در اهمیت مساله ی«ویژگی»
و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(6)
On the Importance of the Problem of "Characteristics"
and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(6)
دو - رویزیونیست ها( پاره پنجم)
نفی انقلاب
دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر
نتیجه تئوریک تحلیل طبقاتی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها
روشن است. مرحله ی انقلاب دموکراتیک در ایران به گذشته تعلق دارد زیرا انقلاب
دموکراتیک که برای رویزیونیست ها و به ویژه ترتسکیست ها کهنه و نوین اش تفاوتی نمی
کند برای تحول فئودالیسم به سرمایه داری بود و در ایران تحول فئودالیسم به سرمایه داری صورت گرفته و حل
شده است. بنابراین انقلاب دموکراتیکی نیاز نیست. یکی از دلایلی که آنها تمامی
انقلاب های دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر را در کشورهای زیرسلطه«انقلاب
های بورژوایی» و احزاب کمونیستی که این انقلاب ها را رهبری کردند و در صدرشان حزب
کمونیست چین به رهبری مائو را «احزاب بورژوا- دموکراتیک» نامیده اند همین مساله
است. از نظر آنها تمامی این انقلاب ها، بورژوایی( یا دهقانی) و برای حل مساله ارضی
بوده اند.
چگونگی حل مساله ی ارضی و جهت مناسبات تولیدی
بی تردید حل مساله ی ارضی مهم ترین پایه ی انتقال از
مناسبات تولیدی و جامعه ی فئودالی - یا نیمه فئودالی- به مناسبات تولیدی سرمایه
داری است و بدون حل آن انتقالی به نظام سرمایه داری صورت نمی گیرد اما مساله درست
چگونگی و کیفیت حل و جهت و نتایج مشخص و عینی آن است.
آیا حل مساله ی
ارضی به این گونه است که که از مناسبات تولیدی فئودالی به مناسبات تولیدی سرمایه
داری مستقل و ملی می رویم و صنعتی می شویم یا به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور و کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها در می آییم؟
در کشورهای اروپایی حل مساله ی ارضی( خواه به شکل
انقلابی و با سرنگونی فئودال ها و اشراف
خواه به شکل اصلاح طلبانه و از طریق تغییرات تدریجی) به برقراری نظام
سرمایه داری(مستقل و ملی) انجامید و این نظام در نتیجه انقلاب صنعتی و رشد صنایع
به سرعت پیشرفت کرده و در اواخر قرن نوزدهم به امپریالیسم تکامل یافت.
در بخشی از کشورهای
زیرسلطه حل مساله ارضی نخست به آن شکل انقلابی و در طی انقلاب های بورژوا-
دموکراتیک که عموما در کشورهای اروپایی صورت گرفت نبود و نمونه های برجسته ی مانند
انقلاب مشروطه ی ایران یا انقلاب ترک های جوان در ترکیه در دهه های آغازین سده ی
بیستم شکست خوردند و در کشورهایی همچون چین انقلاب بورژوا- دموکراتیک 1911 با
انتقال به انقلاب بورژوا- دموکراتیک نوع نوین به رهبری طبقه ی کارگر و حزب کمونیست
به یک انقلاب کیفیتا متفاوت با انواع اروپایی اش تبدیل گردید و حل مساله ی ارضی در
جهت برقراری اقتصاد دموکراسی نوین و سوسیالیستی پیش رفت؛
و دوم اینکه آنجا که مدعی چنین «انقلاب» هایی شدند، این
«انقلاب» ها از بالا و در دوران امپریالیسم به وسیله ی امپریالیسم و به عاملیت
سرمایه داران کمپرادور صورت گرفت و نه به وسیله و رهبری بورژوازی ملی.
با توجه به نکات بالا این نوع به اصطلاح انقلاب ها مانند
«انقلاب سفید» با وجود این که مساله ی ارضی را حل کردند اما نتیجه ی آن برقراری
مناسبات تولیدی سرمایه داری و جامعه ی سرمایه داری از نوع اروپای غربی یعنی یک
سرمایه داری صنعتی نبود بلکه مناسبات تولیدی سرمایه داری کمپرادور و کشور زیرسلطه
ی امپریالیسم را به وجود آورد.
به این ترتیب این نوع دگرگونی با وجود این که مساله ی
ارضی را به شکلی کجدار و مریز حل کرد اما نتوانست مسائل اساسی انقلاب دموکراتیک را
حل و فصل کند و یک نظام سرمایه داری در حد سرمایه داری اروپای غربی به عنوان اساس
روابط تولیدی ایجاد کند بلکه یک نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور زیر سلطه ی
امپریالیست های غربی به وجود آورد.
مبارزه ی طبقاتی و انقلاب های بورژوا- دموکراتیک
در یکی از این دو نوع انقلاب یعنی انقلاب های اروپای غربی(
هلند، انگلستان در قرن هفدهم و فرانسه در اواخر قرن هجدهم و ...) بورژوازی دهقانان
و کارگران و خرده بورژوازی را در مبارزه ی طبقاتی با فئودال ها و اشراف متشکل و رهبری
کرد و آنها را سرنگون کرده و یک نظام سرمایه داری به رهبری بورژوازی این کشورها
ایجاد کرد؛
در دیگری بورژوازی ملی این کشورها کاره ای نبود و طبقه ی
کارگر و دهقانان و خرده بورژوازی شهری نقشی در تحولات نداشتند و اساسا مبارزه ی
طبقاتی بین نیروهای انقلاب بورژوایی و مرتجعین مالک و فئودال و کلا انقلابی در کار
نبود. یک تغییر و تحول از بالا به وسیله ی امپریالیست ها و عاملین آنها یعنی
سرمایه داران کمپرادور به وجود آمد و با مبارزه ی درون مرتجعین بین سرمایه داران
بوروکرات- کمپرادور و مالکین و فئودال ها که در آن بخش هایی از مالکین و فئودال ها
حذف شدند و بخش هایی نیز به گونه ای مسالمت آمیز با نظام تازه کنار آمدند به پایان
رسید.
این تغییر و تحولات از بالا این مساله را نفی نمی کند که
پیش از آنها مبارزات طبقاتی در جامعه و
برای دموکراسی و آزادی و استقلال وجود داشت( در ایران همچون انقلاب مشروطیت یا
مبارزات آزادیخواهانه و ضد امپریالیستی 32- 20) اما شکست خورد و بخشی از اجبار
امپریالیست ها به چنین تغییراتی همین مبارزات بود.
به این هم اشاره کنیم که در اروپای غربی نیز گاه مناسبات
سرمایه داری از طریق تحول از بالا( به جای تحول از پایین) و برخی سازش ها با اشراف
و فئودال ها جایگزین نظام فئودالی شد و یا این که به وسیله ی مهاجران شکل سرمایه
داری تولید جایگزین اشکال اقتصادی تولید برای مصرف روستایی گردید، اما ماهیت این
تغییر و تبدیلات و نتایج آن ها به کلی متفاوت از تحولاتی بود که در کشور های زیرسلطه
و از جمله در کشور ما با «انقلاب سفید» صورت گرفت.
تغییرات در جهت منافع امپریالیست ها و سرمایه داران
بوروکرات- کمپرادور
نظامی که شکل گرفت در عین حفظ تولید و صادرات نفت به
عنوان اساس تولید و صادرات، یک سلسله صنایع مونتاژ ایجاد کرد و در عین حال بازار
کشور را به گونه ای کامل تری به روی سرمایه و کالاهای امپریالیست ها گشود و کار
ارزان طبقه ی کارگر و دهقانانی را که کارگر شدند در اختیار سرمایه های امپریالیستی
قرار داد و ایران را به عنوان یک کشور زیرسلطه ی کامل تری درآورد. تفاوت این دو گونه تغییر و تحول تفاوتی کیفی
است.
به این ترتیب در ایران انقلاب دموکراتیک نوع بورژوازی
کهن به آن شکل که در کشورهای اروپای غربی صورت گرفت ( خواه شکل انقلابی و خواه شکل
رفرمیستی، خواه از پایین و خواه از بالا، خواه از درون و خواه به وسیله ی نیروهای
خارجی مهاجر) صورت نگرفت و حل مساله ارضی به نتایجی که در کشورهای غربی رسید
نیانجامید.
این مساله نشان
می دهد که حل مساله ارضی به طور خودکار روابط تولیدی سرمایه داری نوع اروپای غربی
یعنی سرمایه داری مدرن و مستقل و ملی را برقرار نمی کند بلکه می تواند یک سرمایه
داری بوروکرات - کمپرادور ایجاد کند. در واقع چگونگی حل مساله ارضی و جهتی و
اهدافی که دنبال می کند اهمیتی فراتر از خود حل مساله دارد.
نیاز به انقلاب دموکراتیک تراز نوین به رهبری طبقه ی
کارگر
اکنون و با توجه
به تداوم مسائل این انقلاب، انقلاب مورد نیاز در جامعه کماکان انقلاب دموکراتیک
است با این تفاوت که اولا این انقلاب دیگر نمی تواند انقلاب دموکراتیک نوع کهن
یعنی به رهبری بورژوازی ملی و در جهت برقراری جمهوری دموکراتیک بورژوایی باشد بلکه
باید انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر و در جهت برقراری جمهوری
دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر و جزیی از انقلابات سوسیالیستی جهانی و در خدمت
برقراری نظام سوسیالیستی و کمونیستی باشد و نه نظام سرمایه داری. دوما باید تمامی
مسائل انقلاب دموکراتیک را که در شرایط کشوری زیرسلطه ی امپریالیست ها کماکان
پابرجا مانده اند حل و فصل کند( پس مانده ی مسائل زمین و به ویژه مساله ی خرده
مالکی بودن زمین در ایران و نیز مسائلی مانند ستم بر خلق های زیرسلطه، مساله ی ستم
بر زنان، ستم مذهبی و دیگر اشکال ستم فئودالی) و سوما سلطه ی امپریالیسم را برچیده
و یک اقتصاد ملی مرکب از وجوه مالکیت اجتماعی( تمامی سرمایه های بزرگ بورژوازی
بوروکرات- کمپرادور بزرگ و امپریالیستی باید به مالکیت دولت دموکراتیک خلق به
رهبری طبقه ی کارگر در آید) و مالکیت خصوصی(سرمایه های متوسط و کوچک ملی و بومی
آزادی تحرک داشته باشند) و بنابراین ترکیبی از اقتصاد دموکراتیک نوین، سرمایه داری
خصوصی ملی و نطفه های اقتصاد سوسیالیستی باشد که در تغییر و تحول و تکامل آن، به
اقتصاد تمام سوسیالیستی تبدیل خواهد شد.
برمی گردیم به نظرات حضرات رویزیونیست ها و ترتسکیست ها.
این ها چنانچه گفتیم انقلاب دموکراتیک را نفی می کنند و منظورشان هم انقلاب
دموکراتیک نوع نوین به رهبری طبقه ی کارگر است. در واقع این ها مانند مار از پونه
از نام انقلاب دموکراتیک بیزارند و نه عموما هم انقلاب دموکراتیک نوع کهن. زیرا
اولا با نفی انقلاب دموکراتیک نوین تمامی تجارب عملی و تئوریکی انقلاب های
دموکراتیک نوع نوین را و به همراه آن تمامی وجوه انقلابی جهانبینی مارکسیستی-
لنینیستی – مائوئیستی را نفی می کنند و دوما می خواهند مثلا بگویند انقلاب
سوسیالیستی می خواهند. اما چنانکه گفتیم این ها در رد انقلاب دموکراتیک فعال و سوپر
چپ و در اثبات انقلاب سوسیالیستی مشتی لاف زن بی خاصیت و گاه مانند ترتسکیست های
حکمتی شیاد و شارلاتان هستند. تمامی شعارهای این ها برای انقلاب سوسیالیستی چنانکه
گفتیم پیرامون شعارهایی مانند«دموکراسی شورایی» می چرخد و نه آگاهی بخشیدن به طبقه
ی کارگر و آماده کردن این طبقه برای دست زدن به انقلاب سوسیالیستی.
باید این را تکرار کرد که مبارزات طبقاتی - دموکراتیک سه
دهه ی اخیر، طبقات شرکت کننده در آن و خواست ها و شعارهای آن هیچ روزنه ای برای
طرح شعارهای سوسیالیستی به اینان نداده است. برای همین بخش هایی از اینان که کارگر
کارگر می کنند و کلا همچون اکونومیست ها و دنبال روان جنبش خودبه خودی«کارگرزده»
هستند اینک از «انقلاب سیاسی» مقدم بر «انقلاب اجتماعی» صحبت می کنند.
تضاد خلق با استبداد داخلی
با توجه به حذف انقلاب دموکراتیک نوین از سوی رویزیونیست
ها و ترتسکیست ها، دو تضاد مهم و اساسی انقلاب دموکراتیک نوین یعنی تضاد طبقه ی
کارگر و کشاورزان و لایه های خرده بورژوازی شهری و روستایی( یا«خلق») با سرمایه
داران بوروکرات- کمپرادور و در حال حاضر استبداد دینی حاکم و همچنین تضاد خلق با
امپریالیسم کاملا از رده خارج می شوند.
در مورد نخستین
این گونه است که جای تضاد خلق با سرمایه داران کمپرادور را یا «تضاد کارگر و
بورژوازی» می گیرد که در مورد آن در بخش پیشین صحبت کردیم. این تضاد در میان این
گروه ها در شرایط کنونی یا به وسیله ی برخی خواست ها و شعارها مانند «دموکراسی
شورایی» طرح می شود و نه به وسیله ی عمل مشخص انقلابی برای سازمان دادن انقلاب کار
علیه سرمایه یا انقلاب سوسیالیستی؛ و یا عموما با برجسته کردن همان بخش هایی که
نام بردیم مانند «جنبش زنان» و «جنبش دانشجویان» و «جنبش خلق های زیرستم»- که تازه
ترتسکیست ها آن را «ناسیونالیستی» می نامند - و «جنبش هموسکشوال ها و کوئیرها»
صورت می گیرد. به این ترتیب با حذف طبقات غیر از طبقه ی کارگر و بورژوازی مبارزه ی
طبقاتی مشخص آنها با استبداد دینی و سرمایه داران بوروکرات – کمپرادور مذهبی حاکم
نیز سانسور و حذف می شود.
تضاد خلق با امپریالیسم
تضاد طبقات انقلابی و مترقی و در یک مفهوم خلق ایران
یعنی طبقه ی کارگر، کشاورزان، خرده بورژوازی و در برخی شرایط ویژه سرمایه داران
ملی با امپریالیست های غربی که به دلیل ساخت اقتصاد وابسته به غرب ایران عمده است
و نیز امپریالیسم روسیه و دولت ارتجاعی چین که به سبب دخالت هاشان در ایران و
داشتن باندهای وابسته به خود در حکومتگران بسته به شرایط متفاوت مبارزه ی طبقاتی
رو می آیند، یکی از دو تضاد محوری نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور و زیرسلطه
ی ایران است. بدون توجه به این تضاد و یا بیرون انداختن آن از رده مبارزه ی طبقه ی
کارگر و دیگر طبقات خلقی و توجه صرف به شعار «تضاد کار و سرمایه»( آن هم به آن شکل
مسخ شده ای و توخالی و مضحکی که توضیح دادیم) مبارزه ی طبقاتی در ایران نمی تواند
جهت درستی در پیش گیرد. فراموشی یا گمراه بودن در مورد یک جهت یا توان مبارزه ی داخلی
با استبداد دینی را پایین می آورد و یا توان مبارزه با دخالت خارجی و نقش کثیف
امپریالیسم در بقای نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور در ایران. در عین حال بی
اهمتی به تضاد خلق با امپریالیسم شرایط انفعال در مورد دخالت امپریالیستی و یا گاه
تقاضا برای چنین دخالتی را ایجاد می کند.
در همین دو جنگ اخیر چنانکه دیده شد از یک سو بخش هایی
از طبقات در مورد ترامپ و امپریالیسم آمریکا دچار خوش خیالی شدند و در عین حال
تمامی فرایند انقلاب 57 را از یاد بردند. از یک سو گرایش به دخالت امپریالیستی
پیدا کردند و امیدشان این شد که آنچه خود نتوانستند با مبارزات خود و به دلیل شکست
های پیاپی به دست آورند، ترامپ و امپریالیسم آمریکا برایشان بیاورد و ترامپ هم که
این سطح از خوشباوری و امید واهی را دید شعار «کمک در راه است» را داد. این به
واقع سقوط اخلاقی و فرهنگی نیز هست که بخش هایی از مردم کشوری همچون ایران خواهان
نجات خود به وسیله ی نیرویی امپریالیستی گردند که کثیف ترین کودتا را علیه حکومت
ملی شان سازمان داد و حدود 25 سال جامعه ی آنها را در زیر سلطه نگاه داشت و تازه
با همین سران حکومت کثیف و جنایتکار هم سازش کرد و سپس بازهم با آنها کنار آمد و
تازه پس از این جنگ هم برنامه داشت و کماکان دارد که با آنها کنار آید.
از سوی دیگر این بخش ها خواهان برگشتن حکومتی بر سرکار
گردند که 50 سال پیش با مبارزاتی پیگیر آن را سرنگونی کردند. رشد و گسترش این نوع
خواست، بخشا به نبود رهبری یک نیرو و طبقه ی انقلابی در صدر مبارزات طبقاتی و نیز
بسیاری از انحرافات رویزیونیستی و ترتسکیستی بر می گردد که درعدم شکل گیری چنین
نیرویی و نیز رشد طبقه ی کارگر نقش داشته اند.
به جای این آگاهی و دمیدن به تضاد خلق و امپریالیسم در شرایط
ضروری و آگاه کردن خلق در مورد آن، مشتی حراف رویزیونیست و ترتسکیست و اشکال
مابینی مانند «چپ نو»یی ها و دارودسته های«مارکسی» با قیافه های حق به جانب در
مورد این که این تضاد خلق و امپریالیسم موجبیتی نداشته و اگر هم داشته در گذشته
داشته و تاریخ آن تمام شده صحبت می کنند.
بخش هایی از اینان نیز برای برحق نشان دادن نظرات خود
نظرات یک گروه رویزیونیستی که مشکوک هم هستند مانند «محور مقاومتی» ها را نشانه می
گیرند:
«آری! اینها
هستند که از تضاد خلق و امپریالیسم حرف می زنند و ببینید که چگونه کارشان به خدمت
به حکومت اسلامی رسیده است!»
و ما هم مثلی را می گوییم که لنین در مورد رویزیونیست هایی که در لوای نقد پلخانف به اصول انقلابی مارکسیسم حمله می کردند می گفت:آری!«برای موش هیچ جانوری قوی تر از گربه نیست»!
به طور کلی خارج شدن این دو تضاد از رده بر بستر همان
تضاد «کار و سرمایه» صورت می گیرد. از نظر حضرات رویزیونیست و ترتسکیست«انقلاب»(
که گفتیم به انقلابی باور ندارند) باید بر مبنای تضاد «کار و سرمایه» باشد
به این ترتیب در این گونه تحلیل های رویزیونیستی و
ترتسکیستی در درجه ی نخست نه وجه اثبات یعنی اثبات انقلاب و آن هم انقلاب
سوسیالیستی، بلکه وجه نفی وجه عمده را تشکیل می دهد. یعنی تحلیل شرایط تغییر یافته
و سخن راندن از سرمایه داری خالص و مستقل در درجه ی نخست برای نفی است و نه برای
اثبات. نفی آگاهی انقلابی برای طبقه ی کارگر، نفی حزب انقلابی طبقه ی کارگر، نفی
انقلاب و در حال حاضر انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر، نفی نیاز به
اتحاد بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی و نفی رهبری انقلابی طبقه ی کارگر بر
دیگر طبقات خلقی در انقلاب دموکراتیک و سازمان دادن انقلاب سوسیالیستی، نفی جایگاه
قهر در انقلاب دموکراتیک نوین، نفی دیکتاتوری پرولتاریا و در ماهیت امر نفی مبانی
اساسی مائوئیسم، لنینیسم و بالاخره مارکسیسم.
مطلقا، مطلقا در مباحث هیچ یک از جریان رویزیونیستی(
توده ای- اکثریتی و «محور مقاومتی») و خروشچفیستی( قبایل راه کارگری) و ترتسکیستی(
دسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی)و جریان هایی که از نظر ماهوی بین این جریان
ها پرسه می زنند( حزب کمونیست ایران و کومه له) و نیز دارودسته های چپ نویی( جریان
های آکادمیکی که گرد سایت های اقتصاد سیاسی، نقد، واکاوی سوسیالیستی هستند و بدون
استثناء تمامی جریان هایی که خود را« مارکسی»، «مارکسیست» و یا « مارکسیست انقلابی
می خوانند) حتی یک اپسیلون از تئوری هایی که مارکسیسم را جهان بینی طبقه ی کارگر و
انقلابی و دارای برنامه برای کسب قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری انقلابی طبقه ی
کارگر و نیز ادامه ی مبارزه طبقاتی و انقلاب کمونیستی زیر پرچم دیکتاتوری
پرولتاریا می کند یافت نمی شود.
اما وجه مثبت( مثبت در مقابل آن منفی نه مثبت از نظر
مارکسیستی) این نظرات و دیدگاه هاهمان مبارزات مسالمت آمیز در چارچوب دموکراسی
بورژوایی و برای تغییرات تدریجی در چارچوب حکومت های بورژوایی است. پی گرفتن این
راه خواه در ایران زمان استبداد سلطنتی و خواه در استبداد دینی ولایت فقیهی مطلقا
امکان پذیر نبوده است. نه آزادی بیانی وجود داشته است و نه آزادی مطبوعات و حزب و
نه مجلسی که بتواند در آن نماینده داشت و فراکسیون تشکیل داد. از یک سو باید
خواهان رفتن استبداد دینی شد و از سوی دیگر نباید برای این رفتن، راهکاری انقلابی
جست و جو کرد. باید هر آنچه وجود دارد را از یک سو تقدیس کرد و از سوی دیگر بر
تمامی تحرکات انقلابی آن، آنچه ممکن است آن را از یک مبارزه ی مسالمت آمیز به یک
مبارزه قهرآمیز و براندازانه ی انقلابی تبدیل کند جلوگیری کرد.
هرمز دامان- نیمه ی نخست مهرماه 1405
پیوست یک
از مقاله ی درباره ی سرمایه داری بوروکراتیک – کمپرادور و نقد نظریه ی گونزالو( صدر پیشین حزب کمونیست پرو)(2- بخش پایانی) نیمه دوم خرداد 1404
وجود
روابط نیمه فئودالی در ساخت اقتصادی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی چگونه است؟
از
دیدگاه ما انقلاب دموکراتیک نوین در ایران که ساخت اقتصادی آن یک ساخت سرمایه داری
بوروکراتیک - کمپرادور است، باید به مسائل دموکراتیک انقلاب از جمله رفع ستمگری
ملی، قومی و مذهبی که از فئودالیسم باقی مانده اند، پاسخ دهد. دیگر مسائل و
تضادهای ستم فئودالی و سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور عبارتند از:
یک
- وجود نهادهای فئودالی مانند ولایت فقیه که جای سلطنت شاهی(«استبداد سلطنتی» نیز
شکلی از روساخت فئودالی است)را گرفته و همچنین«دفتر رهبری» که در جمهوری اسلامی
نقشی همچون «دربار شاه» را در حکومت استبداد سلطنتی دارد و نیز عمله و اکره ی آن
مانند «شورای نگهبان» و «مجلس خبرگان» و کلا نهاد و دم و«دستگاه روحانیت»؛
دو-
نقش مذهب در روساخت فرهنگی؛
سه- وجود نظام خرده مالکی پراکنده در کشاورزی که
باید از دوره ی انتقالی تعاونی های کشاورزی عبور کند.زمین های بزرگ باید به مالکیت
دولت در آیند.
چهار-
ستم فئودالی( و سرمایه دارانه) بر زنان؛
پنج-
وجود روابط نیمه فئودالی در مناسبات اقتصادی(کار و سرمایه) و ساخت اجتماعی( وجود
روابط طایفه ای و عشیره ای، و نفوذ این روابط در خانواده، فامیل و
اقوام، و همچنین در رابطه میان نسل ها و نیز با جوانان) و فرهنگی( سنت ها، آداب،
باید ها و نباید ها) و غیره؛
شش- وجود یک طبقه بوروکرات - کمپرادور رانت خوار
دولتی و خصوصی که از تسلط خویش بر دستگاه های حاکم و به ویژه دستگاه اجرایی
استفاده می کند و موجبات رانت خواری به ویژه از فروش نفت را برای کمپرادورهای دو
بخش دولتی و خصوصی(تولیدی، مالی و تجاری) فراهم می کند، اشکال اقتصادی و سیاسی و
فرهنگی تسلط امپریالیسم در کنار تحمیل اقتصاد نفت فروشی و صنایع مونتاژی و روابط
نابرابر در حوزه ی تولید، امور مالی و واردات و صادرات و... نماینده ی امپریالیسم
یعنی دولت( به مفهوم کلی آن یعنی کل دستگاه حاکم) رانت خوار با عمله و اکره ی آن
نماینده ی امپریالیسم در ایران است...
No comments:
Post a Comment