Friday, January 30, 2026

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(3)

  

 

باری زیاد پیش نرویم و در همراهی واقعیت با این روانشناس زیاده روی نکنیم! نه در ایران و نه در جهان چنین گرایش و روندی تنها گرایش و روند جاری نیست. در ایران بسیاری از نسل جوان، رضا پهلوی را عددی نیز حساب نمی کنند. می دانند که دست پرورده و مزدور امپریالیست هاست. می دانند فردی بی خاصیت است و می دانند که همه ی کارها را دوربری های مزدور سیا و ساواکی ها و مشتی سابقا حزب اللهی و اکنون سلطنت طلب شده برایش انجام می دهند. و اما در کشورهای منطقه چنان که در بهار عربی دیدیم نسل جوان کشورهای عربی نقش به سزایی در مبارزاتی داشت که خلق های منطقه علیه حکومت های ارتجاعی که نه مانند حکومت ولایت فقیه بلکه مانند سلطنت استبدادی بودند برپا کردند. در جهان نیز در همین سال گذاشته مبارزات نسل جوان را در بیشتر کشورهای جهان و از جمله همین آمریکا علیه دولت جنایتکار اسرائیل و ترامپ و امپریالیسم آمریکا دیدیم و حضور بسیاری شان را در سازمان های سیاسی شاهد بودیم.

تنها بلاهت زده گان می توانند آنچه در میان بخش هایی از نسل جوان ایران رخ می دهد مطلق کنند و به جهان تعمیم اش دهند و از آن چنین نتایجی بیرون کشند.

رضا پهلوی و علل پذیرش به وسیله ی بخش هایی از جامعه(«واقعیت قابل توضیح»)

حال وقت آن است که تکلیف خود را با برخی موضوعات روشن کنیم.

آیا سر دادن شعارهایی چون «جاوید شاه» به وسیله بخش هایی از مردم به دلیل محبوبیت شخصی رضا پهلوی است و آنها که این شعارها را می دهند واقعا وی را به عنوان رهبر خود پذیرفته و به آنچه وی می گوید اطمینان دارند؟

 به نظر ما خیر! دنباله روی بخش هایی از جوانان و طبقات متوسطی که صحبت اش رفت اساسا به دلیل خود رضا پهلوی و خصالی که روانشناس به وی نسبت می دهد نیست بلکه پیش از هر چیز به دلیل پشتیبانان اوست. یعنی دولت صهیونیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا. این آنها هستند که می توانند این نظام را سرنگون کرده و نظام پیشین را بازگردانند و نه رضا پهلوی و نیروهای دور و برش. اگر این پشتیبانان نبودند رضا پهلوی می ماند و عده ای ساواکی و «من و تو» و «اینترناشنال» و حزب اللهی های تغییر جبهه داده اش. با این ها بخش هایی که وی را علم می کنند نیرویی در وی نمی دیدند که بتوان به آن اتکا کرد و این حکومت را سرنگون کرد. در بهترین حالت می ماند همانی که طی چند دهه ی گذشته بود. یعنی یک بخش از مخالفین جمهوری اسلامی و شاید بی اهمیت ترین شان. هر چند هواداران وی تلویزیون هایی مانند «من و تو» به راه انداخته بودند که در این رقابت با «سیمای جمهوری اسلامی» می توانستند برنده باشند!

وانگهی این که شرکت مردم در روزهای 18 و 19 دی ماه زیاد شد به دلیل محبوبیت رضا پهلوی نبود بلکه به این دلیل بود که ترامپ گفت « کمک در راه است» و «بروید نهادها را بگیرید!»( و او تا حد زیادی برای زیر فشار قرار دادن سران جمهوری اسلامی این را گفت) .

در حقیقت رضا پهلوی و دارودسته اش شکلی از حضور امپریالیست ها و صهیونیست ها در ایران هستند و هواداری از آنها هواداری از آمریکا و اسرائیل است؛ آن هم نه به این دلیل که بخش هایی از لایه های مورد بحث شیدای چشم و ابروی ترامپ و نتانیاهو هستند، بلکه به این دلیل که از حکومت جمهوری اسلامی متنفرند و برایشان ممکن نیست که زیر این همه ستم و تحقیر و فلاکت زندگی کنند و در عین حال در خودشان و آن هم در حال حاضر نیرویی نمی بینند که بتوانند با آن حکومت را سرنگون کنند و نیز نیرویی مخالف قدرتمندی نیست که به وی امید ببندند و در پرتواش نیروی خود را دریابند و باز یابند.

 این دسته ها می گویند «این ها بروند هر کس می خواهد بیاید». رضا پهلوی برایشان هر کس است و نه شخصی که دلبسته ی مبارزه و سجایایی شخصی او شده باشند. این  کینه و نفرت از حکومت ولایت فقیه که به حق است و در عین حال این ناتوانی که از نداشتن نیروی آگاه و متشکل و متحد در پیشاپیش توده ها بر می خیزد است که علت توجه به رضا پهلوی و به اصطلاح« محبوبیت» وی را تشکیل می دهد و گرنه رضا پهلوی و دارودسته ی فاشیست ساواکی و حزب اللهی اش ده ها خصوصیت تهوع آور و نفرت انگیز دارند و تنها یکی از این خصوصیات می توانست برای ایجاد نفرت همین بخش از مردم از آنها کافی باشد.( آیا این بخش از مردم ما چشمان خود را به روی سخنان تهوع آور و فحاشی ها و حملات وحشیانه ی این دارودسته های شبه فاشیست به دیگر گروه ها و برنامه شان برای مال خود کردن مبارزات نبسنه اند؟ و آیا این گونه نیست که این ها را به روی خود نمی آورند برای اینکه مساله برایشان این گروه نیست بلکه سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی آمریکا و اسرائیل است؟)

این تحلیل و آنچه پیش از این گفتیم و بیشترشان هم راستا با اکثر تحلیل گران سیاسی ضداستبداد سلطنتی در ایران است نشان می دهد که آنچه مد نظر است همانا واقعیت جاری در ایران و تحلیل واقعیت برای جستجوی حقیقت است.

اما امثال این روانشناس دنبال تنها چیزی که نیستند حقیقت است. آنچه وی« واقعیت» می نامد این است که بخش هایی از طبقه ی میانی و جوانان می گویند «جاوید شاه» و این نشانه ی محبوبیت رضا پهلوی است و علت اش هم خصوصیاتی است که رضا پهلوی دارد.

اگر شما این را بپذیرید و به نتایج آن یعنی بازگشت استبداد سلطنتی گردن نهید آنگاه شما «واقعه» را پذیرفته اید و واقع گرا بوده اید. اما اگر نپذیرید و آن را به نقد بکشید آنگاه این نشانگر تحلیل واقعیت و نقد آن و تلاش برای جایگزینی امری بهتر از آن نیست، بلکه نشانگر این است که «مکانیسم های دفاعی در برابر واقعیت» و یا « مقاومت در مقابل خود واقعه» داشته اید.

از این دیدگاه نیروی پیشرو باید که واقعیت را به هر گونه که هست بپذیرد. تعجب آور است که چرا حضرات «واقعیت ولایت فقیه» را نمی پذیرند و می خواهند آن را تغییر دهند و استبداد سلطنتی را به جای آن بنشانند!

در بخش بعدی روانشناس ما از نظر خودش به علل فقدان تحلیل درست واقعیت اجتماعی برخورد می کند:

«۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل می‌شود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیل‌گران ایرانی، عقلانی‌سازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعه‌ای از پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی دارند که به‌جای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شده‌اند.
»

پس در مبارزه ی انقلابی « آمال و آرزوها» نمی توانند«عقلانی» شوند. به عبارت دیگر بین آمال و آرزوها و واقعیت موجود هیچ رابطه و وحدتی نمی تواند موجود باشد و آمال و آرزوهای بشری نمی توانند در پویش عقلایی انسان برای تغییر واقعیت موجود نقش فعال و محرک اجرا کنند. با این وصف روشن نیست که چگونه آرزوهای سترگ بشری، نه خیالات واهی که واقعیت نمی تواند به آنها برسد،  محرک کار عقلایی برای رسیدن واقعیت به آنها و تحقق شان شده است !؟ روشن نیست که چرا آرزوی دیرین انسان برای داشتن روشنایی یا پرواز کردن موجب تحرک عقلایی برای کشف برق و یا ساخت هواپیما شده است.( در این خصوص نگاه کنید به لنین، چه باید کرد، بازگویه از پیسارف درباره ی رابطه ی آرزو و واقعیت، مجموعه آثار در یک جلد، ص 139)

 اما از نظر روانشناس ما«ابزار شناخت» باقی ماندن«پیشانگاشت های تاریخی، جامعه شناسانه و سیاسی» و یا در یک کلام جهان بینی ها به چه معناست و چرا این جهان بینی ها به جای «ابزار شناخت» باقی ماندن تبدیل به «فیلترهای انسداد شناخت» می شوند:

« در جامعه‌ی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.»

به عبارت دیگر در جوامع دیگر«سیاست کنش عمومی» است یعنی هیچ ارتباطی با «زندگی عاطفی» و با «هویت فردی» و «معنای زندگی» فرد ندارد! و چنین رابطه ای تنها در ایران وجود دارد. از نظر وی سیاست امری است برای خود و «زندگی عاطفی» و «هویت فردی» و «معنای زندگی» نیز اموری برای خود هستند. روانشناس ما گمان می کند که نه احساس به عقل تبدیل می شود و نه عقل به احساس.

وی ادامه می دهد:

«۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیل‌گران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاح‌طلب) نقش تعیین‌کننده‌ای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.»

و باید چگونه باشد:

«در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیده‌ای که این چارچوب‌ها را به چالش می‌کشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده می‌شود.»

این همه ی آن چیزی است که روانشناس سلطنت طلب ما می خواهد بگوید. اگر فرد در دوران «نوجوانی» یا «ابتدای جوانی» فعالیت سیاسی خود را همچون یک انقلابی کمونیست( از میان گروه های نام برده ما یک انقلابی کمونیست را در نظر می گیریم) آغاز کرد و با همین اندیشه پا به اجتماع گذاشت و اگر تعلق سیاسی بخشی از «هویت اجتماعی» و حتی «معنای زندگی» وی را شکل داد، این فرد دیگر هرگز بزرگ نخواهد شد و در حد همان «نوجوان» و «ابتدای جوانی» خواند ماند.( جالب این که خودش متکی به بخش هایی «سیاست گریز» در جوانان است و سیاست گریزی نیز در ماهیت امر در چارچوب نوعی جهان بینی قرار می گیرد).

اگر این فرد می خواست که به دنیای بزرگسالان پای گذارد آنگاه می باید تعلق سیاسی وی جدا از هویت اجتماعی و معنای زندگی وی بود. به عبارت دیگر «تعلق سیاسی» را صرفا چون امری که هیچ ربطی به زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای زندگی وی ندارد در نظر می گرفت. یعنی اندیشه سیاسی همچون صورتی بی روح و یک اندیشه ی بیرونی و نه درونی شده برای وی در می آمد. در چنین صورتی تغییر «موضع سیاسی» وی می توانست با یک «بازنگری فکری» ساده صورت گیرد و وی از صف یک طبقه ی انقلابی به صف یک طبقه ی ارتجاعی برود.

به زبان ساده اگر انقلابی کمونیست خود را نیازمند وفاداری به جهان بینی اش نمی دانست و جهان بینی اش را جزیی از هویت فردی و زندگی عاطفی و اساسا معنای زندگی اش به شمار نمی آورد آنگاه این انقلابی کمونیست در «توضیح واقعیت» جاری و البته منطبق با میل روانشناس ما، مکث نمی کرد و «محبوبیت رضا پهلوی» را به عنوان یک واقعیت می پذیرفت و موضع سیاسی خود را تغییر داده و به سلک سلطنت طلبان در می آمد و خواهان «استبداد سلطنتی» می شد. اگر چنین می کرد آن گاه آن« پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی» در حد «ابزار شناخت» باقی می ماندند و تبدیل به« فیلترهای شناخت» نمی شدند.  

و چون این گونه نشده است و «توضیح واقعیت» بر مبنای جهان بینی عقلایی شان نه تنها به آنها چنین چیزی را دیکته نکرده بلکه برعکس آنها با این وضع واقعیت به مبارزه برخاسته اند این به این معناست که آنها همان «نوجوان» و در«ابتدای جوانی» و یا به زبان ساده تر «بچه» باقی مانده اند و نه با عقل بلکه با «انکار» واقعیت و «کینه و خشم» نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

واقعیت اما مخالف این ها است. جهان بینی انقلابی کمونیستی یک جهان بینی عقلایی است و فردی که این جهان بینی را می پذیرد آن را با روان و جان خویش با زندگی عاطفی و هویت فردی خویش گره می زند و آن را در تمامی زندگی خویش اعمال می کند. او اگر چنین نکند نه یک«عقل» بلکه یک حراف بی مایه خواهد بود.

 جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی یک جهان بینی ماتریالیستی- دیالکتیکی و جهان بینی طبقه ی کارگر انقلابی است و از پیروان اش می خواهد که واقعیت را درست همان گونه که هست و با راهنما قرار دادن جهان بینی خویش بررسی کنند و در صدد تغییر آن بر آیند. شکی نیست که قرار دادن راهنما به معنای حرکت از «پیشداوری» ها و یا دخالت احساسات و عواطف در تجزیه و تحلیل واقعیت نیست بلکه بررسی عینی واقعیت در پرتو جهان بینی همچون راهنما است. اما بررسی واقعیت برای تمکین به واقعیت هم نیست.

 واقعیت در اینجا تحلیل طبقات و مبارزه ی طبقاتی از موضع طبقه ی کارگر است. تحلیل مبارزه ی طبقاتی برای درک عقلایی سمت و سوی ضروری آن بر مبنای تحلیل طبقاتی و بررسی ساخت اقتصادی جامعه است.

 در مبارزه ی طبقاتی کمونیست ها از موضع طبقه ی کارگر دفاع می کنند و با مواضع تمامی طبقات دیگر نسبت به جایگاهی که در صف خلق در یک مرحله ی تاریخی دارند درجاتی از اتحاد قوی و پایدار تا اتحاد موقتی تاکتیکی و همچنین نسبت هایی گوناگون از مبارزه را برقرار کرده و در مورد دشمنان با سیاست افشا و مبارزه عملی برای سرنگونی، طرد از جنبش طبقه ی کارگر و خلق و یا منفرد و منزوی کردن می ستیزند.

از دیدگاه ما، محبوبیت رضا پهلوی در میان لایه های و بخش های نامبرده در نتیجه ی شرایط معینی به وجود آمده که ما در مورد آن در این مقاله صحبت کردیم. وظیفه ی ما مبارزه با رسوخ رضا پهلوی و جریان سلطنت طلب درون این بخش ها و پیشگیری از گسترش آن و در نهایت و در شرایط کنونی طرد آن و مطرود و منزوی کردن آن است.     

در بخش پایانی مقاله اش که نام «نتیجه گیری: مساله، رضا پهلوی نیست» وضع را چنین شرح می دهد:

«این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیل‌شدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایه‌ی رسانه‌ای و نمادین، خود را نماینده‌ی جامعه یا مفسر جنبش‌های اجتماعی و واقعیت‌های متحول و پرشتاب در دل جامعه‌ی ایران می‌دانند.

برای نخستین‌بار، فاصله‌ای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوه‌های فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.»

روانشناس ما راست می گوید. یک فاصله و یک گسست میان بخشی از جنبش اعتراضی و مخالفین کمونیست  و دمکرات و جمهوری خواه رخ داده است. بخش هایی از لایه های مرفه طبقه ی متوسط و بخش هایی از جوانان دنباله روی رضا پهلوی شده اند و مخالفین بازگشت استبداد سلطنتی به مبارزه با آن دست زده اند. آنچه روانشناس سلطنت طلب ما نمی پسندد و با استفاده از مشتی مفاهیم روانشناسی و از جمله تحقیر مخالفین با این عنوان که آنها در حد «نوجوانی» و یا «ابتدای جوانی» خود باقی مانده اند می خواهد تخطئه اش کند همین مبارزه است.    

م - دامون

بهمن 1404

 

پیوست یک

بخش هایی از مقاله ی  یک سلطنت طلب

«زوال چپ، اصلاح‌طلبی و ملی‌مذهبی‌گری در خیابان»

Alain Chandelier / یورونیوز فارسی

«پایان «ایده‌آلیسم ۵۷» در کف خیابان

آنچه در کف خیابان‌های ایران مشاهده شد، شبیه اعلام انقضای تاریخی گفتمان‌هایی است که سال‌هاست در چارچوب‌های «آرمان‌خواهی ضدغربی»، «اصلاح‌طلبی بی‌فرجام»، «اسلام‌گرایی و لکنت در برابر آزادی و سکولاریسم»، «جمهوری‌خواهی خارج‌نشین»، «ملی‌گرایی ناسیونالیست» و «جنبش‌های قومی و منطقه‌ای» درجا می‌زنند.

برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض، «غرب‌گرایی»، «آزادی‌های فردی» و «سکولاریسم بی‌لکنتِ» رضا پهلوی، بسیار جذاب‌تر از نظریات پیچیده فعالان سیاسی کهنه‌کاری است که هنوز در پی حل معمای انحراف انقلاب ۵۷ از وعده‌های اولیه خود در باب رفاه اقتصادی و تامین آزادی‌های سیاسی و ارتقاء کرامت انسانی هستند.

تقابل «زندگی نرمال» با «تله‌ فقر» چپ‌گرایانه

مشکل اصلی این گروه‌های کلاسیک، درگیری در پارادوکس‌های حل‌نشدنی است. آن‌ها از یک طرف با استانداردهای زندگی مدرن همخوانی ندارند و از طرف دیگر، ریشه‌های فکری‌شان در «استکبارستیزی»، «اسرائیل‌ستیزی» و «هویت‌گرایی بومی» یا «ایده‌آلیسم ضد سرمایه‌داری» مانع از آن می‌شود که نسخه‌ای شفابخش برای اقتصاد درهم‌شکسته ایران بپیچند. در جهانی که رفاه با پیوند به اقتصاد جهانی گره خورده، موضع منفی یا تردیدآمیز این گروه‌ها نسبت به غرب و اسرائیل، آن‌ها را در چشم نسل جدید و طیفی از طبقه متوسط به «جاده‌صاف‌کن‌های انزوا» تبدیل کرده است.

در این میان، اکثریت نسل زد که در فضای باز جهانی تنفس می‌کند، برخلاف نسل‌های پیشین، نه به دنبال «آرمان‌های بزرگ»، بلکه به دنبال «زندگی نرمال» است. برای این نسل، سیاست نه یک امر مقدس، بلکه یک «قرارداد برای رفاه و آزادی» است. به همین دلیل، آن‌ها با صراحت از مفاهیم چپ‌گرایانه که ثروت را ضد ارزش و مقاومت را ارزش می‌داند، عبور کرده‌اند. در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی، پوپولیسم معیشتی چپ‌ها که سعی دارد با شعارهای حمایتی، خود را بازسازی کند، تنها یک «تله» برای استمرار فقر است.»

No comments:

Post a Comment

نگاهی گذرا به دگرگونی های شرایط، مضامین و اشکال مبارزه در تکامل جنبش دموکراتیک ایران پس از انقلاب 57

  پس از تهاجم ارتجاع خمینی و حزب جمهوری اسلامی و شکست انقلاب در خرداد 60 توده ها دو مرحله را پشت سر گذاشتند. مرحله ی جنگ و مرحله ی پس از ج...