Friday, February 6, 2026

جنایت هولناک خامنه ای و سران پاسدار و بررسی واکنش های احتمالی نیروها و طبقات خلق

 

 متن کامل با بازبینی و افزوده ها 

جنایت هولناک و نسل کشی به وسیله ی خامنه ای و سران پاسدار
با توجه به خبرها و فیلم هایی که جسته و گریخته پخش می شود روز به روز میزان و گستره ی  جنایتی که خامنه ای و هسته ی سخت قدرت به وسیله ی سپاه پاسداران و بسیج در سراسر ایران مرتکب شدند بیشتر فاش می شود. اکنون با توجه به سابقه ی تاریخی این گونه کشتارها می توان گفت که این از زمره ی کشتارها و جنایت های سال های پس از انقلاب و حمله به کردستان و سال های دهه ی شصت و پس از آن نیست، بلکه جنایتی هولناک علیه بشریت و یک نسل کشی است و در ردیف جنایت هایی مانند جنایت های سوهارتو ژنرال مزدور آمریکا در اندونزی در سال های 1966- 1965 و جنایات پینوشه ژنرال مزدور آمریکا در کودتای شیلی علیه دولت قانونی سالوادور آلنده رئیس جمهور در سال 1973 قرار می گیرد. این جنایت در ایران نیز با کشتار 17 شهریور حکومت جنایتکار شاه در میدان ژاله( در ابعادی بسیار بزرگ تر) و جنایت های سپاه و بسیج در سوریه در دهه ی پیش و جنایت هایی از این دست قابل مقایسه است و به نوعی خود با رهنمون قرار دادن آنها صورت گرفته است.
جنایت برنامه ریزی و سازمان دهی شده - یک نسل کشی
برنامه ریزی برای این جنایت باید از مدت ها پیش صورت گرفته باشد و نه این که مثلا به عنوان واکنشی در برابر جنبش انقلابی توده ها در همین روزهای دی ماه طرح ریزی شده باشد.
اگر چه به صورت کلی می توان گفت که برنامه ریزی برای مقابله با خیزش و انقلاب باید به عنوان یک رکن مهم در مجموعه برنامه ریزی های خامنه ای و سران سپاه و کلا هسته ی سخت قدرت وجود می داشت اما به نظر می رسد که برنامه ریزی مشخص برای سازماندهی این جنایت احتمالا پس از شورش های دی ماه 96 و آبان 98 و به ویژه خیزش «زن، زندگی، آزادی» صورت گرفته باشد. یعنی زمانی که حکومت بیش از پیش احساس کرد که روند تحولات به سوی یک نقطه ی جوش و یک انقلاب بزرگ در حال پیشروی است.
برنامه ریزی این جنایت هولناک به این معناست که تمامی جزئیات کار از پیش حساب شده بود. مهم ترین نکات آن عبارت بودند از چگونگی سازمان دادن نیروها و نقش آنها، استقرار نیروها، مکان ها و زمان های اصلی حمله، چگونگی ابزارهای حمله و کشتار خواه برای استفاده و خواه برای ایجاد ترس، هدف حمله و تیراندازی ها که باید به سر و گردن و به قصد کشتن باشد، جمع آوری اجساد و انتقال آنها، تیر خلاص زدن به زخمی هایی که به ویژه بین سنین بیست تا سی بودند در خیابان و پیش از انداختن آنها در کامیون های حامل سردخانه و یا پس از انتقال به محل های نامعلوم، انتقال بخشی از اجساد به سردخانه ها و بیمارستان ها، حمله به بیمارستان و کشتن مجروحان و یا دزدیدن مجروحان و جنازه ها، انتقال بخشی دیگر به محل های گورهای دست جمعی و یا محل هایی برای آتش زدن جسدها( این احتمالا پس از روشن شدن شمار ناپدید شده گان بیشتر آشکار می شود)، چگونگی دادن جنازه ها به خانواده های جان باخته گان و شماری از گزینه ها - از پول گرفتن ( ارقامی بین 700 میلیون تا یک میلیارد تومان) تا پذیرش صدور کارت بسیجی و گرفتن مبلغی پول در ازای «شهید» شمردن جانباخته و افزودن وی به لیست کشته شده گان سپاه و بسیج، مراحل کفن و دفن که باید تنها با حضور خانواده و حداکثر فامیل نزدیک  و بی سروصدا باشد و ...
همچنین است توجیه بین المللی جنایت که به ویژه به عهده ی عراقچی بوده است و از گونه ی «این ها تروریست بودند» و «به نیروهای ما شلیک کردند»، و نیز مدیریت اوضاع پس از این، اعلام سه روز عزای عمومی، جمع کردن جمعیتی در خیابان ها برای تظاهرات و پس از اجرای قتل، نقش سوگوار مقتول را به عهده گرفتن، بستن روزنامه های معمولی و آزاد گذاشتن چند روزنامه ی مربوط به ارگان های سپاه و حکومت و پس از آرام شدن اوضاع جهت دادن به اندیشه ها و احساسات توده ها و تلاش باری عادی سازی انگار که اتفاق مهمی نبوده و یا هیچ اتفاقی نیفتاده است.  
تفاوت جنایت دی ماه 404 با جنایات و کشتارهای پیشین
تفاوت این جنایت با کشتارهای خیزش «ژینا» و دیگر جنبش های دو دهه ی اخیر تنها در گستره و میزان استفاده از سلاح های جنگی در مقابله با جنبش توده ها و خشونت به کار رفته در آن نیست( در آبان 96 و همچنین در کردستان و به احتمال در جمعه ی خونین بلوچستان از این سلاح ها استفاده شد) بلکه در ماهیت و خصلت اساسی آن یعنی کشتار یک رده از جوانان بین سنین بیست تا سی سال و بازداشت های بی در و پیکر ده ها هزار نفری از همین رده ی سنی است. یعنی به طور کلی هدف رژیم این بوده که ده ها هزار نفر از این رده ی سنی را به وسیله ی کشتن خواه در خیابان و خواه سپس با اعدام های فله ای و همچنین زندان های دراز مدت و نیز گونه های مختلف شکنجه و تجاوز و بعدها تعهد نامه و غیره از دوره مبارزه خارج کند و مانع انقلاب شود.
از دیدگاه خامنه ای و سران پاسدار یک کشتار گسترده و در ابعاد ده ها هزار نفری از توده ها در خیابان ها می تواند حکومت را برای مدت چند دهه «بیمه» کند.   
سپاه و بسیج ارگان های اساسی نسل کشی
سپاه و بسیج ارگان های اساسی این نسل کشی بوده اند و در این جای تردیدی نیست.
پافشاری بر این حقیقت مانع این نمی شود که بپذیریم خامنه ای و سران سپاه از سپاه قدس و نیروهای نیابتی ای که در کشورهای دیگر دارند و خرج شان را می دهند مانند «حشدالشعبی» و «فاطمیه» و «زینبیه» و غیره در این جنایت استفاده کرده اند. اما این ها نه نقش محوری بلکه نقش جانبی را و احتمالا در برخی بخش ها داشته اند و کشتار اصلی خیابانی به وسیله ی سپاه و بسیج صورت گرفته است. از این هم که لباس های این ها رنگ خاکی بوده است و یا این که مثلا به زبان غیر صحبت می کردند نمی توان این برداشت را کرد که همه ی نیروها و یا حتی نیروهای اصلی این ها بوده اند بلکه تنها می توان این گونه برداشت کرد که از این نیروها نیز استفاده شده است اما نیروی اصلی سرکوب سپاه و بسیج بوده اند.
تاکید فراوان بر این حقیقت ضروری است به این دلیل که از یک سو جانیان حاکم عامدانه تلاش می کنند که نقش سپاه قدس و نیروهای بیرونی را بیشتر کنند و در نتیجه سپاه و بسیج را از تیر رس خشم و کینه ی مردم دور گردانند و به سوی آنها جهت دهند، که روشن است که مردم مستقیما با نیروی قدس و یا نیروهای از خارج آمده روبرو نیستند و به ساده گی نخواهند توانست خشم و نفرت و کینه ی خود را با هدف قرار دادن آنها به عرصه ی عمل در آورند.
از سوی دیگر برای حکومت بهتر است که توده ها تنها متوجه این نیروها همچون کشتارگران و پیاده کرده خشم و نفرت خود علیه آنها باشند تا این که فکر برنامه ریزی برای سرنگونی جمهوری اسلامی و بر قراری جمهوری دموکراتیک - انقلابی خود.
روشن است که در صورتی که خلق ما صرفا در پی انتقام گیری باشد و آن را متوجه نیروهای اجیر شده ی نیابتی کند آنگاه دیگر جایی برای مبارزه با ارگان های سرکوب اصلی حکومت یعنی سپاه و بسیج و ارتش و رسیدن به هدف یعنی سرنگونی جمهوری اسلامی باقی نمی ماند.
جهت اصلی خشم و کینه ی مردم باید متوجه سپاه و بسیج( و ارتش) یعنی ماشین سرکوب و جنایت جمهوری اسلامی و وارد کردن ضربات کاری به آنها و در نهایت خرد کردن این ماشین سرکوب با استراتژی سرنگونی حکومت ولایت فقیه و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی خلق ایران باشد. خرد و داغان و نابود کردن سپاه و بسیج در عین حال و به درجات زیادی خرد کردن دستگاه نظامی بیرونی آنها یعنی نیروهای نیابتی نیز هست. بدون سپاه و بسیج و حکومت ولایت فقیه، نیروهای نیابتی و گروه های مورد اشاره راحت تر ضربه می خورند، در حالی که برعکس ضربه به این نیروها- که از جهت این که در تیر رس توده ها نیستند، کار ساده ای هم نیست - در بهترین حالت منجر به ضعیف شدن جمهوری اسلامی هست اما منجر به سرنگونی جمهوری اسلامی نخواهد شد. این یک مساله ی اساسی است و هرگز نباید فراموش شود.  
دلیل دیگر این است که در بخش هایی از مردم این اوهام وجود دارد که چنین جنایتی از عهده ی آن که «ایرانی» است بر نمی آید و حتما باید عرب و افغانستانی و پاکستانی و لبنانی باشد تا بتواند چنین جنایتی را علیه خلق ایران مرتکب شود و این به شدت نادرست است.
بیشتر جنایاتی که تا کنون خامنه ای و سران سپاه مرتکب شده اند از کردستان در سال 58 به این سو به وسیله ی سپاه و بسیج و کلا طبقات مرتجع حاکم ایرانی حاکم بر جامعه بوده است. این حقیقت بزرگ را که چهل و اندی سال حکومت ولایت فقیه بر آن گواهی می دهد هرگز نباید از یاد برد.
جدا از جانیان حاکم باید به رضا پهلوی و عمله و اکره اش در تلویزیون های «من و تو» و «اینترناشنال» و همچنین همراهی بی بی سی اشاره کنیم که رذیلانه تلاش می کنند با پررنگ کردن نقش نیروهایی که از بیرون آمدند نقش نیروهای سپاه و بسیج را کم رنگ کنند.
برای نمونه می توان نگاه کنید به «اینترناشنال، گزارش روز، جزییات دخالت نیروهای نیابتی خامنه ای در کشتار معترضان 17 ژانویه». در این برنامه مجری اصرار دارد که «نقش محوری» در سرکوب به عهده ی نیابتی ها بوده است. جزییاتی نیز که برای این فرضیه ی خود بر می شمارد مشتی خبرها و فیلم هایی است که چندان ارزشی برای چنین استنتاجی ندارند( برای نمونه فیلمی از چند عرب در میدان آزادی). نتیجه ی این برنامه این است که سپاه و بسیج نقش محوری نداشتند، امری که قطعا سپاه و بسیج برای آن کف خواهند زد!؟ 
 چنین تبلیغاتی از یک سو برای این صورت می گیرد که این نیروها را به سمت خود جذب کنند و از سوی دیگر برای این که در صورت بروز خشم توده ها، این خشم متوجه ماشین سرکوب و ارگان های جنایتکار حکومت نشود. زیرا دارودسته ی سلطنت طلب در صورتی که با حملات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل قدرت را در دست بگیرند می خواهند این نیروها را به همراه ارتش به نیروی خود علیه توده ها تبدیل کنند و بنابراین به آنها نیاز دارند. و از سوی سوم نیز برای اینکه بگویند که این ها از خارج به کمک جمهوری اسلامی آمدند و خلق را سرکوب کردند پس مجاز است که خلق ایران نیز از امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل بخواهد به ایران بیایند و به مردم ایران کمک کنند.   
به این ترتیب در این برنامه که سپاه و بسیج و ایرانی ها جنایتکاران اصلی نبودند بلکه نیروهایی که از بیرون آمدند این جنایات را مرتکب شدند هر دو، هم جانیان حاکم و هم رضا پهلوی و دیگر مزدوران امپریالیسم، تلاشی تقریبا همپای یکدیگر می کنند.
تمامی طبقات حاکم در این جنایت نقش داشتند
در این که فرمان این جنایت را خامنه ای داده جای شکی وجود ندارد. از زمانی که خامنه ای از جنبش ها و خیزش های مردم به عجز رسیده بود و به «خدای دهه ی شصت» اش پناه برد- خدایی که خمینی و بهشتی و باهنر و رفسنجانی و خامنه ای و دیگر جانیان حکومتی را در پناه خویش جای داده بود -  فکر یک سرکوب گسترده و یک جنایت بزرگ در سرش بود. رشد سریع جنبش ها و خیزش ها منجر به این شد که خامنه ای برای یک چنین جنایتی در صورتی که نتواند سیل مبارزات را کنترل کند، برنامه ریزی کند.
همراه با خامنه ای هسته ی سخت قدرت که در سه دستگاه مجلس( قالیباف و باندش و نیز دارودسته ی جلیلی و گروه های همسوی)، قضایی( اژه ای و محمد موحدی آزاد و ... )همچنین دولت( وزرای منسوب به گروه پایداری) حضور دارد و رهبری وزارت اطلاعات، حفاظت اطلاعات سپاه و نیز نیروهای سپاه و بسیج( فرماندهان اصلی) و ارتش را در کنترل خود دارد، نقش اصلی را در برنامه ریزی و پیشبرد این جنایت اجرا کردند.
در کنار آنها پزشکیان و کادر اصلاح طلب دولت و نیروهای جانبی آنها با همراهی خامنه ای و هسته ی سخت قدرت در شورای امنیت ملی، دست شان تا ته به خون جوانان مردم آغشته است.
جدا از این ها تمامی سازمان ها و گروه هایی که به شکلی از خامنه ای و هسته ی سخت قدرت پشتیبانی کرده اند، از جمله گروه های «شبه چپ» محور مقاومتی، که به احتمال و اگر همه ی آنها نه اما بخشی از آنها از خود امنیتی ها و یا گماشتگان امنیتی ها هستند، دست شان به خون جوانان وطن آغشته است.     
پزشکیان و اصلاح طلبان جنایتکار حکومتی
در این که پزشکیان و بخش اصلاح طلبان حکومتی با آگاهی تام و تمام در این جنایت شرکت کردند شکی نیست. پزشکیان به صراحت معترضین را «تروریست» ( نامی که برازنده ی خود وی و سپاه و دارودسته هاشان می باشد) خواند و آنها را «پیروی دولت اسرائیل و آمریکا» دانست و خواهان برخورد شدید با آنها شد. پزشکیان و اصلاح طلبان حکومتی با این جنایت خود نشان دادند که آنجا که پای حفظ حکومت ولایت فقیه در میان است تفاوتی با خامنه ای و سران سپاه ندارند.
 یک تفاوت نقش میان پزشکیان و باند اصلاح طلبان حکومتی و دیگر سران حکومت، تفاوتی در اجرای نقش«چماق» و «شیرینی» است. ظاهرا قرار است پزشکیان ضمن همراهی با سیاست های جنایت بار حکومت نقش «شیرینی دهنده» را نیز اجرا کند.
 وی در حال حاضر در حرف در نظر دارد که در کنار «چماق» با برخی برنامه های اقتصادی( مانند همان  ارز پاشی در بازار و پایین آمدن جزیی قیمت ارز و همچنین پرداخت یک میلیون به هر فرد در همان چند روز نخست اعتصاب بازاریان و راهپیمایی های توده ای) کمی« شیرینی» هم به توده ها نشان دهد. سخنان اخیر وی در مورد توجه به بخش ضعیف و ندار جامعه و طرح هایی در این زمینه در این سمت و سو و احتمالا از نظر خودش گذاشتن مرهمی کوچک بر زخم بزرگ توده ها و برای آرام کردن آنهاست.
اما توده های مردم از این نوع بازی ها گذشته اند و مشکل که اکثریت آنها از این گونه سیاست های کریه اثری بپذیرند.
«مدیریت بحران» از جانب سران سپاه و نیروهای امنیتی 
اکنون که حدود ده روز از جنایت بزرگ می گذرد کماکان اینترنت قطع است. نقل است که سپاه گفته برای مدت دو هفته اینترنت قطع خواهد بود. هنوز این امر روشن نیست و از این گذشته این هم روشن نیست که وضع کلی توده ها چگونه است.
با این حال تلاش تهوع آور برای عادی جلوه دادن اوضاع یکی از شگردهای اصلی حکومت پس از جنایت است. برخی نشان ها مانند برگزاری مسابقات ورزشی نیز به آن گواهی می دهند. باید دید که دیگر اقدامات آن ها چگونه خواهد بود.
چنان که در اعلامیه ی 22 دی ماه خود با نام «کشتار گسترده و خونین توده ها در سراسر ایران به وسیله ی خامنه ای جنایتکار و سران پاسدار» نوشتیم:
«کل این قضیه ی«مهندسی» و «مدیریت» یک سیاست رذیلانه و یک شیادی تام و تمام است و بازی با احساسات توده هاست و نه تنها نتایج مثبتی برای حکومت ندارد بلکه برعکس عواقب سنگینی نیز خواهد داشت. حکومت در طول خیزش «زن، زندگی، آزادی» بسیاری از شیوه های کثیف و پست فطرتانه را به کار بست اما سپس مجبور به عقب نشینی های بزرگ شد.
و اما مردم، آنها به ویژه پس از خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» با این شیادی ها و ریاکاری های سوخته و« فرار به جلو»های رذیلانه آشنا شده و نه تنها توجهی به آن نمی کنند بلکه به خشم و نفرت شان می افزاید و کینه شان را از حکومت بیشتر می کند.»
نقش ترامپ و امپریالیسم آمریکا
ترامپ و حزب جمهوری خواه و کلا طبقه ی حاکم آمریکا تنها منافع طبقه خویش و امپریالیسم آمریکا را در نظر دارند.
همچنین در تاریخ امپریالیست ها دیده نمی شود که جایی از روی خیرخواهی و برای یاری به مردمی دست به مداخله ی نظامی زده باشند. برعکس تاریخ نشان می دهد که دولت های استعماری و امپریالیستی از زمان پدید آمدن شان( اسپانیا و پرتغال و هلند و انگلستان و فرانسه و بعدها آلمان و ایتالیا و ژاپن و بلژیک و ...) همه گی در پی غارت مواد خام کشورهای مستعمره و زیر سلطه، صدور کالا برای در اختیار گرفتن بازار این کشورها و سپس به عنوان رکنی مهم، صدور سرمایه بوده و همچنین نیروی کار ارزان آنها را خواسته اند. دولت ترامپ نیز از این قاعده مستثنی نیست و در همان چارچوب کلی حرکت می کند.
مشکل این جاست که بخش هایی از توده ها در تضاد میان امپریالیسم آمریکا با جمهوری اسلامی چشم امید به ترامپ و آمریکا و دخالت آن و سرنگون کردن جمهوری اسلامی دارند.
 این که بخش هایی از برخی طبقات از مردم ایران دل به دخالت ترامپ و آمریکا بسته اند معلول چهار دسته از عوامل است.
یک - نبود یک طبقه با رهبری انقلابی و مترقی در پیشاپیش توده ها. طبقه و رهبری ای که توده های مردم عمل وی را دیده و مورد اعتمادشان قرار گرفته باشد. مثلا نگاه کنیم به با نفوذ ترین سران مشروطه( مانند ستارخان) و یا مصدق رهبر مبارزات ضد استعماری برای ملی کردن نفت.
 این کلیدی ترین امر است. در صورتی که یک طبقه ی انقلابی در رهبری مبارزات قرار داشت بخش هایی از توده هایی که چهل و اندی سال پیش امپریالیسم آمریکا و نوکرش محمدرضا پهلوی را بیرون کردند و شعارشان «مرگ بر شاه» و «مرگ بر آمریکا» بود چنین چشم امید به آمریکا نمی بستند و دنبال رضا پهلوی راه نمی افتادند.
دو- احساس «بیکسی» و «بی پناهی» و «تنهایی» در مقابل دستگاه سرکوب و جنایت که تا دندان مسلح است و از کشنده ترین سلاح ها در مقابله به جنبش مسالمت آمیز توده ها استفاده می کند. وضع کنونی این گونه است: خواه از نظر نبود یک رهبری انقلابی یا مترقی در داخل و خواه از جهت وجود شرایط نامساعد جهانی، اوضاع به نفع ملت ایران نیست.
سه - تضادهای امپریالیست ها با حکومت ولایت فقیه و امید بستن مردم به حل نهایی این تضاد با مداخله ی آمریکا در ایران و سرنگونی حکومت.
با این حال اگر چنین شود و حکومت ولایت فقیه با مداخله ی نظامی آمریکا سرنگون شود مشکل که مردم ایران اجازه دهند نیروهای آمریکایی در ایران باقی بمانند و مشکل که حتی آن بخش از مردم ایران که چشم امید به دخالت ترامپ و آمریکا بسته اند پس از مداخله ی آمریکا نخواهند که نیروهای نظامی این کشور سریعا ایران را ترک کنند. به نظر می رسد که از دیدگاه بخشی از توده ها مساله می تواند این گونه طرح شود: مردم و دولتی که پس از سرنگونی حکومت روی کار می آید می تواند به دولت آمریکا مزد کمک اش به مردم ایران را به پول یا مواد معدنی و دیگر چیزها بپردازد.
گرچه مساله به این ساده گی نیست.
چهار- سلطنت طلبان و دیگر مزدوران امپریالیسم که خواهان دخالت آمریکا در ایران هستند با این امید که حکومت استبداد شاهی و نوکران آمریکا در ایران برقرار شود و حکومت شاهی بتواند در پناه امپریالیسم آمریکا برای دهه ها حاکم شود.
این ها دلایل اصلی است. اما امپریالیسم آمریکا تنها منافع امپریالیستی خود را دنیال کند و برایش فرقی نمی کند که کدام ارتجاع در ایران حاکم است. استبداد و ارتجاع دینی و یا استبداد سلطنتی و  ارتجاع سکولار.
منافع کل طبقه ی حاکم امپریالیسم آمریکا حکم می کند که در صورتی که سران حکومت ولایت فقیه به گونه ای نهایی به بلوک آمریکا و غرب پیوندند، با آنها سازش کرده و آنها را مفتخر به نوکری خویش نمایند. از این رو تا جایی که بتوانند و باز با «چماق» و «شیرینی» تلاش می کنند ولایت فقیه را سر براه کنند. در صورتی که حکومت سر به راه نشود و یا وضع مبارزه ی انقلابی به گونه ای شود که احساس کنند نیروهای انقلابی و مترقی قدرت را خواهند گرفت - که در حال حاضر ما از این گزینه دورتر شده ایم - به ایران حمله خواهند کرد.
به این ترتیب کماکان دو نقشه روی میز است. نقشه ی مذاکره و نقشه ی حمله. تمامی نوسانات ترامپ و سخنان متضادش جدا از مانور( اگر حکومت ایران مردم را بکشد چنین و چنان می کنیم و «حکومت گفته که هشتصد نفر را خواسته اعدام کند و قول داده این کار را نکند» و بالاخره «خیرهای خوبی از ایران به ما رسیده است» و این تازه گی که «پایان رهبران ایران فرا رسیده است») بر مبنای همین دو سیاست متضاد است.
چنان که پیش از این گفته شده است حکومت ایران پیش از اجرای این جنایت بزرگ در کنار تهدید کشورهای منطقه و نیروهای آمریکا در منطقه، پیام هایی به ترامپ داده است و احتمالا برخی از شروط ترامپ را (ممکن است باز در حرف و برای گذر از این جنایت) پذیرفته است. در صورتی که این امر بازی با ترامپ باشد و صرفا مقطعی بوده باشد و خامنه ای بخواهد دنباله ی برنامه ی اتمی و موشکی خود را بگیرد جنگ دوباره روی خواهد داد اما نه به خاطر مردم ایران.

رضا پهلوی و هواداران استبداد سلطنتی
آنچه به نظر می رسد این گونه است که دارودسته ی سلطنت طلبان به یاری سیا و موساد و ساواکی ها و دستگاه تبلیغاتی خود( تلویزیون های من و تو، اینترناشنال و همچنین همکاری بی بی سی و راه اندازی 50 هزار حساب جعلی در توئیتر و صدا گذاری فیلم ها و دیگر شکل های حقه بازی و شیادی) در دوره ی اخیر هوادارانی بیش از پیش در میان سرمایه داران غرب گرا و طبقات مرفه و میانی پیدا کنند و بخش هایی از توده های زحمتکش- در درجه اول و بیش از همه جوانان - نیز به دنبال آنها بیفتند. چنین چرخشی به نفع یک نیروی ارتجاعی در میان این طبقات و بخش هایی از توده ها آن هم در حالی که سلطنت طلبان نقشی در مبارزات عملی چهل و اندی سال اخیر با حکومت ولایت فقیه نداشته اند( گرچه برخی از اصلاح طلبانی که به آنها پیوستند در حد و حدود اصلاح طلبی داشتند)غریب می نماید.
نگاهی به مبارزان زندانی و نیز افراد و احزاب سیاسی و تشکل های صنفی که به مبارزات مداومی با جمهوری اسلامی دست زده اند ظاهرا نشان می دهد که این افراد و گروه ها به طور کلان مورد اقبال توده ها قرار نگرفته اند. در واقع این اقبال به دارودسته ی پهلوی است که عدم اقبال به افراد مبارز و زندانیان و گروه ها را نشان می دهد و برجسته می کند و گر نه این گونه مبارزان و تشکل های سندیکایی و شورایی کارگری و فرهنگی و غیره مورد اقبال بخش هایی از کارگران و زحمتکشان و فرهنگیان و دیگر گروه های و تشکل های دموکرات و ملی بوده و هستند.
عوامل معینی در این وضع دخالت دارند که به شکل خلاصه می توان چنین بر شمرد:
یک - افراد و تشکل های مبارز انقلابی و مترقی دارای اتوریته در جامعه نیستند. این افراد و تشکل ها پراکنده اند و آنجا هم که متشکل اند، تشکل شان صنفی و نفوذ اصلی شان در میان کارکنان رشته ها و موسسات خودشان است، در حالی که رضا پهلوی را نیروی امپریالیستی و صهیونیستی پشتیبانی می کند. نیرویی که می تواند به ایران حمله ی نظامی کند و بسیاری از کادرهای حکومت را بکشد و تاسیسات هسته ای را ویران کند.
این تفاوت موجب این می شود که بخش هایی از توده ها به این گرایش یابند که در سرنگونی حکومت ولایت فقیه به آن امید ببندند و این در حالی است که در مورد نیروهای مبارزی که چهل و اندی سال با جمهوری اسلامی مبارزه کرده اند به هیچ وجه چنین اطمینان و اعتمادی وجود ندارد: «آنان خوب اند اما نمی توانند حکومت را سرنگون کنند و حکومت تازه تشکیل دهند.»
بخش هایی از توده ها نیرویی می خواهند که بتواند حکومت ولایت فقیه را سرنگون کند و آنها در پناه آن پیروزی خود را جشن بگیرند.   
دو- نیروهای نظامی دولت صهیونیستی اسرائیل در دهه ی اخیر و به ویژه پس از جنگ دولت جنایتکار اسرائیل علیه فلسطینیان ضربات شدیدی به جمهوری اسلامی زده اند و بخش هایی از مردم به ویژه جوانان با توجه به شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» بیشتر گرایش به همراهی با اسرائیل داشته اند تا با مردم فلسطین.
 این امر در مورد ترامپ نیز صادق است. ترامپ کسی است که با ترور سلیمانی ضربه ی شدیدی به خامنه ای و جمهوری اسلامی زد و نیز با تحریم ها ضربات اقتصادی عمیقی به اقتصاد جمهوری اسلامی وارد کرد. بخش هایی از مردم( بیشتر لایه های خرده بورژوازی مرفه و میانی) از این ضربات خوشحال شدند. آنها در ترامپ چهره ای را می بینند که می تواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند و توده ها را از شر آن نجات دهد. چنین وضعی در مورد نیروهای انقلابی و مترقی وجود ندارد.
 سه- افراد و نیروهای انقلابی و مترقی در حال حاضر نشان دهنده ی نظامی که به ویژه در ایران امتحان پس داده باشد نیستند( در اینجا صحبت بر سر کل این نیروهاست و نه نیروهای کمونیست). در حالی که رضا پهلوی نماینده ی نظامی است که بخش هایی از مردم در قیاس با جمهوری اسلامی آن را بهتر می ارزیابی می کنند. آنها گمان می کنند که این نظام می تواند برقرار شود، اما در مورد یک جمهوری دموکراتیک انقلابی( و از هم بیشتر یک جمهوری سوسیالیستی)چنین گمانی در میان این دسته از مردم وجود ندارد.
به طور خلاصه رضا پهلوی و سلطنت طلبان خودشان عددی نیستند و در بهترین حالت صرفا تجلی نظام پیشین هستند و این امر اساسی است. در پرتو این امر چیزهای دیگر و از جمله فاشیسم عریانی که در حال پیشبرد و عملی کردن آن هستند و کثافتکاری ها و رفتار متعفن شان دیده نمی شود. چشمان مردمی که هوادارشان هستند بر این فاشیسم عریان بسته است و آن را نمی بینند. تنها «زمان شاه این گونه بود و حال در جمهوری اسلامی چنین است» و «دیگران نمی توانند اما این ها می توانند». این «مقایسه» که در مورد بسیاری از هواداران سلطنت در میان توده ها است، کلید توجه به رضا پهلوی و سلطنت طلبان است و اعمال فاشیستی کنونی آنها و بقیه موارد تبدیل به حواشی کم یا بی اهمیت می شوند. این نتیجه ی استیصال بخشی از توده ها و بزرگ کردن ضعف های توده ها در سرنگونی حکومت ولایت فقیه است.
یک دوره ی تاریخی پر فراز و نشیب
همان گونه که مبارزه ی طبقاتی و رویدادهای جاری در ایران و نبود رهبری موجب رشد هواداری از رضا پهلوی و شعارهای بی خاصیت و ارتجاعی وی شد و با توجه به این که خلق ایران یک دوره ی تاریخی ویژه را می گذراند، از یک سو هر گونه سیاست و تاکتیک سلطنت طلبان و رضا پهلوی از این پس و به ویژه پس از جنایت بزرگ خامنه ای و سران پاسدار بیش از پیش زیر نظر توده ها قرار خواهد گرفت( به مانند همین نسبت دادن راهپیمایی 18 و 19 دی ماه به رضا پهلوی و حمله به وی و تاکتیک اش که ما پایین تر در مورد آن صحبت خواهیم کرد) و از سوی دیگر هر گونه رشد طبقات انقلابی به ویژه کارگران و کشاورزان و زحمتکشان و نماینده گان سیاسی آنها.  
مبارزه تمام نشده بلکه بیش از پیش غلیان یافته است. چرخش رویدادها می تواند به همان گونه که موجب رشد نسبی نیروهای سلطنت طلب( آن هم با هزار شیادی و فریب) شد به همان سرعت موجب کاهش این نفوذ و رشد نیروهای انقلابی و مترقی گردد. در این بین نقش نیروهای انقلابی و مترقی و به ویژه کمونیست ها و دموکرات های انقلابی بسیار مهم است. ما باید در افشای سیاست ها و تاکتیک های باند ساواکی رهبری کننده ی سلطنت طلبان و رضا پهلوی کوشا باشیم و منتظر فرصت ها و تجربه ی مستقیم و عملی خود توده ها باشیم. این مبارزه ای سترگ است درون جنبش و با بخش هایی از توده ها( عمدتا در میان فارس ها) که جزو طبقات خلقی هستند اما دچار اشتباه و انحراف شده اند. ما بر این باوریم که پایان این نبرد به نفع دارودسته ی سلطنت طلبان نخواهد بود بلکه به نفع نیروهای انقلابی و طبقه ی کارگر ایران خواهد بود.
مساله راهپیمایی 18 و 19 دی ماه
 به نظر ما آغاز و تداوم دور اخیر جنبش انقلابی ربطی به فراخوان های رضا پهلوی و سلطنت طلبان نداشت. این مبارزات از اعتصاب بازار شروع شد و با پیوستن مردم به بازاریان تداوم یافت و در روزهای بعدی هم مبارزات دانشجویان اوج گرفت و سپس این جوی ها در تهران و شهرستان ها به حرکت در آمد و حداقل در محدوده هایی معین( کردهای کردستان و بلوچ ها و ترک ها و دیگر ملیت ها نقش زیادی در آن نداشتند) گسترش و شدتی بی سابقه یافت.
با این که در همین مدت ده روز هواداران سلطنت بیش از پیش در راهپیمایی ها شعار دادند اما آنها تنها بخشی از جوانان و مردم ( وابسته به همان طبقاتی که در بالا برشمردیم) بودند. روند رو به رشد شمار توده ها در راهپیمایی ها و نیز روزمره شدن راهپیمایی ها امری نبود که نیاز به فراخوان داشته باشد. این امری بود که در هر صورت روی می داد. تنها ممکن است فراخوان های رضا پهلوی برای پنجشنبه و جمعه و نیز پیام های پشتیبانی ترامپ گروه های بیشتری از مردم را به خیابان کشیده باشد.
از سوی دیگر حملات توده ها به برخی از مراکز و پایگاه های حکومت نیز امری تازه ای نبود. این حملات از دی 96 و آبان 98 وجود داشت و پس از نیز بیش از پیش شدت گرفت و در جنبش ژینا ابعاد آن در برخی شهرها حتی بسیار فراتر از پیش گشت.
نتیجه آنکه ما به هیچ وجه بر آن نیستیم که مثلا یک میلیون نفر و یا بیشتر به فراخوان رضا پهلوی به خیابان آمدند و از این رو وی را متهم نمی کنیم که وی با چنین فراخوان و تاکتیکی موجب کشتار مردم به وسیله ی حکومت شد. تنها می توانیم این گونه بگوییم که این فراخوان از یک سو موجب شد که تعداد بیشتری از مردم به راهپیمایی بیایند و از سوی دیگر بهانه ای به دست حکومت داد که بگوید راهپیمایی به وسیله ی سلطنت طلبان و اسرائیلی ها و آمریکایی ها سازمان داده  شده است و در نتیجه مجوزی برای کشتار خونین خود فراهم کند. روشن است که برنامه ی حکومت این کشتار و نسل کشی بود و ربطی به این که چه کسی فراخوان داده باشد نداشت و حتی در صورتی که فراخوانی از جانب هیچ نیرویی داده نمی شد و آمریکا هم رسما می گفت که پشتیبان این راهپیمایی ها نیست، باز هم سرکوب و احتمالا در همین ابعاد صورت می گرفت. مساله خطری است که حکومت از جانب گسترش و شدت گرفتن مبارزات و امکان بروز انقلابی بزرگ احساس می کرد. حکومت می خواست دچار انقلابی سترگ نشود و آن را در همین آغاز راه خفه کند. جنگ اصلی بین حکومت و توده ها بود. این کلید اصلی این کشتار و جنایت بزرگ است. 
با این حال در مورد نقش فراخوان پهلوی باید بگوییم که حاضریم نظر خود را تغییر دهیم در صورتی که اطلاعات دقیق و جامعی در مورد این راهپیمایی ها برسد و این اطلاعات نفی کننده ی احکام ما باشد.
واکنش توده ها چگونه خواهد بود؟
نگاهی به فرایند سی ساله ی جنبش های اخیر از دوم خرداد 1376 و تیر 78 تا خیزش دی ماه 1404 یک سیر تکاملی ادامه دار را نشان می دهد. چند خصلت اساسی این جنبش ها عبارت از گسترش در شهرها و روستاهای سراسر کشور، ورود تمامی طبقات و گروه های اجتماعی خلق به مبارزه، عمیق تر شدن خواست ها و تغییر از اصلاح به سرنگونی حکومت، ایجاد اشکال گوناگون مبارزه و همچنین شدت و اوج گرفتن مبارزه بوده است. در این مورد اخیر می توان تکامل مبارزه را از مبارزات مسالمت آمیزی که زیر رهبری اصلاح طلبان بود تا تبدیل آن به شورش های شهری و منطقه ی خود انگیخته دید.
 در این سیر تکاملی جناح ها و باندهای حاکم نیز دو خصلت مهم از خود بروز دادند. یکی تشدید تضادهای درونی شان که هر بار با تهاجمی از سوی هسته ی سخت قدرت و به نفع خامنه ای پیش رفت بی آنکه تضادها خاموش شوند و طبقه و جناح های در قدرت به یک اتحاد نسبی و محکم در مورد مسائل اساسی مورد اختلاف برسند، و دیگری تشدید سرکوب توده ها به وسیله ی حکومت و اتحاد نسبی جناح ها و باندهای در قدرت در مورد مساله سرکوب جنبش توده ای. تمامی این مسیر به وسیله ی رویدادها از انتخابات 88 تا خیزش بزرگ دی ماه 1404قابل مشاهده است.
در نتیجه مساله این گونه طرح می شود که آیا این جنایت بزرگ که درست به نیت پایان دادن به یک سلسله جنبش ها و به طور کلی پایان دادن موقتی به انقلاب صورت گرفته است می تواند به نتایج احتمالا پیش بینی شده ی حکومت بینجامد؟
سرکوب و جنایتی در این ابعاد می تواند دو واکنش اساسی به وجود آورد:
 نخست، بخش هایی را به سرخورده گی و یاس و انفعال بکشاند. سرخورده گی و انفعال نیز می تواند به شکل های گوناگونی همچون «سر در زندگی خویش کردن و با مرارت های روزگار ساختن»، «خودکشی»( که در این دوره ی بیست ساله وجود داشته و این اواخر آمار آن بالا رفته بود) و همچنین «مهاجرت» باشد که این نیز در تمامی طول این سی سال اخیر وجود داشته است و با شدت و ضعف و پیروزی ها و شکست های مبارزات توده ای کم و زیاد شده است. 
واکنش دوم تداوم مبارزه و ارتقا اشکال و مضمون مبارزه و خواست هاست.
این واکنش نیز در تمامی طول مبارزات سی ساله ی اخیر دیده می شود. در واقع بدون وجود چنین واکنشی و تداوم آن، جنبش در همان سال 88 که حکومت سرکوب شدید و خونینی انجام داد می توانست پایان پذیرد و حکومت یک ثبات مثلا پانزده یا بیست ساله را تجربه کند. اما چنین امری پیش نیامد. و نه تنها در تمامی سال های بعد کشاکش ها و بحران ها تداوم یافت بلکه 8 سال بعد شورش دی 96 شکل گرفت. و تازه این شورش که شورشی عمدتا از جانب زحمتکشان و فقرا بود جدا از مبارزاتی بود که به طور مداوم و به وسیله کارگران و زحمتکشان و دیگر لایه های مزد بگیر علیه سرمایه داران بورکرات حاکم و علیه قوانین کار و مساله تاخیر در پرداخت حقوق ها و دیگر مسائل صورت می گرفت.
با توجه به مجموع شرایطی که موجد انقلاب 57 و نیز جنبش های چهل ساله ی اخیر شده است می توان این گونه گفت که این جنایت هولناک و نسل کشی خامنه ای و سران پاسدار، بی پاسخی سخت نخواهد ماند و  خط مبارزه و تداوم آن را برجسته تر خواهد کرد. توده های مردم پس نخواهند نشست و به ستم تن نخواهند داد و آن «سکوت قبرستانی» و آن ثباتی را که خامنه ای و آخوندهای حاکم و سران سپاه و کلا هسته ی سخت قدرت در پی آن هستند و به خود وعده داده اند، به وجود نخواهد آورد و نیز اجازه نخواهد داد که این کفتارها برای مدتی نفس راحت بکشند. تمامی جلز و بلز و تلاش های آنها پس از جنایت بزرگ نشان دهنده ی این است که خیلی به این که این کشتارشان بتواند آنها را به نتایجی که می خواهد برساند مطمئن نیستند و حتی از این که نتیجه ی عکس داشته باشد در واهمه اند.
جنبش انگیخته و مساله رهبری انقلابی
جنبش خودانگیخته و بی رهبری استعداد آن را دارد که هم گرایش انقلابی یابد و هم گرایش ارتجاعی و هم فعال و ادامه دار باشد و هم گرایش های انفعالی آن را به خاموشی کشاند.
برخی از جامعه شناسان «فرا مدرن» در دهه ی اخیر گوش های ما را با این نظرات شان برده اند که در ده های اخیر( به ویژه از زمان بهار عربی) به بعد جای جنبش های عمودی و با مرکزیت و رهبری را جنبش هایی که افقی و غیرمتمرکز هستند و از طریق شبکه های اینترنتی و غیره رهبری می شوند گرفته اند. آنها به ستایش جنبش های بی رهبری و جوانان «نسل زد»( که انگار یک طبقه و یا گروه اجتماعی بی تضاد طبقاتی هستند!) برخاسته و نظرات منتسب به گروه هایی را که نبود رهبری را یک ضعف بزرگ به شمار می آوردند و بخش هایی از جوانان را بی آرمان و ضد سیاست می دانستند تحقیر می کردند.
 اکنون به روشنی دیده می شود که جنبش های بی رهبری در حالی که ممکن است دارای گرایش انقلابی و مترقی باشند در عین حال می توانند دچار گرایش های انحرافی و ارتجاعی شوند. گرایش ارتجاعی کنونی در میان بخش هایی از مردم که دنبال ترامپ و دولت صهیونیستی اسرائیل و سلطنت طلبان افتاده اند و از آنان می خواهند به ایران لشکرکشی کنند و مردم ایران را از شر جمهوری اسلامی نجات دهند یکی از نتایج جنبش خودانگیخته ی بی رهبری انقلابی و مترقی است.
اگر کار به دخالت ترامپ این سوپر میلیاردر آمریکایی و دولت اش و همچنین دولت جنایتکار اسرائیل کشیده شود و جناحی دیگر از درون جناح حاکم و یا در وضعیت سرنگونی حکومت، سلطنت طلبان به قدرت برسند، بی شک این نتیجه ی شکل منفی تکامل جنبش خود به خودی و بهای سنگین خلق ایران برای جنبش های خود انگیخته ی بی رهبری انقلابی و مترقی خواهد بود و بی تردید زخمی تاریخی به پیکر خلق ایران خواهد زد.
توده ها به چه اقداماتی دست خواهند زد؟
اکنون به امکان بروز شکل های مثبتی بپردازیم که جنبش خود به خودی می تواند آنها را ایجاد کند.
یک - اعتصاب سیاسی
در زمان انقلاب 57 و پس از کشتار میدان ژاله به وسیله شاه و برقراری حکومت نظامی جنبش نه تنها عقب نشینی نکرد بلکه وارد مرحله ی اعتصابات سیاسی و شعارهای شبانه از روی پشت بام ها و درگیری های پراکنده با نیروهای نظامی شد. آیا جنبش انقلابی - دموکراتیک کنونی نیز چنین خواهد شد؟
تفاوت اساسی جنبش کنونی با جنبش آن دوران وجود رهبری خمینی در آن زمان بود. پیرامون خمینی قشر روحانیت، بورژوازی تجاری و خرده بورژوازی سنتی و نیز بخش هایی از خرده بورژوازی مدرن گرد آمده بودند و در عین حال وی در میان کارگران و زحمتکشان شهر و روستا و حاشیه نشینان نیز هواخواهانی داشت که چشم امیدشان به هواداری او از « مستضعفان» بود.
جدا از وی گروه ها و محافل انقلابی فراوانی - گرچه نه آزادانه بلکه مخفی - در جامعه فعالیت می کردند. شکل اعتصاب سیاسی که کارگران شرکت نفت و به همراه آنان کارمندان، پیشقراول آن بودند در نتیجه ی تلاش و همت گروه ها و محافل پیشرو انقلابی چپ و مترقی در میان کارگران و کارمندان شکل گرفت.
جدا از این ها بازاریان از نظر مالی به اعتصابگران یاری کردند و در نتیجه آنها توانستند اعتصاب را ادامه داده و گسترش دهند.
از میان این شروط، شرط نخست یعنی رهبری - اگر ملاک رهبری انقلابی و مترقی و ملی - باشد وجود ندارد. سلطنت طلبان که ادعای رهبری دارند مساله شان انقلاب نیست و اساسا ارتجاعی و ضد انقلابی هستند. آنها به خوبی می دانند که گسترش و عمق یابی انقلاب هم عواقب اش مشخص نیست و ممکن است میانه ی کار در آن چرخش شود و تمام رشته هایی را که ریسیده اند پنبه کند و هم سقف تقاضای توده ها را بالاتر برد. از دیدگاه سلطنت طلبان که علیرغم شعار دروغین شان «انقلاب ملی ایرانیان» از انقلاب وحشت دارند روشن نیست پس از انقلاب چه می شود.
شرط دوم یعنی احزاب و گروه ها و محافل وجود دارند. در مورد شکل اعتصاب سیاسی تقریبا اکثریت گروه های انقلابی، ملی، مترقی، شبه چپ و غیره متحدند اما نفوذ شان به اندازه ی نفوذ آن زمان محافل و گروه های سیاسی که به هر حال در ایران بودند نیست.( این مساله حتی در کردستان نیز تا حدودی صادق است و گروه ها آن نفوذ زمان انقلاب و پس از آن را ندارند).
شرط سوم یعنی پشتیبانی مالی از اعتصاب های سیاسی اکنون وجود ندارد.
 با این حال قطعا بخش بزرگی از جان باخته گان و آسیب دیدگاه چشمی و مجروحین و بازداشت شده گان کارگر بوده اند و این امر به طور مستقیم و غیر مستقیم در میان کارگران بازتاب خواهد داشت و آنها را به کنش وادار خواهد نمود.
 با این حال حکم راندن در این مورد و آری یا نه گفتن ساده نیست و باید منتظر بازتاب این کشتار هولناک در میان کارگران و کشاورزان و توده ها و سیر رویدادها باقی ماند.
دو - ادامه ی تظاهرات خیابانی
هنوز روشن نیست که وضع گردهمایی ها و راهپیمایی های چه خواهد شد. آیا جنبش توده ها از این شکل دوری خواهد کرد و یا در صورت بروز فرصت مناسب دوباره به آن دست خواهد زد.
روشن است که جنبش توده ها باید حداکثر استفاده ی حکومت از نیروها و ابزار نظامی خویش و بدترین اشکال سرکوب و کشتار را در نظر داشته باشد: اعلام حکومت نظامی و استفاده از نفر بر و تانک و پهیادها و هلی کوپترها و غیره برای کشتار مردم.
گرچه حکومت در بسیاری از موارد لاف می زند( برای نمونه اینکه «اگر ما نمانیم از ایران نیز جز زمین سوخته باقی نخواهد ماند») اما تا جایی که بتواند برای ماندن کشتار می کند. صحبت بر سر گنج و ثروتی است که به روی آن نشسته اند و حاضر به پس دادن آن نیستند. اما افراد و باندها و جناح های این حکومت یکدست نیستند. بسیاری از آنها خواهان عقب نشینی هایی از جانب حکومت بودند، بسیاری دیگر خانواده شان در خارج و به ویژه در همین کشورهای امپریالیستی غربی هستند و بخش هایی نیز می دانند که در صورت خروج از دستگاه حکومت می توانند امید به باقی ماندن داشته باشند. این ها منجر به تضادهایی میان شان بوده و هست. تضادهایی که دیر یا زود دوباره به شکلی بیرون خواهد زد.
سه - تغییر شکل تظاهرات متمرکز خیابانی به مبارزات غیرمتمرکز و پراکنده ی منطقه ای در شهرها
در این مورد نیز روشن نیست واکنش توده ها چه خواهد بود. این امکان هست که توده ها به جای گردهمایی ها و راهپیمایی های متمرکز خیابانی دست به گردهمایی های پراکنده ی محله ای بزنند. گرد آیند و شعار دهند، حمله کنند و پس نشینند. وجود این شکل در همان زمان حکومت نظامی شاه نیز وجود داشت. گروه های کوچک وارد یک مبارزه ی فرسایشی شدند و به همراه شعارهای شبانه نیروهای نظامی شاه را عاجز کردند. بروز مبارزه به این شکل همواره بوده و پس از این جنایات نیز ممکن است ادامه یابد.
چهار- ترورهای های خودانگیخته
یکی از شکل های مبارزه که ممکن است پس از این نسل کشی رشد کند ترورهای خیابانی عوامل حکومت به ویژه نیروهای سپاه و بسیج و لباس شخصی و آخوند و همچنین حمله به مراکز انتظامی مانند کلانتری ها و پایگاه های بسیج است. این امر هم ممکن است به وسیله ی افرادی مستقل انجام گیرد و هم به وسیله ی گروه های کوچکی از مبارزان سازماندهی شده.
 این شکل پس از مبارزات دی ماه 96 بیش از پیش رشد کرد و در جنبش ژینا و پس از آن مواردی را شاهد بودیم. با این حال این شکل اگر به زیر رهبری حزبی انقلابی و کمونیستی و یا احزاب دمکرات انقلابی که مبارزه ی نظامی را برای تصرف قدرت سیاسی قبول داشته باشند، نباشد، نمی تواند جزیی از یک استراتژی بزرگ تر کسب قدرت سیاسی از راه مبارزات مسلحانه شود و بیشتر نقش انتقام گیری و تخلیه ی خشم و کینه را اجرا خواهد کرد. با این حال اکنون که جنبش خود انگیخته است نمی توان جلوی بروز خودبه خودی این اشکال را گرفت و آنها را همچون اقدامات با برنامه و سازماندهی شده در آورد.   
پنج - مبارزات در مناطق- نمونه ی بلوجستان
یکی از شکل های مبارزه که می تواند گسترش یابد مبارزه ی نظامی در مناطقی است که خلق های زیر سلطه زندگی می کنند. در برخی از این مناطق که بسیار محروم هستند تمرکز نیروهای دشمن به حداقل می رسد و ضربه زدن به آنها ساده تر است. به نظر می رسد که این شکل مبارزه در حال حاضر در بلوچستان بیشتر دیده می شود تا دیگر مناطق و اگر به تاریخ آن نگاه شود این مبارزه را بیش از سه دهه است که به شکل های گوناگون ادامه داده است. این شکل مبارزه می تواند از جانب گروه های پارتیزان صورت گیرد. مساله ی مهم در این مبارزه این است که به روی نیروهای خودی حساب شود و اتکایی به نیروی بیگانه نشود و مبارزان وسیله ی بازی های نیروهای بیگانه با جمهوری اسلامی نگردند.
اشاره ای به پاسیفیسم احزاب کرد
در مورد احزاب کرد باید به این اشاره کرد که علت انفعال آنها در دهه ی اخیر نیروهای دشمن و ضربات وارد شده به آنها نیست و اگر هم این نقش داشته باشد نقش یک عامل خارجی را دارد. مساله در تغییرات ایدئولوژیک و چرخش های اپورتونیستی و ترتسکیستی آنهاست. احزابی مانند کومه له آن کومه له ی زمان انقلاب 57 نیستند. از این رو در دور تازه ی مبارزات مسلحانه در ایران نمی توان روی آنها حساب باز کرد. جنبش کرد نیاز به سازمان های انقلابی مبارز تازه ای دارد. سازمان هایی که شایسته ی رهبری کارگران و زحمتکشان و دیگر طبقات انقلابی و مترقی خلق بزرگ کرد باشند.
حماقتی که حکومت مرتکب شد و بلاهت های دیگری که که مرتکب خواهد شد
حکومت مرتکب حماقت بزرگی شد که دست به چنین کشتار و جنایتی زد. ایران نه اندونزی است و نه شیلی و نه سوریه. تازه در همین سوریه کشتار نیم میلیونی شان به نتایجی رسید که می بینیم.
با این حال از حکومتی که هسته ی مرکزی اش دچار بلاهت شده است نمی توان انتظار داشت که حماقت های دیگری مرتکب نشود. حکومتی که راهپیمایی مسالمت آمیز توده های بی سلاح را به گلوله می بندد و چشم های حدود ده هزار نفر را کور می کند و بیش از ده ها هزار نفر را مجروح می کند و نسل کشی به راه می اندازد و حدود  پنجاه هزار جوان( برخی حدس ها تا حدود 86 هزار نفر است) سنین بیست تا سی را می کشد و ده ها هزار نفر را بازداشت می کند و همچنین توده ها را «تروریست» می خواند، بی تردید در مقابل مبارزان مسلح مواضعی خشن تر در پیش خواهد گرفت. اما اگر مبارزه توده ای شود و جنگی توده ای و سراسری به راه افتد و تمامی طبقات خلق در آن به شکلی و به حد توانایی خود شرکت کنند بیش از پیش ناتوان و عاجز خواهد شد.
مواضع فرصت طلبانه ی خشونت پرهیزان
با توجه به آنچه گفته شد و رویدادهایی که خلق ایران از سر گذارانده، مبارزات صرفا«مسالمت آمیز» اکنون مشکل که دیگر خریداری در میان توده ها داشته باشد.
این را در پاسخ آن نیروهایی می گوییم که یا از مبارزات مطلقا«مسالمت آمیز» صحبت می کنند و سخنی از مبارزات قهرآمیز به میان نمی آورند و یا اینکه پافشاری فرصت طلبانه ای به روی مبارزه ی«خشونت پرهیز» داشته و مبارزات قهر آمیز را به آینده ای نامعلوم حواله می دهند( بیشترشان هم دروغ می گویند و به چنین مبارزاتی باور ندارند). آنها  می گویند حکومت منتظر آن است که مردم به سوی سلاح رانده شوند و آنگاه با تروریست خواندن آنها با شدتی بیشتر بکشد و سرکوب کند پس مردم ما نباید به سوی چنین مبارزاتی بروند! 
اما مگر توده ها در مبارزات اخیر سلاح به کار بردند که چنین هولناک کشتارشان کردند! مگر در اعتراضات 88 توده ها سلاح به کار بردند که چنان سرکوب و کشتار شدند؟ و ده ها مگر دیگر!
مساله ی حکومت بقای خودش است. برایش فرق چندانی نمی کند که مبارزه به چه شکل باشد. از سوی دیگر خود وی با سرکوب مبارزات مسالمت آمیز عملا راهی جز مبارزه ی قهر آمیز باقی نمی گذارد. و بالاخره شکی نیست که حکومت از مبارزات قهرآمیز توده ای وحشت دارد. وحشتی بسیار بیشتر از مبارزات مسالمت آمیز.   
 وضعیت شبه چپ - یک اشاره ی کلی
 
«شبه چپ» ایران یعنی به ویژه دارودسته های ترتسکیست و به همراه آنها رویزیونیست ها بسیار از رویدادها عقب هستند و اساسا آنها جز این نیز نمی خواهند.
دارودسته های حزب حکمتیست(خط رسمی) و حزب کمونیست کارگری( حکمتیست) و دیگر گروه های ترتسکیست(حزب کمونیست کارگری تقوایی علیرغم اخم و تخم های هر از گاهی اش جزیی از سلطنت طلبان بوده است)، جز طبقه ی کارگر و طبقه ی بورژوا طبقه ی دیگری در جامعه نمی بینند و منتظرند تا طبقه ی کارگر به طور مستقل به مبارزه بیاید تا آنها مثلا آن را رهبری کنند. این جز به معنای تزریق کناره گیری از جنبش های دموکراتیک، انفعال در قبال این جنبش ها و حتی به مخالفت با آنها برخاستن و حاشیه ای شدن به طبقه ی کارگر چیز دیگری نبوده و نیست.
رویزیونیست ها و خروشچفیست ها نیز که مشکلی با آمدن طبقه ی کارگر در مبارزات جاری ندارند دنبال مبارزات «خشونت پرهیز» و «گذار دموکراتیک» خودشان هستند. امری که حکومت با کشتار خود از مردمی بی سلاح که مسالمت آمیز مبارزه می کردند نشان داد امری محال است.
این هر دو دسته موانعی بر سر راه رسوخ آگاهی انقلابی و کمونیستی درون طبقه ی کارگری هستند و این طبقه را در افکار اکونومیستی نگه می دارند و مانع از اجرای نقش انقلابی این طبقه در جامعه می شوند.
طبقه ی کارگر و خلق ایران به مبارزه ی خود ادامه خواهد داد
 پایان بخش این بیانیه عباراتی است که در پایان بیانیه ی نخست خود در مورد کشتار نوشتیم:
«تمامی طبقات مردم ایران عزم خویش را برای سرنگونی حکومت خامنه ای و سران پاسدار جزم کرده اند و هیچ نیرویی نمی تواند اراده و عزم آنها را برای سرنگونی این حکومت جنایتکار بشکند و به تسلیم تبدیل کند.
ما ایمان داریم که خون این عزیزان اراده ی طبقه ی کارگر، کشاورزان، تمامی توده های زحمتکش و ستمدیده و تمامی طبقات انقلابی و ملی و مترقی ایران را برای سرنگونی این حکومت جنایتکار و فاسد و دزد و ساختن ایرانی نو، قوی تر و نیروی ویرانگر آنان را سهمگین تر و بُرنده تر خواهد کرد.»

مرگ بر خامنه ای

مرگ بر جنایتکاران پاسدار و بسیجی

مرگ بر روحانیون حکومتی

زنده باد انقلاب

برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

28 دی 1404

 

Monday, February 2, 2026

نگاهی گذرا به دگرگونی های شرایط، مضامین و اشکال مبارزه در تکامل جنبش دموکراتیک ایران پس از انقلاب 57

 

پس از تهاجم ارتجاع خمینی و حزب جمهوری اسلامی و شکست انقلاب در خرداد 60 توده ها دو مرحله را پشت سر گذاشتند. مرحله ی جنگ و مرحله ی پس از جنگ یا دوران سازندگی.

دوران جنگ و شکست انقلاب( 1367- 1359)

مرحله ی نخست جنگ با عراق بود. جنگ موجب شد که انقلاب به حاشیه رود و عملا غیرعمده شود. خمینی و جلادان حاکم با استفاده از جنگ که مساله محوری بخش های زیادی از توده ها در بیشتر مناطق شده بود تمامی دستاوردهای انقلاب توده ای 57 را نابود کردند و استبداد دینی را هر چه تمام تر برقرار کردند.

 دوران جنگ دو مشخصه ی اصلی داشت:

یکی تجهیز تمامی نیروهای انسانی برای جنگ با عراق و از جمله استفاده از توده های کارگر و کشاورز و زحمتکش برای جنگ و دو دیگر سرکوب انقلابیون و پیشروان در سراسر ایران به ویژه کردستان. اوج این سرکوب کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 بود.

با به پایان رسیدن جنگ در این مرحله جنگ، انقلاب در کردستان دچار افت و رکود شد و نیروهای انقلابی در عرصه ی سیاست ایران نیز به پایان یک دوره از فعالیت خویش رسیدند.

دوران «سازندگی»، تسویه های درون حکومت و آغاز فعالیت های اقتصادی سپاه(1370 -1367)

پس از دوران جنگ، دوران فترت که حکومت نام آن را «سازنده گی» گذاشته بود آغاز شد. در این دوره در حالی که توده های اصلی کشور در نتیجه ی انقلاب و 8 سال جنگ در فقر و فلاکت به سر می بردند طبقات حاکم آغاز بهره برداری از موقعیت خود کردند. رفسنجانی به گونه ای صریح از حزب اللهی ها خواست که رفاه طلبی در پیش گیرند. او همچنین از سران سپاه و کسانی که در جنگ شرکت کرده و در عین حال انقلابیون را سرکوب و انقلاب را به شکست کشانده بودند و اینک سهم خود را طلب می کردند خواست که  به جز حق و حقوق ویژه از حکومت، خود در پروژه های بازسازی اقتصادی کشور نقش بگیرند. به این ترتیب آغازگر دخالت سپاه در امور اقتصادی و تبدیل شدن اش به بزرگ ترین نهاد اقتصادی- نظامی و سیاسی کشور شد.

در کنار این امر در طبقه ی حاکم تسویه های گوناگونی صورت گرفت که یکی از مهم ترین آنها کنار گذاشتن منتطری و سپس«مجمع روحانیون مبارز» و هواداران آنها از حکومت و نهادهای حکومتی بود. در پایان این دوره جناح های خامنه ای و رفسنجانی که وابسته به «جامعه روحانیت مبارز» بودند تمامی قدرت را در اختیار خود درآوردند.

سیاست های نئولیبرالی و شورش های توده ای( 1376- 1370)

مرحله ی بعدی دوره ی پیش از اصلاحات است. در این مرحله سیاست های نئولیبرالیسم نخستین تاثیرات خود را بر زندگی توده ها گذاشت که خود طی دوران جنگ به شدت دچار فقر و فلاکت شده بودند. دو شورش در محله ی طلاب در مشهد و اسلام شهر اوج یک سلسله ی نارضایتی ها بود که در حال گسترش در کشور بودند.

دوران اصلاح طلبی( 1396- 1376)

پس از این مرحله جدال های بین جناح های حاکم به ویژه بین مجمع روحانیون مبارز و مجاهدین انقلاب اسلامی( دوم خردادی ها و سپس اصلاح طلبان) از یک سو و روحانیت مبارز و جناح خامنه ای( اصول گرایان) شدت گرفت. در کنار این اختلاف تضاد میان باندهای اصول گرا به ویژه بین باند خامنه ای و جریان حجتیه و مصباح یزدی و نیز پاسداران که پس از جنگ و طی نزدیک به یک دهه موقعیت مستحکم تری کسب کرده بودند، با باند رفسنجانی رشد زیادی کرد. توده های مردم در نبود احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی چشم امید به دعواهای درون طبقه ی حاکم بستند و از خاتمی و جریان روحانیون مبارز( کروبی و ...) و کت و شلواری های وابسته به آنها( سازمان مجادهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت و انجمن های اسلامی دانشجویی) پشتیبانی کردند. انتخابات دوم خرداد 76 اوج این جریان بود. خاتمی به ریاست جمهوری رسید و سپس در انتخابات مجلس این نهاد هم در اختیار«دوم خردادی» ها در آمد.

دوران اصلاح طلبان از همان سال 76 تا سال 96 و با افت و خیزها از قدرت گرفتن و از دست دادن قدرت( دوران احمدی نژاد که افزون بر اختلافات اصول گرایان با اصلاح طلبان، اختلاف در باندهای اصول گرا را نیز شدت بخشید) و سپس باز قدرت گرفتن( روحانی) تداوم یافت. مردم به مرور از اصلاح طلبان که ناتوان از پاسخ به خواست های مردم بودند و سیاست اساسی شان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» بود ناامید شدند.

پایان این دوره که کشتار های دی ماه 96( دوره ی دوم ریاست جمهوری روحانی) و آبان 98 با حضور روحانی و اصلاح طلبان در قدرت( روحانی به نماینده گی حزب عدالت و توسعه و جناح های اصلاح طلبان) تقریبا مشخصه ی آن می باشد گسست توده های مردم از اصلاحات بود. از این رو دوره ی بعدی دیگر مبارزه بین دو راه اصلاحات و سرنگونی نبوده بلکه بر سر سرنگونی حکومت ولایت فقیه بود. این خواست، محور خواست ها در مبارزات بعدی است.

دوره ی خواست سرنگونی حکومت ولایت فقیه( 1404- 1396)

در این دوره که جنبش «زن، زندگی، آزادی» نخستین نقطه ی اوج آن بود( این جنبش در تداوم جنبش های محلی و منطقه ای فراوان- به ویژه در خوزستان، چهارمحال بختیاری و اصفهان - که در مورد مسائل گوناگون از جمله آب بود صورت گرفت) اصلاح طلبان کنار رفتند و بیشتر در مخالفت با جنبش توده ای و در کنار حکومت ایستادند و کنش مستقل توده ای بدون حزب و سازمان رهبری کننده یعنی تنها خود جنبش رو آمد.

در کل این مرحله که از دوران پس از اصلاح طلبی آغاز و تا خیزش دی ماه 1404ادامه یافته است، شکل و شیوه عمده ی مبارزه، مبارزه ی مسالمت آمیز است. توده ها گرچه از برخی سلاح ها مانند کوکتل مولوتف و سلاح های سرد استفاده می کنند به برخی از مراکز نظامی مانند بسیج و غیره حمله می کنند و در برخی موارد نیروهای بسیجی یا سپاهی و لباس شخصی را می کشند اما در کل مبارزه مسالمت آمیز است و نه قهرآمیز.

این شکل علیرغم نبود رهبری اصلاح طلبان و یا حتی توصیه های فراوان از جانب گروه های جمهوری خواه لیبرال و دمکرات و گروه های«شبه چپ»( اعم از رویزیونیست و ترتسکیست و گروه های میان این دو دسته) و اصلاح طلبان غیرحکومتی برای مسالمت آمیز بودن مبارزه و طرح هایی مانند «تحول» یا «گذار خشونت پرهیز» که مداوما تبلیغ و ترویج می شدند و می شوند، عموما در نتیجه خصال خود جنبش و گام های آن در پیش گرفته می شود. جنبش توده ها حداقل در بیشتر نقاط مرکزی هنوز به درک مبارزه ی قهرآمیز برای سرنگونی نرسیده است.

در دور کنونی انقلاب یعنی خیزش دی ماه 1404 همین شکل مبارزه ی مسالمت آمیز ادامه یافت با این تفاوت که از همان روزهای نخست خشم توده ها از واکنش سرکوبگرانه ی حکومت به اعتراض به حق شان در مورد قیمت دلار و سکه و بالا رفتن بهای وسایل زندگی بیشتر از دوره ی خیزش ژینا بوده و گسترش بیشتری یافته بود. این بار دیگر توده ها که زخم هایی که یکی و دوتا هم نبودند به جان شان رسیده بود حاضر نبودند تحمل کنند و بنابراین گستره ی حمله به برخی پایگاه های بسیح و نیروهای پاسدار و لباس شخصی و بسیجی بیشتر از دوره ی خیزش مهسا و یا جنبش آبان و دی شد. اکنون در حالی که شیوه ی اصلی مبارزه، مسالمت آمیز بود اما مبارزات قهرآمیز نسبت به دوره های پیشین در متن جنبش توده ای رشد بیشتری کرده بود.

واکنش وحشیانه و برنامه ریزی و سازمان داده شده ی خامنه ای و سران سپاه به جنبش عمدتا مسالمت آمیز توده ها کشتار هولناک و نسل کشی و جنایاتی که در مقوله ی جنایت علیه بشریت جای می گیرند بود.  

در روزهای 18 و 19 دی ماه حکومت از خامنه ای تا پزشکیان، چندین ده هزار از جوانان و کودکان و مردان و زنان را کشت. چشمان بسیاری را کور کرد و اجساد بسیاری را در گورهای دست جمعی انداخت. زندان ها را از بازداشتی ها پر کرد و اعدام ها را به راه انداخت. تصور خامنه ای و پاسداران، یک کشتار مانند کشتارهای پس از انقلاب 57 تا سال 67 بود. از نظر حکومت این کشتار می توانست پیشروترین بخش های جوان جنبش یعنی به ویژه سنین 20 تا 30 سال را از بین ببرد و یا از کار بیندازد و در عین حال فضای  رعب و وحشت و دلهره و در پی آن یاس و نومیدی در میان توده بپراکند و خیال خامنه ای و سران سپاه و همراهان اصلاح طلب حکومتی شان را برای چند دهه راحت کند.

در اینجا باید اشاره کرد که سه کشتار دی 96 و آبان 98 و دی ماه 1404 در زمان ریاست جمهوری جناح هایی رخ داده است که جزو «هسته سخت قدرت» یعنی جناح خامنه ای و سران پاسدار نبوده بلکه به دسته های اصول گرایان میانه رو( روحانی – کشتارهای دی 96 و آبان 98) و اصلاح طلبان( پزشکیان – کشتار هولناک دی 1404) تعلق داشتند. جدا از این که خود این باندها دستان شان در سرکوب و همراه باندهای اصول گرا و برای حفظ منافع شان بود و از این نظر تفاوت اساسی با جناح خامنه ای نداشته و ندارند، به نظر می رسد که وجود این جریان ها در قدرت به باندهای اصول گرا همچون پوشش و هاله ای برای سرکوب های خونین تر کمک بسیاری کرد.  

رشد گرایش به مبارزه ی قهرآمیز در ذهن توده ها پس از کشتارهای 18 و 19 دی ماه

در پی این قتل عام جوانان و توده ها اما خشم و کینه ی بیشتری از توده متوجه حکومت شد. اینک توده ها به روشنی می دیدند که این مبارزه و نبردی نابرابر است. یکی انواع سلاح ها را دارد و تا بن دندان مسلح است و دیگری دستان اش خالی است. واکنش توده ها به این قتل عام و نسل کشی گسترده و اندوختن تجربه عملی از آن گرد شکل مبارزه می چرخد. اکنون و پس از این کشتار کمتر می توان مردمی را یافت که فکر کنند با مبارزه ی مسالمت آمیز می توان این حکومت را سرنگون کرد. این است که گرایش به سوی به دست گرفتن سلاح بسیار بیشتر از دوران «زن، زندگی، آزادی» و یا حتی همین ده روز پیش از 18 و 19 دی ماه رشد کرده است.

اگر توده ها در مبارزات دی ماه 96 از اصلاح طلبان کندند و راه خود یعنی راه سرنگونی حکومت را در پیش گرفتند در خیزش دی ماه 1404 این بار از شکل «مسالمت آمیز» مبارزه گذشته و به جایگزینی مبارزه قهرآمیز و با سلاح- در حال حاضر در اندیشه - روی آوردند.

 چنانچه به پشتیبانی بخش هایی از توده ها به حمله ی آمریکا به ایران که با توجه به  امکان آن بیش از پیش شده است، توجه کنیم این نیز پشتیبانی از کنشی مسالمت آمیز از سوی آمریکا نیست - و چنان که می دانیم حتی توده های متمایل به حمله ی آمریکا نگران اند که مبادا ترامپ در نتیجه ی عقب نشینی باند خامنه ای و سران سپاه، با حکومت به توافق برسد - بلکه ضربات سنگین نظامی به حکومت و در صورت امکان سرنگونی حکومت از راه جنگ است. یعنی در این جا نیز شکل قهر است، گرچه این قهر نه از جانب توده ها که در شرایط فعلی خود را ناتوان احساس می کنند، بلکه از سوی یک قدرت خارجی( یک امپریالیسم) اعمال شود.

فریادهای از روی جبن گروه های هوادار مبارزات«مسالمت آمیز»

رشد این گرایش در توده ها، موجب فریادهای گوشخراش بخشی از گروه های سیاسی شده است. گروهای سیاسی جبون( از رویزیونیست های توده ای - اکثریتی و خروشچفیست های راه کارگری و دارودسته های حکمتیست- ترتسکیست های «شبه چپ» ایران گرفته تا بخش هایی از جمهوری خواهان دمکرات و لیبرال) همه در مورد منع کردن توده ها از «انتقام جویی» و دست بردن به سلاح سخن می گویند.  

جالب اینکه بخشی از این حضرات که ده هاست در مخالفت با مبارزات قهرآمیز توده ای و این که مبارزات قهرآمیز دیکتاتوری می آورد می نویسند و از «گذار خشونت پرهیز» دفاع می کنند، با حمله ی آمریکا به ایران و بروز جنگ مشکلی ندارند و حتی آن را می خواهند و پیش می گذارند. یعنی آنجا که «قهر» و سلاح قرار است از جانب امپریالیست ها به کار گرفته شود با دلایل گوناگون آن را «منطقی و عقلایی» و « اخلاقی» جلوه می دهند( رامین جهانبگلوی لیبرال یک الگو است و آن 7 نفر که به ترامپ نامه نوشتند نیز از این زمره هستند) و بر این باورند که سرنگون شدن جمهوری اسلامی در نتیجه ی چنین جنگی «آزادی و دموکراسی و رفاه» می آورد اما اگر قرار باشد که طبقه ی کارگر و توده ها سلاح بگیرند فریاد گوشخراش وامصیبتا شان آسمان را بر می دارد و نتیجه ی آن را«دیکتاتوری»- به معنای دیکتاتوری علیه همه ی مردم - می دانند.

طبقه ی کارگر و توده ها برای کسب قدرت سیاسی و تحقق خواست هاشان چاره ای ندارند جز این که سلاح به دست گیرند

اگر جنگی رخ دهد، حتی اگر قرار باشد باندهای «نرم تر» حکومت به سرکرده گی افرادی مانند روحانی و یا حتی کسانی مانند موسوی - دارودسته هایی که به دنبال «استبداد شاهی» هستند جای خود دارند - جانشین خامنه ای و هسته ی سخت قدرت شوند، با توجه به وضع آشفته ی ایران و مشکلات و مصائب اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و دوره ی تاریخی ای که می گذراند سخت است که مسائل بتوانند راحت حل و فصل شوند و برای دوره ایی طولانی فکر سرنگونی از ذهن توده ها بیرون رود.

بی شک توده ها تجربه ی تلخ و دردناک دی ماه 1404 را بر تارک پیشانی خود نوشته اند و خواهند نوشت و بر آن اند و خواهند بود که خواه جنگی نشود و سرنگون کردن حکومت به عهده ی خودشان بماند و خواه جنگی درگیرد و حکومت سرنگون شود و در صورت برقرار شدن حکومتی که نخواهد خواست های اساسی توده ها یعنی آنچه توده ها در انقلاب 57 و در این چهل و اندی سال برایش قربانی داده اند تحقق بخشد( و هیچ طبقه ای هم به جز طبقه ی کارگر آگاه به منافع خویش و سازماندهی شده به وسیله ی حزب کمونیست و بر مبنای تئوری مارکسیسم- لنینیسسم - مائوئیسم قادر به آن نیست) سلاح به دست گیرند. این سمت و سوی اصلی مبارزات طبقاتی جاری در ایران بین خلق و دشمنان خلق است.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

13 بهمن 1404  

 

Friday, January 30, 2026

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(3)

  

 

باری زیاد پیش نرویم و در همراهی واقعیت با این روانشناس زیاده روی نکنیم! نه در ایران و نه در جهان چنین گرایش و روندی تنها گرایش و روند جاری نیست. در ایران بسیاری از نسل جوان، رضا پهلوی را عددی نیز حساب نمی کنند. می دانند که دست پرورده و مزدور امپریالیست هاست. می دانند فردی بی خاصیت است و می دانند که همه ی کارها را دوربری های مزدور سیا و ساواکی ها و مشتی سابقا حزب اللهی و اکنون سلطنت طلب شده برایش انجام می دهند. و اما در کشورهای منطقه چنان که در بهار عربی دیدیم نسل جوان کشورهای عربی نقش به سزایی در مبارزاتی داشت که خلق های منطقه علیه حکومت های ارتجاعی که نه مانند حکومت ولایت فقیه بلکه مانند سلطنت استبدادی بودند برپا کردند. در جهان نیز در همین سال گذاشته مبارزات نسل جوان را در بیشتر کشورهای جهان و از جمله همین آمریکا علیه دولت جنایتکار اسرائیل و ترامپ و امپریالیسم آمریکا دیدیم و حضور بسیاری شان را در سازمان های سیاسی شاهد بودیم.

تنها بلاهت زده گان می توانند آنچه در میان بخش هایی از نسل جوان ایران رخ می دهد مطلق کنند و به جهان تعمیم اش دهند و از آن چنین نتایجی بیرون کشند.

رضا پهلوی و علل پذیرش به وسیله ی بخش هایی از جامعه(«واقعیت قابل توضیح»)

حال وقت آن است که تکلیف خود را با برخی موضوعات روشن کنیم.

آیا سر دادن شعارهایی چون «جاوید شاه» به وسیله بخش هایی از مردم به دلیل محبوبیت شخصی رضا پهلوی است و آنها که این شعارها را می دهند واقعا وی را به عنوان رهبر خود پذیرفته و به آنچه وی می گوید اطمینان دارند؟

 به نظر ما خیر! دنباله روی بخش هایی از جوانان و طبقات متوسطی که صحبت اش رفت اساسا به دلیل خود رضا پهلوی و خصالی که روانشناس به وی نسبت می دهد نیست بلکه پیش از هر چیز به دلیل پشتیبانان اوست. یعنی دولت صهیونیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا. این آنها هستند که می توانند این نظام را سرنگون کرده و نظام پیشین را بازگردانند و نه رضا پهلوی و نیروهای دور و برش. اگر این پشتیبانان نبودند رضا پهلوی می ماند و عده ای ساواکی و «من و تو» و «اینترناشنال» و حزب اللهی های تغییر جبهه داده اش. با این ها بخش هایی که وی را علم می کنند نیرویی در وی نمی دیدند که بتوان به آن اتکا کرد و این حکومت را سرنگون کرد. در بهترین حالت می ماند همانی که طی چند دهه ی گذشته بود. یعنی یک بخش از مخالفین جمهوری اسلامی و شاید بی اهمیت ترین شان. هر چند هواداران وی تلویزیون هایی مانند «من و تو» به راه انداخته بودند که در این رقابت با «سیمای جمهوری اسلامی» می توانستند برنده باشند!

وانگهی این که شرکت مردم در روزهای 18 و 19 دی ماه زیاد شد به دلیل محبوبیت رضا پهلوی نبود بلکه به این دلیل بود که ترامپ گفت « کمک در راه است» و «بروید نهادها را بگیرید!»( و او تا حد زیادی برای زیر فشار قرار دادن سران جمهوری اسلامی این را گفت) .

در حقیقت رضا پهلوی و دارودسته اش شکلی از حضور امپریالیست ها و صهیونیست ها در ایران هستند و هواداری از آنها هواداری از آمریکا و اسرائیل است؛ آن هم نه به این دلیل که بخش هایی از لایه های مورد بحث شیدای چشم و ابروی ترامپ و نتانیاهو هستند، بلکه به این دلیل که از حکومت جمهوری اسلامی متنفرند و برایشان ممکن نیست که زیر این همه ستم و تحقیر و فلاکت زندگی کنند و در عین حال در خودشان و آن هم در حال حاضر نیرویی نمی بینند که بتوانند با آن حکومت را سرنگون کنند و نیز نیرویی مخالف قدرتمندی نیست که به وی امید ببندند و در پرتواش نیروی خود را دریابند و باز یابند.

 این دسته ها می گویند «این ها بروند هر کس می خواهد بیاید». رضا پهلوی برایشان هر کس است و نه شخصی که دلبسته ی مبارزه و سجایایی شخصی او شده باشند. این  کینه و نفرت از حکومت ولایت فقیه که به حق است و در عین حال این ناتوانی که از نداشتن نیروی آگاه و متشکل و متحد در پیشاپیش توده ها بر می خیزد است که علت توجه به رضا پهلوی و به اصطلاح« محبوبیت» وی را تشکیل می دهد و گرنه رضا پهلوی و دارودسته ی فاشیست ساواکی و حزب اللهی اش ده ها خصوصیت تهوع آور و نفرت انگیز دارند و تنها یکی از این خصوصیات می توانست برای ایجاد نفرت همین بخش از مردم از آنها کافی باشد.( آیا این بخش از مردم ما چشمان خود را به روی سخنان تهوع آور و فحاشی ها و حملات وحشیانه ی این دارودسته های شبه فاشیست به دیگر گروه ها و برنامه شان برای مال خود کردن مبارزات نبسنه اند؟ و آیا این گونه نیست که این ها را به روی خود نمی آورند برای اینکه مساله برایشان این گروه نیست بلکه سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی آمریکا و اسرائیل است؟)

این تحلیل و آنچه پیش از این گفتیم و بیشترشان هم راستا با اکثر تحلیل گران سیاسی ضداستبداد سلطنتی در ایران است نشان می دهد که آنچه مد نظر است همانا واقعیت جاری در ایران و تحلیل واقعیت برای جستجوی حقیقت است.

اما امثال این روانشناس دنبال تنها چیزی که نیستند حقیقت است. آنچه وی« واقعیت» می نامد این است که بخش هایی از طبقه ی میانی و جوانان می گویند «جاوید شاه» و این نشانه ی محبوبیت رضا پهلوی است و علت اش هم خصوصیاتی است که رضا پهلوی دارد.

اگر شما این را بپذیرید و به نتایج آن یعنی بازگشت استبداد سلطنتی گردن نهید آنگاه شما «واقعه» را پذیرفته اید و واقع گرا بوده اید. اما اگر نپذیرید و آن را به نقد بکشید آنگاه این نشانگر تحلیل واقعیت و نقد آن و تلاش برای جایگزینی امری بهتر از آن نیست، بلکه نشانگر این است که «مکانیسم های دفاعی در برابر واقعیت» و یا « مقاومت در مقابل خود واقعه» داشته اید.

از این دیدگاه نیروی پیشرو باید که واقعیت را به هر گونه که هست بپذیرد. تعجب آور است که چرا حضرات «واقعیت ولایت فقیه» را نمی پذیرند و می خواهند آن را تغییر دهند و استبداد سلطنتی را به جای آن بنشانند!

در بخش بعدی روانشناس ما از نظر خودش به علل فقدان تحلیل درست واقعیت اجتماعی برخورد می کند:

«۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل می‌شود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیل‌گران ایرانی، عقلانی‌سازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعه‌ای از پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی دارند که به‌جای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شده‌اند.
»

پس در مبارزه ی انقلابی « آمال و آرزوها» نمی توانند«عقلانی» شوند. به عبارت دیگر بین آمال و آرزوها و واقعیت موجود هیچ رابطه و وحدتی نمی تواند موجود باشد و آمال و آرزوهای بشری نمی توانند در پویش عقلایی انسان برای تغییر واقعیت موجود نقش فعال و محرک اجرا کنند. با این وصف روشن نیست که چگونه آرزوهای سترگ بشری، نه خیالات واهی که واقعیت نمی تواند به آنها برسد،  محرک کار عقلایی برای رسیدن واقعیت به آنها و تحقق شان شده است !؟ روشن نیست که چرا آرزوی دیرین انسان برای داشتن روشنایی یا پرواز کردن موجب تحرک عقلایی برای کشف برق و یا ساخت هواپیما شده است.( در این خصوص نگاه کنید به لنین، چه باید کرد، بازگویه از پیسارف درباره ی رابطه ی آرزو و واقعیت، مجموعه آثار در یک جلد، ص 139)

 اما از نظر روانشناس ما«ابزار شناخت» باقی ماندن«پیشانگاشت های تاریخی، جامعه شناسانه و سیاسی» و یا در یک کلام جهان بینی ها به چه معناست و چرا این جهان بینی ها به جای «ابزار شناخت» باقی ماندن تبدیل به «فیلترهای انسداد شناخت» می شوند:

« در جامعه‌ی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.»

به عبارت دیگر در جوامع دیگر«سیاست کنش عمومی» است یعنی هیچ ارتباطی با «زندگی عاطفی» و با «هویت فردی» و «معنای زندگی» فرد ندارد! و چنین رابطه ای تنها در ایران وجود دارد. از نظر وی سیاست امری است برای خود و «زندگی عاطفی» و «هویت فردی» و «معنای زندگی» نیز اموری برای خود هستند. روانشناس ما گمان می کند که نه احساس به عقل تبدیل می شود و نه عقل به احساس.

وی ادامه می دهد:

«۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیل‌گران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاح‌طلب) نقش تعیین‌کننده‌ای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.»

و باید چگونه باشد:

«در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیده‌ای که این چارچوب‌ها را به چالش می‌کشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده می‌شود.»

این همه ی آن چیزی است که روانشناس سلطنت طلب ما می خواهد بگوید. اگر فرد در دوران «نوجوانی» یا «ابتدای جوانی» فعالیت سیاسی خود را همچون یک انقلابی کمونیست( از میان گروه های نام برده ما یک انقلابی کمونیست را در نظر می گیریم) آغاز کرد و با همین اندیشه پا به اجتماع گذاشت و اگر تعلق سیاسی بخشی از «هویت اجتماعی» و حتی «معنای زندگی» وی را شکل داد، این فرد دیگر هرگز بزرگ نخواهد شد و در حد همان «نوجوان» و «ابتدای جوانی» خواند ماند.( جالب این که خودش متکی به بخش هایی «سیاست گریز» در جوانان است و سیاست گریزی نیز در ماهیت امر در چارچوب نوعی جهان بینی قرار می گیرد).

اگر این فرد می خواست که به دنیای بزرگسالان پای گذارد آنگاه می باید تعلق سیاسی وی جدا از هویت اجتماعی و معنای زندگی وی بود. به عبارت دیگر «تعلق سیاسی» را صرفا چون امری که هیچ ربطی به زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای زندگی وی ندارد در نظر می گرفت. یعنی اندیشه سیاسی همچون صورتی بی روح و یک اندیشه ی بیرونی و نه درونی شده برای وی در می آمد. در چنین صورتی تغییر «موضع سیاسی» وی می توانست با یک «بازنگری فکری» ساده صورت گیرد و وی از صف یک طبقه ی انقلابی به صف یک طبقه ی ارتجاعی برود.

به زبان ساده اگر انقلابی کمونیست خود را نیازمند وفاداری به جهان بینی اش نمی دانست و جهان بینی اش را جزیی از هویت فردی و زندگی عاطفی و اساسا معنای زندگی اش به شمار نمی آورد آنگاه این انقلابی کمونیست در «توضیح واقعیت» جاری و البته منطبق با میل روانشناس ما، مکث نمی کرد و «محبوبیت رضا پهلوی» را به عنوان یک واقعیت می پذیرفت و موضع سیاسی خود را تغییر داده و به سلک سلطنت طلبان در می آمد و خواهان «استبداد سلطنتی» می شد. اگر چنین می کرد آن گاه آن« پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی» در حد «ابزار شناخت» باقی می ماندند و تبدیل به« فیلترهای شناخت» نمی شدند.  

و چون این گونه نشده است و «توضیح واقعیت» بر مبنای جهان بینی عقلایی شان نه تنها به آنها چنین چیزی را دیکته نکرده بلکه برعکس آنها با این وضع واقعیت به مبارزه برخاسته اند این به این معناست که آنها همان «نوجوان» و در«ابتدای جوانی» و یا به زبان ساده تر «بچه» باقی مانده اند و نه با عقل بلکه با «انکار» واقعیت و «کینه و خشم» نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

واقعیت اما مخالف این ها است. جهان بینی انقلابی کمونیستی یک جهان بینی عقلایی است و فردی که این جهان بینی را می پذیرد آن را با روان و جان خویش با زندگی عاطفی و هویت فردی خویش گره می زند و آن را در تمامی زندگی خویش اعمال می کند. او اگر چنین نکند نه یک«عقل» بلکه یک حراف بی مایه خواهد بود.

 جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی یک جهان بینی ماتریالیستی- دیالکتیکی و جهان بینی طبقه ی کارگر انقلابی است و از پیروان اش می خواهد که واقعیت را درست همان گونه که هست و با راهنما قرار دادن جهان بینی خویش بررسی کنند و در صدد تغییر آن بر آیند. شکی نیست که قرار دادن راهنما به معنای حرکت از «پیشداوری» ها و یا دخالت احساسات و عواطف در تجزیه و تحلیل واقعیت نیست بلکه بررسی عینی واقعیت در پرتو جهان بینی همچون راهنما است. اما بررسی واقعیت برای تمکین به واقعیت هم نیست.

 واقعیت در اینجا تحلیل طبقات و مبارزه ی طبقاتی از موضع طبقه ی کارگر است. تحلیل مبارزه ی طبقاتی برای درک عقلایی سمت و سوی ضروری آن بر مبنای تحلیل طبقاتی و بررسی ساخت اقتصادی جامعه است.

 در مبارزه ی طبقاتی کمونیست ها از موضع طبقه ی کارگر دفاع می کنند و با مواضع تمامی طبقات دیگر نسبت به جایگاهی که در صف خلق در یک مرحله ی تاریخی دارند درجاتی از اتحاد قوی و پایدار تا اتحاد موقتی تاکتیکی و همچنین نسبت هایی گوناگون از مبارزه را برقرار کرده و در مورد دشمنان با سیاست افشا و مبارزه عملی برای سرنگونی، طرد از جنبش طبقه ی کارگر و خلق و یا منفرد و منزوی کردن می ستیزند.

از دیدگاه ما، محبوبیت رضا پهلوی در میان لایه های و بخش های نامبرده در نتیجه ی شرایط معینی به وجود آمده که ما در مورد آن در این مقاله صحبت کردیم. وظیفه ی ما مبارزه با رسوخ رضا پهلوی و جریان سلطنت طلب درون این بخش ها و پیشگیری از گسترش آن و در نهایت و در شرایط کنونی طرد آن و مطرود و منزوی کردن آن است.     

در بخش پایانی مقاله اش که نام «نتیجه گیری: مساله، رضا پهلوی نیست» وضع را چنین شرح می دهد:

«این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیل‌شدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایه‌ی رسانه‌ای و نمادین، خود را نماینده‌ی جامعه یا مفسر جنبش‌های اجتماعی و واقعیت‌های متحول و پرشتاب در دل جامعه‌ی ایران می‌دانند.

برای نخستین‌بار، فاصله‌ای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوه‌های فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.»

روانشناس ما راست می گوید. یک فاصله و یک گسست میان بخشی از جنبش اعتراضی و مخالفین کمونیست  و دمکرات و جمهوری خواه رخ داده است. بخش هایی از لایه های مرفه طبقه ی متوسط و بخش هایی از جوانان دنباله روی رضا پهلوی شده اند و مخالفین بازگشت استبداد سلطنتی به مبارزه با آن دست زده اند. آنچه روانشناس سلطنت طلب ما نمی پسندد و با استفاده از مشتی مفاهیم روانشناسی و از جمله تحقیر مخالفین با این عنوان که آنها در حد «نوجوانی» و یا «ابتدای جوانی» خود باقی مانده اند می خواهد تخطئه اش کند همین مبارزه است.    

م - دامون

بهمن 1404

 

پیوست یک

بخش هایی از مقاله ی  یک سلطنت طلب

«زوال چپ، اصلاح‌طلبی و ملی‌مذهبی‌گری در خیابان»

Alain Chandelier / یورونیوز فارسی

«پایان «ایده‌آلیسم ۵۷» در کف خیابان

آنچه در کف خیابان‌های ایران مشاهده شد، شبیه اعلام انقضای تاریخی گفتمان‌هایی است که سال‌هاست در چارچوب‌های «آرمان‌خواهی ضدغربی»، «اصلاح‌طلبی بی‌فرجام»، «اسلام‌گرایی و لکنت در برابر آزادی و سکولاریسم»، «جمهوری‌خواهی خارج‌نشین»، «ملی‌گرایی ناسیونالیست» و «جنبش‌های قومی و منطقه‌ای» درجا می‌زنند.

برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض، «غرب‌گرایی»، «آزادی‌های فردی» و «سکولاریسم بی‌لکنتِ» رضا پهلوی، بسیار جذاب‌تر از نظریات پیچیده فعالان سیاسی کهنه‌کاری است که هنوز در پی حل معمای انحراف انقلاب ۵۷ از وعده‌های اولیه خود در باب رفاه اقتصادی و تامین آزادی‌های سیاسی و ارتقاء کرامت انسانی هستند.

تقابل «زندگی نرمال» با «تله‌ فقر» چپ‌گرایانه

مشکل اصلی این گروه‌های کلاسیک، درگیری در پارادوکس‌های حل‌نشدنی است. آن‌ها از یک طرف با استانداردهای زندگی مدرن همخوانی ندارند و از طرف دیگر، ریشه‌های فکری‌شان در «استکبارستیزی»، «اسرائیل‌ستیزی» و «هویت‌گرایی بومی» یا «ایده‌آلیسم ضد سرمایه‌داری» مانع از آن می‌شود که نسخه‌ای شفابخش برای اقتصاد درهم‌شکسته ایران بپیچند. در جهانی که رفاه با پیوند به اقتصاد جهانی گره خورده، موضع منفی یا تردیدآمیز این گروه‌ها نسبت به غرب و اسرائیل، آن‌ها را در چشم نسل جدید و طیفی از طبقه متوسط به «جاده‌صاف‌کن‌های انزوا» تبدیل کرده است.

در این میان، اکثریت نسل زد که در فضای باز جهانی تنفس می‌کند، برخلاف نسل‌های پیشین، نه به دنبال «آرمان‌های بزرگ»، بلکه به دنبال «زندگی نرمال» است. برای این نسل، سیاست نه یک امر مقدس، بلکه یک «قرارداد برای رفاه و آزادی» است. به همین دلیل، آن‌ها با صراحت از مفاهیم چپ‌گرایانه که ثروت را ضد ارزش و مقاومت را ارزش می‌داند، عبور کرده‌اند. در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی، پوپولیسم معیشتی چپ‌ها که سعی دارد با شعارهای حمایتی، خود را بازسازی کند، تنها یک «تله» برای استمرار فقر است.»

جنایت هولناک خامنه ای و سران پاسدار و بررسی واکنش های احتمالی نیروها و طبقات خلق

   متن کامل با بازبینی و افزوده ها   جنایت هولناک و نسل کشی به وسیله ی خامنه ای و سران پاسدار با توجه به خبرها و فیلم هایی که جسته و گر...