آقای رضا کاظمزاده که خود را روانشناس معرفی کرده است مقاله ای نوشته با نام
«چرا بسیاری از تحلیلگران سیاسی ایران از فهم جهش محبوبیت رضا پهلوی درماندهاند؟»
( 10 ژانویه 2026، در سایت ایران امروز) و همان گونه که از نام مقاله پیداست به نقد«
تحلیل گران سیاسی ایران» و از نظر خودش به شرح علل جهش«محبوبیت» رضا پهلوی می
پردازد.
در زیر نگاهی می کنیم به دلایل نامبرده برای حکم خویش و چگونگی نقد وی از «تحلیل
گران سیاسی ایران».
وی در مقدمه اش با نام« یک پدیدهی پیشبینینشده» می نویسد:
«رشد
جهشی و ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی در ماههای اخیر، به ویژه بازتاب گستردهی نام
او در تظاهرات، نهتنها برای حاکمیت، بلکه برای بخش بزرگی از تحلیلگران و کنشگران
سیاسی ایرانی نیز غافلگیرکننده بود.»
نخست این که چیزی به نام «محبوبیت رضا پهلوی» به گونه ای عام در میان نیست.
برای این محبوبیت مورد ادعا، نویسنده هیچ شواهدی ارائه نمی دهد. این شخص بسیاری
فراخوان در بیرون و داخل کشور داده است و در این فراخوان ها در خارج جز سلطنت
طلبان و عده ای محدود کسی شرکت نکرده است و در داخل نیز اساسا کسی به فراخوان وی-
برای نمونه 25 آبان همین امسال - عمل نکرده است. راهپیمایی روزهای پنچشنبه و جمعه
18 و 19 دی ماه نیز دنباله راهپیمایی های روزهای پیش بوده و بدون فراخوان رضا
پهلوی نیز مردم برای راهپیمایی می آمدند و در بهترین حالت فراخوان وی تعدادی بر
جمعیت افزوده است.
و اما منظور از «بازتاب گسترده ی نام او در داخل تظاهرات» این است که در برخی
راهپیمایی ها در تهران و برخی از شهرستان ها و نه در همه ی استان ها و همه شهرها،
شعارهایی مانند «جاوید شاه» ( که در مقابل «مرگ بر شاه» در زمان انقلاب داده می
شود) و «این آخرین نبرده پهلوی بر می گرده» داده شده است. سر دادن این شعارها نسبت
به پیش از این، یعنی دوره ای که شعار «رضا شاه روحت شاد» که در گردهمایی ها و
راهپیمایی های پیش از این به ندرت و به
وسیله ی عده ای معدود از مردم داده می شد بی گمان یک «جهش» است. اما این جهش به
دلیل محبوبیت شخصی و سیاسی فرد رضا پهلوی نیست.( پایین تر به دلایل خود در این زمینه
باز می گردیم).
ما در این جا از مقاله ای دیگر با نام« زوال چپ، اصلاحطلبی و ملیمذهبیگری
در خیابان» که به وسیله ی شخصی به نام آلن شندلیر Alain Chandelier نوشته و در سایت «یورونیوز فارسی» و همچنین همین سایت «ایران امروز» درج
گردیده است نکاتی را می آوریم که در مورد گروه ها و طبقاتی است که رضا پهلوی در
میان شان «محبوب» است. جالب این که عنوان نخستین بند این نوشته «رمزگشایی از اقبال معترضان داخل ایران
به رضا پهلوی»است؛ چیزی همانند همین مساله ای که نویسنده ی روانشناس ما دنبال می
کند. گفتنی است که خواننده در صورتی که هر دو متن را بخواند به اشتراکاتی میان
آنها پی خواهد برد. در این مقاله آمده است:
« طنین نام رضا
پهلوی در خیابانهای ایران، فراتر از هر حزب، جریان و شخصیت سیاسی دیگری به گوش
رسید.»
و در مورد بافت هواخواهان رضا پهلوی:
«طیفی از نسل طغیانگر زد در کنار گروهی از طبقه متوسط ایرانی»
و « برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض» و «در چشم نسل جدید و طیفی
از طبقه متوسط»، « در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی» و ... «بخشی
قابل توجهی از نسل زد و طبقه متوسط» و «طیف قابل اعتنایی از نسل جدید و
طبقه متوسط ایرانی و ...»(تاکید از ماست)
از مجموع این عبارات می توان این گونه برداشت کرد که بخش های از جوانان و بخش
هایی از طبقه ی متوسط آنهایی هستند که رضا پهلوی در میان شان «محبوب» است. اگر کسی
مقالات گروه ما را در مورد لایه های هوادار سلطنت طلبان خوانده باشد می داند که در
آنها به این دو گروه اشاره شده است. بخش هایی از لایه مرفه و میانی خرده بورژوازی
و بخش هایی از جوانان و آن هم بیشتر در شهرهای بزرگ به ویژه تهران. در عین حال در
میان بخش هایی از طبقه ی متوسط و نیز بخش هایی از جوانان به ویژه در میان
دانشجوبان نه تنها رضا پهلوی محبوب نیست بلکه آنها بیشتر پیرو شعار « مرگ بر
ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» و شعارهایی در این راستا می دهند.
روانشناس ما ادامه می دهد:
«این
درماندگی تحلیلی خود را در دو سطح نشان داد:
نخست، ناتوانی در پیشبینی فراگیری این پدیده؛ و دوم، ناتوانی مستمر در توضیح
علل آن، حتی پس از مواجههی عینی با واقعیت.
این یادداشت استدلال میکند که این ناتوانی صرفا ناشی از کمبود داده یا خطای
تحلیلی نیست، بلکه ریشه در پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی دارد که امکان مشاهدهی
بیواسطهی واقعیت اجتماعی را از بسیاری از تحلیلگران سلب کرده است.»
به این ترتیب نویسنده دو دلیل در مورد آنچه وی آن را«غافلگیری» می نامد می
آورد:
نخستین دلیل: «درماندگی تحلیلی در ناتوانی در پیش بینی فراگیر این پدیده؛»
اگر نگاهی به سیر مبارزه ی ایدئولوژیک - سیاسی درون جنبش مخالفین حکومت
بیندازیم می بینیم که از همان زمان خیزش «زن، زندگی، آزادی» مبارزه ی افشاگرانه با
باند رضا پهلوی و ساواکی هایش شدتی بی سابقه گرفت. تقریبا تمامی احزاب و گروه هایی
که به گروه های انقلابی و مترقی چپ و دموکرات و لیبرال تعلق دارند به یک مبارزه ی
منظم و پیوسته با این باند و وابسته گی اش به دولت صهیونیستی اسرائیل وآمریکا و
تمامی افراد آن و بلندگوهای تبلیغاتی اش دست زدند. این مبارزه پس از خیزش مزبور نه
تنها قطع نشد بلکه به طور مداوم ادامه یافت. مقایسه ای میان این دور مبارزه با
دارودسته ی رضا پهلوی با مبارزات دورهای پیشین با این دارودسته نشانی می دهد که
مخالفین جمهوری خواه انقلابی و مترقی خطر رشد این جریان و« فراگیرشدن این پدیده» و
تاثیرات مخرب اش را در میان بخش هایی از جامعه بیش از پیش احساس می کردند و برای
همین هم مبارزه را با آن همه جانبه تر کرده و شدت بخشیدند.
از این رو برخلاف تصور این «روانشناس» چندان «درماندگی تحلیلی» در بینش
مخالفین و «ناتوانی در پیش بینی این پدیده» نمی بینیم. برعکس این «جهش»( که بازگویه
های ما از مقاله ی یورنیوز دال بر آن است که تنها در بخش هایی کمی از جامعه شکل
گرفته است) نشان داد که آنها چنین روزهایی را پیش بینی می کردند و به درستی مبارزه
را علیه این دارودسته شدت بخشیده بودند.
می رسیم به دلیل دوم یعنی «ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجههی
عینی با واقعیت.»
به نظر ما قضیه برعکس است. اتفاقا تحلیلگران سیاسی مورد بحث( که بیشتر همان
جمهوریخواهان چپ و مترقی هستند) تمامی علل بروز این قضیه را پیش از وقوع به دفعات
متذکر شدند و پس از راهپیمایی های مزبور علل آن را مورد بررسی دوباره قرار دادند.
البته نویسنده آنچه برای تحلیل گران علل است قبول ندارد و دلایل دیگری می
آورد.
حال به دلایل علل پی نبردن تحلیل گران سیاسی به جهش ناگهانی محبوبیت رضا
پهلوی از دیدگاه نویسنده می پردازیم.
دلیل نخست روانشناس ما:
« پیشفرضها بهمثابه
مانع شناخت
بخش قابلتوجهی از تحلیلگران سیاسی ایرانی، سالها با تصویری نسبتا تثبیتشده از
جامعهی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیستهاند. در این
تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی میشد، یا حداکثر بهعنوان نمادی
نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته میشد.
همین پیشفرضها باعث شد که نهتنها امکان پیشبینی رشد محبوبیت او از میان
برود، بلکه حتی پس از وقوع آن نیز، تحلیلگران در پذیرش خود «واقعه» دچار مقاومت
شوند.
واکنشهایی از جنس نسبت دادن تصاویر به صداگذاری، برجستهسازی یکسویهی رسانهها،
یا تقلیل پدیده به عملیات تبلیغاتی، بیش از آنکه تحلیل باشند، مکانیسمهای دفاعی
در برابر واقعیت هستند.»
از همین عبارات پایانی آغاز می کنیم. نویسنده برای این که نشان دهد این
ها«مکانیسم های دفاعی در برابر واقعیت هستند» نخست باید به این امر می پرداخت که
آیا بخشی( زیرا این ها همه ی دلایل نیستند) از آنچه تحلیل گران برای رشد گرایش به
رضا پهلوی در میان بخش هایی از مردم به عنوان دلیل بیان می کردند درست است یا خیر؟
آیا «تصاویر صداگذاری» نشده بود؟ آیا رسانه هایی مانند «من و تو« و «انترناشنال»
و این اواخر «بی بی سی» در «برجسته سازی» رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی اش نقش
نداشتند و یا کلا عملیات تبلیغاتی و از جمله 50 هزار حساب جعلی در X
هیچ تاثیری در رشد گرایش مزبور به نفع
ایشان نداشت؟ آیا بدون این رسانه ها و تبلیغات دروغین شان رضا پهلوی می توانست
امیدی به رشد گرایشی نسبت به خودش در میان آن دو لایه ی مورد اشاره داشته باشد؟
اگر در پاسخ گفته شود بله می توانست، اما اساس قضیه
محبوببت مورد ادعا چیز دیگری است، آنگاه پرسش این است که اگر وی می توانست گرایش
نسبت به خودش را در میان توده ها با توجه به دلایلی که بعدا نویسنده بیان می کند
رشد دهد پس چه نیازی به این همه مخارج و این دفتر و دستک ها و این دروغ پردازی ها
و کلاشی ها و شیادی ها داشت؟
به نظر ما رضا پهلوی بدون این رسانه ها که وی را پفکی باد کردند نمی توانست
گرایش مزبور را نسبت به خودش رشد دهد. پاسخ ما به دلایل دیگر روانشناس مان نشان
دهنده این خواهد بود که آیا پرداختن به نقش رسانه ها و تبلیغات دروغین شان«مکانیسمهای
دفاعی در برابر واقعیت» و یا چنان که پایین تر می گوید«مقاومت در مقابل خود واقعه»هستند
و یا خیر بخشی از دلایلی که منجر به رشد جهشی رضا پهلوی در میان بخش هایی از مردم
شد.
دلیل دیگر نویسنده این است که تحلیل
گران سیاسی «سال هابا تصویری نسبتا تثبیتشده از جامعهی ایران، آرایش نیروهای
سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیستهاند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد
وزن سیاسی تلقی میشد، یا حداکثر بهعنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته
میشد.» واقعیت این است که این تصویر یک تصویر از خود در آوردنی به وسیله ی تحلیل
گران مزبور نبوده است. نگاهی به تمامی جنبش های پیشین نشان از این نمی دهد که رضا
پهلوی نقش خاصی داشته است و یا صاحب یک «وزن سیاسی» معینی حتی در میان جوانان بوده
است.
به خیزش «ژینا» که زنان و جوانان در آن نقش اصلی را داشتند نگاه کنیم، می
پرسیم چند بار جوانان «جاوید شاه» گفتند؟ پاسخ این است که حتی یک بار چنین شعاری
شنیده نشد. چنان که گفتیم در تمامی خیزش «زن، زندگی، آزادی» شاید چند بار بیشتر«رضا
شاه روحت شاد» شنیده نشد. و در عین حال تمامی فراخوان های رضا پهلوی در خارج کشور
با شکست سنگین روبرو شد و همین شکست ها و نامحبوب بودن(همچون یکی از دلایل مهم)
بود که دارودسته های ساواکی اش را وادار کرد که سیاست های فاشیستی و تهاجمی را در
قبال این گونه گردهمایی ها در پیش بگیرند( تا پیش از خیزش «زن، زندگی، آزادی» در
گوشه ای برای خودشان جمع می شدند).
وجود چنین وضعی در داخل و خارج نشان از آن دارد که در طول تمامی این سال ها
آن «تصویر نستبا با ثبات از آرایش نیروهای سیاسی» درست بوده است و جایگاه «خاندان
پهلوی» تغییر محسوسی نسبت به گذشته در میان مردم نداشته است. بخش هایی از جوانان
ناراضی از شرایط فعلی گرایش به زمانی پیدا کردند که «آزادی های اجتماعی» وجود داشت
و بخش هایی از طبقه ی متوسط نیز از قیاس وضع کنونی خود و وضع دوره ای از زندگی خود
در زمان سلطنت سابق گرایشی به آن دوران پیدا کردند.
دلیل دوم نویسنده«انکار واقعیت و نگاه از بالا» به وسیله ی
تحلیل گران سیاسی است. وی می نویسد:
«در میان بخشی از تحلیلگران – عمدتا برآمده از سنتهای چپ، ملی–مذهبی و اصلاحطلب
–( به عنوان مقاله ی یورونیوز نگاه کنید) نوعی نگاه تحقیرآمیز و از بالا به پدیدهی
پهلوی همچنان حفظ شده است.»
در مورد واقعیت تا حدودی صحبت کردیم حال از روانشناس می پرسیم به راستی قرار
بوده است که مثلا انقلابیون چپ چه نگاهی به دارودسته ی رضا پهلوی داشته باشند؟
آیا قرار بوده نگاهی «از پایین به بالا» و
یا مثلا «برابر» و غیر تحقیر آمیز به مرتجعی مانند وی و دارودسته های ساواکی فاشیست
اش و نیز دولت های پشتیبان اش( یعنی دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و
امپریالیست های آمریکا و اروپای غربی) داشته باشند؟
اگر صحبت بر سر این باشد که مضمون
این نگاه این بوده که مثلا توده ها رضا پهلوی را قبول ندارند اما مثلا گروه های ما
را قبول دارند( قبول به معنای نافذ و دارای پایه در میان توده ها) که کاملا نادرست
است. اکثر انقلابیون و جمهوری دارای حزب و سازمان به خوبی می دانند که هیچ گروهی
در میان مردم پایه ی قدرتمندی ندارد و همواره هم این را به عنوان یک ضعف خود و
همچنین ضعف جنبش توده ها- یعنی بی رهبری بودن این جنبش - بیان کرده اند.
نویسنده به «روانشناسی» خود ادامه می دهد:
«این نگاه که ریشه در تاریخ منازعات ایدئولوژیک دهههای گذشته دارد، اغلب با
نوعی خشم فروخورده یا کینهی حلنشده همراه است.»
روانشناس ما زیادی در روانشناسی غرق
شده است و این اجازه نمی دهد که واقعیت را ماتریالیستی و آن گونه که هست نگاه
کند.«خشم فرو خورده» و «کینه ی حل نشده» در چه موردی و برای چی؟ اگر صحبت بر سر
نفرت از نظام گذشته و کینه نسبت به آن( یعنی طبقات حاکم بر آن و امپریالیست هایی
که طبقات حاکم نماینده شان بودند) است، آری! نفرتی وجود دارد و خواهد داشت. اگر
خشمی علیه کسانی که شبانه روز می کوشند که آن نظام کثیف و تا مغز استخوان جنایتکار
و وطن فروش را جلوه ی زیبایی ببخشند و بهشت برین تصویرش کنند و مردم را فریب دهند،
آری چنین خشمی وجود دارد و باید هم وجود داشته باشد. اگر فردی انقلابی و مترقی
باشد و خشم و کینه از نظامی استثماری و ستمگر نسبت به اکثریت مردم کشور خویش
نداشته باشد اساسا باید در انقلابی و مترقی بودن وی شک کرد.
اما اگر منظور این است که مثلا تحلیل گران سیاسی «عقده ای» هستند و مثلا
«حسودیشان« می شود که رضا پهلوی در میان بخش هایی از جوانان پایه پیدا کرد و آنها
پایه ای پیدا نکردند و مثلا از این نظر است که به وی کینه می ورزند که این دیگر
تحلیل روانشناسی نیست.
چنان که در بالا اشاره کردیم تمامی احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی چپ و
دموکرات و لیبرال ملی به خوبی روشن اند که خودشان نفوذی آنچنانی حتی در طبقاتی که
خود را نماینده ی آنها می دانند ندارند. در
مورد «اقبال نسبی» و در میان لایه های مورد بحث به رضا پهلوی نیز با توجه به
مبارزه ای که از گذشته تا کنون با جریان سلطنت طلبان صورت گرفته است، تحلیل تفاوت
چندانی نکرده است. اقبال چنانکه گفتیم و امثال نویسنده می گویند، در میان بخش هایی
از طبقات مرفه و میانی و به ویژه جوانان و نسل جدید است. یعنی کسانی که دوره ی
پیشین را ندیده اند. اما این اقبال در میان طبقه ی کارگر، فرهنگیان، کشاورزان،
دانشجویان، بخش هایی زیادی از زنان و جوانان و... تمامی طبقات زیر ستم در میان خلق
های کرد و ترک و بلوچ و عرب و ترکمن نیست.
«در چنین چارچوبی، محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی نه بهعنوان یک واقعیت اجتماعیِ
قابل توضیح، بلکه بهمثابه «خطا»، «فریب تودهها» یا «بازگشت ارتجاع» فهم میشود.»
از این عبارات روشن می شود که جناب روانشناس ما یک فردی خیرخواه که می خواهد
واقعیت را به دور از هر گونه پیشداوری و بر مبنای آنچه که هست توضیح دهد و مثلا
راه تحلیل به گروه های چپ و ملی – مذهبی و اصلاح طلب نشان دهد نیست، بلکه کاملا
جانبدار است و آن هم جانب سلطنت طلبان و شاه پرستان را!
از نظر وی اگر قرار است که«تحلیلگران سیاسی ایرانی»ما در تحلیل های خود در
این خصوص «درمانده گی تحلیلی»نداشته باشند، در تحلیل این پدیده و علل آن«ناتوانی
مستمر» از خود نشان ندهند، به «مواجهه ی عینی با واقعیت» بپردازند، و اسیر« پیش
فرض های ایدئولوژیک» نباشند و خلاصه« مشاهده ی بی واسطه ی واقعیت اجتماعی » را به
ذهن و اندیشه ی خود بازگردانند، باید« محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی» را نه به عنوان
گرایش«خطا»یی درون و از جانب توده ها، نه نتیجه ی کنش سازمان یافته از جانب سازمان سیا و
ساواکی ها و موساد جهت «فریب توده ها» و برای « بازگشت ارتجاع» و استبداد سلطنتی
فهم نکنند، بلکه برعکس آن را چون «واقعیت اجتماعی قابل توضیح»( در بخش بعد در این
خصوص بیشتر صحبت خواهیم کرد) یعنی آنچه که توده ها به درستی و بر مبنای منافع
واقعی شان تشخیص می دهند و آگاهانه و با اطلاع از آنچه در زمان شاه سابق گذشته است
وی را می خواهند به شمار آورند و «بازگشت»رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی اش را «بازگشت
ارتجاع» ندانسته بلکه احتمالا بازگشت«حق و حقیقت و ترقی و پیشرفت» فهم کنند! در
صورتی که چنین کنند آنگاه پیرایشگر ما تیغ
«واقعیت گرایی» یا دقیق تر«تسلیم به گرایش های عقب مانده و ارتجاعی در میان توده
ها شوید!» را از بیخ گلویشان برخواهد داشت و به آنها دست مریزاد خواهد گفت.
پاسخ این است: خیر! از این خبرها نیست جناب روانشناس که یا سلطنت طلب هستی و
یا از ایشان مزد گرفتی که چنین اراجیفی سرهم کنی.
م- دامون
بهمن 1404
No comments:
Post a Comment