Sunday, August 25, 2024

گذار، «سنتز» خودخوانده ی رفرم و انقلاب(8)

 
 
 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(8)
 
نقد نظرات لیبرال- رفرمیستی احمد هاشمی( بخش سوم)
 
انقلاب دموکراتیک«گذارطلبان» انقلاب بدلی و دروغین است!
 
پاره ی چهارم «فرایند گذار و سه مدل “استحاله”، “پیمان دموکراتیک” و “انقلاب دموکراتیک” » نام دارد.
در این بخش هاشمی به فرایند گذار«خشونت پرهیز» یا در واقع مسالمت آمیزش می پردازد:
«فرآیند گذار به معنی انتقال از یک حکومت اقتدارگرا به حکومت دموکراتیک است. این فرایند شامل سه فاز، فروپاشی رژیم غیردموکراتیک (آزاد سازی سیاسی)، گذار دموکراتیک و تثبیت دموکراتیک است.»( گذار دموکراتیک در ایران، اهداف، برنامه، راهکار و دور باطل رفرم یا انقلاب چپ تاریخی)
در این بخش هاشمی به فرایند گذار«خشونت پرهیز» یا در واقع مسالمت آمیزش می پردازد:
«فرآیند گذار به معنی انتقال از یک حکومت اقتدارگرا به حکومت دموکراتیک است. این فرایند شامل سه فاز، فروپاشی رژیم غیردموکراتیک (آزاد سازی سیاسی)، گذار دموکراتیک و تثبیت دموکراتیک است.»( گذار دموکراتیک در ایران، اهداف، برنامه، راهکار و دور باطل رفرم یا انقلاب چپ تاریخی)
درباره ی فروپاشی رژیم غیر دموکراتیک( آزادسازی سیاسی)
نخست این که در اینجا منظور از«حکومت دموکراتیک» حکومت کارگران و کشاورزان و لایه های خرده بورژوازی نبوده بلکه حکومت اپوزیسیون و ائتلاف اپوزیسیون است که ماهیت طبقاتی گروه های تشکیل دهنده ی آن مجهول است و اگر بر مبنای آنچه هاشمی پایین تر می گوید همه از«دموکراسی خواهان» باشند در بهترین حالت بیان منافع سرمایه داران ملی لیبرال و دنباله روهاشان است. در کنار آن منظور از«تثبیت دموکراتیک» هم در بهترین حالت دموکراسی بورژوایی است که هم اکنون تقریبا در هیچ کشوری در دنیا آن گونه که در پایان قرن نوزدهم تا پیش از جنگ جهانی دوم در اروپای غربی و آمریکا وجود داشت وجود ندارد.
اما مساله ی مهم تر: در اینجا از فروپاشی رژیم غیر دموکراتیک (آزادسازی سیاسی)(1) همچون فاز نخست صحبت شده اما روشن نیست که چگونه قرار است رژیم غیر دموکراتیک فروپاشد!؟ آن هم رژیمی تا دندان مسلح که هر گونه مبارزه ای را تا آنجا که بتواند به شکلی شدید و خونین شکل سرکوب می کند.
شکی نیست که با رشد جنبش توده ای که البته این رشد مشخصات معین کمی و کیفی دارد،(2) تضادهای درونی جناح ها و باندهای حکومتی تشدید می شود و موجب تجزیه ی هر چه بیشتر آن می گردد، اما این به معنای از هم پاشیدن خود به خودی آن نیست( مگر این که بخشی از نظامیان کودتا کنند و در خدمت جنبش قرار گیرند). این به معنای آن است که با ریزش های درون حکومت، ارتجاع هر چه بیشتر به جناحی و اقلیتی کوچک تر محدود می شود. اقلیتی که تا دم واپسین مقاومت می کند و از منافع و امتیازات طبقه ی خود دفاع می کند.
سه مدل گذارطلبان برای گذار
هاشمی در ادامه سه مدل برای گذار از یک «حکومت اقتدارگرا« به «دولت دموکراتیک» برمی شمارد:
«در رهیافت نظری گذار با اتکا به تجربه های چند دهه اخیر می توان گفت، که تغییر فرم قدرت سیاسی از یک حکومت اقتدارگرا به دولتی دموکراتیک از طریق  سه مدل (سناریو) “استحاله”، “پیمان دموکراتیک” و “انقلاب دموکراتیک” ممکن است.» سپس به بیان ویژگی های هر کدام از این سه مدل می پردازد.
مدل نخست«استحاله»
« در رابطه با گذار دموکراتیک در ایران، مدل “استحاله” تنها در صورت برتری قدرت اصلاح طلبان در حکومت و حذف ولی فقیه ممکن بود، با حذف اصلاح طلبان از قدرت، این مدل در ایران منتفی است.»
«مدل استحاله» در حال حاضر منتفی است، و این را همین تغییر تاکتیک خامنه ای و انتخاب پزشکیان برده و مطیع اوامر ولی فقیه و دولت تازه ی خامنه ای که پزشکیان نام اش را دولت«وفاق ملی» گذارده نشان می دهد. اما منتفی بودن چنین گذاری صرفا به دلایلی نیست که هاشمی بر می شمارد؛ یعنی حذف اصلاح طلبان از قدرت به وسیله ی خامنه ای و باند و جناح اصول گرایان، بلکه اساسا به دلیل تدوام سه دهه مبارزه ی طبقاتی میان طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و میانی با حکومت و آزمایش هایی است که بخش هایی از اصلاح طلبان در آن علاقه ی خود به حفظ حکومت ولایت فقیه برای تداوم منافع طبقاتی خودشان و بزدلی و ترس شان از جنبش توده ای و ناتوانی از پیگیری مبارزه را از خود نشان دادند.
البته ممکن است که در صورتی که جنبش پیش رود و مبارزه ی طبقاتی شدیدتر شود، با تاکتیک هایی تکامل یافته تر و پیچیده تر از انتخاب پزشکیان برای رئیس جمهوری که با کمی اگر و اما قرار شده نقشی مانند شریف امامی نخست وزیر شاه را در اوضاع و احوالی که سرنخ ها بیشتر از دست اش بیرون رفته بازی کند روبرو شویم،( در صورت هر چه بیشترتوده ای شدن و تکامل جنبش دموکراتیک، خامنه ای اگر مجبور شود با حفظ نیروهای مسلح در دست خود حتی می تواند به اصلاح طلبان حکومتی میدان بیشتری دهد و کسی مانند شاپور بختیار- البته شاپور بختیار جمهوری اسلامی- را نیز روی کار آورد). اما روی کار آمدن جریان های ضدانقلابی مانند بهزاد نبوی و یا عباس عبدی و دارودسته های این چنینی نمی تواند مانع تداوم حکومت خامنه ای و جناح وی و مثلا«استحاله ی» حکومت اش شود.
مدل دوم «پیمان دموکراتیک» - بافت طبقاتی و رهبری اپوزیسیون و ائتلاف رهبری کننده
«مدل “پیمان دموکراتیک”، مدلی محتمل و ممکن در ایران است، وقوع و امکان آن، وابسته به وجود اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده، تکوین نوعی از بن بست منازعات سیاسی میان رژیم و اپوزیسیون و همچنین وجود میانجیانی مصالحه جو در پیرامون رژیم است.»
مدل دوم یعنی «پیمان دموکراتیک» راه گذاری است که از نظر هاشمی در ایران «محتمل و ممکن» است. در این جا از «اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده» صحبت شده است. مساله ی نخست و مهم این است که در اینجا نه به بافت طبقاتی و سیاسی ائتلاف رهبری کننده اشاره شده است و نه به اینکه رهبری آن در دست کدام طبقه است و یا اینکه اساسا چگونه و بر چه مبنایی رهبری شکل می گیرد.(3)
مساله ی دوم«تکوین نوعی از بن بست منازعات سیاسی میان رژیم و اپوزیسیون است». از نظر هاشمی در«منازعات سیاسی» بین اپوزیسیون که روشن نیست چه جریان ها و طبقاتی هستند با حکومت نوعی «بن بست» به وجود می آید، اما روشن نیست که این بن بست چیست و چرا پدید می آید!
مساله ی سوم این است که جریان هایی که قرار است منازعات سیاسی را از «بن بست» بیرون آورند و رژیم را وادار کنند که سیاست خود را تغییر دهد«میانجیانی مصالحه جو در پیرامون رژیم» هستند. یعنی یا جریان هایی مانند اصلاح طلبان حکومتی و گروه هایی از این دسته و یا دولت های خارجی که با رژیم رابطه و در آن نفوذ دارند. مثلا مانند مورد شاه که آمریکا از وی خواست حکومت را به بختیار بسپارد و از ایران خارج شود.
با توجه به این نکات «پیمان دموکراتیک» در ماهیت امر و در بهترین حالت نمی تواند جز«سازش لیبرالی» یعنی سازش لیبرال ها با حکومت و نتیجه ای جز رسیدن لایه های بورژوازی ملی به قدرت داشته باشد. توجه کنیم که دراین فراشد حتی ممکن است مشروطه طلبان و سلطنت طلبان وابسته به امپریالیست ها نیز در صدر ائتلاف قرار گرفته و با یاری«پیمان دموکراتیک»امپریالیست ها با سران حکومت به قدرت برسند.
تنها مانع«پیمان دموکراتیک» این است که خامنه ای و پاسداران و طبقات حاکم کنونی نوکر و تابع مطلق یک کشور معین امپریالیستی نیستند که مجبور شوند مانند شاه به حرف اش گوش دهند و از کشور بیرون روند؛ در عین حال می دانند که اگر رفتند برگشتی برای آنها وجود ندارد. از این رو آنها ناچارند تا آنجا که می توانند مقابل هر جنبش و انقلابی مقاومت کنند و تلاش کنند آن را درهم کوبند. البته سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم می توانند پوشش ایدئولوژیک - مذهبی خود را عوض کنند و مثلا در صورت دخالت امپریالیست ها و به قدرت رسیدن سلطنت طلبان یا مشروطه خواهان، پوشش ایدئولوژیک سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور سلطنت طلب یا انواع دیگر را اختیار گنند ولی با توجه به تضادهای شدید بین سرمایه داران پیشین و کنونی حل اختلافات به ساده گی ممکن نیست به ویژه آنکه تازه رسیده ها باید به مردم نشان دهند که با گذشته و جمهوری اسلامی تصفیه حساب کرده اند.   
مدل سوم«انقلاب دموکراتیک»
حال ببینیم انقلاب دموکراتیک جناب هاشمی از چه صیغه ای است!
«درشرایط وجود یک اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده، و برآمد رهبری سراسری در جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای و همچنین در جنبش های متعلق به طبقات متوسط، همراه با رادیکالیزه شدن بسترهای اجتماعی، که منجربه برتری اپوزیسیون گردد، وقوع یک انقلاب دموکراتیک درایران با سقوط رژیم و پیروزی دموکراسی خواهان، ممکن است.»( تاکیدها از هاشمی است)
تفاوت این مدل که «انقلاب دموکراتیک» نامیده می شود با«پیمان دموکراتیک» در این هاست:
الف- برآمد رهبری سراسری جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای؛
ب – برآمد جنبش های متعلق به طبقات متوسط؛
پ – رادیکالیزه شدن بسترهای اجتماعی که منجر به برتری اپوزیسیون گردد؛
به این ترتیب ما یک سو «اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده» را داریم و در سوی دیگر برآمد رهبری سراسری جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای یعنی جنبش های عمدتا غیرسیاسی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات و لایه های زحمتکش و نیز جنبش های متعلق به گروه ها و بخش های جامعه( مثلا جنبش جوانان و زنان و ملیت های زیرستم) به همراه طبقات متوسط. این جنبش ها در شرایطی که بسترهای اجتماعی آن ها رادیکالیزه می شود، موجب برتری ائتلاف رهبری کننده ی اپوزیسیون منسجم می گردند. نتیجه این امر سقوط رژیم و پیروزی «دموکراسی خواهان» هست.
توجه می فرمایید! کافی است که بسترهای اجتماعی رادیکال شوند، کافی است که رهبری سراسری جنبش های مدنی و ... جنبش طبقه ی متوسط «برآمد» کند و آن گاه اپوزیسیون دموکراسی خواهان موقعیت برتری می یابد و رژیم سقوط کرده و«دموکراسی خواهان» که همان اپوزیسیون ائتلافی اند پیروز می گردند؛ و نام این «انقلاب دموکراتیک» گذاشته می شود.
البته این فرایند انقلاب دموکراتیک در فضای خیالی هاشمی رخ می دهد اما در واقع نه رادیکال شدن بسترهای اجتماعی و نه برآمد رهبری سراسری جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای به خودی خود نمی تواند شرایط پیروزی جنبش ها و خیزش ها را فراهم کند به این دلیل ساده که حکومت کنونی برگ چغندر نیست که بنشیند و نگاه کند. چنین حکومتی در هر قدم مبارزات توده ها را با سرکوب های خونین روبرو می کند. اگر نگاهی به جنبش های دو دهه ی اخیر بکنیم به روشنی می بینیم که نه تنها سرکوب ها خونین بوده است بلکه در هر دور سرکوب با شکل و شیوه های تازه ای نیز تکامل یافته است( شلیک به چشم های مبارزان، تجاوز به دختران و زنان و پسران خواه بیرون و خواه در شکنجه گاه ها، حمله شیمیایی به مدارس نوجوانان، خوراندن دارو و انواع شکنجه های وحشیانه که منجر به خودکشی پس از آزادی شده است، اعدام های جوانان، احکام طولانی زندان برای مبارزان زن و مرد و کارگر و فرهنگی و دانشجو و روزنامه نگار و...). شکی نیست که این ها باز هم بیشتر و گسترده تر خواهد شد.
و اما این شکل های سرکوب مضمون و  اشکال مقابله با خود را میان توده ها فراهم کرده و مبارزه ی طبقاتی را بسیار شدیدتر از آنچه در حال حاضر جریان دارد خواهد کرد.
در چنین وضعی صحبت از این که اگر یک اپوزیسیون و یک رهبری جنبش های صنفی و مدنی( آن هم از نوع خشونت پرهیز آن) وجود داشته باشد و غیره، برتری اپوزیسیون تامین شده و حکومت به ناچار تسلیم خواهد شد بی معنا و قرص خواب آور دادن به توده ها و گرفتن هشیاری آنها و ممانعت از تکوین ابزار و شکل های مبارزه  آنها با چنین درجاتی از سرکوب و مبارزه مرتجعین با جنبش و انقلاب شان است.      
تازه، در تمامی این بخش ها سخنی از امپریالیست ها در میان نیست که در مجموع یک موقعیت مسلط در قبال کشورهای زیرسلطه را دارند و کارشان چهار چشم و گوش پاییدن کوچک ترین تحولات آنها و دست زدن به انواع توطئه ها و دسیسه ها تا مرز تجاوز نظامی به کشورهایی است که در حال جنبش وانقلاب هستند. نگاهی به توطئه های امپریالیست های غربی و شرقی در قبال انقلاب های کشورهای عربی و چگونگی منحرف کردن آنها از اهداف خود و همچنین تجاوز به این کشور ها این را به خوبی نشان می دهد.
باری، همه چیز خوب و تنظیم شده و آرمانی است. کافی است اپوزیسیونی از داردسته های توده ای و اکثریتی و خروشچفیستی و همچنین اصلاح طلبان گذارطلب و یا پناه برده به امپریالیست ها و عده ای هم لیبرال و مشروطه طلب و سلطنت طلب میانه و لابد«چپ» داشته باشیم و رهبران در بهترین حالت سندیکالیست برآمد کنند تا «انقلاب دموکراتیک» خشونت پرهیزکذایی به رهبری حضرات«گذارطلبان خشونت پرهیز» به عرصه ی ظهور رسد و جماعت «دموکراسی خواهان» پیروز میدان گردند.
هاشمی ادامه می دهد:
«انقلاب دموکراتیک (انقلاب رنگی) همان گذار تحمیل شده (برکناری) است. تردیدی در این نیست که بروز یک انقلاب دموکراتیک، راه حل ایده الی گذار دموکراتیک در ایران است، زیرا دراین سناریو تعادل دو نیروی حکمرانی (دولت موقت) و دموکراتیزاسیون درسطح ایده ال خواهد بود، لذا امکان نهادینه شدن دموکراسی در ایران، در این سناریو بسیار بالا است.»
 در این انقلاب دموکراتیک همه چیز مانند همان «پیمان دموکراتیک» است جز این که باید رهبران جنبش های صنفی و اتحادیه ای( که غیر از اپوزیسیون که سیاسی است هستند) بالا بیایند و بسترهای اجتماعی رایکال شوند تا از«پیمان دموکراتیک» به «انقلاب دموکراتیک» برسیم!
این حتی در حد جنبش همبستگی لهستان نیز نیست چه برسد به انقلاب. در واقع این مدل چشم به این دوخته که تعادل به نفع اپوزیسیون کذایی و جنبش های مدنی و اتحادیه ای و صنفی بچرخد و این امر به «برکناری»( در واقع کناره گرفتن از قدرت) ولی فقیه خامنه ای منجر گردد( اسم این «فروپاشی رژیم غیر دموکراتیک و آزادسازی سیاسی» گذاشته شده است)(4). سپس دیگر جناح های طبقات حاکم به جمع  اپوزیسیون و دموکراسی خواهان پیوسته و به همراه آنها دوره ی دوم یعنی «گذار دموکراتیک» را صورت دهند و در پی آن نیز «تثبیت دموکراتیک» بیاید!
هاشمی در پاره ی پنجم که«وضعیت گذار در لحظه کنونی، اهداف، برنامه و شعار راهبردی» نام دارد تمایل خود را برای اینکه کدام مدل بهتر است پنهان نمی کند:
«گذار دموکراتیک در ایران درمرحله پیشاگذار قرار دارد. جنبش ژینا در نیمه راه متوقف شده است. با وجود اینکه جنبش ژینا با مقاومت مدنی در عمق جامعه جا باز کرده و در تلاش برای تسخیر فضاهای عمومی در ایران است، با این حال روند گذار در ایران بلوکه شده و نوعی برزخ سیاسی بین رژیم اصلاح ناپذیر جمهوری اسلامی و اپوزیسیون در داخل و خارج برقرار است.»( تاکیدها از متن است)
به این ترتیب می رسیم به مدل دوم یعنی «پیمان دموکراتیک» که از نظر هاشمی در ایران «مدلی محتمل و ممکن است»، به شرط این که دارودسته های توده ای- اکثریتی و برخی دیگر از گروه های همسو و چند جریان به اصطلاح سوسیالیست و تشکل هایی مانند شورای مدیریت گذار و مشروطه طلبان بتوانند «اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده» به وجود آورند!
جدا از این نکته ی مهم تحلیل آبکی هاشمی از جنبش ژینا است. از نظر او این جنبش در نیمه ی راه متوقف شده است و «روند گذار در ایران بلوکه شده» است. اما اگر قرار به «بلوکه» شدن باشد تمامی جنبش های 30 سال اخیر هر یک به جای خود «بلوکه» شدند. مبارزات 88 بلوکه شد. مبارزات دی ماه 96 و آبان 98 بلوکه شد. جنبش های کارگران و کشاورزان بلوکه شد. جنبش های خلق های کرد و بلوچ و عرب بلوکه شد. و با این همه بلوکه شدن باز هم تمامی این جنبش ها ادامه یافت و به جنبش «زن، زندگی، آزادی» رسید. این جنبش ها به یک معنی شکست خوردند و به یک معنا پیروز شدند. شکست خوردند زیرا نتوانستند در مقطع مورد بحث به خواست های خود دست یابند. پیروز شدند زیرا توانستند تمامی نیروی خود را به جنبش های پس از خود منتقل سازند و ادامه ی خود را موجب گردند. این ها مجموعا مراحلی از کلیت انقلاب دموکراتیک و ضدامپریالیستی خلق ایران هستند که علیرغم کش و قوس های فراوان از انقلاب مشروطیت تا کنون ادامه یافته است. با این تفاصیل جنبش« زن، زندگی، آزادی» نیز پاره ای از این انقلاب بزرگ و طولانی است که تداوم یافته است. بلوکه شدن اینجا معنا ندارد. زیرا تا زمانی که تضادهای اقتصادی سیاسی و فرهنگی ای که موجب این انقلاب است ادامه یابد انقلاب دموکراتیک ادامه خواهد یافت.
بقیه پاره ی چهارم به بررسی اهداف و برنامه و شعارهای راهبری و مشتی از این نکات می پردازد که از دیدگاه این مقاله اهمیت نظری و عملی ندارند چرا که مشتی افکار در هوا هستند.
هرمز دامان
نیمه ی دوم مرداد 1403
یادداشت ها
1-    پایین تر نوشته شده که« در شرایط کنون هدف مقدم اپوزیسیون در داخل و خارج، باید آزاد سازی سیاسی یعنی غلبه براستبداد، و در یک کلام برکناری ولی فقیه باشد.» «برکناری ولی فقیه» نه سرنگونی وی و تمامی طبقه ی حاکم و جایگزینی طبقات انقلابی و مترقی به جای آنها!
2-
2-    مثلا موردی از آن این است که از یک سو گردهم آیی ها و راهپیمایی خیابانی توده ای تر شده و از سوی دیگر سرکوب و درگیری های خیابانی شدیدتر می شود. نگاهی به زدو خوردهای هنگام جنبش های اخیر به ویژه جنبش مهسا که هنوز آن رشد لازم را نکرده بود این مشخصه را نشان می دهد.
3-
3-    در واقع منظور از اپوزیسیون کذایی و ایده آل، جریان ها و  دارودسته های توده ای و اکثریتی و جریان های لیبرال رفرمیست در کنار باندهای شبه لیبرال سطلنت طلب و مشروطه خواه و احتمالا بخش های از سرمایه داران ملی است.
4-
4-    هاشمی پایین تر می نویسد«شعار راهبردی در این مرحله، آزاد سازی سیاسی در ایران با برکناری ولی فقیه و از طریق  انتخابات آزاد و عادلانه با نظارت سازمان ملل متحد است.»( تاکیدها از خود متن است)

Monday, August 19, 2024

دولت تروریستی اسرائیل و ولایت بی در و پیکر فقیه

 

 
در ساعت دو بامداد روز چهارشنبه دهم مرداد 1403 اسماعیل هنیه رهبر دفتر سیاسی حماس به همراه یکی از محافظان اش  در تهران و در حال که در یک مکان به اصطلاح امن به سر می بردند به وسیله ی حمله ای موشکی ترور و کشته شد. 
دولت مرتجع اسرائیل
در این که این ترور به وسیله ی دولت صهیونیستی اسرائیل انجام شده کمتر تردیدی وجود دارد. در عین حال این ترور درست یک روز پس از آن است که یکی از فرماندهان ارشد نظامی حزب الله لبنان به نام فواد شکر در پی حمله ی هوایی اسرائیل در اطراف بیروت ترور شد. این حملات نخستین ترورهای اسرائیل از پس آغاز جنگ نبوده است و آخرین آنها نیز نخواهد بود. اسرائیل دنبال ایجاد شرایطی است که سازمان حماس به شدت تضیعف شده و حزب الله لبنان و نیز حکومت استبدادی ولایت فقیه در ایران که تنها دنبال منافع خویش است در قبال جنگ غزه منفعل تر و بی تحرک تر شوند.
اینکه دولت اسرائیل به خود اجازه می دهد که هر گونه ترور و هر کاری که مایل بود علیه خلق فلسطین و نماینده گان سیاسی آن انجام دهد و هیچ قانونی مانع و رادع وی نبوده (در این مورد رعایت نکردن قوانین بین المللی و حمله به کشوری که جدای از هر حکومتی که دارد، اسماعیل هنیه برای مراسم تحلیف رئیس جمهور آن دعوت شده بود) و جوابگوی هیچ بازخواستی نباشد نشان از پشتگرم بودن وی به  امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپایی به ویژه انگلستان و آلمان و فرانسه است که عموما چیزی جز فعال مایشایی دولت اسرائیل را در قبال خلق فلسطین بر نمی تابند.
از سوی دیگر این حمله به فردی است که نماینده حماس در مذاکرات صلح بوده است. گرچه احتمال دارد که هدف اسرائیل این نبوده نباشد که مذاکرات صلح ادامه نیابد - زیرا که رسیدن اسرائیل به خواست هایش و پیروزی اسرائیل در مذاکرات صلح به نفع دولت حاکم ناتانیاهو است- بلکه این بوده باشد که حماس را از موضعی ضعیف تر پای مذاکرات صلح بنشاند، با این همه حذف وی ممکن است ضربه ای به تداوم این مذاکرات و فرایند صلح و یا حداقل سرعت آن زده و آن را تا حدی دور از دسترس کند.
حماس
از این سوی سازمان حماس دارای یک جهان بینی مرتجع قرون وسطایی است که به وسیله ی خود امپریالیست ها و دولت ایضا مرتجع اسرائیل برای سایه افکندن به روی گروه های سیاسی فلسطینی انقلابی و کمونیست بال و پر گرفته اما اکنون مزاحم و موی دماغ آنها گشته است. در کنار آن بسی از برنامه های نظامی( و از جمله عملیات 7 اکتبر) که به وسیله این سازمان علیه دولت صهیونیستی اسرائیل انجام شده است بر مبنای شیوه های نامعقول صورت گرفته و فاقد حداقل احترام به اصول اخلاقی و رعایت آنها بوده است. جدا از این ها چنانکه می بینیم نتیجه عملیات نظامی هفت اکتبر حماس تا کنون نزدیک به  سی و نه هزار کشته از مرد و زن و کودک فلسطینی و حدود 80 هزار زخمی و 10000 هزار مفقود و ویران شدن غزه و آواره گی صدها هزار نفر از خلق فلسطین بوده است و حماس به نوعی خلق فلسطین را ابزار ماجراجویی های خود و بی دورنمای روشن و مفید به حال خلق فلسطین کرده است. با این همه با توجه به اینکه این سازمان در حال حاضر یکی از سازمان های نماینده ی مردم فلسطین و دارای پایه ی توده ای در میان خلق فلسطین است و در عین حال در هنگام به سر بردن در کشوری دیگری ترور شده ما ترور اسماعیل هنیه رهبر دفتر سیاسی حماس را محکوم می کنیم.
حکومت استبدادی ولایت فقیه- باندهای وابسته به غرب و امنیت پوچ و دروغین
جدا از اسرائیل و حماس چون این ترور در تهران انجام شده است پای حکومت ولایت مطلقه ی فقیه خامنه و سران پاسدارش نیز به میان می آید. در اینجا مساله ی عمده این است که چگونه خامنه ای و سران سپاه اش کسانی را برای مراسم تحلیف رئیس جمهور دعوت می کنند اما علیرغم هارت و پورت در مورد وجود امنیت فوق العاده در این کشور، ناتوان از حفظ جان آنها هستند. در واقع  در درون حکومت ولایت فقیه و طبقه ی حاکم باندهایی وجود دارند که وابسته به امپریالیست های غربی و در راس شان امپریالیسم آمریکا هستند. روشن است که این ها در دادن اطلاعات به امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل نقش اصلی را دارند. از سوی دیگر فساد مانند موریانه به تمامی دم و دستگاه ها نافذ شده و سازمان های امنیتی جمهوری اسلامی و در راس شان سازمان حفاظت سپاه و سازمان اطلاعات را در برگرفته و این سازمان ها محل هایی برای نفوذ فراوان موساد و سیا شده و در مقابل حملات خارجی عملا جزمشتی سازمان بی بو و خاصیت نیستند؛ به ویژه موساد و اسرائیل هر کاری دل شان خواست انجام می دهند اما خامنه ای و سران مرتجع سپاه اش جز مشتی واژه با قافیه ی«سخت»، همچون«انتقام سخت» و«تنبیه سخت» و« پاسخ سخت» و اکنون «مجازات سخت» کاری نتوانسته اند بکنند که مانع حرکات و تجاوزهای بعدی اسرائیل بشوند؛ حملات و تجاوزهایی که اکنون دیگر مثنوی هفتادمن کاغذ شده و یکی پس از دیگری حکومت خامنه ای و سران سپاه را تحقیر کرده و ذلت و خواری دم و دستگاه های امنیتی آن را نشان  داده است.
اما این حاکمان که چنین ذلیل و بدبخت و مفلوک در مقابل دولت صهیونیستی اسرائیل هستند به گفته ی توده های مردم آماده اند برای توده های ناراضی و بی دفاع کشور از کارگران و کشاورزان و دختران و زنان و جوانان و خلق های زیرستم کرد و بلوچ و عرب اسلحه بکشند و شکنجه و زندان راه اندازند و طناب دار برپا کنند و خلق را به بند و اسارت در آورند.
آینده ی تضادهای ارتجاعی دو حکومت مرتجع
تضادهای بین استبداد دینی ولایت فقیه و حکومت صهیونیستی اسرائیل تضادهایی ارتجاعی هستند که ذره ای منافع خلق های دو کشور را در برنداشته و تنها منافع ارتجاعی حاکمان این کشورها را در بردارند با این وجود به نظر نمی رسد که هیچ کدام از این دو دولت تمایلی به گسترش این تضادها و تبدل آنها به جنگ را داشته باشند.
به طور کلی خامنه ای و سران جنایتکار سپاه به دلیل تضادهای شدید درون حاکمیت و سست بودن وضعیت باندها و جناح خود از یک سو و همچنین وضع اقتصادی و سیاسی جاری کشور و فقر و فلاکت توده ها و در کنار آن آماده گی شان برای طغیان ها و شورش های تازه، نمی خواهند وارد جنگ شوند. جنگ برای سران حاکم شرایط را به طور غیرقابل قیاسی بدتر از شرایط اواخر جنگ عراق و ایران خواهد کرد که هر دم امکان شورش های تازه تر و بیشتری می رفت. همین وضعیت در مورد اسرائیل وجود دارد که خود درگیر در منطقه است و در عین حال تابع امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی و نیز محظورات دولت های مرتجع عرب در منطقه است که اینها نیز در حال حاضر هیچ کدام جنگ گسترده در منطقه را نمی خواهند.
 اما با توجه به خبرها و دستور خامنه ای برای«مجازات سخت» ممکن است همچون مورد «پاسخ سخت» کشتار کنسولگری، شاهد فرستادن پهپاد ها و موشک ها به سوی اسرائیل و یا پایگاه های آمریکا، حال یا از داخل ایران و یا از کشورهایی مانند عراق و یمن و لبنان و... باشیم. اگر خامنه ای و سران سپاه جنگ نخواهند باید واکنش شان به گونه ای باشد که اسرائیل و آمریکا را برای پاسخ متقابل برنیانگیزد. در صورتی که وضع جز این گردد و دولت اسرائیل  خود را مجبور به پاسخ گویی ببیند آن گاه آمریکا و اروپای غربی نیز به پشتیبانی اسرائیل برخاسته و وضع ممکن است به کنش و واکنش متقابل کشیده شود. وضعی که اکنون نمی توان به گونه ای روشن آینده ی آن را ترسیم کرد.
 طبقات مردمی ایران، کارگران و کشاورزان و زحمتکشان شهر و روستا و نیز طبقات میانی اکنون نیز در عذاب هستند و دنبال چاره جویی برای خلاصی از حکومت ولایت فقیه چه رسد به این که قرار باشد جنگی هم به این وضع اضافه شود. از این رو به هیچ وجه جنگ نمی خواهند و آن را تحمل نخواهند کرد. درگیر شدن خامنه ای و سران سپاه در هر جنگی که اندکی به درازا کشد جز این که سرنگونی این حکومت را پیش بیندازند نتیجه ی دیگری نخواهد داشت.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
12 مرداد 1403         
 

گذار، «سنتز» خودخوانده ی رفرم و انقلاب(7)

 
 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(7)
 
نقد نظرات لیبرال- رفرمیستی احمد هاشمی( بخش دوم)
 
«انقلاب»های رنگی آرزو و آمال«گذارطلبان» سوسیال لیبرال و رفرمیست است!
 
ادامه پاره ی سوم با نام رفرم، انقلاب و انقلاب دموکراتیک (رنگی):
درباره ی نسل چهارم«انقلاب» ها( «انقلاب» های به اصطلاح دموکراتیک رنگی)
اینک هاشمی به «انقلاب»  هایی با نام انقلاب دموکراتیک( رنگی) می پردازد:
«انقلاب های دموکراتیک (رنگی) گونه جدیدی از دگرگونی های اجتماعی هستند که با برداشت های سنتی از انقلاب متفاوت بوده و یکی از شاخص های اساسی آن فقدان عنصر خشونت است.»
روشن نیست که منظور هاشمی از«دموکراتیک» در اینجا چیست؟ گویا منظور گذر از دولت های دیکتاتوری حزبی و یا استبداد سیاسی به نوعی شبه دموکراسی بورژوایی است. اما این انقلاب دموکراتیک نیست. انقلاب دموکراتیک یعنی تغییر اساسی در ساختار اقتصادی - سیاسی و فرهنگی. اگر این انقلاب به رهبری بورژوازی باشد همان انقلاب دموکراتیک بورژوایی نوع کهن می شود که علیه فئودالیسم در ساخت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بود. اگر به رهبری طبقه ی کارگر باشد( که  منظورهاشمی «برداشت سنتی از انقلاب» بیشتر این گونه انقلاب ها می باشند)انقلابی با ماهیت بورژوایی علیه بقایای فئودالیسم و سرمایه داری بوروکرات کمپرادور است. در اینجا دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و کشاورزان به رهبری طبقه ی کارگر تنها برای گذار به سوسیالیسم است. اما در این نوع به اصطلاح انقلاب ها هیچ کدام از این دو فرایند صورت نمی گیرد. بلکه به وسیله ی رفرم تنها وضع سیاسی و اقتصادی حکومت از شکلی از دیکتاتوری سرمایه  داری به شکل دیگری از دیکتاتوری سرمایه داری تغییر می یابد. به این ترتیب این« انقلاب» های«غیر سنتی» گرچه تغییراتی در نظام حکومتی پدید می آورند اما انقلاب دموکراتیک نیستند.( پایین تر به این مساله برمی گردیم).
در مورد شاخص اساسی«فقدان عنصر خشونت» منظور هاشمی در اینجا همان شیوه ی«غیرمعمول» یعنی شیوه ی گذار غیر قهرآمیز یا در واقع شیوه ی گذار مسالمت آمیز است که این جنبش ها پیش می گیرند. از نظر هاشمی تنها تفاوت مهم این به اصطلاح انقلاب های رنگی که نسل چهارم هستند با انقلاب های نسل اول یعنی« انقلاب های کلاسیک» و نسل دوم یعنی «انقلاب های دهه های 70- 40» همین«فقدان عنصر خشونت» است. گرچه این تنها تفاوت مهم این «انقلاب ها» با انقلاب های واقعی پیشین نیست اما حتی چنین تفاوتی«انقلاب های رنگی» را از حوزه ی انقلاب بیرون آورده و در حوزه ی رفرم در دستگاه سیاسی جای می دهد. بنابراین نام واقعی این اعتراض ها«رفرم های رنگی» است.  
و اینک نمونه های ی این انقلاب های رنگی از نظر هاشمی:
«در دهه هشتاد ما شاهد ظهورانقلاب های دموکراتیک بوده ایم: انقلاب زرد در فلیپین، انقلاب بنفش در چکسلواکی، انقلاب نارنجی در اوکراین، انقلاب صورتی در گرجستان، انقلاب سدری در لبنان، انقلاب گل لاله در قرقیزستان. تفاوت مهم این انقلابات با نسل های قبلی جایگزین شدن قهر با شیوه های مسالمت آمیز و انتقال نسبتا آرام و دموکراتیک قدرت بود.»( تاکید ازماست)
«انقلاب» های رنگی که به طور عمده در کشورهای بلوک شرق و جمهوری های سوسیال امپریالیسم شوروی روی داد هیچ کدام نه به معنی واقعی انقلاب بوده اند و نه دموکراتیک به معنای دقیق این مفهوم. نتیجه ی انقلاب های دموکراتیک بورژوایی نوع کهن به رهبری بورژوازی تغییر نظام فئودالی به نظام سرمایه داری و تغییر استبداد فئودالی به دموکراسی بورژوایی بوده است. این انقلاب ها طبقه ی فئودال را سرنگون کرده و طبقه ی بورژوازی را روی آورد. انقلاب های دموکراتیک بورژوایی تراز نوین به رهبری طبقه ی کارگر نظام نیمه فئودال - نیمه مستعمره را از بین برد و دیکتاتوری انقلابی دموکراتیک کارگران و کشاورزان به رهبری طبقه ی کارگر و سپس سوسیالیسم را برقرار کرد. گرچه این انقلاب های اخیر در نهایت شکست خوردند اما این در ماهیت آنچه روی داد تغییری ایجاد نمی کند.
اما این به اصطلاح انقلاب ها که به رهبری بورژوازی عموما غیرحاکم و مایل به غرب بودند، نه نظام اقتصادی حاکم را تغییر اساسی دادند، زیرا در تمامی این کشورها یا سرمایه داری دولتی برقرار بود و یا سرمایه بوروکراتیک به همراه فئودالیسم، و نه نظام سیاسی حاکم به یک دموکراسی بورژوایی تغییر یافت. تنها تغییراتی که صورت گرفت یا جایگزینی سرمایه داری خصوصی به جای سرمایه داری دولتی و نیز تغییراتی محدود در دیکتاتوری تک حزبی بورژوایی به نفع دیکتاتوری چند حزبی بورژوایی( با ملاط شبه دموکراسی بورژوایی و سرو دم بریده تر از دموکراسی بورژوایی غربی) و چرخش به اصطلاح نخبگان بورژوا، یا صرفا تغییراتی در عرصه ی سیاسی در سرمایه داری بوروکراتیک و کمپرادور به نفع باز شدن محدود فضای سیاسی بود. در یک کلام نه ماهیت نظام سرمایه داری به عنوان سرمایه داری تغییر کرد و نه حاکمیت سیاسی طبقه ی بورژوازی.
آن چه روی داد چنین بود که جناحی از طبقه ای که حاکم بود یعنی بورژوازی بخش دولتی با کمی مقاومت و نوسان و عقب نشینی تغییر موضع  داده جای خود را به جناحی از همان طبقه که حاکم نبود یعنی بورژوازی بخش خصوصی داد. و به این ترتیب از یک سو نماینده گان جناح های غیرحاکم به روی کار آمدند و از سوی دیگر خود جناح حاکم با تغییر رویه به نماینده  گان بخش خصوصی تبدیل شدند و در کنار جناح روی کار آمده قرار گرفتند. کل طبقه چیزی را از دست نداد بلکه جناح هایی از طبقه موقعیت سیاسی خود را در یک شکل بروز از دست داد و با شکل بروز دیگری آن را به دست آورد. در کل و در بهترین حالت جناح هایی از بورژوازی با دیدگاه هایی مانند بورژوازی امپریالیست غرب جای بورژوازی امپریالیست نوع سوسیال امپریالیست شوروی را گرفتند. این تغییر بسیار بیشتر به این مساله ارتباط داشت تا به این نظر هاشمی که مثلا:
« در چند دهه اخیر پدیده جهانی شدن و گسترش فناوری های اطلاعاتی و ارتباطی و وجود شفافیت قابل ملاحظه درفضاهای داخلی و بین المللی منجر به این شده است، که تا عملکرد های دولت های اقتدارگرا بیشتر زیر نظر افکار عمومی جهان باشد و این تغییر موجب شده است که دولت های اقتدارگرا تا حدی برای سرکوب معترضان دچار محدویت شوند.»
تغییرات در نوع دیکتاتوری بورژوازی در شکل تک حزبی به دیکتاتوری بورژوایی چند حزبی با چاشنی نیمچه دموکراسی بورژوایی به مسائل زیادی بر می گردد که یکی از آنها می تواند جهانی شدن و گسترش فناوری های اطلاعاتی و کوچک شدن جهان باشد. مسائل دیگر عبارتند از بحران اقتصادی- سیاسی و فرهنگی در شوروی و کشورهای اروپای شرقی، دگرگونی در برخی از سیاست های امپریالیست ها در قبال انقلاب ها نخست پس از انقلاب 1357 ایران و همچنین در سه دهه بعد پس از تجاوز به افغانستان و عراق و لیبی و نیز سرکوب انقلاب در سوریه، تغییرات در سیاست های اقتصادی امپریالیست ها، تغییرات در بافت کشورهای زیرسلطه به نفع سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور بخش خصوصی و نیز ضعف های تئوریک - سیاسی نیروهای طبقه ی کارگر در عرصه ی بین المللی و عدم توانایی آنها در کسب قدرت سیاسی و...    
اما می رسیم به شاخص خشونت: در این مورد شکی نیست که این جنبش ها نیاز به قهر انقلابی نداشتند.(1) زیرا هدف آنها تغییر نظامی اقتصادی- سیاسی سرمایه داری به چیزی جز آن نبود. صحبت در این اعتراض ها نه بر سر امتیازات طبقه ی فئودال بود که در انقلاب های دموکراتیک بورژوایی نوع کهن باید نفی می شد و طبقه ی فئودال از امتیازات خود دفاع می کرد و بنابراین کار در انقلاب ها به قهر انقلابی کشیده می شد، و نه بر سر امتیازات بورژوازی امپریالیست و یا بورژوازی بوروکرات - کمپرادور وابسته به امپریالیسم غرب که به ناچار باید این طبقات از منافع خود دفاع می کردند و با کشیده شدن پای امپریالیست ها و دفاع نیروهای مسلح وابسته به این طبقات کار به قهرانقلابی طبقه ی کارگر و توده ها می انجامید. صحبت صرفا بر سر دو نوع از یک نظام واحد سرمایه داری و صحبت بر سر جناح هایی از درون طبقه ی حاکم بود(مثلا گورباچف یا یلتسین نماینده ی بخشی از طبقه ی حاکم بودند) که علیه جناح های دیگر به تقابل پرداخته و بخش هایی از خرده بورژوازی و طبقه ی کارگر را به دنبال خود کشیدند.
بهترین نمونه ی این به اصطللاح انقلاب ها همانی بود که در لهستان رخ داد و اتحادیه ی همبستگی که مهم ترین و با نفوذ ترین تشکل طبقه ی کارگر لهستان بود رهبری آن را به عهده داشت. اما طبقه ی کارگر با شکلی از جهان بینی بورژوازی علیه شکل دیگری از جهان بینی بورژوایی که حاکم بود( رویزیونیسم) مبارزه کرد و بنابراین نتیجه آن تغییر نظام سرمایه داری دولتی - امپریالیستی لهستان به نظام سرمایه داری خصوصی - امپریالیستی لهستان و جابجایی این کشور از عضوی از بلوک شرق به عضوی از بلوک غرب شد. 
در این کشورها نه طبقه ی کارگر با جهان بینی انقلابی خودش یعنی مارکسیسم- لنینیسسم- مائوئیسم روی کار آمد و نه خرده بورژوازی دمکرات و انقلابی و نه حتی لایه های بالا و مرفه خرده بورژوازی.(2)
البته طبقه ی کارگر و لایه های تهیدست خرده بورژوازی در این جنبش ها حضور داشتند که علیه دیکتاتوری حزبی و جهان بینی حاکم که رویزیونیستی بود مبارزه می کردند اما نه از دیدگاهی پیشرو و انقلابی و با خواست های مستقل خود و به وسیله ی حزبی از آن خود بلکه در زیر چتر لایه هایی از بورژوازی حاکم و یا بورژوازی بخش خصوصی که پرچم مبارزه علیه این دیکتاتوری های حزبی را در دست گرفته بودند. جز این، بخش هایی از کارگران بین مبارزه با رویزیونیسم و مارکسیسم اختلاط به عمل آوردند و در مبارزه با رویزیونیسم حاکم، علیه جهان بینی انقلابی مارکسیستی -  لنینیستی - مائوئیستی موضع گرفتند. نگاهی به گرایش های مذهبی در بین کارگران اتحادیه همبستگی نشانگر رفتن کارگران به طرف جهان بینی های ارتجاعی است که اگر بدتر از جهان بینی حاکم رویزیونیستی که سراپا شارلاتینسم، ریاکاری و فریب و دروغ و کثافتکاری و حقه بازی و زورگویی است نباشند بهتر نیز نیستند. به طور کلی اگر قرار بود انقلابی واقعی در بلوک شرق صورت گیرد به این دلیل که این کشورها سرمایه داری بودند، چنین انقلابی می باید سوسیالیستی می بود و نه دموکراتیک.در کل این جنبش ها و تا آنجا که توده در آنها بود اگر چه در مبارزه علیه جهان بینی رویزیونیستی – بورژوایی و تسلط بورژوازی دولتی رویزیونیستی مثبت بودند، اما به دلیل رهبری های رفرمیستی و ضدانقلابی و ارتجاعی شان در بهترین حالت موجب حرکتی در عرض شدند نه در طول و رو به پیش.
«از سوی دیگر در چند دهه گذشته دموکراسی خواهی نیزبه خواست و هنجاری اساسی درمیان شهروندان در دولت های اقتدارگرا برآمد نموده است.»
بله دموکراسی خواهی در کشورهایی با«دولت های اقتدارگرا». یعنی دولت های اروپای شرقی و یا برخی دولت هایی که نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور دارند. این در بهترین حالت نشستن دموکراسی سرودم بریده تر از گذشته ی بورژوایی به جای نوعی دیکتاتوری بورژوایی تک حزبی و یا استبداد سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور( در اشکال سلطنتی، دینی، نظامی و جمهوری ناقص و شبه پارلمانی که در آن یک رئیس جمهور به یاری دستگاه هایی که در دست دارد با تقلب و شیوه های دیگر برای مدت ها در قدرت می ماند)است.
چنان که می بینیم صحبت بر سر تغییر اساسی نظام اقتصادی و اجتماعی و حتی نظام سیاسی طبقه ی حاکم نیست بلکه صرفا دو شکل از حکومت یک طبقه است یعنی شکلی از دیکتاتوری بورژوایی( یا به گفته ی حضرات دیکتاتوری«دولت های اقتدار گرا») جای خود را به شکل دیگری از دیکتاتوری بورژوایی( یعنی شبه دموکراسی بورژوایی یا نیمه استبداد، نیمه دموکراسی بورژوایی) بدهد که اکنون حتی در خود کشورهای مادر به شکل شیر بی یال و دم و اشکم در آمده و تبدیل به دموکراسی امپریالیستی شده است. آرزوی گذارطلبان همین دموکراسی است که البته آنها به گونه ای از آن صحبت می کنند که انگار«دموکراسی خالص» و«غیرطبقاتی» است.( جالب این که این حضرات که بیشترشان  رویزیونیست های سابق اند که می گفتند در اتحاد شوروی و کشورهای اروپای شرقی سوسیالیسم برقرار است، امروز شده اند دموکرات و از«انقلاب های دموکراتیک رنگی» در این کشورها نام می برند!)
هاشمی در ادامه ی همین پاره  می نویسد: 
«جک گلدستون در مقاله “باز اندیشی در مورد انقلاب ها: ترکیب سر چشمه  ها، فرآیند ها و برآیند ها” می نویسد: "آنچه  این انقلاب های رنگی را ازانقلاب های انفجار آمیز خشونت بارتر و خودگامگی آورتر متمایز می کند، نباید تفاوتی بنیادین در علت ها باشد، بلکه چیزی مهم در فرآیندهایی که این انقلاب ها از طریق آن به منصه ظهور می رسند و شرایط و کنش هایی وجود دارد که برآیندهای متمایز آن ها به شکل ظهور دولت های ضغیف لیبرال باعث می شود.»(تاکید از ماست)
اگر منظور از «علت ها» مثلا وضع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی طبقه ی کارگر و توده های تهیدست و میانی و بحران اقتصادی در این کشورها باشد علت ها تفاوت های بنیادین با انقلاب های پیشین ندارند. بالاخره طبقات زیراستثمار و ستم باید از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی از حکومت ناراضی باشند تا به جنبش برخیزند. و اما مساله این است که در این «انقلاب» ها بیشترطبقات میانی و مرفه تحرک دارند که در بدترین حالت دنباله روی جناح هایی دیگر از طبقه ی حاکم و در بهترین حالت دنباله روی لایه های از بورژوازی لیبرال درون این جوامع  می شوند. در واقع در این به اصطلاح انقلاب ها یا دقیق تر اعتراض های رفرمیستی تغییر اساسی در محتوی نظام اقتصادی - اجتماعی مطرح نیست که موجب مشکلات اساسی اقتصادی- سیاسی در جامعه شده بلکه تغییر شکلی آن مطرح است. در بهترین حالت از دیکتاتوری دولتی به دیکتاتوری بخش خصوصی و نیمچه دموکراسی های بورژوایی برای خالی کردن فشار جامعه. حتی این گونه دولت ها در نهایت و بیشتر موارد به همین«دولت های ضعیف لیبرالی» نیز منجر نمی شوند بلکه به دولت های فاشیستی می انجامند. برای نمونه می توان پرسید که کجای دولت حاکم بر اوکراین لیبرالی حتی از نوع ضعیف آن است!؟
این البته نشانگر تکاملی مشخص در روندهای متضاد جاری در جهان نیز هست. جهان به مرور از یک سو به سوی ارتجاعی فاشیستی و هولناک تر در بخشی از کشورهای امپریالیستی پیش می رود و از سوی دیگر گرایشی شدید به حذف استبداد و دیکتاتوری های نظامی و دولتی بورژوایی و فئودالی در هر کشوری که شرایط مبارزه امکان تغییرات  را دارد پدید آمده است. در این مورد اخیر عقب نشینی از جانب امپریالیست ها و جناح هایی از بورژوازی بوروکرات حاکم و روی کار آمدن دولت های سوپاپ اطمینانی رفرمیست در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی شاهدی بر مدعاست. 
درباره ی رفلوسیون
«تجربه های تاریخی حاکی از آن است که در یک بررسی عمیق، پدیده های اجتماعی را نمی توان  به راحتی به دوطیف متضاد و یا سیاه و سفید تقسیم بندی نمود. پدیده انقلاب دموکراتیک، نمونه مشخصی است که در آن ترکیبی از هر دو روش انقلابی و رفرمیستی به کار رفته است و به این دلیل است که به “رفلوسیون” یعنی (انقلاب- اصلاح) معروف شده است.
از این بحث، این نتیجه حاصل می شود که رهیافت نظری گذار به دموکراسی از یک سو در دور باطل رفرم و انقلاب در جا نمی زند و از سوی دیگر همانطور که چک گلدستون می گوید “فرآیندهایی که این انقلاب ها از طریق آن به منصه ظهور می رسند” را توضیح می دهد.»(تاکید از ماست)
چنانکه می بینیم در این گفته ها که ظاهرا به انقلاب دموکراتیک توجه می کنند نشانی از تغییر نظام اقتصادی- اجتماعی نیست بلکه تغییر «دولت های اقتدارگرا» و « گذار به دموکراسی» که از نظر حضرات سوسیال لیبرال هاغیرطبقاتی است و صرفا تغییر شکل سیاسی حکومت است به میان می آید و نام آن «نسل چهارم انقلاب ها» و«انقلاب های رنگی» و «انقلاب دموکراتیک رنگی» گذاشته می شود. در واقع تضاد میان رفرم و انقلاب که حتی در عرصه ی سیاسی صرف هم فراتر از گذار از استبداد سیاسی به دموکراسی بورژوایی یعنی شکل سیاسی دیکتاتوری  بورژوایی کاربرد دارند، به این گذار محدود گردیده و یا تقلیل می یابد.
اما در مورد«رفلوسیون»: از نقطه نظر اجتماعی - سیاسی صفت مشخصه ی دوران کنونی این است که طبقه ای که می تواند نظام اقتصادی و اجتماعی حاضر را به نظام اقتصادی - اجتماعی تکامل یافته تری تبدیل کند یعنی طبقه ی کارگر، در عرصه ی بین المللی به رغم افزایش کمی از نظر سیاسی بسیار ضعیف شده است. این هم به شکست طبقه ی کارگر در چین در سال 1976 بر می گردد که آخرین دژ تصرف شده ی پرولتاریا بود و هم به ضعیف شدن جنبش های مستقل این طبقه در بیشتر کشورهای جهان و هم تضعیف سازمان و احزاب این طبقه. نبود طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی مستقل در عرصه ی جنبش های اجتماعی به بروز اعتراض ها و جنبش های لایه های سنتی و مدرن خرده بورژوازی به ویژه لایه های مرفه و میانی آن ها علیه نظام حاکم انجامیده است(جنبش سبز در ایران نمونه ای از این جنبش هاست که جزیی از یک فراشد بزرگ تر انقلاب دموکراتیک در ایران هست اما به خودش نمی توان نام انقلاب نهاد و مثلا گفت«انقلاب سبز»). این جنبش ها نه تنها خواست دگرگونی بینادی نظام اقتصادی - اجتماعی را ندارند بلکه حتی از خود دارای رهبری مستقل نیستند و نظرا و عملا دنبال روی سیاست های جناح هایی از طبقه ی حاکم و یا  بورژوازی لیبرال و نیمه لیبرال می گردند. از این رو در این به اصطلاح «انقلاب » های رنگی از یک سو با جنبش های عمومی اجتماعی دموکراتیک روبروییم که نمی توان نام انقلاب بر آنها نهاد زیرا به دلیل بافت طبقاتی خواست آنها تغییر بنیادی نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری نیست و از سوی دیگر با جهان بینی بورژوا- رفرمیستی که عملا لایه های خرده بورژوازی مرفه و میانی  تابع آن هستند و این جنبش ها را زیر هدایت خود در می آورند. این است که در این گونه کشورها در بهترین حالت بورژوازی لیبرال - رفرمیست رهبری این جنبش های در شکل شبه انقلابی اما عملا و در محتوی رفرمیستی را به دست می آورد و آنها را به تغییرات شکلی در نظام اجتماعی مثلا تضعیف نسبی دیکتاتوری تک حزبی بورژوایی و جایگزینی آن با دموکراسی های سرودم بریده می کند. در هیچ کدام از این کشورها نه نظام اقتصادی- اجتماعی تغییرات اساسی کرده است و نه نظام سیاسی مثلا به یک دموکراسی بورژوایی رقابت آزاد یعنی دورانی که جمهوری دموکراتیک بورژوایی برقرار بود تغییر یافته است. وضع طبقه ی کارگر نیز در این کشورها نسبت به گذشته تغییر کیفی نکرده است. البته اگر از مردم این کشورها پرسیده شود که وضع کنونی بهتر است یا وضع گذشته، وضع کنونی را بهتر می دانند اما نه به دلیل تغییر وضع اقتصادی شان( حتی پس از اصلاحات اقتصادی بخش های زیادی از کارگران و زحمتکشان این کشورها برای به دست آوردن کار بهتر و رفاه به کشورهای غربی مهاجرت کردند) بلکه به دلیل فشارهای همه جانبه ای که رویزیونیسم حاکم به آنها وارد می کرد و هر گونه فضای تنفس آنها را می بست و حتی در خصوصی ترین مسائل آنها نیز مداخله داشت.
این هم از «رفلوسیون» هاشمی که به بهترین و شسته رفته ترین شکل برنامه گذارطلبان را بیان می کند:
« محتمل ترین و بی خطرترین راه تغییر قدرت در ایران در لحظه کنونی، چشم انداز پراگماتیستی تحمیل تعییرات ساختاری همراه با فشار مدام از پایین و مذاکره در بالا است.
پایه های استدلالی این راهبرد بر این نکته استوار است که اعتراضات و مبارزات خیابانی مردم در ایران، به خودی خود تغییردهنده  قدرت سیاسی نیستند( وقتی می گوییم حضرات حتی دموکرات هم نیستند برای این است!)، لذا در مرحله کنونی از یک سو تنها با ائتلافی رهبری کننده می توان اعتراضات پراکنده را به جنبش جمعی سازماندهی شده تبدیل کرد و از سوی دیگر به میانجیانی مصالحه جو در پیرامون رژیم نیاز است، که با اهرم خواست های معترضان و حداکثر فشار از پایین، تندرو ها را مجبور به عقب نشینی و پذیرش فضای سیاسی باز نمایند.( یعنی همان که در انقلاب های رنگی رخ داده است،)
در این فرآیند است که برگزاری انتخابات آزاد، به عنوان مکانیزمی برای تعیین سهم قدرت سیاسی، با شرط وجود فضای سیاسی آزاد ممکن می شود. تضمین سلامت این انتخابات باید با نظارت سازمان ملل متحد باشد.
اولویت بعدی تشکیل دولت موقت با مشروعیت قانونی یعنی از طریق انتخابات آزاد است. این دولت در کنار وظایف عملی و اجرائی عاجلی مانند: تامین امنیت، رساندن خدمات اساسی به مردم، وظیفه تشکیل مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی جدید را به عهده دارد. با تشکیل مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی جدید، مرحله دموکراتیک سازی آغاز می شود.»(بازگویه از مقاله ی“روایت استراتژیک ملی”، حلقه مفقود جمهوریخواهان ایران، پیشین، تمام تاکیدها از ماست)
و نام این فرایند که اصلاح طلبان در دهه ی هفتاد نیز آشکار و پنهان طرح کرده بودند،«انقلاب» و« «رادیکالیسم ساختارشکن» گذاشته می شود!
هرمز دامان
مرداد 1403
یادداشت ها
1-   در برخی از این کشورها مانند قرقیزستان که فقر شدیدتر و گرایش های قومی شدیدتر بود مبارزه به قهرشدید دولتی و قهر ضد دولتی کشیده شد و نیز در این کشور در انقلاب رنگی گل لاله 2005 جناحی هودار امپریالیست های غربی رو آمد و سپس در سال 2010  دوباره جناحی هوادار امپریالیسم روسیه جای آن را گرفت.
2-    ممکن است در گیرودار این جابجایی بخش هایی از خرده بورژوازی مرفه و میانی به مقام هایی از دولت جدید دست می یافتند اما این امر تغییری در ماهیت این جنبش ها که اساسا جنبش هایی شبه دموکراتیک به رهبری بورژوازی هوادار بخش خصوصی و بازار آزاد بر ضد بورژوازی حاکم رویزیونیست بود نداشت.
 
پیوست 1
لنین - برای بخش انقلاب های رنگی
«به موجب قانون مکانيک، کُنِش مساوى است با واکنش. در تاريخ هم شدت نيروى مخرب انقلاب تا درجه زيادى مربوط به اين است که تا چه اندازه سرکوبى تمايلات آزادى‌طلبى شديد و مداوم و تا چه اندازه تضاد بين «روبناى» عهد عتيق و نيروهاى فعال زمان معيّن عميق بوده است. و اما موقعيت سياسى بين‌المللى از بسيارى لحاظ صورتى به خود مي گيرد که براى انقلاب روسيه ديگر مساعدتر از اين ممکن نيست. قيام کارگران و دهقانان، هم اکنون آغاز شده است، اين قيام پراکنده و خودبه خودى و ضعيف است، ولى وجود نيروهايى را که قادر به مبارزه قطعى هستند و به سوى پيروزى قطعى می روند به گونه ای قطعى و مسلّم ثابت می کند.
اگر اين نيروها کفايت نکرد، در اين صورت تزاريسم موفق به بند و بست خواهد شد؛ بند و بستى که هم حضرات بوليگين‌ها و هم حضرات استرووه‌ها از دو طرف زمينه آن را آماده می سازند. در چنين صورتى کار به مشروطه ناقص و سر و دُم بريده و يا حتى - در بدترين حالات - به مسخره مشروطه ختم خواهد شد. اين نيز انقلاب بورژوايى خواهد بود؛ منتها يک انقلاب سِقط شده و يک مولود نارس و حرامزاده. سوسيال دمکراسى تخيلات واهى نمی کند. از طبيعت خيانتکار بورژوازى آگاه است. روحيه خود را از دست نمی دهد و از ثبات قدم، شکيبايى و متانت خود در کار پرورش طبقاتى پرولتاريا حتى در عادى‌ترين و يکنواخت‌ترين روزهاى رونق و رفاه «شيپف‌مآبانه» مشروطيت بوروژوازى دست برنخواهد داشت. چنين نتيجه‌اى کم و بيش شبيه به نتيجه تقريبا تمام انقلاب هاى دمکراتيک اروپا در قرن نوزدهم خواهد بود و در اين صورت تکامل حزب ما از راهى دشوار، صَعب، طولانى ولى آشنا و کوبيده شده انجام خواهد گرفت.»( دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک، مجموعه آثار یک جلدی، برگردان محمد پورهرمزان، ص 257)
«مطلب در اين است که آيا انقلاب ما به پيروزى عظيم واقعى منجر خواهد شد يا اينکه فقطه به معامله ناچيزى ختم می گردد، آيا اين انقلاب به ديکتاتورى انقلابى و دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان منجر خواهد شد يا اينکه بر سر مشروطيت شيپف ‌مآبانه ليبرالى «زورش ته خواهد کشيد»!»( همان، ص 255)

گذار، «سنتز» خودخوانده ی رفرم و انقلاب(6)

 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(6)
 
نقد نظرات لیبرال- رفرمیستی احمد هاشمی( بخش نخست)
 
گذارطلبان لیبرال - رفرمیست و مساله ی«انقلاب غیرخشونت آمیز یا خشونت پرهیز»
در این بخش مقاله ی گذار دموکراتیک در ایران، اهداف، برنامه، راهکار و دور باطل رفرم یا انقلاب چپ تاریخی از احمد هاشمی را مورد بررسی قرار می دهیم.(1)
این مقاله دو بخش دارد. در بخش نخست نظرات هاشمی درباره ی دو راه رفرم و انقلاب آمده و در بخش دوم از تاریخ مبارزه ی دو خط رفرمیستی و انقلابی در جنبش کمونیستی صحبت شده که نشان می دهد این حضرات سابقا«شبه چپ» و اکنون «شبه دموکرات» و در واقع سوسیال لیبرال حتی حاضر نیستند که گزارشی تا حدودی درست درباره ی این تاریخ دهند.
در پاره ی نخست با نام انقلاب قهرآمیز و انقلاب هاشمی می نویسد:
«این نوشته متمرکز براین اصل است که میان دو کلمه “انقلاب قهرآمیز” و “انقلاب” تفاوت اساسی وجود دارد. در دوران کنونی انقلاب قهرآمیز مقطعی و مربوط به جغرافیای خاص است، اما انقلاب از ابتدای زندگی انسانها در این کره خاکی، بدون توجه به مرز جقرافیایی، قومی و نژادی وجود داشته و خواهد داشت.»
این نوع تقسیم نادرست و حاوی سفسطه است. نخست ضد انقلاب، رفرم است( کما اینکه پایین تر هاشمی  دو ضد رفرم و انقلاب را روبروی هم قرار می دهد)، اما اگر بخواهیم انقلاب را تجزیه کنیم، دو مفهوم گذارمسالمت آمیز انقلاب و گذار قهر آمیز انقلاب به دست می آید.  گذار قهرآمیز نه مقطعی و نه مربوط به یک جفرافیای خاص بلکه قاعده کسب قدرت سیاسی و تبدیل یک نظام اقتصادی - سیاسی به نظام اقتصادی - سیاسی تکامل یافته تر است. هر نوع درکی از«انقلاب» اگر به همراه گذار قهرآمیز نباشد انقلاب نیست بلکه رفرم است. منظور هاشمی از«انقلاب» همان «گذارمسالمت آمیز»  به مفهوم استراتژی و راه رفرمیستی است. پایین تر نیز هاشمی تقریبا عکس آنچه در این جا گفته است می گوید:« انقلاب ها معمولا با شیوه قهرآمیز برای تخریب و تسخیر یک نظام سیاسی صورت می پذیرند.»( تاکید از ماست) شیوه قهرآمیز همانا انقلابی است که از طریق گذار قهرآمیز پیش می رود و هدف اش کسب قدرت سیاسی است. واژه ی «معمولا» درست است، زیرا قاعده گذارقهرآمیز است اما غیر معمول یا استثناء این است که در شرایط استثنایی ممکن است حزبی مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی که به گذار قهرآمیز انقلاب باوردارد امکان گذارمسالمت آمیز را ببیند و آن را در دستور روز قرار دهد.
«دیدگاه ناظر در این مقاله  بین دو کلمه “غیرخشونت (قهر)آمیز” و “خشونت پرهیز” تفاوت قائل است. غیرخشونت آمیز به معنی دوری از هرگونه خشونت نیست، در حالی که خشونت پرهیزی به معنی دوری از هرگونه خشونت است.»
با این تفاصیل لابد حضرات«خشونت پرهیز» نیستند! و غیرقهرآمیز یا به اصطلاح«غیرخشونت آمیز» هستند و اما این در بهترین حالت یعنی اتخاذ استراتژی گذار مسالمت آمیز و رفرمیسم.(2) در واقع اگر هم در اینجا قهر یا به اصطلاح خشونت وجود دارد به این معنا نیست که توده ها می توانند به گونه ای تهاجمی قهرانقلابی به کار برند و قدرت سیاسی را به وسیله ی آن به دست آورند بلکه به این معناست که در بهترین حالت در مقابل قهر حکومت از خود دفاع می کنند. روشن است که دربهترین حال این جز تئوریزه کردن بخشی از آن چه وجود دارد نیست.
هاشمی سپس ادامه می دهد:
ورونیکا دودو درتعریف انقلاب غیرخشونت آمیز می نویسد:
مقاومت مدنی یک استراتژی منازعه برانگیز سازمانی است، که درآن جنبش های مردمی سازمان یافته از تاکتیک های عدم خشونت، مانند اعتصاب، بایکوت، راهپیمایی، عدم همکاری، خود گردانی و مقاومت سازنده برای مبارزه با بی عدالتی شایع، بدون تهدید یا استفاده از خشونت استفاده می کنند.”
 در این شکل های مبارزه که به وسیله ی نویسنده مزبور نام برده می شود«تاکتیک ها عدم خشونت... بدون تهدید و یا استفاده از خشونت» به معنای «پرهیز از به کاربرد قهر» حتی در حد مقاومت و دفاع پاسخ دهی تاکتیکی است و این در بهترین حالت یعنی جنبش هایی که مشی مبارزه ی مسالمت آمیز را در دستور کار دارند. این جنبش ها ماهیتا رفرمیستی هستند زیرا کسب قدرت سیاسی از چنین راهی به وسیله ی این جنبش ها اگر جنبش طبقه ی کارگر و زحمتکشان و حتی لایه های انقلابی خرده بورژوازی باشند و جهان بینی انقلابی کمونیستی و یا جهان بینی دموکرات های انقلابی بر آنها حاکم باشد، ممکن نیست.
جالب این که اشکالی از این گونه مبارزات در جنبش های گذشته نیز وجود داشته و شیوه های تازه ای نیستند. آنچه در این جنبش «تازه» است یا بهتر بگوییم بیش از گذشته تئوریزه می شود فقدان قهر انقلابی و به اصطلاح « غیر قهرآمیز»است. دلیل این امر اساسا به فقدان طبقه ی دارای جهان بینی و آرمان انقلابی و سازمان ها و احزاب انقلابی پیشرو و مبارز از کمونیست تا دموکرات های انقلابی بر می گردد که در دوران کنونی مانع بزرگی در راه پیشروی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش خلقی گشته است. زمانی که طبقه ی کارگر فاقد جهان بینی انقلابی کمونیستی و سازمان و حزب انقلابی اش باشد( و یا کشاورزان و خرده بورژوازی تهیدست شهری فاقد جهان بینی دموکراتیسم  و احزاب انقلابی بوده و در نتیجه دنباله رو جریان های لیبرالی گردند) و بنابراین توانایی کسب قدرت سیاسی نداشته باشد کاربرد قهر برای کسب قدرت سیاسی ضرورتی آنچنانی نمی یابد. این گونه نظرات تازه نیست بلکه شکل هایی از همان نظرات کهنه ای است که به تفسیر وضع موجود قناعت می کردند و به  دگرگون کردن انقلابی وضع گرایشی نداشتند. نیروی پیشروی  طبقه و توده ها باید در پیشاپیش طبقه و  توده ها حرکت کند و نه به دنبال آنها.
«نکته مهم دیگر این است که انقلاب ها رخ می دهند و یا به بیان دیگر می آیند، برعکس انقلاب ها، هیچ وقت ساخته و تدارک دیده نمی شوند.»
در اینجا یک خلط صورت می گیرد. انقلاب ها رخ می دهند اما می توان از پیش برای آنها آماده بود،  برای آنها برنامه ریزی و سازماندهی منظم و پایدار کرد و لحظه ی آغاز آنها را فهمید و در انطباق با آنها دست به عمل زد و به این ترتیب آنها را رهبری کرد. از دیدگاه ما این بستگی به وجود سازمان و حزب طبقه ی کارگر دارد که باید در راس انقلاب قرار گیرد. انقلاب اکتبر با قیام آگاهانه ی کارگران به رهبری حزب کمونیست روسیه (بلشویک) به وجود آمد. لنین سازماندهنده ی انقلاب اکتبر بود. قیام اکتبر آگاهانه تدارک دیده شده و سازماندهی شده بود. تدارک و سازماندهی منظم از پیش برای قیام و انقلاب و آماده گی برای آن با تشخیص لحظه ی قیام و انجام آن گره خورده بود. لحظه ی انجام قیام مرتبط با داشتن نبض توده ها و فهم دقیق شرایط واقعی ذهنی آنها به وسیله ی حزب پیشاهنگ است که بدون کار مداوم و نفوذ حزب انقلابی در توده ها ممکن نیست. بدون شرایط عینی لازم و تمایل ذهنی توده ها برای انقلاب و با برنامه ریزی و تدارک و سازماندهی صرف نمی توان انقلاب کرد. بدون تدارک و سازماندهی حزب انقلابی برای قیام هر گونه تمایل ذهنی و انجام عملی انقلاب به وسیله ی توده ها و کلا هر انقلاب توده ای محکوم به شکست استراتژیک است.
از سوی دیگر انقلاب تنها شکل قیام مسلحانه را ندارد بلکه جنگ خلق نیز شکلی از انقلاب قهر آمیز است. جنگ خلق تدارک دیده شده، سازماندهی شده و آگاهانه است اما در هر نقطه ای و بنا به میل پیشاهنگ در هر لحظه ای نمی توان به آن دست زد. بلکه در اینجا وضع جنبش خودبه خودی توده ها و آماده گی آنها برای تداوم جنبش بسیار مهم است. طبعا فرایند جنگ خلق که دراز مدت است از قیام مسلحانه که آنی است تفاوت دارد. انقلاب چین یک انقلاب آنی نبود بلکه انقلابی دراز مدت بود که به مدت نزدیک به 22 سال از زمان لشکر کشی به شمال( 1927) ادامه داشت. انقلاباتی که با جنگ های آزادیبخش ملی گره خورده بودند به ویژه در آسیا و افریقا از همین زمره بودند.
تفاوت انقلاب بورژوا دمکراتیک نوع کهن با انقلاب بورژوا دموکراتیک تراز نوین
پاره ی دوم چهار نسل انقلاب نام دارد. نویسنده در آغاز آن می نویسد:
«تعریف و مفهوم سازی انقلاب در گذر زمان و با وقوع اتفاقات گوناگون در جهان تغییر کرده است. گفته می شود که هم اکنون در دهه دوم قرن بیست و یکم، در آستانه نسل چهارم انقلابات بسر می بریم. از انقلاب های کلاسیک به عنوان نسل اول نامبرده می شود. انقلاباتی که در سال های ۱۹۷۵ -۱۹۴۰ رخ داده اند، در چارچوب نسل دوم ارزیابی می شوند. ازاواسط  دهه ۱۹۷۰، نسل سوم انقلابات شکل گرفت. مشکل تحلیل انقلابات دموکراتیک (رنگی) با نظریه های نسل سوم، راه را برای نظریه های نسل چهارم انقلاب باز نمود.»
«انقلاب های کلاسیک»
اینجا نیز خلط های زیادی صورت می گیرد و تجارب و رویدادها و مباحث درهم می شوند. روشن نیست منظور از انقلابات کلاسیک کدام انقلاب ها هستند! هر دو انقلاب های دموکراتیک بورژوایی و انقلاب های سوسیالیستی و یا تنها انقلاب های سوسیالیستی؟ در صورتی که تنها منظور انقلاب های سوسیالیستی باشد آن گاه روشن نیست که چرا این ها «کلاسیک» خوانده شده اند. بدون تردید جامعه به پیش می رود و وضع اقتصادی، تکنولوژِی، بافت طبقاتی جمعیت، به همراه وضع سیاسی و فرهنگی تغییر می کند اما تغییراتی در اشکال اساسی مبارزه پدید نمی آید. برای نمونه اعتصاب، بایکوت انتخابات، تحصن، تحریم نوعی از کالاها یا شرکت های تولید کننده و یا عرضه کننده، راهپیمایی و گردهمایی، عدم همکاری با ارگان های حاکم، خودگردانی بخش هایی که به وسیله ی توده ها آزاد می شود، حمله به فروشگاه های مواد غذایی، شورش، قیام، نبرد مسلحانه و جنگ انقلابی همه ی اینها از همان زمان انقلاب های کلاسیک تا کنون و از جمله در کشور ما ایران به ویژه از زمان انقلاب مشروطیت وجود داشته و تنها برخی از جزییات و حواشی آنها تغییر کرده است.    
«انقلابات نسل دوم»
در مورد نسل دوم که از نظر نویسنده در دهه های 1970- 1940 رخ داده که به نظر بیشتر به نبردهای مسلحانه علیه اشغال فاشیست ها و انقلاب های کشورهای اروپای شرقی در دوران جنگ جهانی دوم و پس از آن انقلاب های کشورهای زیرسلطه توجه دارد که به ویژه در آسیا و افریقا و آمریکای لاتین عموما درگیر جنگ های انقلابی داخلی و آزادیبخش ملی بودند، باید گفت از این گونه انقلاب ها در همان دوره ی کلاسیک و پیش از انقلاب فوریه و اکتبر روسیه رخ داده بود. سه انقلاب مشروطیت، انقلاب 1911 چین و انقلاب ترک های جوان ترکیه در همه پیش از انقلاب فوریه و اکتبر بودند و روشن نیست چرا این ها«نسل دوم» خوانده می شوند. زیرا انقلاب های کشورهای زیرسلطه در دهه های 1970- 1940 واقع ادامه همه ی این انقلاب ها بودند. توجه کنیم که در انقلاب های دموکراتیک فوریه روسیه، مشروطیت ایران و1911چین و ترکیه، بورژوازی(در چین بورژوازی انقلابی به رهبری سون یات سن و در ایران بورژوازی لیبرال و سازشکار) رهبری انقلاب را در دست داشت، اما در انقلاب اکتبر و انقلاب های بعدی در کشورهای زیرسلطه، عموما رهبری به دست احزاب کمونیست و نیروهای طبقه ی کارگر افتاد، اما ماهیت اساسی انقلاب ها در کشورهای صنعتی که انقلاب سوسیالیستی بود و همچنین کشورهای زیرسلطه که انقلاب دموکراتیک بورژوایی بود تغییر نکرد.
«انقلابات نسل سوم»
منظور از«انقلابات نسل سوم» که از اواسط دهه ی هفتاد آغاز شده است گویا بیشتر دور نخست جنبش ها و خیزش های کشورهای اروپای شرقی علیه احزاب رویزیونیستی و دولت های مرتجع سرمایه داری دولتی است که به ویژه از اواسط دهه ی هشتاد رونق گرفت؛(3) به اصطلاح انقلاب هایی که تنها شکل حکومت و بلوکی که به آن تعلق داشتند تغییر دادند. یعنی بخش هایی از طبقه ی حاکم کنار رفتند و بخش هایی دیگر رو آمده و تغییراتی در نظام سیاسی و اقتصادی به وجود آوردند و وابسته به بلوک غرب شدند. اما نظام سرمایه داری بر جای خویش ماند و تنها از شکل مسلط دولتی به شکل به اصطلاح خصوصی و بازارآزاد تبدیل شد.
انقلاب ها و جنبش هایی که از اواسط دهه ی هفتاد به بعد در کشورهای آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی سپس در دهه ی نخست سده ی حاضر در خاورمیانه و شمال افریقا رخ داد چون اساسا انقلاب های به اصطلاح رنگی نبودند و همه شکست خوردند در چارچوب همان انقلاب هایی قرار می گیرند که بین 1940 و 1970 به وجود آمدند با دو تفاوت مهم: یکم،  در آن زمان ها حداقل در کشورهای زیر سلطه بافت دهقانی - روستایی و قبیله ای مسلط بود در حالی که در این انقلاب ها بافت کارگری - خرده بورژوایی بیشتر غالب گشته بود. دوم، در آن انقلاب ها یکی از خصال مهم انقلاب جنگ آزادیبخش ملی علیه حضور نظامی امپریالیسم بود، در حالی که در بیشتر این انقلاب ها( انقلاب سوریه و مبارزات در عراق و افغانستان و لیبی تجزیه و تحلیل خاص خود را می طلبد) مبارزه علیه حکومت استبدادی در اشکال گوناگون جمهوری و سلطنتی و نظامی که نوکر و نماینده ی امپریالیسم بودند وجه غالب بود و در واقع کار به لشکر کشی و تجاوز نظامی امپریالیست ها کشیده نشد.(4)  
منظور از نسل چهارم جنبش هایی است که حضرات تئوریسین های بورژوازی نام آنها را«انقلاب های رنگی» گزارده اند. در بخش دوم به این انقلاب های رنگی می پردازیم.
پاره ی سوم نام رفرم، انقلاب و انقلاب دموکراتیک (رنگی) را دارد. در آغاز این بخش هاشمی می نویسد:
«دو مقوله رفرم و انقلاب در ادبیات سیاسی، در برخورد با حکومت و نظام سیاسی مطرح هستند. به طور کلی رفرم در مقابل انقلاب قرار دارد. انقلاب ها عموما دگرگونی های بنیادین و چند وجهی هستند که درفرم بسیج توده ای و کمترسازمان یافته ظاهر می شوند. انقلاب ها معمولا با شیوه قهرآمیز برای تخریب و تسخیر یک نظام سیاسی صورت می پذیرند. برعکس مفهوم رفرم، تغییرات جزئی در نظام سیاسی – اجتماعی است و بسیج توده ای، الزاما در آن نقش چندانی بازی نمی کند.»
البته انقلاب و رفرم تنها در برخورد با حکومت و نظام سیاسی مطرح نیستند بلکه در برخورد با نظام اقتصادی و فرهنگی نیز مطرح هستند. انقلاب های بورژوایی بخشا به شکل انقلاب و بخشا به شکل  رفرم صورت گرفت اما انقلاب های دموکراتیک نوین و سوسیالیستی تماما از طریق قهرانقلابی یعنی یا قیام مسلحانه و یا نبردهای پارتیزانی و جنگ های توده ای صورت گرفته است. این البته به این معنا نیست که گذارمسالمت آمیز در هیچ شرایطی و مطلقا در دستور کار قرار نمی گیرد. دیالکتیک مارکسیستی یعنی راه رفتن روی دو پا و گذار قهرآمیز و گذار مسالمت آمیز دو پایی هستند که گذار قهرآمیز  قاعده و گذار مسالمت آمیز استثناء است و یک مارکسیست- لنینیست - مائوئیست واقعی باید شرایط گزینش و امکان تحقق هر کدام را تشخیص دهد و راه رفتن روی ریل هر دوی آنها را بلد باشد.    
هرمز دامان
مرداد 1403
یادداشت ها
1-   این مقاله در سایت اخبار روز که بیشتر نوشته های رویزیونیست های توده ای- اکثریتی - راه کارگری را نشر می دهد در روز شنبه 23 دی ماه 1402 درج شده است.
2-   هاشمی در مقاله ی دیگری با نام “روایت استراتژیک ملی”، حلقه مفقود جمهوریخواهان ایران که پس از این مقاله نگاشته شده می نویسد:«موضوع مرکزی روایت استراتژیک ملی، تغییر قدرت سیاسی و تحول دموکراتیک و سوسیال – اکولوژیک است. بینش کلیدی این تغییر قدرت مبتنی بر مبارزه خشونت پرهیز است، بر این مبنا روایت استراتژیک ملی بر سه پایه استوار است»( پنجشنبه 17 فروردین 1403، سایت اخبار روز، تاکید از ماست) بالاخره ما متوجه نشدیم بالاخره حضرات «غیرخشونت آمیز»اند یا «خشونت پرهیز»؟! گرچه هر دو کمابیش یکی هستند! این نوع مفهوم سازی های پوچ که یا عاریتی است و از جامعه شناسان لیبرال غربی گرفته شده و یا از انبان سوسیال رفرمیست های بی خاصیت درآمده است قرار است ماهیت واقعی حضرات را که رفرمیسم است پرده پوشی کند.
3-    در مقاله روشن نیست که انقلاب 1979 ایران و انقلاب نیکاراگوئه و دیگر جنبش ها وانقلاب ها در آسیا و افریقا و آمریکای جنوبی و مرکزی در این دوره تا دوره ی انقلاب در کشورهای عرب«بهار عربی» در زمره ی انقلاب های نسل سوم قرار می گیرد یا انقلاب های نسل دوم!
4-    در مورد تغییرات در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی نگاه کنید به دو اعلامیه به مناسبت اول ماه مه سال 1403.

گذار، «سنتز» خودخوانده ی رفرم و انقلاب(5)

 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(5)
 
نقد نظرات مهرداد درویش پور رفرمیست در مورد«گذارطلبی»( بخش دوم)
 
منظور از «تعادل سیاسی در جامعه» چیست؟
و بالاخره«تعادل سیاسی در جامعه»( در واقع برای طبقات خلقی ای که برای سرنگونی مبارزه می کنند) به این معنا نیست که هر طبقه ی معین درست همان موقعیت و توانایی و رادیکالیسمی را برای انتقال نظام اجتماعی کنونی به نظام اجتماعی تکامل یافته تری دارد که طبقات دیگر درون خلق دارند. این«تعادل» اساسا به توانایی آن طبقه در رهبری جنبش و انقلاب خلق بستگی دارد و این که دورنمای آن برای اینکه طبقات اصلی خلق و به ویژه زحمتکشان را به خواست هایشان برساند کدام است. چنان که طبقه ی کارگر که بهترین دورنما را دارد و پیگیرترین و رادیکال ترین طبقه است رهبری جنبش خلق را به دست آورد تعادل به نفع طبقه ی کارگر و راه و روش این طبقه برای سرنگونی و بنابراین به نفع کارگران و کشاورزان و زحمتکشان خواهد بود. چنانچه خرده بورژوازی و بورژوازی ملی رهبری جنبش خلق را به دست آورند این تعادل به نفع طبقات سرمایه داران کوچک و بزرگ خواهد بود. سرانجام نخستین می تواند پیروزی استراتژیک خلق در رسیدن به اهداف عالی انقلاب یعنی برقراری دیکتاتوری انقلابی دموکراتیک کارگران و کشاورزان باشد، اما سرانجام دومین بی تردید شکست استراتژیک  طبقات خلق خواهد بود.
درویش با کاربرد واژه ی«جمهوری خواهی معتدل» که اشاره به «گذارطلبان» دارد ظاهرا بین  بورژا- کمپرادورهای جمهوری خواه مزدور امپریالیسم و جمهوری خواهی بورژوازی ملی سرگردان است اما گرایش حاکم بر وی بیشتر جمهوری خواهی وابسته به امپریالیست ها است.
«انقلاب مسالمت آمیز» درویش
«اشکال گذار متنوع است و امروز نمی‌دانیم گذار از جمهوری اسلامی به دموکراسی الزاما به‌شکل مسالمت‌آمیز خواهد بود یا جامعه به خشونت روی خواهد آورد.( توجه کنیم «جامعه به خشونت روی خواهد آورد»!؟) با این همه الگوی مورد نظر ما انقلاب‌های قهری( از خشونت جامعه رسید به «انقلاب های قهری»!؟ این نوسان بین مفاهیم نادرست و مفاهیم درست تنها نشانگر درهم و برهم بودن این رفرمیست پرمدعاست) نیست، بلکه مدل های مشابه نظیر گذار در آفریقای جنوبی، شیلی و لهستان بیشتر مورد نظر است گرچه ایران با این کشورها قابل مقایسه نیست و احتمالا مسیر متفاوتی را با توجه به استبداد جمهوری اسلامی و خشونت لجام گسیخته آن طی کند.»
به عبارت دیگر با توجه به استبداد جمهوری اسلامی و خشونت لجام گسیخته اش،«گذار مسالمت آمیز» خواب و خیالی بیش نیست!
پس اگر جامعه برای سرنگونی حکومت مرتجع و جنایتکار رو به قهرانقلابی آورد این به این سبب نیست که پیشروان انقلابی و خلق می خواهند«خشونت» به کار برند بلکه این است که حکومت ولایت فقیه مستبد است و خشونت و قهر ضدانقلابی «لجام گسیخته» دارد و پیشروان و خلق را ناچار می کند که دست به اسلحه و قهر ببرند.
البته کار از این حرف ها گذشته و قهر ضدانقلابی و لجام گسیخته ی مستبدین حاکم و سران پاسدار چهل و اندی سال است که تداوم دارد و در مقابل بسیاری از درون خلق مدت هاست که دیگر راه های مسالمت آمیز گذار را بر نمی تابند و کمابیش یا رو به قهرانقلابی آورده اند و یا در اندیشه آن اند که پاسخ سلاح را با سلاح دهند.
اما در مورد کشورهای مدل: مگر در کشورهایی مانند شیلی و یا افریقای جنوبی و یا لهستان کم خون ریخته شد؟ آیا بدون آن خون های ریخته شده امکان این گذارهای به اصطلاح مسالمت آمیز فراهم می شد؟ از سوی دیگر مگر رهبری این گذارها در دست کدام طبقات بود که باید مدل طبقه ی کارگر و خلق ایران شوند؟ حتی در مورد لهستان نیز که رهبری مبارزه در دست اتحادیه ی همبستگی کارگران بود به دلیل نداشتن یک جهان بینی انقلابی، طبقه ی حاکم پس از پیروزی جنبش همبستگی به سوی امپریالیست های غربی کشیده شد و اکنون جزوی از ناتو و بلوک امپریالیستی غرب است. همین وضعیت در افریقای جنوبی به وجود آمد و گرچه مساله ی آپارتاید به آن شکل وحشتناکی که آن جا وجود داشت تا حدودی حل شد اما طبقه ی حاکم همان سرمایه داران و این بار سرمایه داران سیاهپوست شدند. در شیلی نیز انتقال قدرت از بورژوازی کمپرادور به گروه ها و احزابی صورت گرفت که گرچه رفرم هایی ریز و درشت صورت دادند اما کم یا بیش در راه همان سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور پیشین قدم بر می دارند. کافی است نگاهی به چگونگی رابطه ی این کشورها با امپریالیست ها و در صدرشان امپریالیسم آمریکا کنیم.
 در مورد ایران وضع تا حدود زیادی متفاوت است. زیرا کشوری نفت خیز است و در منطقه خاورمیانه قرار دارد و جز مرتجعین حاکم، امپریالیست ها نیز مانع بزرگی در راه آزادی ایران و به وجود آمدن یک جمهوری دموکراتیک نوین در این کشور هستند. راه طبقه ی کارگر و خلق ایران برای به دست آوردن استقلال و آزادی از بسیاری از کشورهای دیگر سخت تر و مشکل تر است.   
 سپس درویش پور تئوری«انقلاب مسالمت آمیز» خودش را پیش می گذارد:
«به هر رو تاکید بر گذار مسالمت‌آمیز، جریان تحول‌طلبی را هم از جریان براندازی و هم از اصلاح‌طلبی  متمایز می‌کند.  اصلاح‌طلبان در بهترین حالت ممکن است بتوانند تغییرات جزیی در زندگی مردم ایجاد کنند امابه فکر عبور از نظام حاکم نیستند و با ساختار شکنی مرزبندی صریحی دارند... تحول‌خواهی اما با نگاهی جامعه محور بر مبارزه برای تغییر ساختار از طریق تقویت جامعه مدنی و توسعه جنبش مطالبه‌محوری تاکید ویژه ای دارد. پساساختارگرایی به‌جای دوگانه اصلاح یا انقلاب به آمیخته و سنتزی از هر دو نظر دارد. نظریه ای که از باور به انقلابی معجزه‌گر یا باور به امکان پذیری تغییر ساختاری یک شبه به دور است و به تغییرات ساختاری و انقلاب مسالمت آمیز همچون یک روند مینگرد.»
چنان که دیده می شود در این بند درویش واو به واو مباحث «سنتز» خودخوانده و فریبکارانه  شبه دموکرات ها را تکرارمی کند. راه ما از راه «تغییر ساختاری یک شبه به دور است و به تغییرات ساختاری و انقلاب مسالمت آمیز همچون یک روند می نگرد».
به عبارت دیگر ما هم می خواهیم «انقلاب» کنیم(البته چشم بد طینتان و حسودان دور نه از نوع « معجزه گر آن» بلکه از نوع «مسالمت آمیز» آن را!) یعنی از طریق یک سری حرکات سریع، تند و جهشی به حل و فصل قاطعانه دگرگونی سریع و قاطع با نظام حاکم دست زنیم، و هم نمی خواهیم آن را«یک شبه» یعنی طی یک دوره ی انقلابی انجام دهیم بلکه به آن هم چون یک «روند» و« آرام» و «تدریجی» و سازشکارانه با دستگاه بوروکراتیک - نظامی می نگریم که روشن نیست چه مدت به درازا انجامد! آیا این یک متضادنمای(پارادوکس) حل ناشدنی یک بندباز فریبکار میان دیدگاه متضاد و دافع یکدیگر نیست؟! آیا این تظاهر به  دموکرات بودن و هواداری دروغین از انقلاب ضمن لیبرال و رفرمیست بودن در واقعیت نیست؟      
از نظر این شبه دموکرات های دروغین قرار است همان حکایت چهل ساله و حل مساله ی«ویدیو» و«ماهواره» و از این قبیل مسائل را برای سال ها و دهه ها طی کنیم و خلق ستمدیده و رنجور این حکومت را تحمل کند اما دست از پا خطا نکند، قربانیان فراوان بدهد اما مبارزه ی مسلحانه و گذار قهرآمیز را در دستور کار قرار ندهد و نام این را روند را«انقلاب مسالمت آمیز»( به تبعیت از «انقلاب های رنگی») می گذارند!
درویش پور نیز همچون دیگر پیروان این دیدگاه به تحریف نظرات انقلابیون می پردازد:
هدف اصلی گذارطلبان رفرمیست درهم شکستن ماشین دولتی نیست!
«جمهوری خواهان در راهبرد گذار تحول‌طلبانه خود از  نوعی پساساختارگرایی حرکت می کنند که درآن هم مطالبه محوری و هم تلاش برای تغییر ساختارها به یکدیگر گره خورده است. این در حالی است که ساختارگرایان کلاسیک برآنند فتح قدرت سیاسی مقدمه هر تغییری است و هم از این رو به جنبش مطالبه‌گری یا برخورد ابزاری داشته یا نگاه تحقیرآمیز و کم اعتنا به آن دارند و در هم شکستن ماشین دولتی را هدف اصلی خود می دانند.»
انقلابیون«بدطینت» و« خشن» با جنبش«مطالبه گری»( بخوانید مبارزات اقتصادی کارگران، بخوانید مبارزات همه جانبه ی خلق های دربند بلوچ و کرد و عرب و ترک و ...  بخوانید مبارزات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی زنان و جوانان و ...) یا برخورد ابزاری دارند و یا نگاه تحقیرآمیز و کم اعتنا به آن دارند. آنها درهم شکستن ماشین دولتی را هدف اصلی خود می دانند»، اما:
ما حضرات «پساساختارگرا»، هم «گذارطلب»، هم«مطالبه محور»هستیم و هم  بر«تلاش برای تغییر ساختارها... از طریق تقویت جامعه مدنی و توسعه جنبش مطالبه‌محوری تاکید ویژه ای داریم.» ما گذارطلبان( آهای طبقات حاکم ولایت فقیه که دستگاه ماشین دولتی را در دست دارید توجه بفرمایید!) برخلاف ساختارگرایان کلاسیک«فتح قدرت سیاسی را مقدمه ی هر تغییری» نمی دانیم و «هدف اصلی» مان درهم شکستن ماشین دولتی(یعنی ماشین سرکوب یعنی دستگاه بوروکراتیک و نظامی ولایت فقیه) نیست! ما می خواهیم آن را حفظ کنیم.[ در واقع به دردمان می خورد یعنی به درد طبقه ای که ما به آن تعلق داریم می خورد! و برای چه؟ قطعا برای سرکوب« خشونت» خلق در آینده!]؛ پس ما که نمی خواهیم قدرت سیاسی را فتح کنیم، ما که می خواهیم این ماشین دولتی را نگه داریم از آنها که می خواهند ماشین دولتی را در هم شکنند و قدرت سیاسی را برای طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر طبقات خلق به کف آورند و این طبقات را حاکم بر سرنوشت خویش کنند متفاوت هستیم و به جنبش «مطالبه گری» برخورد ابزاری و نگاه تحقیر آمیز و کم اعتنا نداریم!
آیا جز سالوسی و فریب در این سخنان و دیدگاه چیز دیگری می توان دید؟ آیا تصرف قدرت سیاسی مقدمه ی هر تغییر اساسی و انقلابی در نظام اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه نیست؟ آیا اگر قدرت سیاسی به دست نیاید می توان با«تقویت جامعه ی مدنی» و تداوم صرف«جنبش های مطالباتی» مدنی به تغییرات ساختاری دست زد و یک نظام اقتصادی - سیاسی( در حال حاضر سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور ولایت فقیهی و استبداد دینی) را نابودکرده و نظام اقتصادی- سیاسی تکامل یافته ای یعنی یک جمهوری دموکراتیک کارگران و کشاورزان و دیگر طبقات خلقی بر جای آن نشاند؟
 و آیا این نظرات همانند نظراتی نیست که دارودسته های سلطنت طلب مزدور امپریالیسم مدت هاست بیان می کنند و می گویند که ما می خواهیم ماشین دولتی یعنی سپاه پاسداران را حفظ کنیم- ارتش ضد خلقی که جای خود دارد- ؟ این ها در حالی گفته می شود که گروه هایی که درهم شکستن ماشین دولتی را هدف اصلی خود قرار می دهند برای این درهم شکستن جز به تکامل جنبش های جاری اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و قهر و جنگ توده ای به چیز دیگری نظر ندارند. توجه کنیم که درویش پور با آوردن ترم« درهم شکستن ماشین دولتی»مارکس درست مقابل مارکسیست - لنینیست ها و مائوئیست ها موضع می گیرد و نه در مقابل سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و جمهوری خواهان مزدور و البته سرمایه داران ملی. زیرا هدف چنین طبقات و جریان هایی که البته فتح قدرت سیاسی برای طبقه ی خودشان است، درست حفظ ماشین دولتی ولایت فقیه یعنی دستگاه بوروکراتیک( دستگاه های اصلی اجرایی و قضایی) و نظامی است با تغییراتی به نفع خودشان. 
یک تفاوت نظر درویش پور با برخی دیگر از هواداران این دیدگاه این است که درویش پور با استعمال واژه هایی مانند«پساساختار گرایی» و نظرات هوادار مبارزه قهرآمیز را«ساختار گرایان کلاسیک» خواندن، و همچنین به کار بردن«ساختارشکنی رادیکال» و «انقلاب مسالمت آمیز» و واژه هایی از این گونه تلاش می کند بار«نواندیشانه» و «رادیکالیسم» دروغین بیشتری به این دیدگاه رفرمیستی - لیبرالی دهد.
دموکراسی و مرکزیت
«جمهوری‌خواهان باورمند به گذار تحول‌طلبانه بر جامعه‌محوری به‌جای دولت‌محوری تاکید دارند. جامعه‌محوری به معنای تکیه بر تقویت جامعه مدنی و جنبش‌های اجتماعی در برابر اقتدار حاکم است.»
اینکه حزب یا گروهی بگویند در برابر «دولت محوری» و «اقتدارحاکم» ما تکیه به تقویب جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی می کنیم یعنی به اصطلاح «جامعه محور» و دموکرات هستیم به هیچ وجه کافی نیست؛ زیرا آنچه نیاز است نه صرفا تکیه به جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی در مقابل طبقه ی حاکم بر قدرت سیاسی بلکه چگونگی نوع نگاه به جایگاه جنبش اجتماعی و اهداف تکیه به آن و نیز چگونگی رهبری جنبش اجتماعی است که طبقه و احزاب و جریان هایی که تکیه می کنند به دنبال آن هستند. برخی از طبقات تکیه می کنند تنها برای اینکه خر خودشان از پل بگذرد و در قدرت سیاسی سهیم شوند و یا خود طبقه ی حاکم شوند. سیاست فشار از پایین اصلاح طلبان نیز به اصطلاح جامعه محور و در مقابل اقتدار حاکم بود اما عملا برای امتیاز گیری به نفع اصلاح طلبان به کار می رفت و نه برای تقویت جامعه ی مدنی و جنبش های اجتماعی.
به نظر می رسد که برخلاف آنچه«گذارطلبان» می گویند هدف شان از تکیه به جنبش های اجتماعی فشار به بالا برای عقب نشینی و تغییر و اصلاح گام به گام برخی از آزادی های اجتماعی- فرهنگی است. امری که بدون وجود این گروه ها، جنبش های اجتماعی خود نیز می توانند موجب آن گردند؛ چنانچه در مورد مثلا ویدیو و یا ماهواره و نیز تا حدودی آزادی حجاب گردیدند.
از سوی دیگر اگر چه تاکید بر«جامعه محوری» نظر گذارطلبان را از«رویکرد اصلاح طلبان حکومتی و هم از آن دسته براندازانی قهری که به‌دنبال آلترناتیوسازی در خارج از کشور یا کودتا یا حمله نظامی هستند، متمایز می‌کند.»(همانجا) اما تفاوت اساسی آن با آن دسته سرنگونی خواهان و براندازانی که راه گذارقهرآمیز را راه اصلی می دانند و هدف شان برقراری یک دیکتاتوری انقلابی دموکراتیک کارگران و کشاورزان و دیگر طبقات خلقی به رهبری طبقه ی کارگر است بر جای می ماند. در حقیقت در جمهوری دموکراتیک پارلمانی که دیکتاتوری بورژوایی برقرار است(در بهترین حالت حکومتی ملی کمی بهتر از دوران نخست وزیری مصدق )مرکزیت و بوروکراسی و دیکتاتوری حاکم است و نه دموکراتیسم و«جامعه محوری»؛ از این رو این افکار و وعده ها بیشتر برای فریب است و در حد شعارهای توخالی و پوچ باقی می ماند.    
«گذارطلبان» می خواهند تضادها درون اپوزیسیون را «مدیریت» کنند!
« البته یک سیاست دمکراتیک تنها بر تحول مسالمت‌آمیز متکی بر جنبش‌های اجتماعی و بسیج هرچه بیشتر مردم و همگرایی بیشتر اپوزیسیون دموکراتیک و همپوشی جنبش‌های اجتماعی استوار نیست. در هر سیاست‌ورزی دموکراتیک توجه به اهمیت مدیریت تضادها و سازماندهی گفت‌وگوهای ملی بخشی از آن است. جمهوری‌خواهان ساختارشکن و اعتدال‌گرا از این مزیت برخوردار هستند که مناسب‌ترین بستر برای سازماندهی مدیریت اختلاف را ارائه می دهند که خود در استراتژی گذار به دموکراسی اهمیت کلیدی دارد.»
 چنان که دیده می شود در این جا از واژه ی«مدیریت» تضادها و سازماندهی گفت وگوهای ملی صحبت می شود و این در حالی است که گفت وگوهای «ملی» باید میان طبقات مردمی ای که نظر به آزادی و استقلال نظر دارند به وجود آید و نه میان طبقات خلق و دشمنان خلق. و این در حالی است که گذارطلبان می خواهند پلی بین طبقات خلق و طبقات ضد خلق یعنی سرمایه داران کمپرادور مشروطه طلب و سلطنت طلب( توجه کنیم که این «راست افراطی» که«گذارطلبان» در مقابل آن موضع می گیرند در بهترین حالت بخشی از سلطنت طلبان را در برمی گیرد و نه همه ی آنها را) بزنند و تضادها میان آنها را مدیریت کنند. به عبارت دیگر همان حکایت آشتی بین توده ها و دشمنان توده ها را فراهم کنند.
باز هم مصادره تحریمیان به نفع خویش! 
«در پایان باید اشاره کنم که تحریم ۶۰ درصدی در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری و عدم مشارکت بیش از نیمی از جامعه در دور دوم وهمچنین درصد بالای دیگر اشکال رای های اعتراضی نشان می‌دهد که صدای ساختارشکنان- چه تحریمیان و چه دیگر رای های اعتراضی- به گفتمان بزرگی در جامعه تبدیل شده است. ساختارشکنی الهام گرفته از جنبش مهسا و دیگر جنبش های ساختارشکن پیشین  که نشان از حضور پرقدرت این جریان اجتماعی است.»
منظور کدام ساختارشکنان است؟ آیا این به اصطلاح ساختارشکنان دروغین یعنی جریان های گذار طلبان رفرمیست است که در مورد ساختارشکنی بلبل زبانی می کنند اما نمی خواهند قدرت سیاسی را تصرف کنند و ماشین دولتی را در هم شکنند و نظرشان در بهترین حالت می تواند رفرم های در ساخت سیاسی و فرهنگی( در حد آزادی های فرهنگی) باشد و نه نظام اقتصادی، و یا انقلابیونی که می خواهند ماشین دولتی را درهم بکوبند و نظام اقتصادی- سیاسی و فرهنگی نوینی را برپا کنند؟  
روشن است که در اینجا« ساختارشکنان» مورد نظر درویش پور، آن «ساختارشکنانی» را که هدف شان «فتح قدرت سیاسی» است و به خرد کردن ماشین بوروکراتیک - نظامی از طریق قهر انقلابی نظر دارند در بر نمی گیرد و تنها به اصطلاح «ساختارشکنی مسالمت آمیز» یعنی همین جریان «گذارطلبان» را در بر می گیرد. این امر از عبارات زیر پیداست:
 «پررنگی جنبش تحریم به جریان ساختارشکن دموکراتیک و تحول‌خواه مجال رویش بیشتری داده است. این به رغم این واقعیت است که همزمان شاهد پیشروی خاکستری رنگ اصلاح‌طلبان شدیم. در واقع هم راست افراطی در نظام و هم راست افراطی در اپوزیسیون به عقب رانده شده اند.»
به عبارت دیگر هم راست افراطی در نظام یعنی اصول گرایان حاکم و هم راست افراطی در اپوزیسیون یعنی بخشی از سلطنت طلبان( توجه کنیم که در اینجا تحریفی صورت می گیرد و تنها بخشی از سلطنت طلبان نماینده ی براندازی و سرنگونی طلبی معرفی می شوند!)به عقب رانده شدند و تنها دو جریان«ساختارشکن دموکراتیک» یعنی حضرات«گذارطلبان» که« مجال رویش بیشتری» پیدا کردند و به همراه  آنها«اصلاح طلبان حکومتی» را که«پیشروی خاکستری رنگی» داشتند در بر می گیرد.  و اما آنها که مدت هاست اسلحه در دست گرفته با حکومت ولایت فقیه می جنگند و دسته ها و  گروه هایی از توده ها را که پس از دیدن این همه سرکوب های خونین از 88 به این سو، دیگر به «گذارمسالمت آمیز» فکر نمی کردند و در خود جنبش مهسا دست به تهاجم به نیروهای سرکوب زدند، در بر نمی گیرد.
بد نیست حضرات این چنین مصادره ی جنبش بزرگ تحریم به وسیله ی جریانی که هنوز نه سر پیاز است و نه ته پیاز!
 «این انتخابات سنتز استیصال دو جانبه مردم و نظام بوده است. از یکسو نشانگر استیصال مردمی که در خیزش‌های اجتماعی متعدد تا کنون نتوانستند حکومت را سرنگون کنند.( درویش پور به گونه ای صحبت می کند که انگار تنها راه برای مبارزه با رژیم همین تحریم کردن هاست! چون بقیه راه ها به استیصال مردم کشیده شده است!) از سوی دیگر ناشی از بن بست سیاست خالص‌سازی بود که نظام را دچار استیصال و تن دادن دوباره به انتخابات رقابتی محدود وادار کرد‌.»
اگر از واژه ی«سنتز» بگذریم که گویا به این دلیل که حضرات خود را«سنتز» کننده ی نظرات متضاد در جامعه می دانند به هر بهانه ای آن را به کار می برند! به نظر ما پذیرش پزشکیان به عنوان کاندید ریاست جمهوری که اکنون روشن شده با توافق خامنه ای بوده و احتمالا همراهی خامنه ای برای اینکه وی انتخاب شود، چنان که در بیانیه ها و اعلامیه های گروه مان گفته شده یک مانور و تاکتیکی از جانب خامنه ای برای«تنفس»حکومت اش و به افت و رکود کشاندن جنبش توده ها بوده است. اما برخلاف چنین نظراتی این جنبش به این دلیل که تا کنون توانایی لازم برای سرنگونی حکومت را نداشته دچار«استیصال» نشده است بلکه با توجه به این که جنبش بیشتر خود به خودی است در حال تجربه اندوختن و پیشروی و عقب نشینی است. شکی نیست که نبود رهبری جنبش را دچار مشکلات زیادی کرده و می کند اما وضع کشور به گونه ای است که حتی اگر توده ها بخواهند مبارزه را ادامه ندهند و تسلیم وضع موجود شوند این امر برایشان امکان پذیر نیست. وضع موجود یعنی فلاکت و ویرانی زندگی ساده ی توده ها و این وضع برای طبقه ی کارگر و زحمتکشان غیر قابل تحمل است. بنابراین تحریم انتخابات و اکثریتی که تحریمیان کسب کردند را می توان تداوم مبارزات پیشین شان دانست و نه ناشی از استیصال در مبارزات پیشین. مبارزاتی که پس از تحریم نه دچار افت و رکود بلکه در اولین فرصت دوباره اوج خواهد گرفت.
درویش پور در پایان از«رقابت ها و چالش های جدی تر بین ساختار شکنان و مدافعان نظام به ویژه با مرگ خامنه ای یا حتی در همین دوره» و«گسترش جنبش های اجتماعی ساختارشکن دمکراتیک ... که خواستار تغییرات ساختاری و گذار از کلیت این نظام» هستند نام می برد.»
اما آنچه مشکل نام گذاری هایی مانند «ساختارشکنان» و «جنبش های اجتماعی ساختارشکن دموکراتیک» است این است که منظور حضرات از چنین نام ها و جنبش هایی خودشان است.
گویی آنها با چنین جنبش هایی وحدت یافته و اساسا این جنبش ها به زیر رهبری این حضرات رفرمیست در آمده اند و بقیه هم از این ها تبعیت می کنند!؟
هرمز دامان
نیمه نخست مرداد 1403
 
 

 

این آتش خاموش نمی شود

    شب های انقلاب و تداوم خیزش انقلابی در کهگیلویه و بویر احمد   مرگ بر دیکتاتور شعار توده ها در شب 22 بهمن در شب های 21 و22 و 23 بهمن ماه ،...