تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای
گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ
نشست هشتاد یکم مجمع عمومی سازمان ملل متحد
در سپتامبر 2026( شهریور 1405) فرصتی بود برای سران حکومت اسلامی تا خود را از زیر
بار فشار بیرون آورند و خودی نشان دهند. این حضرات ظاهرا با نقشه و برنامه ی از
پیش تعیین شدن به این مجمع رفتند. تریبونی بود که می توانستند از آن های و هویی
سردهند و شلوغ اش کنند و خود را «مظلوم» و در عین حال «مقاوم» جلوه داده( سخنرانی
پزشکیان) و مثلا از انزوای بین المللی ای که دچارش شده اند بکاهند و شاید زیری از
ترامپ بگیرند و او را در انتخابات کله پا کنند و در عین حال با کبکه و دبدبه
پیشنهاد تفاهمی به رهبران آمریکا دهند و «ابتکار عمل» صلح را در دست خود گیرند.
در هر دو مورد روشن بود که نتیجه به نفع
شان نخواهد بود.
در مورد نخست: همفکری بین المللی در صورتی
که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش کشورهای دیگر را در نظر گیریم اگر به نفع
امپریالیسم آمریکا نباشد که نیست زیرا به هر حال این آمریکا است که به کشور دیگری
تجاوز کرده است و مردماش را کشته و زیرساختهایش را ویران کرده و به خود حق دخالت
در انتخاب حکومت از جانب مردمی از کشور دیگر را می دهد، اما به نفع حکومت ولایت
فقیه نیز نیست؛
اگر ملاک وضع بیرونی باشد حکومت اسلامی نیز
خودش یک تیفوس در منطقه است که به دنبال جاه طلبی های خود ده ها گروه نیابتی را در
منطقه سازمان داده و از نظر مالی، آموزشی و تجهیزات نظامی و مستشار و نقشه و
برنامه تامین شان می کند و همچنین در امور کشورهای دیگر و دولت هایشان دخالت کرده و
خلاصه مشکلات زیادی در منطقه ایجاد کرده است.
اگر هم ملاک وضع داخلی کشور باشد تمامی
توده های زحمتکش و ستمدیده را به گروگان گرفته، زندگی را برای آنها تلخ و غیرقابل
تحمل کرده و تمام مبارزات برحق آنها را در پنجاه سال اخیر به خاک و خون کشیده که
آخرین آن کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 می باشد.
در صورتی هم که دولت های کشورهای دیگر را
در نظر گیریم بیشتر آنها زیر سلطه ی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی
هستند و روشن است که «مظلوم» نمایی های سران حکومت اسلامی چندان تاثیری به روی برنامه
های آنها ندارد.
از سوی دیگر این آمریکا و دیگر کشورهای
غربی هستند که با زور و قدرت اقتصادی و نفوذ سیاسی خود می توانند آنها را مجبور
کنند به برنامه هاشان برای تحریم حکومت اسلامی گردن گذارند. بنابراین می توان
نتیجه ی این هوچی بازی های تبلیغاتی را برای حکومت اسلامی تقریبا صفر دانست.
در
مورد پیروزی و یا شکست ترامپ و حزب اش در انتخابات ماه نوامبر نیز باید گفت این ها
تابع عوامل گوناگونی است که یکی از آنها جنگ با حکومت اسلامی است و تورم و گرانی
ای که در نتیجه این جنگ و بهای نفت و گاز و... ایجاد شده است بخشی از علل بالا
رفتن قیمت ها و تورم در آمریکا است. در واقع وضع رو به خرابی معیشت و زندگی
کارگران و زحمتکشان آمریکا پیش از جنگ و حتی بیشتر از آن از همان سیاست کلاشانه ی
تعرفه های ترامپ و حزب اش نتیجه شده است. از این رو معرکه گیری دسته ی گسیل شده
نمی توانست تاثیری آنچنانی در این وضع بازی کند.
در مورد دوم: طرح پیشنهادی هفت روزه سران
حکومت اسلامی برای بازگشت به توافق چیز تازه ای در بر نداشت. این ها خواست هایی
مانند رفع محاصره ی دریایی و تحریم ها و آزاد سازی پول های بلوکه شده ی ایران و
پایان جنگ در ایران و یمن و لبنان را درخواست می کردند و ضمنا خواستار پذیرش رسمی
حق غنی سازی شده و در عین حال قول می دادند که به دنبال ساخت سلاح هسته ای نباشند
و خلاصه پس از اقدامات بالا جلسات در مورد مسائل و دیگر امور را پی گیرند.
به نظر می رسد که این طرح بیش از آنکه به
وسیله ی تفاهم طلبان پیش کشیده شده باشد به وسیله ی هسته ی سخت قدرت( دارودسته های
پاسدار و دفتر رهبری و روحانیون هم کیش) پیش کشیده باشد و به عنوان ماموریت به پزشکیان
و عراقچی و دیگر اعضای هیئت گسیل شده سپرده شده باشد.
در این مورد نیز این که ترامپ و دولت اش
این طرح را نخواهند پذیرفت مشکل می شد تردید کرد. ترامپ دنبال تغییر در حکومت
ایران و روی کار آوردن یک شبکه، گروه و باند وابسته و یا علاقمند به وابسته شدن به
امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های کشورهای غربی است و نه باز شدن تنگه ی
هرمز. آن هم زمانی که با تمهیدات و اقدامات آمریکا در گذشتن کشتی های نفتکش از بخش
شمالی تنگه، بستن تنگه ی هرمز آن تاثیری را که در دوره های آغازین جنگ دوم داشت،
دیگر ندارد و یا حداقل آنچنان ندارد. بر مبنای اخبار خبرگزاری های بین المللی صدور
نفت و گاز به وسیله ی کشورهای منطقه کمابیش به میزان پیش از جنگ رسیده است و به
گفته ی یکی از مزدوران حکومت اسلامی در تلویزیون دولتی شان«حالا همه ی کشورهای
منطقه از تنگه نفت صادر می کنند به جز ما». و این یعنی اینکه حضرات خودشان می
دانند که تنگه آن کارتی نیست که در پیش بود و اگر کاملا سوخته نشده باشد به احتمال
زیاد از نیم سوخته شده گذشته است.
نکته ی جالب این که کسانی بودند در میان دارودسته ی خروشچفیست های راه کارگری( کمیته
مرکزی) و همکیشان که در تلویزیون شان آب
از لب و لوچه آویزان و برای اینکه «سیاه نمایی» نکرده باشند! به به و چه چه سرداده
می گفتند«حکومت اسلامی با داشتن تنگه هرمز دیگر نیاز به بمب اتمی ندارد. کارکرد
بستن تنگه از بمب اتمی هم بیشتر است»(دعای خیر سران حکومت ولایت فقیه پشت و
پناهتان حضرات«سفید نما»ی محور مقاومتی»!).این ها گمان می کردند که حکومت اسلامی
تنگه ی هرمز را بسته، حوثی ها هم بخش هایی دیگر از خاک یمن را تصرف کردند و مشرف
به دریای سرخ و مسلط به تنگه ی باب المندب شده اند و تهدیدکننده ی خروج نفتکش های
عربستانی، و خلاصه انگار کار عربستان و شاید هم امپریالیسم آمریکا تمام است!؟
به این ترتیب پرسش این نیست که از پیش شکست
این طرح قطعی بود بلکه پرسش این است که چرا چنین طرحی را پیشنهاد کردند در حالی که
به احتمال خود می دانستند شکست اش قطعی است.
جدا از آن های و هوی تبلیغاتی بین المللی که در
بالا به آن اشاره شد این احتمال هست که بخشی از آن برای پاسخ به توده های داخل
کشور باشد که خواهان تداوم جنگ نیستند. می توان این گونه تصور کرد که حکومت اسلامی
خواسته نشان دهد که دنبال تداوم جنگ نیست و برای همین پیشنهاد صلح را داده است و
آنچه هم خواسته است مانند رفع محاصره ی دریایی و رفع تحریم ها و آزاد شدن پول های
بلوکه شدن ایران و نیز پایان جنگ در منطقه( و دنبال سلاح اتمی نبودن)، این ها همه
حق اش است که نبودشان می تواند به یاری
حکومت اسلامی بیاید تا بتواند وضع اقتصاد کشور را سرو سامان دهد و از مشقت بیشتر
مردم پیشگیری کند!
بخش دیگر که در بالا هم به آن اشاره کردیم
می تواند این باشد که با توجه به وضعیت اقتصادی جاری در ایران و نیز امکان تبدیل
شرایط فلاکت بار اقتصادی توده ها به مبارزات سیاسی شدید که می تواند دنباله ی
مبارزات دی ماه سال گذشته و تکامل یافته تر از آن گردد، فشارهای جریان های تفاهم
طلب به هسته ی سخت قدرت برای مذاکره با آمریکا کاهش یابد. به این معنا که ماحصل
جدال های دو جریان تفاهم طلبان و جنگ طلبان و اینکه نمی توان به این وضع ادامه
داد، پیشنهاد مزبور برای مذاکره و صلح از جانب جنگ طلبان به تفاهم طلبان بوده است؛
البته توام با فشارهای داخلی فراوان برای اینکه مبادا سران جناح تفاهم طلب در این
سفر پا را از گلیم تعیین شده از جانب هسته ی سخت قدرت بیرون گذارند.
از این سو شاید امید تفاهم طلبان این بوده
که در نشست های جانبی با سران آمریکا( از جمله عراقچی با ویتکاف)که مورد مواخذه هم
قرار گرفت بتوانند این طرح را نقطه ی آغاز روندی کنند و پیشنهادهایی از جانب
خودشان و مستقل از هسته ی سخت قدرت دهند که نتیجه ی آن راهی را بگشاید و در مسیری
بیفتد که ترامپ و سران آمریکا می خواهند.
به
این ترتیب در این جا می توانست یک روند متضاد شکل گیرد؛ وضع در ظاهر به گونه ای و
در عمل گونه ای دیگر باشد. ابتکار عمل صلح در ظاهر دست سران حکومت اسلامی است( هم
برای مجاب کردن جریان هسته ی سخت قدرت و هم های و هوی داخلی برای پیروزی) و این را
آمریکا می پذیرد، اما مسیر مذاکرات به گونه ای پیش می رود که ابتکار عمل واقعی و
نتایج آن در دست آمریکا قرار داشته باشد.
اما حوصله سربربودن شیوه ی دیپلماسی سران
حکومت ولایت فقیه و مشکل تصمیم گیری در حکومت اسلامی که ده ها باند خودسر در جناح
های گوناگون اش فعال هستند و بالاخره شکست مذاکرات در نیویورک و بیرون کردن هیئت
ایرانی از آمریکا چنانکه سران آمریکا می گویند، نشان داد که این طرح نیز با موفقیت
روبرو نشده است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد با آنچه در حال حاضر هسته ی سخت
قدرت و همچنین تفاهم طلبان می توانند بدهند فاصله ی زیادی دارد و تا زمانی که درون
حکومت ولایت فقیه صدای یگانه ای شنیده نشود این فاصله کوتاه نخواهد شد.
اما اگر فرض را بر این بگذاریم که سران
حکومت در یک اجماع این طرح را تنظیم کرده اند و واقعا امید داشتند که سران آمریکا
آن را بپذیرد در این صورت باید فکر کنیم که این ها مشتی ابله بیش نیستند.
جدال های داخلی
در داخل جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان
و انحصارطلبان جنگ طلب کماکان ادامه دارد. در گیرودار رفتن گروه تفاهم طلب(
پزشکیان و عراقچی) به نیویورک این فشارها در داخل بیش از پیش افزایش یافت و یکی از
علل آن «روشن کردن» سران اعزامی به حدود و مرزهای تفاهم است و تک روی نکردن و یا
«زیرآبی» نرفتن آنهاست.
در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما این
درست نیست که فکر کنیم بخشی از جدال های دو «خط راست»، یعنی از نظر هسته سخت قدرت جریان
تفاهم طلبان و «خط تندرو» یعنی از نظر تفاهم طلبان هسته ی سخت قدرت در مورد مذاکره
با آمریکا و مفاد خواست ها، برای نمایش است و برای به دست آوردن این نتیجه که مثلا
آمریکا محدودیت ها تفاهم طلبان در داخل را ببیند و بیشتر کوتاه بیاید و بیشتر
امتیاز دهد و گرنه کارش با «هسته ی سخت قدرت» خواهد بود. در واقع بیشتر آنچه دیده
می شود نمایش نیست بلکه جدال هایی واقعی بین جناح ها و باندهای قدرت است.
علت دیگر آن احتمال برنامه هایی برای حذف
کامل جناح های خواهان مذاکره و توافق و کلا جناح اصلاح طلبان حکومتی و نیز
اصولگرایان میانه رو در آینده است. پیشنهاد طرح استیضاح عراقچی از سوی امیرحسین ثابتی
نماینده ی مجلس و نیز برخوردهای شدیدتر با روحانی و خاتمی روسای جمهور پیشین و
همچنین محمد جواد ظریف از زمره ی مواردی است که در جهت تحقق این برنامه صورت گرفته
است. جدا از این ها«عزل پزشکیان» از دستگاه قضایی نیز تقاضا شده است. عاملین فشار
برای تحقق این برنامه ها نیز مشخص اند: همان جریان های حزب اللهی ها، بسیجی ها و
لباس شخصی ها. برنامه به ایشان می دهند و این ها دم در خانه ی فلان و بهمان جمع
می شوند و شعار می دهند و سپس هم خواهان
رسیدگی مقامات می شوند و تهدید می کنند که اگر مقامات اقدام نکنند مردم حزب اللهی
خودشان اقدام خواهند کرد و ... یک عده هم از تریبون مجلس و یا در مطبوعاتی مانند
کیهان و رجانیوز و فارس و تسنیم یا آغاز کننده ی برنامه هستند و یا با نطق ها و
مقالات خود به این دارودسته های حکومتی حزب اللهی می دمند.
این که هسته ی سخت قدرت که بی شک حلقه ی مرکزی
آن در میان سران و کادرهای سپاه پاسداران و دفتر رهبری و نیز بخشی از روحانیون
همسو است دچار ترس و وحشت فراوان از مذاکره و تفاهم است شکی نیست. این ترس و وحشت
صرفا به دلیل خواست های آمریکا در مورد تعویق غنی سازی اورانیوم و یا بستن تاسیسات
هسته ای و نیز پشتیبانی نکردن از نیابتی ها که به هر حال هسته ی سخت قدرت روی آنها
برای بقا حساب ویژه ای باز کرده است نیست، بلکه بیشتر به این دلیل است که در صورت
پیشرفت مذاکرات و توافق و برقراری رابطه با آمریکا و به دنبال آن سرمایه گذاری
آمریکا در ایران، قدرت و موقعیت اقتصادی این باند که بخش بزرگی از شریان های اصلی
اقتصادی کشور از نفت و گاز و صنایع تولیدی( به ویژه موارد کلان مانند خودروسازی ها)
گرفته تا صادرات و واردات و کنش های بانکی را در دستان خود متمرکز کرده است دچار
خطر جدی خواهد شد. و اینان از این وضعیت است که هراس دارند و بنابراین تلاش می
کنند به روسیه و چین تکیه کنند که از نظر آنها قابل اعتمادترند و دستی به ساختار
سیاسی قدرت در ایران نمی زنند.
در مقابل جریان تفاهم طلب بر آن اند که
رهایی کنونی از مشکلات اقتصادی و سیاسی جاری در ایران تنها یک راه دارد و آن هم
کنار آمدن با امپریالیسم آمریکاست. از نظر آنان بقاء در دنیای کنونی تنها می تواند
با قرار گرفتن در روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بین المللی یعنی تمامی کشورهای
جهان( بیشتر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی که قدرت های بزرگ جهان
هستند) صورت گیرد و نه جدایی از آن و یا وابسته بودن به روسیه و چین. از سوی دیگر
این جریان در این رابطه چیزی را از دست نخواهد داد بلکه امیدوار است که چیزی از
قدرت و موقعیت اقتصادی به دست آورد.
اینکه آینده ی این جدال ها چه خواهد شد
هنوز روشن نیست. این احتمال که هسته ی سخت قدرت تلاش کند دوباره مانند دوران احمدی
نژاد و یا رئیسی تمامی ارکان قدرت را از آن خود کند و سران جریان تفاهم طلب را از
سر راه بردارد و یا گوشه نشین کند زیاد است، اما مساله در حال حاضر این است که این
جریان نمی تواند نقش تعیین کننده ای همچون زمان انتخاب احمدی نژاد و یا رئیسی
داشته باشد. جدا از کشته شدن خامنه ای که به هر حال با دفترش و هسته ی پیرامون اش
نقش زیادی در این تغییرات داشت، در آن زمان تضاد امپریالیسم آمریکا با حکومت
اسلامی به شدت اکنون نبود، جنگی و پیامدهای سنگین آن برای حکومت اسلامی در کار
نبود و بیشتر توازن داخلی( از نظر داشتن موقعیت در قدرت سیاسی و سپاه و سازمان های
امنیتی و ارگان هایی مانند شورای نگهبان، دستگاه قضایی و مجلس خبرگان و...) تعیین
کننده جابجایی داخلی قدرت بود، اما اکنون پای امپریالیسم آمریکا در میان است و به
نظر نمی رسد که آمریکا به ویژه حال که ترامپ سرکار است اجازه دهد که تحولات چنان
که مد نظر هسته ی سخت قدرت است پیش رود مگر این که این هسته خودش دست به کار شود و
دست از مواضع کنونی اش بردارد و با آمریکا به تفاهم برسد.
پیش از پایان این بخش باید به این هم اشاره
کرد که جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و جنگ طلبان تنها بخشی از تنش های
جاری و آن هم مهم ترین بخش آن است اما تنها جدال های موجود نیست. در حکومت ولایت
فقیه باندهای زیادی در چندین و چند جناح موجود( اصلاح طلبان و اصول گرایان خودشان
چندین جناح شده اند) و در میان ارگان های نظامی و امنیتی وجود دارد که آنها هم نقش
ویژه ی خودشان را در بر هم زدن توازن میان دو جناح اصلی اجرا می کنند. بسیاری از
امور جانبی که در خدمت یکی از دو جناح در می آید به وسیله ی این باندهای پس و پشت
و ریز و درشت پیش می رود.
توده های مردم و مساله ی نبردهای مسلحانه
وضع کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و
ستمدیده گان جامعه هر ماه و هر هفته و هر روز که می گذرد بدتر از پیش می شود. سران
حکومت اسلامی تنها به فکر به در بردن خود از معرکه ای هستند که توده ها را با آن
درگیر کردند.
از یک سو بالا رفتن قیمت دلار و رد کردن آن
از 250 هزار تومان و در نتیجه تورم و گرانی روزمره و ساعتی که در پی شدت گرفتن
تحریم ها سرعت گرفت، امان توده های زحمتکش و نه تنها آن بلکه لایه های طبقات میانی
را بریده است؛
و
از سوی دیگر با توجه به اینکه حلقه ی محاصره اقتصادی و نظامی روز به روز تنگ تر می
شود، ناو هواپیمابر تئودور روزولت آمریکا و نیروهای زمینی - دریایی آمریکایی تازه
ای به منطقه گسیل می شوند( بر پایه ی برخی اخبار تا ده هزار تفنگدار) و ترامپ نیز
مداوما تهدید به نابودی ایران می کند، توده هایی که دچار ستم و رنج فراوان داخلی
هستند خطر شدت گرفتن دوباره ی جنگ را بیشتر احساس می کنند. و مضحک آن که این
افزایش ناوها و نیروهای آمریکایی و شدت گرفتن خطر جنگ در حال رخ دادن است و آنگاه
دارودسته ی «هسته ی سخت قدرت» و حزب اللهی هاشان، شیپور پیروزی را برای«خروج
نیروهای آمریکایی از عراق» به صدا در می آورند.
به این ترتیب هر روز که می گذرد طاقت توده
ها بیشتر سر می آید. حکومت می داند در شرایطی که هنوز وضع چنین نبود توده ها بیرون
ریختند؛ در دی 96 و یا آبان 98. با این حساب برایشان روشن است که بیرون ریختن توده
ها دیر یا زود صورت خواهد گرفت.
با این پیش بینی حکومتیان، تهدید توده های
کارگر و زحمتکش و جوان و زن و مرد بیش از پیش شده است.
اخیر یکی از مقامات حکومتی صحبت از این
کرده که «گروه های مسلح آموزش دیده در اسرائیل و آلبانی و امارات به داخل ایران
وارد شده اند و قرار است که درگیری های بعدی توده ها با حکومت مسلحانه شود». یکی
از نماینده های مجلس هم پیشنهاد داده است که «بسیج به انواع تجهیزات دفاعی و جنگ شهری مجهز گردد».
روشن است که بخشی از این های و هوی در مورد
«جنگ شهری» دست پیش را گرفتن از جانب حکومت برای پس نیفتادن است. حکومت می داند که
دیر یا زود مبارزات توده ای شدت خواهد گرفت. از این رو باید مردم را بترساند. هوار
کشیدن بر سر این که قرار است «جنگ شهری» شود آن هم در حالی که هیچ حزب و سازمان
انقلابی( و یا ارتجاعی مانند سلطنت طلبان) که توان پیشبرد یک جنگ شهری را داشته
باشد وجود ندارد، برای این است که توده های مردم این گونه فکر کنند که اگر به
خیابان بیایند آنها از پیش آماده اند که به ایشان انگ «مزدوران آموزش دیده در
اسرائیل» و دیگر کشورها را بزنند و به رگبار ببنددشان.
اما از این سیاست حکومت که بگذریم این
امکان زیاد هست که بخش هایی از توده ها به این پی برده اند که با این حکومت نمی
توان بی سلاح جنگید. می کشد همان گونه که از انقلاب به این سو کشته است. یک قلم آن
همین حدود چهل هزار جوانی است که در دو روز قتل عام کرد. اگر توده ها مسلحانه با
حکومت می جنگیدند شاید سال ها می جنگیدند اما چنین بهایی سنگینی را آن هم در دو
روز نمی پرداختند و حتی اگر مجبور می شدند بپردازند بیش از آن به دست می آوردند که
از دست داده بودند.
بسیاری به این حقیقت ساده پی برده اند که
«قدرت از لوله ی تفنگ بیرون می آید» و نه از خواهش و تمنا و نرمش با حکومتی به
غایت پلید و جنایتکار که با کشتار توده ها و ریا و فریب بقای خود را تامین کرده
است و نه از های هوی دارودسته های رویزیونیست و خروشچفیست و ترتسکیست و «چپ نو» یی
و «مارکسی» در مورد مبارزه ی مسالمت آمیز!
اکنون به روشنی می بینیم کاری را که خلق کردستان
را در دهه ی شصت مجبور کردند به آن دست زند یعنی جنگ مسلحانه با حکومت، در
بلوچستان پیگیری می شود. زمان که می گذرد درگیری های مسلحانه در بلوچستان بیشتر از
پیش می شود و این احتمال که نبرد مسلحانه با حکومت نخست به دیگر مناطق مرزی و سپس
جای جای ایران سرایت کند بیش از پیش می شود.
به این ترتیب می توان این گونه گفت که این
صداها در مورد «جنگ شهری» جدا از آن دست پیش گرفتن حکومت و ترساندن توده ها که
گفتیم یک مابه ازای واقعی نیز دارد.
توده های مردم دیگر آن توده های مردمی
نیستند که پیش از دی ماه 1404 بودند. آنها آن قتل عام وحشتناک را دیده اند و اکنون
بیش از پیش پی برده اند که راه سرنگونی این حکومت تنها از مسیر به دست گرفتن سلاح
و نبرد مسلحانه می گذرد.
نبرد مسلحانه و جنگ توده ای یعنی نبرد و جنگی که کارگران و
کشاورزان و زحمتکشان طبقات میانی برای سرنگونی حکومت کفتارها و گرگ های خون ریز به
آن دست زنند. راه دیگری هم نیست.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
10 مهر 1405
No comments:
Post a Comment