Tuesday, June 30, 2026

درباره شکست تیم فوتبال جمهوری اسلامی

 

 

تیم فوتبال جمهوری اسلامی در مسابقات جام جهانی شرکت کرد و در دور نخست حذف شد.

خواست پیروزی و شکست این تیم، مردم ایران را به سه بخش تقسیم کرد.

بخش نخست:

این بخش کسانی بودند که فوتبال را برای فوتبال می خواهند. یا درگیر مسائل سیاسی نیستند و یا اگر هم باشند نمی خواهند این مسائل را در مورد فوتبال دخالت دهند. تیم فوتبال برایشان تیم فوتبال «خودشان» است. «ملی» و «مردمی» بودن و یا «حکومتی» بودن تیم برایشان تفاوتی نمی کند. بیشتر به مسائل فنی توجه دارند و ساق ها و حرکات و تکنیک ها و تاکتیک ها را می بینند.

عموما ورزشکاران توانمند را سوای هر اخلاقی و روحیه ای و هر جهت گیری سیاسی و یا اجتماعی که داشته باشند، دنبال پول و ثروت و شهرت باشند یا نباشند، با مردم باشند یا نباشند و در جنبش های اجتماعی و سیاسی شرکت کنند یا نکنند، حکومت را تمجید کنند یا نکنند، در هر حالی دوست دارند( در بدترین حالت ممکن است برخی شان را به دلایل فنی یا شخصیتی همتراز دیگران ندانند). دوست دارند در رقابت با تیم های دیگر برنده شوند و آنها را حتی اگر ارتباطی با هواداران تیم های دیگر نداشته باشند که قیافه ای بگیرند و پُزی بدهند( در مورد مسابقات داخلی می توانند این کار را بکنند) میان گروه خودشان و یا درون شان سرفراز کنند. این خواست«سرفرازی» قطعا دلایل روانی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ژرف تری دارد که اینجا مجال پرداختن به آن نیست.

 آنها بی توجه به نقش پیروزی یا شکست در مبارزات داخلی توده های مردم با حکومت و نیز سرکوب توده ها به وسیله ی حکومت خواهان پیروزی تیم و رفتن به دور بعدی بودند.«آگر تمامی دنیا را آب ببرد این ها را فوتبال برده است.»

بخش دوم:

این بخش حکومتیان و دارودسته های«بسیجی» و«ارزشی» و«حزب اللهی» و غیره هستند. بیشتر اینان نه فوتبال دوست اند و نه ورزش دوست. نگاهی به تاریخ ورزش ایران در این پنج دهه نشان می دهد که اکثریت آنها که سکاندار رشته های ورزشی بودند و در هر مقام و منصبی دنبال اختلاس ها و دزدی هایشان و ثروت اندوزی از بودجه ها و منابع درآمدهای ورزشی بودند و پول مردم را یا در جیب کرده و یا با سیاست های ناکارآمد به هدر داده اند. مورد مهدی تاج رئیس فدراسیون فوتبال که از فرماندهان پاسداران بوده است نمونه ای است از کل این حکومتیان باندباز و ریاکار و دزد و ناکارآمد. بسیار کم افرادی همکار دستگاه های حکومتی و باشگاه ها بوده اند که جزو اینها نبوده و واقعا دل‌شان برای ورزش و نقش آن در آموزش و پرورش جسم و جان توده ها و پُرشور و شادکردن‌شان  بسوزد و خدمتی کرده باشند بیرون از این باندهای شیاد و دزد.     

اینها خواهان برنده شدن تیم فوتبال بودند. اما برای چه؟ برای این که پس از این پیروزی به خیابان بریزند و «جشن پیروزی» برپا کنند.

اینها که حدود سه دهه پیش( آذر 1376)هنگامی که تیم فوتبال با تساوی با استرالیا به جام جهانی راه یافته بود و مردمی رنجدیده که از جنگ و سرکوب و سیاه پوشی و غم و اندوه، کوفته و خسته شده بودند و آن را فرصتی برای شادمانی و رهایی خود از قیود و بندهای حکومت ولایت فقیه یافته بودند و پس به خیابان ریخته و جشن گرفته و شاد و شادمان به رقص و پایکوبی پرداخته بودند آن چنان خشن سرکوب کردند( و نه تنها در آن زمان بلکه همچنین در هر زمان که مردم به بهانه ای به خیابان آمده و جشنی بر پا می کردند) اکنون خواهان «جشن پیروزی» و شادی گشته بودند!

جشن و شادی ای که در آن بتوانند مردم را نیز با خود همراه کنند و این سان آن شکاف ژرفی را که میان توده های مردم و حکومت پدید آمده و می دانند به ساده گی پر شدنی نیست قدری پر کنند. همچون همین سالوسی ای که در هنگام این جنگ به راه انداخته و یک باره «ملی» شده و یاد «ایران باستان» افتاده بودند و سرودهای ملی پخش می کردند!

آنها می خواستند مردمی را به شادی کشند که در خیزش های اخیرشان مورد سرکوب های خونین حکومت قرار گرفته و بسیاری از فرزندان و بستگان خود را کشته شده دیده بودند. مردمی که پس از کشتار وحشتناک دی ماه 1404 نفرتی و کینه ای ژرف تر از گذشته بر جان شان افتاده بود و جز مرگ حکومتیان و سرنگونی حکومت چیز دیگری را  آرزو نمی کردند. مردمی که بسیاری شان در همان روزهای آغاز جنگ( خواه جنگ نخست و خواه به ویژه جنگ دوم) از کشته شدن سران حکومت و به‌ویژه شخص خامنه ای ولی فقیه احساس شادی ژرفی را داشتند.

باری این ها می خواستند با این جشن شادی، مراسم «آشتی مردم با ایشان» را پیش برند! «آشتی» با حکومت از جانب مردمی زخم خورده و سرشار از نفرت و کینه از حکومتی منفور! مردمی که می خواهند سر به تن این حکومت نباشد. این محوری ترین خواستی است که حکومتیان دنبال می کردند.

بخش سوم:

اما بخش سوم توده های مردم اند. بسیاری شان. آنها سراپا خشم و کینه و نفرت از این حکومت اند. توده های مردم ایران ورزش را دوست دارند و فوتبال جایگاهی ویژه در میان ورزش ها دارد. مردم ایران فوتبال ملی را دوست دارند. و بیشتر ورزشکاران را نیز و برخی از میان آنها را بیشتر و به دلایلی متفاوت. گاه به دلیل فروتنی و مردمی بودنشان علیرغم شهرت و محبوبیت شان، گاه به دلیل سیاسی بودن شان و گاه نیز به دلیل ویژگی های فنی شان. گرچه اگر همراه این ویژگی های فنی شخصیت قابل اعتنا و احترامی- و نه لزوما سیاسی و یا حتی مردمی اما نه همچنین حکومتی و یا با خصالی منفی- وجود نداشته باشد به ساده گی بر آن خط می کشند و فراموش اش می کنند.

اما از نظر توده های مردم این آن تیمی نیست که آنها بخواهند برای پیروزی اش جشن برپا کنند.

 اما چرا؟

 به واقع مبارزات توده ها با حکومت از زمان خیزش ژینا وارد یک مرحله ی نوینی شد و شکاف های زیادی را پدید آورد. سخن روز چنین بود:

 «یا شما با حکومتی و در آن صورت آن سو، سوی حکومت می ایستی و یا با مردمی و این سو و در کنار مردم می ایستی!»

 راه سومی وجود ندارد.

این شکاف در مورد هنرمندان جاری شد. آنها که کنار مردم بودند و بیشترشان بهایی سنگین پرداختند جایگاهی و آنها که کنار حکومت قرار گرفتند جایگاهی دیگر یافتند. توده های مردم آنها را که کنارشان ایستادند از آن خود و آنها که کنار حکومت ایستادند «حکومتی» خواندند. این دسته در بدترین حالت منفور میان مردم و در بهترین حالت مردم بی تفاوت نسبت به ایشان شدند. آنها که تلاش می کردند راه میانه ای پیدا کنند نیز توفیقی نیافتند.

زمانی که مبارزات طبقاتی جهش می کند و تکوینی کیفی می یابد، از هم گسستن وابستگی ها و در هم تنیده گی ها به وجود و شکاف ها پدید می آید و دو سوی شکاف ها شکل های سره تری به خود می گیرند باید در سوی درست بایستی!

 راه میانه ای نیست!

آنچه در مورد هنر شکل گرفت در مورد ورزش و به ویژه فوتبال نیز پدید آمد. شکاف در این زمینه نیز گسترده شد. سخنان و جهت گیری های ورزشکاران زیر نگاه تیزبین توده ها قرار گرفت:

 «یا با مایی یا با حکومت!»

 تیم نیز تبدیل به «تیم ما»( یا تیم ملی) و «تیم حکومتی» شد.

 «اگر تیم مایی باید با ما باشی و با مبارزات ما همراهی نشان دهی!»

«در شرایط کنونی برای ما شرکت کردن و پیروزی مهم نیست بلکه شرکت نکردن مهم است!»

 و این در هر حال بهایی دارد. همچنان که توده برای هر گام خود در مبارزه بهایی می پردازد.

و اما حکومت تلاش کرد که ورزشکاران را بخرد و با امتیازاتی که همواره به ایشان داده بود و می داد. و ایشان نیز استفاده کردند.

این گونه بود که تیم کنونی را «تیم حکومتی» خواندند. و توده های مردم خواهان نه پیروزی بل شکست اش بودند. هم دو سال پیش از این در جام ملت های آسیا و هم اکنون در جام جهانی.

گویا رویدادها نیز با خواست توده ها جور شد. «تیم حکومتی» نتوانست به مرحله ی بعد راه یابد.  

حکومت نتوانست «جشن آشتی» را به راه اندازد! توده های مردم- بخش های زیادی- شاد شدند.

این ها نشانگر گسترش و رشد و تکامل مبارزه ی طبقاتی و ملی در ایران است. هر چیز در این مبارزه محک می خورد و شکاف ها تمامی عرصه های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ورزشی را در بر می گیرد. این که یک فرد یا گروه در هر رشته ای کجا بایستند تعیین کننده ی مسیر بعدی است.

و اما توده ها با این موضع گیری خود نشان دادند که مبارزه با حکومت در هر حالی جریان دارد و در تمامی رشته ها و در هر جایی و هر زمینه ای که بتوان آن را پیش برد پیش می برند.

م- دامون

تیر1405

مساله ی نقد سیاست«محور مقاومتی» ها و فرصت طلبی جریان های رویزیونیستی و «مارکسی»(2)

 مساله ی نقد و افشای دیدگاه و سیاست«محور مقاومتی» ها و فرصت طلبی جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی و «مارکسی» در حمله به مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم(2)

 در بخش پیشین این پاره از نوشته‌ی این منتقد مائو را آوردیم که«او هموارە بر مقولە خلق از یک سو و از سوی دیگر امپریالیسم و تضاد میان این دو تأکید می کند.» و آن را از یک جهت مورد نقد قرار دادیم. اکنون دوباره به آن برگردیم.

پرسش این است که چه جریان‌هایی با کاربرد مفهوم «خلق» و «تضاد خلق با امپریالیسم» و تاکید بر آن در کنار «تضاد خلق و ارتجاع داخلی» مخالف‌اند؟

پاسخ روشن است در درجه‌ی نخست و بیش از هم ترتسکیست‌ها و جریان‌های مزدور ترتسکیستی- حکمتیستی و سپس بخش‌هایی از رویزیونیست- ترتسکیست هایی( در واقع این‌ها امتزاجی از دیدگاه‌های رویزیونیسم  غربی یا مارکسیسم غربی، چپ نو و ترتسکیسم هستند) که خود را «مارکسی» می‌نامند و هیچ بویی نه از مارکس برده‌اند و نه از شیوه‌ی کار و متد و منش مارکس.

بخش دیگری از جریان‌های رویزیونیستی و خروشچفیستی و از‌ جمله دو طایفه‌ی راه کارگری‌ها در  زمره ی نیروهایی هستند که در حالی‌که مخالف این مفاهیم هستند اما غیرمستقیم و در واقع به شکلی خجولانه آنها را به کار می گیرند. این‌ها از جنبش های اجتماعی«کارگران و کشاورزان و زنان و دانشجویان و فرهنگیان و ملیت ها و محیط زیستی ها و غیره» و مفاهیمی از این گونه نام می برند و این ها با هم جز مفهوم «خلق» معنایی دیگر نمی دهد.

چنان‌که بارها گفته ایم زنان و دانشجویان و ملیت ها به طبقات تقسیم می شوند و کسبه - گیریم کسبه ی جزء- و رده های متوسط و مرفه« طبقه ی متوسط» و نه رده‌ی زیرین که از دیدگاه حضرات رویزیونیست«بخش هایی از طبقه ی کارگر» هستند - جزو خرده بورژوازی به شمار می‌آیند.

از سوی دیگر طرح «جریان سوم» نیز جز دو تضادی که ما در بالا نام بردیم بر دیدگاه دیگری اشاره نمی کند. زمانی که شما می گویید که«ما نه طرف ارتجاع حاکم می ایستیم( زیر هر نامی، «بورژوازی حاکم»،«فاشیسم حاکم»،«مرتجعین مذهبی» و یا «استبداد دینی» و غیره) و نه طرف امپریالیسم( باز هم با نام های گوناگون ...) این به معنای آن است که شما با دو ارتجاع مرزبندی دارید: با «ارتجاع داخلی» و با «امپریالیسم» یا «استعمار» و این دو نیرو را دشمنان خلق ایران( با نام بردن از «مردم» و یا «توده» و یا گروه های اجتماعی بالا و غیره) می دانید.

به این ترتیب« تضاد خلق و امپریالیسم» به عنوان یکی از دو تضاد مهم جامعه ی ایران در تمامی دیدگاه های جریان های میانی رویزیونیستی نیز مندرج است.  

بنابراین مخالفت با این مفاهیم و ترم ها و در عین حال کاربرد آن در اشکالی دیگر و در واقع خجولانه تاثیری در نفس وجود آن در دیدگاه های گوناگون ندارد.

می ماند ترتسکیست ها و دارودسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی و «مارکسی» های مورد بحث.

این ها با این مفاهیم و ترم ها ظاهرا مخالفت اند( در واقع برخی از آنها نیز زیر نام های دیگر آنها را به کار می برند) زیرا تنها یک تضاد را در جامعه ی ایران می‌پذیرند: تضاد کار و سرمایه. از دیدگاه اینان حکومت و قدرت های بزرگ خارجی هر دو نماینده ی سرمایه اند و یک پدیده اند. تمامی مردم ایران هم نیز جز اقلیتی ناچیز نیز کارگراند( بنا به گفته ی ایشان 80 درصد).

مخالفت با وجود سرمایه داران ملی در اقتصاد ایران نیز مشکلی از نفس به کار بردن «خلق» و یا «تضاد خلق و امپریالیسم» ایجاد نمی کند. زیرا  مفهوم خلق می تواند تمام طبقات مردمی به جز سرمایه داران ملی را نیز در بر گیرد( در زمانی که سرمایه داران ملی در سمت ارتجاع داخلی و یا امپریالیسم می ایستند). در این صورت خلق می شود طبقه ی کارگر، کشاورزان و لایه های تهیدست و میانی و مرفه خرده بورژوازی سنتی( شامل کسبه و تولیدکننده گان سنتی جزء) و مدرن( تمامی کارمندان ادارات دولتی و خصوصی و نیز تکنیسین ها و مهندسین و پزشکان و وکلای جزء و غیرسرمایه دار - زیرا بخش هایی از مهندسین و پزشکان و وکلا خود سرمایه دارند و صاحب سهام در کارگاه ها و کارخانه ها و بیمارستان ها و موسسات حقوقی و فرهنگی یا خدماتی).

حال برگردیم به مائو تسه دون:

مائو این مفاهیم و ترم ها را درست در هر دو معنایی که گفتیم به کار برده است. وی در انقلاب دموکراتیک، خلق را شامل طبقات کارگر و دهقان( هر سه لایه ی تهیدست و میانی و مرفه) و نیز خرده بورژوازی شهری و روستایی سنتی و مدرن و همچنین سرمایه داران ملی دانسته است و هر زمان هم سرمایه داران ملی به انقلاب خیانت کرده و به دشمنان داخلی( یا ارتجاع داخلی که سرمایه داران بزرگ و فئودال ها بوده اند)و یا خارجی( امپریالیست ها از ژاپن تا آمریکا و کشورهای اروپای غربی) پیوسته اند این طبقه را از صف خلق بیرون و در صف ضد خلق دانسته است. در چنین شرایطی خلق تنها شامل کارگران، دهقانان و خرده بورژوازی( سنتی و مدرن) گردیده است.

این مفهوم با این گونه طبقات که بر شمردیم در عین حال با مرحله ی انقلاب چین که یک «انقلاب دموکراتیک تراز نوین» بود تطبیق می کرد اما نه تنها با این مرحله از این انقلاب.

در واقع این مفهوم در وجهی بسته تر در مورد انقلاب سوسیالیستی نیز صدق می کند. طرفه آن‌که در انقلاب سوسیالیستی دو طبقه بزرگ در جامعه هستند که باید متحد شوند. یکی طبقه ی کارگر است و دیگری طبقه ی کشاورزان( دهقانان) تهیدست به همراه لایه های تهیدست خرده بورژوازی مدرن.

 این مساله در زمانی که انقلاب دموکراتیک نوین پیروز گردد و طبقه ی کارگر همچون رهبر انقلاب قدرت سیاسی را در دستان خود و به همراه طبقات انقلابی و مترقی دیگر بگیرد تفاوت هایی با جوامعی دارد که «انقلاب دموکراتیک تراز کهن» و به رهبری بورژوازی صورت گرفته است و قدرت سیاسی در دستان این طبقه قرار دارد. در جامعه ای که طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی و مترقی و ملی قدرت سیاسی را در دست دارند و دیکتاتوری دموکراتیک خلق و یا دیکتاتوری پرولتاریا برقرار است به دلیل رهبری طبقه ی کارگر بر دولت، پیش‌بُِِرد انقلاب سوسیالیستی بسته به شرایط، ترکیبی از راه های قهر و مسالمت است. در حالی که در جوامع بورژوایی- دموکراتیک انقلاب سوسیالیستی جز از طریق قهر انقلابی از راه دیگری( مگر به طور استثنایی) نمی تواند به پیروزی برسد.

 جز این ها باید گفت که مفهوم «خلق» صرفا برای کشورهای زیرسلطه ی امپریالیست ها نیست بلکه برای جوامع سرمایه داری امپریالیستی کنونی نیز می تواند به کار می رود. در این جوامع انقلاب سوسیالیستی است و خلق شامل طبقه ی کارگر و لایه های تهیدست خرده بورژوازی( سنتی و مدرن) است که اکثریت توده های زحمتکش این جوامع را تشکیل می دهند. ما نه تنها می توانیم از مبارزات طبقه ی کارگر آمریکا با سرمایه داران نام ببریم بلکه می توانیم از مبارزات خلق آمریکا که شامل طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی و مترقی این کشور می شود علیه انواع ستم ها( نژادی و قومی و مذهبی و ستم بر زنان و یا دانشجویان و غیره) و یا مخالفت با جنگ طلبی سرمایه داران امپریالیست حاکم نام ببریم.

وجه «تضاد خلق و امپریالیسم» نیز در شرایطی که یک امپریالیست به امپریالیست دیگر حمله کند اما این تضاد و حمله ماهیت جنگ امپریالیستی تجدید تقسیم را نداشته بلکه ماهیت زورگویانه یک امپریالیست به امپریالیست دیگر را داشته باشد و مبارزه ی ملت مورد تجاوز قرار گرفته در چارچوب مبارزات ملت زیرستم قرار گرفته باشد و بنابراین مبارزه ی دولت و ملت مورد تجاوز قرار گرفته با امپریالیسم متجاوز خارجی رنگ و ماهیتی «ملی» به خود گیرد، با برخی پس و پیش ها و تدقیق در مورد مشخص می تواند به کار رود.

در چنین زمینه هایی می توانیم به جنگ داخلی اسپانیا و مبارزات علیه فاشیسم در جنگ جهانی دوم اشاره کنیم.

در اسپانیا ما با مبارزه علیه بورژوازی مرتجع داخلی و امپریالیست های خارجی که به فاشیست ها کمک می کردند روبرو بودیم و جبهه ی خلق متشکل از تمامی طبقات خلقی بود و گرچه طبقه ی کارگر و کمونیست ها در این جنگ نقشی بسیار فعال داشتند اما این تنها طبقه ی کارگر و کمونیست ها نبودند که علیه فاشیست ها و امپریالیست های دیگر می جنگیدند. 

 در مورد مبارزات علیه فاشیسم می توانیم به«جبهه های مقاومت» اشاره کنیم که در جنگ جهانی دوم علیه فاشیسم در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی از جمله فرانسه به وجود آمد و به معنای تشکیل«جبهه های خلق»علیه امپریالیسم بود.( در اینجا ما وارد اشتباه جهت گیری صرف علیه فاشیسم و فراموش کردن ماهیت جنگ که جنگی امپریالیستی بود نمی شویم.)

همچنین است جبهه های مبارزه خلق علیه امپریالیسم در کشورهای اروپای شرقی که مبارزه طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی علیه سرمایه داران داخلی با مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی خارجی گره خورده بود و آزاد سازی کشور از امپریالیست متجاوز با انقلاب داخلی علیه سرمایه داران و نظام سرمایه داری با هم صورت می گرفت. 

در شرایطی گوناگونی که در بالا برشمردیم کار برد ترم«تضاد طبقه ی کارگر و امپریالیست ها» به تنهایی گویای وضع واقعی که شرکت تمامی طبقات انقلابی و مترقی داخلی غیر‌‌‌‌کارگر علیه امپریالیست های خارجی را در بر می گرفت نیست.

به این ترتیب مفاهیم «خلق» یا «تضاد خلق و امپریالیسم»( که گاه به شکل تضاد«ملت» زیرستم و ملت ستمگر زورگو یا امپریالیست متجاوز در می آید) آن گونه نیستند که صرفا منحصر به کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم و آن هم محدود به دوران نیمه فئودالی و انقلاب دموکراتیک تراز نوین این جوامع باشد و با ورود جوامع به نظام سرمایه داری( بوروکراتیک - کمپرادو و زیرسلطه ی امپریالیسم) و یا سوسیالیستی دیگر نیاز به آنها نباشد.

«خلق»( و دیگر شکل های مانند آن یا نزدیک به آن «توده»، «مردم» و «ملت» که ممکن است بار معنایی و ژرفا و غنای «خلق» را نداشته باشند و یا مانند «ملت» تا حدودی از آن قابل تفکیک باشند) به خودی خود مفهومی است عام و تا زمانی که مبارزات انقلابی و مترقی در هر تحول اقتصادی- سیاسی و فرهنگی آنها شامل یک طبقه نشود و دو یا چند طبقه را در‌‌بر گیرد می تواند به کار رود. با توجه به اینکه در جوامع سوسیالیستی طبقات وجود دارند و حتی با وجود اکثریت داشتن طبقه ی کارگر این طبقه بی نیاز از همراهی دیگر طبقات( کشاورزان و خرده بورژوازی سنتی و مدرن زحمتکش و تهیدست) نباشد می توان آن را به کار برد. مائو در مقاله ی«درباره ی تضادهای درون خلق» نشان می دهد که در سوسیالیسم، طبقات وجود دارند و خلق در سوسیالیسم شامل چه طبقاتی است و چرا.

«تضاد خلق و امپریالیسم» نیز تا زمانی که امپریالیسم وجود دارد می تواند به کار رود. تفاوت این مفهوم در جوامع زیر سلطه که اقتصاد عقب مانده دارند با مثلا جوامع سوسیالیستی در کمیت از این نظر است که در این جوامع طبقه ی کارگر از اکثریت بیشتری برخوردار است و نیز از نظر کیفی وزن وی در مبارزات بسیار بالاتر از نقش رهبری صرف است. به بیانی دیگر نه تنها رهبر است و باید باشد بلکه در عین حال جمعیت اصلی را نیز دارد. 

نکته ی پایانی این که این «منتقد مائو» تصور می کند( یا درست تر اینکه نسبت می دهد) که زمانی که دارودسته های «محور مقاومتی» از «تضاد خلق و امپریالیسم» صحبت می کنند درست همان درک مائوئیست ها را از این مفاهیم و جایگاه آنها در تحلیل مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی دارند. در حالی که این اصلا با واقعیت نظرات«محورمقاومتی»ها تطبیق نمی کند.

زمانی که «محور مقاومتی» ها از «خلق» صحبت می کنند طبقات حاکم بر  حکومت ولایت فقیه( به جز بخش هایی از آن را که موافق رابطه با امپریالیست های غربی هستند، در زمره ی خرده بورژوازی و جزو خلق به شمار می آورند و تمامی تضاد خلق ایران با این حکومت را تقریبا به طور مطلق به حاشیه برده و بی اهمیت می کنند. و این در حالی است که از نظر مائوئیست ها تمامی بخش های طبقه ی حاکم بر حکومت ولایت فقیه در زمره ی سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور رانت خوار( در اونیفورم نظامی، عبای روحانی و یا کت و شلوار که بخش زیادی از این دسته ی اخیر در حکومت و دولت نیز خود از سران و فرماندهان پاسدار بوده اند) به شمار می آیند و تمامی شریان های اقتصادی و موسسات و بنیادهای اقتصادی را در دست دارند.

دو دیگر این که این ها تنها امپریالیست های غربی را امپریالیسم می شناسند و روسیه را امپریالیسم نمی دانند و ضمنا بر این باورند که در کشور چین «سوسیالیسم با ویژگی های چینی»!( و در ویتنام « سوسیالیسم با ویژگی های ویتنامی» و در کره شمالی« سوسیالیسم با ویژگی های کره شمالی»!) برقرار است و با سیاست های نئولیبرالیستی که رهبران کوبا حدود دو دهه است که آغاز کرده اند و سیاست های جدید نیز یک جهش کیفی در آنهاست کوبا نیز «سوسیالیسم با ویژگی های کوبایی» خود را گسترش می دهد و بنابراین این کشورها را جزو جبهه ی ضد امپریالیست های غربی به شمار می آورند.

از سوی دیگر برای آنها «خلق» یک مفهوم جامعه شناسانه ی مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی نیست که شامل طبقات انقلابی و مترقی در هر مرحله ای از انقلاب خواه دموکراتیک و خواه سوسیالیستی و خواه در کشوری زیرسلطه و یا در کشوری امپریالیستی شود.

ترتسکیست ها و مارکسی ها با این مفاهیم خلق و ضد خلق و تضاد میان خلق و امپریالیسم مخالف اند زیرا آنها تنها یک تضاد را به شمار می آورند: تضاد طبقه ی کارگر و سرمایه داران.

 از نظر آنها طبقه ی کارگر اکثریت جمعیت ایران را در بر می گیرد و سرمایه داران نیز خواه داخلی باشند( و هر گونه نقش و جایگاهی در تولید و اقتصاد داشته باشند) و خواه خارجی، تفاوتی در جایگاه اجتماعی – سیاسی سرمایه دار بودن آنها به وجود نمی آورد.

از نظر آنها تضادهای میان سرمایه داران در کشوری زیرسلطه ی امپریالیسم( که آنها آن را نمی پذیرند و اساسا مفهوم زیرسلطه ی امپریالیسم – یا نیمه مستعمره - را قبول ندارند) تضاد میان خود طبقه ی سرمایه دار همچون یک طبقه ی واحد است و در هیچ شرایطی نمی تواند تضادی باشد که از جانب بخشی از آنها که ما «ملی» می نامیم ماهیتی مترقی داشته باشد.   

هدف اساسی این دیدگاه ها و تقسیم بندی ها نفی مرحله ی دموکراتیک و نفی تضاد خلق و امپریالیسم در این مرحله( و بنابراین نفی انقلاب سوسیالیستی) و ایجاد تفرقه و تجزیه و انحلال طلبی در مبارزات داخلی و به کجراه بردن جنبش انقلابی توده های مردم است و نه دفاع از یکدستی طبقه ی کارگر که حتی در جوامع سوسیالیستی و یا سرمایه داری های امپریالیستی نیز وجود ندارد و تا زمانی که طبقات وجود دارند نمی تواند وجود داشته باشد و تنها در فراشد انحلال طبقات در جامعه ی سوسیالیستی و تبدیل تمامی طبقات به «کارکن»های جامعه ی کمونیستی می تواند به وجود آید.

 هرمز دامان

نیمه ی نخست تیرماه 1405 

  

 

یادداشت هایی درباره برخی مواضع دو سازمان راه کارگر(بخش یک)


یادداشت یک

به تازگی پیامی به وسیله ی سازمان راه کارگر به مناسبت سالروز بنیان گذاری این سازمان در 4 تیرماه 1358 نشر یافته است که در آن چنین آمده است:

«دهها تن از کادرها و اعضای این چهارجریان به همراه شماری از فعالین مستقل چپ، به تدریج از اوایل دهه پنجاه به دلیل مرزبندی با سه گرایش دیگر در جنبش چپ، به "خط چهار" معروف شد. یعنی مجموعه دیدگاه هایی که با رفرمیسم و وابستگی بی چون و چرای حزب توده به اتحاد شوروی و نیز مشی چریکی جدا از مردم در سازمان های چریکی ایران و نیز با "تز سه جهان" چین و مواضع سایر نیروهای "خط سه" مرزبندی داشتند.»(پیام کمیته مرکزی سازمان به مناسبت چهار تیر، سالروز اعلام موجودیت راه کارگر، کمیته مرکزی سازمان راه کارگر، تیر ماه ۱۴۰۵- ژوئن ۲۰۲۶)

در این پاره خروشچفیست های راه کارگری ها مرزبندی خود را با دیدگاه های حزب توده( با اشاره به «رفرمیسم» و نه رویزیونیسم حزب توده و «وابستگی بی چون و چرا به شوروی» و نه مزدوری و جاسوسی بی چون و چرای این سوسیال امپریالیسم) و سازمان چریک های فدایی خلق( با طرح مشی «چریکی جدا از مردم» در سازمان های چریکی ایران) طرح می کنند. اما این ها دو خط حزب توده به عنوان «خط یک» و سازمان چریک های فدایی خلق ایران به عنوان «خط دو» هستند.

سپس می خواهند با «خط سه» نیز مرزبندی خود را بیان کنند. در اینجا حضرات پس از اشاره به «مشی چریکی» که «خط دو» است می نویسند:

« و نیز با " تز سه جهان"چین و مواضع سایر نیروهای "خط سهمرزبندی داشتند.»

آوردن نام «چین» در اینجا ربطی به قضیه ندارد جز اینکه این تز از جانب تنگ سیائو پین طراح اصلی سیاست «درهای باز» چین به روی سرمایه های امپریالیست های غربی به میان آمده بود و از جانب رویزیونیست های چینی که در حزب کمونیست و بیشتر مراکز قدرت نفوذ کرده بودند در برخی از جوانب سیاست خارجی چین پیگیری می شد. بنیان اساسی این تئوری بورژوازی رخنه کرده در حزب و مراکز قدرت، همانا تلاش برای صاف کردن جاده ی اقتصادی برای رابطه با امپریالیست های غربی و در راس شان امپریالیسم آمریکا و برقراری رابطه سرمایه داری به جای سوسیالیستی در چین بود و نه این که «با جهان سوم و جهان دوم متحد شویم و علیه دو ابرقدرت به ویژه سوسیال امپریالیسم شوروی مبارزه کنیم».  

 اما در طرح اعلام مرزبندی با دیگر سازمان ها مساله این بود که چه گروه هایی در ایران این تئوری را قبول داشتند و راهنمای تحلیل طبقاتی و سیاسی و استراتژی و تاکتیک و موضع گیری هاشان بود و راه کارگری ها چگونه با آن گروه ها مرز بندی داشتند.

در واقع این تز ربطی به «خط سه»( که باید بعد از «خط دو» یا همان خط و مشی چریکی بیاید) نداشت و تمامی سازمان های «خط سه» با آن مرزبندی داشتند. تنها سازمان هایی  که به آن باور داشتند «اتحاد مبارزه در راه ایجاد حزب طبقه ی کارگر»( مشهور به «ایجادی» ها) و «سازمان انقلابی حزب توده» بودند که هر دو به همراه برخی گروه های کوچک دیگر وحدت کردند و حزب رنجبران را بنیان گزاردند. اما راه کارگری ها این رویزیونیست های فرصت طلب از طرح سرراست و روشن مساله طفره می روند.  

اگر می گویید با «تز سه جهان» مرزبندی داشتید بگویید که این تز را کدام گروه های به اصطلاح چپ قبول داشتند!  

سپس درست پس از عبارت بالا می نویسند:

«و مواضع سایر نیروهای "خط سهمرزبندی داشتند»

از این عبارات چه می توان برداشت کرد:

یک: نیرویی که به تز «سه جهان» باور داشت جزیی از «خط سه» بود- زیرا سپس گفته شده است که «مواضع سایر نیروهای "خط سه"» - و این یک دروغ بزرگ است زیرا حزب رنجیران جزو خط سه نبود. و چنان که گفتیم تمامی خط سه ای ها با آن و تئوری سه جهان اش و تنگ سیائو پین مرزبندی کرده بودند.

دو: هیچ اشاره ای به مواضع اساسی «سایر» نیروهای خط سه نشده و تنها «تئوری سه جهان» منسوب به یکی از نیروهای این خط شده است.

به این ترتیب راه کارگری ها حتی از شرح تضاد نیروهای «خط سه» با خودشان طفره می روند و تاریخ را هم تحریف می کنند.

خط سه ای ها تنها جریانی بودند در میان جریان های سیاسی چپ( حال اگر این عنوان را در مورد جریان های انقلابی آنها در آن زمان به کار بریم) که به گونه ای مشخص جهان بینی و مواضع اساسی مارکسیسم - لنینیسم( بیشتر سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر و سازمان رزمندگان طبقه ی کارگر و برخی گروه های کوچک دیگر) و مارکسیسم - لنینیسم( اندیشه ی مائو تسه دون - عمدتا یا تنها اتحادیه ی کمونیست های ایران) را قبول داشتند. یعنی به اصول اساسی جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی و ( برخی به همراه آن به «اندیشه ی مائو تسه دون» که بعدها به مائوئیسم تکامل یافت).

خط سه ای ها ساخت اقتصادی جامعه را بعضا «سرمایه داری وابسته» و برخی مانند اتحادیه «نیمه فئودال - نیمه مستعمره»ارزیابی می کردند و با وجود اختلافات بر سر ساخت اقتصادی، انقلاب ایران را دموکراتیک ارزیابی می کردند و بر این باور بودند که رهبری آن باید به دست طبقه ی کارگر باشد. یعنی انقلاب دموکراتیک تراز نوین. طبقات خلقی را کارگران و دهقانان و خرده بورژوازی ارزیابی می کردند( اتحادیه کمونیست های ایران و برخی از سازمان های خط سه خصلت بورژوازی ملی را دو گانه و در شرایطی مترقی و در شرایطی ضد انقلابی ارزیابی می کردند). این گروه ها به دیکتاتوری پرولتاریا باور داشتند و راه مسالمت آمیز را به عنوان یک قاعده نفی می کردند و تنها راه انقلاب قهری و کسب قدرت سیاسی از طریق سلاح را باور داشتند.

جدا از آنچه آمد، این گروه ها شوروی را یک کشور سوسیال امپریالیستی ارزیابی می کردند و بنابراین به دو قطب امپریالیستی غربی به سرکرده گی آمریکا و امپریالیستی شرقی به سرکرده گی سوسیال امپریالیسم شوروی معتقد بودند. آنها راه کارگر را «خط چهار» می نامیدند زیرا سران این سازمان بسیاری از مواضع انقلابی مارکسیستی - لنینیستی( مائوئیستی که جای خود دارد)را قبول نداشتند و یا در مورد آنها بسیار شل بودند. برای نمونه نقد آنها از رفرمیسم حزب توده نقد ژرف و انقلابی ای نبود و در حالی که خط سه ای ها حزب توده را رویزیونیست می نامیدند آنها بیشتر به همین عنوان «رفرمیسم» بسنده می کردند.( پس از تغییرات پی در پی خودشان یک پا رفرمیست هستند!)

در هر صورت خط سه راه کارگر را به عنوان یک جریان مارکسیستی- لنینیستی ارزیابی نمی کرد و مقابل آن و بسیاری از تحلیل های من در آوردی اش موضع داشت.

سازمان راه کارگر از طرح درست و روشن و صادقانه ی مواضع خط سه و اختلاف اش با آنها طفره می رود و به گونه ای ریاکارانه تز «سه جهان» را به گروه های خط سه می چسباند. این برای موجه کردن رویزیونیسم خروشچفی و رفرمیست پرستی شان است و نه چیزی دیگر!

 هرمز دامان

نیمه ی نخست تیرماه 1405

 در یادداشت دوم به افاضات تازه ی کمیته ی اجرایی در مورد تفاهم نامه می پردازیم.

Tuesday, June 23, 2026

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه ی چهاردهم)

تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه، آتش بس 60 روزه و مذاکرات

توضیح دو تغییر در متن
در متن اعلامیه برای یادداشت چهارده ماده ای برای برقراری آتش بس 60 روزه
 
و قرار مذاکرات بین آمریکا و ایران واژه ی «توافقنامه» به کار رفته بود.
با توجه به این که گفته می شود این  یادداشت تفاهم است و در خبرها و گزارش ها
از این واژه »تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه« استفاده می شود ما واژه تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه را به  جای توافقنامه قرار داده ایم.
 
مورد دوم روشن نبودن نام فردی است که در شورای عالی امنیت ملی رای منفی داده است( گفته می شد که جلیلی بوده است) 
از این رو متن با توجه به آن تغییر کرده است.  

بالاخره پس از درگیری های گوناگون در میانه ی آتش بس، حکومت اسلامی ولایت فقیه و امپریالیسم آمریکا متن تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه ای را امضا کردند. بر مبنای این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه، قرار شد که آتش بس 60 روزه ای برقرار گردد، به محاصره ی دریایی ایران به وسیله ی آمریکا پایان داده شود، تنگه ی هرمز به وسیله ی حکومت اسلامی باز گردد و اورانیوم غنی سازی شده در ایران و زیر نظر آژانس بین المللی رقیق شود. همچنین قرار شده است که یک صندوق 300 میلیارد دلاری سرمایه گذاری برای باز سازی تاسیسات تخریب شده ایجاد گردد که سرمایه گذاران آن از کشورهای گوناگون هستند. جز این ها در مذاکرات آتش بس 60 روزه (که اکنون آغاز شده است) به به مسائلی از گونه ی تاسیسات هسته ای و غنی سازی و دیگر مسائل مورد اختلاف بپردازند. در مورد موشک های دوربرد نیز ترامپ گفته که در این مورد آمریکا مخالفتی ندارد و زمانی که برخی از همسایگان ایران  موشک دارند چرا حکومت اسلامی حق نداشته باشد موشک داشته باشد!؟ ( بیایید پای میز مذاکره و به بلوک امپریالیستی غرب بپیوندید و ما شما را از مزایای یک نوکر برخوردار خواهیم کرد!؟)

دولت صهیونیستی اسرائیل نیز اعلام کرده است که مسائل میان این دولت و حزب الله و دولت لبنان ربطی به مساله ی آمریکا با حکومت اسلامی ندارد و نیز این دولت در مورد آینده ی این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه و مذاکرات خوش بین نیست و اختلافات وی با حکومت اسلامی در صورتی که این حکومت بخواهد سیاست های پیشین خود را ادامه دهد مانع جنگ وی با حکومت اسلامی نخواهد شد. این ها بخشی از قضیه است و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نقش لولو خورخوره را( تا حدودی همچون نقش جریان های «آخرالزمانی» و پایداری ها در ایران) بازی می کند. اگر ترامپ به نتانیاهو فرمان دهد که به حملات اش به جنوب لبنان و حزب الله پایان دهد نتانیاهو و دولت اسرائیل چاره ای نخواهند داشت که چنین کنند.

به این ترتیب آنچه انگیزه های نخستین یا ظاهری تضادها بین امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی بوده است قرار است در مذاکرات حل و فصل گردد. اما چنان که ما در بیانیه های گوناگون خود گفته ایم  مسائل اساسی مورد اختلاف بین امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی این ها نیستند بلکه مسائل دیگری هستند. علائمی که دال بر این است که این ها اختلافات اساسی نیستند یکی همین عقب نشینی دولت آمریکا از مساله ی موشک های دوربرد است. دو دیگر مساله ی تاسیسات غنی سازی اورانیوم است که به احتمال پس از یک وقفه که دولت آمریکا خواهان آن است و تا حدی است که این تاسیسات آسیب نبیند - مثلا یک دوره ی سه یا  پنج یا حداکثر ده ساله - دوباره فعالیت خود را( احتمالا در همان حدی که برجام اجازه داده بود) از سر خواهند گرفت. تنها مورد از سه مورد مهم مورد اختلاف مساله ی گروه های نیابتی است و به احتمال حکومت ایران اگر قرار باشد جنگ در همه ی جبهه ها متوقف شود، این توقف شامل حال آنها نیز خواهد شد و آنها نمی توانند به اسرائیل و یا دولت های منطقه( برای نمونه عربستان سعودی)حمله کنند. این آغاز است و روشن است که در تداوم سیاست های حکومت اسلامی در عقب نشینی از سیاست های پیشین، این حکومت پشتیبانی مالی و تسلیحاتی از آنها را متوقف خواهد کرد.

خواست های اساسی ترامپ و امپریالیسم آمریکا و کرنش ولایت فقیه به آنها

مساله ی اساسی برای ترامپ و طبقه ی سرمایه داران حاکم بر امپریالیسم آمریکا بازگشت ایران به زیر سلطه ی امپریالیسم آمریکا و کشورهای امپریالیستی اروپای غربی است.  این سلطه باید دارای وجوه اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی باشد. حکومت اسلامی باید با این سلطه کنار بیاید و روابط اش را با دولت های امپریالیستی غرب عادی کند، شرایط اقتصادی و سیاسی سرمایه گذاری سرمایه داران امپریالیست غربی را در ایران فراهم سازد و نقش معینی در برنامه های امپریالیستی در منطقه بپذیرد.

تمامی شواهد نشان از آن دارد که حکومت اسلامی ولایت فقیه بر خلاف های و هوی ها و عربده کشی های داخلی و از جمله از جانب هوچیانی مانند شریعتمداری و کیهان اش و یا برخی سران پاسدار و مداحان مواجب بگیر، یک عقب نشینی بزرگ از مواضع اش کرده است و دیر یا زود این عقب نشینی و این کرنش به امپریالیسم آمریکا و پذیرش برخی از ذلیلانه ترین مفادی که آمریکا خواستار آن است آشکار خواهد شد و بیشتر این نعره های دروغین برای پنهان کردن این عقب نشینی صورت می گیرد. هر چه کرنش حقیرانه به آمریکا بیشتر، این های و هوی ها و چنین و چنان می کنیم ها هم بیشتر!       

سیاستی که دولت های مورد حمله واقع شده وابسته به بلوک روسیه باید در پیش گیرند!

چنین سیاستی را چنان که دیده می شود اکنون دولت کوبا نیز می خواهد دنبال کند( دولت ونزوئلا نیز همچنین).

تفاوت اساسی دولت کنونی کوبا با حکومت اسلامی این است که دولت کوبا پیش از این سیاست ها، یک سرمایه داری دولتی به رهبری سرمایه داران حاکم بر حزب رویزیونیست این کشور برقرار کرده بود و اکنون به سوی برقراری سیاست نئولیبرالیستی و سیاست وابسته گی اقتصادی به امپریالیست های غربی پیش می رود، اما حکومت اسلامی این سیاست های نئولیبرالیستی را بسیار پیش از این یعنی از همان پایان دهه ی شصت و ریاست جمهوری رفسنجانی برقرار و دنبال کرده بود اما به سبب سیاست های جاه طلبانه ی خامنه ای و باندهای سپاهی، امپریالیست وارد درگیری با آنها شده و سیاست تحریم ها را در قبال این جناح ها و باندها در پیش گرفتند و نیز دارایی های آن را در کشورهای دیگر بلوکه کردند و همچنین مانع فروش نفت از جانب وی گردیدند. رفع این موانع با بازگشت سرمایه های امپریالیستی به اقتصاد ایران توام خواهد بود. یعنی همان امری که اکنون دولت رویزیونیست و مرتجع کوبا به گونه ای گسترده تر از پیش و به پیروی از دولت های مرتجع چین که پیشگام بزرگ این چنین تغییراتی بود، و دولت رویزیونیست ویتنام که دنباله روی سیاست های «درهای باز» چین بود می خواهد انجام دهد.  

انقلاب و توده های مردم

نخستین و مهم ترین وجه سیاست آمریکا، خواه جنگ و خواه در این مذاکرات، خفه کردن انقلاب توده های ستمدیده ی ایران کارگران و کشاورزان و طبقات میانی به ویژه حقوق بگیران و در صدرشان طبقه ی کارگر است. توده هایی که اکنون نزدیک به پنجاه سال است که با حکومت اسلامی در ستیز هستند و حدود سی سال است که جنبش ها و خیزش ها و شورش های گوناگون و به گونه ای مداوم علیه آن بر پا کرده اند و همواره با سرکوب های خونین حکومت مرتجع روبرو شده اند.

هدف اساسی آمپریالیسم آمریکا ایجاد شرایطی است که نه تنها از تداوم و گسترش و ژرف یافتن این جنبش ها و شورش ها جلوگیری کند، بلکه آنها به خاموشی گرایند، توده ها به پذیرش نظم موجود که با ورود سرمایه های امپریالیستی بازسازی خواهد شد تن دهند و نوعی ثبات در اقتصاد و سیاست ایران برقرار گردد.

دومین هدف آمریکا بریدن دست روسیه و چین از ایران است و یا دادن سهمی کوچک به آنها در حدی که این سهم نتواند موقعیت آنها را در برابر امپریالیست های غربی تقویت کند. این سیاست چنانکه در بالا اشاره شد در قبال ونزوئلا و کوبا نیز در پیش گرفته شده است.

تحقق این اهداف به این بسته گی دارد که حکومت اسلامی تا چه حدی زیر کنترل امپریالیست های غربی قرار گیرد.

 به احتمال ایجاد یک صندوق 300 میلیاردی که نیمی از منابع آن هم تعهد شده است مهم ترین بند این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه و گامی بسیار مهم و استراتژیک در این راستا است. دیگر رئوس اساسی آن که اکنون پنهان است احتمالا در مذاکرات 60 روزه کم و بیش آشکار خواهد شد.(برخی منابع از یک تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه پنهان که تنها برای دو سوی قضیه به همراه دولت های امپریالیستی اروپای غربی است نام برده اند!)

 با توجه به تاسیس این صندوق می توان این گونه اندیشید که دلیل تخریب زیرساخت ها و کارخانه های کلیدی مانند فولاد و پتروشیمی و... تنها قطع تولید این کارخانه ها جهت استفاده ی سپاه برای گسترش زیرساخت ها و تولیدات نظامی نبوده، بلکه همچنین ایجاد نیاز حاد در حکومت اسلامی برای سرمایه گذاری و ورود سرمایه ها برای بازسازی آنها در ایران بوده است.

گرایش های باندها و جناح های حکومت اسلامی

 در مقابل این دورنما گرایش های گوناگون در حکومت اسلامی موضع گیری های متفاوت و بعضا متضادی کرده اند.

به نظر می رسد که اکثریت جناح ها و باندهای طبقه ی حاکم بر ایران به ویژه باندهای حاکم بر سپاه و نهادهای اقتصادی حکومتی با این مذاکرات و احتمالا کل برنامه توافق دارند. از جمله چنانکه دولت پزشکیان گفته است اکثریت اعضای شورای امنیت حکومت به جز یک نفر این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه را امضا کرده اند.

پزشکیان و اصلاح طلبان حکومتی دولت

 این ها که سپر خامنه ای و سپاه در مقابل جنبش های مردمی گردیدند، و با وجود اینکه تمامی کاسه و کوزه ها سر آنها شکسته می شود و هزار گونه تحقیر می شوند و حتی تهدید به «بریدن گردن شان» نیز می شوند، حاضر به رها کردن دولت و موقعیت های نان و آبدار دولتی نشده اند، موافق این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه هستند و مشکل اساسی با آن ندارند. نقش کثیف اصلاح طلبان حکومتی در ایجاد سد در برابر رشد مبارزات توده ای و تایید و همراهی شان( به ویژه شخص پزشکیان) با کشتار هولناک دی ماه 1404 بر توده های مردم پوشیده نیست.

باند قالیباف

وی و باندش در مجلس و سپاه و دستگاه های اطلاعاتی با این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه کاملا موافق اند. قالیباف به احتمال یکی از مهم ترین عناصر آماده برای وابسته گی به امپریالیست های غربی و پذیرش نقش مزدوری آنها. شاید باورش شده است که قرار است او رضاخانی دیگر برای ایران باشد!؟

باندهای حاکم بر سپاه 

 ذوالقدر، وحیدی( و جعفری): این ها تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه را پذیرفته اند و با توجه به اینکه فردی که آن را امضا نکرده یکی از اینها نبوده است، این افراد آن را امضا یا تایید کرده اند. سایت های «تسنیم» و «فارس» مخالفت اساسی با آن اعلام نکرده اند.

باند جلیلی و پایداری ها و ...

 این ها ظاهرا مخالف این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه هستند و نارضایتی ها و معرکه گیری های خیابانی را سازمان می دهند. یکی از دلایل اساسی این است که این دارودسته بیشتر پشت همین شعارهای ضد آمریکایی و اسرائیلی پنهان شده و کثیف ترین مقاصد و اهداف حکومت را در سرکوب دیگر جناح ها و نیز جنبش توده ها پیش برده اند.

مجتبی خامنه ای

  وی در پیامی گفته است که نظر دیگری داشته اما با نظر حاکم بر شورای امنیت ملی و تعهد پزشکیان موافقت کرده است. به این ترتیب وی راه پدر ریاکار و بی مسئولیت اش را دنبال می کند.«همه کاره ی هیچ کاره»!

در واقع مجتبی خامنه ای سالوسانه و موذیانه و بر مبنای طرحی از پیش از تنظیم شده از جانب خود و مشاوران سپاهی و امنیتی اش تلاش کرده که هم موافقین این مذاکرات را راضی کند و هم مخالفین آن را. در مورد مخالفین(مخالفین واقعی که کم اند) به این شکل که بگویند مجتبی خامنه ای با توافق با آمریکا موافق نیست و این گونه دل آسوده شوند که «صدای حزب اللهی خاموش نشده و هرگز خاموش نخواهد شد!»

با این حال، وی با چنین نظراتی جز این که عامدانه و برای حفظ برخی فشارها به روی دیگر جناح ها و باندها و همچنین حفظ های و هوی ضد آمریکایی برای گرفتن امتیاز، اختلافات درونی باندها و جناح های حاکم را تشدید کند نقشی نخواهد داشت. زمانی که وی می گوید« نظر من چیز دیگری بود» مخالفین واقعی و دروغین مذاکرات می گویند: «چه با مجتبی خامنه ای کرده اند که وی مجبور شده است تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه و تعهد پزشکیان را بپذیرد»؟! و آنگاه با پزشکیان و باند قالیباف و عراقچی در می افتند. تهدید پزشکیان به مرگ در همین چارچوب ها صورت گرفته است. از سوی دیگر آنها می توانند عربده کشی های خیابانی خود را علیه توافقنانه و آمریکا ادامه دهند و همچنین شمشیر دو سر و یا سه سری(یعنی همچنین علیه خود توده ها و مبارزات آنها) مورد بهره برداری قرار گیرند.

 اما واقعیت این است که خود مجتبی خامنه ای و باندهای سران سپاه  و از جمله وحیدی و ذوالقدر( و جعفری) با این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه و مذاکرات موافق بوده اند و تنها برای فرار از مسئولیت و حفظ چهره ی ضد آمریکایی و بنابراین امکان مانور در آینده در صورت برخی پیشامدها، آن را به گردن پزشکیان انداخته اند.

در مورد مخالفت ها با این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه و مذاکرات

در مورد مخالفت ها با این تفاهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه باید گفت اینها حداقل سه دسته هستند:

یکی دسته هایی که مخالفتی دروغین و سازمان یافته دارند و از سوی خود همین باندها و جناح های موافق سازمان داده می شوند. هدف این مخالفت های دروغین دو گانه است:

 از یک سو این ها باید نشان دهند که مجتبی خامنه ای و باندهای حاکم بر سپاه با این توافق مخالف اند و از بد حادثه و از روی اجبار با آن همراهی کرده اند.

دوم باید نقش «آخرالزمانی» ها را بازی کنند و بر مبنای این که در کشور مخالف زیاد است از وجودشان برای امتیاز گیری در مذاکرات استفاده شود.

این گونه آنها در چارچوب سیاست های کلی حکومت موقعیت خاص خود را نگه خواهند داشت. این موقعیت تنها برای های و هوی علیه آمریکا و اسرائیل و یا زدن دیگر جناح های مخالف باندها و جناح حاکم اصلی به ویژه باندهای حاکم بر سپاه نیست، بلکه در عین حال و بسیار مهم تر حفظ یک وجه پر های و هوی در قبال این مسائل، اما در واقع و بیشتر برای هنگام نیاز به سرکوب مبارزات و جنبش ها و خیزش های طبقات مردمی است.

 بخش دیگر از این مخالفت ها راستین است. این ها بخشی از پایه های حکومت هستند که تصورشان از حکومت اسلامی همان تصوری است که خامنه ای ده ها در مخ شان کرده است. آنها فکر می کنند که می توانند این آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی بی مایه و میان تهی را ادامه دهند و نیز جاه طلبی های حکومت ولایت فقیه در منطقه را دنبال کنند. آنها تصورات کاملا واهی از قدرت نظامی حکومت اسلامی( موشک ها و پهپادها و نیز نیروهای نیابتی) دارند و خود را یگانه قدرت بزرگ منطقه دانسته و تصور می کنند که می توانند آمریکا را شکست دهند.

بخش سوم دارودسته ی جلیلی و پایداری ها و رئیسی ها هستند. این ها در تمامی دم و دستگاه های نظامی و امنیتی و اقتصادی حاکم حضور دارند و نقش معینی در پیشبرد سیاست های خامنه ای داشته اند. چون با همین شعارها و مخالفت ها موقعیت خود را حفظ کرده و گسترش داده اند، مهم ترین نگرانی آنها این است که با از بین رفتن این مخالفت ها و شعارها، موقعیت خود را در میان طبقه ی حاکم از دست بدهند و باندهاشان ضعیف گردند. در عین حال هیچ بعید نیست که همین ها باندهای اصلی روسی - چینی در دم و دستگاه های حاکم باشند.

تمامی این دسته ها در عین حال بخشی مهمی از همان دسته هایی هستند که در سرکوب خونین 18 و 19 دی ماه ا1404 در خیابان ها راه افتاده و جوانان برومند مبارز را سلاخی کردند و اجسادشان را در حال که انبار شده بودند تحویل مردم دادند.

جایگاه مردم در این مذاکرات

 به جز بخش هایی از مردم و آن هم بیشتر در همان یکی دو هفته ی نخستین جنگ، اکثریت توده های مردم جنگ نمی خواستند و پیش از هر چیز صلح می خواستند. اکنون آنها می توانند از برقراری آتش بس و احتمالا پایان یافتن جنگ راضی باشند.

اما برای کارگران پیشرو و مبارز و انقلابی( و نیز پیشروان از میان دیگر طبقات انقلابی و مترقی) پرسش ها بسیار است و برخی از مهم ترین آنها:

 یک - این پایان جنگ از جانب آمریکا به چه بهایی است؟

 دو- آیا حکومت اسلامی ولایت فقیه به بقای خود ادامه خواهد داد؟ و آیا اگر ادامه یابد این به معنای ادامه استبداد دینی حکومت اسلامی و تسلط جناح ها وباندهای مرتجع است (سرمایه داران نظامی - روحانی بوروکرات - کمپرادور) و یا قرار است تغییراتی در حکومت اینها صورت گیرد؟

سه- آیا به جای امپریالیسم روسیه و دولت مرتجع چین اکنون امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی قرار است فعال مایشای ایران گردند؟ یعنی قرار است ایران به زیر سلطه ی امپریالیست های غربی رود و بازسازی اقتصاد کمپرادوری متکی به درآمد نفت تداوم یابد؟

چهار- وضعیت مبارزات و جنبش ها و خیزش ها چه می شود؟ آیا آنها خاموش خواهند شد و یا دلایلی که موجبات آنها را فراهم کرده حتی در صورت وابسته شدن کامل حکومت اسلامی به غرب و ایجاد برخی اصلاحات امپریالیستی در ایران تداوم خواهند یافت؟

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

 2 تیرماه 1405

 

 

 

 

 

 

Thursday, June 18, 2026

پرسش و پاسخ در مورد جنگ و آتش بس و مذاکرات و آینده ی حکومت اسلامی و انقلاب دموکراتیک خلق ایران و ...(3)

 

سلطنت طلبان چه جایگاهی در برنامه های امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی دارند و نقش شان در شرایط کنونی چیست؟

سلطنت طلبان همان گونه که در یکی از بیانیه های گروه آمده است، دو نقش اساسی دارند:

 یکم همچون یک تهدید برای جایگزینی شان به جای حکومت کنونی اسلامی و برقراری استبداد سلطنتی. این یکی از مهم ترین نقش های سلطنت طلبان به ویژه پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» است.

برای چنین امری آنها باید سازماندهی شده و به گونه ای همچون جایگزین خود را طرح می کردند.

 نقش مهم دیگر سلطنت طلبان پیشگیری از طرح جایگزین های دیگر خواه جمهوریخواه وابسته و خواه جمهورخواهان ملی، مجاهدین، احزاب و گروه های چپ از هر دسته به جز آنها که به خود سلطنت طلبان پیوسته اند مانند حزب دارودسته های حکمتی کمونیست کارگری تقوایی که جزو متحدین پروپاقرص شان هستند. تمامی لات بازی های آنها برای به هم ریختن گردهمایی های مخالفین دیگر بر این مبنا صورت می گیرد که هیچ جایگزینی نتواند خود را طرح کند( این لات بازی ها و تخریب کردن ها را در داخل نیز در جریان برگزاری آیین هفت خسروعلیکردی وکیل به قتل رسیده به وسیله ی حکومت در مشهد دیدیم).

باید توجه داشت که جایگزینی که در خارج خود را طرح کند در شرایط کنونی که استبداد دینی همه ی شریان های تنفس داخلی را بسته است می تواند تا حدودی در داخل برد داشته باشد گرچه حتمی نیست که پس از باز شدن این شریان ها و رو آمدن نیروهای انقلابی چپ و دموکرات های انقلابی و مترقی داخلی این مطرح شدن خارجی ها رنگ نبازد و یا در صورت درستکاری جریان خارجی و احتمالا داشتن نفوذ در داخل، به هم آمیزی با داخل و رفتن زیر رهبری داخلی ها و یا تعادلی میان این دو در رهبری جنبش نینجامد.

صفت مشخصه ی کنونی اپوزیسیون ایران در حال حاضر تفرقه است و نه وحدت و این امر تمامی احزاب و سازمان ها و گروه های سیاسی را در بر گرفته است. تفرقه روند حاکم است و وحدت روند غیر حاکم. از این رو سلطنت طلبان نیز دچار این امر بوده اند و خواهند بود. تفرقه های کنونی و ریزش ها میان آنها از پیش وجود داشته و در دوران کنونی که نیاز به اتحاد میان شان بسیار زیاد است شاهد تفرقه ها و ریزش های بیشتری خواهیم بود. امر تجزیه ی درون شان با توجه به چگونگی برنامه ها و سازماندهی و اعمال آنها خواه درونی و خواه بیرونی صورت می گیرد.

در واقع خیزش «زن، زندگی، آزادی» هم به سلطنت طلبان پا داد و آنها بیش از پیش از جانب امپریالیسم آمریکا و اسرائیل سازمان یافته و متحد شدند و هم با توجه به سیاست هاشان در قبال این خیزش و رویدادهای پس از آن آغاز به تجزیه شان کرد.

به این ترتیب در حالی که بخش هایی از مردم( بیشتر لایه های طبقات مرفه و میانی و نیز تا حدودی توده های کارمند و کارگر) از روی مقایسه ی وضع خود در حکومت گذشته با حکومت کنونی و ناامیدی از آینده ی چنین وضعی و همچنین نبودن جایگزین های قدرتمند و قابل اعتماد و نافذ در توده ها، و نیز پشتیبانی اسرائیل و دولت های قدرتمند غربی و از جمله خود آمریکا از سلطنت طلبان، احساس می کردند آنها قدرت بیشتری دارند و بنابراین به آنها گرایش یافته و امید بستند و این گرایش در سه سال اخیر بیشتر و بیشتر گردید( تا زمان خیزش دی ماه)، در عین حال با توجه به تجارب خود از آنها و مشاهده ی موضع گیری و رفتار و اعمال آنها به ویژه از زمان خیزش دی ماه 1404به این سو به ویژه مواضع آنها در مورد تجاوز امپریالیسم آمریکا و جنگ 40 روزه، بیش از پیش از آنها دوری گزیدند.

این امر از یک سو و از سوی دیگر سیاست و برنامه و سازماندهی و همچنین شیوه ی تبلیغات شان کسانی را که با آنها همراهی کرده و جزیی از ساز و کار تبلیغاتی و سازمانی شان شده بود، تاراند و  و تجزیه ی درونی شان را شکل داده و پیش برد.

در صورت تداوم افشاگری در مورد آنها به وسیله ی نیروهای انقلابی و مترقی و انباشت بیشتر تجارب عملی توده ها از سیاست و برنامه و عملکردشان، به مرور روند تجزیه ی درونی نسبت به اتحادشان بیشتر خواهد شد و نیز توده ها بیشت از پیش از آنها رویگردان شده و گرایش شان به آنها به دوری و نفرت تبدیل خواهد گشت.

با این همه نگاهی به موضع گیری سلطنت طلبان نشان می دهد که کلاشان و شیادانی تمام عیار هستند. تا دیروز می گفتند مردم خود نمی توانند حکومت را سرنگون کنند و نیاز به نیرویی بیرونی و قوی هست یعنی آمریکا و اسرائیل تا کار آنها را بسازد. و از این رو های و هوی «سر اختاپوس در تهران است» را راه انداختند و از ترامپ و نتانیاهو خواستند به ایران حمله کنند و برای هر بمباران ایران هورا کشیدند و جشن به راه انداختند. اما پس این که نقشه های ترامپ آشکارتر شد و آنها فهمیدند ترامپ و آمریکا و اسرائیل قصد سرنگونی حکومت را ندارند چرخش صد و هشتاد درجه کرده و حال ترامپ برایشان «بده» شده است و می گویند این مردم اند که باید حکومت را سرنگون کنند ودولت های آمریکا و اسرائیل به فکر منافع خودشان بوده اند.

با این حال این تصور که این ها کارشان خواه از جانب آمریکا و خواه به دلیل چرخش در گرایش مردم به آنها تمام شده است تصور نادرستی خواهد بود و باید پذیرفت اینها نقشی مانند «سفیدها» در انقلاب روسیه، در قبال ایران را دنبال خواهند کرد با این تفاوت مهم که سفیدها نیروی نظامی داشتند و در جنگ با طبقه ی کارگر و بلشویک ها بودند، اما این ها تلویزیون اینترناشنال دارند و می خواهند به جای حکومت استبداد اسلامی استبداد شاهی را برقرار کنند.  

تنها در صورتی که جایگزین های جمهوریخواه مانند نیروهای چپ مبارز و انقلابی و دموکرات ها از انقلابی و مترقی و همچنین نیروهای میانی از «شبه چپ» مستقل تا جریان های نیمه دموکرات و لیبرال طبقات متوسط و مرفه بتوانند بر روند تفرقه و تجزیه پیروز قابل توجهی به دست آورند و خود را طرح کنند بی تردید پرونده ی سلطنت طلبان درون مردم تا حدود زیادی بسته خواهد شد.    

نقش اسرائیل و آمریکا در مورد سلطنت طلبان 

در مورد امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل ما شاهد دو نقش متمایز در مورد سلطنت طلبان هستیم. در ظاهر این نقش ها به این گونه است که اسرائیل نقش حامی اصلی سلطنت طلبان را دارد و از هر راه آنها را مورد پشتیبانی قرار می دهد و می خواهد( می خواست) آنها را به قدرت رساند و در مقابل ترامپ و آمریکا نسبت به سلطنت طلبان اعتنای کمتری داشته اند و چنانکه می دانیم ترامپ نیز رضا پهلوی را فردی که بتواند ایران را اداره کند نیافت. خبرها تنها به دیدارهایی از جانب برخی از مقامات آمریکایی با آنها و یا شرکت در گردهمایی های مستقل آنها اشاره دارد.

این مقامات البته همچنین در برخی گردهمایی های مجاهدین نیز شرکت کرده اند و تلاش کرده اند این دو گزینه را با هم در آب نمک بخوابانند.

اما حقیقت این است که اسرائیل این توان را ندارد که خود جایگزین برای حکومت اسلامی تعیین کند و سیاست هایش در کل تابع سیاست های دولت آمریکا است هر چند در جزء ممکن اختلافاتی وجود داشته باشد. در حقیقت آنکه این تقسیم وظایف را برنامه ریزی کرده نه دولت اسرائیل و نتانیاهو بلکه خود دولت آمریکا است.

یک دلیل این برنامه ریزی این است که آمریکا می خواهد بگوید که برنامه ریزی ای برای سرنگونی حکومت و جایگزین کردن دولتی دیگر ندارد و نمی خواهد یک 28 مرداد دیگری به وجود آورد و نفرت مردم از آمریکا را دوباره در سطح دوره ی 57 ایجاد کند.

دلیل دوم این که سیاست ترامپ و روسای جمهوری پیش از وی و کلا دولت آمریکا سرنگونی حکومت اسلامی نبوده است ( و این را باید تا حدودی عملا به سران حکومت اسلامی نشان می دادند) بلکه پیشگیری از پیوستن تمام و کمال آن به بلوک امپریالیسم روسیه و سازش با این حکومت و در بهترین حالت که ترامپ اکنون آن را پی گرفته است، روی کار آوردن دولتی هوادار امپریالیسم آمریکا در حکومت کنونی بوده است.

اما این ها یک سطح از مساله است. اگر وضع به گونه ای گردد که حکومت اسلامی با آمریکا کنار نیاید و کار به جاهایی کشد که آمریکا مجبور شود سرنگونی حکومت را در پیش گیرد، آنگاه بی گمان سلطنت طلبان به عنوان جایگزین اصلی طرح خواهند شد. از این رو دوام این جریان، سازمان دادن مداوم آن و غلبه یافتن بر تفرقه های کنونی در کنار روندهایی که صحبت آن ها شد نیز وجود خواهد داشت.

سلطنت طلبان یا مجاهدین کدام برای امپریالیسم آمریکا مقبول ترند؟

در مورد اینکه میان سلطنت طلبان و مجاهدین کدام می توانند برگ اصلی باشند به نظر می رسد که این سلطنت طلبان هستند که برگ اصلی هستند و نه مجاهدین. زیرا آن نفوذ نسبی ای که سلطنت طلبان در میان بخش هایی از طبقات مردمی به ویژه طبقه ی میانی دارند مجاهدین ندارند و این نه تنها در خارج از کشور و میان مهاجران دیده می شود بلکه در داخل هم دیده ایم. و ارج مجاهدین از دوره ای که با صدام به همکاری پرداختند در نظر مردم ایران بسیار کاهش یافته است.

اما این که مجاهدین یک جایگزین قوی نیستند مانع از آن نیست که آمریکا از آنها پشتیبانی نکند. به هر حال آنها هم نیروی نظامی دارند که سلطنت طلبان ندارند و هم این که اگر این پشتیبانی از آنها دریغ شود این احتمال وجود دارد که تحولاتی در این سازمان صورت گیرد و گرایش به جبهه ی امپریالیسم روسیه، و بدتر از آن( از نظر امپریالیسم آمریکا) به جبهه ی مردمی در آنها رشد کند و این سان یک تغییر استراتژیک در آنها رخ دهد و این چیزی نیست که دولت آمریکا بخواهد. از این رو آنها به پشتیبانی خود از مجاهدین ادامه خواهند داد.

آیا این نتانیاهو بود که ترامپ را به جنگ کشاند و آیا دولت صهیونیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا منافع جداگانه و متضادی دارند؟

اسرائیل بدون کمک های تسلیحاتی امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی نمی تواند به دوام خود در منطقه ادامه دهد.  اسرائیل بیشتر نقش بازوی امنیتی - نظامی حکومت امپریالیست های غربی را در منطقه دارد. دولت صهیونیستی اسرائیل یک امپریالیست همپای امپریالیست های غربی نیست. کشوری است بسیار کوچک و با جمعیتی اندک.

 اسرائیل از نظر اقتصادی و نظامی گرچه خود تولید کننده هم است اما در کل وابسته به کمک کشورهای امپریالیست غربی است. همین کمک ها و نیز تولید برخی کالاها و به ویژه تولیدات نظامی اش و صدور آنها شرایط کلی این کشور را شکل داده است. اسرائیل یک کشور امپریالیستی مانند ژاپن یا سوئد هم نیست و در عین حال کشوری زیرسلطه مانند اردن و یا مصر نیست. و نیز دولت اسرائیل نوکر آمریکا نیست همان گونه که مثلا شاه و انور سادات و حسنی مبارک و ملک حسین اردنی نوکر و سرسپرده ی آمریکا بودند.

اسرائیل دارای یک لابی قوی یهودی - صهیونیستی در میان طبقه ی سرمایه دار حاکم آمریکاست. این لابی می تواند خواه از نظر اقتصادی و خواه از نظر سیاسی می تواند به دولت این کشور کمک کند که یک استقلال نسبی داشته باشد و برخی خواست هایش در دولت های امپریالیستی غرب که نیازمند وجودش در منطقه ی خاورمیانه هستند، پیش رود. لابی مورد بحث ممکن است گاهی با نظرات حاکم در دولت حاکم بر آمریکا مخالف باشد( گاه این مخالفت ها دروغین و بر مبنای تقسیم وظایف و نمایش تندرو و میانه رو است) اما نمی تواند بدون جذب پشتیبانی این دولت ها سرخود دست به اقدامی بزند. چنانچه چنین اقداماتی با برنامه های امپریالیسم آمریکا همگون نباشد دولت آمریکا جلوی آنها را خواهد گرفت. غزه نمی توانست بدون توافق ترامپ و امپریالیست اروپای غربی چنین ویران شود و توده های فلسطینی چنین قتل عام و و یا بی خانمان و آواره شوند.

 از نظر سیاسی و نظامی و امنیتی اسرائیل وابسته به قدرت های امپریالیستی غربی و در راس انها آمریکا است. موساد زیر نظر سیای آمریکا و دیگر سازمان های امنیتی امپریالیست های غربی است و به گونه ای می توان گفت همچون یکی از شعب آنها فعالیت می کند. بر مبنای وظایفی که به آنها سپرده شده است این سازمان های امنیتی و نظامی می توانند مستقلا برنامه و نقشه بکشند. این برنامه ها و نقشه ها می تواند همراه با پیشنهادهایی به دولت های حاکم در آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی غرب ارائه شوند. این پیشنهادها بر مبنای جستجو و تحقیق این سازمان ها و عوامل نفوذی آنها استوار است و تا حدی قابل اطمینان هستند. دولت های غربی می توانند بیشتر روی آنها مطالعه کنند آنها را رد کنند و یا آنها را بپذیرند و به اجر در آورند.

 مورد پیشنهادهای نتانیاهو به ترامپ( اگر همه چیز را همین گونه پنداریم) از این موارد است. اسرائیل  بر مبنای وظیفه ای که به وی سپرده شده بود همواره با حکومت اسلامی درگیر بود و ضربات زیادی به این حکومت زد.( ترور دانشمندان و سران و کادرهای نظامی سپاه قدس و ...)

و در عین حال نفوذ در دستگاه های امنیتی و نظامی و اتمی حکومت اسلامی را سازمان داد. روشن است که اگر ما نفوذ موساد را بیشتر از سیا بدانیم( در واقع تفاوت اساسی ای میان این دو نیست) در این صورت این موساد است که می تواند به سیا پیشنهاد و نقشه ارائه دهد.

بنابراین می توان گفت که اینکه در چه زمان معینی باید جنگ با حکومت اسلامی را آغاز کرد احتمالا به پیشنهاد موساد و دولت اسرائیل و بیشتر هم به دلیل وجود عوامل نفوذی در سازمان نظامی و امنیتی حکومت ایران بوده است. اما این که مثلا نتانیاهو به ترامپ پیشنهاد داده، به این معنا نیست که ترامپ نمی خواسته وارد جنگ شود و نتانیاهو ترامپ را پشت سر خودش کشیده و آمریکا را مجبور کرده که تن به خواست های اسرائیل برای جنگ با حکومت اسلامی دهد. طبقه ی حاکم امپریالیست آمریکا استقلال رای خود را و در وجهی غیر قابل مقایسه با طبقه ی حاکم بر اسرائیل که در کل تابع طبقه ی حاکم آمریکا است( نه به معنای مزدور و یا نوکر) دارد و رای خود وی این دولت را به این دو جنگ اخیر به ویژه جنگ دوم کشاند. آن پیشنهادها، پیشنهادهایی بر مبنای اطلاعات و برآوردهایی بودند که آن نفوذهای امنیتی و نظامی مبنای آن بود.

در مورد جنگ های اخیر می توان گفت که دولت آمریکا همان گونه که انقلاب 57 را با جنگ عراق با ایران به انحراف و تباهی و شکست کشاند و همانگونه که همواره از اوج گیری انقلاب می ترسید و شمشیر داموکلس جنگ را بالای سر حکومت اسلامی نگه داشته بود، با اوج گیری مبارزات در دی ماه و ورود گسترده تر طبقات و چشم انداز مبارزات گسترده تر و شدیدتر و نیز دیر شدن برای دخالت، برای خاموش کردن انقلاب و یا انحراف آن زمان را غنیمت شمرد و جنگ را آغاز کرد.

از این روی نمی توان این صحبت مضحک و ژورنالیستی را( و بیشتر کسانی که آن را طرح می کنند بیشتر از روی خبرگزاری ها و سایت ها و روزنامه های غربی کپی می کنند) پذیرفت که نتانیاهو می خواست حکومت را سرنگون کند و ترامپ در پی مقاصد دیگری بود و یا نتانیاهو ترامپ را فریب داد و گفت می توان با چند حمله حکومت اسلامی را سرنگون کرد و حکومتی دیگر برقرار کرد و ترامپ هم فریب خورد.

 در بهترین حالت به نفع این نظر، می توان گفت که ارزیابی اسرائیل از شکست زود هنگام حکومت اسلامی بوده است حال آنکه این شکست کمی دیرتر رخ داد و یا رخ می دهد.

 به طور کلی تضادهایی میان سیاست های دولت اسرائیل که از منافع خاص طبقه ی حاکم بر اسرائیل در منطقه بر می خیزد و سیاست های امپریالیستی دولت آمریکا وجود دارد اما این تضادها به آن حد نیست که بحرانی جدی را میان این آنها دامن بزند. در کل این دولت آمریکا است که نظرات نهایی خود را به دولت اسرائیل دیکته خواهد کرد و نه برعکس. زیرا ناظر بر منافع طبقه ی سرمایه داران امپریالیسم آمریکاست.

در جزء اما ممکن است اختلافاتی بروز کند و منافع خاص دولت اسرائیل با دولت آمریکا در تضاد قرار گیرد. شاید در همین مورد اخیر حمله به لبنان و حزب الله. در این موارد دولت آمریکا تا جایی که ممکن است چشم بر هم می گذارد و یا به سرزنش هایی کوچک بسنده می کند اما اگر کار بیخ پیدا کند و تضاد بین این منافع جزیی با منافع کلی دولت آمریکا در تضاد قرار گیرد بی شک دولت آمریکا اسرائیل را مجبور خواهد کرد که تابع سیاست های دولت آمریکا باشد.

یکی از نکات در این خصوص این است برخی از سران کشورهای عربی ممکن است دشمنان دور و نزدیک دولت اسرائیل باشند اما نوکران و سرسپرده گان امپریالیسم آمریکا هستند و این امپریالیسم آمریکا است که باید توازن میان آنها و اسرائیل را در منطقه بر قرار سازد و نه دولت اسرائیل.

هرمز دامان

نیمه ی دوم خرداد 1405


درباره شکست تیم فوتبال جمهوری اسلامی

    تیم فوتبال جمهوری اسلامی در مسابقات جام جهانی شرکت کرد و در دور نخست حذف شد. خواست پیروزی و شکست این تیم، مردم ایران را به سه بخش تق...