Wednesday, September 2, 2026

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(1)


Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (1) 

آقای شهرام اتفاق لیبرال و هوادار سرمایه داری بازار آزاد و نویسنده‌ی کتاب‌هایی درباره‌ی اقتصاد سیاسی و محیط زیست در نوشته‌ای با نام« در دفاع از مهرداد وهابی» به تاریخ 5 مرداد 1405 ( سایت ایران امروز) نظراتی درباره تئوری دولت در دیدگاه مارکسیستی بیان کرده‌اند که با واقعیت تطبیق نمی کنند. در واقع ایشان دریافت و برداشت نادرست خود را جایگزین دیدگاه مارکسیستی کرده و یا بهتر بگوییم نظریه ی مارکسیستی دولت را تحریف کرده است.

مهرداد وهابی اقتصادددان و استاد دانشگاه در فرانسه است که طی سخنرانی ها و مقالات و کتابی به نام «سرمایه داری ویرانگر و انفال و سرمایه داری سیاسی اسلامی»( 1404) به تحلیل اقتصاد حکومت ولایت فقیه پرداخته است و برای بیان ساختار این اقتصاد از مفاهیم«هماهنگی ویرانگر» و «سرمایه داری سیاسی» استفاده کرده است. از نظر وهابی اقتصاد حکومت ولایت فقیه سرمایه داری ای بر پایه ی «اقتصاد بازار» نیست بلکه یک نوع «سرمایه داری سیاسی اسلامی» است. مفهومی که بیانگر آن است که گرد آوری ثروت و انباشت در این نوع سرمایه داری از طریق تصاحب و تملک به زور مال غیر و «غارت» از بالا و به وسیله ی دستگاه حاکم و در چارچوب «انفال» در قانون اساسی صورت می گیرد. از نظر وی شیوه ی تولید سرمایه داری( از دیدگاه ما سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور) پایه و اساس روابط تولیدی حاکم بر ایران نیست بلکه برعکس این روساخت دولت یا قدرت سیاسی است که تعیین کننده ی روابط حاکم بر ایران یا همان«سرمایه داری سیاسی اسلامی» و بنابراین جهت گیری اقتصادی حکومت و گسترش آن است. او از مفهوم «شیوه ی هماهنگی» که او آن را «هماهنگی ویرانگر» می نامد به جای «شیوه ی تولیدی» استفاده می کند. شکل  تعیین کننده گی«هماهنگی ویرانگر» در ساخت حکومت ولایت فقیه از آنجا بر می خیزد که دولت( نه صرفا دستگاه اجرایی بلکه تمامی ارگان های حاکم از دفتر ولایت فقیه گرفته تا دو مجلس شورای اسلامی و خبرگان و دستگاه قضایی و شورای نگهبان و ... تا سپاه پاسداران و بسیج و سازمان های اطلاعاتی و غیره) یا قدرت حاکم است که با غارت ثروت غیر، تعیین کننده‌ی شکل گسترش ثروت و انباشت می‌باشد.

در مقابل مقالات گوناگونی در نقد نظرات وهابی و تا آنجا که نگارنده توانسته دنبال کند، عموما به وسیله ی جریان های«چپ نو»یی و «مارکسی» نوشته شده است که بیشتر بر آن اند که نظرات وهابی در عین اینکه در چارچوب های معینی به درک اقتصاد ایران یاری می رساند اما در کل توانا به تحلیل ساخت اقتصادی ایران نیست و این همه به ویژه از آنجا بر می خیزد که وهابی می خواهد نظریه ی مارکس را دائر بر این که شیوه ی تولیدی تعیین کننده ی روساخت است «وارونه» کند.

در هر صورت قصد کنونی ما بررسی نظرات وهابی نیست بلکه توجه ما در حال حاضر به شهرام اتفاق می باشد که به بهانه ی دفاع از وهابی نظریه ی مارکسیستی دولت را تحریف کرده است.

وی در یادداشت خود می نویسد:      

«پیش از هر چیز تأکید می‌کنم که من مارکسیست یا چپ نیستم و در این نوشته قصد دارم تا از موضع یک لیبرال، به دفاع از یک اقتصاددان چپ به نام مهرداد وهابی سخن بگویم.»

پس ما با یک لیبرالی طرف هستیم که می خواهد از یک اقتصاددان به نام مهرداد وهابی که از نظر وی چپ است دفاع کند.

و پس از اشاره به نوشته ی( فصلی از یک کتاب) یوسف اباذری( با نام «همه‌ی تئوری‌های مهرداد وهابی» 4 مرداد 1405 در سایت اقتصاد سیاسی) در نقد کتاب وهابی، در پاره ای با نام «فهم مارکسیستی از دولت» ادامه می دهد:

«به شرحی که به تفصیل در جای دیگری نوشته‌ام...، مارکس و انگلس در زمان حیات‌شان، چهار نگرش متفاوت و غیرمنسجم درباره‌ی دولت عرضه داشتند: (۱) دولت طبقاتی، (۲) دولت مستقل انگل‌وار، (۳) دولت سوسیالیستی و (۴) دولت یا سازمان سیاسی و اجتماعی کمونیستی...»

در جدولی که وی در همین مقاله و به همین منظور از کتاب اش آورده است و نام آن را «چهار تعریف متفاوت مارکس و انگلس از دولت» گذاشته در دو ستون، یک: دوران، و دو: دولت، داستان «چهار تعریف» را چنین شرح داده می شود:

« دوران: 1- کاپیتالیسم: دولت طبقاتی

طبقه ی بورژوازی( سرمایه داری) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه بورژوازی حاکم است.

دوران: 2- کاپیتالیسم: دولت مستقل و انگل وار

دولت می تواند« انگل وار و هراس انگیز» و مستقل از طبقه ی بورژوازی و در جهات منافع خودش باشد.

دوران: 3- سوسیالیسم

دولت سوسیالیستی

در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا( طبقه ی کارگر) تشکیل می شود. ساختاری موقت برای گذار به دوران کمونیسم است و رفته رفته زوال می یابد.

دوران: 4- کمونیسم

دولت کمونیستی

دولت غیر سیاسی/ بی دولتی/ مبهم 

( منبع: اتفاق، شهرام( 1398) اقتصاد سیاسی محیط زیست جلد یک، انتشارات پژواک)»( همانجا)

 به تحریف های که صورت گرفته بپردازیم.

نخست باید اشاره کنیم که مارکس و انگلس یک تعریف اساسی برای دولت ارائه داده اند و نه اینکه چند «نگرش» داشته و چند«تعریف» ارائه داده اند! آن تعریف هم این است که دولت ابزار دیکتاتوری یک طبقه بر طبقات دیگر است. بنابراین دو عنصر اساسی در تعریف دولت عبارتند از نخست طبقاتی بودن دولت و دوم ابزار دیکتاتوری بودن آن.( نگاه کنید به آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است، نوشته ی هرمز دامان، بخش های دوم تا دهم که به بازگویی مهم ترین سخنان مارکس و انگلس و لنین و استالین و مائو در این زمینه می پردازد.) 

دوم: در شماره ی یک این جدول «دولت طبقاتی» گفته می شود و شماره ی سه «دولت سوسیالیستی». یعنی «دولت سوسیالیستی» در مقابل «دولت طبقاتی» قرار می گیرد. گویی که دولت های طبقاتی صرفا دولت سرمایه داری( یا دولت های پیشاسرمایه داری)هستند و دولت سوسیالیستی یک دولت طبقاتی نیست. این در حالی است که دولت سوسیالیستی با وجود این که به گفته ی انگلس دولت به معنای خاص کلمه نیست اما یک دولت طبقاتی است.

سپس در شرح دولت سوسیالیستی گفته می شود که« در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا( طبقه ی کارگر) تشکیل می شود. ساختاری موقت برای گذار به دوران کمونیسم است و رفته رفته زوال می یابد». مقایسه ای ساده میان این شرح و شرحی که برای دولت طبقاتی در کاپیتالیسم داده شده نشان‌دهنده ی تفاوت هست. اگر جناب اتفاق می خواست توضیح معقولی بدهد باید چنین می نوشت:

«طبقه ی کارگر( سوسیالیسم) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه‌ی کارگر حاکم است.»

 اما اتفاق چنین نمی کند و شرحی می دهد که مغشوش و ایجاد کننده ی ابهام بین شکل دیکتاتوری پرولتاریایی دولت و دولت( گویا بخش اجرایی) است و قرار است به همان «چهار تعریف» کذایی خدمت کند. گویی دیکتاتوری پرولتاریا دولت نیست و دولت سوسیالیستی همان دولت طبقاتی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا نیست. دولت سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا یک پدیده ی واحدند نه این که دولت سوسیالیستی چیزی است که در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا تشکیل می شود.    

در مورد کمونیسم نیز وی برای ایجاد اغتشاش و ابهام از عبارت« دولت یا سازمان سیاسی و اجتماعی کمونیستی» و «دولت کمونیستی» استفاده کرده است و در عین حال از «بی دولتی» صحبت کرده است. این در حالی است که مارکس و انگلس نه از «دولت کمونیستی» بلکه از به خواب رفتن دولت همچون ابزار دیکتاتوری در گذار از سوسیالیسم به کمونیسم و زوال دولت در دوران از بین رفتن طبقات و بنابراین نبود دولت در جامعه ی کمونیستی صحبت کرده اند.

از این رو در کمونیسم دولتی وجود ندارد و تنها سازمان اجتماعی- اداری وجود دارد و چنان که لنین هم در دولت و انقلاب می گوید وظایف اداری آن چنان ساده می شود که به حساب های ساده ریاضی تبدیل می گردد و هر فردی با حداقل دانش می تواند آن را انجام دهد( با این پیشرفت فن ابزار در صد و اندی سال اخیر و به ویژه هوش مصنوعی و این درجه رشد تحصیل کرده های دانشگاهی، کارکرد اداره ی امور بسیار ساده تر از آن هم خواهد شد).

در هر حال هدف اساسی این تحریف ها و درهم آمیزی، از یک سو کم رنگ کردن ماهیت دولت همچون دولت طبقاتی و جا بازکردن برای مفهوم دولت غیرطبقاتی است و از سوی دیگر ترویج این خرافه ی بورژوایی که دولت از بین رفتنی نیست و حتی در کمونیسم نیز وجود خواهد داشت و بالاخره خدمت به گزاره نادرست «چهار تعریف» و «چهار نگرش متفاوت و نامسنجم» است.

مارکس و انگلس و تحلیل طبقاتی - هجدهم برومر لویی بناپارت

وی ادامه می دهد:

«در سال ۱۸۴۸، زمانی که «مانیفست کمونیست» منتشر شد، مارکس و انگلس دولت را نماینده‌ی طبقه‌ی حاکم معرفی کردند و آن را دولت بورژوایی نامیدند و کارگران را بردگان طبقه‌ی بورژوا و دولت بورژوا دانستند.

رویکرد دیگر مارکس را می‌توان در اثر «هجدهم برومر لویی بناپارت» که در سال ۱۸۵۲ منتشر شد جست‌وجو کرد. جایی که مارکس به تحلیل منازعات سیاسی و از جمله جنگ قدرت میان مجلس ملی و ناپلئون بناپارت می‌پردازد، ارتباط میان قدرت سیاسی و جایگاه طبقاتی منقطع می‌شود و ابزارهای تحلیل طبقاتی به‌کار نمی‌آیند.»( تاکید از ماست)

این یکی از تحریف های شهرام اتفاق لیبرال است. اشاره به این که در مانیفست حزب کمونیست مارکس و انگلس دولت را «نماینده ی طبقه ی حاکم» معرفی کردند و در نظام سرمایه داری و جامعه ی بورژوایی آن را «دولت بورژوایی» نامیدند از یک امر کلی در نظام های طبقاتی و از جمله سرمایه داری که تا آن زمان نزدیک به 200 سال از عمرش می گذشت( انقلاب انگلستان در سده ی هفدهم) و در بسیاری از کشورهای حاکم بود صحبت می کردند در حالی که هنگامی که در هجدهم برومر لویی بناپارت مارکس از «دولت بناپارتی» صحبت می کند از یکی از اشکال ویژه ی دولت که در شرایطی اقتصادی و سیاسی تاریخی استثنایی پدید آمده است و گویی «مستقل» است صحبت می کند.

 از سوی دیگر در هجدهم برومر این «ابزارهای تحلیل طبقاتی»است که از همان آغاز تا پایان وجود دارد.

 این امر در تقسیم جامعه به جناح سلطنت طلب بورژوازی که از دو جناح بورژوا - ملاک ها که سلطنت طلبان لژیتمیست نماینده ی آنها بودند و جناح اشرافیت مالی و صاحبان صنایع بزرگ که سلطنت طلبان اورلئانیست آنها را نماینده گی می کردند تشکیل می شد و سپس بورژوازی جمهوریخواه که مارکس بافت ویژه ی آن را شرح می دهد(1) و پس از آن خرده بورژوازی دموکرات و خواهان جمهوری و پرولتاریای کمونیست و خواهان حکومت سوسیالیستی و در کنار این ها دهقانان خود را نشان می دهد. این تقسیم جامعه به طبقات با منافع متضاد و یا «مشترک و متضاد» و تحلیل جزء به جزء مبارزه ی طبقاتی میان اینان در حوادث و رویدادها است که به مارکس این توانایی را می دهد که آن چیزی را ببیند که دیگر تحلیل ها در مورد انقلاب 1848 فرانسه( ازجمله دو تحلیل هوگو و پرودن که از نظر مارکس برتر از بقیه بودند) ناتوان از دیدن آن بودند.

مارکس در پیشگفتار کتاب اش و پس از اشاره به تحلیل های دیگر چنین می نویسد:

«و اما خود من؛ من، برعکس، نشان مي دهم که نبرد طبقاتى در فرانسه چگونه اوضاع و احوال و وضعيتى به وجود آورد که در نتيجه آنها آدم کم‌مايه دلقک‌مآبى توانست قيافه قهرمانان را بخود بگيرد.»( پيشگفتار مارکس بر چاپ دوم آلمانى، ١٨٦٩، هجدهم برومر لویی بناپارت، برگردان باقر پرهام، ص 6، تاکید از مارکس است).

انگلس نیز در مقدمه ای بر کتاب هجدهم برومر مارکس می نویسد:

«دقيقا مارکس بود که نخستين بار قانون تازه‌اى را کشف کرد مبنى بر اين که همه نبردهاى تاريخى، اعم از اينکه در صحنه سياسى رخ داده باشند، يا مذهبى، يا فلسفى، يا در هر حوزه ايدئولوژيکى ديگر، در واقع چيزى جز بيان کم و بيش روشن نبردهاى طبقاتى نيستند، قانونى که به موجب آن هستى طبقات اجتماعى و در نتيجه برخورد آنها با يکديگر، به نوبه خود وابسته به درجه توسعه وضع اقتصادى يعنى شيوه توليد و مبادله است که چگونگى اين يکى، خود به اولى (يعنى شيوه توليد) بستگى دارد. اين قانون که از نظر تاريخ همانقدر اهميت دارد که قانون تبديل انرژى در علوم طبيعى، کليدى در اختيار مارکس گذاشت که وى‌ به کمک آن توانست تاريخ جمهورى دوم در فرانسه را درک کند. همين تاريخ بود که مارکس از آن استفاده کرد تا قانونى را که کشف کرده بود بيازمايد، و سى سال پس از نگارش اين اثر هنوز بايد اذعان کرد که قانون مارکس بخوبى از عهده اين آزمايش برآمده است.» (پيشگفتار انگلس بر چاپ سوم آلمانى ١٨٨٥، همانجا، ص 11، تاکیدها از ماست)

وارسی و تحلیل نبرد طبقاتی بر بنیاد تحلیل طبقاتی است و بدون آن ممکن نیست. پس اینکه مارکس ابزارهای تحلیل طبقاتی را کنار گذاشته به این علت که بورژوازی از خیر سلطه‌ی سیاسی گذشته و آن را به لویی بناپارت که که ارتش را در اختیار داشته و دسته های لمپن پرولتاریا را سازمان داده و بخش های محافظه کار دهقانان و خرده بورژوازی را با خود همراه کرده، واگذار کرده است تا بتواند قدرت اقتصادی و در کل سلطه‌ی طبقاتی‌اش را حفظ کند به معنای ناتوانی تحلیل طبقاتی و یا کنار گذاشتن آن نیست بلکه برعکس نشانگر توانایی و ژرف نگری بینشی است که به سلاح تحلیل طبقاتی مجهز است. بدون ابزار تحلیل طبقاتی( و اساسا دیدگاه ماتریالیسم تاریخی) و کاربرد منظم آن در بررسی انقلاب فرانسه و کودتای بناپارت مارکس نمی توانست به این موضوع پی ببرد که اصلا چرا لویی بناپارت روی کار آمد.

این که دولت بر سرکار آمده لویی بناپارت پس از انقلاب، نماینده ی مستقیم شاخه های گوناگون بورژوازی نبود بلکه متکی به لمپن پرولتاریا و انگل های جامعه بود به این معنا نیست که ابزار تحلیل طبقاتی از تحلیل رویدادها و منافع طبقات و کنش های آنها جا مانده است و به جای آن باید ابزاری غیر از تحلیل طبقاتی یا در واقع «ابزارغیرطبقاتی» تحلیل را به کار برد( و این یعنی بازگشت به دوران پیش از اندیشه ورزان بورژوایی اوائل سده ی نوزدهم- فرانسوا گیزو، اگوستین تیری و فرانسوا مینیه - که مبارزه ی طبقاتی را کشف کردند) بلکه این است که این تحلیل طبقات و شرایط اقتصادی و سیاسی آنها و موقعیت و وضع شان در مقابل هر طبقه ی دیگر و نیز توازن قوای طبقات در مبارزه ی طبقاتی است که می تواند به روشن شدن این معما بیانجامد که چرا بورژوازی حاضر شد از خیر سلطه ی سیاسی خود بگذرد و آن را به گروهی و دسته ای واگذار کند که ضد خودش بود تا خود بتواند در پرتو آن موقعیت و منافع اقتصادی اش یا سلطه ی طبقاتی اش را که وی پس از شورش ژوئن طبقه‌ی کارگر آن را در خطر می دید حفظ کند. 

مارکس در جای دیگری از همین کتاب دلایل این امر را به روشنی شرح می دهد:

«بارى، بورژوازى با زدن برچسب «سوسياليستى» به هر چه که قبلا بخاطر «ليبرالى» بودن گرامى‌شان مي داشت، در واقع اذعان مي دارد که نفع ويژه وى حکم مي کند که خود را از خطرات حکومت بر خود برکنار بدارد؛ که لازم است براى ايجاد آرامش در کشور، مقدم بر همه مجلس بورژوايىِ خود را ساکت کند؛ که براى دست نخورده نگاه داشتنِ قدرت اجتماعي اش، بايد قدرت سياسى خود را در هم بشکند؛ که فرد بورژوا مي تواند به بهره‌کشى از طبقات ديگر ادامه دهد و بى هيچ مزاحمتى از مزاياى مالکيت، خانواده، مذهب، و نظم برخوردار بماند مشروط بر آنکه که طبقه او هم مثل ساير طبقات، نبودن در سياست را بخواهد؛ که بايد به خاطر حفظ کيسه پول اش تاج سلطنت را واگذار کند، و تيغى که موظف به محافظت از آن است، بايد هم زمان بالاى سر خود او آويزان باشد، مثل شمشير داموکلس.»( همانجا، ص 88-87، تمامی تاکیدها از مارکس است)

آیا اگر مارکس بورژوازی فرانسه را در تمامی وجوه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی - روانی و توانایی های نظامی اش و نیز شرایط ویژه اش را در انقلاب فرانسه و اساسا تاریخ این انقلاب را جزء به جزء نمی شناخت می توانست به این دریافت برسد؟

تحلیل طبقاتی این نیست که در هر حال و هر موقعیت و شرایطی باید دولت از آن برده داران باشد یا از آن برده ها، مال فئودال ها باشد و یا مال دهقانان و سرمایه داران آن را از آن خویش کرده باشند و یا کارگران و اگر چنین نشد و دولتی بر سر کار آمد که گویا نماینده ی هیچ طبقه ی مشخص با هویتی نیست، پس ابزار تحلیل طبقات کارایی اش را از دست داده و باید کنار گذاشته شود. در واقع این که دولت همواره طبقاتی است اصل و قاعده است اما قاعده استثنا نیز دارد. گاه گروهی غیر از دو طبقه مسلط بر قدرت سیاسی می شود و دولتی به ظاهر بر فراز طبقات که به طور مستقیم نماینده ی هیچ طبقه ی مشخصی نیست بلکه منافع کارگزاران خود را دنبال می کند شکل می گیرد.

مارکس در تحلیل نیروی به کار گرفته شده به وسیله ی لویی بناپارت می نویسد:

«بناپارت دائم از سوى وابستگان جمعيت ١٠ دسامبر ...همراهى مي شد. اين جمعيت در ١٨٤٩ تأسيس شده بود. به بهانه تأسيس يک انجمن نيکوکارى، "لومپن"هاى پاريسى را در شاخه‌هاى مخفى سازمان داده بودند، که مأمورانى از بين اعضاى طرفدار بناپارت در شهربانى در رأس هر کدام از آنها قرار داشتند و کل جمعيت هم زير نظر يک ژنرال هوادار بناپارت فعاليت مي کرد. از هرزه‌گردهاى آس و پاس که معلوم نبود ممرِّ معاش شان از کجاست، و اصل ونسب‌شان هم از آن بدتر، گرفته تا ماجراجويان و ته‌مانده‌هاى فاسد بورژوازى، ولگرد، سرباز اخراجى، محکوم به اعمال شاقه تازه از زندان مرخص شده، فرارىِ محکوم به اَعمال شاقه، کلاهبردار، شياد، گداى سر گذر، جيب‌بر، شعبده‌باز، قمارباز، پاانداز، مالک روسپى خانه، حمال، عريضه‌نويس دم پستخانه، ويولون زنِ سرِ کوچه، کهنه‌فروش، چاقو تيزکن، سفيدگر، فقير دم در، خلاصه، تمامى اين انبوه بى سر و سامان، وارفته و بى سرپناه ثابت که فرانسوى‌ها معمولا "کولى" خطاب شان مي کنند، در بين اعضاى اين جمعيت ديده مي شدند. با عناصرى از اين دست، و اين چنين نزديک به خود وى بناپارت بدنه جمعيت ١٠ دسامبر را تشکيل داد. اين جمعيت به اين معنا "جمعيت نيکوکارى" بود که همه اعضاى آن، درست مثل خود بناپارت، اين نياز را احساس مي کردند که بايد براى خودشان به ضرر ملت زحمتکش نيکوکارى کنند. اين بناپارت، که در اينجا رياست لومپن ها را به عهده مي گيرد، بناپارتى که فقط در همين مقام است که مي تواند منافعى را که شخصا دنبال مي کند، در هزاران چهره باز بيابد، بناپارتى که در اين تفاله‌ها، در اين زباله، در اين فاضلابِ همه طبقات جامعه، يگانه طبقه‌اى را که مي تواند بى چون و چرا بر آن تکيه کند باز مي شناسد، آرى اين بناپارت، بناپارت حقيقى، بناپارت بى کم و کسر است. »( همانجا، ص 100-99 تاکید برجسته از ماست)

تحلیل طبقاتی یک پایه ی اساسی در دیدگاه مارکسیستی است که در حالی که گروه های بزرگ اجتماعی یا همان طبقات موجود در جامعه را بررسی و مبارزه ی طبقاتی میان آنها را دنبال می کند در عین حال می تواند گروه ها و دسته های کوچک و منزوی را که وضع یک گروه بزرگ را نداشته و چنانچه مارکس اشاره می کند همچون لمپن پرولتاریا پسمانده ی طبقات هستند و همچنین جایگاه آنها در مبارزه ی طبقاتی را نیز در بر گیرد و نقش آنها را خواه هنگامی که طبقات اصلی آنها را در راه اهداف خویش به کار می گیرند و خواه زمانی - و آن هم نه همچون قاعده بلکه بیشتر استثنایی - که در چارچوب معینی موقعیت مستقلی یافته و می توانند قدرت سیاسی را از آن خود کنند مورد بررسی قرار دهد.

در عین حال این تحلیل طبقاتی است که می تواند نشان دهد چرا در فلان و بهمان شرایط این طبقه و یا آن طبقه قدرت سیاسی را به دست گرفتند و در عین حال آن شرایط استثنایی ای را بررسی کند که دولتی مستقل و به ظاهر«فراطبقاتی»تشکیل می گردد.

تحلیل طبقاتی و بررسی مبارزه ی طبقاتی همچنین نشان می دهند که چنین وضعی از کجا و بر مبنای کدام منافع اقتصادی و کدام شرایط توازن و تعادل قوا شکل گرفته و در عین حال ویژگی های روانی و شخصیتی افرادی و هر فردی که نقشی در این فراشد اجرا کرده است چه بوده است.

 هرمز دامان

نیمه ی نخست شهریور 1405

یادداشت

1-     «اين شاخه، شاخه‌اى از بورژوازى نبود که منافع بزرگ مشترک، اجزاء‌ آن را به گِرد هم جمع کرده يا شرايط توليدى ويژه‌اى آنها را از ديگران متمايز کرده باشد؛ بلکه جرگه‌اى بود مرکب از بورژواها، نويسندگان، وکلاى دعاوى، افسران و کارمندانِ داراى احساسات جمهوريخواهى که انزجار عمومى نسبت به شخص لوئى فيليپ، خاطرات دوره جمهورى اول، باورهاى جمهوريخواهى گروهى پر شور و شوق و بويژه ناسيوناليسم فرانسوى، پايه نفوذ آن را تشکيل ميداد؛»( همانجا، ص 31-30)

No comments:

Post a Comment

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(1)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (1)  آقای شهرام اتفاق لیبرال و هوادار سرمایه داری بازار آزاد و نویسند...