Tuesday, November 3, 2026

تداوم مذاکرات و احتمال آغاز جنگ گسترده از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل

 

تداوم مذاکرات و احتمال جنگ سوم

آنچه از اخبار و گفته های دو سوی درگیری بر می آید این است که دورهای تازه ی مذاکره برای تفاهم و توافق که به وسیله ی میانجی ها صورت گرفته است، نتیجه ای آنچنانی نداشته است. میانجی ها، مقامات نظامی پاکستان و ترکیه و عربستان آمدند که تا حدودی تداوم مذاکرات و رساندن پیام ها اما بیشتر برای هشدار به حکومت اسلامی و نیابتی اش حوثی های یمن بود و این که این کشورها( و در درجه ی نخست ترکیه و پاکستان) اتحاد نظامی دارند و در مقابل حملات حکومت اسلامی و یا حوثی ها به عربستان بی تفاوت نخواهند بود. پس از آن قطری ها که به هر حال از ادامه ی جنگ و گسترده شدن آن بیمناکند آمدند و تا کنون خبری مبنی بر این که گامی جدی و مثبت در راه توافق برداشته شده است بیرون نیامده است. ادامه ی آخرین دور مذاکرات در قطر نیز گویا بی نتیجه بوده است. در مورد نامه ی ونس معاون ترامپ به محسن رضایی و پیشنهادهای وی برای توافق و نرفتن به سوی جنگ نیز حکومت چیزی بروز نداد و تا کنون روشن نشده که نتیجه چه بوده است. با این حال ونس به ادامه ی مذاکرات و رسیدن به تفاهم اظهار خوشبینی کرده است و ترامپ هم گفته قصد حمله ی گسترده به ایران را ندارد. همه چیز میان مذاکره و رد و بدل کردن پیام و شرط و شروط و  آغاز جنگی دیگر در نوسان است.

از این سوی انتخابات سوم نوامبر فردا انجام می شود و آن گونه که از ظواهر بر می آید و اینجا و آنجا برخی سناتورها و نیز نزدیکان به دولت و ارتش بر مبنای اطلاعات خود از نقشه و اهداف تازه گفته اند ترامپ و دولت اش آماده برای دور تازه ای از حملات و جنگ هستند و برنامه آنها برای تخریب مراکز هسته ای و نیز موسسات ساخت سلاح و همچنین تاسیسات انرژی ایران بسیار گسترده تر و شدیدتر از گذشته است. همچنین می توان گفت که شاید حمله با تخریب تاسیسات اتمی و نظامی و انرژی  پایان نیابد و اهداف دیگری نیز داشته باشند و بخواهند بخش هایی از خاک ایران را - به احتمال جزایر و یا برخی مناطق مرزی - اشغال کنند.

این همه در حالی جریان یافته که خبرهایی مبنی بر درگیری ها تازه ای میان آمریکا و حکومت اسلامی و در پی شلیک موشک از جانب سپاه پاسداران به هواپیمای نظامی آمریکا نشر یافته است. آمریکا می گوید در پاسخ به این شلیک سپاه، حمله ای به پرتابگرهای موشک در قشم انجام داده است و آنها را منهدم کرده است. در عین حال گفته که طی تمامی این مدت که جنگ نبوده است حملات ریز و درشتی که آنها را دفاعی و در پاسخ به حملات سپاه نامیده به جای به جای ایران صورت داده است. 

ذات امپریالیسم هاری و دخالت و تجاوز و فتنه گری است!

ذات امپریالیسم پلید است و هرگز نمی تواند از خصلت گرگ بودن و درنده بودن اش دست بردارد.

سران آمریکا اعلام کردند که آنها کودتای 28 مرداد را علیه دولت قانونی مصدق سازمان دادند و حکومت سلطنتی نوکرشان محمدرضا شاه را برقرار کردند و 25 سال هم از وی همه گونه پشتیبانی کردند و این اعلام را به این معنا گرفتند که از این پس سر به راه شده و دیگر در امور داخلی ایران دخالت نخواهند کرد. اما توبه ی گرگ مرگ است. چیزی نگذشت که به خود حق دخالت دادند و به ایران حمله کردند و کشتند و ویران کردند.

بهانه های ترامپ و دولت اش که اتمی شدن حکومت اسلامی بود حتی برای امپریالیست های اروپایی هم قانع کننده نبود. در واقع دولت های اروپایی که شرکای آمریکا هستند به خوبی می دانستند که با برجام می توانند حکومت ولایت فقیه را کنترل کنند اما ترامپ و جمهوریخواهان سهم بیشتری می خواستند و همین بود که برجام را دور انداختند.

از سوی دیگر در ایران جنبشی بزرگ در جریان بود. از 1388 به این سو این جنبش گستردگی و شدت بیشتری یافت. و در دی ماه 1404 این احتمال که به یک انقلاب تکامل یابد بسیار بود. و این برای ترامپ و آمریکا نه تنها رویداد خوبی نبود بلکه بسیار ترسناک بود!

دلایل واقعی امپریالیسم آمریکا برای حمله به ایران

به واقع آنچه که ترامپ و دولت جمهوریخواه وی را سبب شد که به این حملات وحشیانه به خاک ایران و مردم ایران دست زنند در درجه نخست و بیش از همه امکان بروز انقلاب در ایران و امکان براندازی حکومت به وسیله ی یک انقلاب توده ای بود. آنها نمی توانستند تصور کنند که حکومت اسلامی به وسیله ی انقلابی توده ای سرنگون شود و در ایران یک دولت انقلابی و یا مترقی دموکراتیک و ملی روی کار آید. و این جدا از تاثیراتی بود که چنین انقلابی - و در صورت سرنگونی حکومت اسلامی - سرنگونی چنین حکومتی می توانست در منطقه بگذارد. کافی است نگاه کنیم که آمریکا با انقلاب مصر و تونس و سوریه و دیگر کشورهای عربی چه کرد و چگونه تمامی تلاش هایش را به کار برد تا آنها را به وسیله ی نوکران بومی خود سرکوب و یا منحرف کند. چگونه در مصر و با مانورهای گوناگون سیسی مزدور را به توده های مصری قالب کرد!

در درجه ی دوم مساله رقابت با امپریالیسم روسیه و حتی با امپریالیست های اروپای غربی بود که دولت ترامپ با آنها اختلاف پیدا کرده بود. روسیه سرش گرم اوکراین بود و امتیازاتی که می توانست در جنگ با اوکراین بگیرد، و این برای ترامپ بد نبود!

در درجه ی سوم امپریالیسم آمریکا می خواست ایران را تصاحب کند و تمامی امتیازات این سرزمین را مال خود کند. از نفت گرفته تا سرمایه گذاری در صنایع و واردات و صادرات و غارت نیروی کار ارزان و خلاصه آنچه امپریالیسم می تواند از یک کشور زیرسلطه بگیرد و ببرد.

این ها اساس مساله ی تجاوز آمریکا به ایران و تحمیل خسارات مالی و جانی فراوان و نه تنها به حکومت که برای مردمی که نزدیک به پنج دهه زیر ستم آن به سر می بردند اهمیت چندانی نداشت، بلکه به خود مردم ایران است.

 و این تجاوز و دخالت آشکار را به ظاهر زیر «خدمت به مردم ایران» انجام می دهد. توده ها در ایران حکومت اسلامی را نمی خواهند و می خواهند آن را سرنگون کنند و حکومتی از آن خود و دموکراتیک و مستقل بر سر کار آورند و امپریالیسم آمریکا و دولت ترامپ می خواهد یاری شان کند! این از فریب ها و حقه های بزرگ امپریالیسم آمریکا بوده و هست.

در این گیرودار اتمی شدن حکومت اسلامی و مساله ی موشک های دوربرد و دسته های نیابتی گرچه برای آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل اهمیت داشتند اما بیشتر صورت قضیه بودند تا واقعیت آن.

دو نقشه آمریکا برای گسست در فرایند انقلاب توده ای و برجسته کردن سلطنت طلبان به عنوان یگانه جایگزین حکومت کنونی

بگذار تا در مورد همین مساله ی انقلاب تامل کنیم!

 دو نقشه ی آمریکا یکی گسست در فرایند رو به پیش انقلاب و قطع آن به وسیله ی تجاوز و جنگ و گرفتن ابتکار تغییر در اوضاع در دستان خود بود. دولت ترامپ به همراه جانی و شیاد همراهش نتانیاهو به ایران حمله کردند و عملا جنبش توده ها را دچار انفعال کردند. 

سوی دیگر این برنامه تقویت جریان مزدور سلطنت طلب رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی هایش بود.

با تبلیغ و ترویج فریبکارانه و متقلبانه ی و دست کاری در حساب های شبکه های اجتماعی، پایگاه محدود ناچیز آنها را بسیار وانمودند و چند گروه و چند شعار را صدها و هزارها کردند و این سان بخش هایی از توده ها را فریب دادند. در خارج نیز مشتی لمپن و نواده گان شعبان بی مخ و دارودسته ی مزدور کودتاگرش را به جان گروه های مخالف انقلابی و ملی و مترقی انداختند. و این دارودسته نیز با کمک دولت ها و پلیس هاشان توانستند چند تظاهرات بر پا کنند و خودشان را فراخوان دهنده و همه کاره بخوانند و تلاش کنند مخالفین حکومت ولایت فقیه را که سالیان سال در مبارزه بودند به حاشیه رانده و دچار انفعال سازند.

به این ترتیب ایجاد انفعال در جنبش توده ها و برجسته کردن نقش سلطنت طلبان در جنبش موجود از طریق نفوذی که در برخی لایه های طبقه میانی داشت و نیز شیادی و تقلب و به نام اینان کردن مبارزه و جنبش توده ها از یک سو و منفعل کردند نیروهای مخالف در داخل و خارج از کشور از طریق حملات وحشیانه به گردهمایی ها در داخل( مراسم سوگ در مشهد نمونه ی مهم آن بود) و پشتیبانی پلیس دولت های غربی از آنها و در این میان طرح حکومت رضا پهلوی به عنوان یگانه جایگزین حکومت اسلامی از سوی دیگر دو وجه اساسی طرحی یگانه بود. انقلاب و مخالفین انقلابی و مترقی حکومت باید بیرون از گود قرار می گرفتند و گرچه هدف امپریالیسم آمریکا سرنگونی حکومت نبود اما اگر قرار بود جایگزینی طرح شود باید سلطنت طلبان این جایگزین می بودند.   

باری امپریالیسم فتنه گر است و به هیچ اعترافی به اشتباه و دخالتگری پایبند نبوده و به هیچ صراطی مستقیم نخواهد شد. در 28 مرداد دخالت کرد و کودتا کرد و در 1404 بازهم در امور ایران دخالت کرد و این بار به شکل جنگ علیه حق تعیین سرنوشت خلق ایران.

حکومت ولایت فقیه

آنچه که برنامه ی امپریالیسم آمریکاست حداقل تا کنون سرنگونی حکومت نبوده و اگر سران حکومت با ترامپ بسازند، نخواهد بود. حتی در حملات نخستین و جنگ چهل روزه چنین اهدافی دنبال نمی شد. هدف لایه برداری از راس حکومت بود. اینکه چند لایه برداشته شود و حکومت سرنگون شود بیشتر به خواب و خیال می ماند. هدف همچنان که بارها ترامپ گفته است لایه برداشتن بود تا لایه هایی رو آیند و قدرت را به دست گیرند که مشکلی با کنار آمدن با آمریکا نداشته باشند. اکنون بیش از پیش این امر روشن شده است.

اما کدام لایه ها!

هدف اساسی ترامپ برداشتن لایه ای و یا حداقل بخش مهمی از لایه ای بود که بیشترین میزان سهم را از اقتصاد و قدرت سیاسی در ایران داشت یعنی باندهای مسلط بر دفتر رهبری و باندهای اصلی مسلط بر سران سپاه.

این باندها که سروسری هم با امپریالیسم روسیه و چین داشتند نمی خواستند با امپریالیسم آمریکا کنار بیایند( آنها موافق برجام نبودند و علیه روحانی و ظریف کار نکرده باقی نگذاشتند). اکنون آنها که مخالف توافق هستند و یا پیشنهادهایی برای توافق می دهند که روشن است ترامپ آنها را نمی پذیرد( مانند آنچه در سفر به آمریکا پیش کشیدند و یا اکنون در این مذاکرات با میانجی های قطری پیش می کشند) می خواهند جنگ را ادامه دهند. آنچه آنها می دانند این است که توافق تنها به مساله ی هسته ای و موشک ها و نیابتی ها محدود نمی شود بلکه آنچه امریکا می خواهد سرمایه گذاری در ایران و داشتن سهمی بزرگ از خوان ایران است و این جز با محدود کردن قدرت اقتصادی و سیاسی آنها نمی تواند صورت گیرد.

آمپریالیسم آمریکا می خواهد حکومتی مطیع همچون شاه سابق در ایران روی کار آید و منافع امپریالیستی وی را تامین کند. بدون چنین حکومتی و بدون چنین تآمینی این جنگ نه تنها هیچ ارزشی برای آمریکا نمی تواند داشته باشد بلکه خسارات و هزینه های فراوان نیز به روی دوشش می گذارد. این همه لشکرکشی و این همه تحمل ترکش های جنگ همچون بالارفتن قیمت نفت و گاز و انرژی و غیره صرفا برای مساله ی برچیدن چند سایت اتمی و چند گروه نیابتی نیست، بلکه برای رام و مطیع کردن حکومت ولایت فقیه و آوردن آن به بلوک امپریالیستی غرب است.

از این رو جناح جنگ طلب به خوبی می داند که ادامه ی این راه حتی اگر بر سرکار بمانند، که آمریکا مشکلی با آن ندارد به شرط این که نوکران سربزیری باشند، اما این درجه از امتیازات و منافعی را که اکنون دارند نخواهند داشت. این مساله ی اصلی برای جناح جنگ طلب است: از دست دادن قدرت کنونی خود. این که این ها می گویند به آمریکا نمی توان اعتماد کرد برای این است که از عاقبت تفاهم و توافق و سازش بیمناکند.

آما این یک سر قضیه است. سر دیگر آن این است که این جناح به چه بهایی می خواهد موقعیت اقتصادی و سیاسی خود را در ایران و با این حکومت حفظ کند؟

این ها می گویند بقای حکومت در خطر است اما در واقع نه بقای حکومتی به نام ولایت فقیه بلکه بقای خودشان با آنچه به عنوان «هویت» برای این حکومت رقم زده اند، و خودشان هم به آن پایبند نیستند، ممکن است در خطر باشد. هویتی که تنها خودشان از آن صحبت می کنند و برای جناح تفاهم طلبان چندان ارج و ارزشی ندارد.

می گویند می خواهند بجنگند و تهدید می کنند که جنگ را نه تنها منطقه ای بلکه جهانی اش خواهند کرد. اما بر فرض اگر چنین کنند عاقبتی بدتر در انتظارشان خواهد بود. یعنی حتی این امکان را که با سازش با آمریکا بتوانند در حکومت تغییر یافته موقعینی داشته باشند از دست خواهند داد.

می گویند اگر قرار است ما نباشیم بهتر است ایران هم نباشد. راستی اگر آنها هم که پیش از اینان بودند این گونه فکر می کردند حکومتی نبود که این ها بتوانند تصاحب اش کنند!

این دارودسته در شیپور می کنند که «آخر الزمانی» اند اما جز بخشی از احمق ترین شان که خیالاشان مسموم است بقیه این قدر احمق نیستند که از خیر این ثروت و قدرت و مکنت بگذرند و «آخر زمانی» و «شهید راه خدا» شوند. این گونه حرف می زنند برای اینکه برخی از ابلهان حزب اللهی بسیجی را که گمان می کنند در راه خدایشان می جنگند قربانی زیاده خواهی و جاه طلبی خود کنند.

به احتمال اگر ضربات سختی بخورند و درست آنجا که فکر می کنند دیگر راهی به پیش ندارند تسلیم شده و وطن فروشی و کثافت و پلیدی واقعی خود را که تا مغز استخوان شان است، و این را در رابطه شان و واداده گی شان و سجده شان در مقابل امپریالیسم روسیه و دولت مرتجع و غارتگر چین دیده ایم، بروز داده و تسلیم خواهند شد.

اما آنکه مجبور است بار حماقت های این دارودسته های ثروت و مکنت پرست و جاه طلب و ماجراجو را به دوش کشد توده های مردم و در راس شان کارگران و کشاورزان و توده های مردمی هستند که ایران مال شان است و می خواهند مستقل و دموکراتیک و آزاد و آباد باشد.

تهدید جنگ از جانب آمریکا و حکومتی کریه و متعفن بر سر توده ها

 با این لشکرکشی ترامپ و این کش و قوس ها در مذاکرات و تسلط جناح مسلط در سپاه بر امور کشور، مشکل که جنگی تازه در نگیرد. اگر قرار باشد آغاز شود به احتمال پس از انتخابات حملات امریکا آغاز خواهد شد و ویرانی ها و مرگ های بیشتری را برای خلق ایران خواهد آورد.

و اکنون این سایه ی جنگ است که دوباره بر فراز کشور ما به حرکت در آمده است و مردمی، زحمتکشانی که با گرانی وحشتناک قیمت دلار و کالاهای ضروری خویش دست به گریبانند و به نسبت وضعیت در یکی از سخت ترین شرایط زندگی در صد سال اخیر قرار گرفته اند مجبورند با آن روبرو شوند و مشقات و گرانباری آن را تحمل کنند.

 کارگران و کشاورزان و طبقات میانی و تمامی آنهایی که دل شان بهر آزادی و دموکراسی و استقلال میهن شان به جوش می آید، دو دشمن اصلی دارند: یکی در درون که حکومت ولایت فقیه و جانیان و شیادان و غارتگرانی است که بر جان و مال توده ها مسلط گردیده اند و دیگری امپریالیسم( در حال حاضر بیش از همه امپریالیسم آمریکا). هیچ کدام از این دشمنان از دست خلق ایران سالم در نخواهند رفت.

عاقبت پیروزی از آن خلق است!

خلق ممکن است بارها و بارها شکست بخورد و قربانیان فراوان بدهد و آسیب های فراوان بر وی وارد شود و پیشرفت اش مسدود شود و بسیار عقب رود. این شکست ها و پس رفتن ها بیشتر در زمانی رخ می دهد که شرایط برای وی جور نباشد و یا به نفع وی رقم نخورد. اما شرایط عاقبت جور خواهد شد و رقم خواهد خورد. طبقه ی کارگر ایران خود را خواهد یافت و به سازمان و تشکیلات انقلابی ای که به آن نیاز دارد دست خواهد یافت و نیز اوضاع  به نفع وی چرخش خواهد کرد. آنگاه کارگران و زحمتکشان و تمامی طبقات خلق ایران بساط یکه تازی این دشمنان را برخواهند چید و یک به یک جاروشان خواهند کرد.  

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

11آبان ماه 1405     

 

Friday, October 30, 2026

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(8 بخش پایانی)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن( - بخش پایانی)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(8)

دو - رویزیونیست ها( پاره هفتم)

امپریالیسم و کشورهای زیرسلطه و رابطه ی کشورهای زیرسلطه با کشورهای امپریالیستی

یکی از مهم ترین مسائلی که به وسیله ی بخش عمده ای از «شبه چپ» ها قلب ماهیت شده است مساله ی وابسته گی دولت های زیرسلطه( یا نیمه مستعمره) به دولت های امپریالیستی است.

دارودسته های ترتسکیستی و «چپ نو»یی

این قلب ماهیت عموما به گونه ای سرراست و با حذف امپریالیسم به عنوان عالی ترین مرحله ی سرمایه داری صورت گرفته است. در اینجا به جای «عالی ترین مرحله ی سرمایه داری» که «انحصار» مشخصه ی اصلی آن است، صرفا با همان مفهوم خشک و خالی «سرمایه داری» روبرو هستیم. این تغییر در «شبه چپ» ایران اساسا به وسیله ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و از جمله احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست و نیز تا حدودی بخشی از «چپ نو» یی ها و با تفسیر مجعول برخی تغییرات در ساخت اقتصادی ایران پس از « انقلاب سفید» و انتقال آن از نیمه فئودالیسم به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری صورت گرفته است.

از دیدگاه اینان بر می آید که تغییری در سرمایه داری دوران رقابت آزاد که مارکس در سرمایه شرح داده است یا صورت نگرفته و ما با همان سرمایه داری و همان تضاد «کار و سرمایه» روبروییم، و یا اگر تغییری صورت گرفته و مرحله ی نوینی به نام امپریالیسم به وجود آمده این در کشور زیر سلطه صرفا در درون روابط «سرمایه داری» داخلی موجودیت می یابد. بر مبنای دیدگاه دوم  حضور امپریالیسم در کشور زیر سلطه یعنی همان موجودیت یا برجسته شدن «سرمایه و بورژوازی» و «کار و طبقه ی کارگر» در روابط سرمایه داری کشور زیرسلطه و نهایتا همان «تضاد کار و سرمایه»! به این ترتیب در این دیدگاه پذیرش امپریالیسم جز برای مانور و تزیینی بی خاصیت برای همان «سرمایه داری» نبوده است.

نکته این است که پذیرش گذار از سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه مالی( آمیزش سرمایه ی صنعتی و بانکی) و به وجود آمدن مرحله ی نوین در سرمایه داری یعنی امپریالیسم، تغییری در تضاد اساسی در کشورهای امپریالیستی نمی دهد( گرچه ترتسکیست ها و «چپ نو» یی ها دنبال انقلاب سوسیالیستی در کشورهای امپریالیستی هم نیستند!) و در این کشورها ما همچون پیش با سرمایه داری و تضاد اساسی آن یعنی کار و سرمایه روبروییم. بنابراین آنچه که موجب نفی مرحله ی امپریالیسم و برجسته کردن تضاد کار و سرمایه به وسیله ی این گروه ها شده است بیشتر به کشورهای زیر سلطه مربوط و از جمله کشور ما بر می گردد.

ظاهر نظر ترتسکیست های حکمتی این است که به تضاد «کار و سرمایه» اهمیت می دهند و از نظر آنها وارد کردن مقوله ی امپریالیسم موجب می شود که طبقات موجود در جامعه بیشتر از کارگر و سرمایه دار شوند و طبقه ی خرده بورژوازی و بورژوازی ملی که از نظر حکمتی ها وجود خارجی ندارند و «اسطوره» هستند به طبقات موجود افزوده شوند و نیز افزون بر تضاد خلق با طبقات ارتجاعی داخلی، تضادی هم بین «خلق و امپریالیسم» به وجود آید که نیازی به طرح آن نیست زیرا موجب رشد «ناسیونالیسم» در میان طبقه ی کارگر می شود و این طبقه را از مقابله با طبقه ی سرمایه دار باز می دارد!

در نوشته های نخستین اش حکمت لیدر مزدور این حضرات از امپریالیسم نیز حرف می زد اما امپریالیسم برای او تنها در تولید سرمایه داری داخلی و تضاد کار و سرمایه معنا پیدا می کرد و در چنین دیدگاهی بود و نبود امپریالیسم یکسان بود و تغییری در تضادهای جامعه و وظایف طبقه ی کارگر ایجاد نمی کند.

امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری

 واقع این است که پیش از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه ی مالی شکل اساسی سلطه ی کشورهای سرمایه داری صنعتی مانند انگلستان، هلند، اسپانیا و فرانسه استعمار مستقیم بود و کشورهای زیر سلطه بیشتر مستعمره این گونه کشورها بودند( سده ی نوزدهم) و برای همین مبارزات ضد استعماری شکل اساسی مبارزات در کشورهای مستعمره ی آسیایی و آفریقایی و آمریکای جنوبی و مرکزی بود.

در کشورهای زیرسلطه نیز عموما یا ساخت های فئودالی( و همچنین عشیره ای و قبیله ای و غیره) حاکم بود و یا تلفیقی از ساخت فئودالی و سرمایه داری تجاری که بخش مسلط آن وابسته به امپریالیسم بود. در عین حال در این کشورها سرمایه داری ملی نیز رشد می کرد که استعمارگران با ایجاد موانع در مقابل آن( از جمله ارسال کالای ارزان تولید کشورهای خود و یا تحمیل قوانین گمرکی به نفع صادرات کالاهای خود به این کشورها و همچنین مقابله ی سیاسی) مانع رشد اقتصادی و سیاسی آن می شدند.

لنین در امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری و در بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ و پس از آوردن آمار آ. سوپان، جغرافيدان می نویسد:

وى از اينجا چنين نتيجه مي گيرد:«بنابراين صفت مشخصه اين دوره تقسيم آفريقا و پولينزى است». نظر به اينکه در آسيا و آمريکا سرزمين هاى اشغال نشده يعنى سرزمين هايى که متعلق به هيچ کشورى نباشد وجود ندارد، لذا نتيجه‌گيرى سوپان را بايد توسعه داد و گفت صفت مشخصه دوران مورد بررسى عبارت است از تقسيم قطعى جهان. منظور از قطعى در اينجا اين نيست که تجديد تقسيم امکانپذير نيست، برعکس تجديد تقسيم امکانپذير و ناگزير است، منظور از قطعى اين است که سياست استعمارى کشورهاى سرمايه‌دارى تصرف اراضى اشغال نشده را در سياره ما به پايان رسانده است. جهان براى نخستين بار کاملا تقسيم شده است و بعد از بايد فقط تجديد تقسيم شود يعنى از دست يک «صاحب» بدست ديگرى برسد نه اينکه از بى صاحبى بدست «صاحب» بيفتد.»( مجموعه آثار تک جلدی، بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ، ص 419)

به این ترتیب پس از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به امپریالیسم ما با دو تغییر اساسی روبرو هستیم.

 یکم: شدت گرفتن تضاد میان قدرت های استعماری و اکنون امپریالیستی برای تقسیم دوباره جهان و سهم بری هر کدام بر مبنای نیرو و توان اقتصادی و نظامی خود. بر این مبنا هر بار که یک نیروی امپریالیستی قوی تر از پیش می شد اما بهره بردن اش از جهان کمتر از نیروی واقعی اقتصادی و یا نظامی آن بود تلاش می کرد که سرزمین های بیشتری را از چنگ رقبا به دست آورد و این تجدید تقسیم یا از طریق سازش رقبا با وی و یا از طریق جنگ صورت می گرفت.

 دوم: شدت گرفتن تضاد میان کشورهای زیرسلطه با امپریالیسم.  

 لنین پس از اشاره به این که تقسیم جهان بین امپریالیست ها دو نوع اساسی از کشورهای زیرسلطه یعنی مستعمره و نیمه مستعمره را به وجود آورده است می نویسد:

«و اما در مورد کشورهاى «نيمه مستعمره» بايد گفت که آنها نمونه‌اى از آن شکل هاى انتقالى هستند که در تمام رشته‌هاى گوناگون طبيعت و جامعه مشاهده مي شود. سرمايه مالى در کليه مناسبات اقتصادى و کليه مناسبات بين‌المللى آنچنان نيروى بزرگ و مي توان گفت قاطعى است که حتى قادر است دولت هايى را هم که از کامل ترين استقلال سياسى برخودارند تابع خود سازد و واقعا تابع مي سازد؛ هم اکنون نمونه‌هاى آن را خواهيم ديد. ولى بديهى است براى سرمايه مالى از همه «راحت تر» و از همه پُر فايده‌تر آنچنان تابع کردنى است که با از دست رفتن استقلال سياسى کشورها و ملل تابعه توأم باشد. صفت مشخصه کشورهاى نيمه مستعمره اين است که از اين لحاظ جنبه «حد وسط» را دارند. بديهى است که مبارزه بر سر اين کشورهاى نيمه وابسته بخصوص در دوران سرمايه مالى که در آن باقيمانده جهان تقسيم شده بود مي بايستى حدت يابد.»( همانجا، ص422)

 و همچنین:

« حال که از سياست استعمارى دوران امپرياليسم سرمايه‌دارى سخن به ميان آمد بايد اين نکته را نيز متذکر شد که سرمايه مالى و سياست بين‌المللى مربوط به آن که شامل مبارزه دولت های بزرگ در راه تقسيم اقتصادى و سياسى جهان است، يک سلسله شکل هاى انتقالى وابستگى دولتى به وجود مي آورد. صفت مشخصه اين دوران تنها وجود دو گروه اصلى از کشورها يعنى گروه کشورهاى مستعمره‌دار و گروه مستعمرات نيست، بلکه وجود شکل هاى گوناگونى از کشورهاى وابسته نيز هست که در صورت ظاهر استقلال سياسى دارند ولى عملا در دام وابستگى مالى و ديپلماتيک گرفتارند. ما به يکى از شکل ها يعنى نيمه مستعمره قبلا اشاره کرده‌ايم و نمونه ديگر آن مثلا آرژانتين است.

شولتسه گورنتيس در کتاب خود در باره امپرياليسم بريتانيا مي نويسد: "آمريکاى جنوبى و بخصوص آرژانتين آن از لحاظ مالى چنان به لندن وابسته است که آن را تقريبا بايد مستعمره بازرگانى انگلستان ناميد"(9) شيلدر با استفاده از گزارش هايى که کنسول اتريش- مجارستان در بوينس‌آيرس در سال ١٩٠٩ فرستاده سرمايه‌هايى را که انگلستان در آرژانتين بکار انداخته است ٧٥/٨ ميليارد فرانک برآورد مي کند. تصور اين موضوع دشوار نيست که سرمايه انگلستان - و "دوست" وفادارش يعنى ديپلماسى - چه روابط محکمى با بورژوازى آرژانتين و با محافل اداره کننده کليه شئون اقتصادى اقتصادى و سياسى اين کشور دارد.» ( همانجا، ص 423 تاکیدها در دو متن از لنین است)

با توجه به نوع سلطه امپریالیستی دو نوع کشور زیرسلطه به وجود می آید:

یک - مستعمرات: آنها که امپریالیسم مستقیما بر آنها مسلط است و هیچ گونه استقلال سیاسی ندارند. این نوع کشورها به مرور و در نتیجه دو عامل مهم جای خود را به نیمه مستعمرات می دهند. این دو عامل یکی مبارزات گسترده و شدید خلق های مستعمرات برای استقلال و آزادی و رهایی از یوغ نیروی بیگانه و ضربات سنگینی است که به امپریالیست ها وارد می کند و دیگری هزینه های سنگین اقتصادی و نظامی و سیاسی( و از جمله مخالفت داخلی و جهانی مقابل اشغال) برای کنترل مستقیم کشورهای مستعمره به وسیله ی کشورهای امپریالیستی.

  دوم - نیمه مستعمرات: آنها که به ظاهر استقلال سیاسی و حتی کامل ترین نوع آن را دارند اما در تمامی روابط خود تابع سرمایه ی مالی و در چنبره ی روابط دیپلماتیک – سیاسی اسیر هستند. گسترش نیمه مستعمرات در عین حال با تغییرات اقتصادی گسترده ای همراه شد که چهره ی این کشورها را دگرگون کرد.

 پیامد تغییرات مزبور که به ویژه پس از جنگ جهانی دوم صورت گرفت این بود که ساخت های فئودالی در بخش مهمی از کشورهای زیرسلطه تحلیل روند و در نتیجه ی نفوذ و تسلط امپریالیسم، جای خود را به یک نوع سرمایه داری تحمیل شده از بالا به نام سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور بدهند. در این کشورها سرمایه داری بومی و ملی برخاسته از تغییرات درونزا بر ساخت اقتصادی مسلط نگردید و این کشورها به گونه ای خودرو صنعتی نشدند، بلکه یک نوع سرمایه داری وارداتی و از بالا تحمیل شده با مشخصات اساسی ورود سرمایه ی امپریالیستی به کشور و در اختیار گرفتن مهم ترین بخش های تولید مواد خام( خواه در اکتشاف و استخراج و تولید مواد معدنی و خواه در کشاورزی)، ایجاد صنایع مونتاژِی، صدور کالاهای صنعتی مصرفی برای مصارف عادی و نظامی و استثمار نیروی کار ارزان این کشورها بود.

 به این ترتیب کشورهای زیر سلطه به دو نوع کشور صادر کننده ی مواد خام معدنی- کشاورزی عموما به کشورهای امپریالیستی و پس از انتقال کارخانه ها به برخی از کشورهای زیرسلطه همچنین به این کشورهایی که سرمایه ی امپریالیستی در آنها فعال بود، و نیز دارنده ی صنایع مونتاژ خواه برای مصرف داخلی و خواه برای صدور تولیدات این صنایع به دیگر کشورها تبدیل شدند.

بازتاب تغییرات رویداده در دیدگاه ترتسیکست ها و«چپ نو»یی ها

تغییرات مزبور که برای نخستین بار در ساخت اقتصادی کشورهای زیرسلطه روی می داد منجر به این گردید که ترتسکیست ها که پیش از آن هم با لنینیسم و تکاملی که لنین در مارکسیسم پدید آورده بود مخالفت می ورزیدند شرایط را مساعد ببینند و حملات خود را به لنینیسم اینبار در پوشش «سرمایه داری» شدن این گونه جوامع صورت دهند.

با حذف مرحله ی امپریالیسم در سرمایه داری به وسیله ی جریان های ترتسکیستی و «چپ نو»یی ، مستعمره و نیمه مستعمره و زیر سلطه حذف شد و جای خود را به یک سرمایه داری یک شکل در تمامی جهان و در بهترین حالت با تفاوتی کمی در پیشرفت( بیشتر توسعه یافته و کمتر توسعه یافته) داد.  

این امر در عین حال به این معنی بود که درون کشور سرمایه داران حاکم( بوروکرات – کمپرادور) حاکم مزدور و نوکر امپریالیسم نیستند بلکه مستقل هستند و همچنین  تضادی بین کشور زیرسلطه با امپریالیسم به عنوان یکی تضاد محوری وجود ندارد و اگر هم چنین تضادهایی وجود داشته باشد تضادها و اختلافاتی جزیی است و نقشی در جهت گیری های طبقه ی کارگر و چگونگی تضادها و پس و پیشی آنها از نظر وی ندارد.

اگر از هر آنچه که پس از جنگ جهانی اول و به ویژه دوم رخ داده صرف نظر کنیم و نگاه خود را به واقعیات همین سه دهه ی اخیر محدود کنیم می بینیم که امپریالیسم آمریکا به همراه دولت های امپریالیستی غرب چندین جنگ خواه با کشورهای زیر سلطه و خواه با کشور رقیب راه انداخته اند.

جنگ با افغانستان و اشغال این کشور برای حدود بیست سال که همچنین طولانی ترین جنگ آمریکا شناخته شده است؛

جنگ با عراق و تصرف و اشغال این کشور برای حدود بیست و سه سال؛

جنگ با حکومت اسلامی که اکنون بیش از یک سال از نقطه ی آغاز آن گذشته و در حال گذران آن هستیم؛

جنگ با امپریالیسم روسیه بر سر اوکراین که مسبب اصلی آن بی شک تحریکات امپریالیست های غربی برای پیوستن اوکراین به پیمان ناتو بوده است. هدف اساسی امپریالیست های غربی برپایی جنگ با روسیه بود و یکی از اهداف آن مشغول کردن این کشور به اوکراین تا جا برای حملات آمریکا به دیگر کشورهایی که جزو بلوک این کشور بودند باز شود. در کوران جنگ اوکراین، جنگ های غزه و سوریه و حمله به ونزوئلا و جنگ با حکومت اسلامی صورت گرفته است و احتمالا جنگ با کوبا و برخی دیگر از کشورهای بلوک روسیه نیز در پیش است.

این تهاجم ها و جنگ ها در مواردی همچون افغانستان و عراق و سوریه به تضاد خلق با امپریالیسم و مبارزه و مقاومت داخلی علیه امپریالیسم دامن زده است و این مساله که مضمون و فرجام این مبارزات و مقاومت چه بوده است تاثیری در نفس وجود تضادها و نفس مبارزات با امپریالیسم ندارد.

در شکل داخلی نیز می بینیم که طبقه ی کارگر تنها در داخل کشور و با طبقات سرمایه دار بوروکرات- کمپرادور غارتگر حاکم( که زیر سیطره ی کمپانی های بزرگ امپریالیستی غربی و یا دولت امپریالیستی روسیه و سران مرتجع چین هستند و از ساخت ارتجاعی کنونی اقتصادی - سیاسی دفاع می کنند) روبرو نیست بلکه با تجاوزی از جانب امپریالیسم آمریکا و متحدش دولت صهیونیستی اسرائیل نیز روبرو است. در عین حال این تضادها تنها برای طبقه ی کارگر وجود ندارد بلکه برای طبقات خرده بورژوازی و طبقات دارای سرمایه و از جمله بخش مهمی از سرمایه داران بومی و ملی متوسط و و کوچک نیز وجود دارد. ( در مورد دیدگاه هایی در برخی از جریان های مخالفین و لایه های از طبقات خلقی در کشورهایی مانند ایران که خواهان تجاوز امپریالیستی بود و در مورد دلایل آنها در مقالات دیگر نوشته ایم).

بر این مبنا خلاصه کردن تضادهای درون کشور به تضاد بین «کار و سرمایه» بیشتر به مضحکه ای می ماند. مضحکه ای که خود دارودسته های حکمتیست از حزب کمونیسم کارگری تقوایی که جانب تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل را می گیرد تا احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست که اساسا صحبتی از تجاوز امپریالیستی به میان نمی آورند و با صرف گفتن این که جنگ بین دو نیروی ارتجاعی است خود را خلاص می کنند، به وجود آورده اند و بخش هایی از جریان ها را به آن سرگرم کرده اند.

دیدگاه «قدرت های بزرگ« و «متوسط» و «کوچک»

جز دیدگاه ترتسکیستی دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که بیشتر به وسیله ی جریان های وابسته و یا راست لیبرالی و در عین حال برخی از شبه چپ های رویزیونیست چپ نویی و مارکسیسم غربی  پیش گذاشته می شود. در این دیدگاه نیز اساسا با مفاهیمی به نام امپریالیسم و زیر سلطه روبرو نبوده و نیستیم و آنچه پس از دوران استعمار کهن وجود داشته و دارد وجود «قدرت های بزرگ» و «قدرت های متوسط» و «منطقه ای» و «کشورهای کوچک» است.

از دیدگاه این دسته ها، رابطه بین این کشورها به دو صورت داخلی و خارجی است. قدرت های بزرگ سرمایه دارتر، صنعتی تر و رشد یافته تر و ثروتمندتر هستند و بنابراین می توانند در کشور های متوسط و کوچک سرمایه گذاری کنند و دولت های این کشورها می توانند از مزایای این سرمایه گذاری ها و تکنولوژی ها بهره مند شده و اقتصاد خود را رشد دهند و برنامه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای که خود خواهان آن هستند پیاده کنند! برای همین بیشتر مروجان این نظریه از رابطه ی اقتصادی قدرت های متوسط و کوچک با قدرت های بزرگ استقبال کرده و اساسا توجهی به ماهیت نابرابر این رابطه در تمامی جوانب اقتصادی ندارند. یعنی صدور سرمایه و کالاهای صنعتی از قدرت های بزرگ( این کالاها می تواند تنها در کشورهای امپریالیستی تولید نشود بلکه همراه تولید بخشی از آنها در این کشورها، بخش های دیگر کالا در دیگر کشورهای زیرسلطه تولید شود) به قدرت های متوسط و کوچک و صدور مواد خام و یا کالاهای کشاورزی از قدرت های متوسط و کوچک به قدرت های بزرگ.

از سوی دیگر از دیدگاه این گروه ها یا افراد ممکن است که در عرصه های اقتصادی و سیاسی تضادهایی بین قدرت های متوسط و کوچک با  قدرت های بزرگ وجود داشته باشد اما این تضادها از جنس وابسته بودن قدرت مزبور به قدرت های بزرگ نیست، بلکه از جنس تقابل بین کوچک و متوسط با بزرگ است.

برای نمونه از چنین دیدگاهی، پیمان مکه بین سه کشور عربستان سعودی و پاکستان و ترکیه پیمانی مستقل است که از سوی سه قدرت منطقه ای مستقل و برای دفاع از منافع این سه کشور بسته شده است. دسته های مورد اشاره عموما و در بهترین حالت از این سه کشور با واژه هایی مانند «متحدین آمریکا در منطقه»، «دولت های دوست آمریکا در منطقه» و غیره نام می برند.

حال آن که واقع این است که دولت های این سه کشور کاملا زیر نفوذ دولت امپریالیستی آمریکا و سرمایه ی مالی این کشور هستند و به هیچ وجه استقلال اقتصادی و سیاسی ندارند. این پیمان با اطلاع دولت آمریکا و به احتمال زیاد بنا به دستور دولت ترامپ شکل گرفته و وظیفه ی اساسی آن ایجاد سدی در مقابل حکومت اسلامی حاکم بر ایران و برای پیشگیری از حمله ی آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی است. در عین حال این پیمان وظیفه دارد که در مقابل حملات حوثی ها که نیروی نیابتی حکومت ولایت فقیه در یمن هستند بایستد و مانع حملات آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی شود.

برخی دیگر برای این که استقلال این کشورها را مثال زنند از روابط مستقل حکومت عربستان سعودی و یا پاکستان با برخی کشورها از جمله چین و روسیه سخن به میان می آورند. چنین روابط اقتصادی و حتی سیاسی و فرهنگی ای را شاه نیز با سوسیال امپریالیسم شوروی داشت اما این روابط به هیچ وجه نشان استقلال حکومت شاه از امپریالیست های غربی و در راس شان آمریکا نبود بلکه برای رفع برخی نیازهای اقتصادی این کشور در چارچوب تسلط امپریالیست های غربی بر تمامی شریان های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی کشور و نقش تعیین کننده و جهت دهنده ی این کشورها صورت می گرفت.

این را هم باید بیفزاییم که صرف تسلط کشورهای امپریالیستی بر دولت های زیرسلطه و نوکران حلقه به گوش خود تضمین صددرصدی و تمام و کمال و همواره ی این تسلط را به همراه ندارد . در برخی مواقع بین نوکر و ارباب تضاد بروز می کند و ممکن است نوکر مغرور و  سر به هوا شود و یا به دنبال ارباب دیگر و بهتری بگردد. در این موارد یا امپریالیست ها موفق می شوند نوکر را رام و یا حذف کنند و یا این نوکر در چرخشی خود را به ارباب دیگری وابسته خواهد کرد. یکی از موارد این گونه چرخش ها در کشور خود ما رضاخان بود که در عین این که نوکری وابسته به انگلستان بود اما سر و گوشش برای وابسته شدن به آلمان می جنبید و دیدیم که ارباب ارشد امپریالیسم انگلستان چه بلایی بر سرش آورد. در پاکستان نیز برخی از روسای جمهور و یا سران ارتش که به شکل های عجیب و غریبی کشته شدند احتمالا به این دلیل بود که کمی زیاده از حد سروگوششان می جنبید.   

آنچه از واقعیات سه دهه ی اخیر بر می آید این است که نه نظام امپریالیستی تغییر اساسی کرده است و نه وجود کشورهای زیرسلطه و نه تسلط سرمایه مالی و تابع کردن دولت ها به خود. در بهترین حالت به دلیل رشد سیاسی- فرهنگی توده ها شکل تسلط امپریالیست ها ظریف تر و روابط آنها با نوکران خود پنهانی تر و پیچیده تر از پیش - و نه مانند سگان زنجیری پیش از این آمریکا در آمریکای جنوبی و مرکزی و نیز کشورهای آُسیایی و افریقایی - شده است. برای امپریالیست ها بهترین واژه ها همان « دوستان آمریکا و یا دول غربی در منطقه» و یا « متحدین آمریکا در منطقه» است.

اشاره ای به جریان های «شبه چپ» در کردستان

جنبش های موجود در کردستان در چهار کشور ترکیه و عراق و ایران و سوریه به دلیل وجود جریان های ارتجاعی کمپرادوری و قبیله ای - فئودالی محل مناسبی برای رشد جریان های ارتجاعی وابسته به امپریالیسم مانند ترتسکیسم( اما نه تنها ترتسکیسم) شده است. فعالیت فراوان سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی کشورهای امپریالیستی غربی و دولت صهیونیستی اسرائیل در این مناطق بسیار زیاد است و پول و سرمایه ی فراوانی در ممانعت از جهت گیری انقلابی دموکراتیک و ضد امپریالیستی این جنبش ها و به انحراف کشیدن جنبش خلق کرد در مناطق مزبور هزینه می شود.

از سوی دیگر ستم دولت های مرکزی بر خلق های این مناطق و نیز فشار بر احزاب سیاسی آنها و همچنین عدم جهت گیری درست این احزاب موجب می شود که گرایش به بیگانه و چشم امید به بیگانه ی قدرتمند بستن در این جنبش ها واحزاب رشد کند. به واقع در هیچ یک از جنبش های کردستان مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم نتوانسته رشد چشمگیری کند و به نیروی رهبری کننده طبقه ی کارگر کرد و جنبش انقلابی خلق کرد تبدیل شود.

 در اقلیم کردستان عراق جریان های ارتجاعی دست بالا را دارند. در کردستان ایران جریان های راست بورژوایی در حزب دموکرات و در کنار آنها جریان های مرتجع و نیمه مرتجع و به دنبال آنها ترتسکیستی نقش مهمی در ایجاد انحراف در میان طبقه ی کارگر کرد و جنبش خلق کرد اجرا کرده اند. در ترکیه مبارزات جریان خرده بورژوایی حزب کارگران ترکیه به پایان خود می رسد و راه احزاب لیبرال- بورژوایی کرد را در پیش می گیرد و در بهترین حالت با امیدهای واهی با نوکران و مزدوران فاشیست آمریکا در این کشور کنار می آید. در کردستان سوریه نیز جریان قسد با آمریکا وارد بده بستان هایی می شود که عاقبت آن چنین است که در یک شرایط سخت و کشنده، دو رهبر اصلی این جریان به دولت مرتجع و مطیع امپریالیسم آمریکا می پیوندند و اعلام می کنند که نیروهای نظامی کردها جزو نیروهای مسلح سوریه می شوند. در هیچ یک از این کشورها خط پرولتری - انقلابی در میان طبقه ی کارگر رشد نمی کند و این در حالی است که خلق کرد دارای تاریخ مبارزه ی درازمدت سیاسی و فرهنگی و نظامی علیه حکومت های ارتجاعی داخلی است که با آنها سروکار دارد.

تا آنجا که صحبت بر سر ایران است مهم ترین سازمان مارکسیستی- لنینیستی کرد، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران( کومه له) بود اما با نفوذ ترتسکیست های حکمتی در آن، این سازمان با همان توجیهات ترتسکیستی ساخت کردستان را سرمایه داری و تضاد آن را «کار و سرمایه» خواند.

 پس از اختلافات درون حزب کمونیست ایران که از اتحاد جریان کومه له با اتحاد مبارزان کمونیست(یا «سهند» همان جریانی که حکمت و تقوایی سرهم کرده بودند) و جدایی این دو جریان، حزب کمونیست ایران همان راهی را پیش گرفت که ترتسکیست ها در پیش گرفته بودند.

 با این حال شرایط واقعی اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی- ملی در کردستان به گونه ای بوده و هست که تا حدودی حزب کمونیست ایران را مجبور کرده است خجولانه و نه بر مبنای یک خط مشی انقلابی روشن، اتحاد طبقات خلقی کرد را هم در مبارزه ی طبقاتی - ملی در مقابل حکومت مرتجع ولایت فقیه و از جهت حق تعیین سرنوشت( آنچه حکمتی های ترتسکیست آن را« ناسیونالیسم» می نامند) به رسمیت شناسند و هم مبارزه ی ملی در مقابل امپریالیسم آمریکا و جریان های وابسته به آن در مساله ی جنگ اخیر و تجاوز امپریالیسم آمریکا و اسرائیل.

هرمز دامان

نیمه نخست آبان 1405

Saturday, October 24, 2026

در مورد مبارزات طبقاتی در فرانسه و اروپا و برخی بازتاب های آن در ایران(3 - بخش پایانی)


On the class struggles in France and Europe and some of its reflections in Iran (3)

 موضع سلطنت طلبان در مورد اعتراضات و مبارزات توده ای در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی

همراهی با مرتجع ترین جناح ها و فاشیست های اروپایی

ماهیت پادشاهی خواهان مزدوری و نوکری است. رضاخان قلدر نوکر و مزدور امپریالیسم انگلیس بود. پسرش محمدرضا نوکر و سرسپرده ی امپریالیسم آمریکا و این یکی رضا پهلوی نیز مزدور و نوکر آمریکا و دیگر امپریالیست های اروپای غربی است. مطلقا استقلال نداشتند و کاملا مطیع و برده صفت بودند و هستند. این در مورد تمامی دارودسته شان صدق می کند؛ از سرمایه داران کمپرادوری که پیش و پس از انقلاب از ایران فرار کردند گرفته تا ساواکی های دست پرورده ی سازمان های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس و دیگر کشورهای امپریالیستی اروپای غربی. نوکری و مزدوری دیگر در خون شان رفته است و نمی توانند جور دیگری باشند.

تمامی کسانی که از اصلاح طلبان پیشین به اینان پیوستند و سنگ دولت ترامپ و نتانیاهوی صهیونیست و جنایتکار را به سینه می زنند از آنها که سیاسی هستند تا آنها که جز مشتی پادوی سیاسی و خبرنگار و تحلیل گر در تلویزیون های امپریالیستی به ویژه ایران انترناشنال هستند نیز از زمره ی همین خودفروخته ها و نون خورها و پادوهای چکمه لیس امپریالیسم هستند.

ماهیت این ها تبعیت از امپریالیسم آمریکا و انگلیس و دیگر دولت های اروپای غربی است. واژه هایی مانند«راست» و «اپوزیسیون راست پروغربی» و «پروغرب» نه تنها در مورد اینان درست نیست بلکه بر مبنای اهداف خاصی به کار می رود و شدیدا گمراه کننده است. بر مبنای چنین واژه هایی گویی این دارودسته( که سرمایه داران کمپرادور و مزدور اند) دارای هویت مستقلی می باشند و بر مبنای یک هم پایه بودن و برابری جایگاه با طبقه ی سرمایه داران امپریالیست دولت های غربی از آنها پشتیبانی می کنند. در حالی که واقعیت به هیچ وجه این گونه نیست و این ها نوکر و مزدور طبقه ی ی سرمایه دار کشورهای امپریالیست غربی و در راس شان آمریکا هستند و آماده برای نوکری و مزدوری و این گونه واژه ها که عموما به وسیله ی دارودسته های کمونیسم کارگری های حکمتیست- ترتسکیست به کار می رود و بر مبنای نفی امپریالیسم و بورژوازی امپریالیست و نفی کشورهای زیرسلطه و بنابراین بورژوازی کمپرادور استوار است قرار است همین نقش گمراه و منحرف کننده طبقه ی کارگر ایران را در مورد جایگاه اینان به عهده گیرد.

 بر مبنای این هویت دارودسته های سلطنت طلب و پادشاهی خواه هیچ چاره ای ندارند - و در واقع خودشان هم به دلیل منافع طبقاتی شان با تمام وجود خواهان و مروج چنین موضعی هستند - جز این که در مورد اعتراضات و مبارزات توده های استثمار شده و ستمدیده ی فرانسه همان مواضعی را بگیرند که سرمایه داران امپریالیست- فاشیست و امپریالیست - شبه لیبرال می گیرند. و در واقع موضع شان چنین است. اما این موضع واقعی از طریق دو دیدگاه رسمی و غیر رسمی صورت می گیرد که این دومی در پس پرده ی یک خیمه شب بازی است.

دیدگاه های رسمی سلطنت طلبان 

پادشاهی خواهان مرتجع نخست تمامی خواست های کارگران و کشاورزان و بازنشسته ها و جلیقه زردها و دانش آموزان و دانشجویان و دیگر توده های زحمتکش در فرانسه و کشورهای اروپایی را از نظر می اندازند و یا به امری جانبی که جایی برای توجه ندارد تبدیل می کنند. خواست هایی که جنبش موجود به دلیل وجود آنهاست. آنچه که آنها می گویند به این شکل است که پشت همه ی این توده ها سازمان های افراطی چپ و جریان های اسلامی افراطی مهاجران افریقایی قرار دارند.

به این ترتیب اعتراضات تمامی این توده ها به افزایش نرخ تورم و گرانی کالاهای اساسی از خوراک و پوشاک و مسکن و سوخت و ...، ثابت ماندن دستمزدها و یا تغییرات اندک آنها که به هیچ وجه با تورم و گرانی ها برابری نکرده بلکه بسیار پایین تر است و همچنین زدن از سر و دم خدمات اجتماعی دولت در زمینه ی آموزش و درمان و مسکن و عدم تطابق حقوق بازنشسته ها با نرخ تورم و همچنین خواست های دانش آموزان و دانشجویان در مورد تقلیل خدمات آموزشی و .... هیچ گونه جایگاهی در نظر سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان پیدا نمی کند و یا به این که جریان های چپ رادیکال و مرتجعین اسلامی پشت این ها هستند تقلیل می یابد. این کاملا در تبعیت از جناح های اصلی طبقه ی سرمایه دار امپریالیست فرانسه خواه فاشیست ها و خواه شبه لیبرال های گردن کلفت است.

اما از سوی دیگر و با کنار گذاشتن تمامی آنچه اعتراضات و مبارزات از آنها آغاز شد و تداوم و گسترش یافت تمرکز خود را روی آنچه حاشیه ی اعتراضات و امری جانبی بود یعنی تخریب و  آتش زدن برخی ساختمان ها و یا حمله به نماینده گی های کمپانی های بزرگ و بردن اجناس آنها را قرار می دهند.

 به عبارت دیگر از نظر آنها آنچه ماهیت اعتراضات را تشکیل می دهد همین تخریب ها و آتش زدن ها و حمله به فروشگاه ها و بردن اجناس آنها و همچنین درگیر شدن با پلیس است و این ها هم کار چپ های افراطی و مسلمانان مهاجر و از نظر آنها«ارتجاع سرخ و سیاه»( همان گونه که محمدرضای نوکر و مزدور مخالفین خود در ایران را چنین می نامید) است.

این درست همان موضعی است که ترامپ و سرمایه داران امپریالیست آمریکا و همچنین سرمایه داران فاشیست و شبه لیبرال حاکم بر کشورهای امپریالیستی اروپا  می گیرند. در واقع سلطنت طلبان نوکر و مزدور همین ترامپ و دولت اش و همچنین فاشیست ها و دولت های شبه لیبرال در غرب هستند و باید همان موضعی را بگیرند که آنها می گیرند. حتی ذره ای نمی توان تصور کرد که آنها موضعی به نفع دانش آموزان و دانشجویان و کارگران و کشاورزان و جلیقه زردها و بازنشسته ها بگیرند. اگر چنین کنند نخست بر خلاف منافع طبقاتی خود رفتار کرده اند و دوم این که آنگاه کدام نیرو این مزدوران و نوکران سرمایه ی غرب را در ایران به قدرت برساند؟!

این موضع رسمی سلطنت طلبان است و در اشکال سرراست و گاه در پرده ی دفاع از لیبرالیسم فرانسوی!(1)

دیدگاه غیر رسمی سلطنت طلبان

اما برخی از سلطنت طلبان و پیروان شان این موضع را سرراست نمی گیرند بلکه با گونه ای مانور و  خیمه شب بازی در پیش می گیرند.

سلطنت طلبان در این گونه موضع گیری به یکباره در موضع مخالف دولت های بورژوا- امپریالیستی مانند فرانسه قرار می گیرند!

آنها می گویند آنچه در خیابان های فرانسه در جریان است چیزی مانند« انقلاب اسلامی»( یعنی انقلاب ضد استبدادسلطنتی و ضد امپریالیستی و آزادیخواهان و استقلال طلبانه ی تمامی طبقات خلق ایران) است.

 و آنگاه می گویند که شما دولتیان فرانسه رای به رفتن شاه ایران دادید و به همراه دیگران خمینی را که در فرانسه پناه داده بودید برای ما فرستادید و حالا هم نوش جانان! از اسلامگراهایی که ساختمان ها را آتش می زنند و تخریب می کنند، فروشگاه ها را غارت می کنند و با پلیس درگیر می شوند و فردا مجبورتان می کنند که روسری سرتان کنید، بخورید که حق تان است!

این حقه بازی و شارلاتانیسم قرار است به گونه ای یک موضع به مردم ایران بدهد:

مردم ایران همچنان که با خمینی و ولایت فقیه و حکومت اسلامی کنونی مخالف اند، با اعتراضات و مبارزات دانش آموزان و دانشجویان و کارگران و کشاورزان و بازنشسته های فرانسه هم مخالف اند. چرا که اصلا صحبت بر سر اعتراض و مبارزه نیست و ( از نظر سلطنت طلبان نیست و نباید به چشم بیاید!) بلکه بر سر مسائل جانبی چون آتش زدن و تخریب و حمله به مغازه ها و همچنین مساله بر سر یک «انقلاب اسلامی» در فرانسه است.

 در واقع موضعی که سلطنت طلبان به مردم ایران می دهند چنین است:

مردم ایران نباید به این اعتراضات و خواست های آنها توجه کنند و اساسا نباید آنها را بینند بلکه باید آن درگیریهای مثلا یک یا دو حزب مسلمان و گروه های هواداراش را ببینند که با پلیس درگیر می شوند و ساختمان را آتش می زننند و به فروشگاه ها حمله می کنند. به این ترتیب به مردم ایران این گونه حقنه می شود که گویا در فرانسه جریان هایی در حال همان برنامه ای هستند که خمینی و دارودسته ی اسلامی اش در ایران پیش بردند.

این موضع به طرق گوناگون از سوی جریان های تبلیغاتی آنها و در شبکه های عمومی و تلویزیون شان با استفاده از یادداشت های کاربران تبلیغ و ترویج می شود.

اما این دیدگاه گرچه در پوشش مخالفت با دولت فرانسه و دیگر دولت های امپریالیستی عرضه می شود و به آنها می گوید «خوبتان شد»، اما درست همان موضعی است که بورژوا- فاشیست های فرانسوی و دولت این کشور در قبال اعتراضات می گیرند. آنها نیز «اسلام هراسی» و «مهاجر و پناهنده ستیزی» و نیز درگیری های با پلیس که مقصر بخش بزرگ اش خود پلیس و رفتارهای خشن وی با دانش آموزان دبیرستانی بوده است و همچنین حمله به فروشگاه ها و یا آتش زدن برخی بناها و تخریب ها را برجسته کرده و عملا تمامی اعتراضات و مبارزات را تخطئه می کنند.

سلطنت طلبان نوکر و مزدور همین سرمایه داران فاشیست و شبه لیبرال فرانسه و ایتالیا و دیگر کشورهای غربی هستند و این خیمه شب بازی تنها بازی است و وظیفه دارد که هویت اعتراضات و مبارزات و خواست های توده های فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی را تخریب کند.

حکومت اسلامی ولایت فقیه

موضع هسته ی مرکزی قدرت در حکومت اسلامی چندان جای صحبت ندارد. بیشتر توده ها می دانند که آنان که اکنون بر ایران حکومت می کنند یکی از فاسدترین، دزدترین، جنایتکارترین، ریاکارترین و شیادترین حکومت های تاریخ ایران هستند و می دانند که ریاکاری و شیادی شان تمامی ندارد. این ها اکنون به یکباره پشتیبان جنبش مردم فرانسه شده اند و از شیوه های برخورد پلیس با معترضین فرانسه انتقاد می کنند. حکومتی که نزدیک به پنجاه سال با شعار «نصربالرعب» و با کشت و کشتار خودش را نگه داشته از برخورد پلیس فرانسه ایراد می گیرد و می گوید می بینید که این ها که از حقوق بشر حرف می زدند چگونه دختران و پسران دانش آموز و دانشجورا سرکوب می کنند.

  برای حکومت متعفن حاکم بر ایران شیادی و شارلاتانیسم هیچ حد و حدودی ندارد. اصل بر بقای حکومت است و برای اینکه چنین بقایی تامین شود هر گفتار و رفتار و کردار کثیف و نفرت انگیزی مجاز است!

م – دامون

اول آبان 1405       

یادداشت

1-   برای نمونه در برنامه ی ویدئویی آوای فلسفه( که به گفته ی یکی از کاربران بهتر است آن را «آوای پهلوی»- نعره بهتر از «آوا» است - نام نهاد) با نام «ارتجاع سرخ و سیاه در فرانسه» در یک شکل مثلا« موقر و متین»، «روشنفکرانه» و «فیلسوفانه» به مدد روشنگری و کانت و اخلاق و لیبرالیسم و غیره صورت می گیرد.( حضرات در دوران رضاخان و پسرش محمدرضا خیلی به این گونه اخلاقیات لیبرالی اتکا داشتند و حکومت حزب «رستاخیز»یشان همان حکومت لیبرالی با فضای باز سیاسی در ایران بود!؟). مجری این برنامه که از زمره ی پادشاهی خواهان و جوجه شیاد و کلاش تمام عیاری است، در بخش چند دقیقه ی پایانی پیش بینی می کند که به دلیل عدم توجه «چپ های افراطی»( سرخ ها) و «نیروهای ارتجاع سیاه»( یعنی فرانسویان افریقای تبار مسلمان) به «اخلاق خودبیناد کانتی»، دولت های مرتجع اروپایی به «اقتدارگرایی« روی خواهند آورد. و منظور این سلطنت طلب مرتجع و مزدور رو آمدن جریان های فاشیستی در فرانسه و دیگر کشورهای امپریالیستی اروپایی است. گفته های مزبور که در چند دقیقه ی پایانی عرضه می شود به این شرح است:

«در کشوری که زادگاه آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و حقوق شهروندی بود( و چقدر شما پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان برای این گونه ارزش های بورژوایی جایگاه قائل بودید!)ممکنه در آینده ی نه چندان دور به یک امر دست نیافتنی تبدیل شود. در چنین شرایطی برای مهار جریان هایی که ارزش های فرهنگی و سیاسیشون با اصول بنیادین عصر روشنگری در تعارضه، ممکنه که دولت فرانسه به تدریج خودش را در موقعیتی ببینه که برای حفظ نظم و ثبات جامعه راهی جز حرکت به سوی نوعی اقتدارگرایی( بخوانید استبداد سیاسی، دیکتاتوری عریان سرمایه، بخوانید فاشیسم) پیش روی خودش نداشته باشه. در غیر این صورت فرانسه با وجود تمام ثروت فرهنگی و تاریخیش به تدریج ناپدید خواهد شد. نه لزوما در هیاهوی یک انقلاب بزرگ، بلکه آروم آروم بر اثر فرسایش، بر اثر جایگزینی جمعیتی( بخوانید اجازه ورود مهاجران افریقایی و آسیایی و آمریکای جنوبی و مرکزی) و بر اثر جایگزینی فرهنگی.»( برجسته سازی از ماست).


Wednesday, October 21, 2026

در مورد مبارزات طبقاتی در فرانسه و اروپا و برخی بازتاب های آن در ایران(2)

On the class struggles in France and Europe and some of its reflections in Iran (2)

غارتگران بزرگ و « غارتگران» کوچک

Big looters and little "looters"

سه

مساله ی دیگری که در این اعتراضات و مبارزات پدید آمده تخریب و آتش زدن برخی ساختمان های دولتی و خصوصی و غارت فروشگاه هاست.

فروشگاه ها را می توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی نماینده گی کمپانی های بزرگ و دیگری فروشگاه های کوچک.  پرسش این است که عاملین این تخریب ها و غارت فروشگاه ها به ویژه فروشگاه های کوچک کدام دسته ها و گروه ها هستند.

نیروهای امنیتی و پلیس

نخست و پیش از همه می توان این تخریب ها و آتش زدن ها را به نیروهای امنیتی و پلیس نسبت داد. در عموم کشورهای سرمایه داری از سده ی نوزدهم تا سده ی بیست و یکم این یک شیوه ی طبقات حاکم سرمایه دار بوده که هنگامی که اعتراض و شورش و انقلابی رخ می دهد نیروهای ویژه ی خود( یا لباس شخصی ها و  سازمان های مافیایی) را مسئول تخریب و آتش زدن و یا غارت فروشگاه ها و در مواردی ترور افرادی از میان پلیس ها و یا مسئولین دولتی می کنند و پس از انجام آن را به گردن نیروهای معترض و شورشیان و انقلابیون می اندازند. سپس از آن استفاده کرده و به گونه ای «قانونی»( قوانین خودشان) به خود مجوز می دهند که به نام دفاع از« نظم» و « امنیت» و « جان شهروندان» و غیره اعتراضات و شورش ها و انقلاب ها را به شدیدترین شکل ممکن سرکوب کنند. در اعتراضات و مبارزات اخیر نیز برخی شواهد نشان دهنده ی این است که برخی از تخریب ها و آتش زدن ها و یا غارت مغازه ها به وسیله ی نیروهای امنیتی و پلیس صورت گرفته است. در این خصوص تنها باید افشاگری کرد و طبقه ی حاکم ثروتمند و سازمان آن را به مبارزه طلبید.

آنارشیست ها

دوم: برخی از سازمان ها و گروه های سیاسی و اجتماعی مانند بلک بلاک( (BlackBloc و همچنین قومی و نژادی هستند که مرامی آنارشیستی و آشوبگرانه دارند و از نگاه شان یک شکل از مبارزه علیه نظم موجود سرمایه داری همین تخریب و دزدی و غارت فروشگاه هایی است که نماد سرمایه داری به شمار می روند. این ها از فرصت هایی که اعتراضات و مبارزات در اختیار آنها گذاشته استفاده کرده و به تخریب و آتش زدن و غارت فروشگاه ها و گاه حتی فروشگاه های کوچکی که صاحبان آنها بیشتر از لایه های میانی و مرفه و گاه پایینی خرده بورژوای هستند دست می زنند( اینکه چگونه این فروشگاه های کوچک نماد «سرمایه داری» می شوند خود مساله ای است).

از آنجا که این اعمال به وسیله ی دسته ها و گروه های دارای هویت مشخص و آگاهانه و طبق برنامه اما عموما دارای حسن نیت و نه به قصد تخریب اعتراضات و مبارزات بلکه به خیال خود دمیدن به آنها و رادیکال کردن شان به اجرا در می آید می توان و باید با آنها مبارزات ایدئولوژیک کرد و تلاش کرد که آنها را با اشکال مبارزات عمومی همراه کرد، اما نفی یک جانبه و محکوم کردن اعمال آنها نه تنها درست نیست و بهانه به دست نیروهای بورژوازی برای سرکوب بیشتر و گاه خونین آنها می دهد بلکه بخش های از لایه های تهیدست مخالف سرمایه داری را که می توانند به طبقه ی کارگر و نیروهای انقلابی این طبقه بپیوندند به انفعال دچار خواهد کرد و گاه منجر به رفتن شان به اردوگاه سرمایه داران خواهد شد.

در این موارد نباید دنبال سرمایه داران و ثروتمندان افتاد که تیغ شان تند و تیز است و برایشان کوبیدن این دسته ها مقدمه ای برای سرکوب نیروهای انقلابی و پایان دادن به اعتراضات است. از نظر سرمایه داران تنها معترضین خوب آنها هستند که از جانب احزاب و سازمان هایی رهبری می شوند که یا نماینده ی خودشان درون مخالفین هستند و یا جز به سازش کشاندن جنبش دنبال چیز دیگری نیستند. آنها می خواهند با انفراد «بدها» از «خوب ها» شرایط کوبیدن بخش های انقلابی و مبارزات انقلابی را فراهم کنند.

در مورد این سازمان ها صحبت بر سر مجادله سیاسی است و مساله بر سر جهان بینی و دیدگاه ها و سیاست و برنامه ی آنها است.

افراد و گروه های سودجو

سوم: برخی افراد و دسته ها و گروه های سودجو و یا لمپن هستند که صرفا دنبال منافع شخصی خود هستند و می خواهند از آّب گل آلود ماهی بگیرند. این ها نیز از اعتراضات و مبارزات استفاده کرده و دست به دزدی و غارت می زنند و برایشان هم کوچک ترین اهمیتی ندارد که اعمال شان چه تاثیرات منفی ای در مبارزات عمومی توده ها می گذارد. با این دسته ها باید مبارزه و اعمال شان را محکوم کرد.

افراد و دسته های بی چیزان

چهارم: اما دسته ی چهارمی نیز وجود دارند. دسته ای از بی چیزان و فقرا و ندارها که یا بیکاراند و یا کارهای پاره وقت دارند و یا حتی تمام وقت با حداقل دستمزد و خلاصه با مسائل و مشکلات اقتصادی زیادی طرف هستند. تمایل این ها برای غارت مغازه ها از یک احساس طبقاتی خودانگیخته بر می خیزد. آنها شرایط کار و زندگی خویش را می بینند و شرایط کار و زندگی ثروتمندان را. آنها وضع کار و دستمزد و خوردن و پوشیدن و مسکن و تفریح و امکانات آموزشی و درمانی و... خود را با ثروتمندان و پولدارها مقایسه می کنند:

من کارم را باید با استرس آغاز کنم. بی چیزم و همواره و به ده ها شکل زیر فشار کار و تحقیر و اخراج هستم. هیچ سهمی در هیچ روندی ندارم. اما آنها چیزدار و ارباب اند

غذای من ساده است و اغلب «فست فود»های بسیار ارزان، اما آنها در رستوران های کلاس بالا که مرا  به آنها راه نمی دهند غذا می خورند. گاه شده است که از کنار برخی از این رستوران ها رد شده ام و بغض گلویم را فشرده که چرا مدام کار می کنم اما این امکان را ندارم که یک دفعه هم به این رستوران ها بروم.

من مجبورم  در یک اتاق در خانه ای زندگی کنم که اتاق های دیگرش را نیز امثال خودم اجاره کرده اند و وقتی که وضع ام خیلی خوب باشد آپارتمانی کوچک با یک یا دو اتاق داشته باشم و اجاره بهای سنگینی که سال به سال همه بالا می رود بدهم اما یکی از اتاق خواب های آنها بسیار بزرگ تر از تمامی آپارتمان یک خوابه و یا دوخوابه من است.

لباسی که من می پوشم و یا من و افراد خانواده ام می پوشبم بیشتر از فروشگاه هایی خریده می شود که لباس های «استوکی» و یا «تاناکورایی»( اصطلاحات ایرانی ها) می فروشند. داغ این به دلم مانده که یکبار از فروشگاه ها مدرن لباس مدل تازه و یا نوی برای همسر و بچه هایم تهیه کنم.

امکانات آموزشی برای من و یا فرزندان ام بسیار کم است. بچه هایم در مدارسی در محله های فقیرانه و با کمترین امکانات درس می خوانند اما آنها بچه هاشان را به بهترین مدارس با بهترین آموزگاران و بهترین امکانات می فرستند.

دوا و درمان من و فرزندانم حتی آنجا که دولت مجانی سرویس بدهد که هیچ جا به طور مطلق چنین نیست به گرد پای امکاناتی که آنها برای دوا و درمان دارند نمی رسد.

تفریح من و اگر همسر و بچه هایی داشته باشم خانواده ام بسیار کم است. اما آنها کوچک ترین تفریح شان از تمامی تفریحات زندگی من گران تر و خوش تر است. هاوایی و جزایری که دارند و یا تفریح گاه هایی با هتل هایی بسیار گران قیمت که من تنها می توانم خواب اش را ببینم.

این ها و به همراه شان بسیاری دیگر از تفاوت های هولناک طبقاتی در مردمی که به طبقات پایین تعلق دارند و آنها را با تمامی وجود خویش احساس می کنند، نفرت و کینه و خشم ایجاد می کند. و زمانی که این کینه و نفرت به آگاهی در مورد طبقه ی حاکم و نظام موجود سرمایه داری و چگونگی کارکرد و تغییر آن تکامل نیابد و جهت درست و انقلابی پیدا نکند آنگاه این احتمال زیاد است که در چنین موقعیت هایی این گونه افراد که شرایط مجالی به آنها داده بغض و کینه و نفرت خود را بیرون بریزند و دست به تخریب و دزدی و غارت گاه حتی مغازه های کوچک هم( گاه به این دلیل که راحت تر و خطرش هم کمتر است) بزنند.

غارتگر واقعی و بزرگ خود سرمایه داران امپریالیست هستند که نیروی کار و ثروت جامعه را غارت می کنند. این ها را نمی توان غارتگر نامید و محکوم شان کرد بلکه باید شناخت شان و تلاش کرد که آگاه شان کردو جزو نیروهای انقلاب در آورد.

چهار

 اما بازتاب این گونه تخریب ها و به ویژه غارت فروشگاه ها در میان بخش هایی از جوانان ایران باز هم کج و معوج بوده است. برخی غارت فروشگاه در فرانسه را با اقدام معترضین آبدانان مقایسه می کنند و آبدانانی ها را ستایش می کنند که برنج ها را به خانه نبردند بلکه در هوا پخش کردند. آنها در این مقایسه ی نابجا به ستایش ایرانی بر می خیزند و آنها را که در شهرهای فرانسه دست به دزدی از فروشگاه ها زدند به سخره می گیرند و تحقیر می کنند. این ها درست نیست.

 توده های آبدانانی ارج والای خود را دارند. در آن شرایط آنها چنین کردند و این کارشان آنهم زمانی که در منطقه ای عموما بی امکانات و فقیرنشین صورت می گرفت در خور ستایش بود اما این جا نمی توان با مقایسه ی آنها با برخی توده های فرانسوی یک باره به ستایش «ایرانیت» و «تمدن ایران» و «جنس خوب ایرانی» پرداخت و به تقبیح بخش هایی از توده های زحمتکش و تهیدست فرانسه و تمدن غرب دست زد.

بسیاری از شهروندان فرانسه را توده های مهاجری تشکیل می دهند که از کشورهای افریقایی و آسیایی به آنجا رفته اند. دسته هایی از این ها بخش هایی از نیروی کار این کشورها را تشکیل می دهند. آنها به دلیل جایگاه طبقاتی و نژاد و قومیت و مذهب از جانب طبقات ثروتمند و سرمایه دار حاکم بر فرانسه( به ویژه از جانب نژادپرستان، فاشیست ها و راست های ضد مهاجر و نیروهای هوادارشان) مداوما تحقیر می شوند. حال در چنین وضعی اگر موقعیتی نصیب شان شود آنها تمامی عقده ها و کینه های تلنبار شده را بیرون می ریزند. آنها به هیچ وجه شایسته ی محکوم کردن نیستند. برعکس شایسته دوست داشتن و توجه و مراقبت هستند. نیروهای پیشرو جامعه ی فرانسه باید آگاهی انقلابی آنها را بالا برند و به مبارزات آن جهت دهند و در خدمت انقلاب درآورند.  

با توجه به این نکات ما چنین مقایسه هایی را درست نمی دانیم. یک سر آن بالیدن به مردم و تمدن خود و یک سر آن تحقیر مردم زحمتکش کشوری دیگر!

ما در این زمینه تنها آن جوانان و مردمی را در نظر داریم که صادقانه و نااگاهانه چنین نظراتی را ابراز می کنند.

 در کنار این بخش ها می توانیم بسیاری از مروجان و مبلغان سلطنت طلب و استبداد شاهی سابق و مزدور کشورهای امپریالیستی - و از جمله همین کشور فرانسه که اکنون دولت اش را خوار می کنند- را ببینیم که خودشان سهمی به سزا در عقب ماندگی بسیاری از مناطق کشور و از جمله آبدانان و مردم ایلام و کردستان و کرمانشاه و بلوچستان و... داشتند اما اکنون دایه ی دلسوزتر از مادر شده اند و به تحقیر مردمان زحمتکش فرانسه دست می زنند.

   م- دامون

بیست و نهم مهر ماه 1405

Monday, October 19, 2026

در مورد مبارزات طبقاتی در فرانسه و اروپا و برخی بازتاب های آن در ایران(1)

 

On the class struggles in France and Europe and some of its reflections in Iran

(1) 

اعتراضات و مبارزاتی که در اروپا و در کشورهای فرانسه، ایتالیا، اسپانیا، آلبانی و بلژیک و ... در جریان است مسائل گوناگونی را به میان کشیده است. تلاش می کنیم در یادداشت هایی برخی از مهم ترین آنها را مورد بررسی قرار دهیم. 

یک - برخوردهای خشن پلیس فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی با معترضین

اگر سن معترضین را در نظر گیریم که دانش آموز و دانشجو و عموما کم سن وسال و جوان هستند برخوردهای پلیس فرانسه نسبت به برخوردهای پیشین اش به اعتراضات و به ویژه اعتراضات در سده ی بیستم بسیار خشن تر شده است. دلیل اساسی این امر آن است که حکومت سرمایه داران امپریالیست فرانسه( و دیگر کشورهای اروپایی) نسبت به گذشته از اعتراضات ترس و وحشت بیشتری دارند. این اعتراضات و مبارزات می توانند بقیه ی طبقات و بخش ها را به خیابان ها کشانده و در اوضاع کنونی به اعتراضاتی غیرقابل کنترل تبدیل شوند و فشارهای زیادی به حکومت و دولت شان وارد سازند؛ آن هم زمانی که بحران اقتصادی عمیقی وجود دارد و طبقات حاکم این کشورها و دولت هاشان تلاش می کنند این بحران را بر سر توده های کارگر و زحمتکش بشکنند. این علت اساسی ترس و وحشت سرمایه داران است.

از سوی دیگر با توجه به شدت بحران اقتصادی و تورم و گرانی و بیکاری و پایین بودن دستمزدها و سر و دم خدمات اجتماعی دولت را زدن موجب این گردیده که اعتراضات و مبارزات سویه های شدیدتری پیدا کند و تیزتر شود. اگر این را در نظر گیریم که توده های کارگر و زحمتکش در ده سال اخیر و در خلال جنبش های گوناگون بارها به تورم و گرانی و وضع دستمزدهای خود اعتراض کرده اند اما وضع نه تنها بهتر بلکه بدتر نیز شده است آنگاه این عجیب نخواهد بود که هر چه که می گذرد و فشارها بیشتر می شود توده های زحمتکشی که اعتراض می کنند اعتراض خود را شدیدتر بیان کرده و مبارزات خود را تیزتر می کنند.

 این امری است که وحشت و ترس به جان سرمایه داران غارتگر و دولت آنان می اندازد و موجب این می شود که از همان آغاز برای جلوگیری از گسترش جنبش به طبقات دیگر( در مورد فرانسه از دانش آموزان به دانشجویان و از آنها به کارگران و جلیقه زردها و بازنشسته ها و ...) و در عین حال ژرف تر و رادیکاتر شدن آن، تلاش کنند و به اصطلاح آن را در نطفه خفه کنند. امری که موجب می شود که برخوردهای شدیدتری را از جانب پلیس سرمایه داران ببینیم.

از سوی دیگر نگاه سرمایه داران امپریالیست اروپایی چنین است که کشور و دارایی های آن را از آن خود می دانند. آنها این گونه فکر می کنند که این توده برای آنها کار می کند و آنها هستند که به این توده کار می دهند و زندگی می بخشند( در حالی می دانیم برعکس است). در نتیجه این پرسش برایشان به وجود می آید که«این توده ی بی سرو پای گدا گشنه که اگر ما نباشیم نان ندارد بخورد و باید برود و بمیرد، چه جایگاهی دارد که به دولت آنها و به سیاست ها و برنامه های آنها ایراد بگیرد و یا اعتراض کند!»

 با این نگاه از بالا و گنده دماغی که تنها نسبت به کارگران و زحمتکشان طبقه ی میانی وجود ندارد بلکه به لایه های میانی و مرفه طبقه ی میانی و هر کس که حقوق بگیر آنهاست و یا به نوعی در زیر سرمایه های آنها فعالیت می کند- مانند کسبه و تولید کننده گان خرد - نیز وجود دارد به خود اجازه می دهند که به هر شکل می خواهند با توده های معترض روبرو شوند. از جمله همین برخوردهای پلیس که می بینیم چگونه با دختران و پسران نوجوان و یا هفده و هجده ساله برخورد می کنند.

در کنار این ها باید از هل دادن آنها برای برخوردهای شدیدتر از سوی دیگر سرمایه داران کشورهای اروپا و آمریکا صحبت کرد که از سرایت اعتراضات به کشورهای خود وحشت دارند.

هر زمان که کمی به شدت اعتراض ها افزوده شده است صدای سرمایه داران اروپایی و آمریکایی درآمده که نذارید بیشتر طول بکشد:« جمع اش کنید!» و«مگر بی عرضه اید؟!»

 

دو- تصورات نادرست در مورد پلیس و نیروهای سرکوب کشورهای سرمایه داری امپریالیستی

در میان بخش هایی از جوانان کشور ما تصورات نادرستی در مورد پلیس کشورهای سرمایه داری امپریالیستی وجود دارد. آنها به سرعت دست به مقایسه ی شیوه های برخورد پلیس فرانسه با معترضین و شیوه های برخورد پاسداران و بسیجی ها و لباس شخصی ها و یگان ویژه با معترضین در حکومت ولایت فقیه می زنند و پلیس فرانسه را بهتر می بینند.

اگر ما به وضع کنونی به طور سطحی نگاه کنیم، به نظر می رسد که شیوه های سرکوب پلیس فرانسه حتی در خشن ترین اشکال آن قابل مقایسه با شیوه های سرکوب حکومت ولایت فقیه نیست. در ایران هزاران نفر از معترضین را در دو روز قتل عام می کنند و ده ها نفر را به اعدام محکوم کرده و می کشند و در فرانسه و در طول اعتراضاتی یک ماهه، یک نفر و آن هم در اثر سکته قلبی می میرد. از این نتیجه ی سطحی تری می توان گرفت. پلیس فرانسه با معترضین مدارا می کند در حالی که سپاه و بسیج و کلا حکومت اسلامی مال این حرف ها نیست و تنها کور و ناقص می کند و می کشد و اعدام می کند.

این گونه دیدگاه ها در این بخش ها بیشتر پیامد نداشتن اطلاعات در مورد وضع در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی اروپا( بیشتر اروپای غربی و شمالی) و همچنین آمریکا است.

در این کشورها سطح زندگی حقوق بگیران( از کارگران تا کارمندان و تکنیسین ها و متخصصان) بسیار بالاتر از حقوق بگیران ایران و عموما کشورهای زیرسلطه است و کمتر به فکر سرنگونی طبقه ی حاکم و جایگزینی حکومتی نوین هستند( این با تلاش برای تغییر دولت حزب حاکم - مثلا دولت مکرون - تفاوت اساسی و کیفی دارد). طبقات حاکم و حکومت هاشان بسیار نیرومندتر و در حدی غیرقابل مقایسه حاشیه ی امنیت بسیار بیشتری نسبت به طبقات حاکم در ایران و دیگر کشورهای زیرسلطه دارند.

همچنین در این کشورها عموما اتحادیه های کارگری و دانش آموزی و دانشجویی و بسیاری از دیگر سازمان ها رهبری اعتراضات را در دست دارند و خود اینها نیز بیشتر زیر رهبری احزاب سیاسی هستند. بیشتر این احزاب مخالف و عموما بزرگ ترین شان ( برای نمونه حزب کمونیست فرانسه و یا حزب فرانسه تسلیم ناپذیر ملانشون و...) سرشان به حکومت سرمایه داران وصل است و اساسا سوپاپ اطمینان حکومت های سرمایه داری هستند. آنگاه که اعتراضات و مبارزات بیرون از برنامه های این ها و به گونه ای خودانگیخته شکل گرفته باشد این ها تلاش می کنند از طریق کادرهای اتحادیه ها و سازمان های صنفی اعتراضات را کنترل کرده و زیر رهبری خود در آورده و به مجرایی باب طبع طبقه ی حاکم سرمایه داران بزرگ بیندازند.

 از این رو خواه از نظر قوی بودن طبقه ی حاکم و حکومت شان و خواه از نظر احزاب و سازمان هایی که ظاهرا مخالف وضع موجودهستند اما سرشان به حکومت وصل است و خواه اتحادیه های کارگری و سندیکاها و سازمان های صنفی دیگر طبقات که لایه های بالایی آنها مرید و نان خور سرمایه داران هستند حرکت توده های کارگر و دانشجو و دانش آموز و زنان آنگاه که خیلی رادیکال و تند و تیز شده باشد و ...  کنترل گردیده و نوک های تیز آن سابیدن و یا زده می شود و به راه مسالمت جویی و سازشکاری می افتد.

 شیوه های برخورد پلیس و نیروهای امنیتی را به معترضین باید زمانی مورد ارزیابی قرار داد که این ها از کنترل خارج شده و به مسیر براندازی حکومت سرمایه داران و ابزار سرکوب شان یعنی نیروهای نظامی شان بیفتد. روی واقعی آنها را در این کشورها باید آن زمان دید.

در سال 1870 در همین فرانسه هنگامی که سرمایه داران حکومت طبقه را از دست دادند و کمون پاریس برقرار شد آنها برای پس گرفتن حکومت و برقراری امتیازهای هزاران ساله شان، به آب و آتش زدند و زمانی که در نتیجه ی اشتباهات رهبران کمون توانستند حکومت نوپای 70 روزه ی کارگران پاریس را شکست دهند طی یک هفته حمام خون به راه انداختند و بین بیست تا سی هزار نفر از کارگران و خانواده هاشان را کشتند و حدود پنجاه هزار نفر از مردان و زنان کارگر و زحمتکش را به تبعید و زندان فرستادند. اگر گفته شود که آن زمان حکومت اش عقب مانده و لنگه ی حکومت اسلامی بود که چنین می کرد باز صحبت زمان و نسبت به میان می آید. در آن زمان فرانسه کشوری سرمایه داری و صنعتی و استعماری و پیشرفته بود و ثروت بسیار داشت و با کشورهای عقب مانده ای مانند کشور ما در همان زمان قابل مقایسه نبود. سرمایه داران تا زمانی مدارا می کنند که حکومت طبقه شان به خطر نیفتد. هر زمان که حکومت طبقه( و نه دولت هایی که به وسیله ی احزاب نماینده ی جناح های گوناگون سرمایه داران تشکیل می شود و حزب یک جناح از طبقه ی سرمایه داران می رود و حزب دیگر از جناحی دیگر از سرمایه داران جایگزین می گردد) به خطر بیفتد هیچ چیزی جلودارشان نیست که میلیونی هم قتل عام کنند.

این تازه یک سوی قضیه است. سوی دیگر آن این است که فرانسه کشوری استعمارگر و امپریالیست بوده و هست. اگر پلیس فرانسه در کشور فرانسه مثلا با معترضین نسبت به سپاه و بسیج در ایران کمتر خشن برخورد می کند اما ارتش این کشور در مقابل خلق های مستعمرات چنین نیست بلکه برعکس دست به قتل عام های وحشتناک زده است و پایش بیفتد دوباره می زند. استعمار و امپریالیسم فرانسه در کشور ویتنام و کامبوج و لائوس دست به قتل عام های گسترده ای زد. هنگامی که خلق ویتنام برای آستقلال و آزادی مبارزه کرد ارتش فرانسه از هیچ جنایتی فروگذاری نکرد( همچون خویش و قوم اش امپریالیسم آمریکا که پس از امپریالیسم فرانسه کنترل این کشورها را به دست گرفت). در افریقا نیز باید استعمار فرانسه را در الجزایر و مراکش و تونس و کنگو و دیگر کشورها این قاره دید تا از درجه ی خشونت ارتش و نیروهای نظامی و امنیتی فرانسه اطلاع پیدا کرد.

سوی سوم قضیه به پشتیبانی حکومت فرانسه از تمامی قتل عام های رخ داده ای بر می گردد که به وسیله ی دولت های مرتجعی که یا مستقیما خدمتگزار خودش بودند و یا سرمایه داران فرانسوی در آن کشورها دارای منفعت بودند صورت گرفته است. از جمله کشتارهایی که شاه و ساواک و ارتش پیش از انقلاب و در طول انقلاب 57 کردند.

 سوی چهارم به این بر می گردد که همین سرمایه داران امپریالیست فرانسه در کنفرانس گوادالوپ رای در مورد به قدرت رسیدن خمینی دادند و در تمامی مواردی که حکومت خمینی دست به کشتار زد( از جمله کشتار خلق کرد و یا ترکمن و ...) پشتیبان آن بودند. آنها در مورد کشتار سال 67 سکوت کردند و حتی بعید نیست که با گرفتن امتیازهایی راه را برای ترور برخی سران مخالف حکومت اسلامی در فرانسه مانند شاپور بختیار، که خودش هم عنصری مطیع این کشورها بود، باز کرده باشند.

اگر حکومت ولایت فقیه با آمریکا کنار بیاید و روابط اش با این کشور و دولت هایی مانند فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی عادی شود این کشورها باز هم با هر گونه کشتاری که حکومت اسلامی در داخل و در خدمت به منافع اقتصادی شان بکند کنار خواهند آمد.

 و در پایان حکومت هایی مانند فرانسه به همراه دیگر امپریالیست های اروپایی( به ویژه انگلیس و آلمان) نقش مهمی در بازسازی نیروهای امنیتی حکومت ولایت فقیه داشتند و شکی نیست که بسیاری از سیاست های حکومت اسلامی در چگونگی مواجه با اعتراضات خیابانی با توجه به توصیه های اینان تنظیم می شدند.

ادامه دارد.

 م- دامون

28 مهر 1405

           

تداوم مذاکرات و احتمال آغاز جنگ گسترده از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل

  تداوم مذاکرات و احتمال جنگ سوم آنچه از اخبار و گفته های دو سوی درگیری بر می آید این است که دورهای تازه ی مذاکره برای تفاهم و توافق که ...