«هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه
تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده.»
اگر این تغییر مثبت بوده باشد در این صورت نشانگر ترازبندی
درست تجارب، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده است.
اگر این تغییر منفی باشد نتیجه ی تراز بندی نادرست و منفی از
آنها بوده است. ترازبندی های درست و نادرست در تحلیل نهایی با جایگاه اجتماعی -
طبقاتی فرد و چگونگی تاثیر این فرایندها بر وی و نیز کنش وی و نقشاش در آنها
توضیح داده می شوند. در اینجا نمی توان صرفا از بیرون فرد صحبت کرد بلکه باید از
درون وی و نوع تاثیر گیری او از رویدادها هم صحبت کرد.
فردی چپ( یا کمونیست) که از مطالعه و تجارب اش ترازبندی ای
ارانه داد که در جهت تکامل خود وی و طبقه ی کارگر و جامعه باشد در این صورت در
رسیدن به جهان بینی انقلابی – پرولتری و یا غنی بخشیدن به آن گامی به پیش برداشته
است و خود را تکامل یافته تر کرده است. اما فردی چپ که از مطالعه و تجارب اش ترازبندی
ای ارائه داد که نه در جهت تکامل وی و طبقه اش بلکه برعکس در جهت بازگشت وی به
طبقه ی خرده بورژوازی یا بورژوازی و یا ارتجاع باشد در آن صورت وی گامی به پس
برداشته و خود را به عقب رانده است.
نفس مطالعه و تجربه و زندان رفتن و شکست و پیروزی و دوستی و
طرد شدن و خلاصه زندگی درون سیاست، به وسیله ی خود، مشخص کننده ی ارزش ها و نقش
شان نیستند. برای نمونه ممکن است یک بورژوا یا مرتجع باسواد و با تجربه بهتر از یک
بورژوا یا مرتجع بی سواد و کم تجربه باشند اما این تغییری در ماهیت این افراد که
بورژوا و مرتجع هستند نمی دهد. تازه این جا هم ممکن است که برخی از بورژواها و
مرتجعین باسواد خونریزتر از نوع بی سواد آن باشند.
آنچه مهم است نخست این است که چنین مطالعه ای به چه دلیل صورت گرفته است و یا فرد با چه اهدافی خودش را درگیر این تجارب کرده و یا خود را در دل سیاست انداخته است؟ با دلیل و اهداف انقلابی - پرولتری و نزدیک شدن به آنها و در راه شان مبارزه کردن یا با دلیل و اهداف خرده بورژوایی و بورژوایی و ارتجاعی؛ و دوم اینکه این روندها و تجارب و این «زندگی در دل سیاست» چه تاثیری روی فرد گذاشته است؟ آیا وی را مصمم به راه اش کرده است و یا اینکه برعکس مثلا با دیدن برخی ناملایمات و اشکالات وی راه بازگشت به طبقات غیرپرولتری را در پیش گرفته است. فردی در ناملایمات و سختی ها آبدیده می شود و فردی در آنها شکسته می شود. کمبودها و اشتباهات و یا هیچ تصمیم نادرستی را نمی توان به صرف این که فردی که چنین تصمیمی را گرفته «مطالعه» کرده و «تجربه» داشته و «زندان» رفته و ... خلاصه «تو دل سیاست» بوده است درست دانست و تایید کرد.
جهان بینی کمونیستی( اصل چپ باوری) باوری نیست که فردی که
واقعا به آن دست یافته اگر چند کمونیست و یا یک حزب کمونیست و یا دولتی کمونیستی
را دید که ایراد دارند و راه اشتباهی را می روند از جهان بینی اش روی برگرداند و
به جبهه ی مقابل( در اینجا لیبرالیسم) بگرود و سپس بگوید این ها نتیجه ی «مطالعه»
و «تجربه» و غیره است.
انحرافات یک حزب طبعا در دور کردن صادق ترین و فداکارترین
عناصر نقش دارد اما اینکه این عناصر چه واکنشی به آنها نشان می دهند و به چه می
گروند تنها ربط به آن اشتباهات و انحرافات ندارد.
«سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم
و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست.
فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی میکنیم
و بیعدالتی فقط تو خونه ما نیست، همهجا هست.
از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد
مهمترین دغدغهم.
طبیعی بود که برم سمت چپ.
اون ادبیات عدالتخواهی، دفاع از ضعیفا، نقد
نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود،
خیلی جذاب و پرامید بود. سالها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم
و زندان رفتم.
ولی حتی تو همون سالها هم هیچوقت خودمو فقط «فعال
کارگری» نمیدیدم.
ارتباطم با هفتتپه واقعی و عمیق بود،
چون معیشت کل خانوادهم به اون گره خورده بود.
اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛
مسئله آزادی بود.
فکر میکردم فعالیت کارگری یکی از راههای رهایی
از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو.»
در این بخش دو مفهوم «عدالت» و «آزادی» طرح می شود. سپیده می
گوید که خواست عدالت موجب کشش وی به سوی چپ شد، سپس می گوید مساله ی «آزادی» هم
برای او مطرح بود.
ظاهرا این یکی از کلیدی ترین دلایل سپیده قلیان است: «آزادی».
او می خواهد بگوید برای کمونیست ها و کمونیسم «عدالت اجتماعی» مهم است اما آزادی
مهم نیست.
سپیده سپس انتظارات اش از آزادی را بازگو می کند:
«من یه زن جوون بودم که میخواست آزاد زندگی
کنه.
موهامو رنگاورنگ میکردم، از حجاب اجباری متنفر
بودم و برای سادهترین آزادیهای شخصی میجنگیدم.
این تصویر نه برای خانواده سنتیم قابل قبول بود،
نه برای بخش بزرگی از چپها که خودشون از آزادی حرف میزدن.
بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه
انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.
خیلی از فشارهایی که تو اون سالها کشیدم، نه از
طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم.»
ما نمی دانیم که آن جریان که سپیده جزوش بوده است و تا حدودی
نقش در دلزدگی وی داشته کدام بوده است؛
«البته آدمهای درست و بزرگی هم اونجا بودن
که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم.
مشکلم هیچوقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ
سیاسیای بود که هر روز بیشتر حس میکردم باهاش فاصله دارم.
در این بخش از یادداشت، توجه سپیده قلیان به «آزادی»( آزادی
سیاسی، آزاد زندگی کردن، آزادی های شخصی، «انسان» در مقابل «فعال سیاسی خوب»،
فرهنگ سیاسی) است. او از آزادی شخصی مانند لباس و همچنین آزادی «انسان» بودن صحبت
می کند و می گوید آن جریانی که وی در آن بود از وی انتظار داشت که در قالب« فعال
سیاسی خوب» جای بگیرد و این «آزادی» او، «آزادی شخصی» وی و «آزادی انسان بودن»اش
را از وی می گرفت. و همین ها موجب شد که احساس کند بین آنچه وی می خواهد و جریانی
که از آن صحبت می کند فاصله هست. او می گوید چپ ها از آزادی دم می زدند اما چندان
به آن پایبند نبودند.
با این حال در این بخش تمرکز بیشتر بر «آزادی های شخصی» است.
در مورد مساله ی پوشش ما همیشه فکر می کردیم که لباس هایی که سپیده می پوشد و یا
رنگ هایی که برای موهایش انتخاب می کند بیشتر از آنکه امری شخصی باشد امری سیاسی
است و در مخالفت با تعیین نوع پوشش از سوی حکومت استبدادی است.
«تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمیشناسی،
با رفتارشون میشناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمیشه انسانها رو فقط
با ایدئولوژی قضاوت کرد .
با زندانیهای مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی
از پیشفرضهایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی میریزه.»
در این جا یکی از نتیجه گیری های نادرست سپیده قلیان وجود
دارد. اگر فرض را بر آن قرار دهیم که همه ی آنچه سپیده می گوید درست باشد باز هم
یک زندانی و یا چند زندانی متعلق به یک تشکیلات نماینده ی کاملی برای آن تشکیلات و
یا آن جهانبینی و آرمان نیستند و کافی برای این نیستند که گفته شود:«چون این چند
زندانی مثلا رفتاری انقلابی و یا مناسب نداشتند پس کل تشکیلات و سپس جهان بینی و
آرمان انقلابی کمونیسم هم ماهیتا ایراد دارد».(مساله ی سپیده قلیان نه نفی یک
تشکیلات خاص بلکه نفی آرمان انقلابی کمونیسم است)
طبیعی است که یک تشکیلات در رهبران و کادرها و اعضایش تبلور
می یابد و بنابراین یک فرد تبلوری خاص از یک تشکیلات عام، و یک تشکیلات انقلابی(
به شرط این که واقعا انقلابی باشد) جلوه ای از یک جهان بینی و آرمان انقلابی است،
اما این تشکیلات و یا این چند فرد به
تنهایی نمی توانند نماینده ی کل یک جهان بینی و یا یک تشکیلات باشند و تنها به طور
بخشی و جزیی و خاص تبلور آن آرمان و تشکیلات می باشند. اگر این گونه تشکل ها زیاد
باشند و نیز در تاریخ شان همواره دارای چنین ایراداتی بوده باشند، آنگاه می توان
حکمی عمومی تر داد و گفت این جهان بینی و یا تشکیلات اشکال دارد که گروه هایی که
به آن باور دارند و یا اعضایشان این گونه اند و یا در مورد این یا آن مساله پایشان
می لنگد. در هر صورت تجربه ی فردی سپیده برای استنناج کلی وی کفایت ندارد.
در تاریخ 150 ساله ی کمونیسم احزاب و سازمان بسیاری وجود
داشتند که می گفتند کمونیست هستند اما کمونیست نبودند. همین گونه بسیاری از احزاب
و سازمان های انقلابی کمونیستی وجود داشتند که اشتباهات و ایرادات و اشکالات زیادی
داشتند اما با این همه به مبارزه ی انقلابی خود ادامه می دادند . کمونیست های
بسیاری با وجود این که ایرادات را می دیدند اما از مبارزه در جهت اهداف انقلابی
شان دست بر نمی داشتند و در عین حال با مبارزه ی درونی تلاش برای بهتر کردن حزب و
تشکیلات می کردند. آن احزاب انقلابی کمونیستی که قدرت سیاسی را به دست آوردند نه
بری از اشتباه بودند و نه بری از انحراف و تنها به یاری مبارزه ی با آن اشتباهات و
انحرافات توانا به کسب قدرت سیاسی شدند. افرادی که به بهانه ی ایرادات و یا
اشتباهات یک حزب یا تشکیلات انقلابی کمونیست از آن و از جهان بینی و آرمان
کمونیستی می گسستند چنانکه گفتیم نتوانستند جهان بینی و آرمان بهتری بیاورند.
آنها یا به جهان بینی های خرده بورژوایی رو آوردند و یا به حبهه ی ارتجاع
وامپریالیسم پیوستند.
گذشته از این ها، به صرف اینکه یک نفر بگوید من
به ایدئولوژی طبقه ی کارگر باور دارم او را درعمل وفادار به این دیدگاه نمی کند.
پذیرش دیدگاه و جهان بینی طبقه ی کارگر تنها گام نخست در تحول یک فرد باورمند به
دیدگاه های دیگر به دیدگاه تازه است.
از سوی دیگر بین جهان بینی فرد و اعمال او ممکن است تضاد وجود
داشته باشد. یعنی دیدگاه های وی پیشرفته تر از اعمال وی باشد. این تا آنجا که این
اعمال بیانگر دیدگاه های واقعی وی نباشد یعنی وی به داشتن آن دیدگاه تظاهر نکند
بلکه واقعا به آن ایمان داشته باشد تنها نشانگر این است که فرد باید بیشتر روی
خودش کار کند و تضادهای میان وجود و شعور را از میان بردارد و به یک وحدت میان
اندیشه و عمل اش برسد.
و بالاخره جهان بینی و ایدئولوژی طبقه ی کارگر جهان بینی انقلابی
کمونیستی کمال مطلق نیست بلکه باید بر مبنای پراتیک مبارزه طبقاتی در هر کشور مشخص
و در حالی که بنیان و اصول خود را حفظ می کند آنها را به کمالی تازه رساند و به
روز شود.
شرح سپیده ی قلیان از تجارب خود با پادشاهیخواهان(
سلطنت طلبان)
«برای همین شاید برا بعضیها عجیب
باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطهم با زندانیهای
پادشاهیخواه نزدیکتر بود.
نه اینکه یهو عقیدهم عوض شده باشه، نه.
بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و
تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری میکردم.»
این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار
اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.
همه این تجربهها، به علاوه مطالعه و سالها
فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم.
فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمیکنم. »
سپیده بالاتر گفته بود که مشکل اش با آدما نبود و «آدمهای
درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائل»است
و اکنون می گوید که رابطه اش نسبت به این آدم ها با زندانی های پادشاهی خواه نزدیک
تر بود!
روشن نیست که چرا سپیده قلیان به یکباره به پادشاهیخواهان
می پرد!
آیا این برای طرح یک
تضاد شدید میان چپ هایی که از آزادی حرف می زنند و پادشاهیخواهانی که مرتجع اند و
برای طرح «چرا چنین است؟» می باشد؟ آیا برای این است که چپ ها به خودشان آیند؟ و
یا برای اینکه از زندانیان پادشاهیخواهان تمجید کرده باشد و این نشانه ی تمجید از
جریان پادشاهیخواهان و سلطنت طلبان و تایید ضمنی آنها باشد؟
چنان که در بالا دیدیم سپیده از «آزادی، آزادی سیاسی، آزاد
زندگی کردن، آزادی های شخصی» و «انسان» در مقابل «فعال سیاسی خوب» و نهایتا «فرهنگ
سیاسی» صحبت می کند. و این فرهنگ سیاسی را دلیل ایجاد فاصله و جدایی قید می کند.
حال در این جا وی در نزدیک بودن رابطه اش با زندانی های پادشاهیخواه از «طرز
مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان» صحبت می کند.
اگر ملاک را آن نکات در
مورد «آزادی» در نظر گیریم آن گاه پرسش این است که آیا پادشاهیخواهان دنبال «آزادی» اند و یا خیر؟ آیا «آزادی سیاسی»
را قبول دارند و یا خیر دنبال حکومت استبدادی هستند؟ آیا اجازه می دهند که فردی
«فعال سیاسی»( نه موافق خودشان) باشد و یا خیر تمامی راه های فعالیت سیاسی مخالفین
را می بندند؟ اگر اجازه ی«آزاد زندگی کردن» از نگاه پادشاهیخواهان صرفا پذیرش
آزادی پوشش و مشروبات الکلی و کلاب رفتن و از این گونه ها نباشد و مثلا «آزادی تن
فروشی» و«تجارت سکس» و توزیع و رواج «مواد مخدر» نیز جزو آن باشد، در این صورت آیا
به واقع آنها اجازه «آزاد زندگی کردن» به مردم می دهند و یا خیر؟ آیا برای «
انسان» بودن ارزش قائل اند و یا انسان( به ویژه زنان را) را با فقر و گرسنگی و
تحقیر زیر استبداد و ستم و استثمار له می کنند؟و بالاخره «فرهنگ سیاسی»؟ آیا
پادشاهیخواهان وسلطنت طلبان کدام فرهنگ سیاسی را جز فرهنگ سیاسی«شاهی و سلطنتی» و
«حزب رستاخیزی» و «بله قربان گویی» قبول داشتند و دارند؟
صحبت بر سر چند زندانی نیست بلکه صحبت بر سر جهان بینی و مرام
یک جریان سیاسی، یک حزب سیاسی، حزب پادشاهیخواهی و سلطنت طلبی است که نوکران
امپریالیسم و صهیونیسم هستند و نقشی تبهکارانه و کثیف در تاریخ 50 سال حکومت خود و
همچنین در دوران کنونی و در قبال جنبش خلق و جنبش ژینا اجرا کرده اند.
ممکن است چند زندانی در برخورد با سپیده قلیان و یا دیگران
برای «آزادی های شخصی» احترام قائل شوند و یا در مواردی در «روابط انسانی» با
دیگران بازتر و گشاده تر برخورد کنند و... اما آیا این ها دلیلی برای نام آوردن از
آنها در مورد پذیرش«آزادی» نیست!
نام بردن از آنها در چنین متنی چه معنایی دارد؟ آیا از آنها
صحبت نمی شود که آب پاکی به روی دارودسته ی پادشاهیخواهان و سلطنت طلبان مزدور و
مرتجع پاشیده شود و ورق در مقابل چپ و دیگر نیروهای انقلابی و مترقی به نفع آنها
برگردد؟
آیا حس نزدیکی به آنها به معنای حس نزدیکی به گروه های
پادشاهیخواهان و سلطنت نیست؟
اگر نیست و سپیده قلیان واقعا نمی خواسته چنین چیزی را بگوید
و ما فرض کنیم که وی با پیش کشیدن مسائلی مانند«طرز مواجهه با زندگی، تو روابط
انسانی و تجربه مشترک زندان» خواسته خط و مرز معینی بین دلایل این «احساس نزدیکی»
به چند زندانی پادشاهیخواه و ایدئولوژی و دیدگاه سیاسی جریان سیاسی آنها بکشد،
چرا این را بسط بیشتری نمی دهد و مرزها را به گونه ای روشن ترسیم نمی کند و این
چند فرد پادشاهیخواه و نوع برخوردشان را از دارودسته ی پادشاهیخواهان و نوع
فعالیت سیاسی آنها جدا نمی کند؟
«امروز بیشتر از قبل به آزادیهای فردی، تکثر،
حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.»
این
ظاهرا از کلیدهای مهم این گسست است و دو بخش دارد یکی این که نقدی از کمونیسم است
و دیگری تایید لیبرالیسم( جهان بینی بورژوازی) و با توجه به تایید شیوه ی برخورد
چند زندانی پادشاهیخواه می تواند تایید ضمنی پادشاهیخواهی
نیز به شمار آید. در زیر به صورتی کوتاه و در حد حوصله ی این مقاله به این
باورهای سپیده قلیان می پردازیم.
آزادی فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت
حکومت و حق انتخاب آدم ها.
اینها همه تابع منافع طبقات حاکم است.
آزادی فردی
همه ی طبقات از «آزادی» حرف می زنند. اما آزادی از آزادی شخصی
گرفته - اگر در رابطه با مسائل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی باشد - تا آزادی های
سیاسی، طبقاتی است.
در آمریکا این «آزادی فردی» است که فرد یا خانواده ای اسلحه
داشته باشد. اما معنی ضمنی آن این است که جامعه و زندگی فرد ایمن و آزاد نیست و
دزدی و خصومت شخصی و بیمار روانی و غیره وجود دارد. در جامعه ای که هیچ کدام از
این ها وجود نداشته باشد چنین آزادی شخصی ای بی معناست.
در بسیاری از کشورهای سرمایه داری زن آزادی فردی و شخصی دارد
که تن فروشی کند و این به این معناست که زن آزادی فردی واقعی ندارد. در جامعه ی
کمونیستی هیچ زنی نیاز به خود فروشی ندارد.
همچنین در این گونه کشور بسیاری از دستورها در مورد مراقبت از
خود( مالی، جانی و غیره ) در مورد این است که تهاجمی به شما صورت نگیرد. و این به
این معناست که در چنین جامعه ای اساسا جایی برای اعتماد به دیگری وجود ندارد. فرد
تنها می تواند به خویش اعتماد کندو تنها تلاش کند گلیم خود را از آب بیرون کشد.«آزادی
فردی» در جوامع سرمایه داری و در لیبرالیسم، بورژوایی و مسخ شده است.
در این کشورها آنچه «آزادی فردی»خوانده می شود بیشتر از طریق
بخش فرهنگی حکومت( فضای مجازی، مطبوعات، رادیو و تلویزیون، سینما و تاتر و موسیقی
و دیگر هنرها، مذهب و ورزش و غیره) به افراد حقنه و یا جهت داده می شود( برای
نمونه به «مُد» بنگریم). بسیاری از آن چه که فرد فکر می کند آزادانه و به میل شخص
خود دنبال می کند در واقع محتوایی است که محصول یک نظام فرهنگی- سیاسی- اقتصادی
است و در خدمت اسارت فرد است و در کل به منافع این نظام طبقاتی خدمت می کند.
برای نمونه ممکن است برخی زنان در یک چارچوب شخصی از فلان
لباس خوش شان بیاید اما در مورد بسیاری از زنان این فرهنگ بورژوایی حاکم بر جامعه
است که انگیزه و علت و محتوای این «خوش آمدن» را تعیین می کند.
و یا فرد دوست دارد ساعات فراغت خود را به سینما و تاتر برود،
موسیقی گوش دهد و کتاب بخواند. در مورد تمام این ها به طورعمده این نظام حاکم است
که محتوا را تعیین می کند و به علائق فرد جهت می دهد.
آزادی فردی در کمونیسم به کمال خود می رسد. محتوی و مضمون و
همچنین حدود آن با سرمایه داری تفاوت کیفی دارد.
تکثر
در حال حاضر در دنیا «تکثر» به این معنا که هر کس هر چه دل اش
می خواهد بگوید و یا انجام دهد وجود ندارد. «تکثر» از دیدگاه حکومت طبقاتی، هرگز
مطلق نیست و نسبی است. هیچ حکومتی مخالف خود را اگر قصد اخلال در نظم جاری و یا
تغییر و سرنگونی حکومت را داشته باشد آزاد نمی گذارد. این کار را یا مستقیما انجام
می دهد و یا غیرمستقیم از طریق ده ها و صدها سازمان و گروه های غیر حکومتی که
ساخته و پرورده است. در معنای «تکثر» در حکومت های پیشرفته ی غربی نه نژادها
آزادند نه قوم ها و نه مهاجران و نه طبقات و نه زنان و نه جوانان و نه اندیشه ها و
احزابی که مخالف سرمایه داری و خواهان سرنگونی حکومت طبقات سرمایه دار و نابودی
سرمایه داری هستند. سرمایه داری همه گرایش های مهم و اساسی را بر طبق منافع طبقه ی
سرمایه دار شکل می دهد و از تمامی گرایش های ضد خود تا آنجا که بتواند جلوگیری می
کند.
حقوق برابر
«حقوق برابر» خواه نا خواه در برابر قانون می توان طرح شود و
نه حقوق برابر به طور مجرد. قانون هم در ماهیت امر طبقاتی است و بسته به طبقه ای
دارد که قدرت سیاسی را در دست گرفته است. در قانون سوسیالیستی یک استثمارگر نمی
تواند «حقوق برابر» با یک استثمار شده داشته باشد. در جامعه ای که قرار است در آن
عدالت یا برابری اجتماعی( به مفهوم سوسیالیستی و نه کمونیستی این مفهوم) باشد
چگونه می توان حقوق برابر مورد نظر سپیده قلیان را رعایت کرد و در عین حال مانع
شکل گیری و بازگشت استثمار شد؟ این پرسش کلیدی در تحول جامعه ی سوسیالیستی به
جامعه ی کمونیستی است. در کمونیسم «حقوق برابر»به معنای اقتصادی آن وجود ندارد.
کسی که وضع جسمی بهتری دارد و بیشتر کار می کند برداشت بیشتری از درآمد جامعه(
البته به گفته ی مارکس پس از کسر آنچه برای نیازهای عمومی لازم است)، نسبت به کسی
که وضع جسمی خیلی خوبی ندارد و بنابراین کمتر می تواند کار کند نمی کند بلکه هر دو
نسبت به نیازهاشان و در نتیجه «نابرابر» برداشت می کنند.
محدود کردن قدرت حکومت
در هیچ نظام طبقاتی
در تاریخ محدود کردن قدرت دولت(حکومت) وجود نداشته است بلکه اگر به دولت نگاه کنیم
می بینیم که دولت در سرمایه داری( خواه لیبرالی و خواه فاشیستی) به گسترده ترین
شکل خود می رسد.
کمونیست ها خواهان «محدود کردن قدرت حکومت» یا دولت در فراشد
سوسیالیستی کردن اقتصاد و سیاست و فرهنگ و رفتن به سوی کمونیسم هستند. اما این
چگونه صورت می گیرد؟ این تنها با انتقال وظایف دولت( یعنی اداره ی جامعه و نیازهای
آن و نه حکومت بر جامعه) به وظایف جامعه می تواند صورت بگیرد. هر چقدر قدرت جامعه
و توانایی برای کسب مسئولیت و انجام کارها بیشتر شود قدرت حکومت محدود می گردد.
در واقع کمونیست ها خواهان آن نیستند که تنها قدرت دولت( حکومت)
محدود گردد، بلکه خواهان آن اند که قدرت دولت برداشته شود و جامعه جای دولت را
بگیرد. این از راه همان محدود و کم کردن وظایف و نقش دولت می تواند انجام شود.
آنچه مارکس و انگلس«به خواب رفتن دولت» و یا «محو شدن دولت» می نامند.
حق انتخاب
«حق انتخاب» آدم ها
امری نسبی است و گستره و چند و چون آن: یک- بستگی به حکومت طبقه ای که حاکم است
دارد، دو- بستگی به درجه ی پیشرفت اقتصادی- سیاسی جامعه دارد و سه - بستگی به تحول
فرهنگی آدم ها دارد. حق انتخاب زمانی واقعی است که آزادی وجود داشته باشد. در
حکومت هایی که آزادی وجود ندارد آنچه که به شکل «حق انتخاب» دیده می شود در واقع
انتخاب بر مبنای ایدئولوژی و جهان بینی حاکم است.
حق انتخاب بر مبنای
اکثریت و اقلیت مانع مبارزه ی اقلیت با اکثریت نیست و اقلیت می تواند در مقابل
انتخاب اکثریت بایستد و با آن ستیز کند. این گونه نیست که اگر در نتیجه ی تبلیغات
سرسام آور امپریالیست ها و ارتجاع شاهی، توده ها حکومت سلطنتی را انتخاب کردند
کمونیست ها به آن احترام بگذارند و بگویند چون «حق انتخاب» را قبول دارندپس از
ستیز با آن و تغییردادن راه توده ها خودداری می کنند. و البته روشن است که چنین
مخالفتی را با صبر و حوصله ی زیاد و ضمن یک کار تبلیغی و ترویجی به پیش خواهند
برد. یکی از وجوه مهم نظر و عمل کمونیست ها مبارزه با همین حق انتخاب های خودبه
خودی و بورژوایی است. مبارزه ی کمونیست ها با اکونومیسم در طبقه ی کارگر و مبارزه
با جریان خود به خودی در این طبقه مبارزه با «حق انتخاب» بورژوایی و جایگزین کردن
حق انتخاب کمونیستی است. زیرا در ماهیت امر این حق انتخاب نیست که مبارزه ی توده
های کارگر را در جهت تردیونیونیسم جهت می دهد، بلکه این فرهنگ سرمایه داری و جهان
بینی بورژوایی حاکم است که به انتخاب آنها جهت می دهد و مبارزه ی آنها را در
چارچوب اکونومیسم محدود می کند.
در جامعه ی کمونیستی
حق انتخاب آدم ها کیفیتا بیشتر و تکامل یافته تر از جامعه ی سرمایه داری است، اما
در چنین جامعه ای ما با انسان های بافرهنگی روبروییم که انتخاب هاشان در هر مورد
مشخص( سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، شخصی همچون پوشاک و نوع علائق و رفتارها و
غیره) بر مبنای آزادی واقعی و گسترده و آگاهی ای بسیار در سطح بالا و روابط انسانی
بسیار پیشرفته خواهد بود . از سوی دیگر انتخاب صرفا یک سرگرمی یا دلخوشی نیست و یا
حد سرگرمی و دلخوشی بودن آن حد اصلی آن نیست بلکه فرعی آن است.
«اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرالتر
از قبله.»
آنچه سپیده می گوید به این معناست که سپیده پیش از این نگاه
اش لیبرال بوده امروز لیبرال تر شده است. با توجه به آنچه سپیده پیش از این نوشته
است، به نظر استفاده از «لیبرال» در این جا همان خواست آزادی های مورد بحث و نیز
شیوه های برخورد به افراد گوناگون و انتخاب های شخصی شان و یا وابستگی های سیاسی
شان باشد تا گرایش به یک حزب لیبرالی.
با این حال لیبرال تر شدن نگاه را اگر با گسست از چپ همراه
کنیم نشانگر ایدئولوژی و جهان بینی کنونی سپیده قلیان است: لیبرالیسم.
یک چپ نمی تواند نگاه لیبرالی داشته باشد. زیرا لیبرال( اگر
در مورد آن دست به سفسطه نزنیم) نگاه طبقه ی بورژوازی و در دوران اخیر بخشی از
طبقه ی بورژوازی خواه در کشورهای امپریالیستی و خواه در کشورهای زیرسلطه است.
در ماهیت امر سپیده خود را دیگر در سنت چپ تعریف نمی کند اما
در سنت بورژوازی( یا خرده بورژوازی) تعریف می کند. این امر ظاهرا با آن تعریف از
پادشاهیخواهان جور در نمی آید و یا اینکه اگر بخواهیم آن را جور کنیم به این معنا
خواهد بود که سپیده قلیان از دیدگاه لیبرال ها، به پادشاهیخواهان نگاه می کند.
در این صورت وی بهتر می بود که تمامی وجوه برخورد جریان
لیبرال ایرانی را به سلطنت طلبان و تضادهای آنها را نیز بیان می کرد( می توانست در
حالی که در مورد تضادهایش با چپ ها توضیح می دهد در مورد تضادهایش با پادشاهیخواهان
نیز توضیح دهد). اما وی چنین نمی کند. نه تضادهایش را با پادشاهیخواهان توضیح می
دهد و نه حتی تضادش با دیدگاه لیبرال سیاسی یعنی بورژوازی ملی لیبرال ایران.
به جای یک جهان بینی تام و تمام به جای «سنت چپ»، صرفا به این
که نگاه اش «لیبرالی تر» شده است اشاره می کند.
«این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت
سیاسی نیست؛ حاصل سالها زندگیه.
همونطور که روزی با صداقت خودمو چپ میدونستم،
امروز هم با صداقت میگم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.
ممکنه خیلیها با این مسیر موافق نباشن.
حقشونه.
ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت
و قابل پیشبینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم.»
این که قرار نیست سپیده یک تصویر ثابت و قابل پیش بینی از
خودش در ذهن همگان داشته باشد به این معناست که وی باید نوآور باشد و نه کهنه آور.
اما نه طرح مباحث سپیده در مورد «آزادی» نو است و نه گرایش اش به لیبرالیسم.
لیبرالیسم چیز نویی نیست و باور آوردن به آن به معنای نوآوری نیست.
منظور از «تصویر ثابت و قابل پیش بینی» اگر آن را در وجهی
منفی( یا نفی کننده ی گرایش های موجود یا آنچه موجود است) ارزیابی کنیم یعنی خلاف
جریان آب حرکت کردن. و این تمامی وجوه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی و غیره را
در بر می گیرد.
در عین حال تصویر ثابت و قابل پیش بینی همیشه منفی نیست بلکه
می تواند مثبت باشد. اگر یک کمونیست( و یا یک زندانی انقلابی) که همواره مقابل
ارتجاع محکم ایستاده باشد و توده ها از وی تصویر ثابت و قابل پیش بینی« همچون کوه
ستبر و استوار» را ساخته باشند و آنگاه کمونیست و یا این زندانی بخواهد این تصویر
ثابت و قابل پیش بینی را از بین ببرد و خود را متغیر و غیرقابل پیش بینی سازد و پس
دیگر در مقابل ارتجاع نایستد و تسلیم شود، آن تصویر را به یک تصویر منفی از خودش
در ذهن توده ها تغییر داده است، در حالی که اگر باز هم مستحکم تر بایستد بر بستر
تصویر پیشین، تصویر مثبت تر و کامل تری از خود در ذهن توده هاترسیم کرده است.
سپیده با رفتن به سوی «لیبرالیسم» تنها تصویر مثبت خودش را با تصویری منفی عوض
کرده است. او به پیش نرفته بل به پس رفته است.
«اگه از این سالها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که
آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش
رسیدی.
منم میخوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه
همه باهاش موافق نباشن.»
اگر من از دیدگاهی انقلابی به دیدگاهی ارتجاعی برگشت کنم و آن
را به عنوان این که حقیقت است بلند اعلام کنم ممکن است کسانی از جبهه ی انقلاب و
چپ آزادی مرا در گفتن حقیقت گرامی بدارند و حقیقت گویی و مسئولیت پذیری ام در قبال
گفتن آن را تحسین کنند اما دیدگاه مرا نه تنها تایید نخواهند کرد بلکه با آن تا
آنجا که من و جایگاهم برایشان اهمیت داشته باشد به مبارزه برخواهند خاست.
این که فرد با همه به مقابله برخیزد و یا اینکه در موافق
نبودن همه با خودش، نوعی «پیشرو بودن» برای خود لحاظ کند، تنها در صورتی ارزشمند و
درست است که فرد به دیدگاهی انقلابی تر و پیشروتر از دیگران و جامعه رسیده باشد و
حق به جانب فرد باشد. در صورتی که به دیدگاهی عقب مانده و یا ارتجاعی رسیده باشد
این ارزش و اهمیت چندانی نخواهد داشت. گفتن این که من از «سنت چپ» جدا شدم و خودم
را دیگر جزو آن نمی دانم و یا «لیبرال تر» از پیش شدم طبعا مخالفت انقلابیون را با
فرد بر خواهد انگیخت. اما این میان من قهرمان راست گویی و حقیقت گویی نخواهم بود و
عقب مانده ی مشهوری در مقابل پیشروان خواهم گشت.
در مورد سپیده قلیان، راست و صادقانه گفتن این که نظرات اش چه
تغییری کرده است خوب است و ما صداقت و شجاعت اش را تحسین می کنیم، اما این تغییری
در مورد داوری ما در مورد محتوی این تغییر نمی دهد. لیبرالیسم گامی به پیش برای
کسی که در «سنت چپ» بوده نیست، گامی بزرگ به پس است.
نتیجه گیری
سپیده قلیان در کل از چپ جدا شده است و این بیشتر به دلیل آن
نکاتی است که وی در زیر عنوان «آزادی» بازگو می کند. او به «لیبرالیسم بیشتر»
گرایش یافته است و این در ماهیت امر نفی رادیکالیسم کمونیستی است و نه نفی اشکالات
و ایرادات چند فرد یا تشکیلات چپ.
بیرون رفتن از چپ و رادیکالیسم کمونیستی و گرایش به راست و لیبرالیسم( که طبعا صحبت نکردن
از عدالت اجتماعی را هم در برخواهدداشت) منفی است. این ها به جای خود مهم هستند.
اگر یادداشت سپیده در این حدود بود در همین حدود به نقد گرفته می شد. اما این ها
همه مساله نیستند.
یادداشت سپیده در عین
حال و در ضمن این رفتن از کمونیسم به لیبرالیسم و تبلیغ لیبرالیسم به تایید
برخوردهای چند زندانی پادشاهی خواه پرداخته است. سپیده با تایید برخوردهای چند
زندانی در مقابل چپ ها خواسته و ناخواسته به دلیل روشن نکردن خط و مرزها و حدود
آنچه که از آن صحبت می کند، به طور غیرمستقیم سلطنت طلبان را تایید می کند. و این
تایید غیرمستقیم سلطنت طلبان مرتجع است که مخالفت با یادداشت سپیده را مهم تر می
کند. او با عنوان کردن مساله ی «آزادی» ها تنها از رادیکالیسم به لیبرالیسم نرفته
است، بلکه با تایید ضمنی سلطنت طلبان، خواسته و ناخواسته گامی از جبهه ی کارگران و
طبقات خلقی، به سوی طبقات سرمایه داران مزدور و ضدخلقی وابسته به ارتجاع
امپریالیستی برداشته است.
م- دامون
تیرماه 1405