Thursday, June 11, 2026

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه ی سیزدهم)


درگیری سه روزه و

اهداف امپریالیسم آمریکا 

دور تازه ی درگیری ها

در پی سقوط یا سرنگونی یک بالگرد آمریکایی با نام آپاچی حملات تازه ای از جانب امپریالیسم غارتگر آمریکا به ایران آغاز شد. بنا به گفته ی دولت آمریکا این حملات رادارها و سامانه های پدافند هوایی و مراکز فرماندهی و ایستگاه های کنترل پهپاد و پایگاه ها و ایستگاه های دریایی را در شهرهای بندرعباس، سیریک، میناب، جاسک( استان هرمزگان) و همچنین جزایر قشم و هنگام و مناطقی در کرج و ورامین را هدف قرار داده است و آنها را تخریب کرده است.

از این سوی و از جانب حکومت جنایتکار و مرتجع ولایت فقیه حملات موشکی و پهپادی تازه ای به پایگاه های آمریکایی در اردن و کویت و بحرین صورت گرفته است. حملاتی که بنا به گفته ی مقامات اردنی و بحرینی بیشترشان دفع شده است و در مواردی که دفع نشده خسارات زیادی به بار نیاورده است.

پیش از این درگیری ها، حملات دولت اسرائیل به حزب الله و جنوب لبنان که از نظر حکومت اسلامی نقض آتش بس به شمار می رفت موجب واکنش این حکومت گردیده بود و اینان نیز حملات موشکی خود را به اسرائیل آغاز کرده بودند. حملاتی که تحرکات متقابل دولت صهیونیستی و جنایتکار را در پی داشت و موجب شد که حکومت اسرائیل حملاتی را به ایران صورت دهد که مهم ترین آنها تخریب بخش های دیگری از  پتروشیمی ماهشهر بود. امری که جدا از نتایج مخرب اقتصادی آن به نظر بیشترین ضرر را به کارگرانی زده است که کار خود را از دست داده اند.

به این ترتیب جنگ از هر دو سو و در دو سمت دوباره آغاز شده است و این در عین تداوم مذاکرات صلح و رد و بدل کردن خواست ها و ظاهرا کم و زیاد کردن آنها، بین دو سوی جنگ است.

پرسش این است که این جنگ و مذاکرات و تفاهم نامه هایی که پس و پیش می شوند تا کی ادامه خواهند یافت.

اهداف استراتژیک دولت امپریالیستی آمریکا

آنچه از ظواهر جنگ و همچنین آتش بس و مذاکرات و کش و قوس های روی داده بر می آید این است که ترامپ و دولت امپریالیستی آمریکا تا زمانی که به اهداف اساسی و استراتژیک خود نرسند دست از جنگ با حکومت اسلامی برنخواهند داشت. و مهم ترین این اهداف روی کار آوردن دولتی باب طبع خود و دولت های امپریالیستی غرب در ایران است. حال ممکن است که این فرایند کوتاه باشد اگر تغییرات مورد نیاز در حکومت مرتجع ولایت فقیه سریع تر صورت گیرد، و ممکن است دراز مدت باشد در صورتی که تغییرات مورد نیاز کندتر صورت گیرد و در کل به آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد نینجامد؛ و در این صورت تمامی دوره ی باقیمانده ی دولت ترامپ را در بر می گیرد و حتی در صورتی که ترامپ به نتیجه نرسد دولت های بعدی در آمریکا خواه جمهوریخواه و خواه دموکرات نیز آن را - گیریم به اشکال تا حدودی متفاوت - ادامه خواهند داد. چنان که پیش از این جنگ ها، نیز این کش و قوس در اشکال محدودتری بین امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه به وجود آمده و ادامه یافته بود.

امپریالیسم آمریکا انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی ایران را مهم ترین دشمن خود می شمارد!

نخستین و مهم ترین و اساسی ترین دلیل نیاز به این امر از جانب آمریکا وجود شرایط انقلاب در ایران است.

چنانکه دیده ایم در سه دهه ی اخیر جنبش های متوالی و بزرگی و در زمینه های گوناگون اقتصادی به ویژه از جانب کارگران و کشاورزان و فرهنگیان و کسبه و بازاریان و بنا به دلایل متفاوت، سیاسی(تمامی طبقات خلقی ایران) و فرهنگی( تقریبا در تمامی زمینه ها) و در کنار این ها جنبش های زنان و دانشجویان و ملیت های ساکن ایران( به ویژه خلق های کردستان و بلوچستان) و نیز اقلیت های مذهبی و همچنین محیط زیستی جریان داشته است. امری که در دوره ی 25 ساله ی حکومت استبداددسلطنتی اگر سال های 39 تا 49 را نادیده انگاریم، به این شکل و گسترده گی و ژرفا و تداوم، تا سال 56 که انقلاب آغاز شد شاهد آن نبوده ایم.

تداوم جنبش ها و خیزش ها و شورش ها

این جنبش ها و خیزش ها و شورش ها با وجود سرکوب های خونین و یکی پس از دیگری، آرام و قرار نداشته و سر ایستادن ندارند و ادامه خواهند یافت. و این به این دلیل اساسی است که شرایط مادی و معنوی بینادی وجود آنها نه تنها وجود داشته و وجود دارد بلکه همچنین در مجموع و علیرغم برخی عقب نشینی های حکومت( برای نمونه در زمینه ی پوشش اجباری و یا موسیقی که علیرغم لغو نکردن رسمی آنها عملا حکومتیان به آن حتی در گردهمایی های خود پا داده اند و به گونه ای عملا و پیش از اعلام تغییر رسمی سیاست ها، جاری کرده اند) بسیار گسترده تر و شدیدتر هم شده است. در نتیجه چنانچه آن شرایط بنیادی به وجود خود ادامه دهند جنبش ها و خیزش های بعدی بسی گسترده تر و شدیدتر خواهند بود.

دولت امپریالیستی آمریکا و نه تنها دولت های جمهوریخواه بلکه دولت های دموکرات نیز، با سیاست های متفاوتی در پی این امر بوده اند که به گونه ای انقلاب را خفه کنند و اساسا تحریم های اقتصادی که از سوی دولت های آمریکا دنبال شد برای چنین هدفی صورت گرفت و سیاست های دولت اوباما و امتیازهایی که به حکومت داد نیز چنین هدفی را دنبال می کرد.

 سیاست «چماق و هویج» امپریالیسم آمریکا برای رام کردن حکومت اسلامی

این سیاست ها طبعا سیاست دوگانه ی«چماق و هویج» امپریالیستی را برای رام کردن هسته ی سخت حاکم بر ایران و ایجاد تغییرات مورد نیاز در طبقه ی حاکم بر ایران را دنبال می کرده است. به دلیل چموشی تا حدودی ایدئولوژیک - سیاسی خامنه ای و هسته ی سخت قدرت و همچنین ترس شان از آمریکا و دیگر دولت های امپریالیستی غربی از یک سو و نفوذ امپریالیسم روسیه و نیز تا حدی دولت مرتجع چین در میان بخش هایی از سپاه پاسداران و سازمان های اطلاعاتی و اقتصادی حکومت، سیاست کار برد«چماق» دارای وزن بیشتری نسبت به سیاست نشان دادن«هویج» بوده است. تحریم های اقتصادی، ایجاد محدودیت های سیاسی، علم کردن سلطنت طلبان و پرو بال دادن به آنها در کشورهای امپریالیستی غرب، شاخ شدن نتانیاهو و دولت صهیونیستی اسرائیل و این اواخر تهدیدهای کلامی و از زمره ی آنها «نابودی تمدن ایران» و «برگرداندن ایران به عصر حجر» و بالاخره خود جنگ های اول و دوم اشکال گوناگون کاربرد«سیاست چماق» برای به تمکین واداشتن حکومت اسلامی بوده است.

سیاست هایی مانند امضای برجام و تقدیم دلارها از جانب دولت اوباما به حکومت اسلامی و حتی پیش رفتن تا بستن قراردادهای کلان اقتصادی در دوره ی پس از امضای برجام و نیز برخی چشمک های ترامپ و دیگر سران آمریکا به سران حکومت اسلامی که اگر به بلوک غرب بپیوندند ایران دوباره آباد خواهد شد، اشکالی برجسته از «سیاست هویج» بوده است. دو دست امپریالیسم آمریکا برای حل مساله ی ایران از جانب شان به کار گرفته شد تا حکومت اسلامی سر به راه شود و به بلوک امپریالیستی غرب بپیوندد.

دولت ترامپ خواهان برچیدن استبداد مذهبی در ایران نیست!

 این را هم باید افزود که دولت آمریکا نه خواهان برچیدن استبداد مذهبی حاکم بوده است و نه می خواهد طبقه ی سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم بر ایران( نظامی ها یعنی باندهای حاکم بر سپاه و بسیج و ارتش، بر دستگاه های اطلاعاتی و بر موسسات اقتصادی ها) را جارو کند و مثلا نوچه های پیشین خودش یعنی همان سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و یا جمهوری خواهان هوادار امپریالیست های غربی را روی کار آورد. یعنی همان گونه که با طالبان سازش کرد و اکنون نیز با آن در رابطه اقتصادی و مالی است( همان دوره ی ترک افغانستان از جانب آمریکا یکی از سران این کشور گفت که زمانی که مردم افعانستان با طالبان خوش و راضی هستند(!؟) چرا باید آمریکا مشکلی با آنها داشته باشد!؟) و همان گونه که مزدوری داعشی و دولتی مرتجع را در سوریه سر کار آورد می تواند با حکومت اسلامی نیز بسازد، مشروط بر این که اگر مشکلات اقتصادی و نیز آزادی های اجتماعی مردم حل شد مردم آرام گیرند و ثباتی برای همین حکومت فراهم گردد زیرا در غیر این صورت امپریالیسم آمریکا باید حکومت را سرنگون کرده و حکومتی دیگر روی کار آورد.

اما روشن است که در صورتی که چنین امری انجام نمی یافت آمریکا تا زمانی که وضع را به گونه ای در نیاورد که یک ثبات به نسبت پایدار( آنچه در کشورهای زیرسلطه ای مانند ترکیه و یا کره جنوبی با آن روبروییم) به وجود نیاورد نمی توانست و نمی تواند با حکومت ولایت فقیه کنار بیاید.

سیاست های جاری ترامپ

اکنون وضع این گونه است. یعنی ترامپ و دولت امپریالیستی جمهوری خواه آمریکا هر دو سیاست را دنبال می کنند. هدف اساسی از تحریم های اقتصادی و فشارهای سیاسی و اکنون جنگ مجبور کردن حکومت اسلامی به آمدن پای میز مذاکره و نه تنها آمدن پای میز بلکه پذیرفتن شروط اساسی آمریکا است. و این ها شروطی هستند که پذیرفتن آنها شرایط وابستگی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی حکومت اسلامی به امپریالیست های غربی را فراهم کرده و وضعیتی ایجاد می کنند که پیش از هر چیز سه مساله را حل می کنند:

 یکم مسائل اقتصادی؛ جدا از رفع کامل تحریم ها و بازگرداندن پول های بلوکه شده ی ایران، این کار با ریختن سرمایه های کلان درون اقتصاد ایران و بازسازی اقتصاد کمپرادوری به سبک دوران استبداد سلطنتی صورت می گیرد.     

ریختن سرمایه های کلان درون اقتصاد موجب ایجاد آرامش در اقتصاد و رشد نسبی آن( تولید، کار و نیز پایین آمدن نسبی تورم و یا کنترل آن با توجه به شرایط کنونی اقتصادی جهانی) خواهد شد. و این امر از نظر آمریکا می تواند بسیاری از طبقات ناراضی در ایران را آرام کند.

و دوم، آزادی های اجتماعی که حکومت اسلامی با مسدود کردن پنجاه ساله ی آنها یک حالت خفه گی در مردم ایران به ویژه جوانان ایجاد کرده است و تمامی طبقات را ناراضی کرده است.

سوم، مدارایی نسبی در زمینه ی فعالیت های فرهنگی(حتی تا حدودی آزادی جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی در دانشگاه ها، آزادی هایی نسبی در عرصه ی هنرها، مدارا با اقلیت های مذهبی به ویژه سنی ها و دراویش و نیز چرخشی ایضا نسبی در اداره ی مناطقی که ملیت های غیر فارس حضور دارند و برای ایجاد رضایت حداقلی آنها و ...)

این سه کلیدی هستند و به عنوان نخستین گام ها برای برقراری آرامش در ایران به کار گرفته می شوند. در مقابل هیچ نیازی به آزادی های سیاسی نیست و می توان همان استبداد بزک کرده و ترمیم شده ی مذهبی را و احتمالا در همان شکل ولایت فقیهی ادامه داد.

 دولتی مزدور امپریالیست های غربی مشکلی برای کشورهای منطقه نخواهد بود!

در کنار این ها روشن است که دولت مزدوری که به این گون برای امپریالیسم آمریکا و به احتمال امپریالیست های غربی( زیرا آنها نیز کمابیش به آمریکا در چاپیدن ایران خواهند پیوست) در ایران شکل خواهد گرفت نه با دولت صهیونیستی اسرائیل مشکل خواهد داشت و نه با کشورهای عرب منطقه و نه با پیمان ابراهیم. همچنین به موشک و پهپاد هم جز در حدی که استبداد سلطنتی برای دفاع از خود در مقابل کشورهای بلوک رقیب( که اکنون به آن شکل وجود ندارند و آنها که وجود دارند در منطقه خاورمیانه نیستند و نیز بسیار ضعیف هستند) و یا تهاجم به چنین کشورهایی در راستای تضادهای بین بلوک های امپریالیستی رقیب و همچنین برای سرکوب جنبش های انقلابی در منطقه( برای نمونه ظفار) در اختیار داشت نیازی نخواهد داشت.

مساله ی غنی سازی نیز یا به شکلی که آمریکا و کشورهای غربی برای آن برنامه ریزی کنند( در برجام آنها غنی سازی 67/3 درصدی را پذیرفته بودند) می تواند پس از چند سال ادامه یابد. و گروه های نیابتی نیز در بهترین حالت در دولت های محلی ادغام شده ودر بدترین حالت و در صورت مقاومت و با سلب پشتیبانی مادی و تسلیحاتی حکومت اسلامی از آنها، تحلیل رفته و یا نابود خواهند شد.

محدود کردن خواست های آمریکا به آنچه طرح می شود سطحی نگری است!

حال وضع را به گونه ای دیگر تصور کنیم. تصور کنیم که آمریکا مشکل غنی سازی و موشک ها و و گروه های نیابتی را حل کند و سپس حکومت اسلامی را به حال خود رها کند و بگوید از این پس خود دانی که چه کنی! حکومت اسلامی می ماند همچون عضوی نه چندان جدی از بلوک روسیه و کشوری چونان کره شمالی.

حال چه چیز ادامه خواهد یافت؟ به احتمال نزدیک به یقین انقلاب دموکراتیک ایران.

آیا دولت امپریالیستی آمریکا می تواند با وجود انقلاب( حتی اگر انقلاب مداوما و به گونه ای گسترده سرکوب شود) در کشوری در خاورمیانه و آن هم در جوار کشورهایی که انقلاب می تواند به آنها سرایت کند و گسترش یابد مانند ترکیه و عراق و افغانستان و پاکستان و مصر و اردن و بحرین و نیز کشورهای شمال ایران، کنار بیاید؟ به احتمال فراوان خیر!

به این ترتیب مشکل اصلی تداوم خواهد یافت.

برای همین ترامپ و امپریالیسم آمریکا و بازوی امنیتی - نظامی و مسئول انجام «کارهای کثیف»( به گفته ی فریدریش مرتس صدراعظم آلمان) امپریالیست ها در منطقه یعنی اسراییل بر طبق منافع استراتژیک امپریالیست ناچارند که جنگ را ادامه دهند تا زمانی که به اهداف شان که الحاق حکومت اسلامی به امپریالیست های غربی و اجرای سیاست های دیکته شده از جانب انهاست برسند.

تصورات واهی هسته ی سخت قدرت از امکانات اش برای مقابله با آمریکا

به نظر می رسد تصور هسته ی سخت قدرت از وضعیت علیرغم شرایطی که در آن دست و پا می زند این است که می تواند از شیوه هایش در جنگ کنونی مانند بستن تنگه ی هرمز و شلیک به اسرائیل و نیز به پایگاه های آمریکا در کشورهای منطقه استفاده کرده و آمریکا را مجبور به عقب نشینی کند. امید این هسته همچنین تضادهایی است که درون دولت ترامپ و نیز بین دموکرات ها با جمهوریخواهان و بین توده های رای دهنده به ترامپ با وی و دولت جمهوریخواه و  تضادهای دولت های امپریالیستی اروپا با آمریکا وجود دارد. تصور وی این است که می تواند از آنها بهره برداری کند و یا آمریکا را مجبور به عقب نشینی کند و یا امتیازات بیشتری در توافق احتمالی کسب کند.

جدا از این ها این هسته به روی کمک های روسیه و چین نیز احتمالا حساب هایی باز کرده است.

اما به نظر ما هیچ کدام از این ها خواه جنگ نامتقارن و خواه تضادهای درون آمریکا و خواه دولت های روسیه و چین نمی توانند آنچه این حکومت در پی آن است به بار بیاورند و ترامپ و آمریکا را مجبور به عقب نشینی استراتژیک و بیرون کردن خیال ایجاد تغییرات لازم برای آنها در حکومت اسلامی کند. در بهترین شرایط و اگر همه امتیازهای این وضعیت را به حکومتگران بدهیم می تواند این تغییر را کمی عقب بیندازد و با هر عقب افتادن این که ضربات وارده به حکومت و بیش از حکومت توده های مردم به ویژه زحمتکشان گسترده تر و عمیق تر شود بیشتر است.    

بستن تنگه ی هرمز چنانکه در بیانیه های پیشین اشاره کردیم نمی تواند اثرات چشمگیری بر اقتصاد کشورهای امپریالیستی غرب بگذارد. بالا بردن بهای فراورده های نفتی و بنزین تورم را در این کشور افزایش خواهد داد اما این افزایش به میزانی نیست و احتمالا نخواهد رسید که دولت های این کشورها را به خطر اندازد. طی سال های پیش از این جنگ این کشورها بحران اقتصادی 2008 و نیز جنگ اوکراین و کویید 19 را داشته اند اما حداقل تا کنون و علیرغم برخی جنبش ها که برخی شان به دلایل دیگری بوده است آنچنان تغییرات عجیبی صورت نگرفته است.

در مورد شلیک به پایگاه های آمریکا در منطقه و یا زیر ساخت ها در این کشورها نیز گستره و درجه ی تاثیر آنها را تا کنون دیده ایم. نه این گستره با آنچه آمریکا و اسرائیل با حکومت اسلامی و زیرساخت های ایران کردند برابر است و نه شورشی داخلی در این کشورها برانگیخته است و نه این کشورها را وادار به فشارهای عجیب و غریبی به آمریکا برای پایان دادن جنگ کرده است.

به این ترتیب چنانکه وضع را در مجموع در نظر گیریم آن را به نفع هسته ی سخت قدرت در ایران نخواهیم یافت. این های و هوی ها و عربده کشی ها شبانه نیز نمی تواند شرایط مادی جنگ را تغییر دهد و جز مصرف داخلی و بادکنکی کردن پشتیبانی داخلی از سیاست های ارتجاعی حاکم چیزی در بر نخواهد داشت.

به این ترتیب حکومت اسلامی ناچار است با شروط ترامپ و آمریکا کنار بیاید.

تا جایی که جنگ را از نگاه تضاد میان امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی ببینیم این آینده ی کش و قوس ها و مذاکرات و جنگ است.

اما جنگ از نگاه تضاد امپریالیسم آمریکا با طبقات خلقی ایران( کارگران، کشاورزان، لایه های تهیدست و میانی و مرفه خرده بورژوازی سنتی و مدرن و نیز سرمایه داران کوچک و متوسط ملی ) و انقلاب دموکراتیک نوین خلق ایران وضعیتی دیگر می یابد که باید جداگانه به آن توجه کرد. 

این بیانیه پیش از اعلام ترامپ در روز 22 خرداد( 11 ژوئن 2026) مبنی بر تایید توافق تازه به وسیله ی حکومت اسلامی و پایان این درگیری سه روزه نگاشته شده است. نکات آن نه این درگیری بلکه کل فرایند تقابل را در بر می گیرد و ناظر بر اهداف و نتایج احتمالی این درگیری هاست. 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

22 خرداد 1405

 

 

مساله ی نقد سیاست«محور مقاومتی» ها و فرصت طلبی جریان های رویزیونیستی و «مارکسی»(1)

 

مساله ی نقد و افشای دیدگاه و سیاست«محور مقاومتی» ها و فرصت طلبی جریان های رویزیونیستی و «مارکسی» در حمله به مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم(1)

 

درآمد

جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل با حکومت ارتجاعی ولایت فقیه موجب بُل گرفتن گروه های شبه چپ مشکوک «محور مقاومتی» گردید. اینها  به به و چه چه گویان به پشتیبانی از حکومت مستبد ولایت فقیه پرداختند و گویا خودشان نیز به معرکه گیری های میدانی دارودسته های حزب اللهی حکومتی پیوستند.

دیدگاه ارتجاعی گروه «محور مقاومتی» ها به برخی مخالفت ها علیه ایشان پا داد و از چندین سو مورد نقد و افشا قرار گرفتند. ما در مقالات گوناگون مواضع این جریان را( و نه صرفا پس از آغاز این جنگ بلکه همچنین در گذشته) از یک موضع مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی نقد و ماسک چپ و فرصت طلبی منحط آنها را افشا کردیم. جز ما برخی دیگر از افراد وابسته به جریان های سوسیال دموکرات و رویزیونیستی و خروشچفیستی و ترتسکیستی و «مارکسی» نیز این جریان را از موضع خود نقد کردند. این میان برخی افراد از این دسته ی اخیر فرصت را غنیمت شمرده و در هنگام مقابله با دیدگاه های «محور مقاومتی» ها به مبارزه با دیدگاه های مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم پرداختند و بخشی از مفاهیم اجتماعی- سیاسی اساسی این جهانبینی را که به ویژه به مرحله ی کنونی انقلاب در ایران یعنی انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی ایران مربوط است نفی کردند.

نیاز به اشاره هست که دسته های «محور مقاومتی»( که فرصت طلبانی هستند که ربطی به مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم ندارند) برخی از این مفاهیم را در ساختار یک بینش «شبه چپ» رویزیونیستی با تعابیر و تفاسیر نادرستی و بر مبنای برخی کپی برداری های بی مایه به کار گرفته اند. از جمله مفهوم«سرمایه داران ملی» که ظاهرا آنها سپاه پاسداران را از زمره ی این طبقه به شمار می آورند و یا مفاهیمی مانند «خلق» و «تضاد خلق و امپریالیسم» و «تضاد عمده» که بیشتر با عنوان «تضاد اصلی» طرح می کنند و غیره. اما در مقابل، این گونه فرصت طلبان رویزیونیست و «مارکسی» در حین مقابله با «محور مقاومتی» ها، یا مواضع آنها را سرراست و کینه توزانه به مائوئیسم نسبت دادند و یا در پوشش نقد این جریان به برخی از مواضعی که مائوئیست ها بنیانگزار آن بوده اند خواه مستقیم و با نام و خواه غیرمستقیم در پوشش مثلا مبارزه با برخی دیدگاه های چریک های فدایی خلق با این دلیل که این دیدگاه ها زمانی درست بود اما در شرایط کنونی غلط است، حمله کردند.

وظیفه ی کنونی ما راه انداختن مشاجره ای با این دسته ی اخیر است. یعنی نشان دادن این که حملات  این دسته به «محور مقاومتی» حاوی هسته ای اساسی از نظرات رویزیونیستی و ترتسکیستی و ضد مارکسیستی - لنینستی - مائوئیستی است.

متن ضد مائوئیستی و در حقیقت ضد مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی

 در مقاله ای با نام «یک ارزیابی پیرامون “چپ محور مقاومتی”» که ظاهرا بر علیه «محور مقاومتی» ها نوشته شده است، نویسنده کلاشانه یکی از چهار عنصر انحرافی را که از نظر نویسنده نظریات این گروه بر آنها استوار است «رویزیونیسم مائوئیستی» بر می شمارد. در این مقاله آمده است:

«حال بە این پوشش چپ بپردازیم کە اهداف بشدت راست و ضدانقلابی این جریان در زیر آن پنهان شدە است. این پوشش یا سیستم نظری چپ “محور مقاومتی” خود کاملا معیوب و مغشوش است و بر چهار عنصر انحرافی استوار است»

و آنگاه شماره ی یک آن را «رویزیونیسم مائوئیستی» می نامد.(  یک ارزیابی پیرامون" چپ محور مقاومتی"، آرمان بهروزی – سایت های اشتراک و اخبار روز - تاکیدها از خود نویسنده ی مقاله است).

 در این جا با دو اتهام روبروییم. نخست این که «دیدگاه محور مقاومتی ها بر برخی از دیدگاه های مائوئیستی استوار است». یعنی «محور مقاومتی» ها که خود و جدشان حزب توده( اگر خود شجره شان را به این جد پیوند نزده باشند!) تا مغز استخوان شان ضد مائو و مائوئیسم و هوادار خروشچف و تنگ سیائو پینگ بوده و هستند، اتکا به «عنصر» مائوئیستی دارند!؟ اشاره هم به کاربرد برخی مفاهیم مارکسیستی – لنینیستی- مائوئیستی به وسیله ی آنها و به نادرست نیست بلکه به محتوای دیدگاه شان است. این امر نشان می دهد که این طرف ما یا اساسا آگاه نیست و به کلی از معرکه پرت و کودکی است که شمشیر برداشته و دور سرش می چرخاند و یا باید نام ریاکاری و شارلاتانیسم بر این نسبت دادن مائوئیسم به «محور مقاومتی» ها نهاد.

دوم این که «مائوئیسم، رویزیونیسم است». این سخن بیشتر از جانب توده ای - اکثریتی ها و خروشچفیست ها و ترتسکیست ها شنیده شده است. حالا یا طرف دنباله روی یکی از این دسته هاست( در این مقاله ی وی و نیز برخی از دیگر مقالات وی اثری آنچنانی از برخورد به ترتسکیسم همچون یک انحراف ظاهرا«چپ روانه» و نیز جریان های پیرو آن در ایران مشاهده نمی شود) و یا به دسته ای دیگر از رویزیونیست های «مارکسی».

در زیر ما هم دیدگاه مقاله در مورد انحراف «رویزیونیسم مائوئیستی» و هم یادداشت های خودمان بر آن را می آوریم.

 در بندی با عنوان «استفادە از پوشش چپ برای یک پروژە ضد چپ» چنین نوشته شده است:

« 1- رویزیونیسم مائوئیستی: مائو با توصیف چین بعنوان یک کشور نیمە فئودال و نیمە مستعمرە، مقولە تضاد عمدە و غیر عمدە را خلق می کند،»

این نهایت بی اطلاعی نویسنده است. مقوله ی «تضاد عمده و غیر عمده» ربطی به  نیمه فئودال و نیمه مستعمره بودن چین ندارد بلکه یک استنتاج تئوریک - فلسفی از چگونگی روند تکامل مارپیچی و زیگزاگی و نیز رفت و برگشت ها و کش و قوس ها در تکامل پدیده های مرکب است. و چون چنین است هنگامی که مائو ساخت اقتصادی چین را نیمه فئودال - نیمه مستعمره ی ارزیابی می کند می تواند آن را در مورد تضادهای این ساخت و روساخت سیاسی و فرهنگی و همچنین مبارزه ی طبقاتی جاری در آن به کار بندد!

« و تضاد عمدە را میان خلق و امپریالیسم ارزیابی می کند»

این کمال نادانی در مورد تضادهای جامعه ی چین و مبارزه ی طبقاتی در این کشور و نیز نظرات مائو است که تصور کنیم وی تضاد عمده ی این کشور را به طور ثابت تضاد خلق و امپریالیسم ارزیابی کرده است. امری که نشان می دهد این فرد حتی خود مقاله ی درباره ی تضاد مائو را اگر هم خوانده باشد، درست نخوانده است. مائو تنها در  شرایطی که امپریالیسم به یک کشور زیر سلطه تجاوز کند تضاد بین آن کشور و امپریالیسم را تضاد عمده ارزیابی می کند اما در شرایطی که تجاوزی از سوی امپریالیسم صورت نگرفته باشد و تضادهای داخلی اهمیت پیدا کرده باشند تضاد میان کارگران و دهقانان و خرده بورژوازی از یک سو و سرمایه داران کمپرادور و فئودال ها از سوی دیگر تضاد عمده می شود و تضاد با امپریالیسم به تضادی غیر عمده تبدیل می گردد.

در زیر ما بخش هایی از نظرات مائو در مورد چرخش تضادعمده را می آوریم.

«ولی در حالت دیگر تضادها جای خود را عوض می کنند. چنانچه امپریالیسم برای سرکوب کشورهای نیمه مستعمره به جنگ متوسل نشود، بلکه به وسایل نرم تر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دست اندازد، طبقات حاکمه این کشورها در برابر امپریالیسم تسلیم می شوند و سپس جهت سرکوب مشترک توده های عظیم مردم بین آنان اتحادی برقرار می گردد. در چنین حالتی، توده های عظیم مردم برای مقاومت در مقابل اتحاد امپریالیسم و طبقه فئودال اکثراً به جنگ داخلی به مثابه شکل مبارزه روی می آورند، حال آنکه امپریالیسم برای کمک به ارتجاع کشورهای نیمه مستعمره در جهت سرکوب توده های مردم به جای اینکه مستقیماً اقدام به عمل کند، اغلب به شیوه های غیرمستقیم توسل می جوید ، بدینسان تضادهای داخلی بخصوص حدت می یابند. چنین وضعی در چین صفت مشخصه جنگ انقلابی ۱۹۱۱، جنگ انقلابی ۱۹۲۴ – ۱۹۲۷ و جنگ ده ساله انقلاب ارضی بعد از سال ۱۹۲۷ بود. جنگ های داخلی بین دار و دسته های مختلف ارتجاعی حاکم در کشورهای نیمه مستعمره، مانند جنگ های دیکتاتورهای نظامی چین نیز از همین مقوله اند.»( درباره ی تضاد، منتخب آثار جلد یک، ص 502، تاکیدها از ماست)

 چنانکه دیده می شود منظور مائو این است که در چنین شرایطی دیگر تضاد خلق و امپریالیسم تضاد عمده نیست و تضاد بین خلق و ارتجاع داخلی که امپریالیسم پشتیبان وی است تضاد عمده می شود.

 شرایطی دیگر:

«در صورتی که رشد جنگ انقلابی داخلی به نحوی صورت گیرد که موجودیت امپریالیسم و دست نشاندگان اش – ارتجاع داخلی از اساس به خطر بیافتد، امپریالیسم برای حفظ سلطه خویش اغلب به شیوه های دیگری دست می زند: یا سعی می کند جبهه داخلی را از درون متلاشی سازد و یا برای کمک به ارتجاع داخلی مستقیماً نیروهای مسلح اعزام می دارد. در چنین موقعی امپریالیسم از خارج و ارتجاع از داخل علناً در یک قطب و توده های عظیم مردم در قطب دیگر قرار می گیرند و این همان تضاد عمده را تشکیل می دهد که تعیین کننده رشد تضادهای دیگر است و یا در رشد آنها تأثیر می گذارد. یک نمونه از این مداخله مسلحانه کمکی است که کشورهای مختلف سرمایه داری پس از انقلاب اکتبر به مرتجعین روسیه نمودند. خیانت چانکایشک در سال ۱۹۲۷ نمونه ای از تجزیه جبهه انقلابی است.»( همانجا، ص 503)

در این شرایط هم تضاد خلق و امپریالیسم عمده نیست بلکه تضاد  بین خلق و ارتجاع داخلی عمده است.

البته مائو خطوط کلی تضادها را و عمدتا در مورد شرایط مبارزه ی طبقاتی و ملی در چین  ترسیم کرده است و این نمونه ها را می توان مورد بررسی و کنکاش دقیق تر و انتقادی قرار داد به ویژه اگر بخواهیم از آنها به عنوان تجربه برای مبارزه ی طبقاتی در ایران استفاده کنیم که از جهات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و وضع هیئت حاکمه با چین تفاوت های فاحشی دارد.(در مقاله ی جداگانه ای به نکاتی در خصوص تضاد عمده می پردازیم.)

سپس وی می نویسد:  

«و این مهمترین فورمولی است کە “چپ محور مقاومتی” از آن استفادە میکند.»

اینکه هر نیروی سیاسی و یا هر فردی تضادی را عمده بر شمرد که ما به هر دلیلی آن را تضاد عمده نمی دانیم دلیلی برای نفی خود مبحث تئوریک تضاد عمده نیست. صحبت تئوریک یک چیز است و چگونگی کاربرد نادرست آن چیزی دیگر.

و اینجا می رسیم به این عبارت وی:

 «در همین جا باید یادآور شد کە مائو درک درستی از مقولە فلسفی تضاد و مفهوم آن از دیدگاە فلسفە مارکسیستی نداشتە است.»

این ادعای بسیار بزرگی است! و باید دید که فردی که این ادعا را پیش می کشد آیا خود مقوله ی فلسفی تضاد را درک می کند و یا خیر همین گونه گتره ای یک چیزی پرت کرده است. شکی نیست که در اینجا باید یک خط فاصل روشن و صریح بین درک مارکسیستی مقوله ی فلسفی تضاد و «درک رویزیونیستی مائو» ترسیم گردد. ببینیم این فرد مدعای خود را چگونه می خواهد ثابت کند:

 «در رابطە با مقولە “تضاد” او در کنار پرولتاریا و بورژوازی چیزهای دیگری را بعنوان “اضداد” عنوان می کند کە ربطی بە مفهوم فلسفی تضاد ندارد، مانند بالا و پایین، سبک و سنگین، مرگ و زندگی، خوشبختی و بدبختی…!»

این فوق االعاده است زیرا نشان می دهد که نویسنده ی این عبارت اصلا نمی داند «مقوله ی فلسفی تضاد» یعنی چه!

نخست این که وی تصور می کند که مفاهیمی مانند بالا و پایین و سبک و سنگین و مرگ و زندگی و خوشبختی و بدبختی ربطی به مفهوم فلسفی تضاد ندارند. و این نشانگر بی اطلاعی تقریبا مطلق وی از مفهوم فلسفی تضاد است.  

دوم این که وی تصور می کند که اگر کسی در مقاله ای در جایی از تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی( که مربوط به عرصه ی جامعه است) صحبت کرد دیگر حق ندارد از تضاد بین «بالا و پایین» و یا «سبک و سنگین» صحبت کند( در این مورد که این نمونه ها از هگل است و لنین نیز آنها را از وی نقل کرده است در نوشته ی جداگانه ای صحبت کرده ایم). زیرا که تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی به مقوله ی فلسفی تضاد تعلق دارند اما این تضادها به مقوله ی فلسفی تضاد تعلق ندارند!؟

گرچه روشن کردن مطلب برای افرادی که نمی خواهند بفهمند و درک کنند کار بی نتیجه ای است اما باید اشاره کنیم که مقوله ی فلسفی تضاد عام و مطلق است و بی چون و چرا در مورد تمامی پدیده های طبیعت و جامعه و مفاهیم ذهن انسان صدق می کند. و نیز از آغاز تا پایان هر فراشد مشخصی در طبیعت و جامعه و مفاهیم ذهن انسان وجود دارد. بر این مبنا مقوله ی فلسفی تضاد هم پدیده های اجتماعی مانند پرولتاریا و بورژوازی و هم پدیده های اقتصادی مانند ارزش مصرف و ارزش مبادله ای یا کار مجرد و کار مشخص و کار خصوصی و کار اجتماعی و... را در بر می گیرد و هم پدیده های طبیعی. مائو از لنین نقل می کند:

  «لنین عام بودن تضاد را چنین توصیف می کند :

درریاضیات : + و – ؛ مشتق و تابع اولیه.

درمکانیک : عمل و عکس العمل.

درفیزیک : برق مثبت و منفی.

درشیمی : ترکیب وتجزیه اتمها.

درعلم الاجتماع : مبارزه طبقاتی.» (همان، ص 482)

نویسنده ی ما ادامه می دهد:

 «او هموارە بر مقولە خلق از یک سو و از سوی دیگر امپریالیسم و تضاد میان این دو تأکید می کند.»

و از نظر این فرد ناآگاه پر مدعا این کار درست نیست! ما در بالا نظرات مائو را در این مورد آوردیم که تضاد خلق و امپریالیسم یکی از تضادهای جاری در جامعه ی چین (و نه تنها در چین بلکه در تمامی کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم) است.

 «امپریالیسم را بیشتر در آمریکا خلاصە می کند»

لابد مائو ژاپن، انگلستان و آلمان و فرانسه و ایتالیا و بعدها شوروی رویزیونیستی را امپریالیسم نمی دانسته!؟ 

ای آقا! یک کمی به خود زحمت می دادید، چند تا مقاله ای از مائو در مورد دوره ی جنگ با ژاپن و همچنین مواضع مائو در مورد جنگ جهانی دوم را می خواندید تا متوجه می شدید که ادعاهای بی ربط و پرتی کرده اید!

« امپریالیسم از دید او غالبا آمریکا و سگ های زنجیریش است و کمتر بە تحلیل امپریالیسم بعنوان یک سیستم و مرحلە سرمایەداری جهانی می پردازد.»

چه دُر افشانی های بی خاصیتی! 

متاسفانه در کشور ما افرادی که گُتره ای در مورد مسائل نظر می دهند زیاد هستند و این فرد یکی از آنهاست. این بابا حتی به خود زحمت نداده که مقالات مائو را بخواند و اگر هم چندتایی مقاله از وی خوانده همین طور سرسری خوانده است. احتمالا وی نظرات توده ای ها و ترتسکیست ها و دارودسته هایی که نام «مارکسی» بر خود نهاده اند را درباره ی مائو شنیده و یا خوانده و همان ها را هم بلغور می کند.

 هرمز دامان

نیمه ی دوم خرداد 1405

 

یادداشت ها

1-              دیگر بنیادهای انحرافی دیدگاه «محور مقاومتی» از نظر نویسنده ی مقاله عبارتند از رویزیونیسم خروشچفی، رویزیونیسم رفرمیستی که از نظرش همان جریان سوسیال دموکراسی است و ناسیونالیسم و شووینیسم. این که فردی در مورد رویزیونیسم خروشچفی و رویزیونیسم رفرمیستی موضع بگیرد اما در کنار آنها از رویزیونیسم مائوئیستی نام ببرد یا چیزی از رویزیونیسم نفهمیده و یا بسیار قر و قاطی است و برخی از نحله های «شبه چپ»مانند ترتسکیسم و رویزیونیسم را  را با یکدیگر درهم کرده است و یا شارلاتان مبتدی ای است.

 

Monday, June 1, 2026

انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر(22 بخش پایانی)


بخش دوم - راه های تصرف قدرت سیاسی و شرایط ایران

نکات مقدماتی جنگ توده ای در ایران

جنگ توده ای نخست باید به کار بسته شود و سپس آموخته شود!

لنین از ناپلئون یکی از استادان بزرگ جنگ نقل می کند که «ابتدا باید وارد نبرد جدی شد و سپس دید که چه باید کرد.» ( درباره ی انقلاب ما، مجموعه آثار تک جلدی، ص 868 – بیان فرانسوی آن این گونه است«ابتدا باید درگیر(جنگ) شد و بعد دید چه پیش می آید.»)
مائو درباره ی آموختن جنگ توده ای گفته است:
«کتاب خواندن آموختن است، اما آموخته را بکار بستن نیز آموختن است. و حتی نوع مهم تر آن. اسلوب اصلی ما آموختن جنگ در جریان جنگ است. حتی شخصی هم که امکان مدرسه رفتن نداشته است، می تواند جنگ را بیاموزد – او می تواند جنگ را از طریق جنگ بیاموزد. جنگ انقلابی کار توده هاست و غالباً موضوعی است که ابتدا باید به عمل درآید و سپس آموخته شود، زیرا عمل کردن خود آموختن است؛ بین یک غیره نظامی و یک نظامی فاصله موجود است، ولی این فاصله دیوار بزرگ چین نیست و می تواند به سرعت از میان برداشته شود، و راه از بین بردن آن هم شرکت در انقلاب و جنگ است.»(مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین، مجموعه آثار، جلد نخست، ص 288، تاکید از ماست)
ترازبندی تجارب انقلابی مسلحانه به وسیله ی انقلابیون پس از کسب تجربه در جنگ انقلابی توده ای
در هر دوی این گفته ها به تقدم تجربه ی عملی در مساله ی نبرد و جنگ و در مورد مائو به ویژه به جنگ توده ای اشاره می شود. این گفته ها راهنمای مائوئیست ها در دست یازیدن به جنگ توده ای است. ابتدا باید به عمل دست زد و سپس با مطالعه و بررسی دقیق عمل و ترازبندی تجارب، ویژگی ها و قانومندی های جنگ خلق کشورمان را به شکل تئوری راهنما و با استراتژی ها و تاکتیک های مشخص در آورد.
این به این معنا نیست که وضع در کشور ما مانند زمانی است که مائو این نظر را ابراز کرد. طبقه ی کارگر چین و خلق چین نخستین آغاز کننده گان جنگ توده ای به شکل نوین و آن گونه که مائو ترازبندی می کند در یک کشور زیرسلطه بودند اما طبقه ی کارگر ما نه تنها آن تجربه و دیگر تجارب در کشورهای دیگر را در پیش رو دارد بلکه همچنین تجربه ی تمامی مبارزات مسلحانه یک صد ساله ی اخیر ایران را در پیش رو دارد که به وسیله ی پیشروان کمونیست و دموکرات انقلابی و دیگر نیروهای مخالف حکومت های استبدادی – ارتجاعی حاکم انجام یافت. به این ها باید افزود مبارزات مسلحانه ای را که به وسیله ی سازمان های انقلابی مانند چریک های فدایی خلق، مجاهدین خلق و گروه دکتر هوشنگ اعظمی در خرم آباد و الله قلی جهانگیری در فارس و اتحادیه کمونیست های ایران( سربداران) در شمال و آمل ... و نیز در کردستان احزاب کومه له و دموکرات و در بلوچستان به وسیله ی گروه ریگی و ادامه ی آن جیش العدل و در خوزستان گروه های چریکی به ویژه در دوران 25 استبداد سلطنتی و نیز در حکومت استبداد دینی ولایت فقیه صورت گرفت.
 با این همه، این تجارب دستمایه هستند و جنگ توده ای درازمدت در ایران دارای قوانینی است که تنها با دست زدن به آن و در چگونگی انطباق اصول اساسی و عام جنگ توده ای با شرایط خاص ایران می توان انکشاف شان کرد و به اصول و قواعد خاص جنگ توده ای در ایران تبدیل شان کرد.   
هسته ها و دسته های مسلح آغازین
چنان که در بخش پیشین اشاره کردیم نخستین گام تبدیل هسته های آگاه انقلابی کمونیست به گروه های مسلح است.
روشن است که شکل جنگ در آغاز جنگ پارتیزانی با ویژگی های خاص ایران خواهد بود و نه جنگ منظم.
برای این کار گردان های مسلح در ایران در آغاز جنگ توده ای نباید بزرگ باشند بلکه باید هسته های کوچک پنج تا ده نفره باشند. روشن است که این رقم یک کمیت تقریبی است و می تواند در شرایط گوناگون و وضعیت موجود جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی و نیز وجود جنبش توده ای پایه، گسترده تر باشد. با اینحال در بیشتر مناطق ایران به دلیل مشکلات ارتباط و نیز گستره ی عملیات که نمی توان در آغاز آنها را گسترده تصور کرد، نمی توان هسته های بزرگ تشکیل داد.
این هسته های کوچک عموما خودگردان و خودکفا می توانند درون خود نقشه بکشند، بررسی ها و تدارکات را انجام دهند و به نقشه هاشان تحقق عملی ببخشند و سپس نتایج را ارزیابی کنند. نقشه های گروه های کوچک در حد توان گروه شان و نقشه های گروه های بزرگ تر همچنین، و چنانکه گفتیم نباید از حد معینی فراتر برود و باید در حد توانایی های گروهی شان باشد. با پیشرفت هسته و گروه می توان نقشه های بزرگ تر را پیش گذاشت و عملی شان کرد.
استراتژی و تاکتیک دسته های مسلح خلق
استراتژی و تاکتیک تمامی این گردان ها باید بر مبنای استراتژی«یک تن در برابر ده تن» و تاکتیک« ده تن در برابر یک تن»( مائو، مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین، منتخب آثار، جلد یک، ص 361)(1)باشد، یعنی در تاکتیک باید چندین برابر نیروی دشمن برای اجرای یک عملیات نظامی معین متمرکز کرد. روشن است که طرح ها با توجه به نیروی هسته باید تعیین شود و طرح و نقشه حمله ی یک گروه چهار نفره باید با کمیت و کیفیت گروه انطباق داشته باشد و در کل با تاکتیک «صد نفر در برابر ده نفر»هماهنگ باشد. برای نمونه یک دسته ی 4 نفری نمی تواند برای ضربه ای به دشمن اقدام کند که در آن دشمن مثلا 10 نفر باشند و یا به پایگاهی حمله کند که 10 نفر از دشمن از آن نگهداری می کنند بلکه می تواند در طرحی برای ضربه به دشمنی در حد حداکثر دو نفر باشد و یا محلی که در آن حداکثر دو نفر موجود باشند، یعنی حداقل دو برابر دشمن باشند. از این دیدگاه هر گونه قهرمانی در مبارزه باید قهرمانی پرولتری و قهرمانی بر بستر کنش توده ای باشد و نه قهرمانی فردگرایانه و خرده بورژوایی.
در مواقعی که حمله با شکست روبرو می شود باید هسته بتواند راه دررو و گریز داشته باشد و بتواند از محل دور شود. در این گونه مواقع این سخن مائو راهنمای ماست: هر زمان که بتوانیم ضربه بزنیم ضربه می زنیم و اگر نتوانیم اجتناب می کنیم.( نقل به معنا) از این نظر فرصت مناسب و نیز برآورد دقیق امکانات دشمن و نیز راه های گریز بسیار مهم است. از دیدگاه جنگ توده ای هر مبارز و هر هسته و گروه بسیار مهم هستند و نباید مفت باز باشند. آنها هر زمان که بتوانند ضربه بزنند باید ضربه بزنند و هر زمان نتوانند از درگیری اجتناب می کنند و یا از صحنه ی عملیات می گریزند. سیاست کلی این است: امکان پیروزی و نیز حفظ نیروهای خودی باید بسیار بالا باشد. به گفته ی مائو« نباید بدون آماده گی قبلی و بدون اطمینان به پیروزی به هیچ نبردی دست زد» و ما باید از نبردی که در آن « برد ما از باخت کمتر و یا برد و باخت مساوی باشد اجتناب ورزیم.» ( اوضاع کنونی و وظایف ما، منتخب آثار چهار جلدی، جلد چهارم، ص 234)  
مساله ی ناموزونی در جنگ توده ای
از آن چه در بالا اشاره شد روشن می شود که با توجه به وضع جغرافیایی و تمرکز نیروهای دشمن و وضع جنبش توده ای و نیز وضع نیروی آگاه و انقلابی کمونیست، مبارزات نمی تواند در تمامی مناطق به یکسان باشد. در برخی مناطق وضع جغرافیایی امکانات بیشتری برای جنگ و حمله و ضربه و همچنین گریز فراهم می کند و در برخی مناطق کمتر. در برخی مناطق تمرکز نیروهای دشمن بسیار است و در برخی مناطق کم. در برخی مناطق جنبش توده ای قوی و آماده برای جنگ توده ای است در برخی مناطق قوی و آماده نیست و یا در حالت رکود قرار دارد. در برخی مناطق نیروهای آگاه کمونیست بیشتر است و در برخی مناطق کمتر و یا بسیار کم. روشن است که ممکن است در منطقه ای برخی شروط در کنار هم نباشند و یا این که توازنی میان آنها وجود نداشته باشد. برای نمونه در منطقه ای ممکن است نیروهای انقلابی گسترش یافته باشند اما وضع جغرافیایی برای جنگ توده ای مناسب نباشد و یا در منطقه ای وضع جغرافیایی خوب باشد اما نیروهای دشمن تمرکز زیادی داشته باشند و یا جنبش توده ای در رکود باشد. بر این مبنا از نظر ما بهترین مناطق برای آغاز و پیشرفت جنبش توده ای مناطقی است که هر چهار شرط نامبرده در آنها در بهترین وضع باشند. چنانکه دیده می شود این بیشتر با مناطقی تطبیق می کند که ملیت های زیرستم در آنها ساکن هستند مانند کردستان و یا بلوچستان.
در عین حال در برخی موارد گردان های مسلح ممکن است نقش جانبی در جنگ توده ای اجرا کنند. برای نمونه در شهری فردی از دشمن مورد نفرت عمیق توده هاست و هسته اقدام به حذف فیزیکی وی می کند. در این موارد مسائلی مانند وضع جغرافیایی و یا تمرکز دشمن آن اهمیتی را که در مناطقی که برای عملیات گسترده تر در نظر گرفته می شود، ندارد.
اتکا به خود یک اصل پایه ای حزب کمونیست انقلابی
اشاره به این که هسته ی کوچک و متوسط و بزرگ نباید از حد و حدود معینی تجاوز کند به این دلیل است که مساله نگاهداری گروه پس از عملیات و نیز تداوم جنگ توده ای مساله ای اساسی است.
یکی از مهم ترین بنیان های ایدئولوژیک- سیاسی طبقه ی کارگر، حزب کمونیست انقلابی طبقه و نیز ارتش توده ای، اصل اتکا به خود است.
اتکا به خود پایه ی و اساس سیاست حزب است. گرفتن یاری از دیگران یک امر جانبی و غیرعمده است و هر چند در شرایطی ممکن است عمده شود اما بی شک پایه و اساس نبوده و نخواهد بود. 
به این امر به این دلیل اشاره می کنیم که ایران همسایگانی دارد که دارای تضادهایی با خواه حکومت شاه سابق و خواه جمهوری اسلامی بوده و هستند. برای نمونه عراق، کشورهای عربی منطقه خلیج فارس و پاکستان و افغانستان و ترکیه و حتی اکنون برخی از کشورهای شمالی هم مرز مانند آذربایجان. دولت های این کشورها در شرایط معینی اجازه داده اند که نیروهای انقلابی به خاک آنها بیایند و فعالیت هایشان را در آنجا ادامه دهند. عراق شاید مهم ترین این کشورها باشد که هم در زمان استبداد سلطنتی نیروهای انقلابی گاه در آنجا فعالیت می کردند و هم در دوران کنونی که اقلیم کردستان به وجود آمده است و احزاب و سازمان های مسلح کرد( بیشتر کرد) در آنجا پایگاه دارند. این امر در مورد پاکستان نیز صادق است که گروه های مسلح بلوچ در منطقه ی بلوچستان پاکستان پایگاه هایی( آشکار یا پنهانی) دارند و به نظر دولت پاکستان نیز چشم بر هم می گذارد و ناددیده شان می گیرد و یا کلا حریف شان نمی شود.
در مورد کشورهای خلیج نیز اینها بیشتر به برخی گروه های مسلح عرب که اندیشه شان جدایی طلبی است( و نه گروه های مسلح عربی که برای آزادی خلق عرب از شوونیسم فارس و دولت مرکزی مبارزه می کنند و خواهان حقوق خود در چارچوب کشور ایران هستند) و اتکای شان به آنهاست کمک مالی می کنند.
در هر صورت این گونه استفاده از کمک ها( نه کمک هایی که برای استفاده ی سیاسی و یا تشویق جدایی طلبی صورت می گیرد) از نظر یک حزب انقلابی کمونیست مسبوق به شرایط ویژه ی هم درون کشور خویش( به عنوان رکن اصلی) و هم کشور پناه دهنده( به عنوان رکن جانبی) است. یعنی تنها می تواند تاکتیکی و بر مبنای تحلیل همه جانبه ی شرایط باشد و در راس آنها استقلال و هویت مستقل حزب و اتکا به خویش را زیر پا نگذارد. هر گونه کمکی که در پی زیر پا گذاشتن استقلال و خود اتکایی حزب باشد بی تردید باید رد شود.
مساله منطقه ی گریز و اجازه ندادن به محاصره شدن
یکی دیگر از مهم ترین مسائل در مورد برنامه های هسته های مسلح خلق امکان ندادن به شرایطی است که بتوانند دیر یا زود در محاصره ی دشمن قرار بگیرند. با توجه به امکانات تکنیکی مدرن دشمن، هر گونه در محاصره قرار گرفتنی در آغاز جنگ توده ای می تواند به نابودی کامل هسته ی مسلح بینجامد.
در این خصوص بد نیست به دو تجربه ی مهم اشاره کنیم. یکی تجربه ی گروه دکتر هوشنگ اعظمی است و دیگر تجربه ی الله قلی جهانگیری. گروه اعظمی بر آن بود که پایگاه های خود را در کوهستان های خرم آباد قرار دهد و این منطقه ای بود که با وجود امکانات بسیار برای تداوم مبارزه برای دورانی، اما می شد آن را محاصره کرد و نیروهای مبارزه مسلح را نابود کرد. گرچه این تجربه به درازا نکشید اما باید به عنوان نمونه آن را در نظر داشت و مورد مطالعه قرار داد.
تجربه ی دیگر تجربه ی الله قلی جهانگیری است. وی نیز با بسیاری رفقای مسلح خود  پایگاه خود را در کوهستان های منطقه فارس قرار داد آن هم در حالی که انقلاب شکست خورده بود و نیروهای انقلابی دست به عقب نشینی زده بودند. نتیجه این که حکومت توانست منطقه را شناسایی کند و آن گونه که در خبرها آمد با هلی کوپتر به محل یورش برد و نیروهای مسلح گرد آمده در آنجا را نابود سازد.
از این رو با توجه به اینکه هسته ی مسلح در حال دست زدن به جنگ مسلحانه توده ای و در آغاز کار هستند نمی توان به چنین روش هایی دست زد.
البته ممکن است که در شرایط معینی گروه هایی مجبور شوند به کوهستان پناه ببرند اما این نباید کوهستان را به پایگاه تبدیل کند مگر این که محل، راه باز خروجی داشته باشد و در صورت محاصره بتوان آن را شکست.
مساله انتقام گیری حکومت از توده های محل یا منطقه ی درگیری
یکی از نکات بسیار مهم مساله ی انتقام گیری حکومت از توده ها در منطقه ای است که بوی تعلق هسته یا گروه به آن می رود و یا منطقه ای که عملیات در آن صورت می گیرد و توده ها به شکلی با هسته یا گروه مسلح همکاری داشته اند. در این موارد معمولا حکومت ها دست به بازداشت و شکنجه برای گرفتن اطلاعات و یا حتی کشتار توده ها برای همکاری می زنند و انتقام عملیات گروه را از مردم می گیرند. با این حال اگر مبارزه توده ای باشد و نه منحصر به گروه پیشرو، و هسته ها و گروه ها از میان خود توده ها باشند و منطقه، منطقه ای باشد که جنبش توده ای در آن غلیان و رشد داشته باشد و مبارزه ی مسلحانه پشتیبانی توده ای داشته باشد، این گونه انتقام گیری ها برای حکومت هزینه هایی بسیار زیاد دارد و توده ها را بیش از آن که از ارتش انقلابی برماند به آن نزدیک می کند.   
امکان سازمان یابی توده ها و تبدیل جنبش توده ای به جنبش توده ای مسلحانه
نکته ی دیگر این است که این پشتیبانی توده ای نباید تنها به عنوان پشتیبانی معنوی از هسته ها و گروه های مسلح باشد بلکه این پشتیبانی و این جنبش توده ای موجود باید تبدیل به یک جنبش مسلحانه ی توده ای برای سرنگونی حکومت گردد.
این امر نکته ی مرکزی جنگ توده ای یعنی تبدیل جنگ هسته و گروه های مسلح کوچک با حکومت به جنگ توده ای و آگاهی دادن و سازمان دادن به جنبش توده ای برای تبدیل آن به یک جنبش توده ای آگاه مسلحانه را در دستور کار قرار می دهد.
با حزب تنها و با پیشروان نباید جنگ را ادامه داد!
جنگ باید جنگ خلق باشد و بشود و نه جنگ هسته ها و گروه های مسلح آگاه انقلابی خواه کارگر و خواه تحصیل کرده. نه جنگ حزب انقلابی کمونیست به تنهایی؛ هسته ها و گروه های مسلح تنها نیروهای پیشرویی هستند که وظیفه دارند ضمن مبارزات نظامی خویش، آن را گسترش دهند و این گسترش جز از راه توده ای کردن مبارزه نمی تواند صورت گیرد. حزب باید رهبر مبارزات و جنگ توده ای باشد و نه این که بخواهد بار جنگ را به تنهایی به دوش کشد. این امر نه درست و منطبق با هدف است و نه اساسا شدنی.
اگر نتوان از همان آغاز جنگ را همچون یک جنگ توده ای آغاز کرد بهتر است تا زمانی که امکان آن فراهم نشده است، دست به آن نزد.
 لنین در این خصوص می نویسد:
«پیشاهنگ پرولتری از نظر مسلکی تسخیر شده است. این نکته ی عمده است. بدون این امر گام نخست را هم نمی توان به سوی پیروزی برداشت. ولی از اینجا تا پیروزی هنوز خیلی راه است. با پیشاهنگ تنها نمی توان پیروز شد. گسیل پیشاهنگ به نبرد قطعی، مادام که تمام طبقه و توده های وسیع خط مشی پشتیبانی مستقیم از پیشاهنگ یا لااقل خط مشی بیطرفی خیراندیشانه ای را نسبت به وی در پیش نگرفته و ناتوانی کامل خویش را در پشتیبانی از دشمن وی نشان نداده اند، نه تنها سفاهت، بلکه جنایت خواهد بود. اما برای آنکه واقعا تمام طبقه و واقعا تمام توده های وسیع زحمتکش و زیر ستم ما چنین خط مشی را در پیش گیرند ترویج و تبلیغ کافی نیست. برای این کار تجربه ی سیاسی خود این توده ها نیازست. چنین است قانون اساسی کلیه ی انقلاب های کبیر که اکنون نه تنها روسیه بلکه آلمان نیز با نیرو و برجستگی حیرت انگیزی آن را نشان داده است.»( بیماری کودکی«چپ روی» در کمونیسم، مجموعه آثار تک جلدی، ص 506، تاکید از ماست)
روشن است که آنچه لنین می گوید با توجه به مرکز ثقل بودن قیام مسلحانه ی پرولتاریا در کشور روسیه ی تزاری است. در مورد جنگ خلق این به همان شکلی در می آید که ما در بالا اشاره کردیم. جنگ باید جنگ توده ای باشد نه جنگ پیشروان.
درباره سیاست حاکم بر جنگ توده ای
آنچه در بالا گفته شد در مورد جنگ توده ای از نظر نظامی است. سیاست استراتژیک حاکم بر گردان های مسلح خلق طبعا همان سیاست حزب کمونیست است. تعیین تاکتیک سیاسی حزب بر مبنای شرایط مشخص است. در حال حاضر وظیفه ی عمده ی ما تبلیغ و ترویج راه مسلحانه ی کسب قدرت سیاسی و گرد آوری نیرو و تدارکات و سازماندهی نیروها و شناسایی مناطق برای آغاز جنگ توده ای است. روشن است که در صورت تجاوز امپریالیستی وظیفه ی عمده مبارزه با اشغال نظامی و شکست امپریالیسم است. در عین حال با توجه به اینکه در حال حاضر ما در مرحله ای به سر می بریم که امپریالیسم به کشور ما تجاوز کرده است لبه ی تیز تبلیغ و ترویج سیاسی ما علیه امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل است. اما در عین حال ما باید با حکومت ولایت فقیه بستیزیم و پیش از هر چیز در بستر همین مبارزه با امپریالیسم و نیازهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و عملی آن. نیازهای جنگ با امپریالیسم توقف اعدام ها و آزادی تمامی زندانیان سیاسی، آزادی بیان و مطبوعات و احزاب و اجتماعات و دیگر نیازهای اقتصادی و فرهنگی خلق است. بدون این ها نمی توان به گونه ای توده ای به مبارزه با امپریالیسم پرداخت. ( در این خصوص در مقالات و بیانیه های ما صحبت شده است).   

هرمزدامان
نیمه ی نخست خرداد 1405

ما این بخش را بخش پایانی این نوشته قرار دادیم. مقالات دیگر در این خصوص به طور مستقل در وبلاگ قرار خواهد گرفت 

یادداشت ها
1-   « ما با تعداد کمتر بر تعداد بیشتر پیروز می شویم- این است آنچه که ما به تمام حکمروایان چین اعلام می داریم. ولی با تعداد بیشتر بر تعداد کمتر پیروز می شویم- این است آنچه که به هر بخش از نیروهای دشمن که در عرصه نیرد با وی دست و پنجه نرم می کنیم. اعلام می داریم.»( مسائل استراتژی ... ص 366)

Sunday, May 24, 2026

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه ی دوازدهم)

     

درباره ی تفاهم نامه ی تازه میان آمریکا و حکومت اسلامی

و وضع کارگران و زحمتکشان 

پس از نزدیک به پنجاه روز آتش بس( از 19 فروردین تا سوم خرداد 1405) صحبت هایی در مورد توافق و تفاهم نامه ای بین امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی شنیده می شود. مفاد این تفاهم نامه هنوز مشخص نیست و تنها برخی خطوط کلی آن در دسترس قرار گرفته است. اما تا همین جا و بر مبنای آنچه در اختیار رسانه ها قرار گرفته است هم درون دولت ترامپ و حزب جمهوری خواه مخالفت هایی با این تفاهم نامه به وجود آمده و هم زمزمه هایی به ویژه از جانب حزب اللهی های حکومت در مخالفت با بستن هر توافقی با آمریکا به ویژه پس از کشتن رهبر و سران سپاه و اطلاعات شنیده می شود.

گفته ها حکایت از آن دارند که برخی از مفاد تفاهم نامه چنین اند:

باز کردن تنگه ی هرمز بدون گرفتن هیچ گونه عوارضی از جانب حکومت اسلامی و پایان محاصره ی دریایی ایران از سوی آمریکا؛

برقراری یک آتش بس 60 روزه؛

 توقف درگیری در تمامی جبهه ها از جمله لبنان؛

 آزاد کردن میلیارد ها دلار از دارایی های مسدود شده ایران( به گفته ی مسئولان ایران حدود 25 میلیارد دلار) و گویا قرار دادن آنها از جانب آمریکا در صندوقی برای بازسازی تاسیسات تخریب شده  و البته پس از موافقت ایران با توافق نهایی هسته ای؛

تعهد حکومت ولایت فقیه به واگذاری ذخایر اورانیوم با غنای بالای خود( گفته شده است که درباره ی چگونگی انجام این کار در دور بعدی مذاکرات که قرار است  بین 30 تا 60 باشد بر سر برنامه ی هسته ای صحبت خواهد شد).

این خطوط کلی است و همین ها نیز هم از سوی دولت اسرائیل و هم از سوی برخی باندهای سپاه که فارس نماینده شان است، پس و پیش شده و بنابراین حتی همین ها نیز قطعیت ندارند و ظاهرا تا زمانی که قراردادی امضا نشود در مورد هیچ بندی نمی توان با اطمینان سخن گفت.

با ابن حال اگر ملاک خود را تا زمانی که مفاد توافقنامه منتشر شود، آنچه گفته شده است قرار دهیم  به نظر می رسد که هر دو سوی جنگ عقب نشینی هایی از مواضع پیشین خود کرده اند و به احتمال زیاد یکی از دلایل نارضایتی در میان برخی از سران حزب جمهوری خواه که برخی از آنها توافق را « فاجعه بار» خوانده اند( ظاهرا دموکرات هایی مانند رابرت مالی و بن رودز موافق این توافقنامه هستند و آن را تایید می کنند و برعکس مخالف تداوم جنگ از سوی آمریکا هستند) و نیز باندهایی در حکومت اسلامی که برخی از نکاتی را که ترامپ به عنوان تفاهم نامه گفته است رد کرده اند، می باشد.

اما آنچه که کمتر می توان در آن تردید روا داشت این است که ترامپ و طبقه ی حاکم آمریکا به بخش عمده ی آنچه خواسته رسیده است. یعنی توانسته تغییری در حکومت اسلامی صورت دهد و باندهای «میانه رو» و «مصلحت جو» را رو بیاورد و این احتمال نیز کم نیست که یکی از این افراد مصلحت جو خود مجتبی خامنه ای باشد.

احمد بخشایش اردستانی که نماینده ی مجلس و عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس است می گوید:

«البته من احساس می‌کنم ایران و آمریکا یواش‌یواش به توافق دارند می‌رسند. مثلا صندوق مشترکی درست شود تا خسارت جنگ پرداخته شود یا مدیریت تنگۀ هرمز به چه صورت باشد. سپس یک دورۀ سی‌روزه را پشت سر می‌گذارند و بعد باید دید آن‌ها چقدر از پول‌های ما را آزاد می‌کنند. بعدش راجع به موضوع هسته‌ای و غنی‌سازی هم مذاکره می‌شود.»( یورونیوز به نقل از سایت ایران امروز- یکشنبه سوم خرداد 1405)

دلیل اساسی این عقب نشینی ها این است که تداوم جنگ برای سران هر دو حکومت بی صرفه است و وضع آنها را در داخل کشورهای خود با خطراتی مواجه می کند که تمایلی بدان ندارند.

امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل

ترامپ( و همراه اش نتانیاهو) جنگ را با امید دادن به توده های مبارز ایران آغاز کرد که به وسیله ی حکومت مرتجع در روزهای 18 و 19 دی ماه 1404 سلاخی شده و بیش از چهل هزار نفر از جوانان خود را قربانی داده بودند. ترامپ به آنها وعده داد که به یاری آنها خواهد آمد و وضع حکومت را به جایی خواهد رساند که آنان بتوانند حکومت را خود سرنگون کنند. با این حال سیر جنگ نشان داد که دولت امپریالیستی آمریکا دنبال اهداف ارتجاعی و ضد انقلابی خود است و نه تنها سرش برای توده های مردم ایران درد نمی کند بلکه خفه شدن انقلاب و از مسیر منحرف کردن آن اصلی ترین هدف اش است.

به هر رو، تا جایی که زدن سران حکومت و برخی تاسیسات نظامی در میان بود این امر که در خدمت اهداف ترامپ و نتانیاهو بود ظاهرا «کمک» به مردم ایران هم به شمار می رفت، اما از زمانی که حمله به بیمارستان و مدرسه و پل و کارخانه های فولاد و تاسیسات پتروشیمی و نفت و گاز و غیره به میان آمد برای آن بخش از توده ها که به حملات ترامپ امید بسته بودند، روشن شد که امیدشان بی دلیل بوده است و ترامپ دنبال تسلیم کردن حکومت به مقاصد خویش است و نه دنبال کمک به مردم برای سرنگونی حکومت.

 اما جنگ برای مردم از یک سو جز کشته های فراوان و خرابی های به بار آمده ای که زندگی آنها را بدتر از آنچه هست کرده است و نیز بستن اینترنت( و طبقاتی کردن آن)، گرانی دلار و کمیابی و گرانی کالاها (به ویژه داروها) و بیکاری چندین ملیون از کارگران که یا به دلیل تخریب کارخانه و کارگاه شغل خود را از دست دادند و یا به دلایلی همچون نبود مواد اولیه برای تولید( در نتیجه ی بمباران کارخانه های فولاد و پتروشیمی و ...) و یا بستن اینترنت بیکار شدند و بنابراین به سختی افتادن بسیاری از خانوارهای کارگری و دیگر شاغلین، نتیجه ی دیگری نداشته است؛

 و از سوی دیگر وضع جنگی به حکومت بهانه داده که برای سرکوب توده ها و خفه کردن انقلاب دست به بازداشت ها و زندان کردن ها و اعدام های روزانه و هفتگی و نیز قرق کردن خیابان ها از سوی هوچی های حزب اللهی و نیروهای محور مقاومتی بزند و زندگی را بر مردم بسیار تنگ تر از آنچه بود بکند.

ترامپ قرار بود که به توده هایی که به آنها وعده ی کمک داده بود، یاری کند حکومت ولایت فقیه را براندازند، اما برعکس به حکومت ولایت فقیه یاری کرد که انقلاب توده ها را بیشتر زیر تیغ خویش گیرد و خود را قدر قدرتی بیش از آنچه که واقعا هست نشان دهد. به واقع ترامپ بهترین خدمت را به حکومت کرد. بخشی از سران آن را کشت اما به بقیه امکان سرکوب شدیدتر توده ها و بقای بیشتری داد.

همان اردستانی چنین می گوید:

«... وقایع ۱۸ و ۱۹ دی خیلی روی مردم تاثیر گذاشته بود ولی با حملۀ آمریکا و اسرائیل به ایران و حرف‌های آمریکایی‌ها که گفتند ما کردها را مسلح کردیم و اعضای موساد در اعتراضات دی‌ماه در کنار معترضین بودند، فضا عوض شد. حالا باید به آینده نگاه کرد که رهبر جدید ایران چه مواضعی را در قبال جامعه اتخاذ می‌کند. مثلا الان در تایید صلاحیت نامزدهای شوراهای شهر و روستا، آسان گرفته‌اند و این رویکرد مثبتی است.»( همان جا)

هزینه ی جنگ های امپریالیستی را باید کارگران و زحمتکشان کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه بپردازند!

از سوی دیگر ترامپ برای کارگران و زحمتکشان آمریکا و نه تنها آمریکا بلکه اروپا و بیش از اینها کارگران و زحمتکشان کشورهای زیرسلطه و فقیر جز گرانی نفت و گاز و سوخت و کالاهای مصرفی هر روزه و طبعا افزایش مالیات ها چیز دیگری به بار نیاورده است. هزینه ی جنگ های امپریالیستی را باید کارگران و زحمتکشان و حقوق بگیران بپردازند و در این تردیدی نیست. از این رو ترامپ در داخل کشور با مخالفت های فراوان از جانب مخالفین و رقبای خود در حزب جمهوریخواه و همچنین حزب رقیب دموکرات روبرو شد و نیز پایگاه خود را در میان کارگران و زحمتکشانی که به او امید بسته بودند که شرایط بهتری برای زیست آنها آماده کند تا حدودی از دست داد.

جز این ها می دانیم که بازی های جام جهانی فوتبال در پیش است و نیز انتخابات میاندوره ای در ماه نوامبر و این همه به ترامپ و دولت وی فشار وارد کرده و می کنند که جنگ را به شکلی به پایان رسانند.    

 فاشیست ها و ساواکی های سلطنت طلب و پادشاهی خواه

حال که صحبت بر سر امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل است بد نیست به وضع مزدوران شان یعنی پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان توجه کنیم که امیدشان از ترامپ بریده شد زمانی که دیدند برنامه ی ترامپ سرنگونی حکومت و جایگزین کردن آنها نیست و یا حداقل در مرحله ی کنونی نیست. ایرادات اخیر آنها را در بلندگوهایشان به ترامپ و برجسته کردن نظرات مخالفین توافق در هیئت حاکمه آمریکا( مانند نظر سناتورجمهوری‌خواه راجر ویکر که گفته است «این تفاهم فاجعه است») باید در این سمت و سو تفسیر کرد.

 نقش این دارودسته در شرایط کنونی دارای دو وجه اساسی است:

 یکی این که این ها عامل فشار به حکومت اسلامی هستند؛ حکومت ولایت فقیه می بیند که یک جایگزین برایش علم کرده اند و در صورت پافشاری به روی جاه طلبی ها و ماجراجویی های خود و اصرار به ادامه ی جنگ ممکن است اهداف امپریالیسم آمریکا تغییر کند و برنامه ی سرنگونی و جانشین کردن سلطنت طلبان را در دستور کار خود قرار دهد.

و دیگر، پاک کردن صحنه ی مبارزه از نیروهای انقلابی و مترقی و ملی خواه در خارج و خواه در داخل است.

پوشیدن لباس های مشکی به سبک فاشیست های ایتالیایی و یا با لباس سفید منقش به آرم ساواک، رژه رفتن در خیابان ها و هول و هراس ایجاد کردن، جز اینها اهداف دیگری را دنبال نمی کند. ضمن این که این مرتجعین باید خود را نظم و سازمان بیشتری دهند، عده ی بیشتری را جذب سازمان های خود در خارج و احتمالا داخل کنند و از یک سو توجه سران دولت های امپریالیستی آمریکا و اروپا به خود را همچون جایگزینی مناسب برای حکومت کنونی حفظ کنند و از سوی دیگر در صورت بروز جنبش ها و خیزش ها در ایران و تغییر نقشه های امپریالیستی سازماندهی و آماده گی لازم را داشته باشند.

هسته سخت قدرت و حکومت ولایت فقیه

حکومت اسلامی و به ویژه هسته ی سخت قدرت پس از ضربات کوبنده ای که در جنگ چهل روزه دریافت کرد و ولی فقیه و بسیاری از سران مهم و کلیدی خود را کشته شده دید آن شاکله و شیرازه ی به نسبت پایدار خود را که توانسته بود طی چند دهه ی اخیر حفظ کند از دست داد. این که این ها تلاش می کنند خود را به سامان و قوی و مستحکم و متحد نشان دهند ظاهر قضیه است و این ها آنی نیستند که پیش از این بودند. بستن تنگه ی هرمز و شلیک به پایگاه های آمریکا درکشورهای عربی منطقه و نیز تاسیسات این کشورها هر چند خساراتی وارد می کند اما نمی تواند جنگ را آنچنان که مد نظر آنان است یعنی با حفظ آنچه که تا کنون در پی آن بوده و یا داشته اند به پایان برساند.  

ببینیم عضو کمسیون امنیت ملی مجلس چه می گوید!

« هر دوره‌ای، سیاست‌های خاص خودش را می‌طلبد. شرایط ایجاب می‌کند که رهبر جدید، میانه‌روانه عمل کند و تا حدی سیاست درهای باز را در پیش بگیرد. البته باید جنگ تمام شود؛ چون الان در شرایط جنگی، ایشان نظراتی دارد. مثلا می‌گوید راجع به بحث هسته‌ای مذاکره‌ای نکنیم چونکه ما با هزینه‌هایی که در این دو جنگ متحمل شدیم، فاکتور بحث هسته‌ای را پرداختیم. یعنی قبل از جنگ به ترامپ می‌گفتیم ما حاضریم این امتیازات را به تو بدهیم ولی او جنگ را انتخاب کرد. بنابراین، الان امتیاز دادن به ترامپ معنا ندارد.»

البته ممکن است که اردستانی صحبت هایی کند که برای رد گم کردن و به اشتباه انداختن حریف باشد(حکومت اسلامی از این گونه بازی ها فراوان داشته است و جای هیچ گونه اعتمادی به آن نیست) اما در حال حاضر به نظر می رسد که سخنان وی بیشتر با روندهای جاری تطبیق کند تا این که مخالف آنها باشد. حتی اگر ما در نظر بگیریم که باندهای روسی و چینی در حکومت مخالف با هر گونه تفاهم با آمریکا باشند اما کشته هایی از سران پاسدار و اطلاعاتی که روی دست حکومت مانده است، شدت خرابی های به بار آمده که بار سنگینی بر اقتصاد هم اکنون ویران می اندازد و وضع جنبش توده ها، می تواند آنها را به عقب براند و همان به اصطلاح« میانه رو»را بیشتر رو بیاورد. جنگ و دعواهای بین باندهای سپاه که درون اش از هر دسته ای از دسته های قالیباف و وحیدی و ذوالقدر و جعفری و جلیلی و احمدی نژاد و اصلاح طلب حکومتی و غیره وجود دارند در تمامی طول جنگ و به ویژه پس از جنگ نخست و جنگ دوم و نیز دوره ی آتش بس کنونی وجود داشته است و با بحرانی شدن اوضاع شدت گرفته است. در همین دوره ی اخیر دیده شد که دعواهای میان بخش هایی از باند قالیباف با باند جلیلی شدیدتر از پیش گشته و بیش از پیش رو آمد. دعواهایی که بخش هایی از دیگر باندهای سپاه و خبرگزاری های تسنیم و فارس را نیز به معرکه کشاند و وادار به موضع گیری کرد. تاریخ جناح ها و باندهای حکومت تاریخ توطئه ها و درگیری ها و حذف ها است و این کماکان ادامه خواهد داشت.   

توده های مردم زیر فشار اقتصادی و سیاسی شدیدتر از هر زمان دیگر- دانش آموزان شهر کرد و بیرجند و اعتراض علیه حضوری بودن امتحانات

بارسنگین این جنگ همچون تمامی جنگ ها به دوش توده های کارگر و کشاورز و زحمتکش است. این کارگران و شاغلین زحمتکش هستند که بیکار می شوند. کمبود کالاها و گرانی هولناک آنها پیش از هر طبقه و گروه دیگری روی سر کارگران و زحمتکشان آوار می شود. و در صورت اعتراض به وضع موجود این آنها هستند که باید بهایی سنگین بپردازند و شاهد بازداشت و شکنجه و زندانی شدن و اعدام فرزندان خود باشند.

 این همه در شرایطی است که کشور آنها مورد تجاوز قرار گرفته و آنها به دلیل استبداد موجود و عدم امکان آزادی بیان و مطبوعات و احزاب، نمی توانند مستقلانه وارد سیاست شده و سهمی در دفاع از کشور خویش داشته باشند و از نتایج این دفاع برخوردار گردند.

کشور به دست مشتی اراذل و اوباش دزد و فاسد و جانی اداره می شود که جز به امیال جاه طلبانه و بقای حکومت کثیف و متعفن شان به چیز دیگری نمی اندیشند و جنگ را نیز بهانه ای برای سرکوب توده ها و مبارزات شان و اعدام های متوالی کرده اند.

 به این ترتیب وضع به گونه ای است که توده های کارگر و کشاورز و زحمتکش هم با امپریالیسم آمریکا و دولت ارتجاعی اسرائیل همچون دشمن عمده ی کنونی شان روبرویند که به کشورشان تجاوز کرده و خانه و کاشانه و کارخانه و موسسات شان را ویران کرده اند و خواهان آن هستند که کشور را و منابع آن را تصرف کنند، و از سوی دیگر با حکومتی که نه تنها توان گردآوردن توده ها را برای جنگ ندارد بلکه برعکس از جنگ بیشترین استفاده را برای سرکوب آنها می کند.

 مبارزات ادامه دارد

با این همه، توده ها به مبارزات شان ادامه داده و خواهند داد. در همین دوران و با وجود حکومت نظامی و عربده کشی های شبانه حزب اللهی ها در خیابان ها، توده های کارگر و زحمتکش و بازنشسته به مرور و دوباره اعتراض های خود را از سر می گیرند و به خیابان ها باز می گردند. اکنون چند روز است که از اعتراضات دانش آموزان شهرکرد و بیرجند نسبت به حضوری بودن امتحانات خود می گذرد. اعتراضاتی که با سرکوب وحشیانه ی حکومت مواجه شد.

 و حال که هنوز آتش بس دائمی برقرار نشده و جنگ به پایان نرسیده چنین است بی تردید در صورتی که جنگ به پایان رسد اعتراض ها و مبارزات کارگران و کشاورزان و زحمتکشان و دانشجویان و زنان و خلق های ستمدیده و سرکوب شده دوباره و به احتمال شدیدتر از پیش از سر گرفته خواهد شد. کشتار هولناک 18 و 19 دی و کشتارهای پیشین هرگز فراموش نخواهد شد.

واقعیت این است که این حکومت نه میل و خواست و نه توان رسیده گی به وضع توده ها را دارد و نه خواهد داشت و به آنچه تا کنون انجام داده است ادامه خواهد داد. حتی اگر در نتیجه ی توافق با آمریکا میلیاردها دلار دارایی های مسدود شده به ایران برگردد بسیار مشکل است که حکومت کنونی برای تغییر وضع زندگی توده ها از آن استفاده کند. حتی اگر سیاست های حکومت تغییر کند و جهت «میانه روی» برگزیند بازهم به دلیل وجود جناح ها و باندهای فاسد و متعفن، این حکومت توان جمع کردن خود و ایجاد ثباتی موقتی در وضع معیشت و زندگی توده ها و نیز وضع سیاسی و فرهنگی را نخواهد داشت و همان حکومت استبداد دینی باقی خواهد ماند. همان دلایلی که جنبش ها و خیزش ها و شورش های پیشین را موجب شدند تداوم خواهند یافت و به جنبش ها و خیزش ها و شورش های تازه پا خواهند داد.

خلق گاه ضربه می خورد وعقب می نشیند اما چنانچه شرایطی که موجب خیزش وی شده بود تداوم یابد دوباره بر خواهد خاست و دوباره برای گرفتن حق خود یورش خواهد برد. ما گمان می کنیم که شکل یورش های آینده مانند گذشته نخواهد بود و درشکل های تازه ای و به ویژه به شکل مسلحانه بروز خواهد کرد. مبارزین انقلابی کمونیست باید خود آماده شوند و نیز برای چنین روزهایی خود را آماده کنند.    

گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
چهارم خرداد 1405     


جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه ی سیزدهم)

درگیری سه روزه و اهداف امپریالیسم آمریکا   دور تازه ی درگیری ها در پی سقوط یا سرنگونی یک بالگرد آمریکایی با نام آپاچی حملات تازه ای ...