Saturday, September 19, 2026

شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (4)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (4) 

 

پیش از آنکه به ادامه ی ارزیابی نظرات اتفاق بپردازیم بد نیست به یک یادداشت که در پایین مقاله و خطاب به اتفاق آمده است توجه کنیم. این یادداشت از جانب فردی با نام خسرو است که چندان میانه ای هم با مارکسیسم ندارد و میدان که دست اش است می تازد.

این هم بیانات ایشان علیه مارکس و مارکسیسم:

«برای درک وضعیت کنونی اقتصاددانان به اصطلاح چپگرا توجه کنید که طی نزدیک به دو قرن گذشته اندیشمندان بزرگی نظریه مارکسیستی اقتصاد را مورد بررسی و نقد قرار داد و نشان داده اند که مارکس در نظریه ارزش کار و تحلیل پویایی های نظام اقتصاد سرمایه داری دچار اشتباهات تحلیلی جدی شده است. یکی از بهترین نمونه های این نقدهای علمی به نظریه مارکس مقاله معروف پل سامئولسن (Samuelson, P., 1971) اقتصاددان معروف برنده جایزه نوبل اقتصاد، که در سال 1971 نوشته، است. این مقاله در اینترنت قابل دستیابی است و اقتصادانانی که بجای چپگرا یا راستگرا بودن دنبال حقایق علم اقتصاد هستند میتوانند این مقاله ها را مطالعه و دانش اقتصادی خود را عمیق تر کنند.
در واقع اقتصادانان بزرگی اشاره کرده اند که با استانداردهای کنونی علم اقتصاد مارکس حتی یک اقتصاددان متوسط نمی توانست باشد. دوستان جامعه شناس یا علاقمندان به فلسفه و علوم سیاسی می توانند اشتباهات تحلیلی مارکس را از زبان یک صاحبنظر برجسته فلسفه سیاسی، ایان شپیرو (Shapiro, I.,) استاد شناخته شده دانشگاه ییل (Yale University) آمریکا در کتاب مبانی اخلاقی سیاست (The Moral Foundations of Politics, 2003) بیابند.»
وی پس از این افاضات ضد مارکسیستی اش در اشاره به «چهار تعریف» اتفاق چنین می نویسد:

«اما اینکه نوشته اید مارکس در آثار مختلف خود، تصویر ثابتی از دولت ارائه نکرده است از یک نظر صحیح اما از نظری موثق نیست. نظریه کلی مارکسیستی به نهاد دولت همان نهاد طبقاتی و در واقع نهاد و ابزار سرکوب طبقه حاکم است. اینرا هم مارکسیستها و کمونیستها و هم دیگران (از جمله اقتصاددان بزرگ جمیز بوکانان در کتاب معروف Buchanan, J. Calculus of Consent, 1962( و صاحبنظران دیگر در جاهای مختلف گفته اند. اینکه مارکس نویسنده در نوشته های مختلف خود برداشت های مختلف از دولت یعنی دولت طبقاتی، دولت مستقل یا بناپارتی، دولت سوسیالیستی، سازمان سیاسی جامعهٔ کمونیستی داشته است نافی تعریف کلی دولت در نظریه مارکسیستی نیست بلکه می توان گفت بسط و تشریح آن تعریف کلی است. از انجا که مارکس تحولات تاریخی را در واقع تحولات مبارزات طبقاتی می داند با تعریف دولت به مثابه نهاد و ابزار سرکوب طبقاتی سازگار است. اندیشمندان (از جمله فلاسفه مسلمان مانند فارابی، ابوعلی سینا، ابن رشد..) و مکتبهای فلسفی تعاریف و توصیف های مختلفی از مفهوم دولت اراده داده اند که ذکر آنها برای روشن شدن مفهوم دولت در نظریه مارکسیستی در یک مقاله تطبیقی مفید اما در این مختصر نمی گنجد.»( در دفاع از وهابی، شهرام اتفاق، یادداشت های زیر متن در سایت ایران امروز، تاکیدها از ماست.)

خسرو، علیرغم ضد مارکسیستی بودن اش اما در مورد این مساله راستگو است و آنچه که برای وی روشن است علیرغم صورتبندی منظم و دقیق بازگو می کند: «نظریه کلی مارکسیستی نهاد دولت همان نهاد طبقاتی و در واقع نهاد و ابزار سرکوب طبقه حاکم است». و بنابراین «چهار تعریف» اتفاق درست نیست.

 و اما اینکه جناب اتفاق چه پاسخی به این یادداشت می دهد خواندن دارد! ما ضمن آوردن پاسخ اتفاق ارزیابی خود را از نظرات وی بیان می کنیم.

این هم پاسخ اتفاق به خسرو:

«خسرو عزیز
در نوشته شما مطالب ارزشمندی مطرح شده است. در عین حال نکاتی را درباره آن مطرح می‌کنم و آنها را در چند بخش جداگانه ارسال می‌کنم.

الف - دولت:
مارکسیست‌های پس از مارکس و انگلس اصرار زیادی داشتند تا نظریه «دولت طبقاتی» را به عنوان یگانه نظریه آن‌ها معرفی کنند.»

مارکسیست های پس از مارکس و انگلس تلاش داشتند نه اینکه نظرات مارکس و انگلس چنین بود!  به عبارت دیگر یعنی جناب خسرو، شما و آنها که به نظرات شان اشاره کرده اید نفهمیده اید که مارکس و انگلس چه گفته اند و حرف مارکسیست ها را به جای آنها گرفته اید!

ضمنا اشاره کنیم که در اینجا تحریف هم صورت می گیرد. «یگانه نظریه» یعنی این که مارکسیست های پس از مارکس( و ما به رهبرانی مانند لنین و پس از وی نظر داریم) به هیچ وجه مثلا نظر مارکس در مورد «دولت بناپارتی» را همچون بروز استثناء در نظر نمی گرفتند و آن را به طور مطلق حذف می کردند!

«چرا که در یک دوره زمانی خاص، این نظریه می‌توانست همچون جنگ‌افزاری برای پیکارهای سیاسی به خدمت گرفته شود.»( تاکید از ماست)

این لو دادن خود است! اتفاق بسیار ساده لوحانه نیات درونی خود را لو می دهد!

اولا که این یک تحلیل علمی است و از مطالعه ی تاریخ جوامع بشری و بر مبنای دیدگاه ماتریالیسم تاریخی استنتاج شده است( مارکس در فقر فلسفه، انگلس در منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت و آنتی دورینگ و مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست) و انقلابیون مارکسیست پس از مارکس و انگلس نیز آن چیزی را دنبال کردند که نظر آنها بود نه اینکه سخنان آنها را تحریف و یا از خودشان اختراع کرده باشند.

 سپس این که آنها نگفتند که تنها دولت بورژوایی دولت طبقاتی است بلکه گفتند دولت سوسیالیستی نیز طبقاتی است و مگر ممکن است بتوان دیکتاتوری «پرولتاریا» و دولت سوسیالیستی ای که طبقه ی کارگر در راس آن است «غیرطبقاتی»خواند؟ این مانند این است که بگوییم «باران مرطوب نیست» یا «آتش گرم نیست»! و مگر اینها بچه گانه نیست؟

در عین حال همان ها گفتند که در جامعه ی کمونیستی دولت وجود نخواهد داشت چرا که طبقات وجود نخواهد داشت. ( با اینکه نگارنده در سه بخش گذشته اشاره به نظرات آنها در مورد مسائل مورد بحث کرده ام شاید پیوستی به بخش نخست این مقالات بیفزایم و دیگر اشارات آنها را در مورد مساله ی مورد بحث بیاورم.)

وانگهی مگر خود مارکس و انگلس «دانش را برای دانش» می خواستند که اتفاق سراغ مارکسیست های پس از مارکس و انگلس رفته است؟ مگر نه اینکه خود آنها دانش طبقاتی و از جمله طبقاتی بودن دولت و استفاده از آن همچون ابزار سرکوب طبقات استثمارشده را برای آموزش طبقه ی کارگر و روشن شدن وی در مورد آنچه هست و آنچه باید باشد«همچون جنگ افزاری برای پیکارهای طبقاتی به خدمت» گرفتند و بخشی از مجادلات شان درون جنبش کمونیستی با دیگر جریان ها بر سر همین مساله بود؟

جدا از این ها چرا از دانش نباید همچون جنگ افزاری برای پیکار طبقاتی استفاده کرد؟ آیا دانش برای «دانش داشتن» و قِر و پُِز «پژوهشگر» بودن دادن است و یا باید در عمل و زندگی اجتماعی به کار گرفته شود؟

 روشن است که دانش طبیعی به درد دگرگون کردن طبیعت می خورد و دانش اجتماعی( فلسفه، اقتصاد سیاسی، فلسفه ی تاریخ و علم مبارزه ی طبقاتی) به درد دگرگوگون کردن اجتماع. اگر دانشی به درد دگرگون کردن طبیعت و جامعه نخورد و برای وراجی و قیافه گرفتن باشد باید درش را گِل گرفت.

اتفاق ادامه می دهد:

 «اما نظریه «دولت انگل‌وار» مارکس چندان مورد علاقه مبارزان مارکسیست‌ نبود‌.»

 چنانکه دیده می شود و ما نیز در بخش های پیشین اشاره کردیم، «دولت طبقاتی» شده است یک چیز و «دولت انگل وار» یک چیز دیگر و بنابراین نظر مارکس در مورد «دولت انگل وار» درمورد همان دولت لویی بناپارت است و نه در مورد دولت و دستگاه اداری و نظامی بورژوازی تمامی کشورهای سرمایه داری به طور کلی! این دیگر دروغ شاخدار و فریب و سالوسی است نه دانش! و نه شرح سالم و صادقانه ی یک نظریه!

«چرا که شباهت زیادی با نظریات لیبرال‌های کلاسیک درباره دولت داشت.»

این همان درهم کردن مسائل و مانور کذایی است که در بالا صحبت اش شد. می گویند «نخست خواهر و برادریت را ثابت کن بعد تقاضای ارث و میراث کن!» اول ثابت کن که مارکسیست های پس از مارکس و انگلس مخالف «دولت انگل وار» بوده اند( نه اینکه نظر مارکس و انگلس را تحریف کنی و بگویی که منظورشان از «دولت انگل وار» تنها در مورد دولت هایی مانند «دولت بناپارتی» و « مستقل» است و نه هر گونه دولت بورژوایی!) سپس بگو به دلیل از نظر جنابعالی شباهت این نظر مارکس در مورد دولت با لیبرال های کلاسیک موجب شده است که مارکسیست های پس از مارکس به نظر مارکس در مورد «دولت انگل وار»( که تحریف آشکار مارکسیست های پس از مارکس از جمله لنین است)علاقه نداشته اند!
«معمولا قضاوت ما درباره نظریات مارکس بر این پایه استوار است که مارکسیست‌های پس از او چه بخشی از نظریات او را برجسته کرده‌اند.»

نخست این که نظرات مارکس به جای خود هست و نظرات مارکسیست های پس از او و نیز نظرات مفسرین خرده بورژوا و بورژوا نیز هست و می توان مقایسه کرد که کدام یک به ماهیت نظرات مارکس و انگلس و آنچه در مورد مسائل اساسی گفته اند وفادارند! کدام یک تحریف نکرده اند و راستی و درستی را پیشه کرده اند! و کدام یک مبنی را بر تکامل نظریات در شرایط نوینی که در آن به سر برده اند قرار داده اند و نه برای نفی و کنار گذاشتن و یا ناله های بی خاصیتی مبنی بر این که این نظرات دیگر کهنه شده است! 

 برای نمونه می توان نشان داد که آیا دولت و انقلاب لنین متکی به آراء و مواضع کلیدی و اساسی( به گفته ی لنین در حد ممکن بیشتر سخنان و نکات آنها در مورد مسائل اساسی دولت) مارکس و انگلس هست یا نه، لنین صرفا برخی نظرات را به قیمت در سایه قرار دادن یا نادیده گرفتن برخی نظرات دیگر برجسته کرده است.

 به طور کلی پس از مارکس و انگلس، از لنین و رزا گرفته تا استالین و مائوتسه دون( و تمامی انقلابیونی که به مبانی اساسی مارکسیسم باور داشتند) تمامی آن دیدگاه ها و مواضعی را که مارکس و انگلس در نظریات خود اساسی و همچون قاعده و قانون می دانستند حفظ کردند، و در عین حال آنها را چنانکه مارکس و انگلس توصیه می کردند پیشرفت و تکامل دادند و در شناخت جنبه های دیگر پدیده ها و پدیده ها و تجارب تازه ی مبارزه ی طبقاتی به کار بستند. آنها اسلوب ویژه ی آنها را در تحلیل مسائل اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی و انقلاب و جنگ و غیره تکامل دادند و از آن در تجزیه مسائل اقتصادی و اجتماعی استفاده کردند. هیچ نکته ی ماهوی و اساسی ای در نظریات مارکس و انگلس نیست که به وسیله ی لنین و استالین و مائو تحریف شده و یا از قلم انداخته شده باشد.

و اما در مورد برجسته کردن برخی نظرات نسبت به برخی دیگر: این را می توان در چهار نکته توضیح داد:

 یک: آیا برجسته کردن برخی نظرات به معنای برجسته کردن نظرات ماهوی و اساسی و عام است؟ در این صورت، آری! انقلابیون پس از مارکس و انگلس آنچه را ماهوی و اساسی و کلیدی است برجسته کرده اند و نه آنچه را که غیر ماهوی و غیر اساسی و کمتر واجد اهمیت است.

 دوم: آیا برجسته کردن به معنای آنچه عام است نسبت به آنچه خاص است صورت گرفته است؟ در این صورت بله! بسیاری نکات در تحلیل های مارکس و انگلس نتیجه گیری خاص از شرایط تجربی خاص مبارزات طبقاتی و انقلاب ها بوده است و روشن است که با از بین رفتن شرایط خاص، و یا بودن در شرایطی دیگر از مبارزه ی طبقاتی و انقلاب ها این نتیجه گیری ها اهمیت کاربردی خود را از دست می دهند. تنها در صورت انطباق نسبی شرایط تازه با شرایطی که مارکس و انگلس نتیجه ی گیری های خاص خود را بر آن استوار کرده اند( که به دلیل تکامل مبارزه ی طبقاتی و همچنین تفاوت شرایط مبارزه، عموما کم پیش می آید) چنین نتیجه گیری های خاصی قابلیت کاربرد پیدا می کنند و انقلابیون مارکسیست نیز در این موارد به تجارب و نتیجه گیری های پیشین اشاره کرده و از آنها بهره گرفته اند. آثار لنین که در یک کشور اروپایی می زیست، گنجینه ای است از اشاره به ریزترین موارد تجربی در آثار مارکس و انگلس و در مورد تجارب مبارزه ی طبقاتی در اروپا و در دوران آنها و استفاده ی نقادانه از آنها در تجارب حزب بلشویک در مبارزه ی طبقاتی در روسیه و اروپا.     

سوم: آیا برجسته کردن به معنای آن است که انقلابیون مارکسیست پس از مارکس دیدگاه ها و اسلوب ها و مواضع اساسی آنها را برجسته کرده اند و نه آنچه را که کهنه شده است( مارکس و انگلس خود نخستین تکامل دهنده گان نظرات خود بودند و و پس از بیست و اندی سال و در پیشگفتار به چاپ آلمانی - ژوئن 1872 - نوشتند که مانیفست حزب کمونیست در برخی نکات کهنه شده است) در این صورت بله. چنین بوده است.

اما اگر منظور از «برجسته کردن» این باشد که مثلا آنها برخی نظرات ماهوی و اساسی و کلیدی را به نفع برخی دیگر حذف کرده و یا بی اهمیت جلوه داده اند این مطلقا نادرست است و فریب است. چنین اقدامی را ما در آن رهبران انقلابی ای که ادامه دهنده ی مارکسیسم بوده اند و در صدرشان لنین و استالین و مائو تسه دون نمی بینیم.    

« اما پژوهشگران در کارهای پژوهشی خودشان این هیجانات یا دلمشغولی‌های احزاب سیاسی را در نظر نمی‌گیرند.»( تاکید از ماست)

رسیدیم به مبحث گرانبهای «پژوهشگران»!؟

شخصی پیدا شده است که می گوید «پژوهشگران»که لابد منظور اتفاق خودش است و کسانی همچون خودش(یعنی نه پژوهشگر بلکه مشتی دانشگاه دیده ی کتاب خوانده و چند تا کتاب نوشته و پس از آن خود را «دانشمند» تصور کرده!) باید مشتی تحریف را به جای نظرات واقعی دیگران «مثلا به جای یک تعریف چهار تعریف از دولت» جا بزنند!؟

 مارکس و انگلس هم لابد«پژوهشگر» از نوع شهرام اتفاقی آن( البته اگر جناب اتفاق اغماض بفرمایند و ایشان را در زمره ی «پژوهشگران» جا دهند!) بودند که کاری به کار حزب و سیاست و انقلاب و حکومت طبقه ی کارگر و غیره نداشتند! و لابد این لنین و دیگر رهبران مارکسیسم بودند که «پژوهشگر» نبودند بلکه رهبران احزاب سیاسی بودند و دلمشغولی شان برجسته کردن برخی از تفاسیر خود از نظرات مارکس و انگلس بود!

راستی که تحریف و مانورفریبکارانه و شیره مالیدن به سر پرسشگر مُچ گیر، از سر و روی این عبارات می بارد!
«در نتیجه، از نگاه پژوهشگران، نظریه «دولت انگل‌وار» نیز به‌ اندازه نظریه «دولت طبقاتی» از اعتبار و وثوق کافی برخوردار است و یکی اصلی و دیگری فرعی نیست‌.»( تاکید از ماست)

 از این عبارات بر می آید که حضرت والا اتفاق به خوبی می داند که نظریه ی مارکس در مورد «دولت بناپارتی» نظریه ای در مورد یک دولت ویژه است که در شرایط ویژه ای پدیدار شده است و بنابراین جنبه ی فرعی و غیره عمده و از نظر ما عموما استثنایی دارد و نه جنبه ی اصلی و عمده و قاعده و قانون.

این هاست احکام اساسی مارکس و انگلس در مورد دولت:

دولت به طور عام طبقاتی است. اما این طبقاتی بودن در هر کشور معین و در هر دوره ی تاریخی معین به اشکال معین و ویژه ای متبلوی می شود.

هر جا دولت هست طبقاتی است و درجایی که طبقات نباشند دولت نیست و اساسا نیازی به دولت نیست. پس در تمامی جوامع طبقاتی دولت طبقاتی است و در جامعه ی کمونیستی که طبقات نیست دولتی نیز نیست.

دولت بورژوایی به دلیل دو نهاد بوروکراتیک و نظامی به طور عام انگل است. انگل بودن به واسطه ی دو نهاد بوروکراتیک و نظامی خصلت عام و مطلق هر دولت بورژوایی و هر دولت به اصطلاح «مستقل» از طبقات اصلی جامعه و در هر کشوری است.

«دولت بناپارتی» شکلی خاص از دولت انگلی است. اما «مستقل» و بر فراز طبقات بودن خصلت عام هر دولتی نیست بلکه خاص دولت بناپارتی است. دولت تنها به طور استثنایی و تنها در یک شرایط ویژه ی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و آن هم برای دوران کوتاهی می تواند به شکل مستقل ازطبقات ظاهر گردد.

 تاریخ عموما نشانگر طبقاتی بودن دولت است و از گونه ی دولت های بناپارتی به ندرت در تاریخ و در شرایطی استثنایی پیدا می شود. این دو هم ردیف نیستند. هر دو اصلی نیستند.

هرمز دامان

نیمه ی دوم شهریور 1405

 

 

Sunday, September 13, 2026

به مناسبت چهارمین سالگرد خیزش زن، زندگی، آزادی

 On the occasion of the fourth anniversary of the "Woman, Life, Freedom" uprising

در بیانیه در اشاره به تاریخ بازداشت و جان باختن مهسا اشتباهی صورت گرفته است که ضمن پوزش از خوانندگان اصلاح می گردد. همچنین نکاتی به این متن افزوده شده که با حروف برجسته آمده است.

بیست و هفت شهریور 1405

در چهارمین سالگشت خیزش ژینا( ژن، ژیان، ئازادی) هستیم. خیزشی که در عمل و در مبارزات خیابانی اش دیرپا نبود اما خواه در دستاوردهای عملی و خواه در رسوخ به زندگی تمامی طبقات خلق ایران و دگرگون کردن بسیاری از نگرش های فرهنگی و اخلاقی و رفتار و آداب و سنن کهنه و شایسته دور انداختن ادامه یافته و ادامه دارد.

آغاز

خیزش «زن، زندگی، آزادی» با کشته شدن یک دختر جوان کرد به دست اوباش گشت ارشادی آغاز شد. 

مهسا امینی

مهسا( ژینا)امینی دختر محجوب جوان کردی بود که با  هزاران شور و شوق و امید به همراه خانواده، پدر و مادر و برادر جوان اش برای سفری و گشت و گذاری به تهران پایتخت آمده بود تا دیدنی های این شهر را تماشا کند و ببیند هم میهنان وی چگونه زندگی و تفریح می کنند و اوقات می گذرانند.

اما این شور و شوق دیدار تهران و مردم اش دیری نپایید. وی به چنگال کفتاران گشت ارشاد افتاد و این ددمنشان که دختری دیدند و جوانی دیدند و کوردی دیدند که محجوبانه می گفت که حجاب اش درست است و از قانون گریزی نکرده است و با خانواده اش و برای گشت و گذار به تهران آمده و ممکن است برادرش وی را گم کند و...خواهان آزادی اش می شد، دیگر هیچ چیز جلودارشان نبود که بخواهند هر چه عقده دارند و توی سرشان زده اند، بر سر این دختر جوان خالی کنند. دختر جوانی که سیمایش و غرورش و محجوب بودن اش وی را نمونه ای از چهره ی دختران و زنان سر به آسمان سای ایران کرد.  

ضربات مرگباری بر سرش فرو آوردند. هر گونه رفتاری را با او جایز شمردند. او دختر بود و جوان بود و کورد بود و کردها کوردند و سنی اند و ایستاده و مقاوم و تسلیم ناشدنی بوده اند و...

 همین ها برای این کفتاران گناهانی نابخشودنی به شمار می رفت! 

حکومت مرگ

آنها مرگ را برای ژینا رقم زدند. ژینا همان روز( 25 شهریور 1401) بر اثر ضربات وارده به سرش دچار خون ریزی مغزی شد و در بیمارستان کسری تهران جان داد.

مردمی هم رنج و هم درد

روز مرگ اش در جلوی بیمارستان توده ها گرد آمده بودند. نگران حال و سرنوشت وی. پدر و مادرش اینک ناباورانه به از دست دادن عزیرشان که روزی پیش از وجودش و از سخن اش و از راه رفتن اش لذت می بردند می نگریستند. خلق با آنها همدرد و یگانه شد. درد و رنج آنها و سوگ شان درد و رنج و سوگ خلق ایران شد.

 چرا و آخر چرا؟ برای کمی پس بودن روسری؟ راستی شما از انسانیت بویی برده اید که چنین سرو بلندی را قطع می کنید؟!

ژینا این دختر کرد، دختر ایران شد. شورش همانجا نطفه اش بسته شد و آغاز گردید.

دختران و زنان سقزی و شعار«ژن ژیان ئازادی»

و روزی بعد در خاکستان سقز دختران و زنان شجاع و سرفراز سقزی و کرد در مقابل حکومت که به حجاب دختر جوان سرزمین شان ایراد گرفته بود و وی را به خاطر آن کشته بود، حجاب از سر گرفتند:

حال که تحمل کمی پس بودن روسری یک دختر را ندارید و او را می کشید ما همه حجاب بر می افکنیم و روزی نو را آغاز می کنیم. و شعار «ژن ژیان ئازادی» را سر دادند.

 این شعار که پیش از آن و در روژاوا داده شده بود و چکیده و تجلی ای از خواست های مردمان کرد سوریه بود، به فارسی برگردان شد و شعار «زن، زندگی، آزادی» در تهران و تمامی شهرها و روستاهای ایران و پس از آن در بسیاری کشورهای همسایه طنین افکند.

خیزشی بزرگ شکل گرفت. خیزشی که چندین ماه به درازا کشید. در این خیزش بزرگ آنچه ژینا تجلی آن بود یا می توانست باشد یعنی دختر بودن اش، کرد بودن اش و از مذهبی دیگر بودن اش همچون گلی یک باره شکفته شد. دختران و زنان همه به پشتیبانی زنان کرد برخاستند و حجاب از سر فرو افکندند، مردان به پشتیبانی از آنها برخاستند. جوانان در خیابان ها به پایکوبی و رقص پرداختند و هم آرام آرام و هم به سرعت راه و رسم و آداب نوینی برپا کردند.

خواست های خیزش

 دختران و زنان حق دارند آن گونه که می خواهند بپوشند! آنها باید حقوق برابر با مردان داشته باشند. رقص و شادی باید آزاد باشد! خلق های در بند ایران کورد و بلوچ و ترک و عرب و ترکمن و فارس همه باید حقوق برابر داشته باشند! همه ی ادیان و مذاهب باید آزاد باشند و همچنین ‌بی‌دینان؛ و هیچ دین و مذهبی نباید برتری ای بر دیگر مذاهب داشته باشد! باید تمامی آداب و سنن کهنه ای که دست و پاگیر است و حکومت خواهان حفظ آنهاست به گور سپرده شوند! تمامی طبقات خلق حق دارند آزاد باشند و آزادی های سیاسی و اجتماعی به رسمیت شناخته شوند. تمامی خلق حق دارند کاری شایسته داشته و از زندگی شایسته برخوردار باشند و نباید از صبح تا شب اسیر جمع و جور کردن نان باشند! هیچ فردی نباید گرسنه سر به بالین بگذارد و نباید زندگی به کام تلخ شود.

«برای» آیینه ی دردها و خواست های خیزش

این ها و بسیاری خواست های دیگر همه آشکار و پنهان از جانب توده های مردم و در خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» طرح شد و در ترانه ی « برای» که جوانی - شروین حاجی پور -  آن را بر مبنای یادداشت های مردم در شبکه های اجتماعی سروده بود تجلی پیدا کرد. برای نخستین بار پس از انقلاب 57 ترانه ای توانست آیینه نمای جنبشی مبارزه جویانه و انقلابی گردد. همه «برای» و وصف حال خود را می خواندند.

مضامین چندگانه در خیزش «زن، زندگی، آزادی»

تمامی طبقات خلقی و دختران و زنان وجوانان پیشاپیش شان برای این خواست ها وارد کارزار بزرگ مبارزه با حکومت کهنه پرست و غارتگر گرگ منش شدند. فریادها به آسمان رسید.

دختران و زنان علیه حجاب و برای آزادی پوشش و لغو قوانین مذهبی و حقوقی ضد زن و پدرسالارانه و مردسالارانه و به طور کلی زن ستیز حکومت و کسب حقوق برابر با مردان و دیگر خواست هاشان( زنان از هادیان اصلی و رهبران خیزش بودند و پیش از این خیزش هیچ گاه خود را چنان رها و آزاد و در سایه مردان نبودن حس نکرده بودند که در طی این جنبش حس کردند)، خلق های کورد و بلوچ علیه ستم بر زنان و ملیت ها و مذاهب ایران، دانشجویان و جوانان و دانش آموزان خواهان آزادی و جویای کار و آموزش و تحصیل شایسته و هنرمندان و به ویژه هنرمندان سینما خواهان آزادی فرهنگی- هنری همه با هم به اعتراض برخاستند. ورزشکاران پیشرو به پشتیبانی مردم برخاستند، وکلا اعتراض کردند، پزشکان به خیابان آمدند و کسبه و بازاریان نیز پس از مدتی به جنبش پیوستند و در کنار این همه کارگران و کشاورزان زحمتکشان شهری و روستایی، خود و یا فرزندان جوان شان برای مبارزه با تورم و گرانی و وضع فقرزده زندگی خویش شرکت کردند. همه برای آنچه خود می خواستند و آنچه در کنار دیگران و با دیگران و مشترک و همگانی می خواستند و «زن زندگی آزادی» بیان فشرده ی آن گشته بود به پا خاستند.

 به این ترتیب خیزشی با مضامینی دموکراتیک - انقلابی چندگانه و با شرکت تمامی طبقات خلق ایران و تمامی بخش های جامعه علیه استبدادمذهبی، اختناق سیاسی، ریاکاری مذهبی، دزدی و چاپیدن و غارتگری و جنایات حکومت شکل گرفت و حکومت را به مبارزه و چالش گرفت.

شعارها

 مهم ترین شعارهای خیزش مرگ بر خامنه ای، مرگ بر دیکتاتور، جمهوری اسلامی نمی خوایم نمی خوایم، سنندج زاهدان چشم و چراغ ایران، زن زندگی آزادی، نه روسری نه توسری آزادی و برابری، توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر/دختر ندارد، می کشم می کشم آنکه خواهرم/ برادرم کشت و شعارهایی در همبستگی خلق های زیر ستم ایران از آذربایجان و کردستان تا بلوچستان: کرد و بلوچ برادرند تشته ی خون رهبرند،  آذربایجان بیدار است پشتیبان کردستان است. تبریز، سنندج، زاهدان، اتحاد اتحاد و از کردستان تا زاهدان جانم فدای ایران و سنندج، زاهدان، تهران، خونین تمام ایران و...

از تدافعی به تهاجمی- زدی ضربتی ضربتی نوش کن!

خیزش ژینا در ادامه ی شورش های پیشین توده های گرد آمده در خیابان ها و راهپیمایان را از حالت تدافعی به حالت تهاجمی در آورد. جوانان مبارز، دختران و پسران این بار دیگر نه می ترسیدند و نه جا خالی می کردند. اگر مزدور حکومت می زد، می خورد. چند جوان یا نوجوان بر سرش می ریختند و حسابی مشت و مال اش می دادند. و این خوب بود. تکامل بود. هر چند هنوز نه کافی! (در خیزش دی ماه 1404این شکل درگیری گسترده تر از خیزش «زن زندگی آزادی» گردید و پس از کشتار دی ماه  به یقین با تکامل انقلاب، توده ها به این نکته بیش از پیش پی می برند که این حکومت را تنها با زور سلاح خلق می توان برانداخت.)

حکومت کشتار و شکنجه و تجاوز

حکومت نیز پس از اینکه از شوک وارد شده گذر کرد و به خود آمد تفنگ ها را در دست گرفت و کشتار را آغاز کرد. و نه تنها کشتار بلکه شلیک به چشم ها و شلیک ساچمه به سر یا بدن. و دختر و پسر و جوان و پیر و کارگر و وکیل و پزشک را کشت. حکومت به دختران و زنان و جوانان و مردمان کارگر و زحمتکش در خیابان ها حمله کرد، گروه های حزب اللهی و لباس شخصی را به دانشگاه فرستاد تا دانشجویان را سرکوب کنند، زندانیان را گروگان گرفت، نیروهایش را با تانک و توپ برای سرکوب روانه شهرهای کردستان کرد و دست به کشتار زد، در بلوچستان «جمعه ی خونین و سیاه» به پا کرد و بیش از یک صد نفر از مردم بلوچ کشت که خود موجب تداوم خیزش در این سرزمین برای بیش از یک سال گردید، و در نهایت و پس از سرکوب خیزش، با گازهای شیمیایی به دانش آموزان دختر و پسر یورش آورد تا آنها را به گفته ی رهبر گور به گورشده شان خامنه ای« تنبیه» کند.

 بنا به اعلام خود حکومت 600 نفر در این خیزش به وسیله ی حکومت کشته شدند و پس از آن نیز چندین جوان کارگر اعدام گردیدند. رقم بازداشتی ها به گفته ی خود حکومتیان نزدیک به صد هزار نفر بود که اکثرشان جوانان دختر و پسر بودند. حکومت شنیع ترین شکنجه ها را در مورد این جوانان اعمال کرد؛ از شکنجه های وحشتناک تا تجاوز به دختران و پسران جوان. حکومتی که ادعای «مومنیت» و «مذهب» و «دین» داشت با انجام پلید ترین و کریه ترین شکنجه ها روی بدترین حکومت های تاریخ ایران و جهان را سفید کرد! بخشی از بازداشت شده گان پس از آزادی و در نتیجه داروهایی که به خوردشان دادند و یا شکنجه های هولناک و تجاوز توان ادامه ی زندگی را از دست دادند و خودکشی کردند. باید به آنها دلداری داده می شد و کراهت و پلیدی یک حکومت ریاکار و دزد و غارتگر و جنایتکار برایشان بیش از پیش روشن می گردید. با این همه، کشتار و شکنجه و اعدام نتوانست موجب گردد مردم دیگر به خیابان نیایند. خیزش دیگر و این بار در سال 1404 پایه های حکومت را دوباره لرزاند.

قهرمانان جوان خیزش

خیزش ژینا جانباختگانی از دختر و پسر جوان  داشت که نماد تمامی جانباختگان شدند. نیکا و سارینا و حدیث و دیگران از جمله ی آنها بودند. دختران جوانی که بیباک و شجاع بودند و رهبری می کردند مبارزات را و در پیشاپیش بودند و شعار می دادند و تشویق به پیشروی و ایستاده گی می کردند و همواره بودند.

 همچنین خیزش زنانی دادخواه فرزند یا بستگان کشته شده به وسیله ی حکومت اسلامی را داشت که نقش به سزایی در پیشبرد و گسترش جنبش در منطقه و در سراسر کشور و رادیکالیزه و انقلابی کردن بیشتر آن اجرا کردند.  زینب مولایی راد مادر کیان پیرفلک(بجه ای که حکومت او را کشت و پدرش را آسیب جسمی سخت رساند) و آتش شاکرمی از زمره ی آنان بودند که کینه و خشم حکومتیان مرتجع را علیه خود برانگیختند. 

مزدوران سلطنت طلب

و اما خیزش ژینا حریصان سلطنت طلب مرتجع این مزدوران ایرانی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسراییل را پیرامون خود دید. آنها گرد آمدند. نقشه چیدند و راه تخریب در خیزش را در پیش گرفتند. به گروهی گرویدند و سپس از آن کناره گرفتند و گفتند ما «قطاری در حرکت هستیم و هر کس می خواهد سوار قطار سلطنت طلبی شود» و شعار «مرد، میهن، آبادی» را علم کردند و همچون شغال ها درون خزیدند تا زمانی و فرصتی دیگر بهره گیرند. تاثیر آنها و رسانه هایشان به ویژه تلویزیون اینترناشنال در آن زمان در خیزش و راه اش چندان نبود و آنها تنها به تخریب دست می زدند. مبارزات دی ماه 1404 زمانی بود که آنها تا حدودی موفق شدند در جنبش بخشی از خلق نافذ گردند و کجراهی را در جنبش گسترش دهند.

 آوای جهانی

خیزش ژینا به سرعت و به ویژه به دلیل شرکت دختران وزنان در آن و جنبه ی ضد مذهبی و ضد سنتی ای که داشت در بیشتر کشورهای جهان طنین انداخت و همراه خود جنبشی هم در بیرون از مرزها به پا کرد. دختران و زنان به نشانه ی اعتراض دسته ای از موی خود بریدند و خواننده گان ترانه سرودند و یا ترانه های داخلی در ستایش مبارزان خیزش و خواست هایش را که در آن دوران بسیار شده بود بازخوانی کردند. خیزش توانست پشتیبانی جریان های دموکراتیک زنان و کارگران و نیروهای سیاسی چپ و دموکرات و لیبرال را جلب کند.

در این دوران مهاجران ایران به پشتیبانی از خیزش داخلی بارها به خیابان ها آمدند وصدای دختران وزنان و جوانان و خلق ایران را به گوش جهانیان رساندند و اگر از مزدوران حکومت می دیدند آنچنان که شایسته شان بودند شعار علیه شان می دادند و به کتک می گرفتندشان. این مزدوران از آن زمان تا کنون کمتر توانسته اند خود را جمع کنند و آن نقشی را اجرا کنند که در دوران پیش از خیزش ژینا در کشورهای اروپایی و آمریکایی داشتند.

دستاوردهای خیزش

خیزش با این که شکست خورد اما نه تنها در سطح و به وسیله ی دختران و زنان ادامه یافت و بسیاری از آنها حجاب از سر برگرفتند و پوشش خود را تغییر دادند و عملا آن چه را می خواستند به حکومت تحمیل کردند( و حکومت کهنه پرست متعفن با اینکه خواسته تا کنون نتوانسته آنها را به عقب برگرداند) و نیز به استادیوم های ورزشی رفتند و موتورسواری را کم کم آغاز کردند، بلکه به ویژه در عمق و در روابط میان پدران با فرزندان دختر، براداران با خواهران و مردان با همسران شان تغییر ایجاد کرد. خیزش ژینا یک انقلاب فرهنگی دموکراتیک ایجاد کرد که لبه ی تیز حمله ی آن متوجه بسیاری از آیین ها و آداب و عادات و سنن مذهبی و کهنه بود. خیزش همچنین توانست اتحاد ژرف تری میان خلق های ساکن ایران ایجاد کند و کرد و ترک و فارس و بلوچ و عرب و ترکمن را به هم نزدیک تر کند.

خصلت اساسی خیزش

خیزش ژینا یک خیزش دموکراتیک - انقلابی بود. لحظه ای از انقلاب دموکراتیک نوین ایران و جلوه ای و بروزی از آن در مرحله ای از تکامل اش که در عین حال به طور بخشی و خاص خصلت ضد استبدادی و دموکراتیک انقلاب را بازتاب می داد.

در خیزش خواست های اساسی زنان، جوانان، دانشجویان، ملیت های زیرستم، مذاهب زیرستم، کارگران و کشاورزان، وکلا و پزشکان، کسبه و بازاریان، هنرمندان و ورزشکاران و خلاصه خواست های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی تمامی طبقات خلق به نسبت های متفاوت بازتاب یافت.

با این حال باید پذیرفت که وجوه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی وجوه غالب در این جنبش بودند. به ویژه خیزش ژینا در وجه فرهنگی خود بود که توانست تغییرات چشمگیری در جامعه رقم زند. مهم ترین این وجه بازنگری توده ها در شیوه ی زندگی خویش و آیین و سنن زندگی شان و به ویژه نفی تسلط مذهب و دیدگاه های مذهبی و دینی بر آنها( برای نمونه آیین خاک سپاری و سوگواری) بود. در چهلم جانباختگان دی ماه 1404جهشی از شکل های کلیشه ای مذهبی سوگواری به گونه ی نوینی از سوگواری آزاد و باز خانواده ها صورت گرفت که می توان آن را ادامه ی همان دگرگونی های فرهنگی خیزش ژینا دانست.

 ضعف و کمبود اساسی خیزش

بی تردید مهم ترین ضعف و کمبود خیزش نبود احزاب و سازمان های سیاسی طبقات و حتی سازمان های اجتماعی – فرهنگی همچون سازمان های زنان و دانشجویان و یا اقتصادی و صنفی مانند سندیکاها و شوراهای کارگری در راس خیزش انقلابی بود. هیچ حزب و سازمان و گروهی رهبری خیزش را نداشت و هیچ طبقه ای و گروهی مشخص در راس جنبش نبود. خیزش از این که خود به خودی است رنج برد و نتوانست سیاست های خود را منطبق با شرایط تنظیم کند و سازماندهی لازم را برای رسیدن به اهداف خود ایجاد کند.

یکی از علل مهم این امر استبداد مذهبی حاکم بوده است که تمامی احزاب و سازمان های سیاسی از کارگری تا بورژوایی( احزاب ملی) را ممنوع اعلام کرده و رهبران آنها را یا کشته و یا زندان کرده و یا خانه نشین و مهاجر کشورهای دیگر. علت مهم و اساسی دیگر پراکنده گی نیروهای انقلابی و دموکرات و سردرگم بودن بسیاری از آنهاست. جدا از این باید از جریان های مخالف وجود رهبری انقلابی و پیشرو در انقلاب حرف زد.

 و بالاخره تا آنجا که به طبقه ی کارگر و چپ ربط پیدا می کند وجود جریان های رویزیونیستی( از حزب توده و اکثریت گرفته تا جریان های خروشچفیست) و ترتسکیستی( از حزب کمونیست کارگری گرفته تا احزاب کمونیسم کارگری حکمتیستی) مانع جدی اتحاد مبارزان و پیشروان طبقه ی کارگر و ایجاد حزب انقلابی ای که شایسته این طبقه باشد گردیده است. این گروه ها برای انقلاب نیستند بلکه برای آب یخ ریختن روی آتش انقلاب و ایجاد انحراف در راه آن هستند.   

تحلیل ماهیت خیزش ژینا و نبرد طبقات بر سر آن

 یکی از مهم ترین مسائل در مورد جنبش ها، خیزش ها و شورش ها، قیام ها و جنگ های انقلابی تحلیل و ارزیابی ماهیت آنها و تعیین موقعیت و جایگاه آنها در جامعه و تکامل آن است. اینجا تمامی اندیشگران( ایدئولوگ ها) طبقات، خواه طبقات خلقی و خواه ضد خلقی وارد شده و نوع تحلیل و برداشت از ماهیت جنبش و ارزیابی ضعف ها و کمبودها و نقاط قوت آن و نیز رهنمودهای خود را بیان می کنند. طبعا نمایندگان سیاسی هر طبقه ی منطبق با منافع طبقاتی خویش رویدادها را ارزیابی می کند و از این رو مبارزه ی میان برداشت ها و تحلیل و رهنمودها و برنامه ها و سیاست ها بین طبقات در می گیرد.

خیزش ژینا نیز نه تنها یکی از مهم ترین و تاریخی ترین خیزش های پس از انقلاب 57 در ایران بود بلکه به سبب ویژگی ها و گستره ای که داشت از زمره ی جنبش هایی بود که بیشترین تفسیر، ارزیابی و تحلیل از خود را ایجاد کرد.

دو تحلیل انحرافی

در اینجا ما به دو برداشت که شاید مهم ترین برداشت ها باشد اشاره می کنیم .

یک - « انقلاب زنانه». بخشی از اندیشگران طبقات خرده بورژوا و بورژوا( و از جمله رویزیونیست ها و ترتسکیست ها در شبه چپ)خیزش ژینا را یک «انقلاب زنانه» خواندند. این در حالی بود که خواست های زنان در حالی که بخش مهمی از خواست های جنبش بود اما تنها یکی از خواست ها بود. خیزش خواست های بسیاری داشت که حداقل دو تای آنها رفع ستم بر ملیت های ساکن ایران( جنبش خلق های ایران به ویژه کردستان و بلوچستان) و رفع ستم مذهبی( کردستان و بلوچستان و ترکمن صحرا به ویژه در دوره ی خیزش ژینا بلوچستان) اهمیتی نزدیک به جایگاه جنبش زنان داشتند و چنانکه دیدیم بلوچستان یک سال مبارزه را پیرامون همین خواست رفع ستم ملی و مذهبی ادامه داد. در عین حال چنانکه اشاره کردیم تمامی طبقات خلق و گروه های اجتماعی با خواست های خود( در مورد طبقه ی کارگر نه مستقلا و همچون یک طبقه بلکه به همراه دیگر طبقات مردمی) در جنبش شرکت داشتند. این دیدگاه به مرور رنگ باخت.

دو- ستایش مبارزات خودبه خودی افقی به جای عمودی. باز هم بخشی از اندیشگران خرده بورژوا و بورژوا سینه چاک دادند که انقلاب با رهبری انقلابی جواب نداده و عاقبت به خیر نشده و رهبران سوار مردم شده اند و حال خیزش ژینا عکس این فرایند است. بی رهبری است و این خوب است. افقی است و این خوب است. و خلاصه به ستایش خیزش خود به خودی و بی رهبری و افقی پرداختند. شکست این خیزش و نیز نقش کثیف سلطنت طلبان در خیزش دی ماه باید اذهان اینان را متوجه کرده باشد که فقدان رهبری تحمل نخواهد شد. اگر رهبری انقلابی نباشد رهبری ارتجاعی جای آن را خواهد گرفت.

ما گمان نمی کنیم که این دیدگاه اکنون هواخواه چندانی( جز در میان رویزیونیست ها و ترتسکیست های شبه چپ در میان طبقه ی کارگر) و نیز برخی از تحلیل گران خرده بورژوا داشته باشد.

مبارزات دی ماه 1404

مبارزات «زن، زندگی، آزادی» به گونه ای مقطعی شکست خورد اما همان خواست ها و این بار با عمده شدن وجوه سیاسی- اقتصادی در خیزش دی ماه 1404 خود را نشان داد. حکومت این بار از ترس فراگیر شدن انقلاب کشتاری هولناک تر نسبت به خیزش ها و جنبش ها وشورش های پیشین کرد. خلق بار دیگر شکست خورد اما آنچه دیده شده و می شود این است که دوباره برخواهد خاست. تمامی آن عوامل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ... که موجب جنبش ها و خیزش ها و شورش های و مبارزات سه دهه ی اخیر شده است همه کماکان و بسیار بدتر از گذشته وجود دارد. حکومت مستبد و فاشیست تفنگ به دست مقابل مردم است. با این تفصیل این که توده ها بر خواهند خاست در وضعیت کنونی خود و حکومتی که بر آنها ستم می کند نهفته است.

امپریالیسم و انقلاب دموکراتیک ایران

خیزش «زن زندگی آزادی» امپریالیست ها و به ویژه امپریالیسم آمریکا را شش دونگ تر از پیش کرد: شاخک های امپریالیسم حساس است و بوی انقلاب را حس می کند: با این حکومت تکامل این خیزش ها به یک انقلاب همگانی گریز ناپذیر است. باید حکومت را رام کرد و مجبورش کرد که سیاست های نوینی اصلاحی در پیش گیرد و نیز با گسیل سرمایه ها وضع را آرام کرد.

 جدا از سازمان دادن و راه انداختن دارودسته ی سلطنت طلبان در خارج و تلاش برای از رده خارج کردن و حذف جنبش دموکراتیک- مترقی مستقل ایرانیان خارج از کشور، امپریالیسم آمریکا برنامه ای گسترده برای دخالت در امور ایران تدوین کرد. بخشی از این برنامه پیش از خیزش دی ماه و در جنگ دوازده روزه ( 23خرداد تا 3 تیر 1404) بیشتر به وسیله ی اسرائیل و برای پیشگیری از برنامه ی هسته ای به اجرا در آمد اما به تخریب سایت های هسته ای که آمریکا نیز در پایان جنگ در آن مشارکت کرد محدود نماند و در همان دوازده روز تعدادی از دانشمندان هسته ای و بخشی از رهبران نظامی و سیاسی را نیز درو کردند. در عین حال این جنگ مقدمه ای و آزمایشی شد برای جنگ گسترده تر بعدی که قرار بود آمریکا نیز به گونه ای گسترده تر در آن وارد گردد.

مبارزات دی ماه و قرار گرفتن ایران در آستان انقلاب از یک سو و وضع بی سروسامان داخلی حکومت از سوی دیگر و نیز نفوذ جاسوسان اسرائیلی و آمریکایی و ... در ارکان رهبری حکومت، جنگ دوم را پیش انداخت. پس از کشتار دی ماه و افزون شدن نفرت توده ها از حکومت، امپریالیسم آمریکا فرصت را مناسب دید و به همراه دولت صهیونیستی اسرائیل حملات همه جانبه ای را به حکومت و مراکز نظامی، سایت های اتمی و نیز سران نظامی و سیاسی حکومت آغاز کردند.

نتایج این جنگ که با پیام ترامپ به مردم که «کمک در راه  است»آغاز شد روشن است. حکومت اختناق را بیشتر کرد. نیروهایش را به خیابان فرستاده و آنها را قرق کرد. اعدام های جوانان را به کشتارهایی که کرده بود افزود. انقلاب به حاشیه رانده شد.

 بخش هایی از  مردمی که برای تغییر به  امپریالیسم نقاب بر چهره امید بسته بودند به زودی دریافتند که دل ترامپ و نتانیاهو برای آنها نمی سوزد و آنها صرفا به دنبال منافع خود هستند:

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من و روز از نو روزی از نو.

وضع اکنون چنین است:

امپریالیسم آمریکا به بخشی از اهداف اش رسیده و به ویژه حداقل تا کنون انقلاب را به پس رانده، اما نتوانسته تمامی اهداف خود را و از جمله سربه راه کردن بخشی از حکومتیان را تحقق بخشد و در نتیجه شرایط خواه در ایران و از جهت انقلاب و خواه در بیرون و از جهت نقش حکومت اسلامی در منطقه باب طبع اش نیست. به احتمال فراوان ترامپ و حزب جمهوریخواه پس از انتخابات نوامبر دنباله ی مداخلات و تجاوز خود به ایران را از سر خواهند گرفت و اینکه جنگ بار دیگر سر بگیرد کم نیست.

حکومت ولایت فقیه ضربات سخت و هولناکی خورده و به هیچ وجه نتوانسته در آن حد و اندازه ای که خورده نه به اسرائیل و نه به آمریکا ضربه بزند. محاصره ی دریایی و تحریم های تازه و شدیدتر موجب شده که نتواند نفت بفروشد و یا آن اندازه که می خواهد و نیاز دارد بفروشد. و نیز این گونه که مرعشی گفته دولت چین( مشتری عمده ی نفت ایران) برای سفر قالیباف به پکن سه شرط «باز کردن تنگه هرمز، عدم اخذ عوارض، حل و فصل اختلافات با آمریکا» را قرار داده که این هم قوز بالا قوز است و این همه موجب شده که تضادهای درون حکومت و بر سر مصالحه و یا تداوم جنگ نیز شدت گیرد. نتایج اوضاع حکومت و سیاست های آن در داخل، گرانی بی سروسامان دلار و تورم و گرانی و فقر و فلاکت روزافزون توده ها از یک سو و لشکرکشی حکومت به خیابان ها برای سرکوب جنبش های تازه از سوی دیگر بوده است.

توده ها از نظر اقتصادی بسته به جایگاه طبقاتی شان در فشارهای کم یا زیاد هستند. تورم و گرانی اکثریت آنها را که کارگران و زحمتکشان و حقوق بگیران جزء شهری و روستایی هستند در فقر شدیدتر از پیش قرار داده و بوی اعتراض و اعتصاب و جنبش از هر سو می آید.

دیر یا زود آنچه حس می شود به مرحله ی عینیت و آشکار و عملی شدن می رسد و اعتراضات شکلی همگانی گرفته و در راستای جنبش ها وخیزش های پیشین قرار خواهد گرفت. ایران برای دگرگونی خویش انقلاب می خواهد و طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های زحمتکش و ستمدیده ی ایران آن را تحقق خواهند بخشید.


گرامی باد یاد و خاطره ی جانباختگان خیزش «زن، زندگی، آزادی»

مرگ بر حکومت ولایت فقیه

زنده باد انقلاب

برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق ایران به رهبری طبقه ی کارگر

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

بیست و دوم شهریور 1405

  

  

 

 

 

 

 

 

Saturday, September 12, 2026

شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (3)


Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (3)  

مساله ی زوال دولت - پنهان شدن اتفاق پشت انگلس

اتفاق در ادامه ی سخنان خود درباره ی نظریه مارکسیستی در مورد دولت می نویسد:

«انگلس دوران «مالکیت دولتی» را به دلیل کوتاهی طول عمر «دولت پس از انقلاب»، مختصر و کوتاه می‌پنداشت، اما در صحنه‌ی عمل، انقلابیون بلشویک این دعاوی انگلس را غیرعملی پنداشتند و چاره‌ی کار را در تطویل عمر دولت دیدند و به جای رد آرای انگلس، خیلی محترمانه تفسیر متفاوتی از آن عرضه کردند.»( اتفاق - پیشین، تاکید از ماست)

پیش از آنکه ببینیم که آیا انقلابیون بلشویک و در صدرشان لنین «تفسیر متفاوتی» از آرای انگلس ارائه داده اند و به این طریق آن را عملا رد کرده اند، نخست ببینیم انگلس چه گفته است و آیا آنچه گفته است می تواند به ما اجازه ی این برداشت را می دهد که «طول عمر» دولت پس از انقلاب را «کوتاه» ارزیابی کنیم؟

این هم سخنان انگلس درباره ی زوال دولت:

« پرولتاريا قدرت حاکمه دولتى را به دست مي گيرد و مقدم بر همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در مي آورد. ولى وى با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه ی تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت به عنوان دولت را نيز نابود می سازد. براى جامعه‌اى که تا کنون وجود داشته و اکنون نيز وجود دارد، جامعه‌اى که در مجراى تضادهاى طبقاتى سير می کند، دولت يعنى سازمان طبقه استثمار کننده از آن جهت لازم آمد که شرايط خارجى اين طبقه را در رشته توليد حفاظت نمايد، به عبارت ديگر از آن جهت لازم آمد که به ويژه طبقه استثمار شونده را قهرا در آنچنان شرايطى نگهدارد که شيوه موجود توليد براى سرکوب اين طبقه ايجاب می کند (بردگى، سرواژ، کار مزدى). دولت نماينده ی رسمى تمام جامعه و مظهر تمرکز جامعه در يک کورپوراسيون مرئى بود، ولى تا جايى چنين جنبه‌اى را داشت که دولت طبقه‌اى بود که در عصر خود يکتا نماينده ی همه ی جامعه به شمار می رفت؛ در عهد باستان دولت برده‌داران يا افراد آزاد کشور، در قرون وسطى - دولت اشراف فئودال و در عصر ما - دولت بورژوازى. و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه مي گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد. از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى می ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود. نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده ی تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب مي رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد. دولت «ملغى» نمي شود، بلکه زوال می يابد. بر اساس همين هم بايد جمله مربوط به «دولت آزاد خلقى» را که زمانى از لحاظ تبليغاتى حق حيات داشت ولى در ماهيت امر فاقد پايه علمى بود، ارزيابى کرد. مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد. (آنتى دورينگ - واژگون ساختن دانش بوسيله آقاى اوژن دورينگ، برگردان آرش پیشاهنگ، ویراست ناصرشکوهی، 1382 بخش سوسیالیسم ص 352-351، همچنین نگاه کنید به دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 523- 522، متن بالا از روی ترجمه ی هرمزان دولت و انقلاب است).

نکاتی در این سخنان وجود دارد که اجازه ی برداشتی را که اتفاق کرده اند نمی دهد. این نکات کدام اند؟

یک- «... ولى وى( پرولتاریا) با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت بعنوان دولت را نيز نابود مي سازد.»

از بین رفتن «تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی»که هزاران سال است وجود داشته اند در «زمانی کوتاه» و احتمالا آنچنان که مد نظر اتفاق است، و به همین دلیل هم انقلابیون بلشویک را به این دلیل که شرایط زوال دولت را فراهم نکرده اند، خارج شده از نظر انگلس می داند، غیرممکن است.

دو: «و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه می گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد.»

دولت در نظام سوسیالیستی نماینده ی همه جامعه نیست بلکه نماینده ی پرولتاریا و در بهترین حالت اگر پرولتاریا اکثریت باشد( در نظام های سرمایه داری تکامل یافته ی امپریالیستی) نماینده ی اکثریت جامعه است. این در عین حال با توجه ویژه پرولتاریا به کشاورزان( به ویژه تهیدست) و خرده بورژوازی که باید از مالکیت خصوصی به مالکیت جمعی و سپس به مالکیت اجتماعی هدایت شوند همگون است. سخن کوتاه دولت تا زمانی که واقعا نماینده ی همه ی جامعه گردد نمی تواند زوال یابد! و این فرایندی «کوتاه» نیست.

سه: «از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى مي ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود.»

چنین امری یعنی باقی نماندن هیچ طبقه ی اجتماعی که سرکوب اش لازم باشد در زمانی کوتاه ممکن و مقدور نیست. باید توجه داشت که دولت پرولتاریا با دشمنان استثمارگر داخلی طرف نیست بلکه با دشمنان استثمارگر خارجی نیز طرف است.

چهار- «نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب می رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد.»

برای این که دخالت قدرت دولتی در شئون مختلف مناسبات اجتماعی یکی پس از دیگر زائد شده و به به خودی خود به خواب رود و جای حکومت بر افراد را اداره ی امور اشیاء و رهبری جریان تولید بگیرد فراشدی کوتاه جواب گو نیست.

پنج- «مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد.»

«امروز و فردا» در این عبارت تقریبا به همان معنای «عمر کوتاه» است. اگر دولت نباید «ملغی» شود بلکه باید «زوال» یابد آنگاه روشن است که عمر آن نمی تواند چندان کوتاه باشد.

[گویا اتکای شهرام اتفاق به همین مساله است. یعنی وی پشت آنارشیست ها پنهان می شود و همان «الغا» را که آنها درخواست می کردند با کمی پس و پیش کردن به جای «زوال» جا می زند. در بند بعدی می بینیم که این برداشت دور از واقع نیست.]

باید توجه کرد که کتاب آنتی دورینگ پس از تجربه کمون پاریس نوشته شد. و در همین کتاب بخش مربوط به «قهر» نیز وجود دارد که در آن اشتباه کمون در مورد عدم استفاده ی کافی از قهر مورد نقد قرار گیرد. قهر نیز برای چیره شدن بر مقاومت استثمارگران است و روشن است که مقاومت استثمارگران در زمانی کوتاه پایان نمی یابد.

مساله ی زوال دولت - نسخه پیچی اتفاق بر مبنای نظرات آنارشیست ها و سوسیال دموکرات ها( رویزیونیست ها)

«پژوهشگر» ما( در ادامه درباره ی«پژوهشگر» صحبت خواهیم کرد) ما که گویا باید بی طرف باشد چنین ادامه می دهد:

«در ۱۹۱۷، در آستانه‌ی شکل‌گیری نخستین دولت سوسیالیستی در روسیه، سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها به اعتراض برخاستند و تصریح کردند که بر اساس آموزه‌های انگلس دولت باید زوال یابد.»

انگلس و نه مارکس و انگلس! یعنی مساله ی «زوال دولت» صرفا آموزش انگلس بود و مارکس با نظر انگلس موافق نبود! خوب اگر مارکس هم نظر انگلس دانسته شود آن گاه تکلیف «چهارتعریف» چه می شود؟ یک جوری باید «چهار تعریف» ردیف شود!( پایین تر به این مساله برمی گردیم).

و اما نگاه کنیم که در این عبارات چگونه مسائل کلاشانه درهم و مخدوش می شوند!

سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها نگفتند که بر اساس آموزه های انگلس دولت پرولتاریا باید «زوال» یابد. سوسیال دموکرات ها رفرمیست و دولت پرست های بورژوازی درون طبقه ی کارگر بودند و منظورشان از «زوال دولت»، زوال تدریجی دولت بورژوایی از طریق اصلاحات تدریجی( رفرمیسم) بود و نه زوال دولت پرولتاریا. لنین در همان دولت و انقلاب می گوید که سوسیال دموکرات ها «زوال دولت» انگلس را با نقد «الغای» آن که آنارشیست ها خواهان اش بودند درهم می کردند و از این دو به نقد «الغای دولت» چسبیده بودند و آن را دلیلی برای این که مارکس و انگلس مخالف «الغای» دولت( در قاموس سوسیال دموکرات ها یعنی در واقع مخالف انقلاب پرولتری برای خرد کردن دولت بورژوایی) بودند می دانستند.

 از سوی دیگر ضد دولت بودن آنارشیست ها به این معنا بود که آنها نیازی به دولت دیکتاتوری پرولتاریا پس از پیروزی انقلاب نمی دیدند و در نتیجه نه از «زوال دولت» بلکه از «الغای» سریع آن - یعنی نفی برپایی هر گونه دولتی پس از پیروزی انقلاب - حرف می زدند.

و این هم سخنان لنین در مورد تحریف سوسیال دموکرات های اپورتونیست پس از بازگو کردن نظرات انگلس در مورد زوال دولت که ما در بالا آوردیم:

«به جرأت مي توان گفت از اين مبحث انگلس که مشحون از انديشه‌هاى گرانبهاست تنها چيزى که در احزاب کنونى سوسيال دمکرات عايد انديشه‌هاى سوسياليستى شده است اين است که دولت طبق نظر مارکس، «زوال مي يابد» و حال آنکه طبق تعليمات آنارشيستى دولت «ملغى مي شود». زدن سر و ته مارکسيسم به اين نحو، معنايش تنزل آن به مرحله اپورتونيسم است، زيرا با چنين «تفسيرى» تنها چيزى که باقى مي ماند تصور مبهمى است درباره تغيير تدريجى آرام و هموار، درباره فقدان جهش و طوفان، درباره فقدان انقلاب.( یعنی تفسیر سوسیال دمکرات ها از زوال دولت زوال دولت بورژوازی است و نه زوال دولت پرولتاریا پس از انقلاب پرولتری که آنها به آن باوری نداشتند - دامان). «زوال» دولت بنا بر مفهوم متداول و شايع و يا، اگر چنين اصطلاحى جايز باشد، بنا بر مفهوم توده‌اى آن، بدون شک اگر نفى انقلاب نباشد سايه افکندن بر روى آن است. و حال آنکه، چنين «تفسيرى» ناهنجارترين تحريف مارکسيسم و آنهم تحريفى است که تنها به حال بورژوازى سودمند است و از نظر تئوريک مبتنى بر فراموشى مهمترين نکات و ملاحظاتى است که حتى در همان نتيجه‌گيري هاى «کلى» انگلس نيز که ما فوقا آنرا نقل کرديم، خاطرنشان گرديده است.»( دولت و انقلاب پیشین، 524- 523)

و اما در مورد نظر مارکس در مورد زوال:

گفتیم که اتفاق در عبارات مورد اشاره از انگلس سخن می گوید و مارکس را به دست فراموشی می سپارد. گویی تنها انگلس در مورد زوال حرف زده است و مارکس چیزی نگفته است. شاید یکی از دلایل این امر این باشد که در دوران بین الملل دوم و میان اپورتونیست ها این سخن رایج شده بود که مارکس «دولت مدار» است و انگلس ضد دولت. پس شاید بد نباشد که مساله ی «زوال» را صرفا به اتکاء انگلس و تازه آن گونه که تحریف اش یعنی درهم کردن اش با مساله ی «الغا»ی آنارشیستی می کردند، طرح کنند. لنین در بخشی از دولت و انقلاب به همین مساله اشاره می کند و می نویسد:

«اگر نامه مورخ ٥ ماه مه سال ١٨٧٥ مارکس به براکه و نامه مورخ ٢٨ مارس ١٨٧٥ انگلس به ببل را که فوقا بررسى شد به طور سطحى با يکديگر مقايسه کنيم ممکن است چنين به نظر آيد که مارکس بسى بيش از انگلس «دولتى» است و فرق ميان نظريات اين دو نويسنده درباره ی دولت بسيار زياد است.

انگلس به ببل پيشنهاد مي کند که ياوه‌سرايى درباره دولت تماما به دور انداخته شود و کلمه دولت به کلى از برنامه حذف گردد و کلمه «سازمان اشتراکى» جايگزين آن شود؛ انگلس حتى اظهار مي دارد که کمون ديگر دولت به معناى اخص اين کلمه نبود. و حال آنکه مارکس حتى از «دولتمدارى آينده جامعه کمونيستى»( همان که اتفاق به عنوان یکی از چهارتعریف می آورد!) سخن می راند، يعنى مثل اين است که لزوم دولت را حتى در دوران کمونيسم نيز تصديق دارد.( جناب اتفاق! لنین شما را هم مد نظر دارد!؟)

ولى چنين نظرى از بيخ و بن نادرست است. بررسى نزديک تر نشان مي دهد که نظر مارکس و انگلس درباره دولت و زوال آن کاملا با يکديگر وفق ميدهد و عبارت فوق‌الذکر مارکس به همين دولتمدارى زوال‌يابنده مربوط است.

بديهى است که در مورد تعيين لحظه ی «زوال» آينده دولت سخنى هم نمي تواند در ميان باشد، به ويژه که اين زوال جريانى است مسلما طولانى( جناب اتفاق توجه می فرمایید!؟ این زمانی است که هنوز طبقه ی کارگر به رهبری بلشویک ها قدرت سیاسی را نگرفته بودند). فرق ظاهرى ميان گفته مارکس و انگلس ناشى از فرق بين مباحثى‌ است که آنها براى خود انتخاب مي کردند و نيز ناشى از فرق بين مقاصدى است که آنها دنبال می نمودند. انگلس اين مقصود را دنبال مي کرد که تمام پوچى خرافات شايعه درباره دولت را (که تا درجه زيادى مورد قبول لاسال هم بود) به طرزى آشکار و نمايان و با خطوطى برجسته به ببل نشان دهد. مارکس فقط ضمن مطلب به اين موضوع اشاره می کند و به مبحث ديگرى توجه دارد که تکامل جامعه کمونيستى است.»( همانجا، ص 547- 546، تاکیدها از لنین است).

چنانکه دیده می شود لنین بر مبنای نوشته های انگلس و مارکس این زوال را جریانی طولانی ارزیابی می کند و نه «کوتاه». نه پس از سرنگونی تزار و دولت اش و برقراری حکومت سوسیالیستی بلکه پیش از آن!

اتفاق ادامه می دهد:

«اما لنین به عنوان نخستین تجدیدنظرطلب...»

 تجدید نظر طلب(رویزیونیست)در میان مارکسیست ها به معنای تجدیدنظر طلب در اصول مارکسیستی و تبدیل آنها به دیدگاه های بورژوایی است و نه تکامل انقلابی این اصول و مواضع با توجه به شرایط و زمان و مکان. اگر منظور اتفاق نه درهم کردن فرصت طلبی و رویزیونیسم با تکامل یک اندیشه، بلکه تکوین یک اندیشه( درست یا نادرست) است باید این را از رویزیونیسم جدا می کرد. اما وی چنین نمی کند و با حقه بازی و شارلاتانیسم واژه ای و بیانی را جایگزین راستی و درستی« پژوهشگر»می کند!

« ...در سنت فکری مارکسیسم، ضمن تمجید از دانش انگلس، تأکید کرد که درک سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها از زوال دولت یا الغای آن اشتباه است»

بگذار از اتفاق بپرسیم که آیا از نظر لنین درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها از «زوال دولت»( که نظر سوسیال دمکرات ها و در مورد دولت بورژوایی بود و نه در مورد دولت پرولتری) و مساله ی «الغای» آن( که نظر آنارشیست ها بود) اشتباه است یا نظر انگلس در مورد «زوال دولت»؟ به بیانی دیگر آیا لنین علیه دو دسته ی نخست است یا علیه انگلس؟

در مورد سوسیال دمکرات ها باید گفت که آنها در مورد انقلاب و برقراری دولت پرولتری حتی فکر هم نمی کردند چه برسد به این که «زوال» آن را پیش بکشند. آنها با تحریف سخن انگلس، آن را در مورد دولت بورژوایی می دانستند یعنی از نظر آنها این دولت بورژوازی است که نه با انقلاب پرولتری بلکه خود به خود و در نتیجه ی اصلاحات تدریجی ای که مشتی مجادله ی سوسیال دمکرات ها با دیگر احزاب و گروه ها در پارلمان می تواند موجب آن گردد «زوال» می یابد!

اگر منظور درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست هاست پس چرا گفته شده است «ضمن تمجید از دانش انگلس»؟ چنین عبارتی این گونه ذهن را به اشتباه می اندازد که گویا لنین «ضمن تمجید از دانش انگلس» نظر او را در مورد زوال دولت «اشتباه»ارزیابی می کند.

اما اگر منظور نادرست بودن برداشت سوسیال دموکرات ها و همچنین نظریه ی آنارشیست هاست چرا نظر هر دو به طور مشخص و نظر لنین آن گونه که وی بازگو می کند شرح داده نمی شود؟

به نظر ما اتفاق از طرح درست مساله و آن گونه که بوده طفره می رود و حقه بازانه مسائل را درهم می کند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد.

 آنچه لنین می گوید این است که سوسیال دموکرات ها یعنی تجدیدنظرطلبان( رویزیونیست های آن روزگار) به جای اینکه سخنان انگلس در مورد «زوال دولت» و نیز نقد وی بر آنارشیست ها در مورد«الغای یکی دو روزه ی دولت» را هر کدام به جای خود بیاورند، نقد «الغای دولت» آنارشیست ها به وسیله ی انگلس را مطلق کرده و در نتیجه تئوری «زوال دولت» انگلس را که در مورد دولت پرولتری است حذف می کنند. این نظر لنین در مورد برداشت سوسیال دموکرات ها درست است. آنها اشتباهی عامدانه می کردند.

در مورد آنارشیست ها نیز نظر لنین همان نظر مارکس و انگلس است. یعنی مخالف الغای دولت پرولتری در ظرف یک امروز و فردا است.

 اما اینجا اتفاق به شیوه ی ماست مالی کردن، دو مساله را یعنی دو دیدگاه با هم درهم می کند تا روشن نشود که صحبت بر سر چیست و لنین چه چیزی را «اشتباه» می داند. شکل بیان به گونه ای است که انگار لنین «ضمن ستایش دانش انگلس»، نظر وی را در مورد زوال دولت( و الغای دولت) هر دو نادرست می داند. در حالی که لنین پس از بیان آنچه انگلس می گوید به دفاع از آن بر می  خیزد و آن را بازشکافی می کند و تحریفات سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.( نگاه کنید به ادامه ی همان سخنان لنین در صفحه 523 کتاب پیش گفته که در چهار پاره سخنان انگلس را به روشن ترین شکل و نیز تحریف سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.)

سپس اتفاق چنین می نویسد:

 «و پس از انقلاب، ابتدا باید دولت طبقه‌ی کارگر متولد شود و قوام پیدا کند و سپس به‌تدریج زوال یابد.»

این درست همان گونه شرح مساله است که مارکس و انگلس ارائه کرده اند. و اینجا روشن می شود که منطور اتفاق این است که لنین نظر انگلس را اشتباه می داند.

«هرچند که علی‌رغم تأکید لنین بر زوال دولت تازه استقراریافته در روسیه، نه تنها دولت شوروی تا پایان درگذشت لنین در سال ۱۹۲۴ زوال نیافت،»

 به راستی که اتفاق خیلی کم حوصله تشریف دارند. ایشان مایل اند طی همان سال نخست و یا چند طی چند سال بعدی بساط دولت جمع می شد. حضرات سده ها دولت را تحمل کرده اند حال که به طبقه ی کارگر می رسد می گویند سریع منحل اش کن!

«بلکه رفته‌رفته به بزرگ‌ترین دولت و نظام دیوان‌سالاری در تاریخ بشر مبدل شد و تا زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم در ۱۹۹۱، هیچ سخنی از زوال دولت نیز مطرح نبود.»

 اینجا جدا از این که اتفاق دو مساله ی دولت در زمانی که شوروی سوسیالیستی بود( تا زمان درگذشت استالین) و دولت در زمانی که بر شوروی رویزیونیست های خروشچفی حاکم شدند را درهم و یک کاسه می کند می توان به نکات زیر اشاره کرد.

 رو به زوال نهادن دولت پرولتاریا بلافاصله پس از نیل به پیروزی عملا امکان ناپذیر بوده است. نه تنها در همان اوان پیروزی انقلاب اکتبر 14 کشور امپریالیستی به این کشور حمله کردند بلکه حکومت طبقه ی کارگر در تمامی دوران لنین و استالین در شرایط تهدید نظامی خارجی و نیز توطئه های داخلی از سوی ضدانقلاب به ویژه ترتسکی و دیگر گروه های نزدیک به وی قرار داشت.

در جنگ جهانی دوم نیز دیدیم که آلمان هیتلری با وجود این که در سال 1339پیمان عدم تجاوز با شوروی استالینی امضا کرده بود در 1941به این کشور حمله کرد و امپریالیست های غربی هم نشستند و نگاه کردند. اگر شوروی سوسیالیستی ارتش سرخ را نداشت اندکی پس از انقلاب اکتبر چیزی از حکومت پرولتاریا باقی نمانده بود که بخواهد رو به «زوال» گذارد!

تازه آنچه گفته شد صرفا از جنبه ی سیاسی و عمدتا در مورد ضد انقلاب پیشین و سرنگون شده است. مسائل طبقات و به ویژه طبقات میانی چنان که لنین در همان سال های نخست و در کتاب بیماری چپ( کودکی) روی در کمونیسم و بسیاری نوشته های دیگر این دوره اعلام کرد و استالین نیز در کتاب درباره ی مسائل اقتصاد سوسیالیستی در شوروی سوسیالیستی( 1951) آن را پی گرفت و مائو در رساله ی درباره ی حل صحیحی تضادهای درون خلقتحلیلی درچیده از آن ارائه داده در انقلاب فرهنگی آن را پی گرفت، یک فراشد طولانی است و در یک زمان کوتاه حل نخواهد شد.

 از این رو این تصور که دولت در دیکتاتوری پرولتاریا و بلافاصله پس از پیروزی رو به زوال می گذارد دیدگاه درستی نبوده و نیست. این دولت از زمانی می تواند رو به زوال گذارد که به ویژه در کشورهای تعیین کننده در نظام امپریالیستی حکومت سوسیالیستی روی کار آمده باشد و این کشورها را هیچ قدرتی نتواند تهدید کند و مبارزه ی طبقاتی داخلی با رهروان تازه ی راه سرمایه داری نیز با پیروزی طبقه ی کارگر پشت سر گذاشته شده باشد.

 از سوی دیگر باید به این نکته توجه داشت که جدا از وجود طبقات در جامعه ی سوسیالیستی وجود دو دستگاه اداری و نظامی و همچنین خود«حزب کمونیست»( و منظور ما حزب کمونیست انقلابی است نه حزب رویزیونیست شده) با وجود اینکه در خدمت خلق هستند و شاغلین آنها حقوقی بالاتر از حقوق یک کارگر متخصص نمی گیرند، برای دولت پرولتاریا واقعا مخل طی کردن دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. رده های بالا و میانی این دستگاه ها پرورش دهنده ی بوروکراتیسم و در سوسیالیسم محل هایی مناسب برای رشد رهروان تازه ی راه سرمایه داری هستند و چنان که دیده ایم هم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی و هم در چین رویزیونیست ها سر از این دستگاه ها( به ویژه حزب کمونیست) در آوردند و پس از به قدرت رسیدن این دو دستگاه را تصاحب کردند و آنها را به دستگاه های دولتی بورژوایی تبدیل کردند.

 این تغییرات نشان می دهد که به نفع پرولتاریاست که بتواند به مدارجی از شرایط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای و کلا تولید و انقلاب دست یابد تا روند زوال دولت را سرعت بخشد اما تجارب گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نشان می دهد که این امر در یک یا حتی یک سلسله کشورها در شرایطی که هنوز قدرت های سرمایه داری امپریالیستی وجود دارند، شدنی نیست. 

هرمز دامان

نیمه دوم شهریور 1405

پیوست

جدول شهرام اتفاق در شرح «چهار تعریف» کذایی اش



شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (4)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (4)    پیش از آنکه به ادامه ی ارزیابی نظرات اتفاق بپردازیم بد نیست به...