درباره ی داریوش
آشوری و دیدار وی با سردسته مزدوران صهیونیسم و امپریالیسم
داریوش آشوری، زبانشناس و مترجم ( به همراه شهلا شفیق فردی که
داعیه ی کمونیست بودن داشته است) با رضا پهلوی سردسته ی کثیف ترین و مزدورترین فاشیست
های استبداد شاهی خواه، دیدار کرده و یک
عکس «تاریخی» هم انداخته است.
این «چرخش» برای بسیاری از افراد و جریان هایی که مسیر فکری
آشوری و کش و قوس های وی را و نیز علائق اش را دنبال کرده و می شناختند به هیچ وجه
غریب نبود. در واقع آشوری یکی از کسانی بود که این احتمال در مورد وی می رفت که
اگر زمان مجال اش دهد و فرصتی بیابد ارادت اش به امپریالیسم و صهیونیسم را نشان
دهد.
کار سیاسی
چنانکه کارنامه داریوش آشوری را از نظر سیاسی بنگریم می بینیم
که فرد با ثباتی نبوده است. وی زمانی کوتاه توده ای بود و عضو سازمان جوانان حزب
توده و سپس و زمانی دیگر عضو حزب زحمتکشان ایران مظفر بقایی مزدور و مرتجع ( و
شاید به همین دلیل برخی آشوری را مرتبط با
تشکیلات فراماسونری در ایران می دانستند!) و دوره ای نیز به تشکیلات جامعه
سوسیالیست های نهضت ملی ایران خلیل ملکی پیوسته است و احتمالا دوران پس از این تغییر
خط و مشی های سیاسی، بدون حزب و تشکیلات بوده است.
در عین حال وی به عنوان یک مثلا ایدئولوگ فرهنگی آن وجه سیاسی
ای که اکثریت اندیشمندان و هنرمندان سیاسی دوران استبداد سلطنتی و استبداد دینی
داشتند نداشته است. نه با محققینی مانند آریانپور که توده ای بود و کلاس های
دانشگاهی اش جای سوزن انداختن نبود قابل مقایسه است و نه با نویسندگانی مانند
ساعدی و نه با شاعرانی چون اخوان ثالث و نه با نمایش نامه نویسان و فیلمسازانی
مانند بهرام بیضایی که دوست نزدیک اش بود و با وی همکاری هایی داشت.
او به ظاهر در سیاست
بود و در واقع در سیاست نبود و خود را از آن دور نگاه می داشت و به موضوعاتی می
پرداخت که خیلی وجه سیاسی مستقیم نداشتند؛ مانند زبان و تحقیق در شعر( آن هم در
وجهی کمتر سیاسی) و یا ترجمه ی آثار فلسفی و یا سیاسی کلاسیک. یکی از نوشته های
مشهور وی که زمانی میان خوانندگان چپ هوادار داشت همان«فرهنگ سیاسی» بود. به این
ترتیب داریوش آشوری در بهترین حالت اگر نگوییم در رده ی غیر سیاسی ها اما در در
رده ی میانی و رو به پایین سیاسی کاران قرار می گیرد.
کار فرهنگی
اگر از برخی برگردان های عمومی وی مانند «آرمانشهر» توماس مور
و «شهریار» ماکیاولی و نیز یک جلد از «تاریخ فلسفه» ی کاپلستون بگذریم( از این نظر
که هر فردی با هر اندیشه ای ملی- دموکرات - چپ و یا محقق مزدور امپریالیست ها می
توانست آنها را ترجمه کند)، بیشتر ترجمه های وی نه تنها وجه سیاسی مخالف حکومت
نداشتند بلکه تا حدودی به رواج اندیشه های ضد عقل ( و ظاهرا بر خلاف برخی از علائق
آشوری در تحقیقات ادبی و نقدهایش به افراد و گروه های سیاسی) و ضد چپ و ضد
دموکراتیک می پرداختند.
برجسته ترین کارهای وی در برگردان آثار نویسندگان دیگر کشورها،
برگردان کتاب های فردریش نیچه است. وی برخی از مهم ترین کارهای نیچه مانند «چنین گفت
زرتشت»، «فراسوی نیک و بد»، «تبارشناسی اخلاق» و «غروب بت ها» را به فارسی
برگردانده است و شهرت اش هم در ترجمه و نیز به مهم ترین علائق اش، به همین کتاب
هاست.
و اما نیچه عموما نه یک فیلسوف جدی بلکه بیشتر یک «پاره نویس»
یا « قصار گوی» ضد اندیشه های خردگرا و به ویژه کمونیسم( در آن زمان سوسیالیسم)
بود که در زمان وی در اروپا و به وِیژه آلمان رشد زیادی کرده بود. وی ماهیتا ضد
علم و فلسفه و اساسا ضد«حقیقت عینی» و امکان شناخت آن و فردی اشراف پرست و ضد زن و
پیرو رومانتیسیسم ارتجاعی بود. پیروان اش به وی «فیلسوف فرهنگ» نام داده اند و این
احتمال زیاد است که داریوش آشوری به تبعیت از متفکر مورد علاقه اش کار فرهنگی( و
نه فرهنگی - سیاسی) می کرد.
مبلغان و خواننده گان عمده ی آثار نیچه در ایران از نظر
طبقاتی عموما به لایه های گوناگون بورژوازی و بیشتر نوع غرب گرای آن و همچنین دانش
آموخته گان لایه های مرفه و میانی خرده بورژوازی تعلق داشتند و از نظر فرهنگی نیز
لایه هایی که ضد خرد و اندیشه ی درچیده و نظام مند و بیشتر علاقمند به عرفان و
تصوف بودند. اگر بگوییم این ها بیشتر کسانی بودند که این شعر مولوی را آن هم در
منفی ترین تفسیرش که می تواند ضد عقل و اندیشه ی نظام مند باشد، راهبرد خویش ساخته
بودند دور از حقیقت نگفته ایم:
«آزمودم عقل دور
اندیش را - پس از این دیوانه سازم خویش را».
ترجمه ی آثار نیچه و علاقه آشوری به وی و تبلیغ آن در ایران
دوره ی استبداد شاهی عمدتا جز به معنای ابراز
مخالفت با اندیشه های فلسفی مدرن به ویژه اندیشه های مارکسیستی و دموکراتیسم
انقلابی و لیبرالیسم مترقی سرمایه داران ملی در یک کشور زیر سلطه ی امپریالیسم از
یک سو و تبلیغ و ترویج گرایش های ضد عقل و
احساس گرا همچون رمانتیسیسم ارتجاعی و در فرهنگ خودمان عرفان و تصوف و نیز نژاد
پرستی و این اواخر گرایش های ضد خرد اروپایی مانند پسامدرنیسم نبود.
به این ترتیب رواج اندیشه های نیچه عملا به رشد گرایش های ضد
خرد در میان خوانندگان می انجامید و این از یک جهت یعنی دور کردن جوانان از سیاست
به نفع حکومت سلطنتی بودند و از جهتی دیگر
گرایش به جریان های مذهبی( عرفان و تصوف) را رشد می داد و از این جهت نیز به نفع
های مذهبی مخالف حکومت سلطنتی بود.
اگر از ترجمه های وی بگذریم به طور کلی خدمت اصلی مثبت و اصلی
آشوری را در فرهنگ باید یکی برخی از تحقیقات ادبی و فرهنگی وی و دیگر همان برگردان
واژه های انگلیسی به فارسی دانست. مقالات تحقیقی و کتاب هایی مانند«فرهنگ علوم
انسانی» نتیجه این وجه از کارهای وی بوده است. «بت فرهنگی» ساختن برخی از تحصیل
کرده ها از امثال آشوری بیشتر از این بخش از کارهای وی و نیز برگردان کارهای نیچه بر
می خیزد.
به این ترتیب ما با نویسنده و محققی روبرو بودیم که ترجیح می
داد جزو سیاسیون صف اول و دوم نباشد و حتی غیر سیاسی هم باشد یا جلوه کند. و این
در حالی است که اگر کتاب های ترجمه شده از وی را مورد بررسی قرار دهیم که به ویژه
آثار نیچه است با یک فرد سیاسی اما ضد جهان بینی های انقلابی کمونیستی و دموکراتیک
و مترقی در کشورهای زیرسلطه روبرو می شویم. از این دیدگاه آشوری در بیشتر دوران
کار فرهنگی خود ترجیح می دهد که نه در صف خلق بلکه در میانه ی صف خلق و ضد خلق و
انقلاب و ارتجاع پرسه بزند.
آشوری از نظر نماینده گی سیاسی و فرهنگی نه نماینده ی طبقه ی
کارگر و حتی لایه های تهیدست و میانی خرده بورژوازی بلکه بیشتر به لایه های مرفه
خرده بورژوازی و لایه های سرمایه داران با گرایش قوی به سوی غرب تعلق دارد( همان
ها که بخش هایی شان از سلطنت طلبان پشتیبانی می کنند و به نفع آنها شعار می دهند).
چرخش کنونی اش آنچه را که شاید سالیان دراز مایل بود ابراز
کند اما جو سیاسی و فرهنگی را برای این ابراز مساعد نمی دید، یعنی گرایش نهفته اش
به سوی استعمار و امپریالیسم و صهیونیسم را آشکار کرد و نشان داد که از نماینده گی
فرهنگی یک طبقه ملی گرا به طور جزیی یا بخشی( اگر پافشاری هایش را به روی فرهنگ ملی
و زبان فارسی این معنا تعبیر کنیم) به یک طبقه ی مزدور و از اردوگاه انقلاب که
خیلی به آن وفادار و در خدمت آن هم نبوده است به اردوگاه ضد انقلاب و ارتجاع
گریخته است.
این قباحتی هولناک دارد و با هیچ گذشته ای پاک نمی شود حتی
اگر امتیازاتی بیش از آن چه ما به آن گذشته دادیم، داشته باشد.
دو دلیل برای پیوست آشوری به ارتجاع پهلوی
به نظر ما جز آن چه در گرایش های سیاسی و فرهنگی اش برشمردیم دو
دلیل می تواند برای دیدار آشوری با رئیس مزدوران و مرتجعین آورد.
یک - نجات سردسته ی فاشیست های مزدور از فشار نیروهای انقلابی
و مترقی که خودش و دارودسته ی فاشیست و لات و قلچماق و فحاش و بی فرهنگ وی را زیر
ضرب افشاگری های خود گرفته اند و فضا را برایشان تنگ کرده اند. آشوری می خواست
نشان دهد که « شاهزاده» اش بری از این خصال است و ظاهرا «خودش خوب است» گرچه ممکن
است «برخی از دوربری هایش بد باشند»، خصال ناپسندی از خود نشان دهند و برخی از
مرزها را زیر پا گذارند و ای همچین فحاشی هایی هم بکنند! وی می خواست نشان دهد که
این جوجه فاشیست متعفن دست پرورده ی سیا و موساد این گونه نیست. با این کارش آشوری
خدمت شایانی به مرتجعین هوادار استبداد سلطنتی و صهیونیست های اسرائیلی و
امپریالیسم آمریکا کرده است و آخر عمری خود را و سرمایه ی فرهنگی خود را( آنچه در
آن با ارزش است) دربست در اختیار آنان قرار داده است. خوب چه می شود کرد؛ این هم
نوعی مبارزه با جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه است!
دوم – آشوری می خواست راه را برای دیگر روشنفکرانی که شاید
دنبال راهگشایی می گشتند که راه پیوستن به جرگه ی سلطنت طلبان را هموار کند – ممکن
است خودشان روی شان نشود - باز کند و به اصطلاح قبح آن را بشکند. و چه فرصتی بهتر
از اکنون که چند تایی راهپیمایی چند ده هزار نفری هم در کشورهای غربی برپا کرده
اند و با مشتی دروغ و دلنگ و همکاری دولت های امپریالیستی غربی و پلیس این کشورها
آنها را «میلیونی» جا زده اند.
این را هم بگوییم که این خیلی مهم نیست که آشوری خواسته با
رضا پهلوی دیدار کند و یا رضا پهلوی خواسته که آشوری لطفی در حق اش کند و با وی دیداری
داشته باشد( شاید نخستین کراهت کار آشوری را بیشتر کند و شوق خدمت اش را به ارتجاع
و صهیونیسم بیشتر بنمایاند). نتیجه در هر دو حالت یکی یعنی «دیدار» است.
برخورد برخی از عشاق آشوری و «شبه چپ» ها
و جالب این که برخی ها چکاری را که داریوش آشوری کرد چنان در
پوست شکلات می پیچانند که از قبح آن( تاکید می کنیم اگر آشوری را در مجموع یک خدمت
گزار فرهنگ ملی و از دیدگاه بورژوازی ملی ارزیابی کنیم که به نظر ما نیست و شاید
اگر در نوسان بین فرهنگ ملی و وابسته گی ارزیابی کنیم بهتر باشد) چیزی باقی نمی
ماند.
برخی دیگر نیز چنان ژست های عجیب و غریب می گیرند و هوار می
کشند ک« ما مخالف توهین به آشوری هستیم» و از این نوع حرف ها. شاید برخی از این ها
می خواهند اردوگاه انقلاب را با اردوگاه ارتجاع عوض کنند. ما پیشاپیش شما را تشویق
می کنیم:
بفرمایید حضرات! کسی
جلوی شمار را نگرفته است. نگزارید شیرینی ای که دهانتان را آب انداخته است از دست
تان برود!
برخی دیگر از افراد و دسته ها در سازمان های «چپ» آسمان و ریسمان
می بافند و لذت خاصی می برند که مسائل ساده را پیچیده کنند و نام آن را «همه جانبه
نگری» بگذارند. این ها یکی از علل پیوست این گونه افراد به دارودسته های سلطنت را
مسائل و مشکلاتی در چپ و در نهایت در اردوگاه انقلاب می دانند و روی این قضایا مکث
می کنند. روشن است که این ها پاسخی اساسی به تغییر اردوگاه از انقلاب به ضد انقلاب
نیست.
نگاهی به تاریخ 170 ساله ی کمونیسم نشان می دهد که چنین تغییر
اردوگاه در شرایطی که گروه ها و احزاب بهترین شرایط خود را نیز داشته اند صورت
گرفته است. برای نمونه برخی تغییرات در حزب سوسیال دموکرات آلمان و بروز
اپورتونیسم و رویزیونیسم در زمان مارکس و انگلس و در زمانی که حزب سوسیال دموکرات
پیشروترین در میان احزاب انقلابی اروپا بود صورت گرفت. و یا بزرگ ترین انشعابات در
چپ و تغییر از موضع طبقه ی کارگر به موضع بورژوازی امپریالیستی در زمانی صورت گرفت
که احزاب انقلابی مانند بلشویک ها در اروپا وجود داشتند.
برای نمونه چنانچه
ریشه های اقتصادی و اجتماعی اپورتونیسم و رویزیونیسم انترناسیونال دوم را دنبال
کنیم به صدور سرمایه و انتقال مافوق سود به کشورهای امپریالیستی و خریدن بخشی از
لایه های بالایی طبقه ی کارگر به وسیله ی بورژوازی امپریالیستی می رسیم. این در
تمامی کشورهای امپریالیستی وجود داشت، اما چرا در کشورهای گوناگون تنها بخشی از
لایه های احزاب انقلابی به اپورتونیسم و رویزیونیسم در غلتیدند و همه در نغلتیدند.
برای مثال چرا کائوتسکی رویزیونیست شد اما رزا لوکزامبورگ و لیبیکنخت نشدند. اینجا
دیگر اشکالات حزب و سازمان مطرح نیست بلکه ماهیت فرد و جریان و تضادهای درونی وی
که در تکوین وی اثرگذار هستند و مواضع وی در هر برهه از زمان در قبال انقلاب و
ارتجاع اهمیت می یابد.
در همین زمانه ی ما بسیاری از انقلابیون چپ در سازمان های انقلابی دوران 57 حضور داشتند و این
ها با وجود اینکه به مسائل و مشکلات سازمان های خود آگاهی داشتند اما تا آخرین
لحظه ی زندگی به مبانی اندیشه ای و آرمان های خود وفادار بودند. چرا دیگران چنان و
این ها چنین شدند؟
تفاوت در چیست که بسیاری با وجود اشتباهات و اشکالات و
انحرافات در سازمان سیاسی شان بر سر مواضع خود تا پای جان می مانند اما عده ای
دیگر جبهه ی طبقه ی کارگر و خلق را ترک و به جبهه مرتجعین و امپریالیست ها می
پیوندند؟
همین ها باید بس باشد.
م- دامون
اسفند 1404
یادداشت ها
1-
آشوری در یکی از میز
گردهای برنامه ای از بی بی سی فارسی به
نام «پرگار» که در مورد نیچه بود شرکت کرد. در این برنامه وی در مقابل یکی از شرکت
کننده گان جوان این میزگرد که به قصد انتقاد به سخن مشهور نیچه «به نزد زنان می
روی تازیانه را فراموش نکن» اشاره می کند به گونه ای «آب زیر کاه» موضع می گیرد.
چنین درجه ای از دفاع از نیچه جز تعصب چه نام دارد؟!
2-
پس از «عکس تاریخی»
آشوری با مزدور امپریالیسم و صهیونیسم، گویا در مقابل انتقادات وارده، وی مقاله ای
با نام «ضد صهیونیسم و ضد امپریالیسم در شرق» ( نوشته ی 20 تیر1346) در سایت خبری«گویا»
قرار داده است که در آن وی گرایش ضد یهودیت را که از نظرش در جریان های ضد
صهیونیستی و ضد امپریالیستی است، نقد کرده است. به نظر ما ماهیت این مقاله نفی
گرایش ضد یهودیت در این احزاب و سازمان ها و جریان ها نیست، بلکه بیشتر نقد گرایش
ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی ای است که در دهه ی چهل وجه حاکم بر گرایش های
انقلابی و فرهنگی بود. اگر کسی می خواست به مقابله با گرایش های ضد یهودیت در پس
نظرات ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی بر می خاست، نخست باید ثابت می کرد که ضد
صهیونیست و ضد امپریالیست پیگیری است.
No comments:
Post a Comment