و بخش‌های پیشرفته جنبش‌ها علیه جنگ، فاشیسم، ارتجاع و سرکوب، نسل‌کشی، ویرانی ارضی و زیست‌محیطی باشد.

امروزه این مرحله ضروری برای پیشرفت در بازسازی جنبش کمونیستی بین‌المللی و یک بین‌الملل کمونیستی جدید است.

جهان با درگیری تاریخی بین جنگ امپریالیستی و انقلاب برای رهایی پرولتاریا و خلق‌ها روبرو است.

آموزه‌ها و شعارهای لنین و مائو واقعاً برجسته شده‌اند.

لنین

«تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی»

«امپریالیسم سپیده‌دم انقلاب جهانی پرولتاریا است»

«تنها یک نوع انترناسیونالیسم واقعی وجود دارد و آن - کار بی‌قید و شرط برای گسترش جنبش انقلابی و مبارزه انقلابی در کشور خود، پشتیبانی(با تبلیغات، همبستگی و کمک مادی) از این مبارزه، این و فقط این خط در هر کشوری بدون استثنا»

مائو

«تاریخ نشان می‌دهد که جنگ‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: جنگ‌های عادلانه و جنگ‌های ناعادلانه. همه جنگ‌های مترقی عادلانه هستند و همه جنگ‌هایی که مانع پیشرفت می‌شوند ناعادلانه هستند. ما کمونیست‌ها با همه جنگ‌های ناعادلانه‌ای که مانع پیشرفت می‌شوند مخالفیم. ما کمونیست‌ها نه تنها با جنگ‌های عادلانه مخالف نیستیم، بلکه به طور فعال در آنها شرکت می‌کنیم. جنگ جهانی اول نمونه‌ای از یک جنگ ناعادلانه است: دو طرف برای منافع امپریالیستی جنگیدند و به همین دلیل است که کمونیست‌ها در سراسر جهان قاطعانه با آن مخالفت کردند. راه مخالفت با چنین جنگی این است که قبل از وقوع آن، تمام تلاش خود را برای جلوگیری از آن انجام دهیم، اما پس از وقوع آن، باید... از طریق جنگ با جنگ مخالفت کنید، با جنگ ناعادلانه با جنگ عادلانه مخالفت کنید، هر زمان که ممکن باشد.»

امضاها تاکنون

حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان (CMPA)

حزب کمونیست ترکیه - مارکسیست-لنینیست (TKP-ML)

اتحادیه کارگران کمونیست (MLMکلمبیا

کمیته کمونیست مائوئیست برزیل

حزب کمونیست مائوئیست - ایتالیا

حزب پرولتاریای پوربو بنگلا )PBSP/بنگلادش(

راه سرخ ایران (گروه مائوئیست)

حزب کمونیست انقلابی نپال

گروه وه یونشوینو – چین

حزب کمونیست نپال (باهومات)

حزب (مارکسیست-لنینیست) ایتالیا

وحدت کمونیستی - فرانسه 

حزب الکادیهینس - تونس

سازمان کارگران افغانستان (مارکسیست-لنینیست-مائوئیست، عمدتاً مائوئیست)

پرچم دسته کمونیستی جنوب/کره جنوبی

ویرایش اخبار گونگی Gongyi News (چین) - روزنامه انقلابی کارگران

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(2)

مساله ی تبعیت نخستین نکته ای که می توان در مورد آن صحبت کرد همان وضع تضادهایی است که به رده ی دوم می روند. صحبت این است که تبعیت این ها ...