رضا پهلوی و هواداران استبداد سلطنتی
آنچه به نظر می رسد این گونه است که دارودسته ی سلطنت طلبان
به یاری سیا و موساد و ساواکی ها و دستگاه تبلیغاتی خود( تلویزیون های من و تو، اینترناشنال
و همچنین همکاری بی بی سی و راه اندازی 50 هزار حساب جعلی در توئیتر و صدا گذاری
فیلم ها و دیگر شکل های حقه بازی و شیادی) در دوره ی اخیر هوادارانی بیش از پیش در
میان سرمایه داران غرب گرا و طبقات مرفه و میانی پیدا کنند و بخش هایی از توده های
زحمتکش- در درجه اول و بیش از همه جوانان - نیز به دنبال آنها بیفتند. چنین چرخشی
به نفع یک نیروی ارتجاعی در میان این طبقات و بخش هایی از توده ها آن هم در حالی
که سلطنت طلبان نقشی در مبارزات عملی چهل و اندی سال اخیر با حکومت ولایت فقیه
نداشته اند( گرچه برخی از اصلاح طلبانی که به آنها پیوستند در حد و حدود اصلاح
طلبی داشتند)غریب می نماید.
نگاهی به مبارزان زندانی و نیز افراد و احزاب سیاسی و تشکل
های صنفی که به مبارزات مداومی با جمهوری اسلامی دست زده اند نشان می دهد که این
افراد و گروه ها به طور کلان مورد اقبال توده ها قرار نگرفته اند. در واقع این
اقبال به دارودسته ی پهلوی است که عدم اقبال به افراد مبارز و زندانیان و گروه ها را
نشان می دهد و برجسته می کند و گر نه این گونه مبارزان و تشکل های سندیکایی و
شورایی کارگری و فرهنگی و غیره مورد اقبال بخش هایی از کارگران و زحمتکشان و
فرهنگیان و دیگر گروه های و تشکل های دموکرات و ملی بوده و هستند.
عوامل معینی در این وضع دخالت دارند که به شکل خلاصه می توان چنین
بر شمرد:
یک - افراد و تشکل های مبارز انقلابی و مترقی دارای اتوریته
در جامعه نیستند. این افراد و تشکل ها پراکنده اند و آنجا هم که متشکل اند، تشکل
شان صنفی و نفوذ اصلی شان در میان کارکنان رشته ها و موسسات خودشان است، در حالی
که رضا پهلوی را نیروی امپریالیستی و صهیونیستی پشتیبانی می کند. نیرویی که می
تواند به ایران حمله ی نظامی کند و بسیاری از کادرهای حکومت را بکشد و تاسیسات
هسته ای را ویران کند.
این تفاوت موجب این می شود که بخش هایی از توده ها به این
گرایش یابند که در سرنگونی حکومت ولایت فقیه به آن امید ببندند و این در حالی است
که در مورد نیروهای مبارزی که چهل و اندی سال با جمهوری اسلامی مبارزه کرده اند به هیچ وجه چنین اطمینان و اعتمادی وجود ندارد:
«آنان خوب اند اما نمی توانند حکومت را سرنگون کنند و حکومت تازه تشکیل دهند.»
توده ها نیرویی می خواهند که بتواند حکومت ولایت فقیه سرنگون
شود و آنها در پناه آن پیروزی خود را جشن بگیرند.
دو- نیروهای نظامی دولت صهیونیستی اسرائیل در دهه ی اخیر و به
ویژه پس از جنگ دولت جنایتکار اسرائیل علیه فلسطینیان ضربات شدیدی به جمهوری
اسلامی زده اند و بخش هایی از مردم به ویژه جوانان با توجه به شعار «نه غزه، نه
لبنان، جانم فدای ایران» بیشتر گرایش به همراهی با اسرائیل داشته اند تا با مردم
فلسطین.
این امر در مورد
ترامپ نیز صادق است. ترامپ کسی است که با ترور سلیمانی ضربه ی شدیدی به خامنه ای و
جمهوری اسلامی زد و نیز با تحریم ها ضربات اقتصادی عمیقی به اقتصاد جمهوری اسلامی
وارد کرد. بخش هایی از مردم( بیشتر لایه های خرده بورژوازی مرفه و میانی) از این
ضربات خوشحال شدند. آنها در ترامپ چهره ای را می بینند که می تواند جمهوری اسلامی
را سرنگون کند و توده ها را از شر آن نجات دهد. چنین وضعی در مورد نیروهای انقلابی
و مترقی وجود ندارد.
سه- افراد و نیروهای
انقلابی و مترقی در حال حاضر نشان دهنده ی نظامی که به ویژه در ایران امتحان پس
داده باشد نیستند( در اینجا صحبت بر سر کل این نیروهاست و نه نیروهای کمونیست). در
حالی که رضا پهلوی نماینده ی نظامی است که بخش هایی از مردم در قیاس با جمهوری
اسلامی آن را بهتر می ارزیابی می کنند. آنها گمان می کنند که این نظام می تواند
برقرار شود، اما در مورد یک جمهوری دموکراتیک انقلابی( و از هم بیشتر یک جمهوری
سوسیالیستی)چنین گمانی در میان این دسته از مردم وجود ندارد.
به طور خلاصه رضا پهلوی و سلطنت طلبان خودشان عددی نیستند و
در بهترین حالت صرفا تجلی نظام پیشین هستند و این امر اساسی است. در پرتو این امر
چیزهای دیگر و از جمله فاشیسم عریانی که در حال پیشبرد و عملی کردن آن هستند و کثافتکاری
هاشان دیده نمی شود. چشمان مردمی که هوادارشان هستند بر این فاشیسم عریان بسته است
و آن را نمی بینند. تنها «زمان شاه این گونه بود و حال در جمهوری اسلامی چنین است».
و «دیگران نمی توانند اما این ها می توانند». این «مقایسه» که در مورد بسیاری از
هواداران سلطنت در میان توده ها است، کلید توجه به رضا پهلوی و سلطنت طلبان است و اعمال
فاشیستی کنونی آنها و بقیه موارد تبدیل به حواشی غیر قابل اهمیت می شوند. این
نتیجه ی استیصال بخشی از توده ها و بزرگ کردن ضعف های توده ها در سرنگونی حکومت
ولایت فقیه است.
یک دوره ی تاریخی پر فراز و نشیب
همان گونه که مبارزه ی طبقاتی و رویدادهای جاری در ایران و
نبود رهبری موجب رشد هواداری از رضا پهلوی و شعارهای بی خاصیت و ارتجاعی وی شد و با
توجه به این که خلق ایران یک دوره ی
تاریخی ویژه را می گذراند، از یک سو هر گونه سیاست و تاکتیک سلطنت طلبان و رضا
پهلوی از این پس و به ویژه پس از جنایت بزرگ خامنه ای و سران پاسدار بیش از پیش
زیر نظر توده ها قرار خواهد گرفت( به مانند همین نسبت دادن راهپیمایی 18 و 19 دی
ماه به رضا پهلوی و حمله به وی و تاکتیک اش که ما پایین تر در مورد آن صحبت خواهیم
کرد) و از سوی دیگر هر گونه رشد طبقات انقلابی به ویژه کارگران و کشاورزان و
زحمتکشان و نماینده گان سیاسی آنها.
مبارزه تمام نشده بلکه بیش از پیش غلیان یافته است. چرخش
رویدادها می تواند به همان گونه که موجب رشد نسبی نیروهای سلطنت طلب( آن هم با
هزار شیادی و فریب) شد به همان سرعت موجب کاهش این نفوذ و رشد نیروهای انقلابی و
مترقی گردد. در این بین نقش نیروهای انقلابی و مترقی و به ویژه کمونیست ها و
دموکرات های انقلابی بسیار مهم است. ما باید در افشای سیاست ها و تاکتیک های باند
ساواکی رهبری کننده ی سلطنت طلبان و رضا پهلوی کوشا باشیم و منتظر فرصت ها و تجربه ی مستقیم و عملی خود توده ها باشیم. این
مبارزه ای سترگ است درون جنبش و با بخش هایی از توده ها( عمدتا در میان فارس ها)
که جزو طبقات خلقی هستند اما دچار اشتباه و انحراف شده اند. ما بر این باوریم که
پایان این نبرد به نفع دارودسته ی سلطنت طلبان نخواهد بود بلکه به نفع نیروهای
انقلابی و طبقه ی کارگر ایران خواهد بود.
مساله راهپیمایی 18 و 19 دی ماه
به نظر ما آغاز و
تداوم دور اخیر جنبش انقلابی ربطی به فراخوان های رضا پهلوی و سلطنت طلبان نداشت.
این مبارزات از اعتصاب بازار شروع شد و با پیوستن مردم به بازاریان تداوم یافت و
در روزهای بعدی هم مبارزات دانشجویان اوج گرفت و سپس این جوی ها در تهران و
شهرستان ها به حرکت در آمد و حداقل در محدوده هایی معین( کردهای کردستان و بلوچ ها
و ترک ها و دیگر ملیت ها نقش زیادی در آن نداشتند) گسترش و شدتی بی سابقه یافت.
با این که در همین مدت ده روز هواداران سلطنت بیش از پیش در
راهپیمایی ها شعار دادند اما آنها تنها بخشی از جوانان و مردم ( وابسته به همان
طبقاتی که در بالا برشمردیم) بودند. روند رو به رشد شمار توده ها در راهپیمایی ها
و نیز روزمره شدن راهپیمایی ها امری نبود که نیاز به فراخوان داشته باشد. این امری
بود که در هر صورت روی می داد. تنها ممکن است فراخوان های رضا پهلوی برای پنجشنبه
و جمعه و نیز پیام های پشتیبانی ترامپ گروه های بیشتری از مردم را به خیابان کشیده
باشد.
از سوی دیگر حملات توده ها به برخی از مراکز و پایگاه های حکومت
نیز امری تازه ای نبود. این حملات از دی 96 و آبان 98 وجود داشت و پس از نیز بیش
از پیش شدت گرفت و در جنبش ژینا ابعاد آن در برخی شهرها حتی بسیار فراتر از پیش
گشت.
نتیجه آنکه ما به هیچ وجه بر آن نیستیم که مثلا یک میلیون نفر
و یا بیشتر به فراخوان رضا پهلوی به خیابان آمدند و از این رو وی را متهم نمی کنیم
که وی با چنین فراخوان و تاکتیکی موجب کشتار مردم به وسیله ی حکومت شد. تنها می
توانیم این گونه بگوییم که این فراخوان از یک سو موجب شد که تعداد بیشتری از مردم
به راهپیمایی بیایند و از سوی دیگر آتویی در دست حکومت گذاشت که بگوید راهپیمایی
به وسیله ی سلطنت طلبان و اسرائیلی ها و آمریکایی ها سازمان داده شده است و در نتیجه مجوزی برای کشتار خونین خود
فراهم کند. روشن است که برنامه ی حکومت این کشتار و نسل کشی بود و ربطی به این که
چه کسی فراخوان داده باشد نداشت و حتی در صورتی که فراخوانی از جانب هیچ نیرویی
داده نمی شد و آمریکا هم رسما می گفت که پشتیبان این راهپیمایی ها نیست، باز هم
سرکوب و احتمالا در همین ابعاد صورت می گرفت. مساله خطری است که حکومت از جانب
گسترش و شدت گرفتن مبارزات و امکان بروز انقلابی بزرگ احساس می کرد. حکومت می
خواست دچار انقلابی سترگ نشود و آن را در همین آغاز راه خفه کند. جنگ اصلی بین
حکومت و توده ها بود. این کلید اصلی این کشتار و جنایت بزرگ است.
با این حال در مورد نقش فراخوان پهلوی باید بگوییم که حاضریم
نظر خود را تغییر دهیم در صورتی که اطلاعات دقیق و جامعی در مورد این راهپیمایی ها
برسد و این اطلاعات نفی کننده ی احکام ما باشد.
واکنش توده ها چگونه خواهد بود؟
نگاهی به فرایند سی ساله ی جنبش های اخیر از دوم خرداد 1376 و
تیر 78 تا خیزش دی ماه 1404 یک سیر تکاملی ادامه دار را نشان می دهد. چند خصلت
اساسی این جنبش ها عبارت از گسترش در شهرها و روستاهای سراسر کشور، ورود تمامی
طبقات و گروه های اجتماعی خلق به مبارزه، عمیق تر شدن خواست ها و تغییر از اصلاح
به سرنگونی حکومت، ایجاد اشکال گوناگون مبارزه و همچنین شدت و اوج گرفتن مبارزه
بوده است. در این مورد اخیر می توان تکامل مبارزه را از مبارزات مسالمت آمیزی که
زیر رهبری اصلاح طلبان بود تا تبدیل آن به شورش های شهری و منطقه ی خود انگیخته
دید.
در این سیر تکاملی
جناح ها و باندهای حاکم نیز دو خصلت مهم از خود بروز دادند. یکی تشدید تضادهای
درونی شان که هر بار با تهاجمی از سوی هسته ی سخت قدرت و به نفع خامنه ای پیش رفت
بی آنکه تضادها خاموش شوند و طبقه و جناح های در قدرت به یک اتحاد نسبی و محکم در
مورد مسائل اساسی مورد اختلاف برسند، و دیگری تشدید سرکوب توده ها به وسیله ی
حکومت و اتحاد نسبی جناح ها و باندهای در قدرت در مورد مساله سرکوب جنبش توده ای.
تمامی این مسیر به وسیله ی رویدادها از انتخابات 88 تا خیزش بزرگ دی ماه 1404قابل
مشاهده است.
در نتیجه مساله این گونه طرح می شود که آیا این جنایت بزرگ که
درست به نیت پایان دادن به یک سلسله جنبش ها و به طور کلی پایان دادن موقتی به
انقلاب صورت گرفته است می تواند به نتایج احتمالا پیش بینی شده ی حکومت بینجامد؟
سرکوب و جنایتی در این ابعاد می تواند دو واکنش اساسی به وجود
آورد:
نخست، بخش هایی را به
سرخورده گی و یاس و انفعال بکشاند. سرخورده گی و انفعال نیز می تواند به شکل های
گوناگونی همچون «سر در زندگی خویش کردن و با مرارت های روزگار ساختن»، «خودکشی»(
که در این دوره ی بیست ساله وجود داشته و این اواخر آمار آن بالا رفته بود) و
همچنین «مهاجرت» باشد که این نیز در تمامی طول این سی سال اخیر وجود داشته است و
با شدت و ضعف و پیروزی ها و شکست های مبارزات توده ای کم و زیاد شده است.
واکنش دوم تداوم مبارزه و ارتقا اشکال و مضمون مبارزه و خواست
هاست.
این واکنش نیز در تمامی طول مبارزات سی ساله ی اخیر دیده می
شود. در واقع بدون وجود چنین واکنشی و تداوم آن، جنبش در همان سال 88 که حکومت
سرکوب شدید و خونینی انجام داد می توانست پایان پذیرد و حکومت یک ثبات مثلا پانزده
یا بیست ساله را تجربه کند. اما چنین امری پیش نیامد. و نه تنها در تمامی سال های
بعد کشاکش ها و بحران ها تداوم یافت بلکه 8 سال بعد شورش دی 96 شکل گرفت. و تازه
این شورش که شورشی عمدتا از جانب زحمتکشان و فقرا بود جدا از مبارزاتی بود که به
طور مداوم و به وسیله کارگران و زحمتکشان و دیگر لایه های مزد بگیر علیه سرمایه
داران بورکرات حاکم و علیه قوانین کار و مساله تاخیر در پرداخت حقوق ها و دیگر
مسائل صورت می گرفت.
با توجه به مجموع شرایطی که موجد انقلاب 57 و نیز جنبش های
چهل ساله ی اخیر شده است می توان این گونه گفت که این جنایت هولناک و نسل کشی
خامنه ای و سران پاسدار، بی پاسخی سخت نخواهد ماند و خط مبارزه و تداوم آن را برجسته تر خواهد کرد. توده
های مردم پس نخواهند نشست و به ستم تن نخواهند داد و آن «سکوت قبرستانی» و آن
ثباتی را که خامنه ای و آخوندهای حاکم و سران سپاه و کلا هسته ی سخت قدرت در پی آن
هستند و به خود وعده داده اند، به وجود نخواهد آورد و نیز اجازه نخواهد داد که این
کفتارها برای مدتی نفس راحت بکشند. تمامی جلز و بلز و تلاش های آنها پس از جنایت
بزرگ نشان دهنده ی این است که خیلی به این که این کشتارشان بتواند آنها را به
نتایجی که می خواهد برساند مطمئن نیستند و حتی از این که نتیجه ی عکس داشته باشد
در واهمه اند.
جنبش انگیخته و مساله رهبری انقلابی
جنبش خودانگیخته و بی رهبری استعداد آن را دارد که هم گرایش
انقلابی یابد و هم گرایش ارتجاعی و هم فعال و ادامه دار باشد و هم گرایش های
انفعالی آن را به خاموشی کشاند.
برخی از جامعه شناسان «فرا مدرن» در دهه ی اخیر گوش های ما را
با این نظرات شان برده اند که در ده های اخیر( به ویژه از زمان بهار عربی) به بعد
جای جنبش های عمودی و با مرکزیت و رهبری را جنبش هایی که افقی و غیر متمرکز هستند
و از طریق شبکه های اینترنتی و غیره رهبری می شوند گرفته اند. آنها به ستایش جنبش
های بی رهبری و جوانان «نسل زد»( که انگار یک طبقه و یا گروه اجتماعی بی تضاد
طبقاتی هستند!) برخاسته و نظرات منتسب به گروه هایی را که نبود رهبری را یک ضعف
بزرگ به شمار می آوردند و بخش هایی از جوانان را بی آرمان و ضد سیاست می دانستند
تحقیر می کردند.
اکنون به روشنی دیده
می شود که جنبش های بی رهبری در حالی که ممکن است دارای گرایش انقلابی و مترقی
باشند در عین حال می توانند دچار گرایش های انحرافی و ارتجاعی شوند. گرایش ارتجاعی
کنونی در میان بخش هایی از مردم که دنبال ترامپ و دولت صهیونیستی اسرائیل و سلطنت
طلبان افتاده اند و از آنان می خواهند به ایران لشکرکشی کنند و مردم ایران را از
شر جمهوری اسلامی نجات دهند یکی از نتایج جنبش خودانگیخته ی بی رهبری انقلابی و
مترقی است.
اگر کار به دخالت ترامپ این سوپر میلیاردر آمریکایی و دولت اش
و همچنین دولت جنایتکار اسرائیل کشیده شود و سلطنت طلبان به قدرت برسند، بی شک این
نتیجه ی شکل منفی تکامل جنبش خود به خودی و بهای سنگین خلق ایران برای جنبش های
خود انگیخته ی بی رهبری انقلابی و مترقی خواهد بود و بی تردید زخمی تاریخی به پیکر
خلق ایران خواهد زد.
توده ها به چه اقداماتی دست خواهند زد؟
اکنون به امکان بروز شکل های مثبتی بپردازیم که جنبش خود به
خودی می تواند آنها را ایجاد کند.
یک - اعتصاب سیاسی
در زمان انقلاب 57 و پس از کشتار میدان ژاله به وسیله شاه و
برقراری حکومت نظامی جنبش نه تنها عقب نشینی نکرد بلکه وارد مرحله ی اعتصابات
سیاسی و شعارهای شبانه از روی پشت بام ها و درگیری های پراکنده با نیروهای نظامی شد.
آیا جنبش انقلابی - دموکراتیک کنونی نیز چنین خواهد شد؟
تفاوت اساسی جنبش کنونی با جنبش آن دوران وجود رهبری خمینی در
آن زمان بود. پیرامون خمینی قشر روحانیت، بورژوازی تجاری و خرده بورژوازی سنتی و
نیز بخش هایی از خرده بورژوازی مدرن گرد آمده بودند و در عین حال وی در میان کارگران
و زحمتکشان شهر و روستا و حاشیه نشینان نیز هواخواهانی داشت که چشم امیدشان به
هواداری او از « مستضعفان» بود.
جدا از وی گروه ها و محافل انقلابی فراوانی - گرچه نه آزادانه
بلکه مخفی - در جامعه فعالیت می کردند. شکل اعتصاب سیاسی که کارگران شرکت نفت و به
همراه آنان کارمندان، پیشقراول آن بودند در نتیجه ی تلاش و همت گروه ها و محافل
پیشرو انقلابی چپ و مترقی در میان کارگران و کارمندان شکل گرفت.
جدا از این ها بازاریان از نظر مالی به اعتصابگران یاری کردند
و در نتیجه آنها توانستند اعتصاب را ادامه داده و گسترش دهند.
از میان این شروط، شرط نخست یعنی رهبری - اگر ملاک رهبری
انقلابی و مترقی و ملی - باشد وجود ندارد. سلطنت طلبان که ادعای رهبری دارند مساله
شان انقلاب نیست و اساسا ارتجاعی و ضد انقلابی هستند. آنها به خوبی می دانند که
گسترش و عمق یابی انقلاب هم عواقب اش مشخص نیست و ممکن است میانه ی کار در آن چرخش
شود و تمام رشته هایی را که ریسیده اند پنبه کند و هم سقف تقاضای توده ها را بالاتر
برد. از دیدگاه سلطنت طلبان که علیرغم شعار دروغین شان «انقلاب ملی ایرانیان» از
انقلاب وحشت دارند روشن نیست پس از انقلاب چه می شود.
شرط دوم یعنی احزاب و گروه ها و محافل وجود دارند. در مورد
شکل اعتصاب سیاسی تقریبا اکثریت گروه های انقلابی، ملی، مترقی، شبه چپ و غیره
متحدند اما نفوذ شان به اندازه ی نفوذ آن زمان محافل و گروه های سیاسی که به هر
حال در ایران بودند نیست.( این مساله حتی در کردستان نیز تا حدودی صادق است و گروه
ها آن نفوذ زمان انقلاب و پس از آن را ندارند).
شرط سوم یعنی پشتیبانی مالی از اعتصاب های سیاسی اکنون وجود
ندارد.
با این حال قطعا بخش
بزرگی از جان باخته گان و آسیب دیدگاه چشمی و مجروحین و بازداشت شده گان کارگر
بوده اند و این امر قطعا به طور مستقیم و غیر مستقیم در میان کارگران بازتاب خواهد
داشت و آنها را به کنش وادار خواهد نمود.
با این حال حکم راندن
در این مورد و آری یا نه گفتن ساده نیست و باید منتظر بازتاب این کشتار هولناک در
میان کارگران و کشاورزان و توده ها و سیر رویدادها باقی ماند.
دو - ادامه ی تظاهرات خیابانی
هنوز روشن نیست که وضع گردهمایی ها و راهپیمایی های چه خواهد
شد. آیا جنبش توده ها از این شکل دوری خواهد کرد و یا در صورت بروز فرصت مناسب
دوباره به آن دست خواهد زد.
روشن است که جنبش توده ها باید حداکثر استفاده ی حکومت از
نیروها و ابزار نظامی خویش و بدترین اشکال سرکوب و کشتار را در نظر داشته باشد:
اعلام حکومت نظامی و استفاده از نفر بر و تانک و پهیادها و هلی کوپترها و غیره
برای کشتار مردم.
گرچه حکومت در بسیاری از موارد لاف می زند( برای نمونه اینکه
«اگر ما نمانیم از ایران نیز جز زمین سوخته باقی نخواهد ماند») اما تا جایی که
بتواند برای ماندن کشتار می کند. صحبت بر سر گنج و ثروتی است که به روی آن نشسته
اند و حاضر به پس دادن آن نیستند. اما افراد و باندها و جناح های این حکومت یکدست
نیستند. بسیاری از آنها خواهان عقب نشینی هایی از جانب حکومت بودند، بسیاری دیگر
خانواده شان در خارج و به ویژه در همین کشورهای امپریالیستی غربی هستند و بخش هایی
نیز می دانند که در صورت خروج از دستگاه حکومت می توانند امید به باقی ماندن داشته
باشند. این ها منجر به تضادهایی میان شان بوده و هست. تضادهایی که دیر یا زود
دوباره به شکلی بیرون خواهد زد.
سه - تغییر شکل تظاهرات متمرکز خیابانی به مبارزات غیرمتمرکز
و پراکنده ی منطقه ای در شهرها
در این مورد نیز روشن نیست واکنش توده ها چه خواهد بود. این
امکان هست که توده ها به جای گردهمایی ها و راهپیمایی های متمرکز خیابانی دست به
گردهمایی های پراکنده ی محله ای بزنند. گرد آیند و شعار دهند، حمله کنند و پس
نشینند. وجود این شکل در همان زمان حکومت نظامی شاه نیز وجود داشت. گروه های کوچک
وارد یک مبارزه ی فرسایشی شدند و به همراه شعارهای شبانه نیروهای نظامی شاه را
عاجز کردند. بروز مبارزه به این شکل همواره بوده و پس از این جنایات نیز ممکن است
ادامه یابد.
چهار- ترورهای های خودانگیخته
یکی از شکل های مبارزه که ممکن است پس از این نسل کشی رشد کند
ترورهای خیابانی عوامل حکومت به ویژه نیروهای سپاه و بسیج و لباس شخصی و آخوند و
همچنین حمله به مراکز انتظامی مانند کلانتری ها و پایگاه های بسیج است. این امر هم
ممکن است به وسیله ی افرادی مستقل انجام گیرد و هم به وسیله ی گروه های کوچکی از
مبارزان سازماندهی شده.
این شکل پس از مبارزات
دی ماه 96 بیش از پیش رشد کرد و در جنبش ژینا و پس از آن مواردی را شاهد بودیم. با
این حال این شکل اگر به زیر رهبری حزبی انقلابی و کمونیستی و یا احزاب دمکرات
انقلابی که مبارزه ی نظامی را برای تصرف قدرت سیاسی قبول داشته باشند، نباشد، نمی
تواند جزیی از یک استراتژی بزرگ تر کسب قدرت سیاسی از راه مبارزات مسلحانه شود و
بیشتر نقش انتقام گیری و تخلیه ی خشم و کینه را اجرا خواهد کرد. با این حال اکنون
که جنبش خود انگیخته است نمی توان جلوی بروز خودبه خودی این اشکال را گرفت و آنها
را همچون اقدامات با برنامه و سازماندهی شده در آورد.
پنج - مبارزات در مناطق- نمونه ی بلوجستان
یکی از شکل های مبارزه که می تواند گسترش یابد مبارزه ی نظامی
در مناطقی است که خلق های زیر سلطه زندگی می کنند. در برخی از این مناطق که بسیار
محروم هستند تمرکز نیروهای دشمن به حداقل می رسد و ضربه زدن به آنها ساده تر است.
به نظر می رسد که این شکل مبارزه در حال حاضر در بلوچستان بیشتر دیده می شود تا
دیگر مناطق و اگر به تاریخ آن نگاه شود این مبارزه را بیش از سه دهه است که به شکل
های گوناگون ادامه داده است. این شکل مبارزه می تواند از جانب گروه های پارتیزان صورت
گیرد. مساله ی مهم در این مبارزه این است که به روی نیروهای خودی حساب شود و
اتکایی به نیروی بیگانه نشود و مبارزان وسیله ی بازی های نیروهای بیگانه با جمهوری
اسلامی نگردند.
اشاره ای به پاسیفیسم احزاب کرد
در مورد احزاب کرد باید به این اشاره کرد که علت انفعال آنها
در دهه ی اخیر نیروهای دشمن و ضربات وارد شده به آنها نیست و اگر هم این نقش داشته
باشد نقش یک عامل خارجی را دارد. مساله در تغییرات ایدئولوژیک و چرخش های
اپورتونیستی و ترتسکیستی آنهاست. احزابی مانند کومه له آن کومه له ی زمان انقلاب
57 نیستند. از این رو در دور تازه ی مبارزات مسلحانه در ایران نمی توان روی آنها
حساب باز کرد. جنبش کرد نیاز به سازمان های انقلابی مبارز تازه ای دارد. سازمان
هایی که شایسته ی رهبری کارگران و زحمتکشان و دیگر طبقات انقلابی و مترقی خلق بزرگ
کرد باشند.
حماقتی که حکومت مرتکب شد و بلاهت های دیگری که که مرتکب
خواهد شد
حکومت مرتکب حماقت بزرگی شد که دست به چنین کشتار و جنایتی
زد. ایران نه اندونزی است و نه شیلی و نه سوریه. تازه در همین سوریه کشتار نیم
میلیونی شان به نتایجی رسید که می بینیم.
با این حال از حکومتی که هسته ی مرکزی اش دچار بلاهت شده است نمی توان انتظار داشت که حماقت های دیگری مرتکب نشود. حکومتی که راهپیمایی مسالمت آمیز توده های بی سلاح را به گلوله می بندد و چشم های بیش از پنح هزار نفر را کور می کند و بیش از صد هزار نفر را مجروح می کند و نسل کشی به راه می اندازد و حدود بیست تا سی هزار جوان سنین بیست تا سی را می کشد و حدود صد هزار نفر را بازداشت می کند و همچنین توده ها را تروریست می خواند، بی تردید در مقابل مبارزان مسلح مواضعی خشن تر در پیش خواهد گرفت. اما اگر مبارزه توده ای شود و تمامی طبقات خلق در آن به شکلی و به حد توانایی خود شرکت کنند بیش از پیش ناتوان و عاجز خواهد شد.
مواضع فرصت طلبانه ی خشونت پرهیزان
با توجه به آنچه گفته شد و رویدادهایی که خلق ایران از سر
گذارانده، مبارزات صرفا«مسالمت آمیز» اکنون مشکل که دیگر خریداری در میان توده ها
داشته باشد.
این را در پاسخ آن نیروهایی می گوییم که یا از مبارزات مطلقا«مسالمت
آمیز» صحبت می کنند سخنی از مبارزات قهرآمیز به میان نمی آورند و یا اینکه پافشاری
فرصت طلبانه ای به روی مبارزه ی«خشونت پرهیز» داشته و مبارزات قهر آمیز را به
آینده ای نامعلوم حواله می دهند( بیشترشان هم دروغ می گویند و به چنین مبارزاتی
باور ندارند). آنها می گویند حکومت منتظر
آن است که مردم به سوی سلاح رانده شوند و آنگاه با تروریست خواندن آنها با شدتی
بیشتر بکشد و سرکوب کند پس مردم ما نباید به سوی چنین مبارزاتی بروند!
اما مگر توده ها در مبارزات اخیر سلاح به کار بردند که چنین
هولناک کشتارشان کردند! مگر در اعتراضات 88 توده ها سلاح به کار بردند که چنان
سرکوب و کشتار شدند؟ و ده ها مگر دیگر!
مساله ی حکومت بقای خودش است. برایش فرق چندانی نمی کند که
مبارزه به چه شکل باشد. از سوی دیگر خود وی با سرکوب مبارزات مسالمت آمیز عملا
راهی جز مبارزه ی قهر آمیز باقی نمی گذارد. و بالاخره شکی نیست که حکومت از مبارزات
قهرآمیز توده ای وحشت دارد. وحشتی بسیار بیشتر از مبارزات مسالمت آمیز.
وضعیت شبه چپ - یک
اشاره ی کلی
«شبه چپ» ایران
یعنی به ویژه دارودسته های ترتسکیست و به همراه آنها رویزیونیست ها بسیار از
رویدادها عقب هستند و اساسا آنها جز این نیز نمی خواهند.
رویزیونیست ها و خروشچفیست ها نیز که مشکلی با آمدن طبقه ی
کارگر در مبارزات جاری ندارند دنبال مبارزات خشونت پرهیز و گذار دموکراتیک خودشان
هستند. امری که حکومت با کشتار خود از مردمی بی سلاح که مسالمت آمیز مبارزه می
کردند نشان داد امری محال است.
این هر دو دسته موانعی بر سر راه رسوخ آگاهی انقلابی و
کمونیستی درون طبقه ی کارگری هستند و این طبقه را در افکار اکونومیستی نگه می
دارند و مانع از اجرای نقش انقلابی این طبقه در جامعه می شوند.
طبقه ی کارگر و خلق ایران به مبارزه ی خود ادامه خواهد داد
پایان بخش این بیانیه
عباراتی است که در پایان بیانیه ی نخست خود در مورد کشتار نوشتیم:
«تمامی طبقات مردم ایران عزم خویش را برای سرنگونی حکومت
خامنه ای و سران پاسدار جزم کرده اند و هیچ نیرویی نمی تواند اراده و عزم آنها را
برای سرنگونی این حکومت جنایتکار بشکند و به تسلیم تبدیل کند.
ما ایمان داریم که خون این عزیزان اراده ی طبقه ی کارگر،
کشاورزان، تمامی توده های زحمتکش و ستمدیده و تمامی طبقات انقلابی و ملی و مترقی
ایران را برای سرنگونی این حکومت جنایتکار و فاسد و دزد و ساختن ایرانی نو، قوی تر
و نیروی ویرانگر آنان را سهمگین تر و بُرنده تر خواهد کرد.»
مرگ بر خامنه ای
مرگ بر
جنایتکاران پاسدار و بسیجی
مرگ بر روحانیون
حکومتی
زنده باد انقلاب
برقرار باد
جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
27 دی 1404
No comments:
Post a Comment