Tuesday, March 18, 2025

نکاتی چند در مورد بیانیه ی تشکل های کارگری در مورد افزایش دستمزد

 

این متن پس از درج بیانیه های سندیکاها و شوراهای کارگری و و پیش از اعلام 

حداقل حقوق ده میلیون و سیصد و نود و نه تومان

 نگاشته شده است.

 

از نیمه ی دوم اسفند به این سو طی روال همه ساله چندسندیکا و شورای کارگری همراه با برخی تشکل های دیگر بیانیه هایی درمورد مساله ی افزایش مزدها صادر کردند. 

از دیدگاه ما این خواست که حداقل دستمزد باید همراه با تورم افزایش یابد و به طور کلی مساله ی افزایش مزدها که اینک هر ساله مقابل جنبش کارگری ایران قرار می گیرد اساسا مساله ای است عملی و باید درون کارخانه و کارگاه ها و هر جا که کارگران و به ویژه کارگران صنعتی هستند و با مبارزه و اخطار اعتصاب و اعتصاب به پیش رود و حل و فصل گردد. 

جمهوری اسلامی که حکومت سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور است با حتی تک اعتصاب ها هم تن به خواست های کارگران در این خصوص نخواهد داد چه رسد به اینکه اعتصاب هایی با خواست مشترک افزایش معین دستمزد در کار نباشد.

در مورد بازنشسته گان چنان که دیده می شود ماه ها و سال هاست که در خیابان ها هستند و برای خواست هاشان مبارزه می کنند و گرچه با حضورشان در خیابان و افشاگری ها و فریادهاشان فشار زیادی به حکومت وارد می کنند اما نمی توانند به ابتدایی ترین خواست هاشان دست یابند. روشن است که مبارزات بازنشسته گان برای افزایش حقوق بازنشسته گی و دیگر خواست ها نمی تواند آن نقشی را داشته باشد که مبارزات کارگران شاغل و به ویژه کارگران صنعتی که در تولید مشغول به کارند برای افزایش حقوق ها خواهد داشت، وطبعا این گردهمایی ها و راهپیمایی هاشان آن چنان گوش شنوایی نخواهد یافت. 

تولید آن هم تولید صنعتی و به ویژه رشته های صنعتی( نفت، پتروشیمی، فولاد، آهن، نیروگاه ها، ماشین سازی ها و ... )حرف اول را در وارد کردن فشار به سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم برای احقاق این حق می توانند وارد می کنند. بدون اخطار اعتصاب، بدون گردهمایی های کارگران متحد رشته ها و کارخانه ها و کارگاه ها در محیط کار و برقرار کردن متینگ و بالاخره در صورت موثر نبودن دست به اعتصاب و راهپیمایی زدن این خواست ها مطلقا غیر قابل وصول است. تنها همچون سال های پیش حکومت دزد و فاسد و ریاکار پس از برپا کردن نمایشنامه های تبلیغاتی( تقسیم خودشان به چند دسته و چانه زدن شان با هم برای مبلغ افزایش)، مبلغی ناچیز به حداقل دستمزدها اضافه خواهد کرد و کار را فیصله خواهد داد. یعنی در بهترین حالت همان 70 درصد مورد بحث که نسبت به رقم تورم بسیار ناچیز است. تازه به محض چنین افزایش هایی به سرعت چند برابر مبلغ افزایش یافته بر قیمت کالاهای مورد نیاز کارگران افزوده خواهد شد و وضعیت بدتر از پیش از افزایش خواهد گردید. در چنین صورتی ابتکار عمل از دست کارگران خارج و تنها در دست حکومت خواهد بود.

در مورد کارگران میانی و ساده ناگفته روشن است که به طور عام این لایه های کارگران تنها در صورتی که در زیر رهبری کارگران صنعتی در رشته های صنعتی و کارخانه و کارگاه های بزرگ قرار گیرند می توانند موثر واقع شوند و به طور مستقل نمی توانند در مواردی به این اهمیت موثر واقع شوند. 

جمهوری اسلامی در درجه نخست و بیش از همه از کارگران صنعتی که در رشته های تولیدی اساسی و پس از آن از کارگرانی که در رشته های کلیدی خدماتی( مانند حمل و نقل) کار می کنند وحشت دارد. این امر در مورد لایه های تهیدست خرده بورژوازی مدرن همچون زحمتکشان فرهنگی( معلمان) و بهداشت و درمان( پرستاران) نیز صدق می کند. 

اگر می بینیم که تفنگ نیروهای انتظامی به عنوان مشت سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور ایران به کار می افتد و به گردهمایی نه چندان پرتعداد کارگران شهرداری تکاب شلیک می کند به این دلیل است که جمع کوچک و شاید نه چندان با اهمیتی از نظر نقش در تولید( البته اگر مبارزه تمام شهری و یا استانی و یا سراسری باشد فرق می کند )را به گلوله می بنند تا گروه های بزرگ تر و در رشته های مهم تولیدی چنین گردهمایی هایی را نداشته باشند و دست به چنین مبارزاتی برای احقاق حقوق خود نزنند.

جدا از آنچه گفته شد باید به این مساله اشاره کنیم که برخی از گروه هایی که زیر بیانیه ها را امضا می کنند به هیچ وجه طرفدار طبقه ی کارگر و منافع استراتژیک این طبقه نیستند ونقشی عملی در پیشبرد و انقلابی کردن جنبش کارگری نداشته و ندارند. این ها بیشتر بیانیه نویس و اسم درکن و دارای دیدگاه هایی ماهیتا سوسیال دموکرات و رفرمیستی هستند و با هوار کشیدن های توخالی در مورد «سرمایه داری» بودن ایران و دو طبقه ای بودن جامعه، نقشی منفی و بازدارنده در مقابل انقلابی شدن واقعی طبقه ی کارگر و جنبش کارگری و اتحاد آن با جنبش دیگر طبقات و جنبش های اجتماعی - سیاسی دیگر اجرا می کنند. از جمله این جریان ها «کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری» می باشد که ما در مقالات پیشین گروه در مورد ماهیت واقعی آنها مفصل صحبت کرده ایم. برخی دیگر همچون «اتحادیه ی آزاد کارگران ایران»( نامی بی مسما و تشکلی بی مسماتر و در عین حال با ادعاهایی پوچ و توخالی) نیز هستند که مستقلا بیانیه ای پرسروصدا داده اند اما کارشان چنان که در مورد منشور بیست تشکل دیده ایم تلاش برای ایجاد انحراف در جنبش کارگری و زائده ی سلطنت طلبان و امپریالیست ها کردن این جنبش است. 

برای خواننده روشن است که انتشاراین بیانیه ها ازجانب ما تنها به دلیل امضاهای تشکل های کارگری مانند سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه و شورای کارگران پیمانی نفت و گروهایی از این دسته می باشد.

گروه مائوئیستی راه سرخ 

ایران

22 اسفند 1403

Tuesday, March 11, 2025

درباره ی فراخوان اوجالان برای زمین گذاشتن سلاح ها(1)

 
درباره ی فراخوان اوجالان برای زمین گذاشتن سلاح ها
 و انحلال حزب کارگران ترکیه(1)
 
فراخوان فریبکارانه و سازشکارانه اوجالان
پس از فراخوان دولت باغچهلی رهبر حزب حرکت ملی ترکیه که یکی از دو حزب موتلف حاکم بر ترکیه است( حزب دیگر حزب عدالت و توسعه ی اردوغان است) به اوجالان و پ.ک.ک جهت حضور در پارلمان و به زمین گذاشتن سلاح ها و همچنین دیدارها و گفتگوهایی که بین حزب دموکراتیک خلق ها( دم پارتی) باعبدالله اوجالان صورت گرفت، وی به تاریخ 28 فوریه 2025 فراخوانی از زندان صادر کرد.
 در فراخوان اوجالان خواست های زیر را طرح ساخت.
نخست وی از حزب کارگران ترکیه خواست که سلاح ها را به زمین گذارد.
دوم خواست تشکیل کنگره و انحلال داوطلبانه ی حزب پ ک ک را طرح کرد.
و سوم ابراز امید به بروز تحولات دموکراتیک در حکومت ترکیه و برقراری یک «جامعه ی دموکراتیک» در این کشور کرد.
این خواست ها که تماما محتوایی فرصت طلبانه و سازشکارانه دارند به وسیله ی رهبری حزب پ - ک - ک پذیرفته شده است. رهبران این حزب ضمن استقبال از فراخوان اوجالان تنها خواهان آن شده اند که وی از زندان آزاد شود.
اوجالان فرد ناآگاه و بی تجربه ای نیست. او با وجود زندانی بودن برای مدتی طولانی اما رئیس جمهور و دولت ترکیه و احزاب سیاسی - پارلمانی آن را کمابیش می شناسد. او می داند که طرح«جامعه ی دموکراتیک»( که از دیدگاه اوجالان در بهترین حالت می تواند مانند روژاوا باشد) در ترکیه کنونی، خواب و خیالی بیش نیست. او می بیند که دولت ترکیه با رئیس جمهور فاسد و پلید و شیادش اردوغان از زمره ی استبدادی ترین و مرتجع ترین و کثیف ترین دولت های منطقه ی است و یکی از ژاندارم های امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی در منطقه به شمار می آید. او به خوبی شاهد سرکوب مبارزه ی توده های کردستان ترکیه به وسیله ی ارتش تا دندان مسلح ترکیه و نیز توطئه های بی شمار دولت اردوغان علیه روژاوا  و سرکوب مبارزین کرد در کردستان سوریه است. از این رو این طرح ها را نه از روی ناآگاهی و خام بودن در مورد شرایط جاری و امیدهای خیال پردازانه و واهی به دولت ترکیه، بلکه باید جزیی از فریبکاری اوجالان به شمار آورد.  
هدف اساسی وی چرخش دادن حزب کارگران ترکیه از حزبی نصف و نیمه مترقی به حزبی رفرمیستی و پارلمانی و فعالیت در چارچوب قوانین ارتجاعی ترکیه است. گویا خواست وی این است که یا به حزب دموکراتیک خلق ها( دم پارتی) که حزبی پارلمانتاریست است و برای احقاق حقوق ملی کردها( یعنی در واقع بورژوازی ملی کرد) تنها به مبارزه ی مسالمت آمیز اعتقاد دارد بپیوندد و یا پ - ک- ک به حزبی مانند آن یعنی حزب پارلمانی که مبارزه ی مسالمت آمیز را استراتژی خود قرار می دهد، تبدیل شود. او در حالی که اردوغان کوچک ترین گامی به عقب نگذاشته است و با ارتش فاشیستی اش فشار زیادی به خلق کرد در ترکیه وارد می کند خواهان گام گذاشتن به عقب و آن هم در این سطح پایه ای از جانب حزب اش شده است.
وضع جنبش های انقلابی و کمونیستی
نگاهی به وضع عمومی امپریالیست ها و کشورهای زیرسلطه نشانگر دوران رکود و بحران در جنبش های انقلابی و کمونیستی است. در دوران رکود و بحران جنبش های انقلابی  در کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه، در احزاب و سازمان های سیاسی کارگری و خرده بورژوایی گرایش به روش رفرمیستی از گرایش به روش های انقلابی بیشتر است. بر چنین بستری روشن است که حزب کارگران ترکیه هم که از نقطه نظر جهان بینی دچار انحرافات و اشکالات فراوان یک تشکیلات خرده بورژوایی است و از نظر تشکیلاتی نیز یکدستی درونی و همچنین بُرد و نفوذ پیشین اش را در توده های کرد ترکیه را از دست داده است( حزب دموکراتیک خلق بیش از پیش در میان کردها نافذ شده است و این را در آخرین انتخابات ترکیه دیده ایم) به چنین گرایش هایی دچار شود. استقبال رهبری پ ک ک از فراخوان اوجالان به خودی خود گواه این موارد است. 
گفتنی است که سازمان ها و احزاب مترقی و یا انقلابی ای که در کردستان های ایران و ترکیه و عراق و سوریه دست به مبارزه علیه حکومت مرکزی زده اند، عموما خرده بورژوایی و بورژوایی اند و بخشا همچون کردستان عراق دستاویز دولت های امپریالیستی مرتجع غربی شده اند. بخش هایی از آنها اکنون سیاست ترتسکیستی و یا رویزیونیستی دارند و بخش های دیگر که ته رنگی از ترقی خواهی را حفظ کرده اند، التقاطی و آلوده به انواع گرایش های فرصت طلبانه ی ترتسکیستی و رویزیونیستی می باشند. بر چنین زمینه ای و نیز تاریخ گفتگوهای اوجالان با دولت مرکزی پیرامون صلح، تغییر در حزب کارگران ترکیه عجیب نمی باشد.( حزب کمونیست ایران که ادعای نماینده گی سیاسی طبقه ی کارگر ایران را دارد خیلی پیش از پ ک ک این پسگرد و تحول منفی را طی کرده و به حزبی سوسیال دموکرات تبدیل شده است.)
وضع دولت مرتجع ترکیه و منطقه
از سوی دیگر دادن نقشی مهم تر از جانب امپریالیست ها به دولت ترکیه در منطقه به ویژه در قبال کشورهای مانند سوریه و عراق و ایران و افغانستان تا حدودی دولت این کشور را دارای قدر قدرتی بیشتر و حاشیه ی امن تری کرده است چندان که با فراغ بال در سرنگونی دولت بشار اسد شرکت می کند و در عین حال روژاوا را با ارتش دست ساز خود در منطقه در محاصره قرار می دهد.
در کنار این وضع می توان از ضرباتی یاد کرد که به نیروهای مسلح نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه وارد شد و به ویژه از ضرباتی که اسرائیل به حماس زد و این سازمان را حداقل برای مدتی از گردونه ی مبارزه ی جدی بیرون کرد
حزب کارگران ترکیه حزبی خرده بورژوایی  
 به طور کلی حزب کارگران ترکیه از آغاز یک حزب انقلابی خرده بورژوایی بوده است و نه یک حزب انقلابی وفادار به طبقه ی کارگر. این را نه شکل مبارزه ی این حزب، بلکه  جهان بینی و برنامه و سیاست این حزب تعیین کرده است.
در مورد شکل مبارزه یعنی مبارزه ی مسلحانه این تنها طبقه ی کارگر نیست که برای کسب قدرت سیاسی دست به اسلحه می برد، بلکه احزاب خرده بورژوایی نیز برای کسب قدرت سیاسی و یا حقوق اقتصادی - سیاسی خود دست به اسلحه می برند.
اما این احزاب دارای این گرایش های فرصت طلبانه هستند که در شرایط معین گردش به راست کنند و به احزاب پارلمانتاریست تبدیل شوند. این شرایط معین می تواند تغییرات اقتصادی، تغییرات اجتماعی - سیاسی جوامع از شکل«سریع» به« آرام»، تغییرات در بلوک بندی های امپریالیستی، تغییرات در سیاست امپریالیست ها و طبقه ی حاکمه در کشور زیرسلطه، تغییراتی در گرایش های توده ها و بالاخره ضربات سنگین به خود آنها باشد. در این خصوص نه تنها تجربه های گذشته را دیده ایم بلکه تجربه ی جنبش های مسلحانه ی خرده بورژوایی در آمریکای جنوبی و مرکزی در پیش روی ماست. در این قاره سازمان هایی که مبارزه ی مسلحانه را فرا راه خویش قرار داده بودند، با چرخش های در اوضاع و احوال و از جمله تغییر سیاست امپریالیست ها و طبقه ی مرتجع حاکم، مشی خود را تغییر داده به مبارزه ی مسالمت آمیز روی آورده و به احزاب و سازمان های پارلمانتاریستی تبدیل شدند.
اشاره ای کوتاه به بازتاب فراخوان در «شبه چپ» ایران
اما بازتاب فراخوان اوجالان و چرخش وی در«شبه چپ» ایران به شکل های گوناگونی صورت گرفته است.
ترتسکیست های مزدور امپریالیست های غربی که یکی از مهم ترین وظایف شان در منطقه مبارزه با جنبش های ناسیونالیستی ترقی خواهانه و سازمان های انقلابی مسلح و تخریب آنها بوده است نتوانستند از اظهار شادمانی و بشکن زدن خودداری کنند!
برخی از آنها چرخش اوجالان را به تغییرات ساخت اقتصادی کردستان ترکیه و رشد نسبی سرمایه داری( که در کشوری مانند ترکیه  که زیرسلطه ی امپریالیست هاست سرمایه داری بوروکراتیک و کمپرادور می باشد) نسبت می دهند. این ها می گویند چون جای روستا را شهر گرفته و جای دهقان کارگر آمده است و جهان «دیجیتالی» شده، پس دور مبارزات ملی گرایانه و مبارزه ی مسلحانه تمام شده و باید مبارزه ی مسالمت آمیز پارلمانی جای مبارزه ی مسلحانه را بگیرد. یعنی رویه ی احزاب پیروی «مارکسیسم غربی» و «کمونیسم اروپایی» و «چپ نو» در پیش گرفته شود. انگار که رشد سرمایه داری می تواند توجیهی برای کنار گذاشتن شیوه های قهرآمیز مبارزه و اعلام انحلال یک تشکیلات مبارز باشد.
این ها همچون قورباغه ای می مانند که از ته چاهی به آسمان نگاه می کند و می گوید آسمان اندازه گردی سر چاه است( ضرب المثل چینی). در دنیای کنونی  و در هر سه قاره ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی با وجود تغییرات بسیار در جهت نابودی فئودالیسم و رشد سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور،  روابط عقب مانده ی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی چندان کمتر از روابط پیشرفته و«شبه مدرن» نیست.
 از سوی دیگر از بین رفتن فئودالیسم در اقتصاد کشور زیرسلطه( و نه لزوما در روابط اجتماعی و سیاست و فرهنگ ) و رشد سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور و برقراری اینترنت و دیگر تغییرات مدرن، چنان که در ایران می بینیم، نه جنبش های ملی و ناسیونالیستی کرد و بلوچ و عرب و ترک و ترکمن را از بین برده است( این جنبش ها که ماهیتا بورژوا - دموکراتیک اند کماکان وجود داشته و نقش مترقی دارند) و نه مبارزه ی مسلحانه و نیاز به آن را.
اگر می بینیم که سازمان های سابقا چپ کرد دست از مبارزه ی مسلحانه برداشته و همچون حزب کمونیست ایران راه سوسیال دموکراسی فرصت طلب و خیانت کار به طبقه ی کارگر را در پیش گرفته اند به این سبب نیست که ساخت اقتصاد ایران در دهه های اخیر تغییر اساسی کرده است(1) و آنها راه انقلابی بهتری برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر یافته اند و آن را پیشنهاد می کنند؛
خیر! به این سبب ها نیست؛ بلکه به این سبب است که آنها پس نفوذ دارودسته ی ترتسکیستی منحط حکمت در تشکیلات شان در سال 60، پس از یک سری شکست در کردستان، پس از رحل اقامت افکندن در کشورهای اروپایی و آمریکا و قرار گرفتن زیر تاثیر رکود و بحران جنبش کمونیستی جهانی و نیز تاثیر پذیرفتن از احزاب رویزیونیست اروپای غربی، اساسا برنامه ی طبقه ی کارگر و کسب قدرت سیاسی به وسیله ی این طبقه را که دیگر مدت ها بود به آن هم چندان اعتقادی نداشتند، کنار گذاشته و برنامه و سیاست و مشی بورژوایی سوسیال دموکراسی را در پیش گرفتند.
در بخش های بعدی به برخی از مقالات ترتسکیست ها و اپورتونیست های سوسیال دموکرات و ... در مورد فراخوان اوجالان می پردازیم.
 هرمز دامان
نیمه ی دوم اسفند 1403
1-    ترتسکیست ها بیش از 60 سال، یعنی پس از اصلاحات ارضی شاه و «انقلاب سفید» در سال 1341 است که نه تنها ایران بلکه ساخت تمامی کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم را «سرمایه داری» خوانده اند اما حالا یادشان آمده که مثلا در طی سال های اخیر سرمایه داری در کردستان ترکیه و در پی آن بورژوازی کرد رشد کرده است.

درباره برخی مسائل هنر(29)

 
 
هنر و مخاطب
طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش در آثار هنری( ایران) - ادامه
نفرین - ناصر تقوایی - بخش سوم
دهقان
در کنار کارگر آخربن کشاورز ارباب قرار دارد که برای ارباب همیشه کار کرده است. در
پاسخ کارگر که می پرسد:
«خیلی وقته که پهلوی اینا کار می کنی؟»
می گوید:
 «هزار سال! با این نخل ها با هم پیر شدیم. چهل سال آب شان دادیم. الان دارند خشک می شند». او مخالف ارباب پیزوری و نابود کننده ی روستا شده است و او را مسبب وضع مرده وار جزیره می داند.
می گوید:« از وقتی این مردک صاحب این ملک شد دیگر این نخل ها ثمر نداد». از دیدگاه دهقان ارباب اش نیستی و مرگ را به جزیره، به خانه و ملک، به زمین آورده است.
تضادهای شخصیت دهقان بر خلاف کارگر بهتر تصویر شده و زنده تر به نظر می رسد. در رابطه اش با کارگر، زن و ارباب گونه ای از وحدت و تضاد با ماهیت های متفاوت دیده می شود. رابطه اش با کارگر یک رابطه ی صمیمانه و بر مبنای کار و تولید ونیز یک رابطه ی تاریخی است. به زن نزدیک است و نقش  همکار و در عین حال همدم و رازدار او را بازی می کند. در تضاد شدید با ارباب قرار دارد. در برخی موقعیت ها وی اصلا بر ارباب مسلط است و انگار او صاحب واقعی همه چیز و ارباب است. عمویش آموزگار و راهنمای همیشگی اوست. اوست که پیش بینی فاجعه را می کند. کارگر در مورد ارباب به دهقان می گوید:
«به زن اش شک داره!»
دهقان که احساس نیک کارگر را به زن حس کرده است، پاسخ می دهد:
«اگر همچین  فکری به کله ات زده زودتر کار و و تموم کن و از اینجا برو! از مو بشنو!»
او از زن نیز می خواهد که کارگر را رها کند زیرا در غیر این صورت فاجعه ای رخ می دهد.
اتکای دهقان به عموی همه چیز دان اش است. عموی دهقان- و به نوعی خود دهقان - تاریخ و آگاهی سرزمین و جامعه است.
«این ملک نفرین شده ، عموم می گفت.
از کجا فهمیده بود؟
خوب عموم بود دیگه او می فهمید دیگه!
 خوب از کجا؟
از غیب، از هوا، از باد که تو شب تو برگ نخل خش خش می کنه...»
کارگر می خندد.
در مورد دهقان باید گفت که وی اکنون در استخدام زن و همراه و همدل و یاور زن است و نه دهقان ارباب یا شیخ. از سوی دیگر کسی نمانده که برای ارباب کار کند زیرا بسیاری از اهل ده و جوانان روستا را ترک کرده اند. ارباب هم اموال را فروخته و جز خانه و چند نخل چیزی برایش نمانده است. از این رو درآمدی نیست که صحبت استثمار دهقان ما مطرح باشد. تازه دهقان بر ارباب مسلط است. بر سر ارباب فریاد می کشد و برخی مواقع وی را کتک هم می زند.( در واقع به جز کارگر و دهقان، لات ها هم ارباب را کتک می زنند و دست می اندازند و مچل می کنند) از این دیدگاه دهقان ضمیمه ی خانه و جزیی از زندگی و تاریخ خانه است.
از دیدگاهی دیگر دهقان همچون نماینده حال یک طبقه ی استثمار شده است که جد اندر جد برای شیخ و اجدادش کار کرده اند.
از سوی سوم او برای ارباب پیشین که آبادی به روستا آورده احترام قایل است و برعکس ارباب تنه لش کنونی را تحقیر می کند. از این دیدگاه در فیلم«ارباب پیشین» نماینده ی آباد بودن پیشین سرزمین است و نه نماینده  ارباب ها همچون طبقه ی استثمار کننده ی دهقانان.( درمورد این گونه مسائل و تضادها در بخش چهارم این نوشته صحبت می کنیم).
از سوی چهارم دهقان سخنگو است. سخنگوی عمویش. و عمویش نیز چنان که گفتیم نماد تاریخ است و نه مثلا نماد آگاهی کج ومعوج و یا خرافات.  
ارباب
اربابی فرزند شیخ (مالک - فئودال)است و در خیال خود می خواهد سرمایه دار شود. این آینده ی بسیاری ارباب ها پس از اصلاحات ارضی بوده است، اما ارباب همچون آنها نیست. او به ظاهر شیخی سنتی و متعصب است اما می خواهد چاه نفت حفر کند و یا کشاورزی صنعتی برپا کند و مدرن باشد. او هم روستایی وهم شهری است. در بین سنت و مدرنیسم به عقب مانده ترین به مضحک ترین و بی دست و پاترین شکل آن گرفتار است. او نه «روشنفکر» است، نه «مرد» و نه «ارباب». او سایه ی نحیفی از این هاست.
یک روز کت و شلوار سفید به تن می کند و می خواهد اربابی فکل کرواتی و مدرن باشداما تنها می تواند ادای راه رفتن ارباب ها را در بیاورد. این سان مضحک می شود زیرا درون اش موجود لش و مفت خور و خوار و ذلیل و حقیر و بدبختی منزل دارد. در این صحنه موسیقی ای که گویا وضع را به تمسخر می گیرد ارباب را که راه رفتن اش هم خل و چل گونه و مضحک است و نمی داند کجا می خواهد برود همراهی می کند.
روز دیگر دشداشه و عبا به تن وعمامه به سر می کند و شیخ می شود و نماد سنت و تعصب و غیرت و  تفنگ به دست گرفتن و کشتار کردن می گردد.
زن می گوید«او کار می کند اما نامرتب».
روزنامه می خواند و روشن نیست که چه می خواند. در کنار آن عکس های زنان برهنه را جمع می کند و به دیوارهای اتاق اش می زند. آرزوی هایی دارد اما روحیه ی«ابلوموفی» و توان جسمی و روان بیمارش ناتوان از برآوردن آنهاست. هنگامی که امید دارد زن اش با وی هم بستر شود همسرش عکس بزرگی از زنی برهنه را از روی دیوار اتاق اش  بر می دارد به وی می دهد. کار بسیار مهم او این است که در پس ظاهرا مجله خواندن، زاغ سیاه روابط بین زن، کارگر و دهقان را چوب بزند. و در این کاربسی باهوش تر از هر سه، زن و کارگر و دهقان است.
ارباب پیر شده و بیکار و بیعار و با لباس خواب در خانه و رختخواب( اولین نما از ارباب وی را با لباس خواب در حال خواندن مجلات اش نشان می دهد و در سکانس بعدی وی را می بینیم  که در رختخواب خوابیده است)، الکلی و معتاد و ضعیف النفس و مفلوک و کم عقل(دیوانه) بر خلاف ظاهری است که گاه در لباس مدرن و گاه در لباس سنتی که به خود می گیرد.  اما این اربابی که حاضر نیست حتی برای زنده کردن رادیو اش به پشت بام رفته و آنتن آن را درست کند، زیرا از نظر وی این کار زحمت دارد. برای کارگر لاف می آید که اقتصاد می فهمد ومی خواهد طرح ها و آرزوهای بزرگی را تحقق بخشد. به کارگر می گوید:
«من خیلی وقته که منتظر آمدن مردی مثل تو بودم.»
ارباب خیالباف است و لاف و گزاف زیاد می زند. او به کارگر جوان پیشنهاد می دهد که زمین را برای نفت حفاری کنند. او می گوید که از حفاری و فروش نفت سررشته دارد و  
 «مته، لوله، کشتی، اسکله،  دلار، کارتل» را می شناسد. زمانی که کارگر می گوید او از حفاری سررشته ندارد به سراغ سبزی کاری می رود و می گوید:
«حالا که نمی خوای چاه بزنیم چطوره تو آن زمین سبزی بکاریم.» و زمانی که کارگر می گوید از زراعت سررشته ندارد بی توجه به کارگر ادامه ی سخن را به کاشتن گوجه فرنگی می کشد:
« پنجاه تا بته ی گوجه فرنگی می شه پنجاه هزار تومان محصول می دهه. من نقشه ی همه چیز را کشیدم... فاصله مزرعه تا بازار، رقابت، ساخت و پاخت با میدان دارا... »
ارباب گرچه خود ناتوان است اما به امیال و روابط فاسد و حساب و کتاب های واقعی ای اشاره می کند که در همان زمان در طبقه ی حاکم به شاهی محمدرضا پهلوی و دلالان سرمایه و پول وجود داشت.
اربابی که حقیر و ناچیز است، برای رفع نیاز خود به یک بطر عرق حتی به پای مشتی لات و لمپن هرزه می افتد و به  دلیل دست و پاچلفتی بودن اش مورد تمسخر آنها قرار می گیرد و یا پول های فروش خرما را که نتیجه زحمت زن و دهقان است می دزدد و با عده ای مشغول تریاک کشی می شود.
از دیدگاه سیاسی ارباب نماینده شاه و نیروهای طبقه ی حاکم در دوران پس از 1341 است..شاهی که بین سنت و مدرنیته دست و پا زده، و عاطل و باطل تمامی ثروت مملکت را به یغما داده و در عوض برای مردم اش بدبختی و فلاکت( زندگی مردم بومی جزیره - کار و زحمت و خانه هایی فقیرانه همچون خانه ی پیرمرد فلاح) و سوگواری«هدیه» آورده است.
شاخک های حساس طبقاتی ارباب
چنان که اشاره شد بخشی مهم از شخصیت ارباب این است که هنگامی که به کارگر و همسرش و جزئیات روابط می رسد برخلاف ظاهر بی توجهی که به خود می گیرد( با حربه ی خواندن مجلاتی که همه عکس زنان به روی جلدشان است و نشانگر آمال و آرزوهایی است که او ناتوان از تحقق بخشیدن به آنهاست) ذهن اش بسیار خوب کار می کند و بسیار ریز و دقیق آنها را می پاید و در مواردی مانند حضور رقیب، پول و تفنگ و...  باهوش و حیله گر می شود و نقش یک مامور اطلاعاتی ساواک را خوب بازی می کند. او خطری را که منافع طبقاتی و شخصی او را تهدید می کند کاملا حس می کند. او از همان آغاز ورود کارگر شش دونگ است و در سیمای کارگر، سیمای برهم زننده ی زندگی رخوت بار و زداینده ی کهنه ای را که او به آن خو گرفته است می بیند.
نه کارگر و نه زن گویا این جنبه ی وی را متوجه نیستند و او را بیماری ناتوان و تا حدودی پرت تصور می کنند. از کارگر دزدی می کند و از زن هم دزدی می کند. زن با اینکه دل اش شور می زند و تفنگ را پنهان می کند، اما بازهم نه در هنگامی که پول های خرماهای فروخته شده را مخفی می کند متوجه پاییدن وی است و نه در زمانی که می رود تا تفنگ را در خانه ی دهقان پنهان کند متوجه می شود که وی او را تعقیب می کند. تنها کسی که تا حدودی متوجه وقوع فاجعه است دهقان است، گرچه او نیز تنها از زن می خواهد کارگر را رها سازد که برود تا فاجعه ای به وقوع نپیوندد. به این ترتیب  هیچ کس نمی تواند جلوی وی را بگیرد که فاجعه را رقم نزند. او با تعقیب زن مکان پنهان کردن تفنگ را می یابد و بالاخره با همین تفنگ کارگر را می کشد.
گاو ها
در صحنه ای در همان اوائل فیلم، ارباب در حالی که کت و شلوار سفیدش را پوشیده و در عبور از گذری در روستا گاو هایی را می بیند که همچون مانعی راه او را سد کرده اند. گویی آنها نیز از این که این فرد روستا را به نابودی کشیده است عصبانی هستند.  گذشته از این در این جا رفتار گاوها بیشتر به رفتار آمیزاد شباهت دارد تا گاو. او وحشت زده می شود و به آنها خیره می نگرد و با ترس و لرز و سنگ انداختن از گاوها می خواهد که از سر راه او کنار روند. نشخوار کردن گاوها گویی همچون حرف زدن آدمیزاد جلوه می کند. انگار تمامی  درون او را می شناسند و از این روست که او را مزاحم می بینند. پس از سنگ انداختن ارباب، گاوها واکنش نشان می دهند و با خشم و عصبیت نگاه اش می کنند و مو می کشند. این میان نمایی که از پشت سر گاوها و از میان شاخ های قدر قدرت و تیزشان گرفته می شود نشانگر تهدید کننده بودن آنهاست برای زندگی ارباب. گاوها جدا از طبیعت و زمین و باروری و زندگی به گونه ای در پیوند با کارگر هستند. آنچه مستقیما در مورد تهدید کننده بودن کارگر برای ارباب گفته نمی شود از زبان چشمان گاوها و شاخ گاوها و نشخوار کردن شان گفته می شود.
لمپن ها و تن فروش ها
 بخشی از فیلم به معرفی جسته و گریخته ی لمپن ها و معشوقه های آنها می پردازد. این ها نماد نیروهایی هستند که معمولا مرتجعین حاکم به آنها تکیه می کنند. حضور آنها در فیلم و تصاویری که از ادا و اطفار و لوده گی های شان گرفته می شود( فیلمبرداری و حرکات دوربین و نماهای این سکانس با بقیه ی سکانس ها تفاوت کیفی دارد. گویی موقعیت و حرکات دوربین هم دچار لوده گی می شود) با وضع سیاسی حاکم در استبداد سلطنتی ایران در ارتباط است. در عین حال احتمالا تا حدودی هم با نقش این گونه افراد در فیلم فارسی های آن زمان که به ویژه پس از فیلم قیصر راه افتادند ارتباط دارد. در هر صورت این ها نیز ارباب را دست می اندازند و مچل می کنند.
تقابل کارگر و ارباب
محور اصلی داستان تضاد بین کارگر و ارباب( فئودال) است که دو قطب اصلی طبقاتی داستان را تشکیل می دهند. قطب های دو گانه ی دیگر دهقان و ارباب و زن و ارباب هستند ضمن آنکه  کارگر و دهقان و زن در یک اتحاد، یک قطب را در مقابل ارباب تشکیل می دهند. از این قطب تنها زن است که کماکان و تا حدودی وابسته به ارباب است.
در یکی صحنه ی بسیار کلیدی و مهم فیلم که ارباب سر می رسد و نگاه کنجکاو و خشم آلود خود را به کارگر و زن که اکنون عشقی تازه را بارور کرده اند می دوزد کارگر بلند می شود و همچون رقیب و نیز پشتیبان زن در مقابل ارباب می ایستد. در این صحنه قد و قواره ی کارگر جوان که از پشت و رو به ارباب گرفته می شود بیشتر از بدن ارباب صحنه را اشغال می کند در حالی که ارباب کوچک و ضعیف جلوه می کند و با رفتارش که نشان ترس از کارگر دارد این حقارت و ضعف را نشان می دهد. یک موسیقی به نسبت رزمی نیز همراه صحنه می شود و درگیری آتی این دو را پیشاپیش خبر می دهد. اما ارباب مکار است. لبخند موذیانه و مکارانه ای که بر لبان اش نقش می بندد حکایتی دوگانه دارد:
باشد من اکنون تسلیم ام و رودرو با تو در نمی افتم. اما به وقت خود زهرم را به تو خواهم ریخت! 
به این ترتیب آنچه که در فیلم نفرین تقوایی( یکی از نخستین آثار سینمایی که یک کارگر، قهرمان اصلی فیلم است و این البته فیلمی است که در گیشه موفق نبود ومورد استقبال توده ای واقع نشد) می بینیم چیزی جز سیاست نیست که به شکلی غیرمستقیم و گاه حتی کج و معوج و معکوس( در بخش پایانی در این مورد صحبت می کنیم) بروز یافته است. آنچه کارگر نقاش انجام می دهد، جز نقش وی و مبارزه وی در مناسبات اجتماعی - طبقاتی جاری در جامعه نیست. او نماد یک طبقه ی نو است؛ طبقه ای با مسائل ویژه خود. زمانی که او پا به جامعه ای می گذارد که بوی کهنگی و ُمرده گی و سستی و رخوت از آن به مشام می رسد، نقش پیشرو خود را در تخریب کهنه و بنیان گذاری امر نو نشان می دهد. مبارزه بین کهنه و نو، بین  مرده گی و زنده گی، بین کارگر و شیخ که نماد ثروت و قدرت و در عین حال کاهلی و ایستایی و عقب ماندگی و عقیم بودن است، پیش می رود؛ مبارزه ای که اساسا بر سر نو کردن آن جامعه در ابعاد گوناگون ( از جمله نو کردن روابطه کهنه و منسوخ شده ی آن زن  و شوی مرتجع اش و ایجاد رابطه و زندگی ای نوین) است و به فدا شدن وی می انجامد.
پیش از سکانس پایانی فیلم و در زمانی که کارگر تنها خانه نقاشی نمی کند بلکه درخت نخل نیز می شکند... دوبار صحنه ی دنباله ی صحنه ی سوگواری ای را در روستا می بینیم که در صحنه ای که زن تفنگ اجدادی را می برد و در خانه ی کشاورز در قالی ای پنهان می کند آغاز شده بود. این سوگواری پیشاپیش گواهی بر آنچه در پیش است می دهد. در همین صحنه ارباب تصادفا وی را می بیند و دنبال می کند و تفنگ را می یابد.
نقش تفنگ آبا و اجدادی و تاریخی
تفنگ نماد زور و قهر تاریخی اربابان علیه زارعین و دهقانان است. زن تفنگ را به خانه ی دهقان می برد و در آنجا در قالی لوله شده ای پنهان می کند. ارباب که هشیار و تیز است و در این مواقع ذهن اش خوب کار می کند زن را تعقیب می کند و تفنگ را می یابد.
کارگر و زن
سوی دیگر رابطه احساسی  کارگر با زن داستان است. کارگر با عشق پاک و بی آلایش خود زنی به نسبه بی روح و نیمه افسرده را که به واسطه اسیر بودن در دست ارباب- سرمایه دار غم تمامی وجودش را در هم می فشارد به نیروی عشقی سالم و گرم، جانی دوباره می بخشد.
زن تنها زن نیست. او نماد زمین و سرزمین هم هست یا شاید بهتر باشد بگوییم او بیشتر نماد سرزمین است تا زن:«نخل آب می خواد، زمین شخم می خواد».
اگر چنانچه زن را همچون نماد باروری و زایندگی بگیریم این اما در فیلم به این معنا نیست که زن باید صرفا بچه بزاید و رخت بشوید و غذا آماده کند. گرچه برخی از اجزای این نقش سنتی خود را( به جز بچه که نشانگر ناتوان بودن ارباب است) در فیلم دارد و برای شوهر و کارگر هم انجام می دهد. زن در فیلم به شدت فعالیت عینی و ذهنی دارد. یک پا رئیس و همه کاره و دارای سطح آگاهی بالا و مملو از محبت و عشق و عاطفه است. به گونه ای خاموش، فرمانده است و ارباب مطیع وی است و گرچه زن همچون زنی با آرزوهایی سرکوب شده و پذیرنده ی وضعیت خود و تسلیم شده به سرنوشت آسیب ها را با خود حمل می کند اما این مانع جستجو و بالنده گی وی و تلاشش برای کار و فعالیت و نو کردن سرزمین نیست. چندانکه با ورود کارگر او بخش از دست رفته و یا خاموش خود را باز می یابد و به کمال معنوی  می رسد و تلاش می کند تا  سرزمین– طبیعت را نیز به کمال مادی و شکوفایی خود برساند. 
در عین حال زن یکی از دو قهرمان اصلی فیلم است که نماد سرزمین است. سرزمینی که جنگ بر سر آن است. اما سرزمینی که منفعل و صرفا پذیرا نیست.
 «تفنگ بردم خونه ی تو.. از دیشب تا حالا دلم شور می زنه...
کاری نکن پابند بشه. نذار اینجا موندگار بشه.
اگر بمونه  اینجا آباد می شه. زمین زن است. مرد می خواهد.»
به این ترتیب رابطه تنها با زن و مرد پایان نمی یابد. زمین نیز مرد یا زن فعال یا دقیق تر انسان فعال را می خواهد.«مرد» در اینجا مفهوم جاری خود یعنی «مرد» را ندارد، بلکه نماد فعالیت انسان در قبال طبیعت و جامعه است. طبیعت برای بارور شدن نیاز به کار انسان دارد همچنان که جامعه برای اینکه تحول یابد نیاز به طبقه ای مبارز دارد که وضع را تغییر دهد و تغییر وضع همانا تغییر وضعیت خودش به شمار آید. انسان فعال و نوجو و کاری می تواند طبیعت و جامعه را دگرگون کند.
بخش پایانی فیلم
پایان فیلم نفربن کشتن کارگر به وسیله ارباب است. در پی جان باختن وی اما از وی خانه ای نو در آن دهکده برپا و ماندگار می شود.
پیش از صحنه ی پایانی فیلم، کارگر با وضعی که نشان از پایان کار و آمدن وی بیرون از کار دارد(سراپا رنگی شده همچون کارگر معدنی که از معدن با سر روی ذغالی بیرون می آید) به نزد زن که در حال بذر پاشی است می آید. در یکی از کلیدی ترین نماهای فیلم در نمایی باز ما از پشت سر کارگر را می بینیم که صحنه را تا حدودی اشغال کرده است و در پس زمینه روبروی کارگر با فاصله زن را که در حال بذر پاشیدن در مزرعه است. کارگر رو به زن و در سکوت و تنها با کشیدن دست راست اش به راست به سمت خانه اشاره می کند. سپس کارگر بی آنکه چیزی بگوید برای شستن خود در آب می رود. زن اینک دست از پا نشناخته و پرشور و سرحال دوان دوان به سوی خانه می دود و از میان کوچه و پس کوچه ها می گذرد تا زودتر به خانه ی نو برسد. در یک کادر بزرگ و برای نخستین بار خانه ی کامل شده از بیرون دیده می شود. رنگ آمیزی خانه به پایان رسیده و خانه نونوار شده است. در پایان فیلم نیز در حالی که بدن بی جان کارگر به روی شن و ماسه ها افتاده است، تصاویر ممتدی از نتیجه ی کارش یعنی خانه مشاهده می شود. خانه ای نونوار شده که محصول کار و مبارزه ی کارگر است و باقی می ماند.

م- دامون

بهمن 1403

از گذشته(6)

پاسخ به انتقادات سازمان کارگران افغانستان(م- ل- م)

بخش اول

 

با سلام به رفقای عزیز

به تازگی مقالات شما را با نام «نقدی بر برخی از توهمات کمالیستی آقای “هرمز دامان»در نقد برخی نظرات مان خواندیم. بسیار خوشحال شدیم که مباحث ما را مورد بررسی و نقد قرار داده اید. به اعتقاد ما هر انسانی و هر جریانی به نظر مخالف خود احتیاج دارد و شنیدن نظرات مخالف یا موجب تغییر نظرات اشتباه، حک و اصلاح آنها و یا موجب استحکام در اعتقادات خود و دقیق تر کردن آنها می شود.

اینک ما نیزنکات خود را در مورد مقالات شما بازگو می کنیم.

1- به نظر ما بهتر می بود رفقای این سازمان، نخست این گونه بحث ها را درونی پیش ببرند و در صورتی که از مباحث درونی بین جریان های مائوئیست نتیجه نگرفتند آنها را علنی کنند. در هر صورت ما متن های خود را برای شما رفقای عزیز و نیز سایر جریان های مائوئیستی افغانستانی و ایرانی می فرستیم. اگر تمایل به علنی بودن مباحث داشتید، ما بنا به خواست شما آنها را علنی کرده، در وبلاگ خود می گذاریم.

2- ما دقیقا نمی دانیم که آیا رفقا مهم ترین مقالات ما در مورد مسائل مورد نظر را خوانده اند و یا خیر؟ متن مقاله نشان می دهد که گویا آنها جز یکی دو مطلب، مقالاتی را که از جانب ما نگاشته شده و در وبلاگ موجود است و در ارتباط با موضوع مورد بررسی مفصل صحبت کرده اند، نخوانده اند.  برای مثال، آنها در بخش دوم مقاله خود با اشاره به پیوست مقاله پایانی«امپریالیست ها، جمهوری اسلامی، مردم ایران» که بخشی از مقاله ما به نام« طبقه کارگر و جنبش دموکراتیک» است و منتفی اعلام کردن برخی نظرات خود در بخش اول مقاله، نشان می دهند که مقاله مزبور را مطالعه نکرده اند. شاید در صورت مطالعه این مقاله و به ویژه بخش سوم و بخش هفتم که خود در دو بخش تنظیم شده، بخشی از مباحث خود را مطرح نمی کردند و یا حداقل انتقادات خود را متوجه نکات اصلی مورد اختلاف می کردند. ما این سه بخش را به همراه این نامه برای رفقا می فرستیم.

 

درباره کمالیسم

3- رفقا عنوان مقاله خود و نیز بیشتر مباحث بخش نخست مقاله خودشان را به انحراف یا« توهم کمالیستی» ما اختصاص داده اند. ما نمی دانیم که در کدام مقاله خود از حکومت ایران خواه زمان شاه سابق و خواه زمان جمهوری اسلامی، به جز دوره ای کوتاه که بازرگان نخست وزیر و یا بنی صدر رئیس جمهور بود، با نام حکومت بورژوازی ملی یا دقیق تربگوییم شریک شدن بورژوازی ملی در حکومت یاد کرده ایم. ما مطمئن هستیم که در مقالات ما هرگز چنین ایده ای یافت نخواهد شد که مثلا ما به این معتقد باشیم که در ایران در دوره ای معین بورژوازی ملی بر سر کار بوده و دست به انقلاب دموکراتیک نوع کهن زده و موفق شده مسائل انقلاب دموکراتیک ایران را حل کند. در مقاله ی « طبقه کارگر و جنبش دموکراتیک» بخش سوم  که در مورد بورژوازی ملی است، ما به روشنی خط فاصل خود را با امکان ناپذیر بودن حکومت های دیکتاتوری بورژوازی ملی در کشورهای زیرسلطه، یا آنچه رفقا با نام «کمالیسم» از آن یاد کرده اند، ترسیم کرده ایم:

« آرزوی این جریان دیکتاتوری بورژوازی وحکومتی به طور نسبی مستقل از امپریالیسم است. آرمانشهر ایران مستقل، صنعتی و پیشرفته با دیکتاتوری این بورژوازی . چیزی شبیه سوئد که گویا آرزوی همیشگی بازرگان بود و یا کره جنوبی کنونی که البته مستقل نیست. تاریخ کشور ما ( ونیز تمامی کشورهای زیرسلطه در آسیا به ویژه چین، اندونزی، هند، مصر) طی صد سال اخیر به روشنی نشان می دهد که این آرزویی واهی است و در عصر امپریالیسم امکان عملی شدن ندارد. اگر نمایندگان عاقل این بورژوازی این نکته را تشخیص دهند، آنگاه معنای تقلای اینان چیزی نخواهد بود مگر اینکه بخواهند جایگاه بورژوازی انحصار طلب و وابسته ایران را در رابطه با امپریالیسم به دست آورند. چیزی که اصلاح طلبان حکومتی هم کمابیش و خواسته و ناخواسته برایش دست و پا می زنند.» و در بخش هفتم، قسمت دوم، نوشته ایم:

«بدون رهبری طبقه کارگر این دو انقلاب نمی توانند یک امر واحد را تشکیل دهند و خواه ناخواه میان دو انقلاب شکاف خواهد بود. نخستین می شود انقلاب دموکراتیک بورژوایی کهن که در دوران امپریالیسم امکان تداوم و بقا ندارد و به کشوری مستقل و آزاد ختم نخواهد شد. بلکه پس از طی چرخه ای، دوباره در بافت امپریالیستی جهان کنونی تحلیل خواهد رفت و کشور زیر سلطه ی امپریالیست ها را باز تولید خواهد کرد.»(1)

 از تمامی این مقاله و نیز دیگر نوشته های ما، تنها ایده ای که نمی توان برداشت کرد همان «کمالیسم» است. ما باور داریم که رفقا استنتاج های خود را از ترم «سرمایه داری زیر سلطه» و یا «سرمایه داری عقب مانده» که ما در نوشته های خود به کار می بریم، بدون کوچک ترین رجوع به مباحث ما، به ما نسبت داده اند و هیچ گفته ای از نوشته های ما در این مورد(انقلابات نوع کهن) نقل نکرده اند. در مقاله «درباره توهمات کمالیستی...» می خوانیم:

«... نه  “جمهوری اسلامی ایرانی” که سر از این شکست برآورد،‌هیچگاه نمی توانست و نمی تواند به مثابه جمهوری ممثل خواست توده های ستمدیده،‌ مبشر دولت جمهوری بورژوا- دموکراتیک ولو از تیپ کهن باشد.»(بخش اول مقاله«نقدی بر برخی توهمات ...»).

 این برداشت خود خواسته از مقالات ما است و گرنه ما اطمینان داریم  که این رفقا هرگز نخواهند توانست چنین ایده هایی را در هیچ کدام از مقالاتی که ما نوشته ایم، بیابند. 

 

«زیرسلطه و نیمه مستعمره»

4- در ادامه بند سه، ممکن است رفقا سئوال کنند که اگر انقلاب دموکراتیک نوع کهن در ایران صورت نگرفته چرا شما ساخت اقتصادی ایران را «سرمایه داری زیرسلطه» و یا «سرمایه داری عقب مانده» می خوانید و از ترم «نیمه فئودال- نیمه مستعمره» استفاده نمی کنید؟

در مقاله ی « درباره توهماتی ...» می خوانیم:

«حاکمیت کاپیتالیزم بیروکراتیک را که همان نیمه فئودال-  نیمه مستعمره در شرایط پس از سرنگونی شاه است، را به وجود آوردند. لهذا، هرگز نمی توان برخلاف مائوئیسم رای داد که : پس از انقلاب 57، ایران دیگر یک نیمه مستعمره نیست!»

 در پاسخ به این پرسشی که مطرح کردیم و نیز نکات رفیق ...، نخست باید بگوییم که برای ما « زیرسلطه» همان «نیمه مستعمره» است و نمی تواند معنای دیگری داشته باشد. نیمه مستعمره در مقابل مستعمره است. و مستعمره به کشوری اطلاق می گردد که اشغال نظامی شده و در همه اجزاء مطلقا زیرسلطه یا وابسته به استعمار و امپریالیسم است. در حالی که نیمه مستعمره نشان دهنده این است که اشغال نظامی ای صورت نگرفته، اما کشور مزبور در حالی که به ظاهر استقلال دارد در همه ی امور خود وابسته بوده و زیر سلطه استعمار و امپریالیسم قرار دارد. مثلا کشور ایران طی یک صد سال اخیر به جز دوره ای در زمان مشروطیت (اشغال ایران در شهریور  20 تا حدودی متفاوت است) که انگلیس ها و روس ها ایران را اشغال کردند،عموما نیمه مستعمره بوده است. هم اینک نیز یک کشور نیمه مستعمره است. و یا کشور افغانستان در دوره هایی که زیر اشغال روس ها قرار داشت و یا  زمانی که به وسیله ی آمریکا اشغال گردید مستعمره و در غیر این صورت نیمه مستعمره بوده  است. در قسمت نخست بخش هفتم پس از نقل گفته هایی از لنین در کتابش «امپریالیسم...» چنین نوشته ایم:

« به طور کلی آنچه از گفته های لنین در این بخش از کتاب اش بر می آید این است که وابستگی این گونه کشورهای زیر سلطه به امپریالیست ها عام است. اما این وابستگی می تواند در اشکال تاریخی خاص و مشخصی ظاهر شده و شکل بگیرد که از مستعمره کامل تا استقلال سیاسی عموما ظاهری (و گاه در مواردی نادر واستثنایی و نیز تقریبا گذرا، واقعی) را شامل می شود.  لنین شکل های میان کشورهای مستعمره و امپریالیستی را شکل های «حد وسط» و «انتقالی» یا نیمه مستعمره نامید. این حد وسط یا انتقالی نیز مفهومی نسبی و تاریخی است. زیرا این کشورها شکل یکدست و ثابتی ندارند، بلکه هم از لحاظ ساخت اقتصادی و ویژگی های سیاسی- فرهنگی گوناگون اند و درجات متفاوتی از یکدستی نسبی یا ترکیب ساخت های اقتصادی و روساخت های سیاسی- فرهنگی را متجلی می سازند، و هم متحرک بوده در حال تغییر و تحول اند؛ یعنی اشکال ساخت اقتصادی موجود شان با توجه به مبارزه طبقاتی و تغییرات اقتصادی- سیاسی در این کشورها و نیز تغییرات در سیاست های کشورهای امپریالیستی تغییر می کند و به شکل های نوینی تبدیل می گردد. در دوران کنونی این اشکال مشخص، طیفی گسترده از کشورهای عقب مانده ای چون افغانستان (گرچه افغانستان وعراق طی ده ی اخیر کشورهایی مستعمره بوده اند) تا کشورهای نسبتا پیشرفته ی زیرسلطه ای همچون کره جنوبی و برزیل را شامل میشود.»

همان گونه که مشاهده می شود ما حتی کره جنوبی و برزیل را نیز نیمه مستعمره نامیده ایم. در مورد مفهوم نیمه مستعمره باید اضافه کنیم که چنین مفهومی توضیح دهنده ساختار اقتصادی یک کشور نیمه مستعمره نیست(2) بلکه نشاندهنده این است که استقلال آن کشور ظاهری است و آن کشور در واقع زیرسلطه ی امپریالیست هاست. سوای کاربرد مفهوم نیمه مستعمره، ما در مواردی معدود مفهوم «استعمار نو» یا «نو مستعمره» ( نه به معنای کشوری که تازه مستعمره می شود) را در تقابل با ترتسکیست ها و به این دلیل که منظور خود را از مفهوم زیرسلطه روشن کنیم، نیز هم ردیف آن به کار برده ایم.»(3) زیرا منظور ازاستعمار نو (که در ایران کتابی به همین نام به وسیله ی حسن صدر انتشار یافت و فروش بالایی داشت و در نتیجه برای ایرانیان مفهومی آشناتر بود) نیز این است که کشورها به ظاهر استقلال سیاسی دارند اما در حقیقت وابسته به امپریالیست ها هستند. چنانچه منظور از «نیمه مستعمره» اشاره به ساخت«سرمایه داری کمپرادور» در کنار«نیمه فئودالیسم» باشد، یا  در کنار نیمه فئودالیسم همین مفهوم سرمایه داری کمپرادور به عنوان توضیح ساخت اقتصادی به کار می رود و یا توضیحاتی در مورد روابط تغییر یافته امپریالیستی نسبت به مستعمرات در مورد آن داده می شود.

 به صحبت خود باز گردیم. در اینجا ما تنها در مورد کشورهایی صحبت می کنیم که نه امپریالیستی هستند و نه مستعمره بلکه «حد وسط» و« انتقالی» یا نیمه مستعمره هستند.  ما اشاره کرده ایم که:

«حد وسط یا  انتقالی مفهومی نسبی و تاریخی است زیرا این کشورها شکل یکدست و ثابتی ندارند، بلکه هم از لحاظ ساخت اقتصادی و ویژگی های سیاسی- فرهنگی گوناگون اند و درجات متفاوتی از یکدستی نسبی یا ترکیب ساخت های اقتصادی و روساخت های سیاسی- فرهنگی را متجلی می سازند.»

این بدین معنا است که اشکال اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این کشورها عموما یکسان نیست. مثلا در حالی که در نیمه مستعمراتی مانند چین در کنار فئودالیسم، روابط سرمایه داری(هم کمپرادور و هم ملی) در اوائل قرن بیستم تا حدودی رشد کرده بود، اما مثلا در برخی نیمه مستعمرات افریقایی و یا کشورهای عربی روابط قبیله ای و عشیره ای  حاکم بود. و یا مثلا در برخی دیگر از کشورها مانند ایران، فئودالیسم حاکم بوده و روابط سرمایه داری چندان رشد نیافته بود و تازه در حال شکل گرفتن بود.همچنین در حالی که در برخی کشورها مانند کشورهایآمریکای لاتین تا مدت های مدید حکومتهای نظامیان یا دیکتاتوری نظامی حاکم بود در برخی کشورها مانند ترکیه حکومت های جمهوری یا مانند ایران استبداد سلطنتی و غیر نظامی حاکم بود.

همچنین ما اشاره کرده ایم: « و هم متحرک بوده، در حال تغییر و تحول اند؛ یعنی اشکال ساخت اقتصادی موجود شان، با توجه به مبارزه طبقاتی و تغییرات اقتصادی- سیاسی در این کشورها و نیز تغییرات در سیاست های کشورهای امپریالیستی تغییر می کند و به شکل های نوینی تبدیل می گردد.»

این بدین معناست که هیچ کدام از کشورهایی که در دهه دوم قرن بیستم(1914) یعنی هنگامی که لنین کتاب خود را می نوشت، از آنها با نام«حد وسط یا اشکال انتقالی» یاد کرد، این «حد وسط یا اشکال انتقالیشان» اکنون مانند صد سال پیش نیست. یعنی اگر به این کشورهای آسیایی، افریقایی و آمریکای لاتین بنگریم، می بینیم که روابط قبیله ای و عشیره ای در بسیاری از کشورها گسسته شده و یا از بین رفته، روابط فئودالی نسبت به سابق در بیشتر کشورها، نسبت به صد سال پیش (یا هفتاد سال پیش که مائو نظرات خود را در مورد نظام چین که تقریبا بین هشتاد تا نود در صدر جامعه دهقانان بودند، بیان می کرد ) باز هم تحلیل رفته و کمتر شده و به جای اینها روابط سرمایه داری( بیشتر کمپرادور و کمتر ملی) رشد کرده است.

ما قید کرده ایم که دلیل این امر مبارزه طبقاتی، گسترش سرمایه و چنگ اندازی آن به زمینه های نو و تغییرات لازمه درتکامل سودآوری در اقتصاد و از بین رفتن یا تبدیل شدن فئودال ها (که دارای رده های متفاوت اند و گرایش های گوناگون سیاسی در آنها وجود دارد) به سرمایه داران کمپرادور و یا ملی و نیز تغییرات معین در سیاست های امپریالیستها بوده است. تغییراتی که گاه عمدتا با توجه به منافع اقتصادی امپریالیسم صورت گرفته و گاه عمدتا با توجه به منافع سیاسی امپریالیسم و گاه نیز با توجه به ترکیبی از منافع اقتصادی و سیاسی.

مثلا در برخی کشورهایی زیر سلطه تغییرات معینی با نام انقلاب های رنگی (مثلا در ایران با نام انقلاب سفید) رخ داد که در آن هم مبارزه طبقاتی (مثلا در ایران مبارزه طبقاتی بین سالهای 32- 20) موثر بود و هم سیاست های امپریالیستی و هم نیازهای رشد داخلی. 

همان گونه که رفقا می بینند ما هیچ جا به وجود انقلاب دموکراتیک نوع کهن اشاره نکرده ایم.(4)

 

تغییرات انقلابی و رفرمیستی

5- اما علت چیست که رفقا بنا به میل خود چنین برداشت خود خواسته و نادرستی از نوشته های ما کرده اند؟  اولین علت این است که آنها گمان می کنند هر تغییر یا تحول اقتصادی باید در نتیجه یک انقلاب از پایین رخ دهد. بر این سیاق چنین تصور کرده اند که چنان که کسی مثلا ساخت اقتصادی جامعه ایران را سرمایه داری عقب مانده یا زیرسلطه بخواند، او باید معتقد باشد که انقلابی از نوع کهن در آن کشور صورت گرفته باشد!

اما تغییرات اقتصادی نه تنها به وسیله ی انقلاب ها از پایین صورت می گیرد بلکه می تواند از بالا و به وسیله ی یک سلسله رفرم های امپریالیستی (مانند رفرم ارضی در ایران) به وسیله امپریالیست ها و سرمایه داران کمپرادور و نیز بعضی فعل و انفعالات ضروری در تکامل اقتصاد داخلی صورت گیرد. این گونه تغییرات و یا رفرم ها به مرور زمان، روابط کهنه قبیله ای، عشیره ای، فئودالی را از بین می برد و روابط جدید سرمایه داری کمپرادور را بر جای آنها می نشاند. مبارزه طبقاتی خواه در یک کشور و خواه در یک سلسله کشورها در یک منطقه معین (مثلا جنوب شرقی آسیا در بعد از جنگ جهانی دوم) به مانند نیروی محرکه قدرتمندی یا موجب این تغییرات شده، یا نتیجه این تغییرات است و یا آنها را سرعت می بخشد.

 اگر ما به تاریخ اروپا توجه کنیم می بینیم که در تمامی این کشورها تغییرات از فئودالیسم به سرمایه داری از پایین نبوده، بلکه برخی با انقلاب های کامل همچون فرانسه و آمریکا، برخی با انقلاب های نیمه کامل( هم از پایین و هم از بالا ) همچون انگلستان و برخی نیز بوسیله رفرم ها از بالا مانند آلمان صورت گرفته است.  لنین نیز در کتابش به نام « برنامه ارضی سوسیال دمکراسی در اولین انقلاب روسیه» از دو راه تغییرات در فئودالیسم و مسئله ارضی با نام های راه آمریکایی( راه انقلابی) و راه پروسی( راه رفرم ها و تغییرات تدریجی) صحبت می کند.

 البته نابودی فئودالیسم و رشد سرمایه داری در این کشورها به شکل کلاسیک یا صنعتی درونزای سرمایه داری بوده و درواقع در این کشورها سرمایه داری صنعتی کلاسیک به وجود آمد که در تکامل خود به امپریالیسم تبدیل شدند. به این سبب است که ما از کشورهای سرمایه داری صنعتی امپریالیستی صحبت می کنیم.

اما این تغییرات درکشورهای نیمه مستعمره به شکل کلاسیک نبوده، بلکه یک نوع سرمایه داری کمپرادور را در تقابل با فئودالیسم و سرمایه داری ملی رشد داده است.  خصوصیات این نوع سرمایه داری را ما با توجه به شناختی که از کشور خود داریم در مقاله طبقه کارگر و جنبش دموکراتیک تبیین کرده ایم.( در بخش اول با نام« نکاتی در باره اقتصاد ایران» مطالب مذکور موجود است).

از تبیین ما از ساخت اقتصادی ایران به هیچ وجه نمی توان چنین استنتاج کرد که ما معتقد باشیم که سرمایه داری ایران از نوع صنعتی کلاسیک است. بلکه چنین می توان استنتاج کرد که از نوع سرمایه داری کمپرادور تک محصولی(تقریبا 90 درصد صادرات نفت و وابسته در عرصه های صنعت، مواد خام و امور تجاری و مالی) است. این نوع سرمایه داری در اساس وابسته و زیر سلطه ی امپریالیست ها است.

همچنین انتخاب «سرمایه داری عقب مانده» یا «عقب نگه داشته شده»  به این معنی نیست که سرمایه داری ایران در رشد کلاسیک  و درون زای خود مرحله ابتدایی سرمایه داری (یعنی مرحله انباشت یا مرحله تجاری ) را می گذراند، بلکه به این معنی است که سرمایه داری ای که 90 درصد صادرات ش مواد خام است و در همه رشته ها وابسته به امپریالیسم است، یک سرمایه داری پیشرفته ی صنعتی نیست، بلکه یک سرمایه داری عقب مانده است.( همچنین اشاره کنیم که ما مفهوم «سرمایه داری عقب نگه داشته شده» را نسبت به «سرمایه داری عقب مانده»  دقیق تر دانسته ایم و خود این نشان می دهد که ما نیز با این مفهوم توافق داشته ایم. اما چون مفاهیمی مشابه این مفهوم به وسیله ی طیف مخالفین امپریالیسم که گاه صد هشتاد درجه اختلاف دارند، به کار می رود، ما بیشتراز همان ترم «سرمایه داری عقب مانده» و بیشتر از آن از «سرمایه داری زیرسلطه» استفاده کرده ایم.)

البته در همین کشورها  نیز می توان سرمایه داری به نسبت تکامل یافته تری ایجاد کرد که ما در این خصوص به کشورهای کره جنوبی و یا برزیل اشاره کرده ایم. این کشورها صادرات صنعتی[ مونتاژی] دارند و نه[لزوما] مواد خام. از این رو این کشورها یک نوع صنعتی شدن کمپرادوری را تجربه می کنند. یعنی صنعتی شدن این کشورها با صنعتی شدن غرب که درون زا بود، متفاوت است. در واقع این امپریالیست ها هستند که سرمایه داری خود را در این کشورها رشد می دهند و نه اینکه این کشورها در نتیجه تکامل خود جوش داخلی به سرمایه داری پیشرفته دست یابند. از این رو اینها نه کشورهایی با سرمایه داری امپریالیستی، بلکه کشورهایی با سرمایه داری زیرسلطه یا نیمه مستعمره هستند. بد نیست اشاره کنیم که پیشرفت کره جنوبی زیر تاثیر مبارزه طبقاتی بعد از جنگ جهانی در کره و به ویژه بعد از اینکه کره شمالی به دست کمونیست ها افتاد و عمدتا به مثابه مدلی در مقابل اقتصاد [شبه] سوسیالیستی کره شمالی( که ما عجالتا نمی خواهیم وارد بحث آن شویم)از سوی کشورهای امپریالیستی به شدت تقویت شد. این مسئله نیز سوای نیازهای نوین امپریالیسم و تغییرات در سیاست های اقتصادی آن ، در مورد برخی کشورهای جنوب شرقی آسیا یعنی سنگاپور، اندونزی، هنگ کنگ، تایوان وتا حدودی تایلند نیز صادق است که پس از مبارزات در ویتنام، کامبوج و لائوس تقویت شدند. در واقع در بیشتر این کشورها یک سلسله رفرم های امپریالیستی در ساختار اقتصادی ایجاد شد و این کشورها از نظام فئودالی به نظام سرمایه داری گذر کردند. اما این نظام سرمایه نه یک سرمایه داری پیشرفته از نوع اروپای غربی بلکه یک سرمایه داری نسبت به نوع صدور مواد خامی، پیشرفته (به واسطه صادرات صنعتی صنایع مونتاژ و کارخانه های تولید صنایع سبک) از نوع زیرسلطه است. یعنی تمامی این کشورها نیمه مستعمره یا زیرسلطه هستند.

البته ما در همان بخش به این مسئله تقسیم کار امپریالیستی نیز اشاره کرده ایم و شکل های متنوعی از ساخت های اقتصادی از صادرات مواد خام تا صادرات کالاهای صنعتی یا وسایل تولید صنعتی  و نیز ساخت های میانه این دو را در نیمه مستعمرات را نام برده ایم. تبدیل کشورهای سرمایه داری زیر سلطه و عقب مانده که صادرات آنها را مواد خام تشکیل می دهد به سرمایه داری تکامل یافته تر(با صادرات صنعتی) در همان دایره نیمه مستعمره گی و وابستگی به امپریالیسم نیز ممکن است صورت گیرد. ولی این امر تا کنون شکل نمونه ای نیافته است.

و درپایان اضافه کنیم که به نظرما، در بخشی از کشورهای زیرسلطه طی پنجاه  سال اخیر تغییراتی صورت گرفته و در حالی که هنوز در بسیاری کشورها روابط عقب مانده وجود دارد و یا بسیاری از کشورها را می توان با ترم نیمه فئودال - نیمه مستعمره مشخص نمود، اما کشورهایی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نیز هستند که  یا روابط فئودالی در آنها از بین رفته و یا دیگر جنبه عمده ساخت اقتصادی کشورهایشان نیست. و بنابراین در مورد آنها نمی توان از ترم نیمه فئودال - نیمه مستعمره استفاده کرد.

باید توجه داشته باشیم که میان تحلیل مائو و حزب کمونیست چین تا کنون چیزی معادل تقریبا 70 سال فاصله وجود دارد. و اگر طی پنجاه سال پیش از آن، مائو از تغییراتی که امپریالیست ها(ژاپن و اروپای غربی) در چین به وجود آوردند و از رشد سرمایه داری در چین  و یا از «سرمایه داری انحصاری دولتی» که در آمیزش با فئودالیسم است، صحبت می کند، چرا ما اکنون بعد گذشت هفتاد سال نباید از ادامه یافتن و سرعت گرفتن چنین تغییراتی صحبت کنیم؟

بنابراین پرسش هایی همچون«از آقای هرمز دامان باید پرسید که: در به پیروزی رسیدن “سرمایه داری عقب مانده ایران” کدام نوع دولت “در حال گذار”‌دخیل بوده است؟ بناپارتیزم ترتسکیستی؟ یا “بناپارتیزم آخندی” ؟ یا چیزی شبیه این که خلایق هنوز از آن مطلع نشده اند؟!» پرسشی است بر مبنای برداشت ها و تعابیری خود خواسته! و بر هیچ گونه فاکت و پایه و اساسی در مقالات ما استوار نیست.

 

فئودال ها

6-رفقا در مقاله خود می نویسند:« چرا آقای دامان سوای یاد کردن از روحانیتی که نماینده متحجرترین لایه های نهاد قرون وسطایی ایران است، در کنار بورژوازی بورکرات- تجاری از فئودال ها به مثابه عناصری که طبقه حاکمه را تشکیل می دهند یاد نمی کند؟» سپس اضافه میکنند که «طبقه حاکمه فعلی ایران، همان فئودال هایی اند که زیر تاثیر امپریالیسم،‌ کاپیتالیزه شده، و به شکل سرمایه داران بوروکرات در آمده اند.»(بخش دوم)

بسیار خوب اگر طبقه حاکمه فعلی ایران (و نه تنها این ها بلکه تا حدودی طبقه حاکمه زمان شاه)همان فئودال هایی هستند که زیر تاثیر امپریالیسم «کاپیتالیزه» شده و به شکل سرمایه داران بورکرات در آمده اند» روشن است که دیگر فئودال نبوده، بلکه سرمایه داران بورکرات یا کمپرادور هستند. و چنانچه سرمایه دار باشند و نظام سرمایه داری زیرسلطه را رشد دهند، آنگاه چه لزومی دارد که ما از فئودال های طبقه حاکمه یاد کنیم؟

آنگاه می نویسند:«اما اساس آنها‌،همانا نیمه فئودالیسم- نیمه مستعمره بودن جامعه ایران است.»  از نظر رفقا، طبقه ی فئودال تبدیل به سرمایه دار کمپرادورشده است اما اساس نظام نیمه فئودالی- نیمه مستعمراتی است؟ آیا این یک تضاد بزرگ در اندیشه های این رفقا نیست؟ آیا این خود را تابع فرمول های خشک و یا قالبی کردن و یا تحمیل کردن برخی قالب ها به واقعیت زنده نیست؟ پایین خواهیم دید که این بحث به هیچ وچه قرابتی با مباحث مائو  درمورد بورژوازی بوروکراتیک ندارد.

 

سرمایه داری زیرسلطه در مقابل سرمایه داری وابسته و سرمایه داری

7- اکنون به احتمال باید روشن شده باشد که چرا ما ساخت ایران را «نیمه فئودال - نیمه مستعمره» نمی خوانیم . ضمنا باید در اینجا اشاره کنیم که چرا ما از ترم های سرمایه داری عقب مانده یا زیرسلطه استفاده میکنیم. در واقع سوای توضیحاتی که در بند چهار و پنج  دادیم باید بگوییم که این ترم سرمایه داری عقب مانده یا  زیرسلطه در مقابل ترم های «سرمایه داری وابسته» که بیشتر تزها و  تفاسیر گوندر فرانک و سمیر امین را به یاد می آورد و در آن تضاد کار و سرمایه (گاه کار و سرمایه امپریالیستی مثلا مورد رزمندگان راه طبقه کارگر) قلمداد می شود، انتخاب شده تا روشن باشد که تضاد کار و سرمایه در این کشورها تضاد اصلی نیست و انقلاب در این کشورها سوسیالیستی نبوده، بلکه کماکان دموکراتیک نوین است. از سوی دیگر این ترم در مقابل ترم «سرمایه داری» که ترتسکیست ها به کار می برند انتخاب شده تا نشان دهد نه تنها تضاد کار و سرمایه نیست بلکه به دلیل زیر سلطه گی، تضاد با امپریالیست ها وجود دارد و از این رو انقلاب نه تنها دموکراتیک بلکه ضد امپریالیستی نیز هست.

 

سرمایه داری بورکراتیک

8- در مقاله « درباره توهمات...» رفقا نوشته اند:

« منظور ما از کاپیتالیسم بوروکراتیک چیست؟

عبارت از کاپیتالیسمی است که امپریالیسم در کشور های عقب مانده گسترش می دهد، نوعی از سرمایه داری، ‌شکلی خاص از سرمایه داری،‌ که به وسیله ی کشوری امپریالیست در کشوری عقبمانده ایجاد می گردد، چه آن{کشور عقب نگهداشته شد} نیمه فئودالی باشد، چه نیمه مستعمره.»  اما صدر گونزالو برای آنکه نظریات اشتباه در خصوص سرمایه داری محض و خالص دانستن سرمایه داری بوروکراتیک را خاطر نشان کند، به تشریح و توضیح فرق می پردازد: مسئله کاپیتالیسم بوروکراتیک مهم است، زیرا که برای ما اجازه درک این موضوع را می دهد که راه غالبی که امپریالیسم در یک کشور عقب مانده اعمال می کند، در یک کشور نیمه فئودالی- نیمه مستعمره اعمال می کند کدام است. با درک این مسئله ما قادر و مجهز با دانشی خواهیم بود که به وسیله آن بر ضد تز سرمایه داری دانستن کاراکتر کشور ها {ی دارای سیستم سرمایه داری بوروکراتیک} و سایر مشتقات سیاسی {آن تز} به مقابله برخیزیم.»

ما معتقدیم که نظرات  رفیق گونزالو  که به وسیله ی رفقا آورده می شود، درست نیستند. اگر سرمایه داری بوروکراتیک «نوعی از سرمایه داری ، شکلی خاص از سرمایه داری» است که به وسیله ی کشوری امپریالیست در کشوری عقب مانده ایجاد می شود، چطور می توان، نه  اینکه در کنار آن معتقد به وجود نیمه فئودالیسم بود- که درست است و در مورد بسیاری از نیمه مستعمرات مثلا چین زمان مائو صدق میکند-  بلکه خود آن سرمایه داری بوروکراتیک را  نیمه فئودال - نیمه مستعمره دانست؟ به عبارت دیگر چنانچه نوعی از سرمایه داری، شکلی از سرمایه داری در کشوری نیمه مستعمره- نیمه فئودال  به وسیله ی امپریالیسم ایجاد شود و رشد کند آن گاه روشن است که از روابط  فئودالیسم در آن کشور کاسته خواهد شد و این روابط در همان «نوع یا شکلی از سرمایه داری» تحلیل خواهد رفت. یعنی به مرور ساختار نیمه فئودالی نفی خواهد شد و مثلا «سرمایه داری بوروکراتیک» جای آن را خواهد گرفت.

 همچنین رد نظریه ی«سرمایه داری محض و خالص دانستن سرمایه داری بوروکراتیک» از جانب رفیق گونزالو به روشنی صورت نگرفته است. زیرا  اگر این بحث مقابل نظریات گوندر فرانک و سمیر امین و یا مقابل ترتسکیست ها باشد که این نکته باید قید شود. اما قرار نیست که اگر ما می خواهیم نظرات نادرست آنها و نتایج آن یعنی سوسیالیستی بودن انقلاب را رد کنیم بگوییم خیر نظام کنونی سرمایه داری محض و خالص نیست، بلکه نیمه فئودال - نیمه مستعمره است. زیرا می توان معتقد بود که مثلا سرمایه داری عقب مانده و زیرسلطه در  کشور ما محض و خالص نباشد، اما نیمه فئودال - نیمه مستعمره نیز نباشد. به طور کلی از نظر ما هیچ سرمایه داری ای محض و خالص نیست و به ویژه در کشورهای نیمه مستعمره و زیر سلطه. اما اگر سرمایه داری بوروکراتیک، جنبه ی عمده اقتصاد باشد و فئودالیسم یا تحلیل رفته و یا به اشکال عقب مانده در روابط تولیدی سرمایه داری بوروکراتیک موجود باشد، دیگر چرا باید از ترم نیمه فئودال- نیمه مستعمره استفاده کرد و از همان ترم«سرمایه داری بوروکراتیک» و یا «سرمایه داری زیرسلطه» استفاده نکرد؟ همان طور که ما در این مورد مفصل و مدلل صحبت کرده ایم، در این ترم هم انقلاب کماکان دموکراتیک نوین است.

 و یا این عبارت وی که « مسئله کاپیتالیسم بوروکراتیک مهم است، زیرا که برای ما اجازه درک این موضوع را می دهد که راه غالبی که امپریالیسم در یک کشور عقب مانده اعمال می کند، در یک کشور نیمه فئودالی- نیمه مستعمره اعمال می کند کدام است.» نشانگر اغتشاش است. زیرا یکبار راه «غالب» در کشور که به وسیله ی امپریالیسم ایجاد می گردد سرمایه داری بورکراتیک دانسته می شود و سپس گفته میشود که این کشور نیمه فئودال - نیمه مستعمره است.  در حالی که در نیمه فئودال- نیمه مستعمره ، روابط تولید فئودالی روابط «غالب» است. و نه روابط سرمایه داری.

9- رفقا مینویسند: «...چیزی سوای سرمایه داری بوروکراتیک و آغشته به آفت کمپرادور نمی تواند از آب در آید. بنا بر آن، سیستم مسلط بر اقتصاد ایران، ‌نه سرمایه داری عقب مانده، بلکه نیمه فئودالیسم- نیمه مستعمره است که به شکل سرمایه داری بوروکراتیک عرض اندام نموده است، و نه “سرمایه داری عقب مانده”. چسبیدن آقای دامان به “سرمایه داری عقب مانده” چیزی سوای نفهمیدن مفهوم سرمایه داری بوروکراتیک نیست.»

 البته همان گونه که در بند 7 اشاره کردیم می توان (گرچه الزامی نیست) برای ساخت اقتصاد در کشورهای نیمه مستعمره که فئودالیسم یا از بین رفته و یا جنبه عمده در ساخت اقتصادی نیست از ترم «سرمایه داری بوروکراتیک» نیز استفاده کرد. اما باید آن را به طور دقیق تبیین نمود. ببینیم مائو در این مورد چه می گوید:         

«چهار فامیل بزرگ ...طی بیست سال حکومت خود ثروت هنگفتی بالغ بر 10 تا 20 میلیارد دلار آمریکایی به هم زده اند و تمام رشته های حیاتی اقتصاد کشور را به انحصار خود در آورده اند. این سرمایه انحصاری با آمیختن با قدرت دولتی به سرمایه داری انحصاری دولتی مبدل شده است. این سرمایه داری انحصاری با پیوند نزدیکی که با امپریالیسم خارجی، طبقه مالکان و دهقانان مرفه طراز کهن داخلی یافته است به سرمایه داری انحصاری دولتی کمپرادور و فئودالی بدیل گردیده است. این است پایه اقتصادی قدرت سیاسی ارتجاعی چانکایشک. این سرمایه داری انحصاری دولتی نه فقط به کارگران و دهقانان بلکه به خرده بورژوازی شهری ستم روا می دارد و نیز به بورژوازی متوسط خساراتی وارد می آورد. ... این سرمایه در چین معمولا سرمایه بوروکراتیک خوانده می شود. و این بخش از سرمایه داران معروف به سرمایه داران بوروکراتیک را بورژوازی بزرگ چین می خوانند.»

آنچه مائو میگوید دال بر این است که تعداد معدودی خانوار در کشور زیرسلطه انحصار تمامی رشته های حیاتی کشور را در دست دارند و از این رو دولت نیز در دست اینهاست  . مائو اسم این را «سرمایه انحصاری دولتی» می نامد. ضمنا این سرمایه ی انحصاری که البته باید بین آن و سرمایه های انحصاری امپریالیستی فرق گذاشت در پیوند با امپریالیسم خارجی و  فئودال هاست که مالک اصلی زمین ها هستند. و از این رو مفهوم «سرمایه داری انحصاری دولتی کمپرادور و فئودالی» رابه کار میبرد. مائو می گوید این سرمایه داران بزرگ را در چین «سرمایه داران بوروکراتیک» می نامند. او هر زمان مفهوم سرمایه داری بوروکراتیک یا سرمایه داران بورکراتیک را نام می برد واژه سرمایه داران بزرگ را را در پرانتز می گذارد تا منظور خود را بازگو کند. او نمی گوید که منظور از سرمایه داری بوروکراتیک همان نیمه فئودالیسم و یا منظور از سرمایه داران بزرگ، فئودال ها هستند. بلکه می گوید این سرمایه داران بزرگ با فئودال ها در«پیوند نزدیک» هستند و دولت نماینده اینهاست. او همچنین می گوید این سرمایه داران بزرگ کمپرادور را در چین «سرمایه داران بوروکراتیک» می نامند. مفهوم بوروکراتیک همان انحصار دولت و پیش بردن مقاصد سرمایه داران بزرگ از طریق دولت است که مائو با نام «سرمایه داری انحصاری دولتی» از آن یاد می کند.

پس مفاهیم عام تر و قابل تعمیم تر عبارتند از 1- سرمایه داران بزرگ که از سرمایه داران متوسط  که با نام بورژوازی ملی مشخص می شوند و سرمایه داران کوچک که عموما یا جناح چپ بورژوازی ملی یا لایه های فوقانی خرده بورژوازی را تشکیل می دهند، قابل تفکیک می باشند. و2- سرمایه داران انحصاری که سرمایه داری انحصاری دولتی را تشکیل می دهند. 3- اینکه چنین سرمایه داری در کشور زیرسلطه ی امپریالیست ها و در پیوند با سرمایه های امپریالیستی وجود دارد. این زیرسلطه گی می تواند مستعمره یا نیمه مستعمره باشد4- اینکه در آن زمان در چین و در برخی  کشورهای زیرسلطه، این سرمایه داری در کنار فئودالیسم وجود داشت. لذا این سرمایه داران بزرگ در اتحاد با فئودال ها بودند و دولت سرمایه داری انحصاری دولتی تنها معرف منافع سرمایه داران بزرگ نبوده، بلکه معرف منافع فئودال ها نیز بود.

ضمنا همان گونه که در بالا  اشاره کردیم، در حالی که «نیمه مستعمره» تنها گواه رابطه کشور زیرسلطه با امپریالیسم است و لزوما اشاره به نوع ساخت اقتصادی ندارد، نیمه فئودالیسم اشاره به ساخت اقتصادی دارد. و اگر ما توجه داشته باشیم که در کنار فئودال ها، سرمایه داران بزرگ و در کنار نیمه فئودالیسم،  سرمایه داری کمپرادور نیز وجود داشت میتوان ساخت اقتصادی این گونه کشورهای نیمه مستعمره  را ترکیبی از ساخت های فئودالی و سرمایه داری کمپرادور خواند. آنچه از تعریف ساخت اقتصادی چین در مقاله «حزب کمونیست چین و انقلاب چین» بر می آید نیز چیزی جز چنین ساختاری نیست.

البته آنچه مائو با نام «سرمایه داری بوروکراتیک» (یعنی سرمایه داران بزرگ وابسته به امپریالیسم که انحصار تمامی رشته های حیاتی اقتصاد کشور و همچنین دولت را در دست دارند) خوانده است، نمی تواند در هر ساخت اقتصادی تکامل یافته در کشوری نیمه مستعمره حتما مبین وجود فئودالیسم در کنار سرمایه داری باشد، بلکه می تواند یا معرف سرمایه داری کمپرادور به تنهایی باشد و یا سرمایه داری کمپرادور نقش عمده را در اقتصاد داشته باشد. بدینسان چنین ساخت های اقتصادی ای را که سرمایه داری در آن مسلط و غالب است و دولتی که در اختیار معدودی سرمایه داران بزرگ باشد، نیز می توان «سرمایه داری بوروکراتیک» خواند. ما در مقاله «نئولیبرالیسم...» چنین نوشته ایم

«بدین ترتیب سرمایه داری هم در کشورهای امپریالیستی و هم در کشورهای زیرسلطه  گسترش یافته است و به ویژه در این دسته اخیر رشد و گسترش آن مشهودتر است. چندان که تولید سرمایه داری با ویژگی های خاص بوروکراتیک، وابستگی و زیر سلطه بودن آن، در اقتصاد های زیرسلطه وزن بیشتری بدست آورده و روابط نیمه فئودالی کم یا زیاد تحلیل رفته است».

 

تغییرات در برخی کشورهای زیر سلطه

10-  رفقا چنین می نویسند:

« درست است که سرمایه داری بوروکراتیک، ناشی از عقب مانده گی اقتصادی جوامع نیمه فئودال- نیمه مستعمره و زاده ی مداخله امپریالیسم در ساختار فئودالی جامعه، و لحاظا سرمایه داری به اصطلاح “عقب مانده “‌است، ‌اما این “سرمایه داری عقب مانده” اصطلاحا سرمایه داری است، و عقب مانده گی آن ناشی از رشد غیر سالم و انحرافی نوعی ساختار سرمایه دارانه در کشور های وابسته و نیمه وابسته بوده،‌ و هرگز ربطی با “سرمایه داری عقب مانده” که بتواند به گونه سامانمند به طرف “پیشرفت” سیر کند، دارا نمی باشد. لحاظا، ‌بهتر است که برای سرمایه داری عقب مانده در کشور های نیمه- فئودال نیمه مستعمره و یا نیمه فئودال- مستعمره از مقوله بورژوازی بوروکرات سود جست و نه از ترکیب موهوم “سرمایه داری عقب مانده” ‌در این خصوص.»

  ما در بندهای پیشین در مورد چگونگی مقصودمان از سرمایه داری عقب مانده صحبت کردیم. ما نمی دانیم که رفقا از کجا فهمیده اند که منظور ما «نوعی ساخت» سرمایه داری که «عقب ماندگی آن ناشی از رشد غیر سالم و انحرافی» است، نبوده بلکه منظورمان آن «سرمایه داری عقب مانده بوده که بتواند به طور سامانمند به طرف پیشرفت سیر کند.»؟

  حال در توضیح بیشتر مطالب بند 9 به چند نکته دیگر توجه کنیم. مقالات مائو در وصف ساخت اقتصادی چین در حدود سال های 1940 تا 1945 نگاشته شده اند. یعنی حدود 65 سال پیش. ضمنا مائو کشور چین را پیش از سال های 1900، فئودالیسم می نامد؛ یعنی زمانی که هنوز سرمایه داری ملی چین تازه داشت، شکل می گرفت و سرمایه ی امپریالیستی آن را زیر فشار قرار داده و سرمایه داری کمپرادور یا سرمایه داری کشورامپریالیستی را در چین رشد می داد. در این فاصله 40 ساله به جای اینکه فئودالیسم رشد کند، سرمایه داری در چین رشد کرده بود. تا جایی که مائو در مقاله «اوضاع کنونی و وظایف ما» از «سرمایه داری انحصاری دولتی» و نیمه فئودالیسم حرف می زند. می دانیم که رشد هر چه بیشتر سرمایه داری کمپرادور یا بورو کراتیک یعنی نابودی فئودالیسم یا نیمه فئودالیسم. به عبارت دیگر گسترش سرمایه برای سود آوری به حدودهای تازه، خواه ناخواه از فئودالیسم می کاهد (یا آن را تحلیل می برد) و به سرمایه داری می افزاید. خود رفقا اشاره کرده اند که «این سرمایه داری زاده ی مداخله امپریالیسم در ساختار فئودالی جامعه است» یعنی این فئودالیسم است که به نوعی «سرمایه داری عقب مانده» تبدیل می شود.

حال نخستین پرسش این است آیا از آن فاصله تا کنون جهان دربست بر جای خود ایستاده است یا تغییر کرده است؟ بی تردید هیچ کس نخواهد گفت که ساختار کشورهای نیمه مستعمره یا زیرسلطه هیچ تغییری نکرده است. بلکه خواهد گفت تغییر کرده است. پرسش دوم این است که آیا اگر این ساختارهای اقتصادی کشورهای زیرسلطه تغییر کرده است، این تغییرات به نفع فئودالیسم بوده یا به نفع سرمایه داری کمپرادور. به گمان ما کسی نخواهد گفت تغییرات به نفع فئودالیسم بوده زیرا این فئودالیسم نبوده که در کشورهای زیرسلطه بیشتر رشد کرده، بلکه این سرمایه داری بوده است که بیشتر رشد کرده و در نتیجه می توان استنتاج کرد که تغییرات به نفع سرمایه داری بوده است. حال این پرسش مطرح است که اگر در آن زمان ما از نیمه فئودالیسم در کنار سرمایه داری کمپرادور یا بوروکراتیک نام می بردیم و منظورمان عمدتا تسلط فئودالیسم به عنوان ساخت عمده بر اقتصاد کشور بود و سرمایه داری به مرور داشت جانشین آن می شد، حال که تغییرات 60 ساله در این کشورها صورت گرفته، آیا نمی توان گفت که ساخت سرمایه داری کمپرادور( زیر سلطه یا عقب مانده) به ساخت عمده اقتصادی برخی کشورها تبدیل شده و فئودالیسم یا به طور کلی از بین رفته (کره جنوبی، سنگاپور، برزیل، تایوان، هنگ کنگ ) و یا نقش عمده و قابل توجهی را در اقتصاد کشور ندارد( ترکیه، ایران، مصر، هندوستان). روابط فئودالی هم اگر به شکل پیشین وجود داشته باشد، اشکال آن تغییر کرده و به شکل یک سلسله روابط خرده مالکی و یا عقب ماندگی های سیاسی، فرهنگی جان سختی می کنند. و یا اینکه مثلا روابط سرمایه داری در کنار فئودالیسم در کشورهایی که ساخت مطلقا فئودالی داشتند یا سیستم عشیره ای و قبیله ای بر آنها حکمفرما بود، رشد کرده و اکنون دیگر نه فئودالی بلکه نیمه فئودال - نیمه مستعمره هستند (همچون نپال و یا افغانستان)

به عنوان یک مثال ساده، در چین در آن زمان تقریبا هشتاد درصد جمعیت دهقانان و متمرکز در روستاها بودند. در ایران تا پیش از انقلاب ارضی تقریبا 75 درصد جمعیت در روستاها بود و در زمان انقلاب به حدود 60 در صد رسید و اکنون چیزی کمتر از 50 در صد جمعیت ایران در روستاها زندگی می کنند که بسیاری از آنها درگیر روابط سرمایه داری در روستاها هستند. تبیین این روابط جدید ما را به این نتیجه می رساند که این نوع سرمایه داری بطور کیفی با سرمایه داری کلاسیک فرق دارد و همان گونه که در مقاله های مزبورگفتیم ایران نه از خود سرمایه داری، بلکه از این نوع عقب مانده آن (90 درصد صدور مواد خام و صنایع مونتاژ برای مصرف داخلی) و اینکه هزار و یک رابطه عقب مانده با آن ترکیب یافته است، رنج می برد. بدین ترتیب ما بر خلاف نظر رفقا معتقدیم که پیشرفت در این نوع سرمایه داری نه تبدیل شدن به سرمایه داری صنعتی نوع غرب یا ژاپن بلکه نهایتا کشورهایی شبیه کره جنوبی است که کماکان نیمه مستعمره یا زیرسلطه هستند.

11- « از چنین بیانی نیز، همانا سرمایه داری بودن رژیم جمهوری اسلامی برمی آید تا خصلت نیمه – فئودال نیمه مستعمراتی ایران. در حقیقت، آقای دامان از ایران به مثابه کشوری “نیمه فئودال- نیمه مستعمره ” هیچ گاه یاد نمی کند، بلکه متمایل است که از ایران سرمایه داری عقب مانده  یاد کند. آیا این موضوع ریشه در اشتباه یا انحراف ایدئولوژیک دارد یا ناشی از نوعی شوئینیزم ایرانی است؟ پاسخ این پرسش به عهده خود آقای دامان است.»(مقاله درباره توهمات...»

ما در مورد ویژگی های ساخت اقتصادی ایران در چند مقاله و از جمله مقالات پیوست صحبت کرده ایم و در این مقاله نیز به دلایل خودمان در استفاده از سرمایه داری زیر سلطه  و سرمایه داری عقب مانده در بالا صحبت کردیم اکنون تنها به این نکته اشاره کنیم که استفاده از ترم «سرمایه داری عقب مانده» در مقابل «سرمایه داری محض و خالص» دانستن آن از سوی ترتسکیست ها و نیز نیروهای چپ[رویزیونیست و یا التقاطی] صورت می گیرد و درست به این دلیل است که ما نظر خودمان را که بر این مبنا است که در چنین سرمایه داری عقب مانده و زیر سلطه ای، انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی اسلوب حل تضادها است و نه انقلاب سوسیالیستی در مقابل آنها قرار دهیم.(نگاه کنید به مقاله « طبقه کارگر و...»بخش هفتم، قسمت دوم) در مورد اتهام«انحراف ایدئولوژیک» ما به روشنی و دقیق تر از سابق نظرات و دلایل خود را در مقابل نظر رفقا قرار داده ایم  و از این رو منتظر نظر این رفقا در مورد این نظرات هستیم . اما در مورد اتهام« نوعی شوینیسم ایرانی» ما منظور این رفقا را نمی فهمیم! آیا چنانچه بگوییم در ساخت اقتصادی ایران  نوعی و شکلی از سرمایه داری مسلط شده است  که «سرودم بریده»، «عقب مانده» و «زیرسلطه» ی امپریالیست هاست، این نشانگر این است که ما دچار«شوینیزم» شده ایم؟  امیدواریم رفقا ما را در مورد نظر خود مطلع سازند!    

انقلاب دموکراتیک نوین

12- همان گونه که رفقا می بینند ما به هیچ وچه از سر التقاط مسائل را با هم قاطی نکرده ایم ، بلکه  تبیین ما ازساخت اقتصادی و مبارزه طبقاتی داخلی، این است که انقلاب در کشورما دموکراتیک نوین به رهبری طبقه کارگراست و نه سوسیالیستی. تغییر ساخت سیاسی - فرهنگی کشور یه یک ساخت دموکراتیک یعنی ایجاد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه کارگر نخستین وظیفه ماست.

اما مسائل اقتصادی که این انقلاب دموکراتیک باید حل کند در واقع 1- ملی کردن تمامی صنایع در دست سرمایه داران کمپرادور و خلع ید از امپریالیسم در تمامی رشته های اقتصاد کشور 2-  رفع تک محصولی از اقتصاد ایران و 3- رفع تمامی موانعی که از ساخت فئودالی در اقتصاد در روستا و شهر ما باقی مانده ولی اشکال آن تغییر کرده است. 4- رشد سرمایه داری داخلی در حدود و اندازه های لازم 5- تغییرات لازم به نفع طبقه کارگر در روابط کار و سرمایه و نیز در روستاها به نفع اقتصاد اشتراکی دهقانی در کنار اقتصاد خصوصی دهقانی. چنانچه رفقا بخش دوم مقاله «طبقه کارگر و جنبش دموکراتیک» را مطالعه کنند متوجه خواهند شد که ما به روی دموکراتیک بودن انقلاب تاکید کرده و به چگونگی حل تضادها بوسیله انقلاب دموکراتیک نوین و به رهبری طبقه کارگر اشاره کرده ایم.

در بخش دوم این نوشته درباره رابطه اقتصاد و سیاست و نیز استقلال نسبی سیاسی و دیگر انتقادات رفقا صحبت می کنیم.

                                                      پایان بخش اول

 

                                                         مردادماه 91

                                               هرمز دامان- جمعی از مائوئیست های ایران

یادداشت ها

1-             همچنین رفقا می توانند در مقاله «نگاهی به مبارزه طبقات در جمهوری اسلامی» که بخش نخست آن به بورژوازی ملی اختصاص دارد نکاتی مشابه در مورد شکست حکومت های بورژوازی ملی در کشورهایی چون اندونزی، ایران، مصر و هند بیابند.

2-              زیرا ما ساخت اقتصادی ای به نام «نیمه مستعمره» نداریم. اشتراکی، برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم ساخت های اقتصادی هستند. چنانچه ما مفهوم نیمه مستعمره را به کار بریم باید بگوییم که در یک کشور نیمه مستعمره، چه ساخت اقتصادی حاکم است. درست به همین دلیل است که از نیمه فئودالیسم در کنار نیمه مستعمره یاد می شود.

3-             « در واقع در یک دوره وجوه سیاسی و نظامی به درجات وبا تفاوت هائی در کشورهای مختلف مشخصه بارز رابطه امپریالیستی با کشورهای زیرسلطه بود ( آسیا- آفریقا- آمریکای لاتین ) بعضی از این کشورهای زیرسلطه با تسلط سیاسی پنهان ( نیمه مستعمره - نومستعمره - و یا استعمار نو ) مشخص می شدند و آنهائی که از نظر نظامی نیز مورد تجاوز قرار گرفته بودند مستعمره .»( مقاله «نئولیبرالیسم: کاریکاتور اقتصاد آزاد و دمکراسی بورژوایی)

4-              مثلا ما در مقاله «نئو لیبرالیسم: کاریکاتور اقتصاد رقابت آزاد و دمکراسی بورژوائی» چنین نوشته ایم:

«در واقع اقتصاد ایران اقتصادی است که جنبه  مسلط آن را صدور مواد خام تشکیل می دهد. جنبه مهم دیگر این اقتصاد، صنایع مونتاژ است که عمدتا برای رفع احتیاجات داخلی است. برخی روابط عقب مانده که زیر نفوذ  و زیرسلطه ی روابط سرمایه داری هستند، مکمل سرمایه داری عقب مانده ایران هستند. اینها مهم ترین ویژگی های سرمایه داری عقب مانده و زیرسلطه ی امپریالیسم در ایران هستند. بهره ی ایران و اکثریت باتفاق کشورهای زیرسلطه از«جهانی شدن سرمایه داری» تا حدودی مضمحل شدن روابط تولید عقب مانده پیشین  و رشد شکل هایی سرو دم بریده از سرمایه داری بوده است.»


شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن (4)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (4)    پیش از آنکه به ادامه ی ارزیابی نظرات اتفاق بپردازیم بد نیست به...